باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز سه شنبه 12 آذر 1387 كاربران برخط 293 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
   
  
  
    
رباينده گان مردم سالارى
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ


 

منبع: روزنامه - ایران - به نقل از زدنت

   ● نويسنده: دنيس - هانس

مترجم: رضا - اسدي

 
 

ملامحمدعمر سركرده طالبان را به يادداريد؟ رهبر همان جنبش اسلام گرايى كه كشور افغانستان را از ۱۹۹۶ تا ۲۰۰۱ با سوءمديريت اداره كرد.

او و طالبان ميزبان «اسامه بن لادن» بودند وبه سازمان القاعده اش پناهگاه امنى دادند تا ازآنجا براى حملات تروريستى توطئه بچينند و نيروهايى را آموزش دهند كه از هرگوشه دنيا به افغانستان آمده بودند. به نظرمى آيد ملامحمدعمر مشتركات زيادى با «جان نگرو پونته» ديپلمات كهنه كار آمريكايى دارد كه قرار است سفير كشورمان درعراق شود تا بر بزرگترين سفارت آمريكا و پايگاه سياسى نظارت داشته باشد. بدنيست بدانيد مهمترين فصل از زندگى حرفه اى نگروپونته دركشور هندوراس اتفاق افتاد.

او از ۱۹۸۱ تا ۱۹۸۵ نيرومندترين شخصيت آن جمهورى بود، همانگونه كه ملامحمدعمر ۱۵سال بعد مردقدرتمند افغانستان شد.

همانگونه كه سركرده طالبان از بن لادن و القاعده استقبال و پشتيبانى كرد، نگروپونته ترتيبى داد تا هندوراس مخوف ترين گروه تروريستى سراسر نيمكره غربى را پناه دهد: كنتراها.

بله، كنتراها! شايد بخاطر داشته باشيد كه «رونالدريگان» آنها را ستود، ولى گزارشهاى قطور سازمان هاى ديده بان حقوق بشر و عفو بين الملل نشان مى دهد توصيف من، نه ريگان، درباره آنها صحيح است. دشوارمى توان آمار تلفات را يافت، ولى گمان مى رود كنتراها در دهه ۱۹۸۰ بيش از يك دهه تروريسم القاعده غيرنظاميان بى دفاع را كشته باشند، هرچند يكبار، گلودريدن درهردفعه به جاى كشتن بيش از ۳هزارنفر در يك روز در نيويورك و ۲هزارنفر ديگر در آفريقا.

سياست توهم زا

نگروپونته در ۱۹۸۱ به هندوراس اعزام شد تا جانشين «جك بينز» سفير وقت آمريكا شود كه خشم دولت ريگان را برافروخته بود.

بينز نگران تشديد شكنجه و آدمكشى نيروهاى امنيتى هندوراس بود، حال آن كه سياست آمريكا سرپوش نهادن بر چنان جناياتى بود.

از ديدگاه دولت ريگان، بينز كفايت نظارت بر بزرگترين سفارتخانه ايالات متحده در آمريكاى مركزى و تبديل بخشهاى وسيعى از هندوراس به پناهگاه و آموزشگاه آدمكشان خونسرد را نداشت. تيم ريگان در ۱۹۸۱ سياست اعلام نشده اى براى «تغييرحكومت» در نيكاراگوئه داشت، هرچند، آن موقع مقابل كنگره و رسانه ها (بله، هردوحرف شنو بودند، درست مانند الآن!) چنين تظاهرمى كرد كه هدف واقعى اش متوقف كردن جريان قاچاق اسلحه هاى سبك از نيكاراگوئه، ازطريق مرز هندوراس به السالوادور است كه چريكهاى ماركسيستش دليرانه درمقابل ديكتاتورى نظامى ۵۰ساله تحت حمايت آمريكا به مقاومت ايستاده بودند؛ نظاميان خودكامه اى كه تنها در سالهاى ۸۱ـ۱۹۸۰ قريب به ۲۰ هزارغيرنظامى را به خاك و خون كشانده بودند.

اما قاچاق سلاح عمدتاً توهمى بيش نبود (درست مانند حالا)، مخصوصاً وقتى نگروپونته به هندوراس رسيد، ديگر قاچاقى وجودنداشت. تظاهر دولت ريگان به اين كه مأموريت كنتراها جلوگيرى از قاچاق سلاح بود، دروغى ضرورى بود تا كنگره را براى اعطاى بودجه اين پروژه فريب دهد. درحقيقت، نقشه دولت ريگان، تغييرحكومت نيكاراگوئه توسط افسران سابق گارد ملى نيكاراگوئه بود كه از ۱۹۷۷ تا ۱۹۷۹ در اقدامى نافرجام براى درقدرت نگه داشتن «آناستاسيوسوموزا» ديكتاتور تحت حمايت آمريكا، ۳۰ تا ۴۰ هزارغيرنظامى را به قتل رسانده بودند.

فقط حق آمريكا

دولت ريگان از كنتراها يا همان ضدانقلابيون خواسته بود دولت ماركسيستى ساندينيست ها را تغييردهند. اين افراد تبحر زيادى دركشتار پرستاران و معلمان داشتند و در اعدام سربازان اسير يا خلع سلاح شده دشمن كاملاً بى پروا بودند، اما اين آدمكشى ها مانع از آن شد تا كنتراها به يك نيروى چريكى واقعى تبديل شوند.

بنابراين يافتن پناهگاهى در يك كشور همسايه كه توسط افسران فاسدو خودكامه و يك سفير متكبر آمريكايى، جان نگروپونته، اداره مى شد، ضرورت يافت. كنتراها بدون آن پايگاه حتى يك ماه دوام نمى آوردند، ولى به مدد آن توانستند يك دهه خوف و وحشت به راه اندازند. آنها با اتكا به غذا، اطلاعات، تسليحات و كتابچه هاى راهنمايى آدمكشى آمريكا به مناطق روستايى نيكاراگوئه يورش مى بردند و هرگاه ازتجاوز، شكنجه و كشتارخسته مى شدند، به پناهگاهشان باز مى گشتند.

آنها درواقع در اردوگاههاى خود درهندوراس نيز هرچند با شتابى آهسته تر، مرتكب همين جنايات مى شدند و متأسفانه دولت نيكاراگوئه قدرت نظامى كافى براى انهدام اردوگاههاى كنتراها و سرنگونى حكومت آمريكايى هندوراس را كه از كنتراها حمايت مى كرد، نداشت. البته اگر ساندينيستها چنين كرده بودند، دولت ريگان، نيكاراگوئه را ويران مى كرد و رسانه هاى آمريكايى بر ويرانه هايش جشن مى گرفتند، زيرا آنها مى گويند اين فقط آمريكاست كه حق دارد به يك كشور پناه دهنده تروريستهايى كه هزاران نفر از شهروندانش را كشته اند، حمله كند.

وظيفه ظاهرى نگروپونته در نيكاراگوئه، اجراى سياست عوامفريبانه آمريكا براى اشاعه مردم سالارى بود (آشنا به نظرمى رسد؟) وظيفه واقعى اش جلوگيرى ازهرگونه شكل گيرى مردم سالارى اساسى و اتخاذ تصميمات مهم سياست خارجى توسط جناح مردم سالار رئيس جمهورى و پارلمان ناكارآمد هندوراس بود. درعوض دو تندرو متكبر مى بايست اين تصميمات را مى گرفتند: نگروپونته و فرمانده نيروهاى مسلح هندوراس ژنرال گوستاووآلوارز.

فروش روح و پيكر كشور

بنابراين نگروپونته و دولت ريگان به نام «مردم سالارى» نه تنها ازحكومت نظاميان حمايت كردند، بلكه مانع از رفتارمردم سالار ارتش (يك سرهنگ،يك رأى) درون تشكيلات خود شدند. ديدگاههاى افراطى و سياست هاى سركوبگرايانه آلوارز نمايانگر اجماع ارتش نبود.

بسيارى از افسران معتقدبودند آلوارز روح و پيكر كشورشان را به عموسام فروخته است و آنها درباره تشديد شكنجه و آدمكشى توسط يك واحدارتشى موردحمايت سيا، لشگر۳۱۶، پچ پچ مى كردند. بنابراين در سال ۱۹۸۴، درست جلوى چشم نگروپونته، گروهى از افسران، آلوارز را سرنگون كردند. آمريكا اين واقعه را به مثابه «تغييرحكومت» تلقى كرد و به درستى چنين بود. اما وقتى فرماندهان ارتش، رئيس خود را كنارمى گذارند، مردم سالاريها، حكومت را تغييرنمى دهند، زيرا درمردم سالارى، فرمانده ارتش «حكومت» نيست.

اگر نگروپونته و هم پالكى هاى ريگان به لفاظى هاى خود درباره مردم سالارى هندوراس ايمان داشتند، سرنگونى آلوارز اتفاق بزرگى پنداشته نمى شد، زيرا هندوراس كماكان همان رئيس جمهور و مجلس قانونگذارى را داشت. ولى آن واقعه بزرگى بود، حقيقتاً بزرگ!

نگروپونته و سيا به صرافت افتادند، ولى اطمينان داشتند كه مى توانند جناح افسران اصلاح طلبى را كه از سرنگونى آلوارز حمايت كرده بودند و مى خواستند فرمانده جديد از اقدامات سركوبگرانه بكاهد و حاكميت هندوراس را اعاده كند، به حاشيه برانند. تيم آمريكا با استفاده از تاكتيكهايى همچون ارتشاء و ارعاب، آن بحران را مهار كرد.

روند آهسته اى بود، ولى تا اواخر ۱۹۸۵ (كه ديگر نگروپونته رفته بود)، اصلاح طلبان منزوى شده بودند و قدرت ارتش دراختيار يك دسته افسر راست گراى حقوق بگير سيا افتاده بود. تيم نگروپونته به افراد و گروههاى وابسته به كنتراها نيز پاداش داد.

«ادگار چامورو» از مسؤولان روابط عمومى كنتراها كه وظايفش شامل پرداخت رشوه به روزنامه نگاران بود، وقتى به خبرنگاران آمريكايى درباره اهداف ضدانقلابيون دروغ گفت، موردتمجيد اربابان آمريكايى خودقرارگرفت.

اما وقتى حقيقت امر، خواه درباره اهداف واقعى و خواه درباره ماهيت متداول جنايات كنتراها، از دهانش خارج مى شد، آنها وى را توبيخ مى كردند. چامورو كه از اين پليديها و نقش خود به عنوان يك متقلب حقوق بگير به ستوه آمده بود، عاقبت استعفاكرد و سرگذشت خود را در شهادت نامه اى در سال ۱۹۸۵ تقديم دادگاه جهانى كرد.

وى در نامه اى كه در ۹ ژانويه ۱۹۸۶ در «نيويورك تايمز» به چاپ رسيد، نتايج نهايى سياست خاص موردتأييد تيم ريگان ـ سيا ـ نگروپونته را چنين توصيف كرد: درخلال سالهاى فعاليتم به عنوان مدير (روابط عمومى) كنتراها، اين سياستى مقبول بود كه غيرنظاميان را براى جلوگيرى از همكارى با دولت [ساندينيستها] مرعوب كنيم. درراستاى اين سياست، صدها فقره قتل، شكنجه و هكت حرمت صورت گرفت كه رهبران كنتراها و رؤساى سيا از آنها بخوبى آگاه بودند.

«جيمز لموين» درمورخه ۷ژوئن ۱۹۸۷ درنيويورك تايمز از «حمايت» ايالات متحده از جناح «ميسكيتو» كنتراها خبرداد: رؤساى قبايل سرخپوست و ديپلماتها در «تگوسيگالپا» (پايتخت هندوراس) مى گويند كه در پنج سال گذشته، سيا براى جلوگيرى از آن كه سرخپوستان رهبرانشان را انتخاب نكنند، به تهديد و تطميع و تبعيد مقامات برگزيده سرخپوستان متوسل شده است، زيرا از اين هراس دارد كه كنترل «ميسكيتو»ها را ازدست بدهد و نيز از اين مى ترسد كه شايد آنها تصميم بگيرند براى آمريكا نجنگند.

اين واقعيت نهفته در وراى «اشاعه مردم سالارى» به سبك ريگان است: تاكتيكهاى قلدرمآبانه جهت جلوگيرى از آن كه مردم رهبران خود را براى تعيين مسيرشان آزادانه انتخاب كنند.

مأموريتى درعراق

به گمان من، وقتى نگروپونته جوان تصميم به انتخاب يك حرفه در عرصه ديپلماسى گرفت، پيش بينى نمى كرد كه مأمور كارشكنى درامور نهادهاى كشورى محروم شود تا حكومت نظاميان فاسد و بى رحم براى كرايه دادن كشورشان به تروريستهاى آموزش ديده آمريكا، تضمين شود.

اما آن مأموريت از راه رسيد و نگروپونته آن را انجام داد. او مسلماً بسيارباهوش و توانمند و درعين حال فاقد اخلاقيات، اگر نگوييم پلشت، است.

اما وظايف واقعى او در عراق چه خواهدبود؟ آيا وى گذار عراق به مردم سالارى و حاكميت واقعى را اشاعه خواهدداد؟ يا اين امر فقط ظاهرى خواهدبود؟ او برشمار زيادى از ديپلماتها و افسران اطلاعاتى نظارت خواهدداشت؟ آيا آنها به عراقى ها احترام خواهندگذاشت، يا اين كه دست به ارتشاء و ساير حقه هاى كثيف خواهندزد تا نهاد و افراد عراقى را مختل كنند؟

آيا هدف واقعى جلب نفوذ كافى است تا حتى پس از تشكيل يك دولت مردم سالار در سال ۲۰۰۵، حكومت عراق در خدمت منافع راهبردى آمريكا به بهاى تضييع حقوق و آمال عراقى ها باشد؟

نگروپونته قادر است هم مردم سالارى واقعى و هم كاذب را اشاعه دهد و تاريخ نشان مى دهد اگر از وى بخواهند دومى را انجام دهد، به هرحال، به كنگره و رسانه ها خواهدگفت كه مأموريتش، اولى است و در اينجا به آخرين شباهت تاريخى مى رسيم. رئيس جمهورى كنونى آمريكا، درست مانند رئيس جمهورى زمانى كه نگروپونته درهندوراس خدمت مى كرد، خرده سياستمدارانى را كه اظهارات كذب و گمراه كننده براى غافل نگه داشتن كنگره و شهروندان آمريكا برزبان مى آورند، مى ستايد. عراق تنها كشورى نيست كه به مردم سالارى شفاف و واقعى نيازدارد. آمريكا سخت بدان نيازمند است.

 

    137 بازديد     0 امتياز     0 نظر


مطالعات موضوعي مرتبط :
●   دموكراسي (341)

مطالعات منطقه مرتبط:
●   هندوراس‌ (3)

دسته
●  متن / مقاله

رسته :3

تاريخ ارسال:16/04/1383

تاريخ شمسی نشر:16/04/1383
   
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت

  آمار سايت   |   پشتيبان فني   |   ارسال مطلب