باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز پنجشنبه 27 اسفند 1388 كاربران برخط 20 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
  
  
    
... و کاردهايشان را بيرون نياورند
ارسال صفحه براي دوستان اظهار نظر امتياز به صفحه چاپ
نظري بر آرا و انديشه هاي هانا آرنت


 
   ● نويسنده: امير - فرخ پيام

منبع: روزنامه - اعتماد - تاريخ شمسی نشر 24/12/1388

 
 

هانا آرنت فيلسوف و متفکر يهودي آلماني در سال 1906 در يک خانواده يهودي سکولار در شهر ليندن در نزديکي هانوفر آلمان متولد شد و در شهرهاي کوئينگزبرگ و برلين بزرگ شد. در دانشگاه ماربورگ نزد مارتين هايدگر فيلسوف معروف و برجسته آلماني فلسفه آموخت و در ضمن رابطه يي دوستانه و رمانتيک نيز با هايدگر برقرار ساخت تا زماني که به واسطه پيوستن هايدگر به حزب نازي اين رابطه دچار بحران شد و بعد از چندي ادامه يافت. به واقع رابطه آنها را مي توان در سه دوره تقسيم بندي کرد؛ از دوران دانشجويي وي تا زماني که هايدگر به حزب نازي پيوست (اوايل دهه 1930)، از اين زمان تا 1950 و از 1950 تا زمان مرگ آرنت. بعد از مدتي آرنت راهي دانشگاه هايدلبرگ شد و تز دکتراي خود را با عنوان مفهوم عشق در فلسفه آگوستين قديس نزد فيلسوف و روانشناس اگزيستانسياليست، کارل ياسپرس، به انجام رساند. وي در سال 1929 با گونتر اشترن در شهر برلين ازدواج کرد که بعدها در سال 1937 از همديگر جدا شدند. رساله دکترايش در همان سال به چاپ رسيد ولي آرنت به واسطه يهودي بودن از تدريس در دانشگاه هاي آلمان خودداري کرد. وي قبل از اينکه مورد تعقيب گشتاپو قرار بگيرد، مدت زيادي در مورد ضدسامي گري و ضديهودي گري تحقيق مي کرد و در همين ايام نگارش نخستين کتاب خود را که زندگينامه راحل فارن هاگن است، آغاز کرد. سپس وي از برلين به پاريس رفت. در آنجا وي با فيلسوف مارکسيست و از اقوام همسرش والتر بنجامين ملاقات کرد و رابطه نزديکي برقرار ساخت. در پاريس آرنت که به حمايت و کمک به پناهندگان يهودي مي پرداخت، پس از مدتي دستگير و به کمپ گورس منتقل شد که بعد از چند هفته موفق به فرار از آنجا شد. وي بعدها با فيلسوف و شاعر مارکسيست مارتين بلوشر ازدواج کرد و در سال 1941 همراه با همسر و مادرش به امريکا رفت. در نيويورک آرنت در انجمن آلماني- يهودي به فعاليت پرداخت و در فاصله سال هاي 1941 تا 1945 در روزنامه آلماني زبان Aufbau مقاله مي نوشت. از سال 1944 وي براي کميسيون اروپايي تجديد فرهنگ يهودي تحقيق و در اين حين به صورت متناوب به آلمان سفر مي کرد. بعد از جنگ جهاني دوم وي به آلمان بازگشت و براي موسسه الياس جوان کار کرد. در اين حين وي رابطه بسيار نزديکي با کارل ياسپرس و همسر يهودي اش داشت و رابطه فکري عميقي با ياسپرس برقرار ساخت. در سال 1950 آرنت شهروند امريکا شد و در قالب فرصت مطالعاتي در دانشگاه هاي کاليفرنيا، برکلي، پرينستون و نورفوسترن به تحقيق پرداخت. همچنين وي به عنوان استاد کميته مطالعات اجتماعي در دانشگاه شيکاگو کار مي کرد. وي در دانشگاه ييل و وسلين نيز فعاليت تحقيقاتي مي کرد. در سال 1959 وي به عنوان اولين زن استاد تمام در دانشگاه پرينستون دست يافت. هانا آرنت در 69 سالگي در سال 1975 درگذشت.

مهم ترين مشخصه هاي تفکر هانا آرنت را مي توان در دو حوزه فلسفه سياسي (بررسي ماهيت سياست و حيات سياسي بر مبناي روش پديدارشناسي) و سياست اخلاقي دسته بندي کرد. فلسفه آرنت به واسطه زندگي در يکي از پرحادثه ترين و هولناک ترين دوران هاي تاريخ که بشر شاهد دو جنگ جهاني، جنايات نژادپرستانه، بمباران اتمي، جنگ ويتنام و ديگر وقايع خشونت بار بود، بسيار متاثر از اين وقايع بود و به نوعي در واکنش و عکس العمل به اين خشونت ها و در جست وجوي راهي براي نجات و خوشبختي انسان ها شکل گرفت. فلسفه آرنت به واقع تبيين ويژگي هاي جهان مشترک انساني با در نظر گرفتن تمايز و تشخص و هويت انسان ها در عين برابري آنها است. آرنت سياست و اخلاق را با هم درمي آميزد و قلمرو سياسي را قلمروي اخلاقي مي داند که شامل گفتار، عمل و آزادي انسان ها است. وي حقوقي برابر براي انسان ها در کردار و گفتارشان قائل است. از نظر وي حقوق بشر بايد با هويت سياسي انسان ها همراه باشد و در قلمرو سياسي مي توان جهان انساني مشترک بنا نهاد.

آرنت در مجموعه آثارش توجه زيادي به مفاهيم خشونت، شر، توتاليتاريسم، زندگي عمل ورزانه و زندگي نظرورزانه داشته و در موارد متعددي به ريشه يابي و تحليل اين مفاهيم پرداخته و در جست وجوي راه هاي برون رفت از وقايع هولناک بوده است. آرنت متاثر از فلسفه هايدگر که يکي از استادان و نزديکانش بود، از منظري پديدارشناسانه به اين مفاهيم و حوادث مرتبط با آنها پرداخته و تحليل هاي عميقي ارائه داده است. در سرچشمه هاي توتاليتاريسم، آرنت در سه بخش به بررسي و مطالعه يهودستيزي، امپرياليسم و توتاليتاريسم مي پردازد. در بحث يهودستيزي وي با روشي پديدارشناسانه ريشه هاي اين امر را مورد موشکافي قرار داده و ميان نفرت از يهوديان به واسطه تضادهاي ديني و يهودستيزي به واسطه تفکرات نژادپرستانه تفاوت قائل مي شود. از منظر وي نفرت از يهوديان به واسطه دين مي تواند با تغيير دين يهوديان از بين برود ولي از ديدگاه نژادي يک يهودي همواره اصالتي يهودي دارد و لذا در اين حالت يک يهودي هيچ گاه نمي تواند از شر يهودي بودن خلاصي يابد. از نظر وي عوامل سياسي، اقتصادي و اجتماعي دست به دست هم دادند تا يهودستيزي و نژادپرستي تشديد و موجب ايجاد سختي و بحران براي يهوديان شود. او يهوديان را به دو دسته يهوديان نودولت و مطرود تقسيم بندي کرده که يهوديان نودولت آن دسته از يهوديان هستند که پذيرفته اند در جامعه ادغام شوند. با اين حال به واسطه يهودي بودن به صورت گروهي خاص در جامعه پذيرفته مي شوند. يهوديان مطرود، يهودياني هستند که از جامعه و يهوديان نودولت جدا شده اند و به واقع از حقوق شهروندي برخوردار نيستند يا حقوق شهروندي شان در معرض خطر است. از ديدگاه وي با غلبه قلمرو اجتماعي بر عمومي و امورات اجتماعي بر سياسي، مساله يهوديان از دايره قانون بيرون آمد.

در بحث مربوط به امپرياليسم، وي نژادپرستي و بوروکراسي را ابزار اجرايي امپرياليسم براي سلطه بر ملت ها مي داند. از ديدگاه آرنت، تفکر نژادي حاکم بر ملت هاي استعمارگر بر اثر امپرياليسم به نژادپرستي مبدل شد و ملت هاي استعمارگر خود را در مرتبه يي نژادي بالاتر از ملت هاي مستعمره مي دانستند که بر اثر نفوذ و استيلاي آنان بر مستعمرات، تفکرات نژادپرستانه تکوين شد. در بحث مربوط به توتاليتاريسم، آرنت ميان استبداد و توتاليتاريسم تفاوت قائل شده و نتيجه و حاصل يک حکومت توتاليتر را نابودي زندگي انساني مي داند. وي دليل اصلي شکل گيري حکومت هاي توتاليتر را ظهور توده ها به واسطه فروپاشي و اضمحلال ساختارهاي طبقاتي که بر مبناي منافع و مشترکات جمعي شکل گرفته بودند، مي داند و توده را جمعيتي تک افتاده، منزوي و تنها تعريف مي کند که نه به دليل نيازها و اهداف مشترک، که به واسطه خلاء هويتي در خدمت هدف اقليتي خاص در قالب سازماني سياسي قرار مي گيرند. دموکراسي توده ها، در واقع کارکردي ضددموکراسي داشته و برخلاف دموکراسي اصيل که حکومت اکثريت است، منجر به حکومت اقليت مي شود. تبليغ و ترور دو ويژگي اصلي حکومت هاي توتاليتر هستند که از ديدگاه آرنت حتي از ايدئولوژي نيز موثرترند. توده ها به واسطه انزوا و تنهايي از خرد جمعي بي بهره بوده و لذا به تخيل بيش از عقل بها مي دهند. بدين واسطه، تبليغات ابزار کارايي براي جهت دادن به اذهان آنها است. تبليغات تصويري جعلي از واقعيت ارائه داده که به مرور در اذهان توده ثبت مي شود. از طرفي سازمان توتاليتر اين جهان جعلي خلق شده توسط تبليغات را به جاي واقعيت جا مي زند. در اين ميان ترور و ارعاب نيز به منظور تحقق بخشيدن به اصول ايدئولوژيک و دروغ هاي جعلي به کار مي رود. در حکومت هاي توتاليتر، توده و به ويژه هواداران حکومت جلوه يي ظاهري به حکومت بخشيده که تصويري متفاوت از واقعيت هم براي ناظران خارجي و هم خود اعضاي جامعه توتاليتري ايجاد مي کند. در جوامع توتاليتر با وجود اينکه توده به دليل انزوا و حس تنهايي و تک افتادگي به اين جنبش مي پيوندد، هيچ گونه هويت و تشخصي نمي يابد بلکه برعکس هويت و شخصيت مردم در قالب هدف يا شخصيتي خاص در جامعه توتاليتر که همان رهبر يا رهبران آن جامعه است، فروکاسته مي شود. از نظر آرنت، وجود اهداف مشترک و پيوندهاي اجتماعي در کنار اميد به آغازي تازه بهترين موانع و راه هاي مقابله با توتاليتاريسم است.

هانا آرنت دو گونه زندگي براي انسان ها قائل است؛ زندگي نظرورزانه و زندگي عمل ورزانه. با وجود تاکيدي که آرنت در کتاب وضع بشري بر زندگي عمل ورزانه دارد، به مرور زمان به ويژه پس از محاکمه آيشمان، آرنت به زندگي نظرورزانه و تفکر نيز اهميت زيادي مي دهد. از نظر آرنت، طبيعت بشر به واسطه آفريده بودن آدمي و نه آفريننده بودن وي به طور کامل قابل شناخت و تعريف نيست ولي وضع بشر به واسطه شمول بر توانايي هاي ايجاد شده توسط انسان ها قابل بررسي و شناخت است. وضع بشري مجموع تمام فعاليت هايي است که در مجموع محيط اختصاصاً انساني به وجود آورده است. آرنت قلمروي سه گانه براي جوامع انساني قائل است که تحليل هاي خود را با تاکيد بر اين سه قلمرو خصوصي، عمومي و اجتماعي انجام مي دهد. از اين ديدگاه مي توان امر شخصي را مربوط به قلمرو خصوصي، امر اجتماعي را مربوط به قلمرو اجتماعي و امر سياسي را مربوط به قلمرو عمومي دانست. وي قلمرو خصوصي را قلمروي پيشاسياسي دانسته و زحمت را که فعاليتي انساني به منظور برآورده کردن احتياجات انسان و تامين نيازهاي معيشتي وي است، مربوط به اين قلمرو مي داند. از منظر وي قلمرو عمومي، قلمرو عمل و گفتار است و تصميم گيري به واسطه استدلال و اقناع در اين قلمرو صورت مي پذيرد. آزادي، برابري و جهان انساني مشترک در اين قلمرو ايجاد مي شوند. از ديدگاه آرنت و با استفاده از روش پديدارشناسانه اين دو قلمرو در يونان باستان ريشه دارند ولي با تنگ شدن قلمرو عمومي و کم شدن تمايز و تشخص انسان ها و جايگزيني رفتار به جاي عمل و کردار و تعريف برابري به صورت همرنگي اجتماعي، قلمرو اجتماعي شکل گرفت. از نظر آرنت گسترش قلمرو اجتماعي منجر به کمرنگ شدن تشخص و هويت و فرديت بشر شده و روزمرگي و تکرار جايگزين وقايع برجسته در دوره هاي تاريخي شده، بوروکراسي جايگزين حکومت افراد شده و مديريت جايگزين حکومت کردن مي شود. مالکيت خصوصي به ثروت شخصي فروکاسته شده و نهايتاً قلمرو خصوصي در قلمرو اجتماعي مستحيل و در آزادي و برابري محدوديت ايجاد مي شود.

سه توانايي عمده يي که در خلق ساختار جهان و زندگي عمل ورزانه انساني و قلمرو سه گانه بسيار موثرند، زحمت، کار و عمل هستند. زحمت به منظور تامين ضرورت هاي معيشتي و تناسلي صورت پذيرفته و در دايره يي بسته انجام مي شود. زحمت فعاليت هاي جسماني آدمي را شامل شده و تاکيد بر آن و معطوف شدن به آن، جامعه يي مصرفي پديد مي آورد. در چنين جامعه يي دغدغه هاي گفتار و کردار از آدمي دور مي شود. کار فعاليتي يدي بوده که خصلتي ابزاري دارد. کار به جهان استمرار داده و صرفاً مصرفي نيست. کار در قلمرو اجتماعي بوده و بازار مبادله ايجاد مي کند. تاکيد بر کار منجر به شکل گيري جامعه يي فايده محور و سوداگر مي شود. کارهاي هنري جنبه يي اميدبخش از کار بوده که حاصل آن محصولي غيرفاني ساخته موجودات فاني بوده که توانايي انديشيدن آدمي را بيانگر است.

از ديدگاه هانا آرنت، کامل ترين نوع زندگي انساني، زندگي مبتني بر عمل بوده که مستلزم همراهي و ايجاد روابط بين انسان هاست. عمل و گفتار نياز به محل بروز دارند که آن همان جهان مشترک انساني است. عمل برخلاف زحمت و کار که موجب از دست رفتن فرديت و هويت انسان ها و فروکاسته شدن جامعه به جامعه يي مصرفي يا منفعت محور شده، جامعه يي انسان محور ايجاد کرده و بر تشخص و هويت و فرديت انسان ها تاکيد دارد.

آرنت ديدگاهي پديدارشناسانه به خشونت داشته و خشونت را مبادرت به عملي بدون بحث و گفتار و بدون انديشيدن به نتايج آن و آن را ناشي از ناکام ماندن عمل مي داند. به معنايي ديگر، با کمرنگ شدن قلمرو عمومي و به حاشيه رفتن عمل و گفتار، خشونت پررنگ مي شود. خشونت ماهيتي ابزاري داشته و در مقابل عمل و انديشه قرار مي گيرد. آرنت ميان خشونت با قدرت، اقتدار، زور و نيرو تفاوت قائل مي شود. از ديدگاه او قدرت قابليتي است انساني، نه فقط براي انجام عملي، بلکه براي اتفاق ميان انسان ها و اقدام مشترک آنان. نيرو از ديدگاه آرنت از ويژگي هاي پديده هاي طبيعت است که از خصايص آدميان است. زور خشونت نبوده خصلتي ابزاري داشته و دلالت بر انرژي هاي آزاد شده بر اثر جنبش هاي اجتماعي دارد. به نظر آرنت تامين و استمرار اقتدار، نيازمند احترام بي چون و چرا به يک شخص يا يک نهاد است چرا که ماهيتي اعطاشدني دارد. هانا آرنت ميان قدرت و خشونت تفاوت ماهوي قائل شده و خشونت را داراي سرشتي ويرانگر برخلاف قدرت که سرشتي سازنده دارد، در نظر مي گيرد. وي سرشتي اجتماعي و جمعي براي قدرت در نظر گرفته و بيان مي دارد که خشونت نيازي به توجيه خود ندارد، زيرا امري است في نفسه و در ذات جوامع انساني وجود دارد. اما قدرت نيازمند مشروعيت است. البته مشروعيت قدرت بر اهداف يا وسايلي که يک گروه اجتماعي به کار مي گيرد، استوار نيست، بلکه از سرچشمه قدرت که با تشکيل گروه به وجود مي آيد، برمي خيزد. قدرت براي مشروعيت خود به گذشته متوسل مي شود، در حالي که هدفي که وسيله را توجيه مي کند، امري مربوط به آينده است. خشونت را مي توان توجيه کرد، اما هرگز نمي توان براي آن مشروعيت قائل شد. وي جدا شدن نهاد قدرت و حاکميت از منشاء اصلي خود که همان مردم هستند را موجب از خودبيگانگي قدرت دولت دانسته و حاصل آن را جايگزيني خشونت به جاي اقتدار دولت مي داند چرا که وي قدرت را از آن مردم دانسته که آنان آن را در قالب اقتدار به حکومت و دولت تفويض مي کنند، در اين حال راه حل، بازگشت دولت به ملت و قدرت به سرچشمه خود است. در غير اين صورت خشونت جاي اقتدار حکومت را گرفته و نهايتاً منجر به ايجاد حکومت ترور و وحشت مي شود. دغدغه اصلي آرنت در نظريه سياسي تبيين اعمالي بود که موجب خلق و گشايش حوزه بروز شود. وي بر تفکر نقادانه و رد تلقين عقيده تاکيد داشت. از نظر وي ناتواني در فکر کردن منجر به بروز شر مي شود. وي شر را به دو دسته بنيادين و مبتذل تقسيم بندي مي کند. شر بنيادين شري است که نه مي توان مجازاتي برايش تعيين کرد و نه مي توان از آن گذشت. شر مبتذل حاصل ناتواني در تفکر و عدم توانايي تشخيص درست از غلط است. وي پس از محاکمه آيشمان و به مرور زمان به تفکر اهميت بيشتري داده و نتيجه عدم تفکر و انديشيدن را ايجاد شر مي داند چرا که به عقيده وي عدم تشخيص خوب از بد و عدم تفکر است که موجب مي شود فرد بدون هيچ گونه تحليلي دستورات و اوامري را که به او فرمان داده مي شود، اجرا کند و شر بيافريند.

از نظر او انسان ها ميل به تفکر داشته و زندگي مصروف به تفکر به انديشيدن و دانستن منجر مي شود. تفکر به درک ثابت از خير و شر مشکوک است و هميشه نتيجه تفکر دانستن و شناخت نيست. انديشيدن به معناي تلاش براي فهم معناي جهان، پرسش هاي بي وقفه درباره اموري است که در زندگي به آنها برمي خوريم. در اين کوشش ها ما نه تنها جهان، بلکه خودمان را هم زير سوال مي بريم. کسي که ماشين وار و بدون تامل و تفکر پا به عرصه حيات سياسي مي گذارد، در واقع فهمي از آن ندارد و خير و شر براي او بي معناست و ممکن است مانند آيشمان در نهايت بي فکري و ابتذال دست به جنايت و شرارت بزند. با اين حال تفکر تاثير سست کننده يي بر همه قواعد و قوانين اخلاقي دارد و فعاليت ها را به وقفه مي اندازد. هيچ تضميني هم براي ازسرگيري يا جايگزيني ارزش هاي سست شده وجود ندارد. با اين حال تفکر منجر به تقويت قوه داوري مي شود. از نظر آرنت تفکر بيشتر با گذشته سروکار داشته، خواستن با آينده ارتباط دارد. خواستن پس از تفکر بوده و مربوط به عمل بر اساس امکان هاي هر آغازي است. داوري با زمان حال مرتبط بوده و به جهاني که در آن زندگي مي کنيم، ربط دارد.

آرنت تفاوت هايي ميان جنگ و انقلاب قائل بوده و هدف انقلاب را آزادي مي داند. از نگاه وي جنگ پديده يي کهن بوده و آن را با خشونت همراه مي داند. در ديدگاه او، انقلاب مربوط به عصر جديد است و با آزادي پيوند دارد. واژه انقلاب اول بار در سال 1660 پس از سرنگوني پارلمان و بازگشت رژيم شاهنشاهي در انگليس به کار برده شد و معناي آن بازگشت و بازآوري است. وي مساله اجتماعي را از عوامل اصلي شکل گيري انقلاب و فقر را عامل و محرکي قوي در شکل گيري انقلاب مي داند. انقلاب همواره با دو عنصر دگرگوني به منظور ايجاد آغازي تازه و خشونت به منظور تشکيل حکومتي نو براي رهايي از ستم و ايجاد آزادي همراه است.

از منظر آرنت، دروغ از عوامل اساسي است که آزادي را به خطر انداخته و آن را به دو دسته دروغ در قالب تبليغات و دستکاري در واقعيت و دروغ در فرآيند تصميم سازي به صورت دستکاري در واقعيت با هدف تطبيق واقعيت با نظريه دسته بندي مي کند. وي نافرماني مدني را بحران ولي در عين حال سودمند مي داند. از نظر وي نافرماني مدني بر اساس مسووليت اخلاقي شهروندان در قبال قانون و جامعه يي مبتني بر رضايت صورت مي گيرد. افراد در نافرماني مدني ساختار حکومت را قبول دارند و هدف شان اصلاح امور است.

در کل مي توان گفت هانا آرنت دانش آموخته فلسفه، خود را بيشتر نظريه پردازي سياسي مي دانست که متاثر از دوراني که در آن مي زيست، همواره در جست وجوي راهي براي نجات و بهبود زندگي بشريت بود. وي همواره در جست وجوي تحليل چرايي شکل گيري اعصار ظلماني در تاريخ زندگي بشر بود و با اين حال هميشه به آغازي تازه و گشايش قلمرو عمومي که در آن در عين آزادي و برابري آدميان، هويت و فرديت آنان نيز محترم شمرده شود، اميدوار بود. وي تولد و زندگي هر انساني را امکاني براي پرتوفشاني و درخشش در دوران تاريک و ظلماني قلمداد مي کرد.


منابع

1- پاتريشيا آلتنبرند جانسون، فلسفه هانا آرنت، ترجمه؛ خشايار ديهيمي، تهران، طرح نو

2- هانا آرنت، انقلاب، ترجمه عزت الله فولادوند، تهران، خوارزمي

3- هانا آرنت، خشونت، ترجمه عزت الله فولادوند، تهران، خوارزمي

4- هانا آرنت، انديشيدن و ملاحظات اخلاقي، ترجمه عباس باقري، تهران، نشر ني

5- http://en.wikipedia.org/wiki/Hannah_Arendt

6- گزارش شب بخارا درباره هانا آرنت (ويژه نامه روزنامه کارگزاران)

7- راسل جاکوبي، هانا آرنت و تناقض هايش، ترجمه علي محمد طباطبايي

8- بهرام محيي، قدرت و قهر در فلسفه سياسي هانا آرنت

9- منصوره افقهي، درباره زندگي و آثار هانا آرنت

10- Three Essays: The Role of Experience in Hannah Arendtشs Political Thought, by Jerome Kohn, Director, Hannah Arendt Center, New School University


 


 


 


 

 

    62 بازديد     0 امتياز     0 نظر


دريافت فايلهاي پيوست
●   تصوير 

افراد و مشاهير
●  آرنت   هانا

دسته
●  متن / مقاله

رسته :2

تاريخ ارسال:30/01/1388
   
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت    |   ارسال مطلب