باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز سه شنبه 12 آذر 1387 كاربران برخط 310 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
   
  
  
    
روند خيالي‌ برخورد
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ


 

منبع: سایت - باشگاه اندیشه

   ● نويسنده: احمد - يوسف‌

مترجم: سارا - حبيبي

 
 

اسلام‌ به‌ گونه‌اي‌ رسمي‌، براي‌ نخستين‌ بار در قرن‌ هفتم‌، با مسيحيت‌ به‌ تعامل‌ پرداخت‌. ]حضرت‌[محمّد پيروان‌ خويش‌ را، به‌ جايي‌ كه‌ آنها از حاكمان‌ كافر مكّه‌ طلب‌ پناه‌ و امن‌ مي‌نمودند، متوجه‌ نگوس‌(Negus) در حبشه‌ كرد. بيش‌ از يك‌ هزاره‌ بعد، در جريان‌ عجيب‌ تقدير و سرنوشت‌، مسلمانان‌ مجدداً، ازبيم‌ استبداد، به‌ غرب‌ گريختند. امّا در اين‌ ميان‌، وقايع‌ بي‌شماري‌ رخ‌ نموده‌ است‌. اطمينان‌ و يقين‌]حضرت‌[ محمّد در اينكه‌ پيروانش‌ در سرزمين‌ بيگانه‌ در امن‌ و امان‌ خواهند بود، ديگر مورد اتفاق‌ نظراسلام‌گرايان‌ امروزين‌ نيست.

ريشه‌ شك‌ و ترديد آنان‌ به‌ دوران‌ جنگ‌هاي‌ صليبي‌ بازمي‌گردد، ولي‌ در عين‌ حال‌ بدبيني‌ فعلي‌ ناشي‌از وقايعي‌ است‌ كه‌ در روزگار معاصر روي‌ داده است‌. زماني‌ كه‌ امپراتوري‌ عثماني‌ در معرض‌ تجزيه‌ قرارگرفت‌ و ركود و سقوط‌ خويش‌ را تجربه‌ مي‌كرد، انقلاب‌ صنعتي‌ اروپا در حال‌ تحقق‌ يافتن‌ بود و تأثيرات‌غربي‌ نفوذ خويش‌ را بر دنياي‌ مسلمان‌ آغاز كرده‌ بود و بدين‌وسيله‌ جدالي‌ تمدني‌، حياتي‌ مجدد يافت‌.در طول‌ قرون‌ هجده‌ و نوزده‌، فقدان‌ و عدم‌ حضور وسايل‌ ارتباط‌ جمعي‌ از شكل‌گيري‌ گفتماني‌ اين‌چنين‌ در بيرون‌ از حلقه‌هاي‌ روشنفكري‌ ممانعت‌ بعمل‌ مي‌آورد. در حالي‌ كه‌ توسعه‌ استعماري‌ از سويي‌موجب‌ خشم‌ مردمان‌ محلّي‌ و از سويي‌ ديگر موجب‌ بيداري‌ مجدد هويّت‌ اسلامي‌ آنان‌ مي‌گرديد، حال‌ديگر مساجد، پايگاهي‌ براي‌ ابراز عدم‌ رضايت‌ شهروندان‌ گرديده‌ بود.

تا سال‌هاي‌ دهة‌ 1920، اسلام‌گرايان‌، از سويي‌ به‌ دليل‌ تقسيم‌ بي‌رحمانه‌ ممالك‌ خاورميانه‌ توسط‌فرانسه‌ و انگلستان‌، و از سويي‌ ديگر غنيمت‌ جنگي‌ تلقي‌ كردن‌ آنها، در اصل‌ منتقدان‌ صريح‌اللهجه‌ ازسلطه‌ غرب‌ به‌ حساب‌ مي‌آمدند. آنها غرب‌ را به‌ نابودي‌ سياسي‌ و ورشكستگي‌ اخلاقي‌ متهم‌مي‌ساختند. فرهيختگان‌ مسلمان‌ در ابتداء هم‌ّ خويش‌ را بر همين‌ امر متمركز نموده‌ بودند؛ گرچه‌ شماري‌از آنان‌ نيز از توسعه‌ و پيشرفت‌ غربي‌ حمايت‌ و دفاع‌ مي‌كردند. طي‌ دهه‌هاي‌ بعد، از ميان‌ كساني‌ كه‌ مردم‌ بدان‌ها به‌ عنوان‌ منتقدان‌ فرهنگ‌ غرب‌ روي‌ نمودند مي‌توان‌ از: محمد اقبال‌، ابوالعلاء مودودي‌، مالك‌بن‌ نبي‌، علي‌ شريعتي‌، محمد قطب‌ و سيد قطب‌ نام‌ به‌ ميان‌ آورد.

ظهور ماركسيسم‌ و گسترش‌ آن‌ در جهان‌ سوم‌ حول‌ و حوش‌ چنين‌ شخصيّت‌هايي‌ دور مي‌زند.كمونيزم‌ و فلسفه‌ داغ‌ الحادي‌ آن‌ ماية‌ تنفر و نفرت‌ فرهنگ‌ اسلامي‌ است و اسلام‌گرايان‌ بدان‌ چون ‌تهاجمي‌ ايدئولوژيك‌ نگاه‌ مي‌كنند. در حقيقت‌ كمونيزم‌ تهديد بزرگ‌تري‌ نسبت‌ به‌ جهان‌ اسلام‌ تا هر نوع‌ديگري‌ از غرب‌گرايي‌ گرديد. در آغاز، اسلام‌گرايان‌، چون‌ اخوان‌المسلمين‌ با جمال‌ عبدالناصر در مصر و هم‌طرازان‌ ايشان‌ با جبهة‌ ملي‌ آزادي‌ (FLN) در الجزاير، با اكراه‌، نيروهاي‌ خويش‌ را با اردوگاه‌ سوسياليست‌ها متفق‌ ساختند؛ امّا، به‌ محض‌ اينكه‌ اعراب‌ استعمارگران‌ را تار و مار كردند و شكست‌دادند، ملّي‌گرايان‌ ضدديني‌ اقدام‌ به‌ پاكسازي‌ و تصفيه‌ نمودند. از اين‌ رو اسلام‌گرايان‌ به‌ كشورهايي‌،چون‌ عربستان‌ سعودي‌، كه‌ هيچ‌ نوع‌ نفوذ كمونيستي‌ در آن‌ موجود نبود عزيمت‌ كردند.

آنهايي‌ نيز كه‌ در موطن‌ خويش‌ اقامت‌ نمودند، در حالي‌ كه‌ با رژيم‌هاي‌ طرفدار شوروي‌، چون‌ عراق‌،مصر، سوريه‌ و يمن‌ از حيث‌ ايدئولوژيك‌ مبارزه‌ مي‌كردند، به‌ شكنجه‌، حبس‌ و يا مرگ‌ محكوم‌ گرديدند.وظيفة‌ آنان‌، وظيفه‌اي‌ بسيار سنگين‌ و گران‌ بود. تفكر انقلابي‌ كمونيستي‌ طبقات‌ بزرگي‌ از جمعيت‌، بويژه‌جوانان‌ را، به‌ خود فرا مي‌خواند. احساسات‌ دوره پس‌ از استعمار بسيار بالا بود و بسياري‌ از مردم‌، درحالي‌ كه‌ به‌ هويّت‌ اسلامي‌ خود واقف‌ بودند، خويش‌ را نزد شعارهاي‌ برابرخواهانه‌ سوسياليستي‌ در راحتي‌ و آسايش‌ مي‌يافتند. تنشي‌ پايدار ميان‌ اسلام‌ و كمونيزم‌ در افغانستان‌ روي‌ داد كه‌ تنها با خروج‌شوروي‌ها به‌ پايان‌ انجاميد.

گرچه‌ تا اواخر سال‌هاي‌ دهة‌ 1950، گروه‌هاي‌ اسلامي‌ به‌ گونه‌اي‌ فعّال‌ با كمونيست‌ها به‌ رويارويي‌پرداختند، امّا پيش‌ از اين‌ آموخته‌ بودند كه‌ غرب‌ نيز نمي‌تواند متّحدي‌ براي‌ آنان‌ محسوب‌ گردد. اعلام‌استقلال‌ يكجانبة‌ اسراييل‌ در 1948 نقطة‌ عطفي‌ را در اينكه‌ چگونه‌ اسلام‌گرايان‌ به‌ ايالات‌ متحده‌ واروپاي‌ غربي‌ نظر مي‌افكنند، نشان‌ مي‌دهد. موضع‌گيري‌ به‌ نفع‌ اسراييل‌ از جانب‌ چنين‌ ملّت‌هايي‌ بدين‌معني‌ بود كه‌ غرب‌ ديگر تنها معارض‌ و رقيبي‌ صرفاً فكري‌ به‌ حساب‌ نمي‌آمد؛ بلكه‌ از سوي‌ ديگر تبديل‌به‌ دشمني‌ سياسي‌ نيز گرديده‌ بود.

رهبران‌ اكثريت‌ كشورهاي‌ مسلمان‌ رهيافتي‌ دو وجهي‌ را اتخاذ نمودند. از سويي‌، اسراييل‌ را، محكوم‌ساختند؛ و از سويي‌ ديگر به‌ زمينه‌سازي‌ براي‌ ارتباطات‌ اقتصادي‌ و سياسي‌ با غرب‌ پرداختند. بويژه‌،كشورهاي‌ عربي‌ خليج‌ هيچ‌ نوع‌ مخاصمتي‌ با غرب‌ نداشتند، و روابطي‌ را كه‌ صرفاً مبتني‌ بر منافع‌مشترك‌ بود اشاعه‌ و ترويج‌ مي‌دادند. تمامي‌ طرف‌ها، اسراييل‌ را ناديده‌ مي‌انگاشتند؛ و در نتيجه‌، هيچ‌نوع‌ برخورد ايدئولوژيكي‌ حادي‌، به‌ غير از، خرواري‌ از قطعنامه‌هاي‌ بي‌اعتبار سازمان‌ ملل‌ را بوجود نياورد. اين‌ اوضاع‌، اسلام‌گرايان‌ را كه‌ احساس‌ مي‌كردند رهبرانشان‌ تلويحاً استعمار اسراييل‌ را درخصوص‌ سرزمين‌ فلسطين‌، در عين‌ حال‌ كه‌ سلطه‌ غرب‌ آنها را به‌ زانو درآورده‌ است‌، پذيرفته‌اند،به شدّت‌ به خشم‌ مي‌آورد.

انقلاب‌ 1979 ايران‌، و عكس‌العمل‌ متقابل‌ غرب‌، تصميم‌ و عزم‌ اسلام‌گرايان‌ را، در زماني‌ كه‌ غرب ‌مي‌توانست‌ پيشي‌ گيرد و ازميدان‌ پيروز و سربلند برآيد، مستحكم‌ و تقويت‌ نمود. گروه‌هاي‌ اسلامي‌ به‌«جمهوري‌» اسلامي‌ ايران‌ خيرمقدم‌ گفتند. از اين‌ رو آنها همدلي‌ خويش‌ را نسبت‌ به‌ ايران‌ بدين‌ خاطر كه‌به‌ نظر مي‌رسيد غرب‌ جنگي‌ را عليه‌ ايمان‌، و نه‌ سياست‌هاي‌ آن‌ كشور، براه‌ انداخته‌ بود، اعلام‌ داشتند. اسلام‌گرايان‌ بر اين‌ باور بودند كه‌ حمايت‌ آشكار و علني‌ آمريكا از صدام‌ حسين‌ در جنگ‌ ميان‌ ايران‌ وعراق‌ ثابت‌ و مبرهن‌ ساخته‌ است‌ كه‌ غرب‌، جنگ‌ صليبي‌اي‌ به‌ صورت‌ مدرن‌ و امروزين‌ آن‌، براي‌دين‌زدايي‌ منطقه‌ براه‌ انداخته‌ است‌.

با شعله‌ور كردن‌ بيشتر آتش‌، اسلام‌گرايان‌ سكوت‌ غرب‌ را در قبال‌ استبداد حاكم‌ در منطقه‌ به‌ عنوان‌تأييد عملي‌ و بالفعل‌ از حكومت‌ خودكامه‌ و ضد دين‌ تلقي‌ مي‌نمودند. اسلام‌گرايان‌ ارتباط‌ صميمي‌ ودوستانة‌ غرب‌ با مراكز قدرت‌ را به‌ عنوان‌ جز لازم‌ِ پي‌ گرفتن‌ منافع‌ با هر كسي‌ كه‌ بر سر قدرت‌ است‌،تحليل‌ مي‌كنند. براي‌ ايشان‌، غرب‌ تنها و فقط‌ با هرگونه‌ حركتي‌ اسلامي‌ كه‌ در حال‌ صعود به‌ موقعيت‌اقتدار ملّي‌ است‌، بمخالفت‌ برمي‌خيزد.

تنش‌ها در كوران‌ جنگ‌ خليج‌ رو به‌ تزايد گذاشت‌. گرچه‌ حدود 30 كشور ناهمگن‌ وارد اتّحادي‌نامطمئن‌ در مقابله‌ با اشغال‌ كويت‌ توسط‌ صدام‌ حسين‌ گرديدند، امّا بسياري‌ از مسلمانان‌ از درگيري‌غرب‌ در اين‌ ماجرا تنفّر داشتند. تصاويري‌ از بغدادِ زير آتش‌، و سوزانده‌ و خاكستر شدن‌ كاروان‌ گريزان‌ وفراري‌، به‌ اين‌ خشم‌ دامن‌ مي‌زد. اسلام‌گرايان‌ پيش‌ از اين‌، بر اين‌ باور بوده‌اند و اكنون‌ نيز بر اين‌ اعتقادندكه‌ ائتلاف‌ انجام‌ شده‌ تحت‌ رهبري‌ آمريكا با هدف‌ قرار دادن‌ وسايل‌ ارتباطي‌، مراكز صنعتي‌ و كارخانه‌ها،به‌ قصد و نيّت‌ انهدام‌ زيرساخت‌هاي‌ عراق‌ صورت‌ پذيرفته‌ است‌. متخصصان‌ و اهل‌ فن‌ چنين‌ استدلال‌مي‌نمايند كه‌ آزادسازي‌ كويت‌ تنها مسأله‌اي‌ جزيي‌ بوده‌ و هدف‌ اصلي‌ احياء مجدّد تفوّق‌ نظامي‌منطقه‌اي‌ اسراييل‌ بوده‌ است‌.

همان‌گونه‌ كه‌ بمب‌گذاري‌هاي‌ اخير در عربستان‌ سعودي‌ نشان‌ مي‌دهد، حضور نيروهاي‌ نظامي‌آمريكا در خليج‌ فارس‌، اين‌ تلقي‌ دوران‌ استعمار نوين‌ را مستحكم‌تر ساخته‌ است‌. امّا اين‌ بار هدف‌«متمدّن‌» ساختن‌ مردمان‌ بومي‌ نيست‌، بلكه‌ «حمايت‌ و حفاظت‌» از آنان‌ مي‌باشد. اسلام‌گرايان‌، حفاظت‌نمودن‌ سربازان‌ آمريكايي‌ از سلطنت‌ها و حاكمان‌ خودكامه‌ را، در حاليكه‌ هرگونه‌ درخواست‌ عمومي‌مردم‌ براي‌ مشاركت‌ سياسي‌ را ناديده‌ مي‌انگارند، مشاهده‌ مي‌نمايند؛ به‌ همين‌ دليل‌ چنين‌ نتيجه‌مي‌گيرند كه‌ ايالات‌ متحده‌ به‌ هيچ‌ وجه‌ از آزادي‌ مردم‌سالارانه‌ حمايت‌ نمي‌كند. علاوه‌ بر اين‌، در حاليكه‌قدرت‌هاي‌ غربي‌ گروه‌هاي‌ اسلامي‌ را به‌ دليل‌ روش‌هاي‌ ايشان‌ به‌ نقد مي‌كشند، همين‌ ميزان‌ و ملاك‌هرگز درخصوص‌ حبس‌ها و شكنجه‌هاي‌ مجاز دولتي‌ اعمال‌ نمي‌گردد.

در نتيجه‌، ارتباط‌ ميان‌ غرب‌ و گروه‌هاي‌ مسلمان‌ پيوسته‌ در حال‌ وخيم‌تر شدن‌ مي‌باشد. براي‌ نمونه‌،در 1991، حماس‌، حركت‌ مقاومت‌ اسلامي‌ فلسطين‌، با تعدادي‌ از مقامات‌ رسمي‌ غربي‌، از جمله‌ديپلمات‌هايي‌ از ايالات‌ متحده‌، انگلستان‌، ايتاليا و آلمان‌ ملاقات‌ نمود. گفتمان‌ ميان‌ آنها بنظر مي‌رسيدبه‌ گونه‌ايي‌ مثبت‌ در حال‌ پيشرفت‌ است‌، تا اينكه‌ ايالات‌ متّحده‌، بطور غيرمنتظره‌ تمامي‌ تماس‌ها رامتوقف‌ ساخت‌ و به‌ صورت‌ رسمي‌ اسم‌ اين‌ گروه‌ را در گزارش‌ سالانه‌ 1992 خويش‌ درخصوص‌ترورسيم‌ جهاني‌ گنجاند. بيانيه‌ حماس‌ در جواب‌ به‌ اين‌ عمل‌ به‌ گونه‌اي‌ نشانگر نظرات‌ اسلام‌گرايان‌درخصوص‌ سياست‌ آمريكاست‌:

« «اين‌ تصميم‌» با منطق‌ سر ستيز دارد و هرگونه‌ حق‌ مردم‌ و اشخاص‌ را در بيان‌ آزادانه‌ نظرگاه‌هاي‌ايدئولوژيك‌ و سياسي‌ ناديده‌ مي‌گيرد... اكثريت‌ مردمان‌ فلسطيني‌ مخالفت‌ بي‌حد و حصر خويش‌را به‌ مذاكرات‌ در حال‌ جريان‌ صلح‌ ابراز نموده‌اند. آيا اين‌ بدان‌ معني‌ است‌ كه‌ آمريكا مردم‌ ما را نيزجزء «تروريست‌»ها قرار داده‌ است‌؟»

در نتيجه‌ از آنجاييكه‌ خطر كمونيست‌ كاهش‌ يافته‌ است‌، اسلام‌گرايان‌ بر اين‌ باورند كه‌ مگسك‌ غرب‌بر اعتقادات‌ و ايمان‌ ايشان‌ نشانه‌ رفته‌ است‌ (علي‌رغم‌ اينكه‌ آمريكاييان‌ خلاف‌ آنرا تصديق‌ مي‌نمايند).بن‌ مايه‌ پيشگويي‌ ساموئل‌ هانتينگتون‌ درخصوص‌ برخوردي‌ تمدني‌ بنظر مي‌آيد كه‌ اثبات‌ اين‌ مدعي‌باشد؛ عقل‌ حكم‌ مي‌كند فرهنگ‌ و نه‌ ايدئولوژي‌، جريان‌ تنازعات‌ و درگيري‌ها را در آينده‌ مشخص‌ ومعيني‌ مي‌سازد. غرب‌ با قصاص‌ و مكافات‌ِ عمل‌ نويني‌ به‌ صورت‌ ارتباط‌ اسلامي‌ ـ كنفسيوسي‌اي‌ كه‌«منافع‌، ارزش‌ها و قدرت‌ غرب‌» را بچالش‌ خواهد كشاند، روبرو خواهد شد.

هانتينگتون‌ و نظريه‌پردازان‌ هم‌فكر او چنين‌ فرض‌ مي‌كنند كه‌ فرهنگي‌ شرقي‌، بويژه‌ اسلامي‌، به‌گونه‌ايي‌ كامل‌، از حيث‌ جوهر و ذات‌ مخالف‌ غرب‌ مي‌باشد. اين‌ فرضيه‌ هيچ‌ جايي‌ را براي‌ قرار دادن‌حتي‌ مقداري‌ از مسئوليت‌ بر دوش‌ آمريكا و متحدان‌ اروپايي‌اش‌ براي‌ تنش‌هاي‌ موجود باقي‌ نمي‌گذارد.در عين‌ حال‌، صرف‌نظر از اينكه‌ گناه‌ و تقصير در كجاي‌ اين‌ جهان‌ قرار دارد، حقيقت‌ ما را مجبور مي‌سازدتا براي‌ اينكه‌ از هرگونه‌ پيش‌داوري‌ اجتناب‌ كنيم‌ رابطه‌ اسلام‌ و غرب‌ را ارزيابي‌ مجدّد نماييم‌. در عين‌حال‌ گروه‌هاي‌ اسلامي‌ با ديدگاه‌هاي‌ گوناگون‌ از طريق‌ انقلاب‌ (ايران‌) و يا كودتاي‌ نظامي‌ (سودان‌) به‌حكومت‌ دست‌ يازيده‌اند. برخي‌ راه‌ انتخابات‌ را پيش‌ گرفته‌اند و بعد از پيروزي‌ از قدرت‌ سلب‌ شده‌اند(الجزائر) و يا اينكه‌ توسط‌ نظاميان‌ تحت‌ فشار واقع‌ شده‌اند تا استعفاء دهند و كناره‌گيري‌ نمايند (تركيه‌)؛ديگران‌ نيز صبورانه‌ در انتخابات‌ قلابي‌ شركت‌ مي‌كنند (اردن‌، كويت‌)، در حاليكه‌ برخي‌ ديگر به‌ گونه‌اي‌صلح‌آميز براي‌ دوره‌اي‌ طولاني‌ به‌ اريكة‌ قدرت‌ صعود مي‌كنند (مالزي‌). برخورد با نقش‌ اجتناب‌ناپذيراسلام‌گرايان‌ در دولت‌ و حكومت‌ امر ارتباط‌ و رابطة‌ متوازن‌ را ضروري‌ مي‌سازد.

دو عامل‌ تمهيدگر حل ختلاف‌ مي‌باشد: ايجاد و برپايي‌ زباني‌ روشن‌ و شفاف‌ از گفتمان‌ و مشخص‌نمودن‌ پايه‌اي‌ مشترك‌. سياست‌گذاران‌ غربي‌ و نظريه‌پردازان‌ اسلامي‌ در ابتداء مي‌بايست‌ اصول‌ مشترك‌را شناسايي‌ نمايند. زمينه‌هاي‌ توافق‌ و همدلي‌ در اين‌ خصوص‌ بسيار گسترده‌ مي‌باشد.

هر دو تمدن‌ از آبشخوري‌ مشترك‌ و طولاني‌ از سنت‌ ابراهيمي‌ برخوردار مي‌باشند ـ اسلام‌، يهوديّت‌و مسيحيت‌. گوهر هر فرهنگ‌، در نهايت‌، ارزش‌هاي‌ همانندي‌ را، چون‌ خانواده‌، عدالت‌ و زهد، مشتركاًدارد. مرزهاي‌ جغرافيايي‌ نيز، چون‌ سنّت‌، به‌ تفسير گوناگوني‌ از ايمان‌ و اعتقاد كمك‌ كرده‌ است‌. براي‌نمونه‌، تمامي‌ حقوق‌ انساني‌ را، چون‌ آزادي‌، برابري‌ و حق‌ مالكيّت‌، عزيز مي‌انگارند. ولي‌ در حاليكه‌غرب‌ ديدگاهي‌ بالنسبه‌ آزادمنشانه‌ دارد، مسلمانان‌ محافظه‌كار هستند.

ليكن‌ در حوزة‌ تكثرگرايي‌ و مقوله‌ چندفرهنگي‌ بودن‌، توافق‌ بيشتري‌ وجود دارد. هر يكي‌ از جوامع‌اسلامي‌ و غربي‌ دربردارنده‌ بسياري‌ از گروه‌هاي‌ قومي‌اي‌ كه‌ آنها را به‌ سهم‌ خود زبان‌ و يا مكان‌ زيست‌تقسيم‌ مجدد نموده‌ است‌، مي‌باشند. «ديگ‌ جوش‌ِ» آمريكا از زمان‌هاي‌ پيش‌ به‌ گونه‌اي‌ اساسي‌ جزئي‌از جهان‌ اسلام‌ را كه‌ در آن‌ كلان‌ شهرها طي‌ قرون‌ متمادي‌ شكوفا گرديده‌اند، در خود جاي‌ داده‌ است‌. درنتيجه‌، گوناگوني‌، ارزشي‌ است‌ جهاني‌ و عام‌. گروه‌هاي‌ مختلفي‌ در ايالات‌ متحده‌، چون‌آنگلوساكسون‌ها، آمريكايي‌هاي‌ آفريقايي‌تبار، آمريكايي‌هاي‌ اسپانيايي‌تبار، آسيايي‌ها و اقوام‌ بومي‌آمريكا، در شكوفايي‌ كشور سهيم‌ بوده‌ و نقش‌ داشته‌اند. علي‌رغم‌ وجود نژادپرستي‌، آمريكاييان‌ موفق‌گرديده‌اند تا مردم‌ را گرد هم‌ جمع‌ نمايند تا نظر به‌ پيروزي‌ها و پيشرفت‌ها داشته‌ باشند و نه‌ نژادشان‌.جامعه‌ اسلامي‌، بدون‌ لحاظ‌ نمودن‌ ايدئولوژي‌، لااقل‌، تا بدين‌ حد فراگير و جامع‌ مي‌باشد كه‌ اقليت‌ها به‌صورت‌ طولاني‌ در سياست‌هاي‌ منطقه‌ايي‌ مشاركت‌ داشته‌اند؛ براي‌ مثال‌:

پطرس‌ ـ پطرس‌ غالي‌، يك‌ مسيحي‌ است‌ و پيش‌ از رهبري‌ سازمان‌ ملل‌ به‌ عنوان‌ معاون‌نخست‌وزير در امور خارجي‌ مي‌باشد.

لئوپولد سنگور، يك‌ مسيحي‌ است‌ و يك‌ بار نيز به‌ رهبري‌ سنگال‌ دست‌ يازديد كه‌ كشوري‌ بااكثريّت‌ مسلمان‌ مي‌باشد.

ژوليئوس‌ نايرره‌ يك‌ مسيحي‌ است‌ و نيز يك‌ بار بر تانزانيا كه‌ كشوري‌ است‌ با اكثريت‌ جمعيت‌مسلمان‌، حكومت‌ رانده‌ است‌.

رئيس‌ جمهوران‌ مسيحي‌ بر اتيوپي‌ و اريتره‌ كه‌ هر دو از كشورهايي‌ با اكثريت‌ جمعيّت‌ مسلمان‌مي‌باشند، حكومت‌ كرده‌اند.

علي‌رغم‌ غرب‌، تسامح‌ و تساهل‌ درخصوص‌ اقليت‌ها جزء و قسمي‌ از جامعه‌ مسلمانان‌ است‌.اسلام‌گرايان‌ در جستجوي‌ نفي‌ اين‌ امر نيستند؛ آنها تنها خواستار نقشي‌ در نظام‌هاي‌ متناسب‌ سياسي‌خويش‌ مي‌باشند. براي‌ نمونه‌، دولت‌ سودان‌ را متّهم‌ نموده‌اند كه‌ دولت‌ اسلامي‌اي‌ بنيادگراست‌؛ حال‌آنكه‌ نخست‌وزير آن‌ مسيحي‌ است‌. هنگامي‌ كه‌ اسلام‌گرايان‌ به‌ قدرت‌ رسيده‌اند، هيچ‌ گاه‌ درصددپاكسازي‌ و تصفيه‌ سازمان‌هاي‌ دولتي‌ از اقليت‌ها نگرديدند. در نتيجه‌، اولويت‌هاي‌ اسلام‌گرايان‌، به‌ هيچ‌وجه‌ تماميت‌خواهانه‌ نيست‌، بلكه‌ مترقيانه‌ و مبتني‌ بر منافع‌ روشن‌ ملّي‌ است‌ كه‌ بيشتر آنها با غرب‌ دراشتراك‌ مي‌باشد. ادوارد مورتيمر، ويراستار بخش‌ امور خارجي‌ روزنامه‌ فايننشال‌ تايمز، كه‌ مقر آن‌در لندن‌ مي‌باشد، در مجله‌ فورين‌ افيرز (تابستان‌ 1993، ص‌ 380) چنين‌ نگاشته‌ است‌:

«چنانچه‌ احزاب‌ اسلامي‌ به‌ قدرت‌ نرسند، دولت‌هاي‌ اروپايي‌ نمي‌بايست‌ رفتارِ خصمانة‌ گذشته‌ رانسبت‌ به‌ آنها اتخاذ نمايند. اين‌ واقعيت‌ كه‌ اين‌ احزاب‌ مايل‌ هستند تا آنچه‌ را كه‌ آنها به‌ عنوان‌اخلاق‌ فاسد غرب‌ و يا نفوذ فرهنگي‌ در ميان‌ جوامع‌ خويش‌ مي‌انگارند يا كاهش‌ دهند و يا بالكل‌ّاز بين‌ ببرند، بدين‌ معني‌ نيست‌ كه‌ برخورد و تضادي‌ اجتناب‌ناپذير ميان‌ منافع‌ آنها و اروپا وجوددارد. برعكس‌ به‌ نفع‌ اين‌ دولت‌ها خواهد بود تا رابطة‌ اقتصادي‌ نزديكي‌ را با اروپا ايجاد و سپس‌مستحكم‌ نمايند؛ چه‌ آنكه‌، اگر بازار اروپا بر روي‌ آنها بسته‌ شود، آنها خويش‌ را در شرايطي‌اقتصادي‌ خواهند يافت‌ كه‌ به‌ مراتب‌ سخت‌تر و حساس‌تر از آن‌ چيزي‌ است‌ كه‌ آنها را بر سر قدرت‌آورده‌ است‌. در حقيقت‌ آنها، اين‌ امر را خواهند دريافت‌ كه‌ با اروپا براي‌ حفظ‌ خودباوري‌، ترغيب‌توسعه‌ و ايجاد اشتغال‌ در موطن‌ اصلي‌ منافع‌ مشتركي‌ را دارا مي‌باشند.

درنتيجه‌، در حاليكه‌ گروهي‌ به‌ قيمت‌ پس‌رفت‌ ديگري‌، پيشرفت‌ مي‌كند، بدنبال‌ منافع‌ رفتن‌، بازي‌اي‌نيست‌ كه‌ نيازمند آن‌ باشد كه‌ هر دو طرف‌ بي‌نتيجه‌ سر از مسابقه‌ درآورند. اسلام‌گرايان‌ در خاورميانه‌،براي‌ مثال‌، با آمريكا درخصوص‌ اين‌ نگراني‌ كه‌ جريان‌ نفت‌ و امنيّت‌ راه‌هاي‌ آبي‌ بايد تضمين‌ گردد دراشتراك‌ مي‌باشند. همان‌گونه‌ كه‌ مورتينر اشاره‌ مي‌كند، اسلام‌گرايان‌ نيازمند درآمدي‌ هستند كه‌ فروش‌نفت‌ براي‌ طرح‌هاي‌ توسعه‌ فراهم‌ مي‌نمايد. در عين‌ حال‌ كه‌ غرب‌ نيز به‌ تأمين‌ تضمين‌ شدة‌ نفت‌ براي‌حفظ‌ زيرساخت‌ خويش‌ محتاج‌ مي‌باشد.

همين‌ اصل‌ نيز به‌ راه‌هاي‌ تجارت‌، بويژه‌ خطوط‌ اين‌ كشتي‌راني‌ انطباق‌ مي‌يابد. كانال‌ سوئز، تنگة‌ باب‌المندب‌، تنگة‌ هرمز، بسفر، داردانل‌ و تنگة‌ جبل‌الطارق‌ تماماً يا از ميان‌ و يا از كنار كشورهاي‌ مسلمان‌عبور مي‌كند. اسلام‌گرايان‌ به‌ اين‌ امر نيك‌ واقفند كه‌ تأمين‌ و تضمين‌ جريان‌ امن‌ كالا از طريق‌ اين‌ خطوط‌خود ضرورتي‌ اجتناب‌ناپذير است‌.

ليكن‌ دل‌نگراني‌ اقتصادي‌ در حقيقت‌ بيانگر نقطه‌هاي‌ حساس‌ اساسي‌ نمي‌باشد. انتقادات‌ غرب‌عمدة‌ً حول‌ مسأله‌ حقوق‌ بشر (كه‌ پيشتر از آن‌ سخن‌ رفت‌) و اسراييل‌ دور مي‌زد. «دهكدة‌ جهاني‌»سازمان‌ ملل‌ به‌ صورت‌ متناوب‌ عناد و لجاجت‌ اسراييل‌ را محكوم‌ ساخته‌ است‌ و از اين‌ دولت‌ يهودخواسته‌ تا ملتزم‌ به‌ قوانين‌ بين‌المللي‌ باشد. اروپا آرام‌ آرام‌ به‌ سوي‌ نقشي‌ متعادل‌تر گام‌ برمي‌دارد. لكن‌آمريكا براي‌ خويش‌ عادتي‌ از حمايت‌ كوركورانه‌ از دو حزب‌ كارگر و ليكود، بويژه‌ در سال‌هاي‌ همه‌پرسي‌و انتخابات‌، پيش‌ گرفته‌ است‌.

اين‌ سرسختي‌ و سازش‌ناپذيري‌، در عين‌ حال‌، جريان‌ شكننده صلح‌ را تهديد مي‌كند. اسلام‌گرايان‌ به‌امنيّت‌ و ثباتي‌ كه‌ صلح‌ به همراه‌ خود خواهد داشت‌ اذعان‌ دارند و از سويي‌ آتش‌بسي‌ مبتني‌ بر محكوميّت‌صريح‌، روشن‌ و بدور از ابهام‌ اسراييل‌، درخصوص‌ سياست‌هاي‌ ظالمانه‌ (چون‌ اسكان‌ يهوديان‌ و اشغال‌نظامي‌)، و از سويي‌ ديگر ميل‌ و رضايت‌ او را درخصوص‌ عدم‌ مداخله‌ در مردم‌سالاري‌ فلسطيني‌خواستار مي‌باشند. در عين‌ حالي‌ كه‌ شق‌ دوم‌ اين‌ مسأله‌، يعني‌ جريان‌ فعلي‌ ناامني‌ و حالت‌ بالقوه جنگ‌،به‌ نفع‌ هيچ‌ يك‌ از طرفين‌ نمي‌باشد.

ارتباط‌ ميان‌ اسراييل‌ و فلسطين‌ گويا نمونه كوچكي‌ از ارتباط‌ ميان‌ اسلام‌ وغرب‌ است‌. براي‌ اينكه‌غرب‌ از ثمرات‌ امنيّت‌ اقتصادي‌، دموكراسي‌، به‌ هرگونه‌ كه‌ بخواهيم‌ آنرا تعريف‌ نماييم‌، برخوردار شود؛بايد روند خويش‌ را در جهان‌ اسلام‌ دنبال‌ نمايد. تأييد تلويحي‌ و ضمني‌ غرب‌ بر لغو و باطل‌ نمودن‌ نتايج‌انتخابات‌، هنگامي‌ كه‌ به‌ سود اسلام‌گرايان‌ مي‌باشد (الجزاير) و يا سركوب‌ و شدّت‌ عمل‌ مستبدانه‌درخصوص‌ هر حزب‌ اسلامي‌ (مصر، و ديگران‌) تنها نشانگر شرايطي‌ دوقطبي‌ است‌.

علي‌رغم‌ خوف‌ غرب‌، گروه‌هاي‌ اسلامي‌ به‌ نتايج‌ آراء، انتخابات‌ آزاد و جوانمردانه‌ احترام‌گذاشته‌اند. حتي‌ زماني‌ كه‌ اسلام‌گرايان‌ صاحب‌ اكثريت‌ روشن‌ و آشكار آراء، (مانند تركيه‌) گرديدند، اين‌امر را به‌ اثبات‌ رساندند كه‌ براي‌ اجتناب‌ از هرگونه‌ اصطحكاك‌ انعطاف‌پذيرتر و سازگارتر مي‌باشند. درنتيجه‌، بخاطر جلوگيري‌ از مبلغ‌ كلان‌ شرط‌بندي‌ بر سر قدرت‌، غرب‌ بايد از آزادي‌ در جهان‌ اسلام‌حمايت‌ نمايد. شاو دلاّل‌، حقوق‌داني‌ بين‌المللي‌ و استاد ‌ روابط‌ بين‌الملل‌ در دانشكدة‌اوتيكا، در مجلة‌ لينكس‌ (فوريه‌ ـ مارس‌ 1993، ص‌ 8) چنين‌ مي‌نگارد كه‌: ]سياست‌ نوين‌ آمريکا‌[ مي‌بايست‌ سياستي‌ باشد كه‌... از فشارها و نفوذهاي‌ خود ـ خدمتي‌ تهي‌ باشد. از همه‌مهمتر بايد سياستي‌ آزاد از نفوذ و تأثير بيم‌هاي‌ غيرموجّه‌ و بيجا و دشمنان‌ فرضي‌ و خيالي‌ باشد، و درعين‌ حال‌ محرّك‌ آن‌ منافع‌ ملّي‌ معتبر ايالات‌ متّحده‌ باشد.»

قدرت‌هاي‌ غربي‌ چنين‌ ادعا مي‌نمايند كه‌ با اسلام‌ سر ستيز‌ ندارند، بلكه‌ تنها با وجهه‌ و جلوة‌«تروريستي‌» آن‌ مخالف‌ مي‌باشند؛ لكن‌ در عين‌ حال‌ هر اسلام‌گرا و يا گروه‌ مخالف‌ سياسي‌ را چون‌تروريست‌ معرفي‌ مي‌نمايند. واژة‌ «تروريسم‌» به‌ هر دو گروه‌ كه‌ يكي‌ درگير خشونت‌ مستبدانه‌ وخودسرانه‌ است‌ و همچنين‌ به‌ آنهايي‌ كه‌ خواستار بحساب‌ آورده‌ شدن‌ سياسي‌اي‌ هستند كه‌ پيش‌ از اين‌از آن‌ سلب‌ گشته‌اند و دست‌ به‌ شورش‌ مي‌زنند، اطلاق‌ مي‌شود. غرب‌ تمايزي‌ ميان‌ اين‌ دو قايل‌ نيست‌،همچنين‌ بدين‌ امر توجه‌ واذعان‌ ندارد كه‌ تمامي‌ اسلام‌گرايان‌، به‌ ذات‌ و گوهر خويش‌، مخالف‌ غرب‌نمي‌باشند. كيم‌ مورفي‌ خبرنگار روزنامه‌ لوس‌ آنجلس‌ تايمز چنين‌ اشاره‌ مي‌كند: (4/6/93)

«در حاليكه‌ بسياري‌ چنين‌ مي‌پندارند كه‌ جهان‌ اسلام‌ به‌ عنوان‌ جبهه‌اي‌ نو از برخورد پس‌ از جنگ‌سرد در حال‌ بروز مي‌باشد، اين‌ مسأله‌ بدان‌ حد كه‌ گمان‌ مي‌رود، چنين‌ نيست‌. چه‌ اين‌ امر بدين‌دليل‌ نيست‌ كه‌ مسلمانان‌ نمايانگر و مظهر خطر و تهديدي‌ نظامي‌ و تروريستي‌ مي‌باشند، بلكه‌ به‌اين‌ خاطر است‌ كه‌ چالشي‌ به‌ مراتب‌ اساسي‌ و بنيادي‌تر را نشان‌ مي‌دهند، يعني‌ نيروي‌ رو به‌ رشدو توسعه‌اي‌ اجتماعي‌ و سياسي‌ كه‌ مفاهيم‌ و تصورات‌ غرب‌ از واقعيت‌ را زير سؤال‌ مي‌برد (ذات‌ وحقيقت‌ توسعه‌) روابط‌ ميان‌ خدا و انسان‌، نقش‌ فن‌آوري‌ و تجدد و اخلاق‌ در حيات‌ انساني‌. نسل‌نويني‌ از اسلام‌گرايان‌، كه‌ بسياري‌ نيز در غرب‌ به‌ تحصيل‌ پرداخته‌اند، آماده‌اند تا مفاهيم‌دموكراتيك‌ را عليه‌ حكومت‌هاي‌ سركوبگر در سراسر خاورميانه‌ برگردانند.»

اسلام‌گرايي‌ كه‌ روزي‌ نيروي‌ خاموش‌ و غيرفعّال‌ بود و براحتي‌ تحت‌ كنترل‌، از سال‌هاي‌ دهة‌ 1980شتابي‌ مجدد گرفته‌ است‌. فروپاشي‌ كمونيزم‌ و اصلاحات‌ مردم‌سالارانه‌ در كشورهايي‌ بيرون‌ از آنچه‌ادوارد جرجيان‌ آنرا توهّم‌ بحران‌ نام‌ نهاده‌ است‌، حركت‌هاي‌ اسلام‌ را متهوّر و جسور ساخته‌ است‌؛ ولذا آنهابه‌ صورت‌ فعّال‌ خواستار اين‌ امر هستند كه‌ فرصت‌ و موقعيتي‌ مناسب‌ در تقسيم‌ قدرت‌ بيابند.خواسته‌هاي‌ ميانه‌رو و معتدل‌ اسلام‌گرايان‌ درخصوص‌ اصلاحات‌، پايان‌دهي‌ به‌ خشونت‌، و روابط‌بهبود يافته‌ با تمامي‌ طرف‌هاي‌ مربوط‌، امري‌ اصيل‌ و خالصانه‌ است‌. گفتمان‌ ملي‌ ـ مذهبي‌ سال‌ 1989كه‌ در قاهره‌ تشكيل‌ گرديد و همايش‌ ملّي‌ ـ اسلامي‌ايي‌ كه‌ متعاقب‌ آن‌ در بيروت‌ صورت‌ پذيرفت‌، تنها دونمونه‌ از گردهم‌آيي‌هاي‌ بسياري‌ است‌ كه‌ جهت‌ تحقق‌ آشتي‌ مدني‌ انجام‌ شده‌ است‌.

غالباً، علي‌رغم‌، فقدان‌ حساسيت‌ غرب‌ نسبت‌ به‌ نيازهاي‌ جوامع‌ اسلامي‌، اسلام‌گرايان‌ در آمريكا واروپا به‌ گونه‌اي‌ تدريجي‌ مسموع‌ واقع‌ شده‌اند. هدف‌ آنها متقاعد كردن‌ غرب‌ است‌ به‌ اينكه‌سياست‌هاي‌ منصفانه‌ و بي‌غرضانه‌ و ترويج‌ تكثرگرايي‌ موجب‌ منفعت‌ دوجانبه‌ خواهد گرديد. قدم‌هادراين‌ مسير بسيار كوچك‌ است‌، لكن‌ اين‌ احتمال‌ وجود دارد كه‌، در آستانه‌ قرن‌ 21، قرني‌ كه‌ شاهدخدمات‌ قطعي‌ تمدن‌ اسلامي‌ به‌ توسعه‌ و پيشرفت‌ جهان‌ خواهد بود، (همان‌گونه‌ كه‌ نيم‌ هزاره‌ پيش‌ترچنين‌ بود) منجر به‌ دركي‌ بهتر ميان‌ اين‌ دو فرهنگ‌ بزرگ‌ گردد.

 

    196 بازديد     0 امتياز     0 نظر


مطالعات موضوعي مرتبط :
●   اسلام و غرب (68)
●   اسلام و مسيحيت (14)
●   جنگ تمدن ها (59)
●   جنگ هاي صليبي (15)

دسته
●  متن / مقاله

رسته :1

تاريخ ارسال:08/04/1383

تاريخ شمسی نشر:08/04/1383
   
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت

  آمار سايت   |   پشتيبان فني   |   ارسال مطلب