باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز سه شنبه 12 آذر 1387 كاربران برخط 356 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
   
  
  
    
فردگرايى زيباشناسانه گئورگ زيمل
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ


 
   ● نويسنده: مسعود - يزدى

منبع: روزنامه - شرق

 
 

دهه هاى اواخر ۱۹ قرن نوع جديدى از فردگرايى پيدا شد كه براى اين قرن (و شايد قرن بيستم) پديده اى نوين بود.

اگر چه مى توان گفت كه شارل بودلر، خود نمادى از اين پديده فردگرايى زيباشناسانه است، ولى مسلماً وسعت آن در دنياى جامعه شناسى پديده اى نوين است. دلايل متعددى براى پيدايش اين فردگرايى زيباشناسانه عنوان شده است كه از اين ميان شىءگونگى اجتماعى شايد از دلايل ديگر، جالب تر و كامل تر باشد. در اينجا ما با گئورگ زيمل برخورد مى كنيم و با تفسيرهاى جامعه شناختى او كه شايد راهگشايى در فهم پس روى جامعه شىءگونه باشد.

در واقع يكى از ديدگاه هايى كه زيمل عنوان مى كند، پيدايش «فاصله» در ارتباطات اجتماعى است. در اين فاصله و به واسطه وجود آن است كه فردگرايى جديد ظهور مى يابد. در اواخر قرن ۱۹، ما به زمانى برخورد مى كنيم كه در آن علائم (مانند علائم تبليغاتى و غيره) با سرعت رو به گسترش مى گذارند. در اين دوره است كه فرد براى حفظ خود احتياج به نوعى جديد از«روان» دارد. به عبارت ديگر روان سنتى جامعه ليبرال ديگر نمى تواند فرد را حفظ كند. در ايدئولوژى جامعه ليبرال فرض بر اين است كه در نهايت ميان روان فرد و جامعه نوعى همگنى وجود دارد. اما پيدايش شخصيت (خنثى) (Blase) نشان مى دهد كه روان در جست وجوى چيز ديگرى نيز هست. شخصيت «خنثى» از كشفيات گئورگ زيمل است. شخصيت «خنثى» با «سطح» چيزها در ارتباط است. او از ايجاد رابطه اى عميق با چيزها گريزان است. «عمق چيزها» براى شخصيت خنثى فراموش مى شود.جامعه ليبرال كاپيتاليستى قرن ۱۹ هر نوع تجربه عمق را منفى مى داند و لذا جهان تجربه لزوماً فرد را در سطح نگه مى دارد. در اينجا ما با «فرديت» جديدى نيز مواجه هستيم. اين فرديت از عدم «درگيرى با جهان» (De-involvement) حكايت مى كند.

در اين «عدم درگيرى» است كه فردگرايى پيدا شده و رشد مى كند. براى توده اى كه تازه به شهر مهاجرت كرده، درگير نشدن با جهان، يك راه نجات است، چرا كه او در معرض بمباران جهان اجتماعى قرار دارد.نظام ليبرال كاپيتاليستى، از سوى ديگر، داراى اين بعد است كه «تجربه» را ملاك حقيقت مى داند. در اينجا «تجربه» معناى ديگرى به خود مى گيرد. تجربه «خالصانه»، به معناى جست وجو براى حقيقت است و اين در جامعه اى است كه «تجربه» را مخدوش كرده و به واسطه پديده هاى گوناگون آن را از بعد رمانتيك خود خارج كرده است. به عبارت ديگر، تجربه يكى از بنيان هاى «خود» رمانتيك است. اين پديده (خود) در قرن ۱۹ در حال رشد و تكامل بوده است. «تحقق خود» (Self-Reali-zation) در واقع تلاش مى كند كه از تجربه به فرديت متعالى دست يابد. در دنياى تحقق خود، تجربه يك ركن اصلى را داراست. اما در انتهاى قرن ۱۹ اين نظريه توسط زيمل و ديگران عنوان مى شود، كه فرديت در خطر نابودى است.

زيمل در واقع سعى دارد تغييرات فرهنگى انتهاى قرن ۱۹ را مشخص سازد. از نظر او دنياى «تحقق خود» كه همان دنياى پديده شناسى روح هگلى است، جوابگوى مسائل انتهاى قرن ۱۹ نيست. «تحقق خود» در واقع اوج فرديت فرهنگى است. در پديده شناسى هگل روح مجبور است كه از مراحل مختلف بگذرد. آنچه كه در روح هگلى به چشم مى خورد سير روح است كه به رغم تلاطمات همچنان ادامه مى يابد.از نظر هگل روحى كه فقط به درون و خود نظر دارد، روحى بيمار است كه نتوانسته بالاترين وظيفه روح را به انجام رساند: فرديت و تحقق خود. به عبارت ديگر روح زمانى بيمار مى شود كه از رسالت خود (تحقق خود) فاصله بگيرد و دچار ميل به انواع پديده هاى ساده تر روح و فرهنگ شود. لذا مى توان گفت كه روح هگلى در انتهاى قرن ۱۹ دچار نوعى واپس گرايى شده و اين «خودشيفتگى» مانع از وجود حالت تكاپوطلب روح شده است. حالت «خنثى» نشانگر آن روحى است كه خودآگاهى خود را به كنار مى گذارد. در نهايت مى توان ادعا كرد كه حالت «خنثى» نشانگر وجود حالتى است كه روح به وسيله آن از جهان عينى خارجى فرار مى كند و تنها به خود پناه مى آورد. در فردگرايى زيباشناسانه، جهان عينى نه مثبت است و نه منفى، بلكه روح در حالت خنثى با جهان روبه رو مى شود و از اين طريق سعى مى كند خود را بالاتر از مثبت و يا منفى نشان دهد. در اينجا زيباشناسى در خدمت روح است. فرض بر اين است كه اين حالت خنثى مى تواند سرانجام روح را نجات بخشد.

اين نوع زيباشناسى فردگرايانه، در پديده شهر خود را به نمايش مى گذارد و اين شهر است كه حالت «خنثى» در آن ظهور مى كند و رشد مى يابد. در شهر تمامى ابعاد خودآگاهى مورد استفاده قرار نمى گيرد بلكه فقط قسمتى از آن مورد استفاده است كه بتواند اعمال واكنشى را انجام دهد. بخش ديگر روح از واكنش با پيرامون و ديگران رها شده و اين همان بحثى است كه در خدمت فردگرايى زيباشناسانه قرار گرفته است.در اينجا، بخش رها شده از واكنش شرطى، مى تواند به بررسى و نگاه زيباشناسانه بپردازد (چنان كه در بودلر اين چنين است).

در اين بخش رها شده است كه فرد در ابرشهر (يا كلانشهر) ريشه و منبع جديدى براى تربيت روح پيدا مى كند. ابرشهر و اقتصاد پولى زمينه اساسى تربيت ذهنيت را به وجود مى آورد. اما نكته اساسى اين است كه فرد معمولاً با پديده «مازاد» ذهنيت روبه رو است. ابرشهر نوع جديدى از زيستن را عرضه مى دارد كه تا قبل از قرن نوزدهم سابقه نداشته است. پديده اى كه در فرد شهرى قابل ملاحظه است، جهان درونى او است كه تا قبل از پيدايش ابرشهر در حد كمى وجود داشته است. وجود اين درون وسيع است كه ابرشهر را به شكلى خاص درآورده و باعث وجود ارتباط نزديك هنر با زندگى توده ها است.

وجود اين چنين «درون» گسترده به توده ها مى آموزد كه رابطه مستقيم ميان گسترش ابرشهر و رشد درون وجود دارد.در اينجا بايد به اقتصاد پولى و مكانيسم هاى آن نيز توجه كرد. اقتصاد پولى، در واقع اقتصاد ايده آل ابرشهر و فرديت جديد است. زيمل شرح مى دهد كه وجود اقتصاد پولى سبب مى شود كه فرد در مقابل گروه و گروه گرايى بتواند راه دفاعى مناسب را در اختيار بگيرد. به عبارت ديگر اقتصاد پولى جهان رابطه ارگانيك را تبديل به مكانيسم پولى و اقتصاد ارزش مبادله اى مى كند. لذا در اينجا ما مى توانيم شاهد پيروزى دنياى آبستراكسيون (انتزاعيات) بر گروه باشيم. فقط در قرن ۱۹ است كه دنياى انتزاعى براى اولين بار بر جهان گروه چيره مى شود. اقتصاد پولى نيز نمونه اى از جهان انتزاعى است كه در آن «عقل» حكمفرمايى مى كند.

دنياى عواطف و احساسات به كنار رفته و «عقل» مطلقاً حكومت مى كند. در دنياى غيرپولى، احساسات و عواطف، در حكم جزيى از مكانيسم عملكرد اجتماعى است. مراسم مهم اجتماعى (مانند عقد و عروسى و ازدواج، سوگوارى، رسيدن سال نو و غيره) نمودارى از جامعه اى است كه در آن احساسات و عواطف در اوج خود در جامعه وجود دارد. در اين مراسم مهم فرد توسط قطب هاى متفاوت شادمانى و اندوه در حيات اجتماعى شركت مى كند.اما دنياى اقتصاد پولى تمامى اين ابعاد را دگرگون مى سازد. از آنجايى كه در اينجا عقل بيشتر حكومت مى كند لذا شادمانى و اندوه فى نفسه داراى عملكردى نيستند. وجود عقل نشان دهنده ارتباط اجتماعى بوده و ما در اينجا با يك دنياى خاكسترى از واقعيات اجتماعى مواجه هستيم. آنچه كه اين جهان را خاكسترى مى كند وجود همين ارتباط فكرى است كه در چارچوب اقتصاد پولى عمل مى نمايد.

در اينجا بايد به نقش دانش نيز اشاره اى بشود. دانش چه به صورت دانش نظرى و چه به صورت دانش لابراتوارى باعث تثبيت هر چه بيشتر «تعقل» شده و دنياى عواطف و احساسات را كنارزده و عقل گرايى را كامل مى كند. البته بايد دانست تصويرى كه زيمل ارائه مى دهد، تصويرى است از جامعه پروتستان آلمانى كه در آن، درون گرايى و درون نگرى (inwardness) بسيار مهم بوده و لااقل داراى حكومتى مبتنى بر ۵ قرن پياپى عقل گرايى است.

ماركسيسم نيز مانند بسيارى ديگرى از ديدگاه هاى مدرن، فرزند اين جامعه در مراحل تكامل يافتنى اش است. در اينجا طبق نظريه زيمل، فرهنگ عينى (Objective Culture) خود را از فرهنگ ذهنى جدا مى سازد و در واقع بر آن مسلط مى شود. پيدايش و گسترش فرهنگ عينى از فرد نيز ساختى عينى مى سازد كه همراه با رشد كاپيتاليسم و تكنولوژى تمامى ابعاد زندگى را در برمى گيرد.در اينجا مى توان بدين نتيجه رسيد كه با رشد فرهنگ عينى «چيز» نيز، بعدى جديد در زندگى فرد را باز مى كند. شىءگونگى اى كه سال ها بعد از گئورگ زيمل مطرح مى شود و در ماركسيسم غرب خود را نشان مى دهد، داراى ريشه اى نيز در گئورگ زيمل است.تفاوت ميان فرهنگ ذهنى و عينى نوع جديدى از حيات اجتماعى را به وجود مى آورد كه تا آن زمان وجود نداشته است، اين پديده همان از «خودبيگانگى» است كه در نوشته هاى ماركس جوان عنوان شده است فاصله عميق ميان جهان ذهنى و جهان عينى اين نوع از خودبيگانگى را تشديد مى كند.

در واقع به علت وجود اين پديده است كه نوآورى فرهنگى و هنرى ميسر مى شود. در جهان از خودبيگانه است كه فرد در نهايت بايد به خويشتن پناهنده شود (چرا كه ابعاد ديگر فرو ريخته است). لذا مى توان مشاهده كرد فرد داراى درونى بسيار مستغنى است. حال آنكه دنياى عينى بسيار فقير و يك بعدى است.در اينجا است كه مى توان پى برد چرا زيمل به شعر زمان خود تا بدين سان علاقه مند بوده است. شاعر معاصر زيمل همان (اشتفان گئورگ) است كه شهرت بسيار داشته و او كسى است كه معتقد است شعر را بايد با زبانى پيچيده بيان كرد.علاقه زيمل به «ماجراجو»، به عنوان يك نمونه اجتماعى نشانى از اين است كه او به نمونه هاى حاشيه اى علاقه مند است. «ماجراجو» در جامعه مكانيسم پولى و مكانيكى دوران زيمل رو به زوال مى رفته است. او از اين نظر كه اين تيپ اجتماعى ديگر جانى ندارد به تحليل او مى پردازد. همچنين علاقه او به «خرابه هاى تاريخى» و باستانى نشانى از اين دارد كه او آينده جامعه اروپايى را به چه سان ترسيم مى كرده است. برلين شهر بسيار مدرن نيز گويى مانند زيمل مى انديشيده چرا كه سالن هاى عرضه نقاشى و مد در آن بسيار است.

زيمل را مى توان در شمار آن اندك متفكرانى قرار داد كه (مانند هانرى برگسون) آينده را به صورت پيروزى همه جانبه فرهنگ عينى مى نگرد. در فرهنگ عينى است كه همه چيز به صورت چيز ديگر در آمده و اصل خود را فراموش مى كند. اما به علت وجود «زندگى ذهنى» است كه انسان همچنان مى تواند در مقابل هجوم فرهنگ عينى مقاومت كند.

 

    232 بازديد     0 امتياز     0 نظر


مطالعات موضوعي مرتبط :
●   زیباشناسی (70)
●   فردگرايي افراطي (24)

افراد مرتبط
●  زيمل   گئورگ(10)

دسته
●  متن / مقاله

رسته :3

تاريخ ارسال:06/04/1383

تاريخ شمسی نشر:06/04/1383
   
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت

  آمار سايت   |   پشتيبان فني   |   ارسال مطلب