| از پـــاي تا سرت همه نور خدا شود
در راه ذوالـجلال چو بيپا و سر شوي
گر در سرت هواي وصال است حافظا
بـايــد كه خاك درگه اهل هنر شوي
روح هنر ديني چيست؟ آيا هنر ديني هنر گروندگان به يك دين است، يا هنري است كه در سرزميني كه اعتقاد به يكي از اديان در آن رواج دارد به وجود آمده است؟ و يا هنري است كه در آن لزوما مطالب و وقايع خاصي كه در ضمن كتب مقدس آمده بيان ميشود؟ اصلاً ديني بودن هنر به چيست؟ پاسخ به اين سؤالات موقوف است بر اينكه ابتدا روشن شود كه هنر چيست. اگر بگوييم هنر همان است كه هنرمندان دارند و آثار هنري را بر پايهي آن پديد ميآورند سخن درستي گفتهايم، اما معلوم است كه باز هم هنر را تعريف نكردهايم. همچنين اگر بگوييم هنر آن است كه در آثار هنري ظهور و بروز پيدا كرده است، باز به حقيقت هنر توجّهي نكردهايم و در واقع تا وقتي كه هنر را تعريف نكردهايم، كلمات «هنرمند» و «اثر هنري» كلماتي مبهم بيش نيستند.
هنر چيست؟ اين سؤالي است كه پاسخ دادن به آن را بسياري از متفكّران، از روزگاران باستان تا زمان حاضر، وجههي همت خود قرار دادهاند. فيثاغورت و افلاطون و ارسطو از اولين كساني هستند كه در هنر نظر كرده و آن را تقليد(2) دانستهاند،(3) اگرچه هر كدام از آنها معناي متفاوتي از اين لفظ اراده كردهاند. در نظر افلاطون تقليد (محاكات) با اين معنا كه عالم محسوس مرتبهي «تنزليافته و شبحگونه»اي از عالم مثل است، مناسبت دارد. به بيان فلسفي، او از تقليد معنايي وجودشناسانه(4) اراده ميكند. لذا در نظر او هنر مبتني بر تقليد هنري است كه در مرتبهي وجود مثالي(5) يعني در مرتبهي حقايق معقول عالم مثل نبوده و مربوط به رتبهي نازلهي آن حقايق است. از طرف ديگر، چون هنر با خيال ارتباط دارد و خيال نسبت به عقل از قواي نازلهي نفس است، همين معنا به طريق ديگر روشن ميشود. لذا، لبّ سخن افلاطون در باب هنرهايي كه صرف تقليد است اين است كه با روي آوردن به فنون تقليد از آنچه حاصل است دور ماندهايم و اصل در نظر او صقع مثالي و عالم عقول مجرده است كه روي آوردن به آن شأن راه آزمودهي فنّ ديالكتيك و به بيان ديگر شأن فيلسوف است.
در نظر ارسطو نيز ابداع شاعرانه و نقاشي و موسيقي و رقص و… همه از انواع تقليد است. يعني در همهي اين اصناف از خوبيها و بديهاي زندگي، از فضايل و رذايل تقليد ميشود. اما در فنون تقليد، هنرمند به صرف آنچه در طبيعت و واقعيت هست اكتفا نميكند، بلكه از فضايل و رذايل بالفعل و واقعي درميگذرد و با پاي خيال سير ميكند و از قواي دروني خويش به آنچه از واقعيت اخذ كرده مايه ميدهد، به طوري كه اثري كه فرا آورده (ابداع) ميشود، با اشياي طبيعي كاملاً فرق داشته و اثر ربط و نسبت بيواسطه و حضور هنرمند و طرحي كه درافكنده، در آن كاملاً مشهود و عيان است و اصلاً به اعتبار همين ظهور و بروز نسبت بيواسطه و حضور هنرمند است كه يك اثر را هنري مينامند. ميمسيس (تقليد) براي ارسطو مبناي سير هنرمند است و به منزلهي تختهي پرش اوست. او در واقع ميخواهد بگويد كه سير خيال با «اخذ عناصري از عالم واقعيت» تحقق مييابد و به بيان ديگر خيال هنرمند خيال ابداعي است و نه وهمي. او بدينترتيب هنر را به درستي از صرف خيالبافي و رؤياپردازي جدا ميسازد.
در نظر ارسطو فراآوري(6) از اقسام فنآموزدگي(7) است. يعني همينطور كه ميشود شخص در فنون مثلاً برهان يا خطابه و يا هر فنّ ديگري آزمودگي و مهارت داشته باشد،(8) ممكن است كه مهارت و فنآزمودگي او در ابداع (فرا- آوردن)(9) آثار هنري عموما و يا ابداع كلام شاعرانه خصوصاً باشد . بنابراين، اگر بخواهيم همهي سخنان ارسطو را در جملهاي خلاصه كنيم، بايد بگوييم كه هنر در نظر او فنآزمودگي در تقليد و از اين طريق، با اقتباس و اتخاذ عناصري از واقعيت، «تحقق يافتن سير و حضور هنرمند» و مالاً ابداع اثر هنري است.
از ميان متجددين نيز امانوئل كانت از اولين كساني است كه با تفصيلي مناسب به مسئلهي هنر و زيبايي پرداخته و كتاب مستقلي بدان اختصاص داده است.(10) او هنر را حاصل نبوغ، و نبوغ را موهبتي طبيعي ميداند كه به هنر قاعده ميبخشد. البته در نظر او، اين قواعد مبتني بر مفاهيم عقلي نيست، بلكه خود طبيعت از طريق سازگار ساختن و ائتلاف قواي هنرمند به هنرش قاعده ميدهد، چنانكه گويي طبيعت از طريق اعطاي نبوغ به شخص به عمل فرا-آوري خود دست مييابد.
براي كانت نبوغ كاملاً در برابر تقليد است. نبوغ صرف ابتكار و خلاقيت و اصالت است. بدينترتيب است كه از طريق فرا-آوري هنري، عالم آزادي و اختيار آدمي و ارزشهاي او- و به بيان ديگر، عالم فوق حس و محسوس- در عالم ضرورت طبيعي، يعني عالم پديدار(11) به ظهور ميآيد. در اين صورت، اثر هنري تجلي عالم آزادي انسان و از طريق راهي براي تحقق غايت طبيعي وجود او، يعني سعادت است.
فرق گذاردن بين نبوغ و تقليد و در مقابل هم دانستن آنها از طرف كانت موجب شده تا فلسفهي هنر او از تفكر ارسطو و قول به تقليد دور شود. در نظر كانت، هنرمند در سير هنري خود به اخذ عناصري از واقعيت، و يا مطابق اصطلاح، تقليد از واقعيت و زندگي محتاج نيست، بلكه صرف ظهور عالم اختيار و آزادي او مبناي هنري بودن كار اوست. پيداست كه اين نظر متوجه سنخ ديگري از آثار هنري و راهگشاي بسياري از سبكهاي هنري جديد بوده است. نظر كانت در باب هنر و زيبايي همراه با تصرفات و تغييراتي كه از طرف بسياري از اتباع فكري او چون شلينگ و هگل و شوپنهاور پذيرفته شده و نيز در كساني كه در تفكر خود كمتر متابعت كانت كردهاند مؤثر افتاده است.
در قرن بيستم نيز بسياري از فلاسفه و متفكرين در هنر و زيبايي نظر كردهاند. از آن ميان مارتين هيدگر فيلسوف آلماني است كه با تفكري خلافآمد عادت و خارق اجماع،بيش از همه به حقيقت هنر نزديك شده است. در نظر هيدگر اولاً هنر با تحقق حقيقت و ظهور بطون ارتباط دارد و لازمهي آن آراستگي به فضايل و افتادگي در تنگناي حيرت است. لذا در نظر او تحويل هنر به صرف حس و محسوس، يعني چيزي كه در تعاليم استتيك غربي اتفاق افتاده است، درست نيست و هنر حقيقي- به اعتباري-در مقابل استتيك است. ثانياً فلسفهي هنر(12) اگر به معناي اين باشدّ كه بيالتزام كتاب و سنت، آثار هنري را همچون اشيائي متعلّق تأمل نظري قرار دهيم، كاملاً بيوجه است، زيرا آثار هنري شيء صرف نيست، بلكه:
در اثر هنري همواره نشاني از فعل انسان ديده ميشود. خود كلمهي «كار» (work) اين مطلب را ميرساند، زيرا كار همواره كار انسان يا خداست. اما از طرف ديگر، «شيء صرف» ممكن است اثر هنري يا چيزي طبيعي مثل سنگ و چوب و نظاير آن باشد . اطلاق كلمهي «شيء» بر «اثر هنري» تمايز مهمي را كه بين اثر و شيء وجود دارد از ميان ميبرد، زيرا شخص محتاج است كه اثر هنري را واقعا «كار» تلقي كند نه شيء صرف.(13)
تنها در اين صورت است كه نقش و نشان انساني اثر- و به بيان ديگر، معناي آن- و عالم هنرمند، يعني چگونگي قرب او با حقيقت پديدار ميشود. اما با شيء انگاشتن(14) آثار هنري از حقيقت هنر دور ميشويم. لذا بايد بگوييم هيدگر فلسفهي هنر به معناي متعارف ندارد، اما در نظر او تنها با ابتناي بر «منطق و مبحث علم هرمنوتيك»(15) است كه بيآنكه آثار هنري را متعلّق تأمل صرفاً تئوريك و انتزاعي قرار دهيم، ميتوانيم قربي به ساحت هنر پيدا كنيم. بر همين اساس است كه پس از التفات بعدي خود به وجود، بيش از پيش به هنر و ارتباط آن با حقيقت توجه كرده است. سهم اساسي هيدگر در اين خصوص اين است كه به جاي آنكه از هنر راه به حقيقت جويد، از حقيقت به هنر راه جسته است. او هنر را يكي از انحاي «تحقق حقيقت» و «حفظ و صيانت ابداعي حقيقت در اثر»(16) ميداند. مراد او از حفظ و صيانت(17) حقيقت، صرف محافظت و مراقبت از آن نيست، بلكه «اقامت در قرب هيمان و جلال خارقالعادهي حقيقتي است كه در اثر هنري تحقق مييابد»،(18) سكنا گزيدن در ساحت انس(19) و لقاي(20) حقيقت است و تهيو و آمادگي و امكان دادن به تأثير گذاردن آن در ما و در يك كلام، به جاي آزمودن آن و از اين طريق، ابقا و حفظ و صيانت آن است. همچنين مقصود هيدگر از صفت «ابداعي» اين است كه هنرمند، از طريق فرا- آوري و ابداع اثر، «حقيقت را در اثر هنري بنيان مينهد… و عالمي را اقامه ميكند»(21) و طرحي درميافكند.
در نظر هيدگر:
نه فقط مصنوعات دستساز و نه فقط به نمودآوردن هنري و شعري و متجسمسازيها انضمامي فرا-آوري است، بلكه طبيعت نيز- يعني بردميده شدن چيزي از خود- فرا- آوري است. در واقع، طبيعت، به اشدّ وجه ابداع است، زيرا آنچه به وسيلهي طبيعت به حضور ميآيد، واجد همان حيثيت بيرون آمدن (بردميده شدن) چيزي از «خود» همچون شكفتن يك غنچه است كه خود به فرا- آوري تعلق دارد. (22)
بدينترتيب روشن ميشود كه مسئلهي ابداع (به ظهور آوردن و نامستور ساختن) در تفكر هيدگر از اهميت خاص برخوردار است. در نظر او:
كليهي هنرها فينفسه از آنجا كه امكان دادن به تحقق حقيقت موجودات است، اساساً ابداع شاعرانه(23) است.(24)
يعني از ميان همهي اقسام ابداع- يعني همهي انواع هنر- «شعر» خود از آن جهت كه با زبان(25) ارتباط دارد و زبان نيز خود اساساً ابداع، يعني ظهور بطون و امكان دادن به تحقق حقيقت به معناي فتوح است، اساسيترين نحو ابداع است. بدينترتيب هيدگر همهي هنرها را ابداع به معناي عام دانسته است، زيرا همهي هنرها جلوهگاه به ظهور آمدن و نامستور شدن چيزي است كه قبلا مستور بوده است.
آيا هيدگر همهي هنرها را به شعر و شاعري مؤوّل داشته است؟ اينطور نيست. او در واقع به اين مسئله توجه داشته است كه همهي هنرها نحوي از انحاي «امكان دادن به تحقق حقيقت» و صورتي از ظهور بطون است. امكان دادن به تحقق حقيقت در عين حال اين معنا را ميرساند كه در ابداعات هنري صرفاً جهت فاعليت و خلاقيت هنرمند در كار نيست، بلكه وجههي قبول و استعداد و تهيّو و آمادگي او براي امكان دادن به تحقق حقيقت نيز شرط است و به بيان ديگر نسبت و اضافهي نفس هنرمند با فرا-آوري صرفاً «اضافهي فاعلي» نيست، بلكه در عين حال «اضافهي قابلي» هم در كار است.(26)
حال اگر بخواهيم اين بخش از اقوال هيدگر را در باب هنر خلاصه كنيم، بايد بگوييم كه در نظر او منشأ و سرآغاز اثر هنري، خود هنر به معناي نحوي از انحاي تحقق حقيقت(27) است كه از طرفي موجب ابداع به معني «امكان دادن به تحقق حقيقت» و «ظهور بطون» و «اقامهي عالم در اثر هنري» از جانب هنرمند، و از طرف ديگر موجب ابقا و حفظ و صيانت حقيقت، يعني اقامت در قرب هيمان و جلال حقيقتي كه در اثر تحقق يافته است و سكنا گزيدن در فتوح آن و فراخوانده شدن و تأثير پذيرفتن و گوش سپردن به نداي آن و به جاي آزمودن آن از طرف ما ميشود.(28)
قبل از اينكه بتوانيم مبناي ديني بودن و نبودن هنر را بيان كنيم، لازم است به مطالبي چند توجه كنيم تا از اشكالات مقدّر جلوگيري شود. در ابتدا ميخواهيم ببينيم كه آيا انظار فلاسفه و متفكران غرب صرفاً متوجه به هنر در غرب است يا اينكه ناظر به انحاي ديگر هنر، مثلاً هنر حافظ و سعدي نيز هست؟ به بيان ديگر، آيا تطبيق انظار فلاسفهي غرب بر هنر به معنايي كه در عالم اسلام داشته، ملازم با اين نيست كه هنر مسلمين را منحل در استتيك غربي كرده باشيم؟ سؤال ديگر اين است كه چرا عرفا و حكما و متفكرين ما خود مستقلاً در هنر نظر نكرده و كتابها و تحقيقات مستقل دربارهي هنر ندارند؟
در پاسخ سؤال اول ميگوييم كه اصل هنر و هنرمندي به معني «ظهور بطون و تحقق حقيقت و حضور و نسبت بيواسطه و آراستگي به فضايل و ابداع و صنع و ساخت بر مبناي آن حضور و فضايل و نامستور ساختن آنچه مستور بوده است» فطري بشر است و از اين نظر فرقي بين شرق و غرب نيست. اما نبايد بر اين اساس فكر كنيم كه آنچه فلاسفهي غرب در باب هنر گفتهاند بر هنر ما نيز تطبيق دارد، زيرا مسئلهي اساسي اين است كه حقيقتي كه در هنرهاي غير ديني غرب(29) ظهور كرده با حقيقتي كه در هنر شرق(30) ظهور كرده متفاوت است. به بيان ديگر، هنر غرب و شرق از لحاظ «مظهريت حقيقت» با يكديگر تفاوت داشته و هر يك مظهر حقيقت جداگانهاي است.
قرون وسطاييان به درستي گفتهاند كه «هنر بدون علم هيچ است». يعني هر هنري مسبوق به «علم» خاصي است. البته نبايد چنين تصور شود كه مراد از علم در اينجا علم مفهومي و انتزاعي است. اين علم را در دانشگاهها نميآموزند. مقصود از علم در اينجا، نحوي وقوع در «عالمي» خاص و به بيان ديگر «عالم داشتن» است. مسئلهي علم با «عالم» ارتباط دارد، زيرا عالم «مايعلمبه» است، يعني آنچه به توسط آن علم حاصل ميشود. به تعبيري، مراد از علم در اينجا همان حال حضور و نسبت بيواسطهي هنرمند است با عالمي كه در اثرش به ظهور ميآيد.
حال با توجه به اين مسئله است كه ميگوييم آن «علم» كه مبناي هنر در غرب است و نيز آن «عالم» كه در هنرهاي غربي ظهور ميكند با «علم» و «عالم» هنر در شرق تفاوت دارد. تنها با رعايت اين تفاوت اساسي در مظهريت اين دو سنخ هنر است كه ميتوان از انظار متفكران غرب در باب هنر استفاده كرد، والاّ تطبيق بيقيد و شرط آراء آنها بر هنر ما صرفاً نتيجهي بيتوجهي و بيقيدي و عدم آشنايي به حقيقت فلسفه و نظر فلسفي است.
اما وجه اينكه عرفا و حكماي ما نظر مستقل در هنر نكردهاند خود نكتهي دقيقي است. در عالم اسلام كلمهي «هنر» از اصطلاحات حكمي مسلمين نبوده است و از آن معاني چندي اراده شده است. از آن جمله است معناي «فنآزمودگي» كه معادل تخنه در زبان يوناني است و «صنعتگري» مثل وقتي كه اين كلمه را در اصطلاح «صنايع ادبي» به كار ميبريم. در اين صورت، معناي هنر:
شناسايي همهي قوانين عملي مربوط به شغل و فن و نيز معرفت امر توأم با ظرافت و ريزهكاري آن و نيز طريقهي اجراي امري طبق قوانين و قواعد آن است. همچنين به معناي مجموعهي اطلاعات و تجارب نيز آمده است.(31)
معناي ديگر هنر:
به كار بردن مهارت و فنآزمودگي است در جلوهي جمال به واسطهي تقليد يا ابتكار. به عبارت ديگر، وسيلهاي است كه بشر بدان عقيدهي خود را راجع به كمال بيان ميكند.(32)
در عالم اسلام در مقابل اين معاني، معناي ديگري براي «هنر» وجود دارد كه در اين بحث از اهميت خاص برخوردار است. اين معنا، با عرفان و حقيقت دين مناسبت دارد. مثلاً در ابيات زير:
گر در سرت هـواي وصال است حافـــظا
بايـــد كه خاك درگــه اهل هنــر شوي
كـمال حسن محبت ببين نــه نقص گنــاه
كه هر كه بيهــنر افتــد نظر به عيب كند
قلندران حقيــقت بــه نيمجــو نخــرند
قباي اطلس آنكس كه از هنر عاري است
عاشق و رند و نظربازم و ميگويم فــاش
تــا بداني كــه به چـندين هنر آراستهام
ادامه دارد ... |