حمایت از میانه روها
یکی از چالش های مهم رئیس جمهور بعدی آمریکا عبارت است از ایجاد و حفظ یک ائتلاف میانه رو در خاورمیانه به منظور مبارزه با نیروهای افراطی ( در حال ظهور و تقویت ) و تصویر خشنی که آنها از آینده منطقه ارائه میکنند. اما نکته مهم اینجاست که راهبرد ایالات متحده باید همه متحدان عرب اصلی آمریکا که اهداف و تصوراتی متفاوت از ما دارند را به حساب آورد.
بهره برداری از اختلافات موجود میان ایران و سوریه
خدمت به منافع ایالات متحده از طریق تلاش برای بهره برداری از منافع و سیاستهای متفاوت دولتهای ایران و سوریه، بیشتر امکان پذیر خواهد بود تا تلاش برای سرنگونی دولت "بشار اسد". رژیم علوی سوریه بخوبی از موقعیت دشوار خود در مقابل طغیان اکثریت اهل تسنن این کشور، در صورتی که این رژیم بطور قطعی در طرف شیعی این خط گسل قرار گیرد، آگاه است. همین واقعیت میتواند توضیح دهد که چرا رئیس جمهور سوریه خواستار مذاکرات صلح با اسرائیل است، در حالی که رئیس جمهور ایران خواستار نابودی اسرائیل می باشد.
حمایت از تکثرگرایی در عراق
بطور مشابه، ایالات متحده نباید در پی برتری شیعیان یا اهل تسنن در عراق باشد، بلکه باید سیاست حمایت قاطع از یک رژیم تکثرگرای مستعد و توانا برای محافظت از منافع تمام جماعت ها و گروههای عراقی را سر لوحه برنامه های خود قرار دهد. اگر چه افتادن عراق به ورطه جنگ داخلی احتمالاً دستیابی به این هدف را غیر ممکن میسازد، اما آمریکا هرگز نمی تواند بدلیل هراس از ایجاد حوزه نفوذ ایران، دست شورشیان سنی را باز بگذارد، یا بلعکس، برای مقابله با شورشیان و افراطیون سنی مذهب، چشمان خود را بر روی اقدامات شیعیان ببندد.
بازگشت به دیپلماسی موازنه قوا
یکی از پیچیدگی های چالش طراحی و اجرای یک راهبرد مؤثر و کارآمد برای خاورمیانه عبارت است از کاهش چشمگیر توانایی واشنگتن برای تحت تأثیر قرار دادن مسیر حوادث و رویدادهای این منطقه. در طول دوران تسلط ایالات متحده در منطقه، از سال 1991 تا سال 2006، واشنگتن بدون وابستگی به سیاست موازنه قوا در خلیج فارس میان ایران و عراق، از قدرت و توان کافی برای حفظ منافع منطقه ای اش برخوردار بود. قبل از این نیز واشنگتن ابتدا با حمایت از ایران تحت حکومت شاه و سپس حمایت از عراق در دوران حکومت صدام – در مدت جنگ دهد 1980 با ایران – بدنبال ایجاد و حفظ یک موازنه مطلوب میان این دو بود. اما از اوایل دهه 1990، با اخراج قهرآمیز ارتش متجاوز عراق از کویت، تسلط آمریکا بر منطقه کامل شد و فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی نیز دولت کلینتون را قادر ساخت تا به نفع یک سیاست سد نفوذ ایران و عراق، ازانجام یک بازی موازنه قوا اجتناب کند. این سیاست مهار دوجانبه می توانست قابل تحمل باشد ؛ دولت کلینتون با سرمایه گذاری روی ایجاد یک صلح جامع میان اعراب و اسرائیل، که به انزوای هر دو دولت ایران و عراق منجر شد، پیشرفت غیرمنتظره ای را بدست آورد. اما پس از شکست تلاشهای صلح آمیز کلینتون در سال 2000، پرزیدنت بوش راه دیگری را برگزید.
شکست تلاشهای دولت بوش برای متحول ساختن منطقه از طریق سیاستهای تغییر رژیم و دموکراتیزه کردن آنها، از سه جهت موقعیت آمریکا در منطقه را به شدت تحت تأثیر قرار داده است:
• اول، فروپاشی دولت عراق بواسطه نبرد با نیروهای آمریکایی و شکست از آنها، آشکارا موازنه را به نفع ایران تغییر داد، آن هم با وجود ادعاهای واشنگتن در مورد شکست ناپذیری سیاستها و فراگیری ارزشهایش.
• دوم، مترادف پنداشتن دموکراسی با انتخابات زودهنگام در مجموعه دولت بوش، حتی در جوامعی که از نهادهای سیاسی، احزاب، و فرهنگ دموکراتیک ضعیفی برخوردارند، به برتری احزاب اسلام گرا مثل حامیان "مقتدی صدر" در عراق، حزب الله در لبنان، و حماس در فلسطین در صحنه سیاسی این کشورها منجر شد. این احزاب و گروهها با سازماندهی برتر( نسبت به سایر احزاب و گروههای مشابه )، داشتن پیامهای ضد آمریکایی و ضد رژیمهای طرفدار آمریکا، و وجود تنها یک حکومت مرکزی ضعیف و ناتوان برای مقابله با آنها، توانستند از انتخابات به بهترین شکل بهره برداری کرده و شبه نظامیان و کادرهای خود را سالم و دست نخورده نگه دارند. بدین ترتیب آنها موفق شده اند ضمن فرسایش و تضعیف بیشتر نهادهای دولتی در عراق، لبنان، و حکومت خودگردان فلسطین، برنامه های افراطی خود را جلو برده و به دولتها تحمیل کنند وحتی جوامع خود را در آستانه جنگ داخلی قرار دهند.
• سوم، عدم توجه دولت بوش به فرایند صلح اعراب و اسرائیل و در واقع خروج از آن، در به قدرت رسیدن حماس نقش بسزایی داشت. تصمیم اسرائیل برای پیگیری سیاست خروج یکجانبه نیز این ادعای حماس و حزب الله که مقاومت و خشونت تنها راه کسب امتیاز در مقابل اسرائیل است را تقویت نمود. این تحولات به تضعیف هر چه بیشتر پرزیدنت "محمود عباس" منجر شد که به مذاکره بر سر یک راه حل دو دولتی با اسرائیل معتقد و متعهد بود. علاوه بر این، شکست پرزیدنت بوش برای ورود به هرگونه تلاش جدی به منظور پایان دادن به انتفاضه فلسطینیها و طراحی و پیشبرد یک راه حل منطقی و عملی برای مسئله فلسطین، اعراب و مسلمانان سراسر منطقه را متقاعد ساخت که ایالات متحده توجه چندانی به نگرانی های آنها ندارد. این تحولات به همراه تصاویر منتشر شده از شکنجه های "ابوغریب" و گزارش های متعدد از بدرفتاری در زندان نظامی "گوانتانامو"، خشم عمیق مردم منطقه و حتی شهروندان آمریکایی از سیاستهای واشنگتن را بدنبال داشت.
در حالی که نفوذ آمریکا در منطقه کاهش یافته و به پائین ترین حد خود رسیده است، چین و روسیه به عنوان بازیگرانی مستقل در خاورمیانه در حال ظهور و تقویت هستند، و این تحولات به شکل گسترده ای دیپلماسی ایالات متحده را دچار سردرگمی ساخته است. روسیه به رهبری پرزیدنت "ولادیمیر پوتین" معاملات سودمند و پرمنفعتی را در زمینه های فناوری های هسته ای و موشکی با ایران انجام داده و میدهد. منافع چین در حفظ خطوط انتقال انرژی از ایران – نزدیکترین همسایه خاورمیانه ای اش – نیز این کشور را همانند روسیه در مقابل تحریم ایران سست کرده است. هر دو کشور به شدت درصدد فروش تسلیحات خود در منطقه هستند. اگرچه بنظر نمی رسد هیچیک از این دو در پی ایجاد یک چالش اساسی و مهم برای موقعیت برتر آمریکا در منطقه باشند، اما هر دوی آنها در حالیکه روابط ممتازی با کشورهای منطقه در زمینه های انرژی و تجاری دارند، قطعآً از دیدن یک آمریکای فرورفته در باتلاق تعهدات امنیتی خوشحال خواهند شد. بدلیل ضعف مفرط و بی سابقه آمریکا، روسیه و چین به شکل مؤثری تلاش جدی دولت بوش در راه استفاده از اهرم دیپلماسی به منظور حصول یکی از مهمترین اهدافش در خاورمیانه یعنی توقف برنامه اتمی ایران را بی اثر می سازند.
برنامه کار دیپلماتیک
بزرگترین و مهمترین پیامد قدرت در حال زوال آمریکا این است که واشنگتن اکنون خود را در شرایط استیصال می یابد. ما نمی توانیم بیش از این روی این استدلال احمقانه بوش پافشاری کنیم که: «شما یا با ما هستید یا علیه ما». با آشکار شدن محدودیت های قدرت نظامی در حل مسائل – که در عراق و جنگ 33 روزه اسرائیل در لبنان در تابستان 2006 اثبات شد – ایالات متحده اکنون مجبور است به دیپلماسی بازگردد. اما در هر صورت، اگر هم این کار انجام شود، این تغییر رویه در شرایطی صورت می گیرد که رقبا و مخالفان آمریکا در خاورمیانه دیگر هراس چندانی از قدرت آن نداشته و از سوی دیگر متحدانش نیز ضمن آنکه اطمینان خود به واشنگتن بعنوان یک شریک قابل اعتماد را از دست میدهند، نیاز چندانی به همراهی آمریکا با خود احساس نمی کنند. به همین دلیل است که ایران به راحتی توانست ضمن رد پیشنهاد "کاندولیزا رایس" برای مذاکره بر سر برنامه هسته ای اش، تحریم های ضعیف شورای امنیت سازمان ملل را نیز به تمسخر بگیرد. و درست به همین دلیل است که در حالی که پرزیدنت بوش بروی ایران شمشیر می کشد و تلاش می کند تا کمکهای بین المللی به دولت تحت کنترل حماس را متوقف کند، سعودی ها در تلاش هستند با ایران در حل بحران لبنان و با حماس در حل بحران غزه همکاری کنند.
ایجاد یک ائتلاف میانه رو در خاورمیانه
ایالات متحده اکنون باید به یک رهیافت موازنه قوا در منطقه بازگشته، ضمن ایجاد یک ائتلاف در مقابل ائتلاف ایران_سوریه_حزب الله_شیعیان عراق، به تصحیح تمایل به جلب همراهی ایران ( که پیامد غیرمنتظره شکست و بدبختی در عراق بود ) اقدام نماید. همانند گذشته، این رهیافت ناگزیر ایالات متحده را در اجتماعی با متحدان ناشناخته و غیرقابل اعتماد قرار داده وبه شرایط ناگوار و بی ثباتی در سیاستها منجر خواهد شد. دولت آینده ایالات متحده از نعمت هژمونی در منطقه، داشتن دست بالا در منازعات و کشمکش ها و اجبار بازیگران محلی به روخوانی از روی دستخط آمریکا محروم خواهد بود.
پیگیری دیپلماسی با ایران
فعالیت دیپلماتیک در دو عرصه ضروری خواهد بود: تلاش برای متوقف کردن برنامه هسته ای ایران ؛ و تلاش برای احیا کردن فرایند صلح اعراب و اسرائیل. اگرچه تلاشهای دو ساله "کاندولیزا رایس" برای فشار بر ایران به منظور تعلیق غنی سازی اورانیوم تنها به صدور یک قطعنامه ضعیف تحریم از سوی سازمان ملل متحد، و نه تعلیق برنامه هسته ای این کشور منجر شد، حقیقت این است که جز از مسیر دیپلماسی، نمی توان از مسیر دیگری در این راه پیش رفت. رأی همراه با اجماع کامل شورای امنیت، در کنار تهدید به تحریم های قویتر و جدیتر، ماشه انتقادات عمومی بیسابقه در داخل ایران نسبت به رهیافت مبتنی بر تقابل و رویارویی دولت احمدی نژاد را خواهد کشید. داغ ننگ انزوای بین المللی همراه با مشکلات ناشی از تحریم های سازمان ملل، با غرور ایرانی چندان سازگار نیست. ضمن اینکه بسیاری از رهبران محتاط تر ایران هم از رویارویی با جامعه بین المللی استقبال نکردند. در نتیجه، مقامات ایرانی که بدنبال تعقیب یک رهیافت پیچیده و نامحسوس برای دستیابی به سلاحهای هسته ای بوده و در این مسیر جدا کردن آمریکا از شرکای اروپایی، روسی، و چینی اش را نیز دنبال میکنند، مجدداًً در موضع قویتری قرار خواهند گرفت.
اگر این گروه در خنثی کردن تلاشهای احمدی نژاد یا متوقف کردن او موفق شوند، به احتمال زیاد تلاشهای ایران برای غنی سازی اورانیوم بطور موقتی معلق شده و مذاکرات از سر گرفته خواهد شد.
مذاکرات در هر صورت باید از سر گرفته شود، آمریکا باید روی این نکته پافشاری کند که مذاکرات به پرونده هسته ای محدود نشود، چرا که رفتار ایران در بسیاری عرصه ها برای ما دردسر ساز است و لازم است که به آنها رسیدگی شود: حمایت از شبه نظامیان شیعه عراقی ؛ حمایت از تروریسم ؛ مداخله در لبنان ؛ و مخالفت با اسرائیل و فرایند صلح خاورمیانه. این مذاکرات حتماً باید دوجانبه، و نه چندجانبه باشند، چرا که متأسفانه دیگر شرکای ایالات متحده در مذاکرات همیشه بهای پائین تری را برای هر معامله ای میپذیرند.
ورود مجدد به عرصه دیپلماسی اعراب و اسرائیل
اکنون که مقامات اسرائیلی و رهبران عرب سنی به منافع بیشمار مذاکره پی برده و این نتیجه رسیده اند که مذاکره بهتر از رویارویی و مقاومت است، در عرصه دیپلماسی اعراب و اسرائیل، تهدیدهای ایران می تواند انگیزه جدیدی را برای پیشرفت ایجاد نماید. ورود کشورهای عرب به این عرصه از طریق ابتکار صلح عربستان سعودی، میتواند کمک شایان توجهی برای پرزیدنت عباس و مشوقی برای اسرائیلی هایی باشد که در جستجوی یک شریک عرب قابل اعتماد هستند. تمایل رهبران فلسطینی و اسرائیلی به بحث مجدد در مورد یک "افق سیاسی" – که مشخص کننده عناصر یک توافق نهایی است – نیز یک تحول مثبت به شمار میرود. این تحول در زمانی که هر دو طرف گامهای موقتی را برای ایجاد اطمینان به یک مشارکت در راه صلح برمیدارند، خیال طرفین را در مورد پایان بازی آسوده خواهد کرد. اینجا بدین ترتیب، تهدیدات ایران به تقویت و سوختگیری فرایند کمک خواهد کرد، چرا که میانه روهای فلسطینی همانقدر نگران مداخلات ایران در امور داخلی شان ( از طریق حمایت از حماس و جهاد اسلامی ) هستند که اسرائیل نگران تهدیدهای اتمی دولت احمدی نژاد است.
البته ایالات متحده همانطور که بواسطه یک حضور دائمی در دیپلماسی اعراب و اسرائیل از این تحولات سود می برد، باید در مورد موانع سر راه این پیشرفت ها نیز واقع گرا باشد. پس از شش سال رکود و بی توجهی به فرایند صلح، فلسطینیها با نهادهای سیاسی، اقتصادی، و ا جتماعی فروپاشیده، یک دولت تحت کنترل حماس که اساساً با موجودیت اسرائیل مخالف است، و یک وضعیت بد و ناگوار در نوار غزه رها شده اند. از سوی دیگر "ایهود اولمرت" نخست وزیر اسرائیل نیز بدلیل عملکرد ضعیفش چندان از طرفداری پرزیدنت بوش برخوردار نیست ؛ مگر اینکه اولمرت بتواند وضعیت خود را اصلاح و بازسازی کند. ظاهراً اولمرت نسبت به پذیرش ریسک مذاکره ای که متضمن خروج اسرائیل از بیش از یکصد شهرک در کرانه باختری و نیز اعتماد به یک شریک فلسطینی – که در توانایی اش برای انجام تعهدات تردید وجود دارد – است، تمایل چندانی ندارد.
با این وجود، یک فرایند دیپلماتیک میتواند به روی ریل آوردن و اتصال قطار صلح به لکوموتیو و حرکت رو به جلوی آن کمک کند، در صورتیکه:
• روی بازسازی ظرفیتها و امکانات اقتصادی و امنیتی فلسطین ( ترجیحاً از طریق نهادهای مرتبط با ریاست جمهوری آن) تمرکز کند
• افق سیاسی را برای هر دو طرف اسرائیلی و فلسطینی تعریف نماید ؛ و کشورهای عرب را نیز مداخله دهد.
چنین فرایندی ضمن ارتقاء مجدد جایگاه و پرستیژ آمریکا در منطقه، همکاری با ایالات متحده و اسرائیل را برای رهبران عرب آسانتر نموده، و به افزایش انزوای ایران در منطقه منجر خواهد شد. این فرایند همچنین سوریه را هم برای پیوستن به فرایند یا روبرو شدن با انزوای مشابه ایران تحت فشار قرار می دهد.
جلوگیری از تأثیرات منفی آشفتگی اوضاع عراق و صعود جایگاه ایران
دیپلماسی آمریکا برای تأثیرگذاری بیشتر به پشتیبانی یک راهبرد امنیتی منطقی – که از متحدان منطقه ای ایالات متحده در مقابل تهدیدهای مرکب بی ثباتی فزاینده و یک مسابقه تسلیحاتی بالقوه حمایت کند – نیاز دارد. ایالات متحده از مدتها پیش با اسرائیل، مصر، عربستان سعودی، و کشورهای عضو شورای همکاری خلیج فارس – شرکای ما در یک ائتلاف حیاتی علیه بلند پروازیهای ایران – روابط امنیتی قوی دارد. برای حفظ امنیت شرکایمان، اکنون باید به شکلی موفقیت آمیز چالش های ناشی از وقوع یک جنگ داخلی در عراق و سیاست ایران در زمینه تعقیب برنامه تسلیحات هسته ای را اداره کنیم.
ایالات متحده به طراحی و توسعه یک راهبرد سد نفوذ مؤثر برای جلوگیری از انفجار داخلی در عراق و در نتیجه شعله ور شدن آتش یک جنگ منطقه ای، نیاز دارد. جنگ داخلی در عراق به سادگی میتواند همسایگان این کشور را دچار بی ثباتی کند: ترکیه، ایران، و عربستان سعودی ممکن است تصمیم به مداخله در این جنگ بگیرند، ضمن اینکه سیل عظیم پناهندگان نیز ممکن است کشورهای مذکور به اضافه اردن و کویت رافراگیرد. جلوگیری از وقوع یک جنگ داخلی در عراق به حفظ حضور نیروهای آمریکایی در داخل و محیط پیرامون عراق نیاز دارد، اما با تعداد کمتر و با راهبرد و هدفی مشخص.