◄ در خانه ات یهودي و خارج از خانه انسان باش(3)
◄ آسیب شناسی امنیت اجتماعی - فرهنگی در رژیم صهیونیستی
مقوله امنیت به عنوان یکی از اساسی ترین نیازهای بشری، از دیرباز تاکنون توجه دولت ها و ملت ها را به خود معطوف ساخته است. در تلقی های سنتی، وجود امنیت مترادف و مساوی فقدان تهدید نظامی بوده، اما امروزه با ورود به دوره مدرن و پسامدرن، تلقی سنتی از مقوله امنیت دچار چرخش هایی اساسی شده است. امنیت امروزه در معنای فقدان تهدید ابعادی همچون سیاسی، اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی، زیست محیطی و... به خود گرفته و از جزمیات خشک مفاهیم سنتی تا حد زیادی رها شده است.
در این مقاله درصددیم تا به بررسی مقوله امنیت اجتماعی، به عنوان یکی از ابعاد امنیت در جامعه رژیم صهیونیستی با رویکردی جامعه شناختی بپردازیم. در این تلقی، امنیت به معنای وجود وفاق و انسجام اجتماعی در نظر گرفته شده که خود زمینه ساز شکل گیری پدیده «ملت» و «هویت ملی» به معنای واقعی آن و گذار از فرایندهای مربوط به ملت سازی است. بدیهی است که شکاف های اجتماعی – فرهنگی در شکل فعال و زنده خود همواره به عنوان یکی از موانع اصلی وفاق و انسجام اجتماعی عمل می کند و این مسئله طبعاً در روند شکل گیری هویت واحد و منسجم ملی اختلال ایجاد خواهد نمود.
این پژوهش ضمن بررسی جامعه رژیم صهیونیستی به عنوان مورد مطالعاتی، وضعیت خاص و منحصر به فرد این جامعه و شکاف های اجتماعی – فرهنگی عمده موجود در آن، که منجر به ایجاد بحران در راه شکل گیری هویت واحد ملی و فرایند ملت سازی شده را مورد بحث و واکاوی قرار داده است. نویسنده شکاف های اجتماعی – فرهنگی درونی جامعه رژیم صهیونیستی را تهدیدی اساسی برای مقوله امنیت اجتماعی و نهایتاً در سطح کلان تر امنیت ملی فرض نموده است. بخش سوم این مقاله تقدیم می گردد.
اختلاف و تضاد ميان دينداران و سكولارها در جامعه اسراييل، به عنوان يكي از معضلات اساسي اين جامعه از آغاز پيدايش آن همواره موضوعي بحثانگيز بوده و تاكنون چالش هاي عمدهاي را فراروي دولت و جامعه اسراييل قرار داده است. اين مسئله از آنجا براي دولت صهیونیستی دشوارتر مينمايد كه يهوديان آن در همه چيز، حتي در مذهب و نحوه نگرش به آن نيز باهم اختلاف دارند، چرا كه به گفته "توفيق عطاري"، يهوديان اسراييل نه در زماني واحد به اسراييل آمدهاند و نه از مكاني يكسان و به اين جهت انسجام و ثبات اجتماعي تا حد زیادی محقق نشده است و در راه جذب مهاجران و يكپارچگي فرهنگي مانع ايجاد ميشود.(43)
چنانچه خواسته باشيم ريشههاي اين شكاف و درگيري و تضاد را پيدا نمائيم بايد به وضعيت گروه هاي يهودي پيش از ظهور جنبش صهيونيسم نظري اجمالي بيفكنيم.
در گذشته، يهوديان در نقاط مختلف دنيا بويژه در اروپا پراكنده بودند و بصورت منزوي در محلههايي خاص بنام «شاتاتل» (شهر كوچك) يا «گيتو» در غرب و مركز اروپا زندگي ميكردند. اين انزوا در نظر يهوديان نوعي حفظ هويت يهودي محسوب ميشد و تا قرن هجدهم ادامه داشت، تا اين كه بحران هويت با روند لائيسم آغاز شد و جنبش روشنگري يهوديت به جدا كردن دين يهود از جايگاه اصلي خود پرداخت و اين شعار را مطرح نمود كه «در خانهات يهودي و خارج از خانه انسان باش.»(44)
فعاليت هاي جنبش روشنگري يهودي (هسكالا) مبتني بر دعوت يهوديان به شكستن ديوارهاي «گيتو» و ادغام در جوامعي بود كه در آن زندگي ميكردند كه با توجه به روند تحولات عميق در اروپا در زمينههاي اجتماعي - اقتصادي، عدهاي از نخبگان فرهنگي يهود، اين دعوت را پذيرفتند كه به آنان «لائيك» گفته ميشود. اما مخالفان آنان ادغام در جوامع را مترادف با از بين رفتن هويت يهودي ميدانستند، زيرا دين يهود - برخلاف ساير اديان آسماني - آميزهاي از مفاهیم نژادي و ديني است. بدين ترتيب، از اواسط قرن هجدهم دو گرايش متعارض ظهور يافت: يك گرايش سنتي و ارتجاعي كه لائيك ها را به يهوديت اصيل و سنتي فراميخواند و آنان را به مجازات ديني تهديد ميكرد و ديگري گرايش مدرن كه به همراهي با پيشرفت زمانه و ساختار جديد مشترك از طريق ادغام در جوامع لائيك اروپايي دعوت ميكرد.(45)
اين درگيري كه به مدت يك قرن ميان دو جنبش روشنگري يهوديت و گروه هاي منزوي گيتو ادامه داشت، زمينههاي يافتن راهحلي ديگر جهت مسئله يهوديت را فراهم نمود. اين مسئله عبارت بود از ناتواني يهود از ادغام كامل در جوامع بشري محل اقامت خود، و در واقع پاسخي به حركت روشنگري يهوديت به شمار می رفت كه زمينه و بستر جنبش صهيونيسم را فراهم ساخت.(46)
همزماني آغاز جنبش صهيونيسم با گرايش هاي استعماري و توسعه ناسيوناليسم اروپايي، زمينه را براي مطرح ساختن استعمار فلسطين به دست اين جنبش به عنوان ابزار اروپائي ها فراهم نمود، اما اين نيز صحيح نميباشد كه جنبش صهيونيسم در مقابل جنبش روشنگري يهودي ايستاد و با ادغام در جوامع محل اقامت مخالفت نمود و خواهان ايجاد گيتوي جديد در مكاني جديد شد.(47)
با اين حال صهيونيسم به عنوان جنبشي لائيك مطرح شد و مشكل اصلي در برخورد با اين جنبش، ایجاد تلفيق در همين دوگانگي است. در واقع صهيونيسم راهحلي براي درگيري يهوديان سنتي و حركت روشنگري يهوديت بود، چون نه ادغام كامل و نه انزواي كامل را نپذيرفت و راه حل جديدي با تكيه بر آرمان بازگشت به صهيون ارائه كرد.(48)
البته پيش بردن اين امر مستلزم هماهنگي فكري بود، از اينرو مقدمه قوميت يهود براساس دين مطرح شد. بنابراين صهيونيسم در اين جنبه با لائيسم در تضاد بود، در حالي كه مدعي لائيسم بود و بر نژاد برتر تأكيد ميكرد. اين كه يهوديت صفت دين و قوميت است، راهحلي تلفيقي پديد آورد، اما این تناقض حتي پس از تأسيس حكومت نيز حل نشد. حكومتي كه خود را روشنفكر و ليبرال ميداند قايل به جدايي دين از حكومت است، دين را موضوعي فردي ميشمرد و انسان عبري جديدي بجاي يهودي آواره بوجود آورده است.(49)
از اين رو جنبش صهيونيسم، «ناسيوناليسم يهودي» را بر مبناي عامل «دين» قرار داد و در واقع با ارايه فهم ويژه از ناسيوناليسم كه برپايه راه حل التقاطي از دين و قوميت استوار است، ايدئولوژي جدیدی شكل داده استكه حتي پس از تشكيل دولت اسراييل نیز نتوانست مشكل يهوديان را حل كند و به همین علت با ظهور كشمكش ميان دينداران و سكولارها مواجه شد.
علاوه بر اين جريان ريشهدار تاريخي، تحولات بعدي در سير و روند جنبش صهيونيسم و گروهبندي هاي مختلفي كه در درون آن بوجود آمد، زمينه گستردهتر شدن اين شكاف را فراهم نمود:
1 - صهيونيسم مذهبي؛ اين انديشه اغلب بوسيله عرفاي يهودي بيان شده است و به آرزوي بزرگ انتظار منجي يهوديت مربوط ميشود. بر اين اساس، در هنگام ظهور منجي در آخرالزمان، سلطنت خداوندي بر تمام بشريت تحقق خواهد يافت و تمام انسان ها به سوي سرزمين ابراهيم و موسي، روان خواهند شد.
2 - صهيونيسم سياسي؛ تئودور هرتزل اين انديشه را ارايه كرد و در سال 1894 آن را در قالب يك بنيان سياسي - فكري در كتاب خود (دولت يهود) مدون ساخت و پس از اولين كنگره صهيونيسم جهاني در شهر بال سوئيس به كاربست عملي آن پرداخت. هرتزل برخلاف روش صهيونيسم مذهبي مطلقاً نسبت به خدا شكاك بود و عليه كساني كه يهوديت را به عنوان يك مذهب صرف تعريف ميكنند، مبارزه ميكرد.(50)
بدين ترتيب دو جريان كاملاً متفاوت و بعضاً متضاد شكل گرفت كه به چالش با يكديگر پرداختند. صهيونيسم سياسي كه به هر شكل ممكن در پي ايجاد كشوري يهودي بود و براي تحقق آن هدف، وسايل و راه هاي مورد استفاده را توجيه ميكرد؛ و انديشه ديگر عبارت از صهيونيسم مذهبي بود كه به اعتقاد آنان براي بازگشت همه يهوديان به سرزمين موعود و مقدس، تنها خداوند بايد شرايط تحقق آن را فراهم كند.(51)
اگرچه دولت اسراييل یک دولت مذهبي نيست، ولي نبايد اين واقعيت را ناديده انگاشت كه آنها خود را يك دولت يهودي معرفي ميكنند و اين دولت هيچ گاه سعي نكرده است بطور قانوني، مذهب و سياست را از هم تفكيك كند. شايان ذكر است كه بن گوريون، اولين نخست وزير رژیم صهیونیستی و بسياري ديگر از سياستمداران این رژیم باور داشتند كه مذهب امري خرافي و متعلق به اعصار گذشته است و بدین جهت خود تلاشي در جهت اجراي احكام و شريعت يهود نكردند، اما همين سياستمداران و غالب انديشمندان و روشنفكران اسراييلي علي رغم ناباوري به دين كوشيدهاند شعائر و مناسك مذهبي را به نحوي با اصول صهيونيسم سازگار سازند تا در پرتو آن، دين و دولت در جامعه سياسي اسراييل در هم ادغام شوند.(52)
اين مسئله در ابتداي تأسيس رژیم صهیونیستی ميان چهار گرايش ديني يهوديان به نام هاي جنبش مزراحي و جنبش كارگر مزراحي (نمايندگان گرايش صهيونيسم ديني) و حزب اگودات اسراييل و كارگران اگودات اسراييل (گرايش دوستداران مسيح) بروز و ظهور يافت؛ بطوري كه چهار حزب مذكور در نشست «شوراي اراده ملت» كه بن گوريون آن را پيش از اعلام موجوديت تشكيل داده بود، شركت كردند. گروه های مذکور كه به منظور تعيين متن نهايي اعلاميه تاسيس موجوديت اسراييل در اين شورا گردهم آمده بودند، تلاش نمودند در متن اعلاميه موجوديت اسراييل عبارت ذيل گنجانده شود: «ما به كمك خداوند و قدرت بيمانند او به استقلال دستيافتيم».(53) اما اين خواسته با مخالفت اعضاي شورا خصوصاً نمايندگان مپام رد شد. در نهايت بنگوريون اين عبارت را جهت حل اختلاف دو طرف پيشنهاد كرد: «با اتكا به خداي اسراييل، به دست خود اين بيانيه را امضا ميكنيم.»(54)
در اين زمان گرايش هاي ديني جهت ورود به عرصه قدرت سياسي آمادگي خويش را اعلام كرده بودند و بدين ترتيب همپيماني ساختاري ميان جنبش كارگري صهيونيستي و حزب اصلي صهيونيست ديني، يعني "مفدال" شكل گرفت و اين حزب به مثابه شريك اصلي ائتلاف در نظام سياسي اسراييل از سال 1956، شناخته شد.(55) بدين ترتيب، بن گوريون تلاش نمود تا از جايگاه روحانيون يهود در فرهنگ اسراييل فراتر رود و ارزش هاي دولت جديد را بر پايه ائتلاف تورات و صهيونيسم بنا كند، زيرا وي به نقش دين در راه تقويت انديشههاي صهيونيستي و جذب مهاجران به فلسطين واقف بود و حتي ميگفت «جاودانگي اسراييل به دو عامل وابسته است: دولت اسراييل و تورات». اما در عين حال وی اعتقاد داشت كه «دين يك وسيله نقليه است كه فقط گاهي اوقات بايد از آن استفاده كنيم، نه همه اوقات.»(56)
بدين صورت بنگوريون و دينداران صهيونيست به فرمول هاي جديدي دست يافتند كه طبق آنها دولت موظف شد در زمينههاي مختلفي عرصه را براي دينداران و روحانيون يهودي و نهادهاي مذهبي بازگذارد، كه نمونه آنها در زمينه ازدواج و طلاق، مراسم عزاداري، آموزشي، تعطيلي روز شنبه و حرمت آن و غذاهاي شرعي ميباشد، تا از اين طريق بتوانند اشكالات رابطه دين و دولت را رفع نموده يا به حداقل برسانند.(57) اين موضوع به حل مسئله ميان طرفين منجر شد، اما با وجود این که احزاب ديني وارد عرصه قدرت سياسي شدند و در حكومت خود را شريك دانستند، ولي صهيونيسم در اين تلفيق نتوانست موفقيت كامل بدست آورد و در واقع تنها یک مصالحه ميان طرفين صورت گرفت.
صهيونيسم به عنوان يك حركت لائيك مبتني بر آموزههاي قومي، ريشههاي خود را در گذشته، تبار و ميراث فرهنگي يهود جستجو ميكند، حال آن كه اين گذشته و آن ميراث ماهيتاً ديني است. صهيونيسم به عنوان يك حركت لائيك قومي خواستار رهايي از يهوديت سنتي است اما در عمل گرفتار تناقض ميشود كه نتيجه آن در كشمكش دينداران و سكولارها مشخص ميگردد. به هرحال، نقاط اصلي افتراِق ميان دينداران و سكولارها كه گاهي سبب كشمكش هاي حاد در اسراييل شده است - و حتي به درگيري فيزيكي نيز کشیده می شود - را ميتوان در چند مورد عمده خلاصه نمود:
1 - اختلاف بر سر اين كه يهودي كيست؟
يكي از اختلاف هاي عمده ميان دينداران و سكولارها در جامعه اسراييل به اين موضوع برميگردد كه يهودي چه كسي محسوب ميشود و ملاك و معيار يهودي بودن چيست؟ برحسب احكام تلمود و آنچه به يهوديت رباني موسوم شده، يهودي كسي است كه از يك مادر يهودي زاييده شده و يا خود به ديانت يهودي گرويده باشد كه اين تعريف مشتمل بر دو بعد نژادي است كه هر فرزندي كه از بطن يك مادر يهودي زاييده شده باشد، يهودي شناخته ميشود، اگرچه به تعاليم ديني يهوديت عمل نكند و ديگر، بعد ديني است كه به حكم آن هركس به اوامر و نواهي ديانت يهودي گردن نهد و به آنها عمل كند، از لحاظ ديني يهودي تلقي ميشود.(58)
اين تعريف قبلاً معيار تميز يهوديان و غيريهوديان بود، اما با فرارسيدن سده هجدهم ميلادي اين مسئله مطرح شد كه آيا يهوديان «قرائيون» و «مارانو» و «دونمه» يهودي شناخته ميشوند يا نه؟ به علاوه با پيدايش جنبش هاي هسكالا، يهوديت اصلاحگرا، يهوديت محافظه كار، يهوديت نوگرا و گرايش هاي الحادي، تشكيك ديني در ميان يهوديان ظهور كرد و هريك از اين گروه ها قرائت خاصي از يهوديت ارائه ميدادند.(59) يهوديان لائيك معتقدند هركس به يهودي بودن اقرار و به احكام مذهبي عمل كند يهودي است. همچنین از نظر لائيكها هر شهروند اضافي كه به اسراييل قدام ميگذارد موجب پيشرفت اقتصادي دولت ميشود و حكومت را به جلو ميبرد، بنابراين هر مهاجري كه به شكل قانوني به اسراييل آمده است، بدون توجه به الزامات ديني بايد پذيرفته شود.(60)
این در حالي است كه يهوديان ارتدكس معتقدند تنها كسي يهودي است كه از يك مادر يهودي متولد شده باشد و اگر كسي از يك مادر يهودي متولد نشده باشد نميتواند وارد دين يهود شود، هرچند به يهوديت اقرار كرده باشد و مناسك مذهبي را انجام دهد.
بخش وسيعي از سكولارها ميكوشند يهوديان ديندار را قانع كنند كه موضوع تعريف هويت يهوديان را قطعي نكنند و ميگويند هر گونه تلاش براي ارايه تعريف هويت، ما را به دام ارتدوكس ها مياندازد. يهودي كسي است كه در گروه هايي كه ملت يهود نام دارد، عضويت دارد يا به عبارت خلاصهتر، يهودي كسي است كه فرزند ملت يهود باشد.(61)
صهيونيست هاي ناوابسته به دين معتقدند مبناي هويت يهودي، يك هويت قومي واحد يهودي است كه همان واكنش در برابر تهاجمات دشمنان يهود بر قوم يهود است كه يهوديان را عنصري بيگانه در وطن ديگران ميشمارد. برخي صهيونيست هاي سوسياليست منشاء اين هويت يهودي را موقعيت طبقاتي متمايز يهوديان در جوامع غربي به عنوان يك گروه كاري دلال ميدانند و كساني مثل هرتزل، نورداو و اهارون گوردون از ديگر سران صهيونيسم، هوادار اين تعريفاند.(62)
به استناد نظر دادگاه عالي اسراييل، مشكل تعريف هويت يهودي ريشه در اعتقادات دارد. بر اساس شرايع متعارف و سنتي يهوديت، يهودي بودن با آنچه كه به نام پيمان ابدي ميان خالق و ملت برگزيدهاش ناميده ميشود، ارتباط دارد. مطابق اين ديدگاه، يهودي به كسي اطلاِق ميشود كه از مادر يهودي مذهب به دنيا آمده يا برابر اصول و مقررات به دين يهوديت يا به پيمان ميان ابراهيم پيغمبر و پروردگار ملتزم شده باشد. بنابراين ملاك يهودي بودن، اعتقاد به دين يهوديت نيست بلكه بيشتر بر زاده شدن از مادر يهودي تأكيد دارد.(63)
تعريف يهودي از ديدگاه قوانين خاخامي بدين صورت است: «يهودي شخصي است كه از يك مادر يهودي متولد شده است و يا طبق قوانين خاخامي به يهوديت تغيير دين داده باشد.» بنابراين در اين تعريف دو پارامتر بيولوژيكي و مذهب براي يهودي بودن وجود دارد اما ميتوان گفت پارامتر بيولوژيكي بر مذهب تفوِق دارد چرا كه مطابق قوانين خاخامي، يهودي كه از يك مادر یهودی بدنيا آمده باشد حتي اگر از دين يهود هم برگردد، باز هم يهودي است.(64)
پس از برپايي دولت و تصويب قانون بازگشت در سال 1950، اين مشكل بيشتر بروز يافت، زيرا به حكم اين قانون هر يهودي حق بازگشت به موطن اصلي خود را داشت و به موجب همان قانون، تشخيص كساني كه خود را يهودي می دانستند و قصد آمدن به فلسطين را داشتند، به عهده وزارت كشور بود. قانون تابعيت سال 1952 نيز تعريف دقيقي از يهوديت ارايه نكرده است، اما سرانجام در اصلاحيه قانون بازگشت مصوب سال 1970، اين تعريف گنجانده شد: «يهودي كسي است كه از يك مادر يهودي زاييده شده و يا به ديانت يهودي گرويده است و دين ديگري را نپذيرفته باشد.»(65) اما خاخام هاي ارتدوكس به اين تعريف قانع نبودند و اصرار داشتند كه بايد عبارت «بر طبق شريعت يهودي، هالاخاه» به ذيل تعريف مذكور اضافه گردد، كه اين پيشنهاد از سوي اكثريت يهوديان جهان و گروه هاي بسياري از يهوديان مقيم قلمرو رژیم صهیونیستی غيرقابل قبول تلقي ميگرديد.(66)
با مهاجرت يهوديان شوروي سابق به اسراييل و وجود غيريهوديان در ميان آنان، بحث ها داغ تر شد، چون خاخامها، يهودي بودن آنان را نپذيرفتند و يهودي بودن آنان مورد قبول واقع نگردید. خاخام ها ميگفتند يهودي ساختن مثلاً مسيحيان و جذب آنان به اسراييل، بافت اجتماعي ما را برهم ميزند و حكومت نيازمند اكثريت يهود است و اگر سرزمين ما از آن يهوديان نباشد، حق تاريخي و اخلاقي براي بقا نخواهيم داشت.(67) اين مسئله با ايجاد اشكالات فراواني براي مهاجران جديد، باعث بروز بحران هويت در اين جامعه گرديده است.
با بررسي جامعه اسراييل ميبينيم كه اين جامعه بر اساس مهاجرت يهوديان از نقاط مختلف جهان تشكيل يافته است و در واقع مشكل اصلي را وضعيت تركيبي جامعه ايجاد ميكند، زيرا يهودياني كه از كشورهاي مختلف به اين كشور مهاجرت كردهاند برطبق قوانين و مقررات كشور خود عمل نمودهاند. بطور مثال در رابطه با قوانين ازدواج و طلاِق، تنها خاخامها بايد بر آنها نظارت كنند و بر اساس قوانين مربوطه، ازدواج يك فرد يهودي با فرد غيريهودي ممنوع ميباشد، ولي يهوديان مهاجر اين قوانين را قبل از مهاجرت خود رعايت نكردهاند؛ و اين معضل بزرگ در خصوص اين كه آيا اين مهاجرين را بايد جزء يهوديان بحساب آورد يا نه، بوجود آمده است. در اين خصوص دينداران تأكيد ميكنند كه پيوستن غيريهوديان به جامعه اسراييل موجب كاهش توجيهات وجود حكومت يهود ميشود و بنابراين يهودي كسي است كه يكي از آباء و اجدادش يهودي باشد، اما سكولارها بر اين باورند كه هر شخص جوياي كار كه به صورت قانوني به اسراييل مهاجرت كرده است بايد از سوي دولت صرفنظر از اعتقادات دينياش محترم شمرده شود.(68)
دينداران تأكيد دارند كه حق خاخام هاي ارتدوكس است كه مشخص كنند يهودي كيست و كدام جريان ديني ميتواند شيوه يهودي سازي را براي خود مقرر سازد. بنابراين لائيك ها نبايد در اين باره موضعي اتخاذ كنند، چون اين مسئله صرفاً ديني است و آنان بي دين هستند. اما سكولارها روش دينداران را براي احراز هويت ديني اشخاص به سخره ميگيرند و ميگويند دينداران بايد بيني و پوست شخص داوطلب را بررسي و از وي درباره برخي امور جنسي سئوال كنند و زنان نيز بايد فرم مربوطه را به صورت كامل پاسخ دهند تا حق پيوستن به دين يهود را پيدا كنند و در نهايت در شناسنامهشان دين و مذهب آنها به عنوان يك يهودي ناب قيد شود.(69)
مسئله ديگري كه به تبع سئوال «يهودي كيست» پيش آمد، وحدت ملت بود و اين كه آيا يهوديان خود را ملت واحدي ميدانند يا نه؟ اين امر با مهاجرت يهوديان «فلاشا» كه از اتيوپي مهاجرت كرده بودند، بهعنوان اختلافاتي ديگر میان دينداران و لائيك ها آشكار شد كه روزنامه "عل همشمار" (به زبان عبري) طي سئوالي يادآور شد كه چرا يهوديان اتيوپي تعميد شدند؟ مگر آنها يهودي واقعي نبودند و اگر يهودي نبودند چرا به اسراييل دعوت شدند؟ اگر چه خاخام "عوفاديا يوسف" يهوديت فلاشاها را در سال 1973 نپذيرفت، اما مركز خاخام ها، خواهان تعميد آنان بود. برخي خاخام ها يهوديت آنها را همانند يهوديان سياهپوست آمريكايي نپذيرفتند، در نتيجه از حقوق خود محروم شدند و حتي در ارتش نيز مورد پذیرش قرار نگرفتند.(70)
لاييك ها معتقدند كه دينداران باعث در هم ريختن وحدت ملي هستند و اين كه نهادهاي ديني تبديل به فاجعهاي ملي شده اند. آنها احساس ميكنند كه احزاب ديني تعديلات و توافقات را نپذيرفته و از مدت ها پيش توافق وضع موجود را برهم زدهاند. در مقابل دينداران با رد ادعاي لاييك ها، معتقدند صهيونيسم حركتي واحد در صفوف مردم اسراييل بود، همان گونه كه كمونيست ها در روسيه به عنوان حركتي واحد بودند، اما صهيونيسم ملت را سامان و وحدت نبخشيد و از دين و قوميت واحد تهي بود. به نظر آنها راه حل مشترك، صلح ميان ملت هاي گوناگون اسكان يافته در اين سرزمين و روي آوردن به قانون تورات است که دوري از آن باعث تفرقه شده است.(71)