ولتر:
«هيچ پادشاهي مطلقا مستبد نبود حتي در ايران. اما هر شاه گستاخ و رياكاري كه وزرايي گرد ميآورد در اندك زماني مستبد ميشود.»
نظريات ماكس وبر به عنوان يكي از متفكران بزرگ قرن در موارد متعددي محققان را جهت تبيين مسايل سياسي به ويژه در كشورهاي جهان سوم ياري مينمايد. بيشتر نظريات او در زمينه تقسمبندي دولتهاي سنتي و تبيين ويژگيهاي آنان مورد توجه تحليلگران داخلي و خارجي مسايل ايران قرار گرفته است. تمركز ويژه اين تحليلگران نيز در خصوص بررسي دولت سلطانيسم پاتريمونيالي ميباشد. از آنجاكه ويژگيهاي دولتهاي سلطاني و پاتريمونيال به يكديگر نزديك هستند معمولا آنها را در يك بخش مورد بررسي قرار ميدهند. از طرف ديگر بايد توجه داشت كه سلطانيسم مترادف با نئوپاتريمونياليسم(Neo Potrimonialism) ميباشد كه به همين دليل برخي تحليلگران از اصطلاح سلطانيسم و برخي ديگر از واژه نئوپاتريمونياليسم جهت ناميدن دولتهاي پهلوي استفاده ميكنند. همچنين اصطلاح كلاينتاليسم(Clientelism) يا حامي پروري نيز جهت تبيين دولتهاي پهلوي به خصوص پهلوي دوم به كار ميرود. نظام سلطاني در گونهشناسي سياسي ماكس وبر يكي از انواع نظامهاي پاتريمونيال به شمار ميرود. خوان لينز هم نظامهايي را كه از تمامي ابعاد با حكومتهاي غير دموكراتيك متمايز به نظر ميرسند، نظامهاي سلطاني مينامد. اين اصطلاح را نخستين بار ماكس وبر ابداع كرد و براي اشاره به حالت افراطي پاتريمونياليسم(نظام موروثي) به كاربرد كه در طبقه بندي سه گانه او- از اقتدار مشروع- شكلي از اقتدار سنتي محسوب ميگردد.(1) از نظر ريشه شناسي اصطلاح «سلطانيسم» شرقي است و به همين دليل هارتلين واژه نئوپاتريمونياليسم مطلق را به جاي نظام سلطاني پيشنهاد كرد. براي وبر جايگاه كلاسيك نظام سلطاني خاور نزديك بود و شايد به همين دليل وي براي توصيف اين نظام، اصطلاحي برگرفته از زبان عربي را برگزيد.(2) اين واژه وجوه مشتركي با پاتريمونياليسم(پدرسالاري)(3) دارد ولي با اين وجود داراي تفاوتهايي با آن نيز ميباشد. برخي پژوهشگران معتقدند رژيم پاتريمونيال و سلطاني نظامهايي هستند كه قدرت سياسي در آنها كاملا در دست فرمانده يا ديكتاتوري متمركز است كه اجازه استقرار هيچ گروه با ثبات سياسي را در جامعه نميدهد.(4) به هرحال برخي تحليلگران آنها را به يك معني به كار برده و يا به جاي يكديگر يا در كنار يكديگر به كار ميبرند. از طرف ديگر برخي معتقدند كه نظام پاتريمونيال كه وبر آن را مترادف با مفهوم سلطانيسم به كار مي برد نشان دهنده يك نظام سياسي پيچيدهتر است كه در آن اقتدار پاتريمونيال(موروثي) به وسيله شبكه غيرقابل رويتي از اقتدار اداري اعمال مي شود. بايد بدين نكته توجه داشت كه در هر دو نظام پاتريمونيال و سلطانيسم تاكيد بر قدرت مطلقه و اطاعت محض رعيت از حاكم است. نظام پاتريمونيال در مقايسه با حكومت سلطاني كمتر شخصي و خرافاتي ميباشد(5). برهمين اساس ترنر معتقد است هرگاه اقتدار پاتريمونيال بتواند خود را از محدوديتهاي سنتي به طور مطلق برهاند سلطانيسم ناميده ميشود.(6) نظامي كه در آن برخي گرايشهاي سلطاني وجود دارد اما حلقه حاميان گستردهتر و آزادي عمل فرمانروا كمتر ميباشد، بايد نئوپاتريمونيال ناميد(7). به عبارت ديگر وبر نظامي را كه در آن سلطه عمدتا و در اصل سنتي است- هرچند اِعمال اين سلطه با توجه به استقلال شخصي حاكم صورت گيرد- پاتريمونيال مينامد. اما در نظام سلطاني سلطه در اصل براساس تشخيص و به دلخواه و مبتني بر راي و اختيار حاكم است كه آن را از ديگر شكلهاي نظام اقتدارگرا جدا ميكند(8). به طور كلي ميتوان گفت نظامهاي نو سلطاني، گونة افراطي شكلهاي نئوپاتريمونيال حكومت به شمار ميروند.(9)
شكل حكومت نوع اقتدار شكل افراطي
سنتي پاتريمونياليسم نظام سلطاني
مدرن نئوپاتريمونياليسم نظام نو سلطاني
در مجموع آنجا كه اقتدار حاكم از سنتها فراتر رفته و در عمل قائم به شخص ميشود بايد مفهوم سلطانيسم را به كار برد. يعني اينكه؛ فرمانروا ديگر مقيد به سنتها نيست اگرچه مشروعيت خود را از سنتها گرفته باشد كه اين مساله نيز در تاريخ ايران موارد متعددي دارد.(10)دولتهاي سلطاني ويژگيهايي دارند كه بر مشخصات دولتهاي پهلوي به ويژه پهلوي دوم منطبق ميباشد. اما در ابتدا بايد گفت كه كل دوران رژيم پهلوي را نميتوان سلطاني ناميد. به طور دقيق دوران سلطانيسم رضاشاه از 1933 تا 1941.م و دوران سلطانيسم پسرش در فاصله سالهاي 1963 تا 1977.م بود(11). در ادامه ضمن بيان ويژگيهاي نظامهاي سلطنتي به طور مصداقي به سلطانيسم رضاخان و محمدرضا شاه خواهيم پرداخت.
1- پايگاه اجتماعي محدود نظام سلطاني
فرمانروايان نظامهاي سلطاني نخستين بار با حمايت گروههاي كاملا مشخص به قدرت ميرسند. به عنوان مثال رضاشاه در تصرف تدريجي قدرت از پشتيباني بخش قابل ملاحظهاي از ايرانيان آگاه به مسايل سياسي از جمله چپيها برخوردار بود. در ايران بركناري بيشتر همكاران مدرن گراي اوليه رضاشاه در سال 1933 ]مثل داور، فرمان فرما، تيمورتاش… [ و انقلاب سفيد در سال 1963]روي آوردن محمدرضا شاه به تكنوكراتهاي جديد مانند حسنعلي منصور، هويدا، آموزگار و[… سرآغاز دوره حكومت سلطاني اين دو شاه بود.(12) دليل بنيادين سربرآوردن سلطانيسم در دوران پهلويها ضعف مالكيت خصوصي و در كنار آن فقدان طبقات مستقل و نيرومند به عنوان پايگاه اجتماعي جهت شكلگيري يك دولت خودكامه يا دموكرات بود. همچنين بي ثباتيهاي داخلي و كمك خارجيها به نظام پهلوي پيدايش نظام سلطاني را در ايران تقويت كرد.(13)
به هرحال دوره رضاشاه از سال 1312.ش به نظام سلطاني مستبدانه تغيير يافت و مرداني كه ستون اصلي نظام جديد را فراهم كرده بودند همگي قرباني آن شدند. از سوي ديگر سالهاي 1342 الي 1356.ش دوره حكومت سلطاني محمدرضا شاه به شمار ميرود. دو عامل اصلي ذيل اين دگرگوني بنيادين را امكان پذير ساخت؛ نخست اصلاحات ارضي، مالكان بزرگ را به عنوان يك طبقه اجتماعي مستقل از ميان برداشت و قدرت اجتماعي- سياسي آنها را مستقيما به دولت انتقال داد. عامل دوم جريان فزاينده درآمدهاي نفتي بود كه مستقيما به دولت پرداخت ميشد. متعاقب اين روند شاه بيش از پيش از اقتصاد و جامعه مستقل شد در حاليكه اقتصاد و جامعه به گونه فزايندهاي به او و تصميماتش وابسته گرديد. بر اين اساس بايد گفت كه تغيير از اقتدارگرايي به نظام سلطاني در اين دوره نتيجه رها كردن اتحاد پيشين شاه با بزرگ مالكان و استقلال فزاينده او از اقتصاد داخلي به علت افزايش درآمدهاي نفتي بود.(14)
2- خودكامگي(رياكاري قانوني)
فرمانروايان پاتريمونيال كه مدعي اقتدار سنتي هستند بر نظامهاي سياسي مبتني بر قواعدي كه به لحاظ تاريخي به صورت قانون درآمدهاند- به ويژه قوانين عرفي- تكيه كرده و عموما قوانين اساسي مدرن را ناديده ميگيرند. ظاهر قانوني نظامهاي سلطاني به اين معناست كه آنها به قوانين اساسي احترام ميگذارند.(15) با اين توضيح كه حفظ ظواهر دموكراتيك نظير مجلس(ملي و سنا)، انتخابات، احزاب، اتحاديهها و ديگر ابزارها و نهادهاي دموكراسي بخشي از ويژگي نظامهاي سلطاني ميباشد. در حقيقت حاكميت و قدرت واقعي در دست حكومت است و همه نهادهاي دموكراسي به طور مستقيم و غيرمستقيم تحت نظارت حكومت فعاليت ميكنند. به عنوان مثال نخست وزيران حكومت پهلوي، نخست وزير كشور نبودند بلكه نخست وزير محمدرضا پهلوي به شمار ميرفتند. براي توضيح بيشتر اين مساله، خاطرات دولتمرداني همچون اسدالله علم، هويدا، خلعتبري، عاليخاني و… بسيار گويا و روشنگر است.
كاركرد مفهوم سلطانيسم براي قدرت سياسي ايران دو وجه عمده دارد. يكي كاركردي است كه در نهايت به احياي سلطانيسم ختم ميشود و ديگري كاركرد مدرنيزاسيون ميباشد. به اين معنا پس از كودتاي سوم اسفند 1299.ش سلطانيسم مدرن ايراني شكل ميگيرد. حاكميت سلطاني به دليل اينكه سنت سلطنت را احيا ميكند مشروعيتش را از آنجا ميگيرد اما از شيوههاي مدرن نيز استفاده ميكند.(16) به عبارت ديگر ميتوان آن را باز توليد حاكميت گذشته در لفافه ابزارهاي مدرن ناميد.
مساله خودكامگي نظامهاي سلطاني مانند نظام پهلوي در ساخت اداري هم نفوذ ميكند. ماروين زونيس در اين باره مينويسد:«در رژيم شاه اقتدار سياسي در شخص پادشاه متمركز بود. او به كمك حدود سيصد نفر از نخبگان سياسي نظام را اداره ميكرد اين نخبگان حايلي بين شاه و ساير طبقات اجتماعي بودند و همچون تسمه نقاله دستورات و خواست او را به مرحله اجرا در ميآوردند. شاه براي حفظ نظام، اساس را برعدم مشاركت سياسي گذاشت و در جهت بروكراتيزه كردن نظام گام برداشت. اما از آن سو در عين آنكه سازمانهاي لشگري و كشوري به طور مدام فعاليت تودههاي مردم را كنترل ميكردند، خود شاه به طور فزايندهاي اقتدارش را بر ديوانسالاريهاي دولتي و نظامي ميافزود. يكي از آثار چنين شيوهاي اعمال اقتدار سياسي، كاهش توان و قابليت نظام اداري ايران به عنوان ابزار رسيدن به هدفهاي توسعه بود.»(17) به طور كلي بايد گفت نظام پهلوي پايبند به قانون نبود و امكان نامحدودي در اِعمال قدرت داشت.
3- اتكا به قدرت خارجي
ويژگي فوق نتيجه پايگاه اجتماعي محدود نظامهاي سلطاني ميباشد و بر همين اساس رهبران نظامهاي سلطاني حمايت ابرقدرت خاص را جانشين پايگاه قدرت داخلي ميكنند. در ارتباط نزديك رهبران نظامهاي سلطاني ايران با ايالات متحده آمريكا ترديدي وجود ندارد اما نبايد چنين نتيجه گرفت كه آنها كاملا دست نشانده آمريكا بودند. براساس خاطرات امير اسد الله علم كاملا روشن مي شود كه برخي مواقع شاه در اوج قدرت خود از آمريكا دستور نميگرفت و حتي شبكهاي از حاميان قدرتمند در محافل دروني واشنگتن براي اعمال نفوذ در سياست آمريكا ايجاد كرده بود.(18) در مجموع ما در اين دوران با يك تجربه كاملا جديد و تا حد زيادي استثنائي مواجه هستيم كه ميتوانيم آنرا سلطانيسم وابسته بناميم.
ويژگي خاص اين سلطانيسم علاوه بر مدرن بودن وابسته بودن آن است. سلطانسيم وابسته يا وابستگي سلطاني با ورود سلطنت پهلوي به صحنه تاريخ ايران آغاز ميشود. بنابراين، سلطانيسم مدرن در ايران همزمان با هنجار شدن حمايت و دخالت يك نيروي مدرن بين المللي در امور كشور ظهور مييابد.(19) چنانكه در دوره حكومت محمدرضا شاه در مرحله اقتدارگرايي و به ويژه در مرحله سلطاني، اروپاگرايي رسمي و سنتي ايران جاي خود را به آمريكاگرايي محض داد.(20)
4- اتكا به ايدئولوژي ناسيوناليسم
نظامهاي سلطاني نظير حكومتهاي پهلوي به دليل مشكلات مشروعيتي مجبور به اتخاذ ايدئولوژي ناسيوناليستي جهت ايجاد مشروعيت و حفظ قدرت براي خود ميشوند. چنانكه نظام پهلوي از سال 1312.ش سياستهاي: ناسيوناليسم رومانتيك، پان ايرانيسم، بازگشت به ايران باستان در تمامي بخشها، سياست اسلام زدايي، ستيز با زبان عربي، برگزاري جشنهاي شاهنشاهي، ايجاد تاريخ جعلي شاهنشاهي 2500 ساله و… را اتخاذ كرد.
5- كيش گرايي يا شخصيت گرايي
الف) كيش شخصيت آشكار پيرامون رهبر
1- آرزوي فرهمندي داشتن مانند؛ لقب آريامهر براي محمدرضا شاه پهلوي
2- رهبران نظامهاي سلطاني دوست دارند متفكران بزرگي به شمار آيند و كتابهاي بسياري را با سخنرانيها وعكسهايشان … پر كنند مانند؛ كتاب انقلابهاي سفيد و تمدن بزرگ محمدرضا پهلوي
3- تعالي بخشيدن به افتخارات باستاني ملت مانند تاكيد شاهان پهلوي بر ميراث باستاني ايران
4- تاثير بر آثار جغرافيايي، چنانكه در دوره پهلوي اروميه و انزلي، رضاييه و بندر پهلوي ناميده شدند.
ب) گرايش به سوي دودمان گرايي:
منظور از دودمانگرايي نقش برجسته اعضاي خانواده حكومت در اين نظامهاست چنانكه در حكومت پهلوي اعضاي خانواده آنها نظير اشرف پهلوي، فرح و … نقش برجستهاي به ويژه در زمينههاي اقتصادي داشتند. دليل اين امر آن بود كه پهلويها احساس ميكردند تنها ميتوانند به نزديكان خود اعتماد كنند.(21) از طرف ديگر بايد توجه داشت كه معمولا بنيانگذاران نظامهاي سلطاني همچون رضاشاه تحصيلات محدودي دارند و از يك خانواده حاشيهاي برخاسته و تحرك صوري آنها نيز معمولا از طريق «مجاري اتفاقي» رخ داده است. اينگونه زمامداران معمولا زيرك هستند اما از نظر اخلاقي بي پرنسيب، بي اعتماد و كينهجو بوده و اغلب توانايي حيرت انگيزي در دروغ گفتن دارند. چنانكه رضاشاه و به خصوص پسرش محمدرضا پهلوي در اين زمينه شهرت داشتند.(22)
6- تيره شدن و آميختگي مرز ميان نظام و ملت
در نظامهاي سلطاني شخص مسول، صرفا در برابر سلطان و نه در برابر مردم پاسخگوست. از طرف ديگر در اين نوع نظامها امنيت شغلي وجود ندارد و يك فرد مسول به خاطر تمرد از سلطان يا عدم اعتماد شاه به راحتي بركنار ميشود. بنابراين مسولان، معمولا سعي در جلب رضايت شاه دارند چراكه ميدانند مسوليت و قدرت آنها ناشي از رحمت و لطف شاه ميباشد. به همين دليل وفاداري آنها به سلطان برپايه ترس و پاداش شكل ميگيرد. از آنجا كه مسولان نظام نماينده هيچ طبقه يا گروهي نيستند در نتيجه از هر گونه پايگاه اجتماعي محرومند.
به طور كلي حكومت سلطاني با نوعي عقلاني كردن اداره امور تا آنجا كه اين عقلاني كردن توانايي فرمانروا و نزديكانش را جهت استفاده از منابع جامعه افزايش ميدهد سازگار است. اما اگر تكنوكراتها همچون كارگزاران اواخر دهه چهل شمسي(نظير عاليخاني) سعي كنند در برابر شيوههاي نگرش مسلط نظام مقاومت كنند به حاشيه رانده ميشوند همانگونه كه عاليخاني نيز مجبور به استعفا از وزارت اقتصاد گرديد.
7- ايجاد شبكه حامي پرور
نظامهاي سلطاني به دليل احساس كمبود مشروعيت يك شبكه اقتصادي جهت رفع بحرانهاي نظام از طريق حمايتهاي مالي ايجاد ميكنند تا در مواقع لزوم ضمن استفاده از آن با اتخاذ سياست حمايتهاي اقتصادي و رفاهي كسب مشروعيت كنند. اما بايد توجه داشت كه نظامهاي سلطاني از لحاظ ميزان نفوذ شبكه حامي پروري در جامعه مدني و جذب نخبگان اجتماعي از طريق پاداشهاي مادي با يكديگر فرق دارند. چنانكه محمدرضا شاه با ايجاد سياستهاي يارانهاي، ايجاد سازمانهايي مانند بنياد پهلوي(23)و به طور كلي با دادن خدمات اجتماعي و رفاهي توانست تا حدودي حمايت مردم را(البته صرفا در زمينه اقتصادي تا سال 1356) به خود جلب كند ولي با انسداد و عدم توسعه سياسي، نخبگان و روشنفكران كشور را از خود طرد كرد.
8- توسعه اقتصادي نامتوازن يا سرمايه تحريف شده
اگرچه برخي نظامهاي سلطاني دورههايي از رشد اقتصادي قابل ملاحظهاي را تجربه ميكنند اما در دراز مدت شخصگرايي و فساد نظام سياسي بر توسعه اقتصادي آنها تاثير منفي برجاي ميگذارد. اين حكومت به وسيله كنترل بر خدمات اساسي، مالكيت انحصاري كالاهاي حياتي، ضبط و محاصره آشكار اموال مردم و… كشور را اداره ميكند. افزون بر اين، نظام سلطاني مسوليت پذيري و پيش بيني پذيري را تضعيف كرده و مانع انباشت پيوسته سرمايه ميشود. نظامهاي سلطنتي در صورتي شانس بقا دارند كه بتوانند از منابع قابل ملاحظهاي استفاده كنند كه به نيروي كار صنعتي، طبقه كارفرما، دستگاه اداري مدرن، شهرنشيني و گسترش آموزش و پرورش نياز دارند.(24)به همين دليل رضاشاه و محمدرضا شاه جهت تثبيت قدرت خود اقدام به توسعه ادارات كشور، ايجاد سازمانهاي نظامي نوين، مدرن كردن حمل و نقل و ارتباطات، ايجاد دانشگاه و مراكز علمي جديد و … كردند. ولي بايد توجه داشت كه اگر رضاشاه و پسرش اقدام به نوسازي كشور كردند، توسعه را تا آنجا ميخواستند كه قدرت آنها را كاهش ندهد. چنانكه محمدرضا پهلوي از 1349.ش موانعي در مسير توسعه اقتصادي كشور به وجود آورد چراكه به تدريج طبقه متوسط و بورژوايي در حال شكلگيري بود كه براي قدرت رژيم خطرناك تلقي ميشد. به همين دليل شاه سياستهايي از قبيل سهيم كردن كارگران در كارخانهها، مبارزه با گرانفروشي و … را به وجود آورد. از طرف ديگر رژيم پهلوي توسعهاي را خواستار بود كه تحت نظارت و كنترل خودش باشد نه اينكه توسط عدهاي ديگر برنامهريزي و اجرا شود. برهمين اساس برخي سياستها و برنامهريزيهاي اقتصادي كشور- مانند برنامه پنجم- با صلاحديد محمدرضا شاه تغيير كردند. به طور كلي در زمان حكومت پهلوي ملاحظات سياسي در تدوين، اجرا و نظارت برنامهها و استراتژيهاي توسعه دخيل بودند. با نگاهي به خاطرات اسدالله علم در زمينه اصلاحات ارضي و خاطرات علي نقي عاليخاني در زمينه برنامهريزي اقتصادي(49-1341.ش) اين مساله به وضوح مشاهده ميشود. علاوه بر موارد فوق توسعه و نوسازي كشور همگام با فساد گستردهاي بود كه در ادامه به آن پرداخته ميشود.
9- فساد
با بررسي نظامهاي سلطاني به نظر ميرسد كه يكي از ويژگيهاي ذاتي اين نوع نظامها فساد ميباشد. چنانكه برخي كلاينتاليسم(به عنوان يكي از ويژگيهاي سلطانيسم) را به فساد و قانون شكني تعبير ميكنند.(25) اكثر متخصصان سياسي همانند هانتينگتون قائل به ويژگي فساد اين نوع نظامهاي ميباشند(26)و آنها را دوقلوهاي جدانشدني ميدانند. به عنوان مثال در زمان محمدرضا شاه فساد رسمي چشمگيري وجود داشت تا آنجا كه بسياري از مقامهاي دولتي و سياستمداران درگير اختلاس و خريد و فروش مشاغل دولتي بودند كه اين حالت تا سطوح پايين سلسله مراتب اداري و نظامي را نيز در بر ميگرفت.(27)رشد اقتصادي دهه 1960.م همراه با سربرآوردن سلطانيسم اوضاع را وخيمتر كرد و درآمدهاي سرشار نفتي در دهه 1970.م همراه با اوج گيري سلطانيسم، فساد رسمي را به سطح بيسابقهاي رساند.(28) اين فساد شامل اختلاس و رشوه خواري در سطح گسترده به خصوص در راس حكومت، شركت خانواده پهلوي در سهام كارخانهها و موسسات خصوصي و دولتي، فساد اداري و اخلاقي … ميشد. به دليل فساد خانواده حاكم پهلوي برخي خانوادههاي ديگر نيز نظير ثابت، خيامي، طوفانيان و… به ثروتهاي كلاني دست يافتند.
10 – بحران حاكميت
از ديگر ويژگيهاي نظامهاي سلطاني در سراسر تاريخ معاصر موضوع استقلال مبهم آنهاست چراكه آنان اغلب مورد احترام همسايگان قدرتمندتر خود قرار نداشتند. بنابراين از نظر توسعه سياسي، اين حكومتها بحرانهاي حاكميت مداومي را متحمل نشدهاند.(29) ايران در زمان پهلوي با اكثر كشورهاي همسايه به خصوص عراق رابطه خوبي نداشت و كشورهاي همسايه ضعيفتر مانند قطر، امارات متحده عربي و… به دليل قدرتمندي ايران و حمايت آمريكا از رژيم پهلوي از آن اطاعت ميكردند و حتي الامكان اختلافات خود با رژيم ايران را بروز نميدادند. با اين وجود ايران در زمان رژيم پهلوي به دليل وابستگي چندين بار مورد اشغال نيروهاي خارجي قرار گرفت. علاوه بر اين رژيم پهلوي به دليل وابستگي، جهت كنترل جامعه به سركوب و خشونت روي آورد. چنانكه در طول دوران پهلوي چندين نيروي سركوب از جمله ساواك، گارد جاويدان، بازرسي شاهنشاهي و… تشكيل شد و نيروهاي نظامي ايران به صورت تصاعدي گسترش يافت. اما در مجموع بايد گفت اين نوع نظامها- نظير رژيم پهلوي- به دليل بحران حاكميت هنگامي كه با چالشهاي جدي فرهنگي و ايدئولوژيكي روبرو شوند، به سرعت فرو ميپاشند.
11- آينده مبهم نظامهاي سلطاني
به دليل ميراث ويرانگر نظام سلطاني از قبيل فساد جامعه و عدم مشروعيت افراد و نهادها، فقدان دستگاه بروكراسي، پليس و ارتش قدرتمند و متكي به خود، گستردگي عادات خشونت، بي اعتمادي و فقدان همبستگي اجتماعي، آينده اين نوع نظامها مبهم ميباشد و احتمال اينكه اين نظام بعد از انقلاب به دموكراسي روي آورند آسان نخواهد بود.(30) به طور كلي رژيم سلطاني از يك سو به علت بي اعتنايي به پايههاي مشروعيت سنتي خود و از سوي ديگر به علت حذف كليه گروههاي صاحب امتياز از صحنه سياسي و اجتماعي، رژيمي فاقد مشروعيت و بدون پايگاه طبقاتي است. در چنين ساختي كه فضاي سياسي آن بسيار تنگ شده و جامعه مدني مستقلي شكل نگرفته، علي القاعده نظام آينده خصلتي توده وار و پوپوليستي به خود ميگيرد. چنانكه حكومت بعدي ايران(بعد از سقوط رژيم پهلوي) ماهيتي نسبتا پوپوليستي داشت.
به هر حال دولت سلطنتي رضاشاه و محمدرضا شاه حكومتهايي بودند كه نتوانستند كار ويژه و نقش خود را به درستي انجام دهند.
پاتريمونياليسم(Patrimonialism)
نظريه پاتريمونياليسم نيز در زمره نظريات سلطانيسم قرار دارد، به همين دليل اين نظريه در متن نظريه سلطانيسم مورد تحليل قرار ميگيرد. بديهي است اغلب ويژگيهاي نظام پاتريمونيال با نظريه سلطانيسم مشترك ميباشد.
حكومت پاتريمونيال به معناي گسترش حوزه خانوادگي حاكم است كه در آن رابطه ميان حاكم(شاه) و مقامات دولتي براساس اقتدار پدري و وابستگي فرزندي است.(31) در مركز مدل پاتريمونيال اين ايده وجود دارد كه پدران و شوهران، كارفرمايان، معلمان و غيره همگي نماينده يا مدل كوچكي از قدرت دولتي هستند كه تنها منافع نخبگان پاتريمونيال را نمايندگي ميكند. به عبارت ديگر اين مدل دولت را منبع يا نقطه تمركز قدرت تصور ميكند كه در هر سطح يا حوزهاي نظير خانواده دولت، آموزش، توليد و … يكسان است.(32) پاتريمونياليسم يك ساختاري سياسي است كه به شدت غيررسمي بوده و خصلت شخصي دارد و در آن ساختار دولت ادامه حاكم و دربار محسوب ميگردد. در پاتريمونياليسم امتيازاتي از ناحيه دولت توزيع ميشود كه اگر دولت خصلت رانتي بودن را دارا باشد اين امتيازات و مزايا تشديد خواهد شد. مولفههاي نظامهاي پاتريمونيال عبارتند از:
1- وابستگي كامل نظام ديوانسالارانه به شخص پادشاه و فردي بودن روند تصميمگيري كه موجب شخصي شدن كامل اقتدار ميگردد.
2- پادشاه تحت تاثير اطرافيان و نزديكان قرار دارد لذا درباريان و مردم به منظور تقرب به شخص پادشاه و اثرگذاري بر تصميمات وي همواره در التهاب نوعي مبارزه قدرت پنهان به سر ميبرند.
3- پادشاه به منظور تثبيت موقعيت و حفظ حاكميتش به رقابتهاي پنهان و آشكار در اطراف خود دامن ميزند و براي جلوگيري از شكلگيري قدرتي نمايان و خارج از سپهر حاكميت اعضاي خويش، همواره در اعطاي مناصب به اطرافيان و گرفتن آن به ميزان سرسپردگي افراد توجه دارد.
4- اتكا به نيروهاي نظامي و مسلح و امنيتي. به نظر ماكس وبر اين كه تا چه حد يك قشون از ماهيت پاتريمونيال برخوردار است محكي صرفا اقتصادي دارد كه اين امر نيز از ارتباط مستقيمي با تجهيز و تغذيه قشون از ذخاير و منابع حكمران برخوردار ميباشد. هرقدر اين امر گستردهتر و كاملتر باشد به همان نسبت ارتش پاتريمونيال بدون قيد و شرط در اختيار حاكم قرار دارد.(33) بدون ترديد ارتش ايران در دوران پهلوي ماهيتي پاتريمونيال داشت چراكه در اين دوران نظاميان از انواع حمايتهاي اقتصادي اعم از واگذاري زمين، وامها و پاداشهاي كلان و مزايا برخوردار بودند.
5- استفاده از مشروعيت ديني براي تثبيت پايههاي اقتدار(علاوه بر استفاده از نيروهاي نظامي و سركوب). به گفته موسكاسيمان مذهب مقوم نظام پاتريمونيال است. نظام پهلوي به خصوص محمدرضا شاه از سنت و مذهب مانند توسل به امامان، رابطه با برخي علماي اسلام و… جهت مشروعيت خود استفاده ميكرد.
6- تعارض: در نظام پاتريمونيال از يك سو به دليل افزون خواهي مزدوران لشگري و غلامان سرسپرده و از سوي ديگر نارضايتي مردم از روند پيوسته رو به تزايد اخذ ماليات تعارض به وجود ميآيد. اين قبيل نارضايتيها بعضا موجبات شكلگيري اعتراضات كاريزمايي در اشكال موعدگرايي و هزارهگرايي ميگردد(34) چنانكه انقلاب اسلامي به رهبري فردي با خصوصيات كاريزما و با اهداف بازگشت به اسلام، ايجاد حكومت اسلامي و… به پيروزي رسيد. برخي ويژگيهاي ديگر پاتريمونياليسم مانند حامي پروري، فقدان پايگاه اجتماعي و … به دليل اشتراك با سلطانيسم تكرار نميشود.
به طور كلي فرهنگ و نگرش سياسي گروههاي حاكم بنا به دلايل تاريخي، اجتماعي و روانشناختي، نگرش پاتريمونياليستي بوده كه در آن ساخت قدرت به عنوان رابطه عمودي و آمرانه از بالا به پايين ميان حكام و مردم برقرار بوده است. براساس اين فرهنگ شخص حاكم، موجودي برتر، قهرمان و بيهمتا به شمار رفته و به نحوي از قداست برخوردار بوده است. از آنجا كه قدرت او كاملا مطلق تصور نميشده و او محدود به سنت و مذهب بوده بنابراين نميتوانسته خودكامه باشد.(35) رضاشاه و محمدرضا شاه با خصلتهاي پاتريمونيال يعني با حفظ سنتهاي سياسي و اقتدار خويش، رابطه آمرانه با مردم و… اقدام به نوسازي و اصلاح كشور كردند ولي با شكست مواجه شدند چراكه توسعه كشور نياز به يكسري شرايط و پيش زمينهها از قبيل توسعه سياسي، وجود يك پايگاه اجتماعي براي دولت و… (علاوه بر زمينههاي تاريخي) داشت كه اين دولتها به دليل خصلتهاي پاتريمونيالي فاقد آن بودند. رضاشاه با گرايشهاي پاتريمونيال سرمايهداري، دولتي را با الگوهاي خارجي از جمله ايتالياي فاشيست، آلمان نازي و تركيه آتاتورك طراحي و به صنعتي كردن كشور پرداخت.(36) نتيجه مستقيم اين مساله چيزي جز عدم توسعه همه جانبه كشور نبود. گرچه ميتوان گفت ايجاد دولت مدرن و سقوط سلسله قاجار پايان پاتريمونياليسم در ايران تلقي ميگردد اما در ايران، ساخت پاتريمونيالي قدرت كه نمونه آرماني دولت در سرتاسر تاريخ ايران بود حتي با ورود دولت مطلقه پايان نيافت بلكه در قالب سلطانيسم باز توليد شد. به طوري كه عدم نهادينگي سياسي، تعدد ساختار، تقابل ساختهاي سنتي و مدرن، استقلال پايين دولت به علت سازمان درون ساختي، بحران نفوذ دولت و پيچيدگي جامعه ايران، فقدان توانايي استخراجي و توزيعي دولت را ميتوان با اين نظريه در باز توليد آن يعني سلطانيسم يا همان نئوپاتريمونياليسم توضيح داد. در نگاه اجمالي به اين نظريه ميتوان گفت كه نظريه سلطانيسم(يا همان نئوپاتريمونياليسم) ميتواند يكي از مستحكمترين نظريات جهت تبيين دولت پهلوي باشد چراكه به گفته خوان لينز هيچ ساختاري به طور آرماني در اين نوع نظامها جاي نميگيرد.(37)
به نظر ميرسد خصوصيات اين نوع دولتها به ويژگيهاي دولتهاي مطلقه بسيار نزديك بوده و به نوعي همان دولت مطلقه با عناوين دولتهاي سلطاني ميباشند. به همين دليل شايد در نگاه اول عنوان سلطانيسم هيچگونه همخواني با دولتهاي مدرن نداشته باشد اما از لحاظ محتوايي ويژگيهاي دولتهاي جديد را در بردارد.
اين نظريه هيچگونه استقلالي براي جامعه در مقابل دولت در نظر نميگيرد و دولت ايران در اين دوره از نوعي استقلال كامل از مردم برخوردار است. با اين وجود حكومت ايران علي رغم گستردگي و فراگيري ابزارهايش اغلب نميتوانست كل قدرت واقعي جامعه را دارا باشد. به عبارت ديگر دولت ايران علي رغم استقلالي كه از جامعه داشت يك دولت قوي نبود. بنابراين با تاكيد صرف بر روي قدرت دولت ايران نميتوان ماهيت تناقض و تضاد ميان دولت و جامعه را كه زمينه سقوط محمدرضا شاه در سال 1979 را فراهم ساخت تبيين كرد.(38) به عبارت ديگر دولت ايران داراي قدرت مطلقهاي نبود كه بتواند جامعه را كنترل كند به همين دليل دچار بحران نفوذ ومشروعيت شد و همين مساله زمينه سقوط آن را فراهم ساخت.
گرچه نظام پهلوي بيشتر به عوامل عقلاني و بروكراتيك، جهت كسب مشروعيت توجه داشت اما از سنت و مذهب(عليرغم مذهب ستيزي) جهت تثبيت اقتدار خود بهره زيادي ميبرد. رژيم پهلوي بدين طريق قصد داشت مشروعيت چند وجهي: عقلاني، قانوني، سنتي و حتي كاريزمايي(فره ايزدي) كسب كند كه در همه آنها ناكام ماند.
پي نوشتها
1- خوان لينز و هوشنگ شهابي، نظامهاي سلطاني،ترجمه: منوچهر صبوري، تهران، نشر و پژوهش شيرازه، 1380، صص11-8
2- همان، ص20
3- بايد توجه داشت كه واژه پدرسالاري(Patriarchy) سابقه زيادي در متون سياسي دارد. چنانكه كتابي به همين عنوان توسط رابرت فيلمر در قرن شانزدهم تدوين يافته است او در كتاب خود با شواهد نظري، عقلي، تاريخي و ديني ضمن مخالفت با نظريه آزادي طبيعي مردم به دفاع از قدرت طبيعي پادشاهان ميپردازد و آنان را به عنوان پدران جامعه بر كرسي قدرت مطلقهاي كه وي از قدرت پدر برداشت مي كرد مينشاند. جان لاك در كتاب رساله اول خود به نقد اين كتاب پرداخته است، چنانكه وي پدرسالاري را آخرين مانع براي ورود به جامعه مدني مي داند.(براي توضيح بيشتر بنگريد به مقاله فرشاد شريعت، جان لاك و انديشه حكومت پدرسالار، اطلاعات سياسي- اقتصادي، شماره 4-153، ،ص11-4)
4- سعيد حجاريان، ساخت اقتدار سلطاني، آسيب پذيريها و بديلها، اطلاعات سياسي- اقتصادي،شماره 2-91، فروردين و ارديبهشت 1374، ص48
5- محمد حاجي يوسفي، همان، ص 58
6- سعيد حجاريان، همان، ص48
7- خوان لينز، همان، ص19
8- محمدعلي كاتوزيان، رژيمهاي سلطاني، رژيم پهلوي در ايران، ترجمه: اميرمحمد يوسفي و محمد سيد قائني نجفي، اطلاعات سياسي- اقتصادي، شماره 4-153، ص12
9- خوان لينز، همان، ص18
10- عباس منوچهري، كودتاي سوم اسفند 1299 و سلطانيسم ايراني، تاريخ معاصر ايران، سال اول، شماره چهارم، زمستان 1376، ص13
11- محمدعلي كاتوزيان، همان، ص15
12- خوان لينز، همان، ص49
13- همان، ص77-17
14- همان،صص45-44
15- همان
16- عباس منوچهري، همان، ص14
17- Marvin Zonis. The Political Elite of Iran (Princetion University Press, 1971) pp.188-189
18- خوان لينز، همان، ص52
19- عباس منوچهري، همان، ص17
20- محمدعلي كاتوزيان، رژيمهاي سلطاني: رژيم پهلوي در ايران، اطلاعات سياسي- اقتصادي، شماره 4-153، همان، ص18
21- خوان لينز، همان، ص137
22- همان، ص87
23- براي توضيح فعاليتهاي بنياد پهلوي و امثال اين بنيادها بنگريد به آثار ذيل:1- سازمان برنامه و بودجه، مقدمه لايحه بودجه كل كشور(تهران، سازمان برنامه و بودجه 1358) 2- يرواند آبراهاميان، ايران بين دو انقلاب، ترجمه: احمدگل محمدي و محمد ابراهيم فتاحي، تهران، ني1379 ص9-537، 3- رابرات گراهام، ايران سراب قدرت، ترجمه: فيروز فيروزنيا، تهران، سحاب كتاب، 1358 صص209-170
24- خوان لينز، همان، صص65-56
25- كاظم علمداري، حامي پروري، مشخصه قدرت سياسي، ايران فردا، شماره 44، تير 1377، ص12
26- براي توضيح بيشتر بنگريد به كتاب خاطرات علي عاليخاني، تهران، مركز، 1380 و مقاله سياستهاي اقتصادي قبل از انقلاب، ولي نصر، ترجمه: حسن شمسيني غياثوند، روزنامه انتخاب، 7-5/6/1381
27- ساموئل هانتينگتون، سامان سياسي در جوامع دستخوش دگرگوني، ترجمه: محسن ثلاثي، تهران، قلم، 1375
28- محمدعلي كاتوزيان، همان، ص24
29- خوان لينز، همان، صص73-68
30- همان، ص 110-107
31- Bill. J. and Leiden. Political in the middle East.(Boston; Little Brown , 1984)pp.203-211
32- حاجي يوسفي، همان، ص 61
33- ماكس وبر، اقتصاد و جامعه، ترجمه: عباس منوچهري و ديگران تهران، مولي، 1374، ص358
34- عليرضا شجاعي زند، همان، ص35
35- حسين بشيريه، جامعه مدني، صص 31-19
36- Mohammad Reza Ghods. Iran in the Twentieth Century: A Piolitical History, Lynne Rienner Publication. United States of America 1986, p. 108
37- خوان لينز، همان، ص22
38- حاجي يوسفي، همان، ص61