آنچه مي خوانيد متن سخنراني دکتر محمد رضا بهشتي، استاد فلسفه و عضو هيات علمي دانشگاه تهران در موسسه مطالعات دين و اقتصاد است. دکتر بهشتي در اين سخنراني با توجه به آيات قرآن به مفهوم ايمان به مثابه دغدغه وجودي انسان پرداخته است.
«قلنا اهبطوا منها جميعا فاما ياتينکم مني هدي فمن تبع هداي فلاخوف عليهم و لاهم يحزنون» آيه خطاب به آدم و حوا و نسل بشر است و ترجمه آن چنين است: ما گفتيم فرو آييد از جايگاه خود (بهشت) به روي زمين. پس اگر از جانب من هدايتي براي شما آمد، آن کس که از هدايت من پيروي کند نه خوفي دارد و نه حزني.
اين آيه، با دو تعبيري که در آخر آن آمده است، اشاره به زندگي انسان و دغدغه وجودي بشر دارد. يک تعبير درباره حزن است. ابن مسکويه؛ کتابي به نام "تهذيب يا طهاره الاعراق" دارد که اولين کتاب اخلاق استدلالي در جهان اسلام است. معمولا کتب اخلاقي کتب تحليلي و استدلالي نيست و صرفا بيان مي کنند که چه چيزي خوب يا بد و چه چيزي ممدوح يا مذموم است. کتابهاي اخلاقي که جنبه تحليلي و استدلالي داشته باشد در سنت ما نادر است.
در اين کتاب تعريفي از "حزن" ارائه شده است: "الحزن الم نفساني، يعرض نعقد محبوب او فوات مطلوب" حزن يک الم نفساني است که به هنگام نبودن امري که دوست مي داريم يا از دست رفتن امري که مطلوب بوده است بر انسان عارض مي گردد.
يکي از اوصاف کساني که از هدايت خداوند پيروي مي کنند گفته مي شود که اينان محزون نمي شوند. اين آيه به طور ضمني انسان شناسي اسلام را بيان مي کند و به برخي لطايف و ظرايف وجودي انسان توجه کرده است.
تعبير ديگر درباره "خوف" است. ما معمولا در مواجهه با چيزي که به نحوي فائق بر ما است يا احساس مي کنيم که مقهور آن واقع شده ايم واژه خوف را به کار مي بريم. "ترس" در مقابل يک تهديد معين است، ما از چيزي مي ترسيم که بدانيم چيست؛ چيزي که ممکن است اتفاق بيفتد و هنوز محتوم هم نشده و به صورت ضرورت درنيامده است. وقتي چيزي ضروري شد، اتفاق خواهد افتاد. اتفاقا جايي که مطمئن مي شويم امر تهديدآميزي اتفاق خواهد افتاد و از حالت امکان بيرون آمده و در حال وقوع است "ترس" از ميان مي رود، چرا که ديگر اينجا جاي ترس نيست. "ترس" مادامي است که تهديدي هنوز در حال تعليق است و ممکن است به سمت وقوع تمايل پيدا کند.
پس "ترس" در مقابل يک تهديد معيني است که آن را مي شناسيم ولي هنوز وقوع آن وجود دارد و امکان وقوع پيدا نکرده است. اين احساس تهديد حالت دفعي نيز دارد و ناگهاني است و ما را فرامي گيرد؛ چيزي است که به ضميمه ما نفوذ مي کند و به نظر مي رسد مي خواهد ما را تحت اختيار خود درآورد.
گذشته از ترس، يک حالت ديگري نيز در درون انسان داريم که مي خواهيم بحث را به آن سمت هدايت نماييم و از آن به "دلهره" تعبير مي کنيم. "دلهره" وقتي به وجود مي آيد که براي شما آن چيزي که به نحوي از آن احساس تهديد مي کنيد نامعلوم باشد. وقتي مي گوييم امروز "دلهره" دارم. به اين معني است که يک نوع احساس ناآرامي و بي قراري و يک نوع احساس تهديد داريم اما نمي دانيم از چه ناحيه اي است و نمي توانيم آن را معين و عامل آن را مشخص کنيم.
انسان موجودي است که نسبت به وجود خود دلهره دارد؛ يک دغدغه وجودي دارد، يکي از فيلسوفان سده گذشته نزديک به ما که تا سه، چهار سال قبل از انقلاب زنده بود، مارتين هايدگر است. او به دنبال کيرکگور تلاش مي کند ما را با اين دلهره مواجه کند.
در ميان موجوداتي که ما مي شناسيم انسان موجودي است که نسبت به خود و نسبت به وجودش مساله دار است.
خاستگاه اين دغدغه چيست؟ اگر دقت کنيم اين دغدغه نقش بسيار تعيين کننده اي هم در زندگي انسان دارد و مي توان گفت موتور انسان در زندگي است؛ به اين معنا که آنچه انجام داده ايم يا مي دهيم نوعي تلاش براي رفع اين دغدغه است. تمامي فعاليت هايي که از صبح تا شب انجام مي دهيم، به نحوي از انحاء، براي رفع دغدغه وجودي انسان است. حتي آن کارهايي که فکر مي کنيم، ممکن است با نيازهاي اوليه جسمي ما مرتبط نباشد. علم اندوزي تا نگراني از جهان ناشناخته را به ايمني انس با آن مبدل کنيم يا توانمندي براي جهت دهي و مهار و بهره وري از آن را پيدا کنيم چون به اين وسيله يک دغدغه از ما رفع مي شود. اگر کتاب مي نويسيم به خاطر غلبه بر اين دغدغه است، چرا که مي خواهيم دريافت هاي خود يا دست کم نام خود را حفظ کنيم و حتي توليد نسل هم براي رفع اين دغدغه مي باشد، براي اين که انسان در نهاني ترين اعماق ضمير خود به چيزي وقوف دارد و آن اين که وجودش متناهي است.
او در زندگي مانوس خود به اين نتيجه مي رسد که متناهي است و محدوديت دارد. دغدغه او در واقع دغدغه تناهي است. البته اين تجربه لازم نيست حتما علمي يا عقلي باشد زيرا در بن وجود ما عميقا حضور دارد ولو اين که ما غالبا آن را نمي بينيم يا نمي خواهيم ببينيم. در بن تمامي تلاشها در زندگي در تنوع و اشکال گوناگون شان و همه عرصه هاي فردي و اجتماعي يک انگيزه وجود دارد و آن رفع همين دغدغه است. انسان عميقا درک کرده و به اين آگاهي رسيده که من متناهي هستم. اين زندگي که در آن سر برآورده ام و هستم، مي بينم که از جهات مختلف محدود است و تناهي بر آن حاکم است. با اين محدوديت زندگي در عرصه هاي مختلف مواجه مي شويم.
يکي از مواردي که همه ما بدون استثناء، فارغ از نوع نگرش ها به جهان و انسان، باور و تحليل مان با مساله تناهي روبه رو مي شويم، مساله مرگ است که همه با آن مواجه خواهيم شد.
سوره جمعه اشاره به همين واقعيت دارد: "بگو به درستي مرگي که از آن مي گريزيد شما را ملاقات خواهد کرد".
مساله بر سر مواجه شدن با تناهي در عرصه اين زندگي است. زندگي که ما به آن مانوس هستيم پيوند ما با، طبيعت، اشياء، جانداران، جامعه، دوستان؛ آشنايان، بستگان دور و نزديک يک گسست پيدا مي کند.
غيب، شهادت وانسان چند ساحتي
از بسياري از روايات استنباط مي شود بهشت و دوزخ چيزي نيست که صرفا متعلق به زمان ديگري بعد از زندگي معمولي و پايان کل دنيا باشد. بهشت و دوزخ افراد در همين زندگي در دو ساحت است.
همه ما درباره آن جواني شنيده ايم که در زمان پيامبر اکرم (ص) پيامبر با او مواجه مي شوند در حالي که چهره اش دگرگون بود. مي پرسند چه شده است. مي گويد: حال من حال کسي است که اکنون انسان هايي را که در بهشت متنعم هستند مي بينم و آنهايي که در دوزخ در عذابند را هم مي بينم و بعد مي گويند، آيا مي خواهيد کفشهاي آنها را از هم جدا کنم؟ و پيامبر به او مي گويند: سکوت اختيار کن، زيرا قرار نيست هر که را اسرار غيب آموختند، آن را آشکار کند. پس ما يک موجود تک ساحتي نيستيم بلکه نياز به يک وقوف، يک چشم گشودن داريم تا آنچه را که غيب است حاضر و آشکار ببينيم. ملامحسن فيض کاشاني کتابي دارد به نام "کلمات مکنونه". در آنجا مي گويد: برخي از عرفا مي گويند مردم اين عالم را عالم ظاهر مي دانند و عالم ديگر را عالم غيب؛ در حالي که در ميان عارفان هستند کساني که آن عالم را ظاهر مي بينند و آنچه من و شما ظاهر مي بينيم آن را غيب آن ظاهر مي دانند. پس براي آنها غيب و شهادت جاي خود را عوض کرده است. پس آن که در ظاهر عالم شهادت است مي شود عالم غيب و عالم غيب مي شود عالم شهادت. ما در پرده حجاب و غيبيم، نه اين که آن عالم غايب باشد
اين گسست براي ما سنگين است؛ پيوندهايي که ما خود را با آن تعريف کرده بوديم و حيات ما را شکل مي داد در يک لحظه برش مي خورد و قطع مي شود. اين مواجهه انسان با تناهي در عمق مساله مرگ آگاهي است.
پس اين واهمه نسبت به مرگ به عنوان نکته اي که در تناهي خوب آشکار مي شود نابه جا نيست. علي القاعده بايد همه انسان ها اين را داشته باشند، نمي توان با اين انس گرفت و بايد نامانوس باقي بماند. اگر عرصه زندگي را همين که هست با همين پيوندها، ببينيم قطعا آنچه که اين پيوندها را بر هم مي زند براي ما واهمه برانگيز است. انس گرفتن با چنين چيزي غيرطبيعي است ولي هم در مورد "حزن" و هم در مورد "خوف" مي بينيم و مي يابيم افرادي را که در مواجهه با چنين رويدادي آن را به نحو ديگري مي بينند. به عنوان نمونه اين جمله معروف از نهج البلاغه مولا علي (ع) را شنيده ايم که: "ان اقل يقولون حرص علي الملک و ان اسکت يقولون جزع من الموت " او گلايه مي کند که اگر من سخن بگويم مي گويند عجيب حريص بر زمامداري و قدرت طلب است و اگر ساکت بشوم مي گويند چقدر در برابر مرگ واهمه دارد. "هيهات، هيهات، لابن ابي طالب انس بالموت من الطفل بثدي امه" هرگز چنين نيست! فرزند ابي طالب مانوس تر است با مرگ از کودک شيرخواره به سينه مادرش.
مقايسه کنيم غالب ما انسان ها را که با مرگ به عنوان امري تلخ و ناپسند مواجهه مي شويم که به نحوي مجبور به رويارويي با آن هستيم. در اين تعبير از علي (ع). دو مواجهه کاملا متفاوت با يک پديده واحد ملاحظه مي کنيم.
در حالي که دليل اين مساله در آيه فوق آمده است: اگر کسي هدايت مرا پيروي کند از هيچ چيزي محزون نمي شود و از هيچ چيزي حتي مرگ نمي هراسد. البته اين وعده مشروط است: «اگر از هدايت من پيروي کند»! والا هيچ به ما وعده داده نشده است که هرگونه به زندگي نگاه کرديم و هرگونه عمل کرديم، از خوف و حزن رهايي پيدا کنيم شرط اين است که از هدايت پيروي کنيم. وگرنه هضم چنين سخني براي ما سخت است اما علي ع مي گويد: من نه تنها از مرگ نمي ترسم بلکه با آن مانوس هستم. چه دگرگوني بزرگي اتفاق افتاده و او چه چيزي را او مي بيند که ما نمي بينيم؟ پاسخ اين است که او در مرگ تناهي و معدوم شدن را نمي بيند. اين زندگي را يک برهه، يک مرحله از يک زندگي فراتر از اين مقطع زماني و دايره جغرافيايي، تاريخي و طبيعي خاص مي بيند. بنابراين، مواجه شدن با آن براي او ترس آور نيست.
اگر از هر جايي که براي ما اطمينان آور باشد از ما بپرسند که مگر تمام اين تلاشها را نمي کني که به نحوي بر تناهي خود غلبه کني؟ مگر نمي خواهي جاودانه باشي؟ مطمئن باشيد که هستيد. مگر تمام اين کوشش ها در جهت بودن نيست؟ تو هستي! اگر از يک ناحيه ما چنين اطميناني را مي يافتيم، به نظر شما بسياري از کارهايي که انجام مي دهيم شکل، رنگ و جهت ديگري پيدا نمي کرد؟ اگر با تحليل دقيق دنبال کنيم که چقدر تناهي در کارهايي که ما انجام مي دهيم تاثير دارد و فرض کنيم به ما بگويند که هستيم و اين سخن براي ما اطمينان آور هم باشد. چه مي شود؟ مقصودم از اطمينان، چيزي فراتر از علم است؛ يک باور عميق تعيين کننده! اينها دو چيز متفاوتند. به آيه هاي اول سوره بقره توجه کنيم: اين کتاب هدايت کننده متقين است يعني کساني که به غيب ايمان دارند. اينجا نقطه افتراق انسان هاست. انسان هايي که زندگي را تک ساحتي مي بينند و انسان هايي که فراتر از اين ساحت ديگري را مي بينيد که به چشم مرئي و ظاهري ديده نمي شود، آن هم به گونه اي که براي آنها اطمينان آور است.
ممکن است من خيلي چيزها را بدانم. ولي بين دانستن و اين باور خيلي فاصله است. به همين دليل مکرر در آيات قرآن اين تعبير عجيب آمده است که «يا ايها الذين آمنوا، آمنوا...» مي گويد: اي کساني که ايمان آورده ايد، ايمان بياوريد! پس معلوم مي شود، هر ايماني تازه به معني باور عميق نيست. بگذريم که ممکن است ما حتي وارد مرحله ايمان هم نشده باشيم. قرآن خطاب به اعراب باديه نشين که مي گفتند: «ما ايمان آورده ايم» چنين مي گويد: «وقامت الاعراب آمنا قل لم تومنوا، و ليکن قولوا اسلمنا و لما يدخل الايمان في قلوبکم» اي پيامبر به آنان بگو که شما اسلام آورده ايد اما هنوز ايمان در دلهاي شما داخل هم نشده است.
پس ممکن است ما در مرحله اسلام باشيم و به مرحله ايمان هم نرسيده باشيم.
حال گفتيم که برخي انسان ها در زمره «الذين يومنون بالغيب» هستند؛ کساني که يک ساحتي در اين زندگي حرکت نمي کنند و از زندگي برداشتي فراتر از برداشت معمول ما دارند البته در زندگي همه ما لحظاتي پيش مي آيد که يک دفعه امر نامتناهي خود را نشان مي دهد و يکجا با آن مواجه مي شويم گرچه ممکن است بسياري از ما در سپهر آسمان زندگي مان از اين لحظات پيش بيايد. اما نگاهمان به آسمان زندگي مان نباشد.
به نظر من اگر از تدليس ابليس سخن مي گويند اين تدليس از اين بالاتر نيست که من و شما يک چيز را که داريم فکر کنيم که نداريم و تمام تلاش خود را به کار مي بنديم تا آن را به دست آوريم. ما در حقيقت متناهي نيستيم؛ اما به گمان اين که متناهي هستيم اين همه تلاش کنيم! چه اشتباه بزرگي! چه سرابي در زندگي ما! آدم تشنه در بيابان سوزان نگاه مي کند و مي بيند که در آن دوردست ها آب است، تلاش مي کند و خود را به آنجا مي رساند، مي بيند سراب است و از اين سراب به آن سراب مي رود و مي رسد به جايي که فرصت تمام مي شود. ما در زندگي توشه اي برچينيم و کاري بکنيم براي مسير جاودانه اي که در پيش داريم. اما جز حسرت از اين سراب به آن سراب دويدن و به آب نرسيدن نصيبمان نشده است. به همين دليل روز قيامت را روز حسرت و روز تغابن هم ناميده اند.
اين در حالي است که همه ما اين طرز نگاه را در دسترس داريم اما از آن استفاده نمي کنيم. به ما وعده داده شده که ايمان پيدا کنيد اين افق باز مي شود.
به نظرم مي رسد در کنار تلاش براي انواع و اقسام کارها در زندگي فرصتي را براي مواجهه با خود بگذاريم همه چيز در زندگي ما هست. غير از خود ما، و فريادي بايد از درون بلند شود که پس خودم کجا هستم؟