* دعا در اديان الهى به چه معناست؟
- اين يك سؤال كاملاً بنيادى است. به نظر من دعا با خود انسان شروع مى شود يعنى با يك مفهوم صددرصد درونى. علت هم اين است كه انسان بنا به ماهيتى كه دارد از يكسو همواره خودش را در مقابل پديده هاى طبيعى و فوق طبيعى، ضعيف و ناتوان تصور مى كند. از سوى ديگر نياز به عامل قدرتمندى دارد كه بتواند در مقابل پديده ها از خود دفاع كند، لذا نياز به چنين مفهومى، شكوفه دعا را در جان انسان پروراند. وقتى شما به مذاهب اوليه و باستانى برمى گرديد، مى بينيد كه مراسم آيينى جزو زندگى ذاتى انسان بوده و دعا در حقيقت ركن اول و اساسى به حساب مى آمده است. البته همزمان با اين دعا، ما مسأله قربانيها را داريم كه وجود اين قربانيها به نحوى بر سر مهرآوردن آن نيروى ماوراءالطبيعه است كه اصطلاحاً اسمش را خدا مى گذاريم. بنابراين مفهوم دعا، قدمتى به قدمت زندگى انسان دارد و در حقيقت همزاد انسان است و حالا اينكه شما مى گوييد در اديان الهى به چه معناست، من فراتر از اديان، در تمامى مذاهب و مكاتب چه الهى و چه غيرالهى، در ماهيت آنها، مفهوم دعا را به معناى اظهار نياز و اظهار عجز مى دانم. يعنى اعتقاد به يك قدرت قاهره اى كه بالفطره انسان مى داند اين قدرت مى تواند او را محافظت كند، نيازهاى او را برآورده كند و در رسيدن به آرمانها و اهدافش او را يارى رساند. اما يك معناى ديگرى هم براى دعا وجود دارد كه در اديان الهى اين معنا برجسته تر است. ما در يك بحث روانشناسى از دعا، به دومفهوم كليدى از دعا مى رسيم. يك بعد آن همان بعد مشهورى است كه ذكر كردم: اظهار عجز و نياز در مقابل قوه قاهره كه مفهوم عام دعاست و ديگرى اظهار معرفت و شناخت درون است كه معناى خاص دعاست و در اديان الهى، اين مفهوم پررنگتر است.به عنوان مثال، در مذهب شيعه، شما يكى از منابع مهم معرفتى را در صحيفه سجاديه داريد. اين صحيفه كاملاً دعاست، ولى هيچ شيعه مذهبى را پيدا نمى كنيد كه اين كتاب را صرفاً براى اظهار عجز و نياز بداند. در واقع در لابه لاى هر كلمه اى، يك كتاب معرفتى وجود دارد.
فلذا در اديان الهى، هم معناى عام به معناى اظهار عجز و نياز و هم مفهوم خاص به معناى اظهار معرفت وجود دارد. من چه هنگام از خداى خود، استدعاهايى خواهم نمود؟ هنگامى كه به يكى دونكته معرفتى رسيده باشم. وقتى در دعا مى خوانيم: «انت غنى و انا فقير» تو بى نياز مطلقى و من نيازمند مطلق. من هيچ گاه زبان به اين دعا نمى گشايم، مگر اينكه به اين معرفت رسيده باشم. اصولاً دعا جز در قلمرو اين معرفت، صورت نمى گيرد. من كه معرفت و شناختى ندارم نسبت به اينكه قوه قاهره براى رفع نيازهاى من وجود ندارد، هيچ گاه دعا نخواهم كرد و اين يك شناخت درونى است.
* آيا اين شناخت درونى، لزوماً با علم به دست مى آيد؟
- خير. اين شناخت درونى گاهى به علم است و گاهى به دل. يعنى رسيدن به اين معرفت كه مقدمه دعاست، الزاماً با عقل به دست نمى آيد. چرا كه اگر بنا را روى اين بگذاريم كه تنها افرادى معرفت دارند كه علم داشته باشند، بسيارى از انسانها از پروسه دعا خارج مى شوند. لذا، به قول غزالى، گاهى علم، علم معاملت است و گاهى علم، علم مكاشفت بدين معنى كه گاهى انسان با دل خويش به معرفتهايى مى رسد و گاهى با عقل خويش. لذا معرفتى كه مقدمه دعاست، هم با دل قابل كسب است و هم با زبان علم و عقل. در همه اديان الهى هم دعاهايى وجود دارد كه صرفاً اظهار نياز نيست، اظهار معرفت نيز هست. مثل دعاى كميل حضرت على (ع)، صحيفه سجاديه، موعظه مشهور «زير درختان زيتون» حضرت مسيح (ع) و نيز دعاهايى كه در قرآن از قول حضرت ابراهيم ذكر مى شود:«ربنااغفرلى لوالدى وللمؤمنين، يوم يقوم الحساب» كه خدايا مرا ببخش، پدرومادرم را ببخش، مؤمنين را هم ببخش، در زمانى كه روز قيامت برپا مى شود به عقيده من، در قلمرو اديان الهى دعا اظهار نياز و طلب معرفت است.
* اينكه شما مى فرماييد حقيقت دعا، توسل به قدرت ماوراءالطبيعه است و انسان حين دعا اظهار عجز مى كند كه آن هم ناشى از معرفت است. ولى بسيارى از اوقات، افرادى هستند كه ازطبيعت همين حس را دريافت مى كنند. يكى از دوستان مى گفت آن حس تعالى كه مردم از خواندن دعا احساس مى كنند، من از تماشاى يك كوه بزرگ دريافت مى كنم. حالا مى خواهم بدانم آن حسى را كه اين فرد از تماشاى عناصر طبيعت مى گيرد، همان كاركرد دعا را خواهد داشت؟
- سؤال بسيار قشنگى است. من در يك فضاى كلى آن حس را همان دعا مى گيرم. ببينيد! اگر تعريف دعا را محصور در لحظاتى بدانيد كه نسبت به يك نيروى قاهره، كلماتى را به زبان مى آوريد. اين تعريف از دعا، تعريف بسيار محدودى است. بايد دامنه دعا را بسيار فراتر گرفت. دعا در ظاهر، اظهار نياز است، به صورت كلام در مقابل قدرتى مافوق. اين يك تعريف كاملاً اصطلاحى و عرفى است كه ما از دعا داريم. ولى وقتى وارد كالبدشكافى و تبارشناسى دعا مى شويم، مى بينيم كه دعا دامنه فراخ تر و گسترده ترى دارد. اين دامنه فراخ تر به شكوفه اى كه در وجود انسان جوانه مى زند، برمى گردد. حال مى خواهد به هنگام رؤيت يك پديده اى كه جان آدمى را به نحوى متأثر مى سازد، باشد يا ديدن يك انسان زيبا و يا حتى يك منظره طبيعى مانند همان كوهى كه به آن اشاره كرديد.
هر مفهومى كه به نحوى در روح و روان آدمى تأثيرگذار و آن را برانگيزاند و اين تأثير به فطرت خداجويانه، زيباشناسانه و تعالى جويانه فرد نزديك باشد، خود، دعاست. دعا يك اختلاف درونى با تأثير گسترده درونى است و مفاهيم و پديده هاى مختلفى مى تواند بستر اين جريان و تأثير شود. همان شخصى كه شما مى گوييد وقتى به كوه مى نگرد، از دو حال خارج نيست، يا حس تكامل جويانه اش در او زنده مى شود يا حس زيباشناسانه. درواقع او از آن كوه، به استوارى و استحكام در زندگى مى رسد.
مفهومى كه در قرآن به نام «جبل الراسخ» آمده است. لذا هر حسى كه قوه زيبايى را درفرد تحريك كند و به نوعى اظهار ستايش در مقابل عظمتى را در او به وجود بياورد، و به عبارتى آن عظمت را جلوه اى از عظمت ابدى ببيند و به نحوى يك ارتباط درونى بين فرد و آن مفهوم مطلق ايجاد كند، همان دعوا خواهد بود. شايد كسى كه به آن درجه مى رسد، خودش نتواند اين حس را تبيين كند. مثل كسى كه در هنگام عاشقى از او بخواهيد كه عشقش را تحليل كند. ولى ما به عنوان ناظر بيرونى، مى توانيم حس چنين فردى را تحليل كنيم.
درواقع، گاهى احساسات ما ابواب بى واسطه باطن ما هستند. در روانشناسى مدرن هم سعى مى كنند كه هر چه مسأله خودآگاه است حذف كنند تا شخص به ناخودآگاه خويش رسد. واقعيت قضيه اين است كه در دعا هم، ما بدون اينكه خودمان بدانيم در هنگام رؤيت عظمت، جلال و شكوه يك پديده طبيعى، آن حس تعالى طلبى در ما بيدار مى شود. يعنى اگر ما بخواهيم مثل آن كوه عظيم و استوار باشيم، فى نفسه در درون خودمان يك طلبى را اظهار مى كنيم، اين طلب همان دعاست. هيچ وقت حس تعالى در درون شما زنده نمى شود، مگر طالب آن باشيد.
* بنابراين اصل، دعا كردن و رسيدن به آن حس تعالى است كه مى تواند راههاى متفاوتى براى وصول به آن وجود داشته باشد. بدين ترتيب دعاكردن، لزوماً نبايد با ادعيه خاصى همراه باشد؟
- در نگاه اول، با تبيينى كه من ارائه كردم، بله درست است. چرا كه با آن تبيين، نگاه عاشقانه مادر به فرزندش دعاى اوست. اين شكوفايى حس و طلب تعالى همان دعاست كه به ادعيه خاصى احتياج ندارد. چرا كه ما گاهى تنها با نگاه كردن دعا مى كنيم و گاهى صرفاً با احساسى كه در ما به وجود مى آيد، بدون اينكه كلامى در ميان باشد. اما يك مطلب ديگرى هم هست. اگر ما بپذيريم كه در قلمرو هر مطلبى مراتبى وجود دارد و اينكه بپذيريم يك سرى پلكان هست كه براى رسيد به حقايق بيشتر بايد اين مراتب را طى مى كنيم. آن وقت بايد روى اين سؤال شما تأمل كنيم.
ببينيد! در زندگى انسان، هيچ مفهومى فاقد مرتبه نيست. به عنوان مثال، در قلمرو عشق، ابتدا يك عشق مجازى (جسمانى) داريم، اما در بطن همين عشق مجازى، به جايى مى رسيد كه آن عشق تبديل به يك مفهوم حقيقى مى شود. بدين معنا كه ديگر لذت جسمانى نيست، از حيطه جسمانى خارج شده و وارد حيطه روح مى شود. پس اين مراتب وجود دارد. همين عشق مجازى، مرتبه اى براى عشق متعالى مى شود، يعنى در هر لحظه فرد در قلمرو عشق خويش، احساس تعالى مى كند. پس اگر وجود مراتب را بپذيريم، در دعا هم به مرتبه قائليم. در يك جا، دعا بيان صرف مطلب است و جاى ديگر آنقدر بايد بالا رفت كه در همين قلمرو دعا، مفاهيم خاص ترى را تجربه كنيد تا به حقايق والاترى برسيد.
*چگونه اين تجربه حاصل مى شود؟
- ببينيد! حضرت محمد(ص) در نيمه هاى شب در غار حرا به حقايق بى واسطه اى مى رسد كه كمتر كسى به آنها مى رسد و يا حضرت مسيح(ع)، حضرت على(ع) و يا حتى بسيارى از علما و عرفا. اينها به يك مراتبى رسيدند كه انسانهاى عادى نرسيدند. در اين مراتب، پنجره هايى به رويشان باز شد و به شهود و اشراقى دست يافتند كه حقيقت را از ما عريان تر و ناب تر ديدند و حالا من كه به دنبال تعالى هستم و بسيار مشتاقم ببينم كه محبوبم چطور دعامى كرد و چه رابطه اى با حق ايجاد مى كرد، در چنين فضايى، طبيعى است كه من هم به دنبال دعاهايى بروم كه او رفت و زاويه ديدى را كه او انتخاب كرد، انتخاب كنم. د رواقع در اينجا استفاده از قالب يا زبان خاص معنا مى يابد تا تجربه اى كه بدان اشاره كردم، حاصل شود والا در نگاه اول كه نوعى نگاه كردن، احساس كردن و يا هر چيز ديگرى كه مى تواند تنها طلب تعالى باشد و دعا به حساب آيد، استفاده از ادعيه خاص، بى معناست. شخصى نزد امام صادق آمدو گفت: خدا را آنطور بگو كه من بفهمم. اما صادق(ع) فرمود: شغل تو چيست؟ او گفت ماهيگيرم. امام صادق(ع) فرمود: تا به حال شده كه در دريا، كشتى تو درحال غرق شدن باشد و تو بر تخته چوبى، تكيه كنى و در آن لحظه در ذهن تو اين باشدكه در عالم هستى، كسى هست كه اگر بخواهد مى تواند تو را نجات دهد؟ ماهيگير گفت: بله. امام صادق(ع) به او جواب داد: كه او همان خداست. اينجاست كه قالب و زبان خاص حذف مى شود و يا داستان پيرمردى كه نزد پيامبر آمد و گفت كه دعايى به من ياد بده كه من به واسطه آن صاحب بركت شوم. پيامبر فرمود: بعد از نماز، با قلب خالص بگو: «انت غنى وانا فقير» و بعد ا زمدتى كه آن پيرمرد در زندگى صاحب بركت شد، اصحاب پيامبر از او پرسيدند كه چه دعايى خواندى و او در جواب گفت كه مى خواندم: «انت فقير و انا غنى » يعنى مفاهيم را جا به جا به كار مى برد. اصحاب به پيامبر اعتراض كردند كه اين پيرمرد كفر مى گويد و پيغمبر در جواب آنها مطلبى فرمودند با اين مضمون: «ما درون را بنگريم و حال را نى برون را بنگريم و قال را» ولى زمانى است كه شما مى خواهيد از آن ماهيگير و پيرمرد فراتر رويد، مى خواهيد سلمان يا ابوذر باشيد، مى خواهيد انسانى باشيد كه نه تنها نور مى گيريد، نور هم مى دهيد، يعنى در محيط خود، نه تنها يك عامل متأثر هستيد، بلكه مى خواهيد مؤثر هم باشيد. اينجا نياز به ورود به ابواب معرفت داريد. ابواب معرفت، شما را به جايى هدايت مى كند كه زندگى را از زاويه اى ببينيد كه مسيح مى ديد، از زاويه اى كه محمدنگاه مى كرد. آن وقت در اين قلمرو، سعى مى كنيد كه همان قالب را استفاده كنيد. ادعيه خاص بخوانيد تا به تجاربى كه اولياى خدا رسيدند، برسيد.
* بنابراين براى هر آدمى با هر نگاهى به زندگى، چه مادى و چه روحانى، احساس طلب و دعا ايجاد مى شود؟
- يقيناً همين طور است. البته من به خودم اجازه نمى دهم، آنهايى را كه نگاهشان به زندگى مادى است، از پروسه دعا خارج كنم. حتى آنهايى كه زندگى را در يك سيكل بسته اى طى مى كنند و دچار يأس و افسردگى در زندگى مى شوند، باز دوست دارند كه دعا كنند و مهر بورزند. مى دانيد آدمها، بيشتر از اينكه دوست داشته باشند مهر بورزند، دوست دارند دوست داشته شوند و اين خودخواهى نيست. چرا كه در قلمرو دوست داشته شدن، ما احساس تعالى مى كنيم، چون درمى يابيم كه يكسرى ارزشها در وجود ما هست كه ما را طالب دوست داشته شدن مى كند و اين براى ما عزت ايجاد مى كند و نتيجه اين عزت نوعى رضايتمندى درونى است كه زندگى ما را زيبا مى كند. لذا محبت يك مفهوم فرامادى است كه از دعا كردن در ما ايجاد مى شود.
* اين صحبت شما اشاره به حديث «انى كنت كنزاً مخفياً، فاحببت فاعرف فخلقت الفلق» دارد. بدين معنى كه من گنجى پنهان بودم، دوست داشتم شناخته شوم، پس خلق كردم. يعنى عشق و محبتى كه در دعاست، سرچشمه خلقت است. اينطور نيست؟
- دقيقاً همين طور است. اساس عرفان ابن عربى بر اين سؤال است كه اساس خلقت، حب الهى بوده و اينجا اصلاً نفى ماديات نيست. ما مجبوريم كه در مسير زندگى، دريچه هايى را براى ورود به معنويات بازگذاريم. و عده اى بر اين باورند كه اديان، ماديات را نفى مى كنند و تنها دعا و نيايش را توصيه مى كنند، در حالى كه على رغم تصور آنها، دينى كه ماديات را نفى كند، دين نيست. در اين قلمرو، هرچيزى جاى خودش را دارد. «به هنگام عاقلى، عاقلى كن و به هنگام عاشقى ، عاشقى.»
* در قرآن كريم آمده است: «من يتقى الله، يجعل له مخرجاً و يرزقه من حيث لايحتسب، و من يتوكل على الله، هوحسبه، ان الله بالغ امر، قدجعل الله لكل شى قدراً». حالا چطور مى توان در دعا، به چنين تقوى وتوكلى رسيد تا تسليم محض اراده حق بود؟
- ببينيد اين آيه، آيه بسيار زيبايى است كه در درون خود، يك سرى نكات بسيار ظريف دارد. اين نكات، پلكانى براى رسيدن به آن تسليم نهايى، كه در عرفان فنا ناميده مى شود درخود آيه نازل شده : «من يتقى الله » اينجا « من» حرف شرط است. يعنى به شرطى كه كسى تقوى داشته باشد يعنى خداترس وپرهيزگار باشد. خداوند براى او راه خروجى را قرار مى دهد: كه اين راه خروجى همان پنجره هايى است ، همان فضاهاى سبزى است كه براى غلبه برتكرارهاى مادى زندگى به آن احتياج داريم. از طرفى نفس اجراى احكام ، خود موجب تقوى مى شود پس وقتى به چنين مرحله اى رسيد، خداوند فرموده كه براى او روزى را قرار مى دهد كه هيچ حدومحدوديتى در آن نيست. و بعد مى فرمايند كه كسى كه توكل كند ، خداوند براى او كافى است. لذا شرط تسليم محض بودن در برابر حق و راضى به رضاى او شدن، تقوى وتوكل خالص در دعاست ، يعنى همه چيز را به او واگذاركردن. اين يك حديث قدسى است كه اگر به اين مرحله رسيديد ، چشم شما ، چشم من و گوش شماگوش من مى شود. مرحوم ملاهادى سبزوارى، در شرح دفتر اول مثنوى اين حديث قدسى را مى آورد كه اگر شما به اين مرحله برسيد ديگر متكلف امور تمامى حيات شما حق است. اين مرحله يعنى تسليم اراده حق بودن ودر برابر او هيچ نگفتن كه در عرفان فنا يا همان وحدت رسيدن به وجودنام دارد.
* اگر حق، عزت بندگان خويش را مى خواهد، چرا بندگان او در حين دعا، به خاك مى افتند و ناله و زارى مى كنند؟ آيا حق چنين وضعى را مى پسندد؟
- سؤال بسيار زيبايى است ومن اميدوارم كه بتوانم به همين زيبايى پاسخ بدهم. نكته بسيار دقيقى است. وقتى ما به انسانهايى نگاه مى كنيم كه ادعيه اى كه در اديان است را با حداكثر حالات خاكسارى مى خوانند بالفطره موضع مى گيريم. اين موضع احساس پذيرش نيست، يك نوع دفاع است. حتى گاهى نيز اين حالات را از زاويه ديد عقلانى توجيه مى كنند. ولى حتى اگر هم اين حالات از سر معرفت باشد آيا ديدن چنين حالاتى خوشايند است؟ چه كسى اشك محمد(ص) را در روزهاى مدينه ديد؟ در واقع اظهار خاكسارى وتواضع مرحله اى است كه بايد به آن رسيد، ولى واقعيت قضيه اين است كه نبايد اين خاكسارى وگريه وزارى به رؤيت جمع دربيايد. چرا كه اين حالات درجمع، حداقل شكستن عزت اجتماعى اوست.
ابراهيم ادهم مى گويدمن در جايى به وجود حقيقت پى بردم كه در كشتى بودم ومردم چون مى خواستند تفريح كنند كسى ذليل تر از من را پيدا نكردند، لذا من رامسخره كردند ومن با اين احساس ذلت، برنفسم غلبه كردم. در حالى كه من شخصاً چنين چيزى را قبول ندارم. انسان عزت دارد، دليلى ندارد براى غلبه برنفس وبه دست گرفتن مهار درونش، ذلت را تحمل كند. اتفاقاً كنترل نفس با عزت ممكن است . كسى كه به ذلت عادت كرد ، ديگر نمى تواند به عزت برسد. مقصد عزت، مسير ذلت ندارد ونمى توان از مسير ذلت به عزت رسيد. درسنت اسلام هم چنين مفهومى وجودندارد. نه عرف اجتماعى ونه فطرت آدمى، ذلت وخاكسارى را نمى پذيرد، لذا خاكسارى و ناله وضجه زدن مردم هم در جمع ديگر مفهومى ندارد. چرا كه اين اعمال ، عجز را در ديگران برنمى انگيزد، وتنها نوعى ذلت را در آنها ايجاد مى كند كه براى ناظر بيرونى ، احساس بسيار ناخوشايندى است . ما مى دانيم دعاى كميل، متعلق به زمانى است كه كميل از حضرت على (ع) مى خواهدمعرفت به او بياموزد و دعاكردن را به او ياد دهد. حضرت على، دست كميل را مى گيرد واو را به خارج از مدينه مى برد وبه او ياد مى دهد كه چگونه دعاكند. لذا در صدر اسلام هم چنين نبوده كه هنگامى كه اين دعاها خوانده مى شده، همه به نوعى به ذلت وخاكسارى در چشم عامه بيفتند.
* ولى منظور رد اينگونه دعاها نيست ، درست است؟
- نه لله. منظورم اين نيست كه اين دعاهاكه مردم از خواندن به خاك مى افتند و در جمع، ناله وزارى مى كنند، حذف شود يا معتقد باشم كاركردى ندارند. بحث ما، رد مفهوم نيست. منظور من ، صورت حقيقى موضوع است. تغيير صورت وكالبدى كه به آن انزجار نينجامد. وقتى اينگونه ادعيه، با معرفت و همراه با حالت تضرع در درون خوانده شود، فرد در درون مى شكفد. حضرت على (ع) مى فرمايد كه مؤمن كسى است كه بشاشيت در ظاهر او باشدو غم واندوه در درون او. اين حديث دال براين است كه بايد در ظاهر شاد باشى و در خلوت با خداى خود به هرنحو كه مى خواهى عبادت كن، ناله وزارى كن، خاكسارى نما ولى درمقابل حق. وقتى انسان به چشمه لايزال معنا رسيد فطرتش به او مى گويد كه درمقابل او زانو بزن و طلب كن. لذا بايد همواره اين نكته را به ياد داشت كه اين خاكسارى در خدمت خود معنا ، اوج عزت است ولى درمقابل چشمه لايزال حقيقى. پيام اصلى عاشورا، «هيهات من الذله» بود: يعنى ذلت از ما دور است. لذا هرچيزى كه بخواهدعزت انسان را خدشه دار كند واو را به خاكسارى و ذلت در نزد عام برساند مقبول نيست. و البته بازهم ذكر مى كنم كه منظور من اين نيست كه مثلاً ادعيه اى چون دعاى كميل در مساجد يا از رسانه ها پخش نشود. نه لله. منظورم اين است كه حتى قبل از پخش آن ، ابتدا شرح دعا داده شود ، تا در هنگام خواندن دعا، مخاطبان بيشتر به معانى ومفاهيم عميق آن پى ببرند. درواقع اينگونه ادعيه، به گونه اى برگزار شود كه ماهيتش به معرفتش باشد، نه به اظهار عجز وناتوانى در جمع. دراين حالت است كه از حالت فرم گرا وصورتگرا، به طرف باطن گرا حركت مى كنيم واز خواندن دعا ، احساس رضايت درون و عزت وسربلندى به ما دست مى دهد واين كاملاً با خاكساريها و به ذلت افتادنها در جمع مغاير است.
* آقاى دكتر! هرچيزدر دنيا يا به تسلسل در اطراف تأثير مى گذارد يا به استقلال. حالا دعا از مواردى است كه به تسلسل در ديگران تأثير مى گذارد. بدين معنا كه اگر نفسى در خانه خود آيات خدا را تلاوت كند، فرشتگان آن را جميع جهات منتشر مى كنند . حتى اگر طرف ديگر خودش نفهمد. ولى روزى اين فضل براو ظاهر مى شود . تحليل شما از اين موضوع چيست؟
- اتفاقاً چنين چيزى در آيات قرآنى هم است. مثلاً وقتى به آيات قرآنى و روايات مراجعه مى كنيد مى بينيد كه همواره دعاى به غير، مقدم بر دعاى شخص است. ولى اين اصلاً دليل نمى شود كه انسان خودش را دعانكند: «ربنا آتنا فى الدنيا حسنه وفى الاخرة الحسنه» دراين دعا، انسان خودش را دعامى كند ولى باز، دعاى جمع است تنها خود فردنيست. چرا كه نمى گوييم «ربنا آتنى» ازضمير متصل «نا» كه به معنى «ما» است استفاده شده است. دراين حالت، فرد خودش را قطره اى در دريامى بيند كه علاوه بر خودش براى همه دعامى كند. يعنى حتى دراين دعا هم كه به ظاهر حالت استقلالى دارد، مسأله تسلسل هم ديده مى شود. اصولاً در تفكر مذهبى، ما هميشه مقدم بر من است. در دعاى حضرت ابراهيم كه مى فرمايند: «ربنا اغفرلى» يعنى خدايا مرا ببخش، ولى به اينجا ختم نمى شود، چون بعد از آن مى فرمايند: «ربنا اغفرلى وللو الدى و للمؤمنين» يعنى خدايا مراببخش و نيز پدرومادرم و مؤمنين را» اين دعا براى ديگرى، احساس رضايت ازخود و درنتيجه شادى درونى را براى فرد دعاكننده باعث مى شود. چون ديگرى را بر خود ترجيح داده است. حق تعالى نيز بنا به ذات رحمانى و رحمت لايتناهى خويش و بنا به صفت ذاتى ايثار، عاشق بندگانى است كه ديگرى را برخود مقدم بدارند. خداوند دوست دارد كه وقتى نزد او مى آييم، به دنبال رفع حوائج ديگرى باشيم. در عرفان هم ما يك بحثى داريم و آن اينكه، شخص بايد به جايى برسد كه حقيقتاً هيچ چيز را براى خودش نخواهد و براى غير بخواهد. تا اين منيت برنخيزد، حقيقت در درونش جاى نمى گيرد. لذا وقتى دعايى با خلوص نيت براى ديگرى خوانده شود، همانطور كه شما اشاره كرديد، حتى اگر خودش هم نداند، اين دعا نزد حق محفوظ است و فرشتگان حق، اين دعا را براو نازل مى كنند. به خاطر همين است كه دعا درعوالم هستى تأثيرگذار است.
* پس اينجاست كه وقتى انسان براى ديگرى دعامى كند، به احساس شادى و سرور قلبى مى رسد و مصداق «افرح بسرورقلبك» مى شود. بدين معنا كه به شادى قلبت، شادباش. يعنى مى توان با دعا به چنين سرورقلبى دست يافت.
- دقيقاً. چون در نگاه اول به نظرمى رسد وقتى انسان براى خودش دعامى كند و همه چيز را براى خود مى خواهد، يك معامله است. البته نه بدين معنا كه دعاهاى فردى نفى شود. ولى بايد بدانيم كه از آنجا كه دعا به صورت تسلسل در عالم هستى تأثيرمى گذارد، لذا دراين قلمرو بايد به جايى برسيم كه دعاى خود را در جنب دعاهاى ديگران قراردهيم و اتفاقاً حق هم به اين تواضع و زيبايى درونى، لبيك مى گويد و اين سرورقلبى كه شما مى گوييد، به خاطر همين ازخودگذشتگى است. وقتى انسان براى ديگرى دعامى خواند و آرزوى خير براى او مى كند، موجب مى شود كه به نوعى از درون احساس رضايت كند و همين حس رضايت، به او شادى و سرورقلبى مى بخشد كه با هيچ چيز قابل مقايسه نيست. البته دعا براى ديگرى كاركردهاى ديگرى هم دارد. مثلاً وقتى اسم تك تك افراد را كه مى خواهيم برايشان دعاكنيم، مى آوريم، همين محبت را درخود فرد زيادمى كند. به طورى كه در رفتارش تأثيرمى گذارد و اين سبب تقويت محبت اجتماعى و افزايش تعامل ميان افرادمى شود.
* بسيارى از مادى گرايان بر اين باورند كه در دنياى حاضر، ديگر جايى براى دعانيست. ادعيه و مناجاتها صرفاً همهمه الفاظى است و آنچه قرار است اتفاق بيفتد را تغييرنخواهدداد. نظر شما دراين باره چيست؟ آيا دعا قدرت تغيير برخى از مقدرات را دارد؟
- البته اين موضوع، بحث بسيارسنگينى است و من آن را به صورت ساده عنوان كنم. يكى از مهمترين وپيچيده ترين مفاهيم فلسفى، مفهوم «بدا» است و اين اعتقاد شيعيان است. بدين معنا كه قرار است چيزى اتفاق بيفتد و براو حاصل مى شود يعنى ديگر آن امر اتفاق نمى افتد. حديث مسلمى از پيامبر كه مى فرمايند: «الدعا يرد القضاء»: يعنى دعا، قضا را ردمى كند وقضا يعنى حكم محتوم الهى.البته هستند افرادى كه به اين موضوع اعتقادى ندارند و معتقدند كه مگر مى شود درامر الهى تغييرى رخ دهد. ولى آنها غافلند از اينكه دعا قادر است در اجل محتوم، تغيير ايجاد كند. پسر چطور در مقدرات ديگر، تغيير ايجاد نكند. وقتى خود حق مى فرمايد كه: «فادعونى استجب لكم» يعنى مرا بخوانيد تا شما را اجابت كنم.