تاريخ اروپا مشحون از جنگ و خونريزي بوده است. مراد از اروپا قلمرويي با حدود و ثغور يكسان باآنچه كه در نظر اول قلمرو «مسيحيت» شناخته ميشود، است، منطقهاي كه بيش از هزار سال بهتناوب تحت قلمرو حكومت كليسا يا حكمراناني كه مشروعيت خود را از كليسا كسب ميكردند بودهاست، يعني از حدود قرن نهم ميلادي تا دوران روشنگري جامعه اروپايي يا سكولاريزاسيون.
هر چند امكان دارد يادآوري اين امر برخي مسيحيان را برآشفته و آزرده خاطر سازد ولي اين دورانِكليسايي، فرهنگي مبارز و ستيزهجو داشت.
سلسلههايي كه در طي اين هزاره بر اروپا حكم ميراندند قدرت و سلطة خود را با سلوك و اداره موفق جنگي خود توجيه مينمودند. در آغاز، اين حكمرانان از كليسا در مقابل مهاجمين كافر دفاع ميكردند. سپس قدرت خود را در برابر يكديگر با تشكيل ايالات مستحكم نمودند كه اين امر معمولاًمنجر به متلاشي شدن استقلال و حاكميت بسياري از فرهنگها، مناطق و جوامع متمايز ميشد. نهايتاًآنان از قرن 15 تا 20 ميلادي تفوق و سلطه اروپا را به ديگر نقاط كره زمين گسترانيدند.
آيا اين ستيز مستمر و مداوم هابزي براي قدرت و بقا به عنوان موتور محرك توسعه اروپاعمل كرده است يا مانعي در اين راه بوده است؟، هر چند يك واقعيت وجودي است ولي موضوعياست كه مورد مناقشه مورخان است. اينكه آيا اين خوي نظاميگري يك شرط لازم براي توسعة فرهنگباشكوه اروپايي ـ آنگونه كه جان روسكين و ديگران اعتقاد دارند ـ بوده است يا نه؟ مطلبي قابل مناقشهاست ولي مطمئناً چيزي نيست كه بتوان آن را مغفول نهاد.
طبع نظاميگري جامعه اروپايي، حداقل تا قرن 18 امري است كه كمتر قابل ترديد است. جان كيگاندر كتاب خواندني خود «تاريخ جنگاوري» (1993)، فصلي را به «كارل وان كلاوس ويتز» و دفاع مستدلو عقلاني وي از جنگ به عنوان يك ابزار براي دولتها اختصاص داده است. وي بر اين باور است كهبراي بسياري از جوامع جنگ يك رخداد و فعاليت فرهنگي مستمر و ذاتي است. اروپا براي قرنهامسلماً يكي از اينگونه جوامع بوده است. تا قرن 18 حكمرانان اين قاره بيشتر در پي يافتن بهانهاي برايجنگافروزي بودهاند تا دلايلي براي جلوگيري از جنگ و خونريزي. در آن دوران اين فراز از هاملت توسط مخاطبين و خوانندگان به خوبي درك و تحسين ميشد آنجا كه ميگفت:
بزرگي و عظمت به حقانيت است.
نه آنكه بدون برهان و دليل به دست آيد.
ولي دليل جنگ ميتواند در پر كاهي نيز باشد.
آنگاه كه عزت و شرف در گرو باشد.
و چرا كه نه؟ جنگ اگر با توفيق و پيروزي همراه بود، سخاوتمندانه قدرت و سرزمين را براي آنانارزاني ميداشت و غارت و چپاول را براي جنگاوران و سربازان به همراه داشت و اگر موفقيتآميز نبودبار سنگين آن را مردمي كه هيچ نقشي در برافروختن آن نداشتند متحمل ميشدند. هر چندروستاهايشان به سرعت بازسازي ميشد و محصولات كشاورزيشان به كرّات برداشت ميشد و حتيبراي بعضي از آنان جنگ تقريباً تنها عامل تحرك اجتماعي بود. هنگامي كه در جنگهاي سيساله بروزآسيبهايي كه جنگ در محيطهاي اجتماعي بهوجود آورده بود به طول انجاميد و گسترش يافت،حكمرانان بيشتر در جستجوي راههايي براي تحرك اقتصادي بيشتر جنگ بودند تا خاتمه بخشيدن وبرانداختن آن.
با فرا رسيدن دوران روشنگري اولين تحركات جنبش ضد جنگ پديدار شد هر چند كه اين جنبشعملاً بيشتر تغذيه اخلاقي شد و نمود اجرايي و عملي نداشت. در پايان قرن هيجدهم به تدريج جنگلااقل در اروپا فاقد خلاقيت و هيجان ميشد. هزينه آن براي مالياتدهندگان چشمگير بود و عايدات وسودآوري آن از قِبَل ساخت و فروش اسباب و ادوات جنگي به صرفه نبود و به استثناء فتوحات رخ داده در مستعمرات، جنگ چيزي براي افزايش ثروت و بهبود وضعيت حكمرانان اروپا نداشت. ايمانوئلكانت و پيروانش در اين باور خود تا حدي حق داشتند كه جنگي كه در قرن 18 در اروپا جريان داشتبيشتر سيره و روش زندگي حاكم در طبقات حكمرانان جامعه بوده است. آنچه براي اين متفكران جايخوشبيني بود اين بود كه در هر تغيير و تحول طبقه حاكمه، كفّه به نفع طبقه متوسط و معقول جامعه پايينميرفت و اين به معناي حركت به سمت پايان جنگ بود.
چرا در عمل اين اتفاق نيافتاد؟ به يك دليل و آن اينكه جنگ حتي براي پيشرفتهترين جوامع از نظرعقلانيت، حداقل براي دفاع از خود امري اجتنابناپذير است. رهبران جنبش دموكراسي دريافتند كهروشها و ارزشهايي كه به وسيله فرهنگ كهن نظاميگري انتقال يافته است، تا از سوي مردم صاحب آنفرهنگ به كنار نهاده نشوند از بين نخواهد رفت. انقلابيون فرانسوي اين مهم را در سال 1793 دريافتند وآزاديخواهان پروسي در نشست ينا در سال 1806 بيش از نيم قرن قبل از پيشنهاد آمريكاييان براينشست ملل به آن اشاره كردند.
حتي شاهديم در قرن 19 اروپاييان به تغيير وضعيت از حكومتهاي پادشاهي به نظامهاي مليتشويق ميشوند و اين نظامهاي ملي ـ مردمي در حد تقديس ستايش شده و واجد ارزشهايي انحصاريتلقي ميشوند. در تمام مدتي كه جنگها در اروپا با ملاحظات اقتصادي اداره ميشد و يا در مستعمراتدوردست آفريقا يا آسيا برافروخته ميگشت، اروپاييان برخلاف پيشينيان خود، در لباس عمران و آباديبا رويي گشاده در برابر حريفان خود ظاهر ميشدند. اين وضعيت تا سال 1914 كه خود اروپاييان واردجنگ شدند ادامه داشت.
همچنان كه ميدانيم اين حالت (يعني گسترش دامنة مستعمرات و افروختن جنگ در اقصي نقاطعالم) ادامه داشت تا جنگ جهاني اول و سرانجام جنگ جهاني دوم درگرفت. پس از پايان جنگ دومجهاني در سال 1945 با حجم وسيعي از كشتار و ويراني، اروپاييان يك صدا خواستار زيستن در سرزمينصلح و عاري از جنگ و خونريزي شدند، كه با توسعه و سرمايهگذاري كشورهاي بزرگ اروپايي درساخت ادوات و ابزار جنگي به اين خواسته عمومي كه برخاسته از وجدان زخم ديده مردم اروپا بودوقعي نهاده نشد. با رقابت و مسابقه تسليحاتي درگرفته بين كشورها، ابزارهاي نوين جنگي، در واقعاسباب كشتار جمعي سربازان در ميادين جنگ و ويراني اقتصاد و مدنيّت كشورها را فراهم ميآورد و اينويرانيها و صدمات هيچ تناسبي با منافع محتمل نداشت. ولي اگر جنگ با كمترين هزينههاي ممكنروي دهد، آنچنان كه در طي سالهاي 1939 تا 1941 در اروپاي غربي جريان داشت، مورد اقبال ورويكرد مردم قرار خواهد گفت چنان كه هيتلر با تكيه بر اين پشتيباني عمومي حكمراني خود رامستحكم ساخت. اين وضعيت در منازعه انگليس و آرژانتين بر سر جزاير فالكلند در سال 1981 برايانگليسيها و نيز در جريان جنگ خليج فارس در سال 1991 براي آمريكاييها تكرار شد.
قرائني وجود دارد كه اين وضعيت در آينده بسته به وجود يا فقدان مردمسالاري تغيير خواهد يافت.اما يك چيز آشكار و بينياز از استدلال است: جنگ نميتواند بيش از اين در خود اروپا بدون هزينهافروخته شود.
براساس آنچه گفته شد، نقطهنظرات مستدل و مستندي وجود دارد مبني بر اينكه اروپا هيچگاهسرزمين صلح نبوده است همچنان كه بسياري بر اين باورند كه اروپا نميتواند مدعي شود كه مهددموكراسي بوده است. در اين ترديدي نيست كه دموكراسي آنگونه كه ما امروز آن را ميشناسيم فرزنددوران روشنگري، با باور عميق و اساسي به حقوق طبيعي و به رسميت شناختن حقوق اساسي انسانهابود. اين جنبش مطمئناً بيشتر به وسيله اروپاييها پايهگذاري شد تا متفكران آمريكايي و تكانههاي اوليهآن در مناسبات و توسعه سياسي منطقهاي در اسكانديناوي و بريتانيا يك قرن قبل يا بيشتر رخ داد. اما درعمل در حالي كه ايدهآلهاي مطلوب روشنگري در آمريكا ريشه ميگستراند و نشو و نما مييافت،اروپاييان در مواجهه با آن با دشواريها و مناقشات طولاني دست به گريبان بودند. تمام قرن نوزدهم ونيمه اول قرن بيستم اروپا درگير منازعه و كشمكش گروههاي موسوم به انقلابي و محافظهكار بود.انقلابيون از ايدهآلهاي انقلاب فرانسه مانند عرفيسازي، مردمسالاري، احترام به حقوق انسانها درتصميمگيريها براي سرنوشت خود و حكومت بر خود حمايت ميكردند در حالي كه محافظهكاران ازصفآرايي در برابر نظم كهن ساري و جاري در جامعه كه ريشه در سلطه ملوكالطوايفي و فرهنگ نهادينهشده آن در جوامع با تكيه بر استيلاي كليساي كاتوليك داشت، خودداري كرده و ديگران را نيز از آنبرحذر ميداشتند. اين اختلافنظر و تضاد فرانسه را عملاً تا آغاز قرن بيستم به دو فرهنگ رقيب و متضادمنشعب ساخته بود و همچنان در اسپانيا و ايتاليا شكلدهنده مناسبات سياسي ـ اجتماعي است.
در شمال آلپ، آنجا كه كليساي كاتوليك از تفوق كمتري برخوردار بود، ارزشهاي روشنگري بهنحوي ديگر به مبارزه و مناقشه طلبيده شدند و آن مليگرايي عوامانه و تودهوار و باور عميق به سلسلهمراتب سلطنتي بود. در اين بخش از اروپا ارزشهاي همگاني و عام مشروعيت خود را از همبستگينژادي و تشخصهاي منطقهاي كسب ميكردند و مفاهيمي چون مساوات، برابري و فردگرايي كه امروزهبه عنوان ارزشهاي غربي شناسايي ميشوند مورد تحقير و بياعتنايي قرار ميگرفتند. اين رشته ازمخالفت با روشنگري تا دوران ظهور فاشيسم در اروپا قابل رديابي است و گرايشهاي گاه متناقضي ازاسلاوگرايي افراطي تا رد كردن لنينيستي ريشههاي غربي ماركسيسم را در برميگيرد. از اين روست كه بهسبب تفوق كليسايي و آكادميك اقتدارگرايي همراه با تمايلات تودهوار غيرعقلاني، دموكراتها تا جنگجهاني دوم و حتي در جاهايي بعد از آن در مناطق وسيعي از اروپا اعم از شرق و غرب در اقليت ماندند.در طول جنگ جهاني دوم نيز جذبه فاشيسم و ناسيونال سوسياليسم كه در تقابل با ايده جهان وطنيروشنگري بود، چنان بر اروپا سايه انداخته بود كه اروپا را از موافقت و پذيرش مردمسالاري بازميداشت.
بياييد خود را فريب ندهيم: فرهنگ اروپايي كه امروزه ما وارث آنيم مترادف با ارزشهاي روشنگريموسوم به ارزشهاي غربي نيست بلكه چيزي به مراتب پيچيدهتر و بعضاً مبهمتر از آن است. اگر عميقاًدر گذشته خود كاوش كنيم درمييابيم آنچه جوامع ما را شكل ميداده است به شدت متأثر از تحركاتطبقات اشراف و نظاميان، و از سوي ديگر روحانيان بوده است و اينها دقيقاً دو چيزي هستند كه هدفاوليه جنبش روشنگري بوده است. عنصر پيچيده و تأثيرگذار ديگر در گذشته تاريخي اروپاييان،ناسيوناليسم تودهوار و غيرعقلاني (متكي بر احساسات مليگرايي) بوده است كه البته آمريكاييها نيزخود را از ملل مستعد اين امر نشان دادهاند. اين واقعيتي غيرقابل انكار است كه ميراث فرهنگي با شكوهاروپايي كه ما امروزه به آن مباهات ميكنيم و آن را مايه غناي بشريت ميدانيم ـ اعم از كليساها، قصرها،آثار هنري و بناهاي باشكوه ـ ساخته دست انسانهايي هستند كه در جوامعي با ارزشهايي به كليمتفاوت و بعضاً مغاير با ارزشهاي امروز اروپايي ميزيستهاند.
اكنون ما اروپاييان ميخواهيم اروپا سرزمين صلح باشد. پاك و تطهير شده با كنار نهادن رفتارهايي كهاروپاي نياكان ما را سرزمين جنگ ساخته بود. اينكه آيا مشخصاً ارزشها و آرمانهايي خاص اروپا وجوددارند كه ما را از آمريكاييها متمايز ميسازند بحثي است كه تمايلي به گستراندن آن ندارم. هارولدمكميليان تعبيري گستاخانه دارد بدين صورت كه ما اروپاييان در مواجهه با آمريكاييان بايد به مثابهيونانيان در برابر روميان عمل كنيم. قدرت و توان آنان را با موشكافي، دقت نظر و كارآمدي خود هدايتنماييم.
ما ميتوانيم در راستاي بازسازي و حفاظت از محيطهاي فرهنگي سنتي خود بكوشيم. اين امر ضمناينكه به خودي خود خوشايند و تلطيفكننده جامعة ماست، عاملي در جذب توريسم نيز خواهد بود.توجه داشته باشيم و در آن تأمل كنيم كه طبقه متوسط جامعة مدرنيزه اروپايي كه فيالمثل در هيأتتوريستهاي ديداركننده از ژاپن به چشم ميخورند، كمتر نگاه به گذشته خاص اروپايي خود دارند و درعلايق، تمايلات و رفتارهاي اجتماعي به سختي از آمريكاييان قابل تميزند. مدرنيته فاقد طبقه و همهگيركه زماني نيچه آن را پيشگويي كرده بود و غربيان را از درافتادن به آن ورطه برحذر داشته بود، امروزه پساز اينكه آتشافروزيهاي حاصل از جنگهاي جهاني اول و دوم را توسط پارهاي متفكران راستگراتوجيه كرده است، آغوش به روي اروپاي شرقي گشوده است. اين درست است كه ما اكنون سرزمينصلح ناميده شدهايم ولي وضعيت جامعة امروز اروپايي ما به گونهاي است كه ممكن است پيشينيان ما ازديدن آن وحشت كنند.
براي مهد صلح بودن محتاج آنيم كه ديگر براي آتش گشودن به روي هم آماده و مهيا نشويم و بهطريق اولي آتشافروزي در هيچ كجاي جهان را برنتابيم. ما ميدانيم كه از اين پس با هيچ خطر خارجي كهبقاي ما را تهديد كند رويارو نخواهيم شد. امروزه ملاحظات امنيتي در بين ملل اروپايي بيشتر معطوف بهامنيت داخلي است و از اين رو پليسها در برابر ارتشها مورد توجه و تقويت قرار ميگيرند و اين امر درتمام جوامع توسعه يافته صرفنظر از محل استقرار آنها عموميت دارد.
معضل، شايد عام و همگاني باشد اما اين بدين معني نيست كه راهحلهاي عام هم براي آن وجوددارد. همگوني ظاهري مردم، واضح و مبرهن است فيالمثل عامل تمايز مشهودي وجود ندارد كهكاتوليكها و پروتستانها را در ايرلند شمالي از هم متمايز سازد يا تشخيص صربها و كرواتها را دريوگسلاوي سابق از هم امكانپذير سازد. ولي با نگاه به ويژگيهاي مدرنيزاسيون آنها درمييابيم اينخصوصيات عميقاً در تفاوتهاي فرهنگي آنان نهفته است. ما آمريكايي نيستيم يعني مردماني با زبان وريشههاي فرهنگي مشترك و دولتي متكي بر اصول و قواعد روشن و صريح كه هر چند تفسيرهاي متعددبرميدارند ولي بهطور مبنايي مناقشهناپذيرند. ما حتي صرفنظر از ديدگاه جغرافيايي، اروپايي نيزنيستيم. در واقع ما با پارادوكسي بنيادي مواجهيم: اگر به اروپاي متحد با نهادهاي واحد دولتي و قضاييو زبان مشترك رسمي معتقديم، بالاجبار بايد گذشته 500 ساله قاره خود را مدنظر داشته باشيم در حاليكه به دلايلي كاملاً قابل قبول، پارهاي از ما اروپاييان مشتاق نفي گذشته خودند.
امروزه كمتر كسي است كه نيازمند يادآوري اين مطلب باشد كه اجتماعات صرفاً براساس مناسباتديوانسالاري يا اصول عقلاني محض بنا نشدهاند بلكه عميقاً حامل باورها و رفتارهاي جمعي و متأثر ازآنها ميباشند. بيش از 200 سال از اعلام خطر ادموند برك نگذشته است كه در آستانة انقلاب فرانسه،عواقب و زيانهاي نسخهپيچيهاي محض و نظري براي اداره امور بشري و هدايت جوامع را برشمردهبود.
بدانيم تمام روابط انساني مبتني بر مناسبات عقلاني محض نيستند. حكمرانان اروپاي سابق ـ اعم ازآنان كه خود را منتسب به باورها و تشكيلات مذهبي ميدانستند يا بر احساسات مليگرايانه تأكيدميورزيدند ـ به اين مهم وقوف داشته و سعي در بوميسازي ايدهها و آمال خود با توجه به باورها واحساسات مردم تحت امر خود داشتهاند. هر تلاشي در جهت نفي باورهاي سنتي و ريشهدار جوامع، وبنا ساختن اداره آنها بر اصول جديد و منحصراً عقلاني، جز اينكه به افروختن آشوبها و طغيانهايتازهتر بيانجامد حاصلي نداشته است. هنگامي كه دنيس ديدرو خطاب به كاترين از لزوم منظور ساختنعطوفت، مروت و اصلاحات عقلاني در اداره جامعه نوشت، كاترين غمگنانه پاسخ داد تمامي آنچه راكه او نوشته است امري مستحسن و نيكو ميداند ولي به خاطر داشته باشد كه او آنها را فقط بر روي كاغذنگاشته است در حالي كه كاترين بايد آنها را در سطح مناسبات انساني به كار برد و اجرا نمايد.
ما اروپاييان بايد گذشته خود را درك كنيم اگر آن را تكرار نميكنيم. بدانيم كه چرا سرزمين جنگبودهايم اگر ميخواهيم در سرزمين صلح ماندن توفيق يابيم و بدين دليل من معمولاً از شنيدن سخندوستان آمريكاييام كه از ساختار نوين اروپا سخن ميگويند چندان مشعوف نميشوم. اگر قرار به تشبيهاست بگذاريد اروپا را به يك باغ تشبيه كنم كه مردمان و نهادها و سازمانهاي آن مانند درختهاييهستند كه ريشه در خاك مذاهب، عادات، اجتماعات و فرهنگهاي آن دارند. مانند تمام گياهان آنهانيازمند تغذيه مناسب، نگهداري و مراقبت و گاهي هرس كردن شاخههاي مرده و نهالهاي بلااستفادههستند. علفهاي هرزه بايد شناسايي شده و ريشهكن شوند. و اينها تنها با حاكميت مطلق گروههايخبره و روشنفكر در امر كشاورزي انجام نميشود بلكه همراهي خود مردماني كه خاك خود راميشناسند و خوب ميدانند چه نهالهايي در آن رشد مييابد و چه نمييابد، را ميطلبد. و از اينرو باوجود تمام باغها، كار كشت و زراعت پايانناپذير است.