| در جوامعي که به جاي احزاب و برنامه هايش بايد به اشخاص راي داد که گاهي برنامه يي هم ارائه نمي کنند، مشکلات زيادي به وجود مي آيد. مهم ترين دغدغه و ترديد در چنين جامعه يي اين است که آيا اين کانديدا به حرف ها و شعار ها و برنامه هايش (اگر اعلام کند) عمل خواهد کرد يا نه؟ و اگر به وعده ها و شعار ها و برنامه هاي اعلام شده اش عمل نکرد چه بايد کرد. اين همان مشکل مبارزان دهه 50 بود. چه کسي در مبارزه با رژيم پهلوي راست مي گفت و صديق بود، چه کسي واقعاً خواهان تغييرات زيربنايي و ساختاري بود و چه کسي فقط حرف مي زد؟ و امروز باز همان سوال مطرح است؛ چه کسي راست مي گويد و پاي حرف هاي خود ايستاده است. معمول چنين است که کانديدا ها تا قبل از راي گيري با راي دهندگان حرف مي زنند اما بعد از انتخاب شدن آنها را فراموش مي کنند و هنوز مکانيسمي که راي دهندگان بتوانند بعداً مطالبات وعده داده شده از سوي کانديدا را پيگيري کنند وجود ندارد. در دهه 50 مرزي وجود داشت بين سه شخصيت و تيپ اجتماعي که مخالف نظام شاهنشاهي بودند و هر سه تيپ به زندان نيز افتادند. روشنفکران و روحانيون که عموماً مبارزه شان کلامي و با حرف بود و از طريق تريبون يا منبر، جامعه يي عاري از ظلم و تبعيض و فقر مي خواستند.
ويژگي هاي يک انقلابي
شخصيت هاي انقلابي تا پاي جان بر سر آرمان خود مي ايستادند و از جان و مال و همه زندگي خود مايه مي گذاشتند. طبعاً در مقام ارزش گذاري به خاطر فداکاري بيشتر و برتر و بالاتر آنها، هم جامعه و هم مبارزان سياسي و فرهنگي نيز براي انقلابيون ارزش بيشتري قائل مي شدند. به عبارتي از بين سه شخصيت حاضر در صحنه يعني روشنفکران و روحانيون و انقلابيون بيشترين نمره و ارزش به انقلابيون داده مي شد. البته ارزش والاي انقلابي گري به واسطه جنبه هاي ايجابي و اثباتي و سازندگي نظرات انقلابي به وجود آمده بود نه به واسطه جنبه هاي گريز ناپذير تخريبي و نفي کردني آن و نه آن جنبه هايي که باعث مي شوند کساني که به نيت ساختن بهشت از جان خود هم مي گذشتند خداي نکرده جهنم براي مردم خود به پا کنند يعني کينه هاي طبقاتي و نفرت هاي انباشته شده به دلايل مختلف. در تاريخ همه انقلاب ها نيز انقلابيون دو دسته بودند؛ آنها که براي بهتر و متعالي کردن زندگي و با عشق به زندگي به سوي انقلاب و مبارزه مي رفتند و آنها که به خاطر کينه ها و نفرت ها و با انگيزه تخريب و نابود کردن به انقلاب مي پيوستند که خود از بحث هاي اساسي در تحليل انقلابات و سرنوشت آنهاست. اما چون غلبه با کساني است که به خاطر زندگي متعالي و بهتر به انقلاب مي پيوندند در مجموع انقلابيون با ارزش مثبت ارزيابي مي شوند. به همين دليل اريک فروم متفکر و روانکاو معروف انتقادي مي گويد؛ «اما دليل اينکه ما ديگر در غارها زندگي نمي کنيم، اين است که در جامعه هاي انساني همواره به اندازه کافي شخصيت هاي انقلابي مي زيسته اند که ما را از غارها و نظاير آن بيرون کشيده اند. اما بسياري ديگر نيز بوده اند که تظاهر به انقلابي گري کرده اند، در صورتي که تنها آشوبگر و اقتدارگرا يا فرصت طلباني بيش نبوده اند.» امروز نيز راه برون رفت از بن بست هايي که جامعه ما را فرا گرفته به صحنه آمدن شخصيت هاي انقلابي است با تعريفي دقيق تر و امروزي تر. اما چه در آن زمان و چه در اين زمان براي شناخت انقلابيون شاخص هاي دقيقي وجود ندارد. اگر به دليل گفتمان حاکم بر دهه 50، آنها که به مبارزه مستقيم و مسلحانه پيوسته بودند انقلابي شناخته مي شدند اکنون آن شناخت ها قابل تامل بيشتر و باز نگري است زيرا مشي مسلحانه تنها يک روش و راه مبارزه بود و چه بسا حتي در اين راه رهرو هايي پيدا مي شدند که با راه و هدف انتهاي راه هم سنخ نبودند اما به دليلي وارد اين مسير شده بودند. در عين حال درست در راه هاي ديگر مبارزاتي مانند فرهنگي و سياسي رهرواني بودند با شخصيتي انقلابي. براي مثال انقلابيون مشي چريکي آن دوران دکتر علي شريعتي را تنها يک روشنفکر مي دانستند يا بعضي از مبارزان روحاني را فقط يک منبري مي دانستند. در حالي که در واقع آنان داراي شخصيت هايي انقلابي بودند و اين را تاريخ آينده روشن کرد زيرا کم لطفي مجاهدين به شريعتي به خاطر موضع انتقادي او بود که مي گفت «جنبش به جاي اينکه روي پاي خود راه برود بر سر خود راه مي رود.» در حالي که با معيار هاي امروزين «شخصيت انقلابي»، او و بعضي بزرگان حوزه روحانيت يک انقلابي محسوب مي شدند. کساني که او را يک روشنفکر حراف مي دانستند يا فلان آيت الله را آدمي ساده دل و غيرسياسي، اکنون يک عذرخواهي به آنها و خانواده خانواده هايشان بدهکار هستند.
ملاک انقلابي بودن
لفظ انقلابي به هرچيز يا کسي گفته مي شد که به نوعي با انقلاب مربوط بود اما همان طور که دکتر علي شريعتي هم مانند روانکاو مکتب انتقادي اشاره کرده است خودخواه ها و ماجراجويان و فرصت طلبان هم در انقلاب شرکت مي کنند و به همراه انقلابيون ديده مي شوند. پس چگونه مي توان اينها را از هم تمييز داد؟ در هر حال درک اينکه در دل و ذهن شرکت کنندگان در دوران و لحظات انقلاب چه مي گذشت بسيار مشکل است. تنها از طريق پيشينه و اعمال آينده آن انقلابيون مي توان فهميد در دل و ذهن خود چه داشته اند؛ نکته يي که بسيار قابل مطالعه است. اين پيشينه شامل هزينه و مايه يي که فرد انقلابي براي انقلاب گذاشته است نيز مي شود. يکي از بزرگان انقلاب گفته است؛ «ارزش هر کس در مبارزه به اندازه مايه يي است که براي مبارزه اش مي گذارد.» يک شاخص براي انقلابي بودن شهادت خودآگاهانه انقلابي است و شاخص ديگر زندان و حبس است، البته به شرط پايداري بر سر آرمان ها و مواضع. بنابراين شهيدان و زندان رفته ها را به اعتبار تنها شاخصي که در دست داريم و قابل مشاهده است يعني مايه يي که گذاشته اند و هزينه هايي که پرداخت کرده اند (جان شان و مال شان و سال هاي جواني خود را) مي توان در مجموعه انقلابيون دانست و اين به معناي اين نيست که زندان نرفته ها انقلابي نيستند. چه بسا آنها مايه و هزينه بيشتري پرداخته باشند و به دليل هوشياري و تقدير، از صدمات مصون مانده باشند. اما هزينه هاي پرداختي آنها نيز به روشني بايد آشکار شود. خصوصاً پس از پيروزي که انقلابي بودن يک ارزش مثبت تلقي مي شود و خطرات امنيتي هم ندارد و داراي منافعي هم هست، همه علاقه مندند خود را انقلابي و طرفدار نظام حاکم بخوانند و فوج فوج به جمع انقلابيون مي پيوندند.
انقلابي از ديد اريک فروم
مفهوم انقلابي و ضدانقلابي به دليل اهميت آن در همه انقلاب ها، مورد تحقيق و بررسي اهالي مکتب فرانکفورت نيز قرار گرفته است. اهالي مکتب انتقادي فرانکفورت به تعبيري بسيار بديع و ارزشمند از انقلابي رسيده اند که به نظر مي رسد در سال هاي اول انقلاب مورد توجه انقلابيون قرار نگرفته است درحالي که توجه به آن مي توانست از بروز بسياري از اختلافات جلوگيري کند. اما معيار عرضه شده هنوز مي تواند مفيد واقع شود، مخصوصاً در دوران انتخابات که باز نيازمند ملاک هايي براي سنجش افراد هستيم. شخصيتي که مي تواند بن بست هاي جامعه امروز ما را بشکند و زندگي بهتري فراهم کند شخصيت انقلابي است با تعريف جديدي که اريک فروم ارائه مي دهد. چکيده نظر اريک فروم درباره شخصيت انقلابي بدون دخل و تصرف در آن چنين است؛ «مفهوم شخصيت انقلابي يک مفهوم سياسي - روانشناختي است و از اين ديدگاه، همانند مفهوم «شخصيت اقتدارگرا» است. مفهوم «شخصيت اقتدارگرا» ترکيبي از يک مقوله سياسي (يعني ساختار اقتدار در دولت و خانواده)، و يک مقوله روانشناختي (يعني ساختار شخصيت، که بر پايه ساختار سياسي يا اجتماعي شکل مي گيرد) است. براي تعريف «شخصيت انقلابي»، نيز بايد از اين نکته آغاز کنيم که شخصيت انقلابي چه چيزها نيست. قدر مسلم شخصيت انقلابي کسي نيست که الزاماً در انقلابات شرکت مي جويد. اين امر دقيقاً نکته اختلاف ميان رفتار و شخصيت پويا، به مفهوم فرويدي آن است. هرکس به دلايلي مي تواند در يک انقلاب شرکت کند. صرف نظر از اينکه چه احساسي دارد يا با چه زمينه يي به انقلاب پيوسته است. اما اين نکته که وي به عنوان يک انقلابي عمل مي کند، خود جلوه هايي از شخصيت او را به ما بازمي نمايد.
نکته دوم در اينکه شخصيت انقلابي چه چيزها نيست، تا اندازه يي مشکل و پيچيده تر است. شخصيت انقلابي آشوب طلب نيست. منظور چيست؟ من آشوب طلب را کسي مي دانم که از يک قدرت، به اين خاطر که منفور است يا دلخواه و مورد پذيرش او نيست، بدش نمي آيد بلکه مي خواهد قدرت مورد نظر را سرنگون کند و خود به جاي او بنشيند. او در بيشتر موارد که به هدف مي رسد، با همان ماهيت قدرت سابق و حتي بدتر از آن، آغاز به تحکيم و توسعه قدرت به چنگ آمده خود مي کند. مي خواهم نشان دهم يک شخصيت انقلابي چه چيزها نيست. فکر مي کنم امروز مفهوم شخصيت شناسي انقلابي، مفهوم پراهميتي است. همچنان که مفهوم شخصيت اقتدارگرا نيز شايد به همين اهميت باشد. در واقع ما در عصري از انقلابات زندگي مي کنيم که از سه سده پيش به ترتيب از آشوب هاي سياسي در انگلستان، سپس فرانسه و امريکا آغاز شده و با انقلابات اجتماعي روسيه، چين و... در حال حاضر در امريکاي لاتين ادامه يافته است. در چنين عصري واژه «انقلابي» در بسياري از نقاط جهان واژه يي جذاب و به عنوان يک کيفيت مثبت براي بسياري از جنبش هاي سياسي به شمار مي آمده است. در واقع همه جنبش هايي که واژه انقلابي را زيبنده خود مي دانند، مدعي هدف هاي کاملاً همانندي هستند؛ يعني اينکه براي آزادي و استقلال مبارزه مي کنند اما در عمل، برخي چنين اند و برخي نيستند. منظورم اين است که برخي واقعاً براي آزادي و استقلال مبارزه مي کنند و برخي از شعارهاي آن استفاده مي کنند. اما هدف شان استقرار نظام هاي اقتدارگراست. با اين تفاوت که خود آنها به جاي اقتدارگرايان پيشين بنشينند.
بنيادي ترين ويژگي شخصيت انقلابي، استقلال و آزادي اوست. براي روشن تر شدن بهتر است مفهوم استقلال را مخالف مفهوم نمادين وابستگي به قدرتمندان بالادست و فاقدان قدرت در پايين دست (همان گونه که در توضيح شخصيت اقتدارگرا گفته شد) بدانيم. آزادي و استقلال کامل زماني وجود دارد که شخص براي خود مي انديشد، احساس مي کند يا تصميم مي گيرد. او تنها هنگامي مي تواند چنين مطمئن و خودجوش عمل کند که به مرحله ارتباط پويا و خلاق با جهان پيرامون خود برسد. در اين صورت است که مي تواند زندگي اصيلي داشته باشد. اين گونه مفهوم استقلال و آزادي را مي توان در انديشه عارفان اصيل و نيز کسان ديگري چون مارکس يافت. شخصيت انقلابي کسي است که با انسانيت نمود مي يابد و به اين ترتيب از محدوديت ها و ناچيزي هاي جامعه خود فراتر مي رود به همين خاطر مي تواند جامعه خود يا ديگر جامعه ها را از منظر عقل و انسانيت مورد نقد قرار دهد. او در دام چاله جذابيت هاي خرد و ريز محيط فرهنگي که در آن زاده شده و هيچ دليلي جز يک تصادف زماني و مکاني نداشته، گرفتار نمي شود. او مي تواند با چشمان باز پيرامون خود را بنگرد و از اين چشم انداز ترازوي داوري به دست گيرد و از ميان هنجارهاي موجود، براي نژاد انساني ملاک تشخيص خوب از بد (عقل) را بازشناسد.
شخصيت انقلابي با انسانيت محک مي خورد و به گفته آلبرت شوايتزر اشتياقي ژرف، ميلي فزاينده و عشقي عميق به زندگي دارد. راست آن است که ما هم چون ديگر جانداران به زندگي چنگ مي اندازيم و با مرگ مي جنگيم. اما چسبيدن به زندگي چيزي متفاوت از عشق به زندگي است.
انديشه و احساس شخصيت انقلابي مجهز به ابزار انتقاد است. اين شعار لاتين که مي گويد؛ «به هر چيزي بايد شک کرد» در واقع بخش بسيار مهمي از مسووليت شخصيت انقلابي در برابر جهان است. اين روحيه به هيچ وجه خودخواهانه نيست، بلکه برداشتي از واقعيت و به عکس خيالات است که به عنوان جايگزين واقعيت به انسان مي دهند. شخصيت غيرانقلابي کسي است که مفتخر است به آنچه اکثريت مي گويند، باور دارد. اما کسي که داراي روحيه انتقادي است، درست به عکس عمل مي کند. به ويژه هنگامي که عقايد و باورهاي محافل بازاري و صاحبان قدرت را مي شنود بر ايستار انتقادي خود مي ماند.
«ايستار انتقادي» رفتاري است که در آن شخص در برابر روزمرگي، و عوام زدگي، که در واقع تکرار و تکرار مهملات است، حساسيت نشان مي دهد. خزعبلاتي که چون همه آن را تکرار مي کنند، به نظر معنادار مي آيد. شخصيت انقلابي افزون بر روحيه انتقادي روابط ويژه يي با قدرت دارد. او خيال باف نيست و مي داند قدرت انسان را خوار، کژمدار و نابود مي کند. او با قدرت رابطه يي از نوع ديگر دارد. قدرت براي او هيچ گاه مقدس نمي شود و هيچ گاه جاي حقيقت يا اخلاق يا خدا را نمي گيرد.
يکي از مهم ترين مسائل امروز ما، رابطه افراد با قدرت است. مساله اين نيست که قدرت چيست. مساله اين است که چرا قدرت مقدس مي شود و چرا اخلاقيات به سيطره قدرت گرفتار مي شوند. آن کس که اخلاقياتش به سيطره قدرت درآيد، هرگز ايستار انتقادي نخواهد داشت و در نتيجه هرگز شخصيتي انقلابي نبوده و نيست. شخصيت انقلابي توان «نه» گفتن را دارد. به سخن ديگر او به طوع و خاکساري تن نمي دهد. او کسي است که پرهيز از عبوديت برايش فضيلت و شجاعت است.
از آنچه گفته شد چنين نتيجه مي گيريم که شخصيت انقلابي به معنايي که در نظر من است، لزوماً و تنها نوعي شخصيت در بعد سياسي نيست. بلکه در مذهب، در هنر و در فلسفه نيز هست. بودا و پيامبري چون عيسي، جيوردانو برونو، مايستر اکهارت، گاليله، مارکس و انگلس، اينشتين، شوايتزر و راسل همگي شخصيت هاي انقلابي اند. در واقع حتي شما مي توانيد ويژگي هاي شخصيت انقلابي را در فردي که در هيچ کدام از اين زمينه ها جا ندارد، بيابيد. فردي که آري او آري، و نه او نه است؛ کسي که مي تواند واقعيت را بگويد. کوتاه آنکه «شخصيت انقلابي» يک مفهوم رفتاري نيست بلکه مفهومي است پويا. از اين زاويه شخصيت شناختي، هر کسي که شعار انقلابي دهد يا حتي در انقلابي شرکت جويد، شخصيت انقلابي به شمار نمي آيد. انقلابي در اينجا کسي است که خود را از بند خون و خاک و از اتکاي کودکانه به قدرت پدر مادر و نيز از سرسپردگي هاي ويژه به قدرت، طبقه، نژاد و... رهانيده باشد. شخصيت انقلابي، به اين اعتبار که همه انسانيت را در خود آزموده است، يک انسان گراست و هيچ چيز از انسانيت براي او غريب و بيگانه نيست. او به زندگي عشق مي ورزد و به آن احترام مي گذارد. او شکاک و مرد صداقت است.
شکاک است زيرا به ايدئولوژي ها و جهان بيني هايي که بر بنياد هاي نامطلوب تکيه دارند، اشکال مي گيرد و صادق است چون به آنچه بالقوه موجود است، حتي اگر هنوز تحقق نيافته، ايمان دارد. او نه گفتن را بلد است و از اصولي که خود در آنها ريشه دارد، پيروي مي کند. او نيمه خواب نيست، بلکه چشمش به روي واقعيت هاي شخصي و اجتماعي پيرامون خود باز است. او مستقل است. آنچه دارد، حاصل تلاش خود اوست. او آزاد است و بنده هيچ کس نيست. البته اکثريت مردم هرگز شخصيت انقلابي نبوده اند.»1
بنابراين با معيار ها و ملاک هايي که اين متفکر مکتب فرانکفورتي مي دهد، مي توان به مقايسه شخصيت کانديدا هاي حاضر در صحنه پرداخت و شخصيت فعلي آنها را با شخصيت انقلابي مقايسه کرد و به اعتبار نزديکي و دوري آنها به شخصيت انقلابي انتخاب کرد.
پي نوشت؛
1- فروم، صص 208، 187، 1378
|