*خوب است در ابتدا تعريفي از فلسفه دين ارائه دهيد تا مقدمه اي براي ورود به سؤال هاي بعدي باشد.
فلسفه دين شاخه اي از فلسفه است كه به آن« فلسفه مضاف» مي گويند. در ميان فيلسوفان درباره تعريف فلسفه دين بحث است. به نظر بنده وقتي به كتاب هايي كه تحت عنوان « فلسفه دين»تدوين شده است مراجعه مي كنيم، در ميان آنها به مطالبي برمي خوريم كه هيچ ربطي به تعريف هاي ارائه شده از «فلسفه دين» ندارد. پس به نظر بنده شروع كردن با تعريف اين رشته خيلي روشن كننده نيست؛ چون تعريف خوب و جمع و جوري از فلسفه دين نداريم كه شامل مهم ترين آثاري باشد كه در گذشته چاپ شده است. اگر به آثاري كه با عنوان «فلسفه دين» مشهورند نگاهي بيندازيم، مي بينيم كه قبل از هگل اصلاً هيچ كتابي تحت اين عنوان نبود. هگل در استفاده از اصطلاح «فلسفه دين» منظور خاصي داشت كه اشاره به همان ايده آليسم مطلق در فلسفه خودش بود. بعدها (از نيمه آخر قرن نوزدهم و نيمه قرن بيستم) تقريباً جا افتاد كه وقتي درباره فلسفه دين سخن مي گويند معمولاً منظورشان مكتب هگل است؛ يعني آن چيزي كه هگلي ها درباره دين مي گفتند.
در اين جا مايلم كتاب خيلي مهم و جالبي را معرفي كنم به نام New Essay in philosophical Theology (مقاله هاي جديد در الهيأت فلسفي). اين كتاب مجموعه مقالاتي است به قلم آنتوني فلو (Anthony Flew) و السديرمك اينتاير (Alsadair Mac Intyre) كه در سال ۱۹۵۵ چاپ شده است.نكته جالب براي بحث درباره سؤال شما پيش گفتار اين كتاب است: «ما در انتخاب عنوان براي اين كتاب از اصطلاح جديد استفاده كرديم، ولي نه به اين دليل كه مقاله هاي اين مجموعه براي اولين بار چاپ شده است، كه اكثر آنها قبلاً در برخي مجلات چاپ شده بودند، بلكه فقط به اين دليل كه در اين چند سال اخير، يعني قبل از ۱۹۵۵، سعي كرديم روش هاي فلسفي تازه اي براي كار در موضوع هايي كه در الهيأت مطرح شده پيدا كنيم».در مقدمه اين كتاب گفته شده كه اين احتمالاً اولين بار است كه در يك كتاب، براي بحث درباره موضوعات الهيأتي، از روش جديدي در فلسفه استفاده مي شود.مؤلفان اين كتاب در آغاز مي خواستند از عبارت «فلسفه دين» براي عنوان آن استفاده كنند، چرا كه كتاب شبيه فلسفه تاريخ، فلسفه علم و،در واقع، فلسفه مضاف است، و همان طور كه تاريخ و علم ارتباط دارد به فكر و عمل كساني كه قلمرو كارشان فلسفه تاريخ و فلسفه علمي است، فلسفه دين هم به فكر و عمل مذهبي مربوط مي شود، اما به اين دليل كه هگلي ها از اين عنوان استفاده كردند، آنان تصميم گرفتند به جاي «فلسفه دين» از اصطلاح philosophical theology استفاده كنند. اين به نظر بنده در فهم فلسفه دين خيلي كليدي است. بعد از چاپ اين كتاب، ديگران به اين موضوع توجه كردند و آن را گسترش بيشتري دادند. عده اي هم گفتند هگلي ها خيلي طرفدار ندارند، پس ما مي توانيم از اين عنوان استفاده كنيم؛چرا كه به نظر آنها مسائلي در الهيأت مطرح مي شد كه نمي توانستند به روش الهيأت به آنها جواب بدهند و بايد از روش فلسفي مخصوصاً از روش فلسفه جديد استفاده مي كردند.
پس مي بينيم بيشتر كتاب هايي كه تحت عنوان «فلسفه دين» چاپ شدند، گرايش هايي به فلسفه تحليلي دارند. اين عنوان« فلسفه دين» يك جنگ است بين اروپايي هاي آلماني و فرانسوي زبان و اروپايي هاي انگليسي زبان. هر دو مي خواهند از اين عنوان استفاده بكنند. زماني بود كه هگلي ها از اين عنوان استفاده كردند و معتقدان به فلسفه تحليلي مي ترسيدند كه از آن استفاده كنند؛ چون از فلسفه هگلي بدشان مي آمد يا به اين دليل كه مي خواستند كه در فلسفه كار ديگري انجام بدهند. ولي هگل مي خواست برنامه اي مدون براي فلسفه مرتب كند. آن طور كه در اين كتاب و «كتاب فلسفه دين تحليلي» مطرح مي شود بحث اين نيست كه پيش فرض هاي فلسفي قبل از ما چيست تا برسيم به موضوعاتي كه در دين وجود دارد؟
اين جا خيلي از دوستان تصور مي كنند كه در فلسفه دين ما مي خواهيم از يك روش كاملاً عقلي استفاده بكنيم كه اصلاً هيچ ربطي به كار نقلي ندارد؛ يعني گمان مي كنند نمي خواهيم از داخل دين بپرسيم، بلكه فقط راجع به چيزهاي كلي كه مي تواند عقل را اثبات كند (مثل وجود خدا). سوال مي كنيم. خوب، هر كسي حق دارد تعريف خودش را از فلسفه دين داشته باشد و شايد هم مفيد باشد، ولي مجموعه آثاري كه در پنجاه سال اخير تحت عنوان «فلسفه دين» چاپ شده اند، اين تعريف را درست نمي دانند. اكثر كتاب هايي كه در اين موضوع چاپ شده اند، نه همه آنها، گرايش فلسفه تحليلي دارد و از چيزهايي كه در خود دين هست؛ استفاده مي كنند. مثلاً بعضي از مسيحيان، مسائل مربوط به تثليث را مطرح مي كنند، ولي چون در روش آنها از فلسفه تحليلي و منطق جديدخيلي استفاده مي شود، اين نوع آثار را تحت عنوان فلسفه دين چاپ مي كنند.
* در صورتي كه مستقيماً به فلسفه دين هم مربوط نيست.
حرف بنده اين بود كه ما نمي دانيم فلسفه دين چيست و اگر ملاك براي تعريف فلسفه دين را فقط آثار چاپ شده تحت اين عنوان بدانيم، معلوم مي شود كه تعريف هاي مرسوم اشتباه است و فلسفه دين چيز ديگري است. با مراجعه به آثار چاپ شده تحت عنوان فلسفه دين مي فهميم كه در حقيقت در آنها از روش فلسفي براي تحليل موضوعات و مربوط به دين استفاده شده است.
* اشاره كرديد كه غالبا» با روش فلسفه تحليلي درباره فلسفه دين بحث مي شود و اين بيشتر در جهان انگليسي زبان اتفاق مي افتد. اما ما درفلسفه قاره اي continental philosophy مي بينيم كه آنها هم فلسفه هاي ديني دارند.
آنها هم فلسفه ديني دارند، ولي بعداً آمد. در اين جنگ، گام اول را هگل برداشت. او اولين كسي بود كه پرچم فلسفه دين را بر داشت. بعد تحليلي ها اين پرچم را از او گرفتند و گفتند ما هم فلسفه ديني داريم.در اين سال ها هرچيزي كه در موضوع فلسفه دين چاپ مي شد، با نگرش فلسفه تحليلي بود. ولي در زمان هاي بعد مي بينيم كه هرمنوتيست ها، پست مدرن ها و فيلسوفان آلمان و فرانسه و ايتاليا هم گفتند كه ما هم در اين موضوعات حرف داريم پس ما هم يك فلسفه دين مطرح مي كنيم، ولي مطالبي كه ذيل عنوان «فلسفه دين» آمد، همان موضوع ها در ذيل عنوان «فلسفه دين تحليلي» مطرح شدند؛ مثلاً اين مباحث كه: تعريف دين چيست؟ا نقش استدلال در دين چيست؟ آيا ما مي توانيم وجود خدا را اثبات يا توجيه كنيم يا بگوييم كه عاقلانه است؟ اين مسائل وقتي پيش آمد كه فيلسوفان تحليلي به مباحث ديني توجه كردند و مكاتب ديگر هم كار خودشان را به اين مجموعه اضافه كردند. پس چيزي الان تحت عنوان «فلسفه دين» داريم، مخلوطي است از مكاتب و روش هاي مختلف. نقطه مشترك بين آنها اين است كه همه آنها سعي مي كنند در موضوعات مربوط به الاهيأت از روش فلسفي استفاده بكنند.
* تفاوت روش هاي فلسفه تحليلي و قاره اي در چيست؟
اين اشكال وجود دارد كه وقتي درباره فلسفه دين صحبت مي كنيم از عنوان «فلسفه تحليلي» به صورت هاي مختلفي استفاده مي شود. گاهي اوقات معناي خاصي از آن را در نظر دارند كه اشاره دارد به يك نوع مكتب فلسفي كه در در دهه ۱۹۵۰ تا ۱۹۶۰ در آكسفوردفعال بود.
آنها خيلي تحت تأثير ويتگنشتاين بودند ومعتقد بودند كه همه مسائل فلسفي را مي توانند حل كنند، اگر تحليل زباني را مبناي اين مسائل بدانيم. ولي بعدها فيلسوفان انگليسي زبان از عنوان «فلسفه تحليلي» استفاده كردند. بيشتر آنها اصلاً مكتب آكسفورد را قبول نكردند و ويتگنشتايني هم نبودند.
* خود ويتگنشتاين هم به عقيده اوليه خود پايبند نماند.
همين طور است. پوزيتويست ها بعداً شروع كردند به انگليسي نوشتن و آنها اصلاً هيچ كاري با فلسفه تحليلي به اين معناي خاص نداشتند، ولي با يك معناي عام تر. اين مبناي عام بيشتر مقابل فلسفه قاره اي است. اين كتاب كه به مقدمه آن اشاره كردم، شكاف بين فلسفه قاره اي و فلسفه تحليلي را خيلي خوب توضيح مي دهد. كتاب ديگري هم درباره كارپف و هايدگر تأليف شده كه بحثي است درباره اين كه چطور در دهه ۱۹۲۰ كارپف و هايدگر و مكاتبشان كاملاً از هم جدا شد و هريك نفوذ خود را داشت. كساني كه به فلسفه اگزيستانس علاقه داشتند و تحت نفوذ اين نوع فكر بودند،« به فيلسوفان قاره اي» مشهور شدند و در اين نام گذاري تفاوتي نمي كرد كه در آمريكا باشند يا انگليس. همين طور كساني كه بيشتر دنبال بحث هايي كه پوزيتويست ها شروع كردند بودند، به« فيلسوفان تحليلي» معروف شدند. حتي اگر اين افراد در اروپا يا جاهاي ديگر بودند. عنوانش خيلي جالب نيست ولي اين طور جا افتاد.
* آيا امكان دارد با روش تحليلي به فلسفه دين عام، كه حداقل در اديان ابراهيمي كاربرد دارد، رسيد؟
امكان هميشه هست، ولي كسي بايد كار بكند. اين الهيأت بين اديان چيز خيلي تازه اي است و كساني كه در اين قلمرو كار كردند بيشتر تحت تأثيرتيليخ و بعضي از متفكران كاتوليك ديگربوده اند.كساني مثل آكستون و پلانتينگا و كساني كه در فلسفه دين مشهورند، توجه چنداني به الهيأت بين الاديان نداشته اند.
* بعضي از فيلسوفان دين مدعي اند كه مباحث مربوط به فلسفه دين مي توانند بي طرفانه طرح شوند. آيا چنين چيزي ممكن است و تا به حال اتفاق افتاده است؟
فكر مي كنم كه چنين چيزي ممكن نباشد. هميشه مي بينيم كساني درباره اين چيزها بحث مي كنند، تربيتشان در كارهاي علمي شان نفوذ دارد؛ مثلاً «جان هيك» كه پلوراليزم را مطرح مي كند، از يك جهت مي توانيم بگوييم ايشان مي خواهد يك الهيأت بي طرفانه تأسيس كند، ولي فكرش خيلي مربوط است به پروتستانتيزمي كه به آن اعتقاد دارد و نهضت ليبراليسم تا اندازه اي در پروتستانتيزم است. بنده فكر مي كنم ما نمي توانيم حرف هيك را خوب درك بكنيم مگر اين كه آن رادر زمينه فرقه خودش يا در پروتستانتيزم خودش درك كنيم كه اين نهضت فكري از كجا آمده.
* از سخن شما اين طور برداشت مي كنم كه اين فلسفه دين معطوف به مسيحيت است و فعلا» براي ما ممكن نيست كه از اين فلسفه دين با توجه به مباني اسلام بحث كنيم.
چرا ممكن نيست؟ آيا فقط به اين دليل كه منشأ اين جريان مسيحيت است ما نمي توانيم از آن استفاده كنيم؟ مخصوصاً با توجه به اين كه مسيحيت و اسلام نقاط مشترك بسياري دارند. به نظر من فقط بايد احتياط داشته باشيد. نبايد خود را داخل اين جريان پرتاب كنيم و بگوييم اين يك چيز آماده اي است و ما مي توانيم از آن استفاده كنيم؛ نه، بايد توجه داشته باشيم كه نويسنده گان و فيلسوفان، پيش فرضي مربوط به دين خودشان دارند و ما اگر مي خواهيم از آن استفاده بكنيم، بايد خودمان آن را نقد كنيم و ببينيم مي توانيم از آن استفاده بكنيم يا نه.
* آيا فلسفه دين اسلامي داريم، نه به عنوان بعريف، بلكه به عنوان چيزي كه تحقق يافته باشد.
براي بحث كردن درباره مسائلي كه در دين پيش مي آيد غربيان از روش فلسفي استفاده كردند. آيا در جهان اسلام اين اتفاق نيفتاد؟ از يك جهت مي توانيم بگوييم كه تمام سنت فلسفه اسلامي، فلسفه دين است؛ چون براي تحقيقات درباره مسائلي كه در دين پيش مي آيد از روش فلسفي استفاده مي كنند.
* در مسيحيت هم چنين چيزي وجود داشته است.
بله. اين درست است و به همين دليل مثلاً كتاب «فلسفه دين» پويمنت كه كتاب درسي در دانشگاه هاي مختلف است با مقالاتي از آكويناس هيوم، كانت و لايب نيتس آغاز مي شود.
اين يعني چه؟ فيلسوفان تحليلي به تاريخ خودشان برگشتند و گفتند اين حرف در تاريخ در آثار آكويناس و هيوم و ديگران هم، كه از روش فلسفي براي مطرح كردن موضوعات الهيأتي استفاده كردند، سابقه دارد. پس اگر آنها مي توانند اين كار را بكنند، ما هم مي توانيم. چرا نمي توانيم بگوييم ملاصدرا و ابن سينا هم فلسفه دين دارد؟
* با اين وجود، تمايز ميان فلسفه و فلسفه دين مبهم مي شود.
بله. خيلي مبهم مي شود.
* حتي تمايز فلسفه دين با بعضي فلسفه هاي ديگر؟
بله بحث درباره وجود مطلق و تقسيم موجودات به جوهر و عرض، فلسفه دين نيست؛چون در اين حوزه بحث مربوط به دين پيش نمي آيد. ولي اگر راجع به واجب الوجود بحث كنيم، اين فلسفه دين است؛ چون اين موضوعي است كه در دين پيش مي آيد. تقسيم بندي تامّي درباره بحث ما وجود ندارد تا بتوانيم موضوعات فلسفه متافيزيك يا هستي شناسي را از فلسفه دين جدا كنيم، بلكه كاملاً تداخل دارند.
* در اين صورت فرق فلسفه دين با الهيأت طبيعي يا مدافعه ديني چيست؟
فرق آنها در روش است. وقتي براي دفاع از دين، از روش فلسفي استفاده مي كنند اين هم فلسفه دين است. اگر مي خواهيم بدانيم فلسفه دين چيست، مي توانيم به كتاب هايي كه با عنوان «فلسفه دين» چاپ شده اند مراجعه كنيم و ببينيم آيا مي توانيم چيز مشتركي در آنها پيدا كنيم يا نه؟ اگر از اين ملاك استفاده كنيم، دفاع از دين هم فلسفه دين است؛ چون خيلي كتاب ها در موضوع فلسفه دين مي خواهند همين كار را بكنند. بيشتر كتاب هاي «سويين برن» اين طور هستند. ايشان مي خواهد از ديدگاه خودش دفاع بكندو اصلاً نمي خواهد نگاه بي طرفانه داشته باشد. كتاب «فلسفه دين» ايشان اصلاً بي طرفانه نيست. او در هر فصل به نتيجه اي مي رسد كه بيانگر ديدگاه اوست. او به عنوان يك پروتستان ديدگاه خاصي دراين رشته دارد. ايشان در بحث درباره مسأله شرور،طوري وارد بحث مي شود كه گويا مسأله شر فقط اشكال جديدي بر دين است. ايشان مي خواهد به گونه اي به اين اشكال جواب بدهد، اگر چه ظاهرش اين است كه مي خواهيم درباره بك مسأله ديني بحث فلسفي كنيم. در حقيقت ايشان در اين جا دفاع از دين خودش مي كند. او اصلاً بي طرف نيست.
مثال ديگر مهم ترين مجله فلسفه دين در غرب امروز است با نام Faith and philosophy. اين نوع كتاب ها مي گويند ما مسيحياني هستيم كه مي خواهيم ببينيم چطور مي توانيم از روش فلسفي براي بررسي مطالب مربوط به اعتقادات خودمان استفاده كنيم. آنها اصلا» بي طرف نيستند.
* ايان باربور در كتاب Religion in uh age of science بيان مي كند كه علم جديد بعد از رنسانس در جهان مسيحيت مي توانست راحت باشد؛ يعني مسيحيت خيلي مجال داد و هيچ مخالفت و ردّي نسبت به اين علم جديد نداشت. آيا فلسفه دين هم همين طور است؛ يعني شايد فلسفه دين مسيحي موجود با مسيحيت خيلي همراه تر است. آيااين درست است؟
يعني در فلسفه دين كسي پيدا مي شود كه علم جديد را رد بكند؟
* باربور مي گويد كه اصلاً رنسانس در جهان مسيحيت اتفاق افتاد و اگر در شرق بود ممكن بود سرنوشت ديگري داشته باشد. اين فلسفه دين هم با اين كيفيت در مسيحيت اتفاق افتاده و مسيحيت با اين علم خيلي همراهي مي كند،واگر در شرق بود ممكن بود ما يك فلسفه دين ديگري داشته باشيم. مثلاً پلوراليسم به اين مطلب مي پردازد كه اين فلسفه دين در مورد تثليث، شخصي بودن دين و اين نوع مطالب بحث مي كند و اگر اين موضوعات در علوم اسلامي بحث شود،ممكن است سرنوشت ديگري داشته باشد. اگر با توجه به چيزي كه الان فلسفه دين است، به اسلام، مخصوصاً به مذهب تشيع،نگاه كنيم، مسائل جديدي در فلسفه دين مطرح مي شود كه تا به حال مطرح نشده است. مسائلي كه مي تواند در فلسفه دين با ديدگاه شيعي مطرح شود چيست. آيا مي توان مسائلي از قبيل امامت و حكومت را مطرح كرد؟
بله. حتي مفهوم نبوت كه در اسلام است فرق دارد با آن چيزي كه در دين مسيحي مطرح است. يك بحث فلسفي درباره نبوت مي تواند در فلسفه دين، طوري مطرح شود كه از سوي مسيحيان به اين صورت مطرح نمي شود. اين سرنوشت فلسفه دين در دست هر كسي است كه درباب آن كاركندوكاراو باصاحبان اديان ديگر متفاوت خواهد بود.
* دراين صورت جهان تشيع و جهان اسلام خيلي نبايد بر روي مسائل فلسفه ديني، كه برخاسته از ديدگاه تثليثي يا ديدگاه مسيحي است، بحث كند؛ چون اين به معناي آوردن يك مسأله است در جايگاهي كه مربوط به آن نيست.
بله، ولي از يك جهت خيلي چيزها بين مسيحيت و اسلام مشترك است و از اين جهت مي تواند خيلي بحث هاي مشترك داشته باشند. به نظر من اين يك فرصت بسيار خوب براي گفت وگوي بين اديان است، ولي با اين همه بايد توجه داشته باشيم كه بحث هاي جدا هم داشته باشيم؛ مباحثي مثل تثليث و امامت. به نظر بنده بد نيست كه مسلمانان هم در موضوع تثليث كار كنند. و شايد در آينده ما هم بتوانيم مسيحياني را براي بحث درباره امامت جذب كنيم.
* درباره فيلسوفان دين ايراني هم صحبت كنيم، اگر بتوانيم لقب فيلسوف دين را به اين گروه بدهيم. اين گروه مي خواهند مباني فلسفه دين ومحتويات وواقعيت ديني اسلام را كاملاً بازسازي كنند ؛كساني مثل دكتر سروش و اقبال.
پروژه دكتر سروش ديگر چيست ؟ بعضي روشنفكرها مي خواهند به فكر مذهبي صورت نهضت بدهند و از ابزار فلسفي در اين پروژه استفاده بكنند.تز دكتر سروش نقصهاي جدي معرفت شناسانه دارد كه در بعضي نقدها به آن اشاره شده است. اين به نظر بنده فلسفه دين نيست. پروژه اقبال هم ايدئولوژيكي است كه به فلسفه دين هم ارتباط دارد. اما فلسفه دين مي خواهد از يك روش فلسفي استفاده بكند براي تحقيقات درباره بعضي مسائل الهيأتي.اما آنها مي خواهند ايدئولوژي ايجاد بكنند.
* فلسفه دين يك پروژه است و براي ما، يعني كسي كه در گام اول آن است، پروژه اي تعريف نشده است؛ چون يك پروژه فكري است. ما نمي دانيم نتيجه اين روش كه به كار مي بريم چيست. اما در بحث ديني نتيجه ما كاملاً مشخص است. مثلاً وقتي به عنوان مسلمان بحث
مي كنيم، مي دانيم كه اعتقادات ما توحيد، معاد ويا نبوت است. اما در فلسفه دين، به تبع خود فلسفه، نتيجه براي ما نامعلوم است.
چرا براي بنده كاملاً معلوم است.
* مگر فلسفه ورزيدن يك روش آزاد نيست.
چرا هست.
* يعني شما هر موقع كه كار فلسفي مي كنيد، نتيجه فكر برايتان معلوم است؟
بله.
* چطور؟
چون مي دانم از اول مي خواهم از اصول دين دفاع بكنم، و همين مسأله براي فكر ما چارچوبي ايجاد مي كند. ولي من مي خواهم در اين چارچوب از روش فلسفي استفاده كنيم. كاملاً آزاد هم هست. ديگراني كه اين كار را مي كنند، در اين چارچوب كار نمي كنند. آنها مي خواهند به نتيجه ديگري برسند.
* آيا اين يك حالت پاراداكسيكال نيست؟
هيچ پاراداكسي در كار نيست.
* شما مي گوييد كه من مي خواهم بحث فلسفي كنم. از آن طرف هم مي خواهيد ديني بحث كنيد. دين دگم هاي مشخصي دارد. از طرف ديگر فلسفه يكي از اصولش ساختارشكني است.
چه كسي گفته كه يكي از اصول فلسفه ساختارشكني است. اين را قبول نمي كنم.
* خوب، پس بايد تعريف را مقداري تغيير بدهيم. نتيجه بحث فلسفي ازآغاز مشخص نيست، اما نتيجه بحث ديني مشخص است. اين را چه طور با هم جمع مي كنيد؟ يعني آيا ممكن است در فلسفه دين راجع به خدا صحبت كنيد اما نتيجه به انكار خدا بينجامد؟ آيا در فلسفه دين اين اتفاق مي افتد؟
نه، نمي شود. ببينيد وقتي درباره فلسفه يا فلسفه دين بحث مي كنيم بايدبفهميم كه چه چيزي اتفاق مي افتد. ما به طور عام بحث مي كنيم. كساني كه در فلسفه دين بحث مي كنند مي توانند ملحد باشند(ملحدهايي كه دين را دوست دارنديا آن را دوست ندارند). همچنين ممكن است بودايي، لاادري، مسلمان و يا مسيحي باشندو كار خودشان را انجام دهند. خوب، بنده هم در ميان آنها هستم؛ من هم يك خط خاصي دارم، من از اول مي دانم كه نتيجه فلسفه دين بنده چه مي شود؛ چون من مي خواهم از اين روش فلسفي استفاده بكنم در خدمت اسلام. در مدرسه كاتوليك هميشه به ما مي گفتند كه فلسفه كنيز الهيأت است.
* در اين جا فيلسوف دين به متكلم تبديل نمي شود؟
چرا تبديل بشود؟
* شما در آغاز گفت و گو ميان اين دو فرقي گذاشتيد.
بله. فرقي در روش. ولي وقتي ما مي خواهيم كار در حوزه فلسفه دين انجام دهيم، بايد از روش فلسفي استفاده كنيم براي مطرح كردن اين مسائل. ولي گاهي اوقات مي بينيم متكلمين همين مسائل را بر اساس نقل هم مطرح كردند. گاهي اوقات در يك مقاله مي بينيم كه اين كار را انجام مي د هند؛ يعني در مقاله اي كه در آن از روش فلسفي استفاده مي شده است، در يك قسمت دليل نقلي هم آورده اند به عنوان تأييد؛ مثلاً درباره قدرت مطلق خدا خيلي بحث است در اين كه قدرت مطلق خدا چيست و چطور بايد آن را تفسير كنيم. بعضي از فيلسوفان دين مي گويند تفاسير آكويناس و ديگران در قرون وسطي از اين موضوع اشتباه بوده است و به جاي آن آنها يك نظريه ديگري مطرح مي كنند. بعد مي گويند نظري كه ما مطرح كرديم با آن چيزي كه در كتاب پيدا مي كنيم سازگار تر است. پس اين يك نوع دليل تأييد كننده است فقط براي آنها كه اين كتاب را قبول مي كنند و مي گويند كه حداقل در اين قسمت تحريفي صورت نگرفته است. بنابراين استدلال كلامي و فلسفي در يك موضوع مي توانند يكديگر را تأييد بكنند. در اين حالت ما از همان اول نتيجه را در ذهن داريم. اين يك پندار خيلي رمانتيك است كه كسي فكر كند ما در هوا شنا مي كنيم و ابر ما را راهنمايي مي كند تا به حقيقت برسيم.
* اين بحث اتفاق افتاده است؛ از جمله « پل ريكور» مي گويد در فرم ديسكور وقتي كه سخن مي گوييم، در همان حال داريم به حقيقت جديدي مي رسيم.
بله. اين هميشه اتفاق مي افتد، حتي وقتي كه ما هدف مشخصي داريم. فرض كنيد من از اول مي خواهم از وجود خدا دفاع كنم. يعني مي دانم از چه چيزي مي خواهم دفاع بكنم، ولي وقتي به استدلال هايم نگاه مي كنم، گاهي مي بينيم كه چيز جديدي برايم پيش مي آيد؛ يعني قبل از اين نمي دانستم چطور بايد از ديدگاه خودم دفاع كنم و در آن حالت يك نظريه جديد پيش مي آيد. اين هميشه اتفاق مي افتد.
* نكته من هم همين بود؛ يعني شما وقتي كه در مورد مفهوم خداآغاز به تفكر مي كنيد، ممكن است كه به يك فهم تازه و يك حقيقت جديد برسيد.
ببينيد بنده گفتم كه اصول دين فقط به ما چارچوب مي دهد كه با توجه به آن ما نمي توانيم از اول تعيين كنيم كه تا كجا مي رسيم،ولي مي توانيم بدانيم كه نتيجه ما از اول در همين چارچوب است.
* يكي از سؤالات فلسفه دين، خود مسأله دين است: معقول بودن دين، نياز به دين. شما با اين تلقي در اين مورد چگونه بحث مي كنيد؟ در اين جا كه دين به ما چارچوب نمي دهد.
چرا چارچوب مي دهد.
* نه؛ ما داريم به سمت خود دين حركت كنيم.
بله. به نظر بنده دين هم مي تواند به آن كمك بكند.
* يعني دين نه به عنوان دين، بلكه به عنوان اين كه مباحث عقلي هم دارد.
به اين معنا بله. مثلاً مي بينيم كه در قرآن چندين بار مي گويند: «أفلا تعقلون»؛ اين يعني چه؟ اين كه در قرآن اين تركيب، آن قدر زياد تكرار مي شود،به اين معنا است كه يك نوع تفكر خاص در قرآن در مورد «تعقل» وجود دارد. اين «تعقل» كه مورد بحث قرآن است چيست؟ آن مي تواند مرا راهنمايي كند؛ يعني وقتي كه تحت تأثير آيات قرآن چيزي به ذهنم مي رسد درباره «تعقل»، نشان مي دهد كه «دين» هم فكر خاصي درباره «تعقل» دارد كه با نگرش هاي غير ديني متفاوت است.