باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز سه شنبه 12 آذر 1387 كاربران برخط 354 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
   
  
  
    
كودكان در معرض خطر
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ


 

منبع: سایت - باشگاه اندیشه

   ● نويسنده: و . برادفورد - ويلكاكس

مترجم: سارا - حبيبي

 
 

شمار اندك اما در حال افزايشي از صاحب‌نظران در تريبون‌هاي عمومي درباره‌ي نقش مهم مذهب، ازدواج و مشاركت مدني در صلاح جامعه، صحبت مي‌كنند.

در نگاه اول، گزارش اخير كميسيون كودكان پيام‌آور ديگري از انحطاط اجتماعي جلوه مي‌كند. اين گزارش كه حاصل كار مشترك كالج پزشكي دارتموث و مؤسسه‌ي ارزش‌هاي آمريكايي است، كاهش چشمگيري را در خوشبختي نوجوانان، از نيمه‌ي سده‌ي گذشته به بعد ثابت مي‌كند ـ دوره‌اي كه تقريباً 20 درصد كل نوجوانان از مشكلات جدي احساسي يا رفتاري عذاب مي‌كشند، از افسردگي تا بزهكاري.

خودكشي را در نظر بگيريد. از 1955 تا 1990، ميزان خودكشي در سنين نوجواني يعني 15 تا 19 سال بيش از چهار برابر شده است، به بيان ديگر، از 7/2 در صد هزار تا 1/11 در صد هزار نفر. به علاوه گزارش مي‌شود كه امروزه شمار بسياري از نوجوانان به خودكشي مي‌انديشند ـ در واقع با شروع سال 2001، تقريباً 20 درصد دانش‌آموزان دبيرستان به چنين افكاري انديشيده‌اند.

با توجه به اين گزارش، گرايش به خودكشي به دو دليل مهم است. نخست اينكه، خودكشي نشانه‌اي آشكار از كمبود سلامت رواني در ميان نوجوانان است. گرايش به خودكشي كاهش محسوس سلامت رواني نوجوانان را كه آنان در طول نيمه‌ي دوم سده‌ي گذشته تجربه كرده‌اند، بازمي‌تاباند. از دهه‌ي 1960، افسردگي، اضطراب، سوءاستفاده از دارو و بزهكاري به شدت در ميان نوجوانان افزايش يافته ‌است.

دوم اينكه همان طور كه «اميل دوركيم» بيش از يك قرن پيش اظهار كرد، خودكشي سنجش بسيار خوبي از سلامت كلي زندگي اجتماعي ماست. هنگامي كه نوجوانان در چيزي كه اين گزارش «جوامع مقتدر» توصيف مي‌كند، ادغام مي‌شوند ـ بنيادهاي مذهبي، خانواده‌هاي سالم، ديگر مؤسسات شهري كه به كودكان خدمات ارائه مي‌كنند (همچون YMCA) ـ مي‌انديشند كه زندگي ارزش زيستن را دارد. اين جوامع، افكاري را با حسي از تعلق و بامعنايي اخلاقي و معنوي براي آنان فراهم مي‌كنند كه به اهداف و آرزوهاي زندگي‌شان افزوده مي‌شود. هنگامي كه نوجوانان با جوامع مقتدر پيوندي ندارند يا پيوندي ضعيف دارند، اميدشان را از دست مي‌دهند و در برابر رشته‌اي از آسيب‌شناسي‌هاي روانشناختي و اجتماعي، از جمله خودكشي آسيب‌پذير مي‌شوند.

جوامع مقتدر در سال‌هاي اخير در ايالات متحده چگونه پيش رفته‌اند؟ واقعيت تأمل‌برانگيز اين است كه جوامع مقتدر از نيمه‌ي قرن گذشته به بعد چندان خوب عمل نكرده‌اند. خانواده، كه در گزارشي به درستي آن را «نخستين و اساسي‌ترين كانون جامعه‌ي مدني» ذكر مي‌كند، در سال‌هاي اخير شكسته و درهم كوبيده شده است. به ويژه، افزايش طلاق و بچه‌دار شدن بدون ازدواج از دهه‌ي 1960 تأثير انكارناپذيري بر زندگي ميليون‌ها كودك گذاشته است. به عنوان پيامد چنين تغييراتي، كودكان كم و كمتري شب‌ها در بسترخانه‌هايي به خواب مي‌روند كه پدر و مادر هر دو در كنار آنها هستند. در سال‌هاي 1950 تقريباً هشتاد درصد كودكان، كل زندگي‌شان را در يك خانواده‌ي سالم مي‌گذارندند، در حالي كه در سال‌هاي دهه‌ي 1990 تنها پنجاه درصد كودكان، كل دوران كودكي را با پدر و مادر اصلي‌شان به سر برده‌اند. كودكاني كه بيرون از خانواده‌اي سالم بزرگ شده‌اند احتمالاً دو برابر بيش از همسالانشان كه در خانواده‌هاي سالم رشد يافته‌اند، مشكلات روانشناختي و اجتماعي جدي را تجربه مي‌كنند.

گزارش خاطر نشان مي‌كند كه ديگر اجتماعات مقتدر در جامعه‌ي مدني همچون، بنيادهاي مذهبي، انجمن‌هاي اوليا و مربيان در نيمه‌ي دو قرن گذشته موقعيت خود را از دست داده‌اند. به عنوان مثال، درصد آمريكائياني كه در هر هفته‌ي معين در مراسم‌هاي مذهبي حضور مي‌يابند از 49 درصد در سال 1958 به 43 درصد در سال 1990 كاهش يافته است. اين كاهش در ميان نوجوانان سريع‌تر بوده است: حضور هفتگي در مراسم مذهبي در ميان دانش‌آموزان سال‌هاي آخر دبيرستان از 40 درصد در اواخر سال‌هاي 1970 به 31 در صد در سال 1991 سقوط كرده است. به اين دليل كه بنيادهاي مذهبي ارزش‌هاي اخلاقي و معنوي و حمايت اجتماعي از والدين و نوجوانان را فراهم مي‌كنند و به اين دليل كه مشاركت مذهبي با سلامت اجتماعي و رواني نوجواني ارتباط دارد، مدرك محكمه‌پسند محكمي وجود دارد كه غيرديني‌سازي زندگي آمريكايي، موجبات سير مارپيچي نزول سعادت اجتماعي و روانشناختي را در ميان نوجوانان فراهم كرده است.

اين گرايش‌ها به ويژه به اين دليل هشدارآميزند كه نشان مي‌دهند انحطاط در زندگي شهري و خانوادگي در مناطق كم‌درآمد نشين متمركز شده است، جايي كه بسياري از ساكنان را آنچه كه «ايزابل ساوهيل» از مؤسسه «بروكينگز»، فقر «رفتاري» مي‌نامد، رنج مي‌دهد. مقصود وي از اين واژه اين است كه بسياري از ساكنان اين مناطق، تحصيلات دبيرستاني را به پايان نمي‌رسانند، به طور تمام وقت كار نمي‌كنند و پيش از بچه‌دار شدن ازدواج نمي‌كنند. جوامع مقتدر ـ به ويژه خانواده و مؤسسات شهري غيرمذهبي ـ در اين مناطق بسيار ضعيف‌اند.

تمايلات خانوادگي را در نظر بگيريد. تنها پنج درصد از زنان فارغ‌التحصيل دانشگاه، خارج از پيوند زناشويي بچه‌دار مي‌شوند. همچنين نزديك به 20 درصد زناني كه تحصيلات دبيرستاني يا كمتر از آن دارند، خارج از پيوند زناشويي بچه‌دار مي‌شوند. طلاق نيز در ميان افراد تهيدست شايع‌تر است. از اين رو، احتمالاً ازدواج كردن و متأهل باقي ماندن افراد تهيدست روستايي و شهري بسيار كمتر از همتايان طبقه‌ي متوسط و عالي‌شان است، بدين ترتيب، آنان فوايد اجتماعي، اقتصادي و اخلاقي ازدواج را از دست مي‌دهند.

در بسياري از مناطق شهري كه افراد كم‌درآمد در آن ساكن‌اند، كليساها غالباً تنها بنيادهاي شهري، با حضوري حقيقي‌اند. با اين حال، حتي كليساهايي كه در مناطق فقيرنشين قرار دارند پيوندهايشان را با تهيدستاني كه در مجاورشان قرار دارند، از دست مي‌دهند، از اين رو كه افراد طبقه‌ي كارگر كه مسافراني هر روزه‌اند، به شكلي فزاينده نيمكت‌هاي كليسا را پر مي‌كنند. آنان براي كار كردن در روزهاي يكشنبه از حومه‌ها به سوي شهر مي‌روند. به طوري كه «آر . درو اسميث» از دانشگاه «مورهاوس» مطالعه كرده است، غالباً به دليل تفكيك فزاينده‌ي اخلاقي و جغرافيايي ميان طبقه‌ي كارگري كه به كليسا مي‌روند و تهيدستان شهري‌اي كه به كليسا نمي‌روند، «به نظر مي‌رسد كه فاصله‌ي اجتماعي چشمگيري ميان تهيدستان شهري و مؤسسات مذهبي ايجاد شده است.»

نكته‌ي طعنه‌آميز و تأسف‌آور آن است كه از بين رفتن زندگي خانوادگي، مذهبي و شهري، دقيقاً در جوامعي اتفاق مي‌افتد كه كمتر از ديگر جوامع مي‌توانند از عهده‌ي آن برآيند. پژوهشي كه «دانيل ليچر» در دانشگاه دولتي «اوهايو» انجام داده است، نشان مي‌دهد كه زناني كه به جوامع كم درآمد تعلق دارند و موفق مي‌شوند ازدواج كنند و متأهل باقي بمانند، عملاً با همان خطري مواجه‌اند كه زناني كه در جوامع مرفه ازدواج مي‌كنند، با آن مواجه‌اند. به عبارت ديگر، يك ازدواج خوب، عملاً پيامدهاي مادي دوران سرشار از فقري را كه اين زنان در آن پرورش يافتند، از بين مي‌برد.

نتيجه‌ي كار«بايرون جانسون» در دانشگاه «بايلور» نشان مي‌دهد كه كليساها به ويژه به اين دليل ارزشمندند كه پيامدهاي نيك را در ميان جوانان در معرض خطر رواج مي‌دهند، دقيقاً به اين دليل كه جوانان از منابع اجتماعي و مادي‌اي لذت نمي‌برند كه جوانان طبقات متوسط و بالاي جامعه از آن لذت مي‌برند. به عنوان مثال، جانسون به اين نكته دست يافت كه كودكاني كه در مناطق فقيرنشين زندگي مي‌كنند و به طور مرتب در كليسا حضور مي‌يابند، احتمالاً كمتر از جوانان طبقه‌ي متوسط و بالاي جامعه كه به كليسا نمي‌روند، از مواد مخدر استفاده مي‌كنند.

البته اين گزارش دلايلي براي خوش‌بيني ارائه مي‌كند. نخست آنكه، سعادت نوجوانان در طول سال‌هاي 1990، تثبيت شده و در مواردي بهبود يافته مي‌نمايد. در دهه‌ي گذشته، به عنوان مثال، ميزان تنگدستي كودكان، خودكشي نوجوانان، رابطه‌ي جنسي در دوره‌ي نوجواني و دستگيري نوجوانان كاهش يافته است.

اين پيشرفت‌ها در طول همين دوره با گرايش‌هاي تثبيت شده در خانواده و مذهب قابل مقايسه است. در اواخر دهه‌ي 1990، ميزان طلاق به سير نزولي خود كه پيش‌تر آغاز شده بود، ادامه داد؛ درصد كودكاني كه در خانواده با پدر و مادر، هر دو زندگي مي‌كنند تا حدودي افزايش يافت و براي نخستين بار در طول سال‌ها، نظرخواهي‌ها بدين مسأله اشاره داشت كه تعداد بيشتري از آمريكاييان در زندگي زناشويي‌شان «بسيار خوشبخت‌اند.» با توجه به اطلاعات نظرسنجي، حضور هفتگي در كليساها در ميان افراد بزرگسال ايالات متحده تقريباً به 42 درصد در دهه‌ي 1990 رسيده است و اطلاعات يك سنجش ديگر اشاره مي‌كند كه اين حضور در ميان دانش‌آموزان در سال‌هاي آخر دبيرستان تا 31 درصد گسترش يافته است. شايد اين تصادفي باشد كه مؤسساتي كه به نيازهاي اساسي نوجوانان براي تعلق يافتن به خانواده، اهداف اخلاقي و مضامين متعالي توجه نشان مي‌دهند، مشاهده كرده‌اند كه در همان زماني كه سعادت نوجوانان رو به بهبودي رفته است، توفيق آنان نيز بيشتر شده است. اما در اين مورد ترديد دارم. روي هم رفته، اين گرايش‌ها از اين مسأله خبر مي‌دهند كه سقوط آزاد اجتماعي ما، سرعت خود را كم يا حتي شروع به تغيير جهت كرده است.

اين گزارش همچنين از پيشرفت در ميان نخبگان خبر مي‌دهد. در سال 1992، «ايروينگ كريستول» چنين نوشت: «امروزه چپ‌انديشان كاملاً بر مؤسسات آموزشي، نهادهاي تفريحي، دانشگاه‌ها و رسانه‌ها تسلط دارند. يكي از همين روزها عقايد عمومي تغيير خواهد يافت.» در واقع نشانه‌هايي وجود دارد كه ثابت مي‌كند اين تغيير در جريان روشنفكرانه عاقبت در برخي از دانشگاه‌هاي برجسته‌ي ملي ما آغاز شده است، اين چرخش نه به سمت جناح راست، بلكه تمايلي خوشايند براي دست و پنجه نرم كردن با دشوارترين مشكلات اجتماعي ما با رفتاري حاكي از روشنفكري معني‌داري است. تقريباً تمام اعضاي كميسيون كودكان، مقامي آموزشي در يكي از دانشگاه‌هاي برجسته‌ي دولتي يا خصوصي هستند ـ از هاروارد تا دانشگاه كاروليناي شمالي. تنها تعداد كمي از نمايندگان محافظه‌كاران در كميسيون حضور داشتند، با اين حال كميسيون به درستي با اين موضوع به كار خود خاتمه داد كه خانواده‌اي سالم كه پدر و مادر هر دو در آن حضور دارند و مذهب، نقشي اساسي در ارتقا سعادت اجتماعي و روانشناختي كودكان دارند، دقيقاً به اين دليل كه اين مسأله همان چيزي است كه موجه‌ترين مدارك علمي و اجتماعي به ما مي‌گويد.

شايد قابل ملاحظه‌ترين خصيصه‌ي صداقت روشنفكرانه‌ي گزارش آن باشد كه وراي اهميت كلاسيك جامعه‌شناسانه و سياسي، نقش مثبتي را كه جوامع مقتدر در زندگي نوجوان (و بزرگسالان) دارند مورد توجه قرار مي‌دهند. به بيان ديگر، بشر، روابط با خانواده و خداوند ريشه دارند، نه تنها در تاب آوردن در مقابل نيازهاي اجتماعي بلكه همچنين در شكل‌بندي زيست‌شناختي فرد. اين گزارش خاطر نشان مي‌كند كه به عنوان نمونه، دختران نوجواني كه با پدران اصلي‌شان زندگي مي‌كنند، بلوغ را ديرتر از آن دختراني تجربه مي‌كنند كه با مردان بزرگسال غيرخويشاوند زندگي مي‌كنند ـ به عنوان مثال، با يك پدرخوانده يا دوست پسر مادرشان. شگفت‌آور نيست كه دختران گروه اول براي به تعويق انداختن رابطه‌ي جنسي مستعدتر از دختراني هستند كه در گروه دوم جاي مي‌گيرند. بدين ترتيب، خانواده‌ي سالم در سوق دادن دختر به سمت بلوغ، ارزش جامعه‌شناختي و زيست‌شناختي توأم دارد.

به همين ترتيب، اين گزارش بر كاركردهاي اجتماعي و زيستي مذهب در ميان نوجوان، تأكيد مي‌كند. در دوره‌ي نوجواني به نظر مي‌رسد كه مغز در اوج شكوفايي براي پرداختن به سؤالات اساسي درباره‌ي زندگي و مرگ، مضامين برتر و فراطبيعي است. در طول دوره‌ي نوجواني، به عنوان مثال، prefrontal cortex،  ناحيه‌اي كه متخصصان اعصاب آن را به تجربه‌هاي مذهبي مربوط مي‌دانند، در معرض تغييرات آشكار تكويني قرار مي‌گيرد. شگفت‌آور نيست كه نوجواناني كه موفق مي‌شوند در طول اين دوره‌ي تحول با خداوند ارتباط برقرار كنند يا ارتباط‌شان را با خداوند حفظ كنند، آشكارا بيش از همسالان‌شان كه «ارتباط شخصي مستقيمي با ملكوت» ندارند، معتقدند كه زندگي معنا و هدفي دارد. نوجواناني كه ارتباط محكمي با خداوند ندارند، از اجتماعي كه معتقدان به خدا آن را تشكيل داده‌اند، لذت نمي‌برند و احتمالاً بيش از ديگران به الكل، مواد مخدر و انحراف روي مي‌آورند تا خلأ زندگي‌شان را پر كنند.

تمايل كميسيون كودكان به اذعان تأثير ايمان، خانواده و جامعه بر سعادت جوانان، دليلي براي خو‌ش‌بيني محتاطانه درباره‌ي آينده‌ي دنياي آكادميك (دست كم در علوم اجتماعي) به دست مي‌دهد. در واقع، شمار اندك اما در حال افزايشي از صاحب‌نظران در مؤسساتي مانند هاروارد (رابرت پونتام)، پرينستون (سارا مك لاناهان)، دانشگاه شيكاگو (لينداوايت) و دانشگاه ويرجينيا (استيون ناك)، در تريبون‌هاي عمومي درباره‌ي نقش مهم مذهب، ازدواج و مشاركت مدني در صلاح جامعه، صحبت مي‌كنند. اشتياق آنان براي بي‌پرده صحبت كردن از حقيقت، حكايت از اين مسأله دارد كه آزادي‌خواهي سلطه‌جويانه رو به افول است.

 

    168 بازديد     0 امتياز     0 نظر


مطالعات موضوعي مرتبط :
●   خودكشي (7)
●   نوجوانان (30)
●   کودکان (109)

دسته
●  متن / مقاله

رسته :1

تاريخ ارسال:22/04/1383

تاريخ شمسی نشر:22/04/1383
   
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت

  آمار سايت   |   پشتيبان فني   |   ارسال مطلب