● به نام خدا - امروز ، شنبه 9 مرداد 1389 - كاربران برخط: 659   باشگاه را خانه خود بسازيد   در سایت عضو شوید   نام کاربری   کلمه عبور  


  
  
    
زندگی سراسر رنج است
ارسال صفحه براي دوستان اظهار نظر امتياز به صفحه چاپ


پرونده زندگی و آثار مصطفی مستور، قرار بود در شماره پیش کار شود، اما دوست داشتیم در این پرونده حتما گفت‎وگویی هم با او باشد. در آن زمان به هر دلیل مستور تمایلی به گفت‎وگو نداشت و آن را موکول به زمانی دیگر ميكرد وما هم ترجیح دادیم پرونده را تا آن زمان به تاخير بيندازيم.

اما حالا که فرصت آن فراهم شد؛ مستور در تهران نبود و ما هم نمی‎توانستیم برای این گفت‎وگو منتظر سفر او به تهران در آینده نزدیکی که قولش را می‎داد، باشیم. ترجیح دادیم گفت‎وگو از همان راه دور باشد، مثلا از طریق ایمیل. اما مستور اعتقاد ویژه‎ای روی زنده بودن گفت‎وگو داشت. ترجیح دادیم با تلفن این گفت‎وگو برگزار شود که برای من تجربه تازه‎ای بود؛ این‎که گفت‎وگویی مفصل و با کسی داشته باشم که نمی‎توانم او را ببینم.

وقتی طرف روبه‎روی تو نشسته، همین که نگاهت به چشمان او می‎افتد، احساس نزدیکی می‎کنی که کار را راحت‎ تر می‎کند. اما در این گفت‎وگو این اتفاق با حزنی که صدای مستور داشت، حاصل شد؛ صدایی که گویی تمام رنجی را که صاحبش بر دوش دارد با خود همراه دارد؛ رنجی که برای خودت هم آشناست و اتفاقا این خصیصه خود آثار مستور هم هست.

نکته دیگری که در این مصاحبه برای من تازگی داشت انسجام ذهن او مقابل بود. مستور چنان سخن می‎گفت که انگار همه‎چیز را از قبل دسته‎بندی شده در ذهن آماده دارد و همین باعث می‎شد برخلاف دیگر مصاحبههایم، تمام دقایق این گفت‎وگو را سخنان مفیدی بسازد که نمی‎شد از چیزی در آن صرف نظر کرد.

این گفت‎و‎گو نزدیک به دو ساعت طول کشید و از دو بخش برخوردار بود، یک بخش شامل پرسشهايي کلی‎تر و بخش دیگر كه سؤالهايي جزیی‎نگرانه‎تر را درباره آثار مستور دربرميگرفت اما طولانی شدن گفت‎وگو و محدودیت صفحات ما باعث شد که امکان چاپ همه گفت‎وگو نباشد. نمی شد از برخی بخش‎های گفت‎وگو صرف نظر کرد و دست به گزینشی در این بین زد، پس ترجیح دادیم در این شماره به دلیل شکل پرونده‎ای کار، آن دسته سؤالات کلی‎تر را پیاده و چاپ کنیم و بقیه آن نگاه جزیی‎نگرانه‎تر بماند برای شماره‎ای دیگر و مناسبتی دیگر.

 

 

منبع: هفته نامه - پنجره - 1388 - شماره 6 - تاريخ شمسی نشر 00/06/1388

   ● نام گفت و گو شونده: مصطفی - مستور

خبرنگار: حمیدرضا - امیدی سرور

 
 

● استقبال از آثار شما در طول سال‎های گذشته چشمگیر بوده است، این استقبال فقط شامل رمان‎هایی که گونه مخاطب‎پسندتری دارند نمی‎شود و حتی شامل مجموعه داستان‎های کوتاهتان نیز شده است. تیراژ و تعداد چاپ این آثار، به‎خوبی گواه این ادعاست. علاوه بر آن‎که علاقه‎مندان آثار شما را در پیرامون خودمان زیاد دیده‎ایم. گشت و گذاری در فضای اینترنتی نیز به روشنی نشان از تعداد پرشمار آن‎ها دارد. وقتی کار خودتان را شروع کردید، پیش‎بینی می‎کردید آثارتان با این اقبال روبه‎رو شود؟

- وقتی آدم شروع به نوشتن می‎کند، توجه زيادي به این موضوع ندارد، گرچه خیلی دوست دارد که کارش دیده و یا خوانده شود. فکر می‎کردم آن‎چیزهایی که روح و ذهنم آزار ‎داده و دغدغه‎های فکری و روحی‎ام را ساخته است و من را وادار به نوشتن می‎کند از آن جنس چیزهایی نیست كه مناسب یک جامعه سیاست‎زده باشد. تصور مي كردم و هنوز هم همين طور فكر مي كنم، كه این‎ها حرف‎هایی هستند برای جامعه‎ای که از این تلاطم‎های سیاسی گذر کرده است و بخواهد زندگی کند. در متن زندگي است كه اين پرسش ها جدي مي شوند و روح انسان را خراش مي‎دهند. در جوامعي مثل ايران كه درگیر سیاست‎زدگی هستند، زندگی به مفهوم حقيقي اش شكل نمي گيرد؛ ما در نوعي « شبه‎زندگی» قرار داريم و به همين خاطر رويكردي كه در اين شرايط به نوع نوشتههاي من مي شود هم شگفت‎انگيز است و هم نگران كننده. فکر می‎کردم کارهای من مناسب زمانی هستند که مردم طوفان‎هاي سياسي را سپري كرده باشند و برگشته باشند به زندگي؛ به متن طبيعي زندگي. به وضعيتي كه فرصت داشته باشند فكر كنند كه این زندگی چه موانع، پیچیدگی‎ها و یا شکست‎ها و ناكامي هایی دارد و بعد آن شكست‎ها و ناكامي‎ها و موانع را در پاره‎ای از کارهای من ببینند.

اما وقتی دیدم این اتفاق نیفتاد و در دورانی که جامعه ما به شدت سیاست‎زده است، این آثار خوانده می‎شوند برای من هم بسیار غريب بود و هم به نوعي نگران كننده. معناي اين اتفاق اين است كه تعداد كساني كه در زندگي رنج ميكشند كم نيست و وقتي بدانيم اين خوانندگان عموما جوان هستند و فرهيخته، نگراني دوچندان ميشود چون به اين مفهوم است كه رنجهاي بزرگ زندگي به لايهاي از جامعه رسيده است كه اين لايه قاعدتا و به شكل غريزي و طبيعي بايد شاد و سرشار از اميد باشد.

در تقسیم‎بندی‎های رایج در این روزها، شما را نویسنده‎ای ارزشی محسوب می‎کنند که آثاری با مایه‎های مذهبی را ارایه می‎کند. اما مخاطبان آثار شما را طیف‎های مختلفی تشکیل می‎دهند. از کسانی که گرایش‎های مذهبی قوی دارند، تا آن‎ها که الزاما هم مذهبی نیستند.


● فکر می‎کنید مایه‎هایی که در آثار شما وجود دارد، از شکلی فراگیر برخوردار است و می‎تواند دغدغه هر آدمی با هر گرایش فکری یا مذهبی باشد؟

- در آثار من وضعيت‎هايي مثل بی‎پناهی، ناامیدی، رنج، ترديد، اضطراب، ترس، معناداری یا بی‎معنایی زندگی، عشق، خيانت، معصوميت و البته مفهوم مرگ مدام طرح ميشود. اينها مفاهيم مشترك و بنيادين ما آدمها هستند. صرف‎نظر از فرهنگ و جامعه و تاريخ و جغرافيايي كه در آن زيست ميكنيم اين مفاهيم با انسانيت ما همراه هستند. این‎ها چیزهایی هستند که هم دین ميكوشد پاسخي براي آن ها فراهم كند و هم در حوزه‎هاي فلسفی و عرفاني پاسخي براي آنها طرح ميشود. از طرفي اين‎ها از نوع مسائل وجودي (اگزيستانس) هستند كه در زندگي فردي آدم‎ها حضور جدي دارند. شايد به اين دليل باشد كه مخاطب‎هایی از طیف‎های گوناگون به آن احساس نزدیکی کرده‎اند. به هرحال طبیعی است کسانی که در زندگی با این مفاهيم و تنگناها روبه‎رو ميشوند به نوعي بازتاب وضعيت خودشان را در موقعيتهاي شخصيتهاي اين داستانها جست‎و‎جو كنند.


● برخی فکر می‎کنند علت مقبولیت آثار شما در میان مخاطبان این است که در عین طرح پرسش، پاسخی نیز به آن‎ها ارایه می‎شود. در واقع آن‎ها اگرچه با پرسش‎های خودشان روبه‎رو می‎شوند، اما همین‎که پاسخی نیز دریافت می‎کنند، باعث آرامش و احساس رضایت آن‎هاست، با این مسئله موافقید؟

- فكر ميكنم این تفسیر کامل و سرراستی برای این جریان نیست. به نظر من تفسیر بهترش این است که آدمی وجود دارد با دغدغه‎ها و دلمشغوليها و نوعي نگاه به زندگی که آن را در قالب داستان می‎نویسد. اين نگاه وقتي وارد داستان ميشود اغلب به شكل يك موقعيت بروز ميكند تا طرح يك پرسش يا پاسخ به سؤالي خاص. اما داستان جايي است كه هم ميتوان در آن ريشههاي شكل گرفتن يك پرسش را طرح كرد و هم مي‎توان زمينههايي را در آن نشان داد كه دورنماي پاسخي براي يك سؤال را فراهم كند. به هرحال داستان نه پرسشنامه است و نه حل‎المسائل؛ داستان طرح يك «موقعيت» است. فكرميكنم همين «موقعيت» است كه مخاطب را درگير ميكند.


● چه ضرورت یا نیازی شما را به سمت نوشتن سوق می‎دهد؟

- ادبيات براي من يعني جايي كه ميتوانم بخشي از روحم را در آن نشان دهم؛ نشان دادني كه به قصد تاثيرگذاري بر ديگران و در تحليل نهايي به بهتر كردن زندگي مخاطب كمك كند. با اين حال خوب مي‎دانم كه امكانات ادبيات در اين سه زمينه بسيار محدود و ناچيز است؛ هم در نمايش روح انسان، هم در تاثيرگذاري و هم در بهتركردن زندگي ديگران. با اين همه كوچك بودن و محدود بودن توانايي ادبيات دليل كافي براي استفاده نكردن آن نيست. ادبيات با همه اعتبارش نميتواند تأثیري عمیق و گسترده در پیرامونش بگذارد و منشاء تغییر و تحولی اجتماعی یا سیاسی باشد. بارها گفتهام که ادبیات خیلی‎خیلی تأثیرگذاری‎اش محدود و کوچک است و این تأثیرگذاری هم خیلی زود تمام می‎شود. بنابراین از ادبیات انتظار بزرگی ندارم. اصولا از هنر چنین انتظاری ندارم. با اين همه بايد به همين تاثيرات كوچك و محدود قانع باشيم چون امكان ديگري در اختيار ندارم. كلمات، تنها ابزار ما براي بيان چيزهايي هستند كه در اعماق روح مان ميگذرد.

اگر نمايش وضعيت دروني بتواند حتي براي دقايقي بر مخاطب تأثیرمثبت بگذارد و يا حس همدردی او را برانگیزد به طوري كه احساس كند رنج‎هايي را که او دارد از سر ميگذراند ديگري هم ‎تجربه كرده است، شايد احساس كند كه در دنیا تنها نیست. شاید از معدود لذت هاي نوشتن اين باشد كه بنویسی تا دیگران احساس کنند در زندگی تنها نیستند.


● نوع نگاه شما به زندگی از ویژگی‎های شاخص آثار شماست. به‎نظر قدری تلخ است و حتی گاهی به سیاهی هم پهلو می‎زند. آیا با این نظر موافق هستید؟

- فکر می‎کنم درک ما از زندگی دو منبع بسیار مهم دارد که یک بخش آن مطالعات ما است. ما می‎خوانیم تا برای پرسش‎هایی که آزارمان می‎دهند، پاسخی پیدا کنیم. این بخش را می‎توان در آثار فلسفی يا علوم تجربي يا عرفان و يا منابع ديني دنبال کرد.

اما بخش دیگری از درک و فهم ما از زندگی برمی‎گردد به تجربه‎هایی که ما در زندگی از سر می‎گذرانیم. به‎نظر من این بخش دوم خیلی عمیق‎تر، تأثیرگذارتر و حتی ماندگارتر است. از نظر من، زندگی با رنج‎های فوق‎العاده زیادی همراه است و موانعی در مسير زندگی وجود دارد كه اغلب نمي توانيم از روي آن‎ها جهش كنيم. موانعي كه وقتی با آنها برخورد می‎کنیم زخم‎هایی به‎جسم و روح ما وارد میكنند كه به سادگی التیام پیدا نمی‎کنند. به خصوص كه اين موانع به شكل پيش بيني نشده و غيرقابل دركي مدام در برابر ما پديدار ميشوند. البته روزنه‎ها و دریچه‎هاي نور هم وجود دارد اما اين روزنه ها بسيار اندك هستند و تو هرچه در زندگی جلوتر بروي اين موانع و رنجها بيشتر ميشوند و همزمان توانايي‎ها و تحركت کم‎تر می‎شود. طبیعی است وقتی زندگی را هم به لحاظ تئوريك و هم به لحاظ تجربه هاي فردي این‎طور ببینی ممكن است به اين نتيجه برسي كه زندگي چیز چندان جذابي هم نيست. درواقع نه تنها جذاب نیست، بلکه تلخ هم هست و بخش‎های مهمی از آن سیاه است و پاسخ قانع‎کننده‎ای نیز برای آن وجود ندارد. فکر می‎کنم بسیاری از آدم‎ها صرف‎نظر از رنگ پوست، نژاد، زبان و موقعیت تاریخی و جغرافیایی كه در آن زندگي مي كنند، حتی آدم‎های گذشته‎های دور تاکنون، رنج‎های واحدی را سپری کردهاند. پاره اي از رنجها براي همه مشترك است؛ چه در كشورهاي قدرتمند صنعتي و چه در كشورهاي عقب افتاده. البته كشورهاي پيشرفته تا حد امكان از شدت رنج‎هايي كه ميتوان آنها را با تدبير و عقلانيت از بين برد، كاستهاند. اما پارهاي از رنج‎ها هستند كه ربطي به تدبير انسان ندارند. اين رنج‎ها وجود دارند چون برآمده از انسان بودن ما هستند نه از بيكفايتي ما در تدبير؛ مانند بيماريها، شكستها و ناكاميهاي در عشق، تنهايي و مرگ. همین‎هاست که نگاه من را می‎سازد؛ اين كه فرقي نمی‎کند كي هستي و كي و کجا زندگي مي كني. اما من سعی کردهام با امید زندگی کنم، حتی اگر این امید روز به روز کم‎سوتر شده باشد. فكر ميكنم هنوز می‎توان امیدوارانه زندگی کرد.


● پایان داستان‎های شما همواره با یک رستگاری امیدوارانه‎‎ای توأم است که امکان دارد نقطه مقابل آن نوع نگاه تلخ به‎زندگی باشد؛ نگاهي که در طول داستان وجود دارد. فکر نمی‎کنید این نوع پایان‎بندی‎ها از تاثیر بخشی‎های قبلی می‎کاهد؟

- امیدورام که این‎طور باشد! اگر داستان‎هایم این‎گونه باشد که بتواند آن تلخی‎ها را و آن سیاهی را بپوشاند خیلی خوب است. اگر خواننده به این نتیجه برسد كه «هنوز اميدي هست» اين خيلي خوب است. همان‎طور كه گفتم من همیشه یک روزنه امید را در زندگی نگه می‎دارم و شاید این خودش یک حد فاصل و تفاوتی باشد كه در نوع نگاه من به زندگی با نویسنده‎ای مثل صادق هدایت وجود دارد. فكر مي كنم براي او اين روزنههاي كوچك هم مسدود شده بود.


● فکر می‎کنید سبک کار شما و یا جهان‎بینی حاکم بر آثارتان به کدامیک از نویسندگان ایرانی نزدیکی دارد.

- فکر می‎کنم وقتی نویسنده‎ای شروع ميكند به نوشتن در گام اول فرضش اين است كه صداي او صداي متفاوتي – و نه لزوما بهتري- است. می‎نویسد چون فکر می‎کند که نوشته او و یا نوع نگاه او با بقيه متفاوت است. از اين نظر فكر مي كنم براي شناخت بهتر يك نويسنده توجه به تفاوت‎ها بهتر از يافتن اشتراكات اهميت دارد.


● خود شما چه نوع داستان‎هایی را می‎پسندید؛ آن نوع داستانهایی که با رویکردی فرم‎گرایانه نوشته می‎شوند یا آن داستان‎هایی که وزن اصلی را به مضمون اثر می‎دهند؟

- به جاي فرم و مضمون ترجيح ميدهم دو عنصر جذابیت و اندیشه را به كار ببرم. منظورم از انديشه نوع نگاه و تفكري است كه نويسنده نسبت به زندگي دارد و لزوما نگاه فلسفي و پيچيده نيست. عنصر جذابیت (Fascination) ابعاد و وجوه گوناگونی دارد و رابطه آن با فرم و نحوه بیان، بحثي طولانی است که نمی‎خواهم به آن بپردازم. جذابيت يعني عناصري كه مخاطب را پيوند بزند به داستان. به نوشته‎هایی که عمق داشته باشند و در آن‎ها تفکری به معنای عامش مطرح شده باشد و اين انديشه با جذابیت طرح شده باشد، علاقه بيشتري دارم. من این مسئله را بیشتر در نویسندگان آمریکای شمالی می‎بینم. در آثار نويسندگاني مثل کارور، آیزاک باشوتیس سینگر، جامپا لاهيري و البته با یک حساب جداگانه‎، در آثار سلینجر. این نوع نویسندگان صاحب آن نوع ادبیاتی هستند که من می‎پسندم و اگر از قدیمی‎ترها بخواهم اسم ببرم، چخوف و فلانری اوکانر از نویسندگان محبوب من هستند.

این همان نوع ادبیاتي است كه فارغ از بازيهاي زباني و تردستي هاي ساختاري به شكلي شگفت‎انگيز، طبيعي و البته جذابي اندیشه را در داستان تزريق مي كند. این همان سنت نوشتني است كه نوع نوشتن من ريشه در آن دارد.


● در بحث فرم و مضمون درست است که نمی‎توان گفت یک اثر فرم ندارد و یا خط فاصلی میان فرم و مضمون آن‎ کشید، اما بعضي برای بیان مضامین موردنظر خود فرم‎های ساده‎تری را می‎پسندند و برخی سعی می‎کنند فرم‎های پیچیده‎تر و توأم با ظرافتی را به‎کار ببرند.

- برخلاف تصور عمومی، ساده نوشتن کار بسيار دشواری است. اين كه بخواهيد حرفها و موقعيت‎هاي پيچيده را در ساختاري ساده بريزيد كارتان بسيار دشوارتر از زماني است كه بخواهيد آن‎ها را در ساختار پيچيده خودشان طرح كنيد. تردستي‎هاي فرمي بيش‎تر نوعي مهندسي داستان است تا شكل طبيعي آن. وقتی شما بخواهید داستانی بنویسید که هم ساده باشد و هم در عین حال عمیق، کار دشواری پيش رو خواهيد داشت.

بسیاری از نویسندگانی که من از آن‎ها نام بردم به همین شیوه می‎نویسند. داستانهاي چخوف پس از گذشت دویست سال، با همه سادگیشان هنوز زنده هستند و هنوز خوانده می‎شود.


● به‎طور مشخص در میان نویسندگان ایران کار چه کسانی را می‎پسندید؟

- از نظر پارهاي جهات كارهاي خانم گلی ترقی و خانم زویا پیرزاد را به بقيه ترجيح ميدهم.


● هر نویسنده‎ای حین کار برای خودش عادت‎هایی دارد، عادت‎های شما هنگام داستان‎نویسی از چه سنخی است؟ یک ایده از مرحله‎ای که به ذهن شما می‎رسد تا زمانی که به داستان بدل می‎شود و به چاپ می‎رسد، چه مراحلی را طی می‎کند؟

- معمولا مدتي با يك ايده يا جرقه زندگی می‎کنم تا امكانات ان را بسنجم. گاهی مدت این زندگی یک روز است و بعد این جرقه رو به خاموشی می‎رود و گاهی هم طولانی‎تر می‎شود و مثلا یک هفته یا یک ماه بعد این جرقه خاموش مي شود. اما گاهی یک جرقه‎ به محض اين كه روشن ميشود، به‎سرعت گسترش پیدا می‎کند، شعله‎ور می‎شود و همه‎چیز را به‎ آتش می‎کشد و شما با تمام وجود این‎طور احساس می‎کنید که باید این را بنویسید. به هرحال براي آن‎که اثری تبدیل به یک داستان بشود باید زمانی را سپری کند تا این اطمینان حاصل شود که می‎توان از آن داستانی کوتاه یا یک رمان ساخت. در اين فاصله چیزهایی بدان افزوده می‎شود و چندین زنجیره شكل مي گيرد و شما احساس می‎کنید مجموعه این زنجیره‎ها در کنار هم می‎توانند، طرح داستانی بسازند و به یک قصه تبدیل شوند. ممكن است يك داستان كوتاه شش ماه يا بيشتر زمان ببرد تا به لحاظ ذهني آماده نوشتن شود. آن وقت است که شروع به نوشتن می‎کنم. عادت به نوشتن با قلم ندارم. اصولا چيزي به اسم «دست نويس» ندارم. همه چيز پاي كامپيوتر شروع ميشود و همان جا هم تمام مي‎شود. با کامپیوتر تایپ می‎کنم و خیلی هم کُند پیش می‎روم. نوشتن و تایپ یک داستانکوتاه چند صفحه‎ای گاه چند هفته طول ميكشد. براي نوشتن يك صفحه داستان گاهـي چند سـاعت بايد پاي كامپيوتر باشـم. بس كه كنـد مي نويسم. وقتي چيزي را نوشتم به ندرت آن را تغيير ميدهم. كاري به نام ويرايش بر روي داستان انتجام نمي‎دهم. درواقع همزمان با نوشتن ويرايش هم مي كنم. وقت نوشتن روی ساختار جملات و تشبیهات فكر مي‎كنم و وقتی جمله‎اي را نوشتم دیگر برنمی‎گردم تا دوباره آن را ویرایش کنم یا چیزی را حذف یا اضافه کنم. وقتی یک صفحه از داستان را می‎نویسم دیگر آن صفحه برای من تمام شده است و تا مطمئن نشوم که چه می‎خواهم آن را تایپ نخواهم کرد، البته به‎جز اصلاحاتي بسيار جزیی که به هرحال اجتناب‎ناپذیر است و پس از پرينت اول در داستان وارد ميكنم. ولی برای من حدود نود، نودوپنج درصد از کار همان چیزی است که بار نخست نوشته‎ام.


● چه شد که تصمیم به ترجمه آثار ریموند کارور گرفتید؟ تعلق خاطری که به آثار اوداشتید و نسبت به دیگران احساس نمی کردید؟

- اوايل كه نوشتن را شروع كردم داستان‎هاي كوتاه زيادي مي‎خواندم تا نويسنده‎اي را پيدا كنم كه همه كارهايش خوب باشند نه بعضي از آنها. هميشه فكر ميكردم نويسندهاي بايد باشد كه همه كارهايش، نه بعضي از آنها، با تلقي من از داستان خوب همخوان باشد. برخی از نویسنده‎ها تک‎داستان‎هایشان برای من جذابیت داشت و برخی را هم اصلا کارهایشان را نمی‎پسندیدم. بنابراین مجبور بودم آن قدر بخوانم تا نویسنده‎ای را پیدا کنم که همه داستان‎هایش برایم جذاب باشد. این اتفاق با خواندن داستان‎ «چندتا جعبه» از ریموند کارور برای من رخ داد.

داستان را در كتابي كه خانم دكتر مريم خوزان در اوایل دهه هفتاد ترجمه كرده بودند پيدا كردم. هنوز هم فكر مي كنم «چندتا جعبه» يكي از بهترين كارهاي كارور و بلكه يكي از بهترين داستان هاي كوتاه ادبيات معاصر است. بعد از آن علاقه‎مند شدم بقیه کارهای کارور را بخوانم اما چیز دیگری به فارسی در نیامده بود. بنابراین یکی از دوستانم كه انگليس بود آخرین مجموعه داستان‎ چاپ شده کارور را برایم آورد و من بلافاصله ترجمه داستان ها را شروع كردم. همان جا بود كه فهميدم كارور نويسنده گمشده من است. البته بعد از آن با سلینجر آشنا شدم که به نظر من در حقیقت بهترین داستان‎نویس معاصر است و من کارهای او را من از هر داستان‎ دیگر استثناء می‎کنم. بارها و بارها کارهایش را خوانده و لذت برده‎ام؛ هم به لحاظ تفکری که پشت آثار او وجود دارد و هم به لحاظ جذابیت‎هایی که فرم کار او دارد.


● در دوران نوجوانی تجربه‎هایی در زمینه فیلمسازي داشتهاید و در میان آثارتان هم به کتاب «سرشت و سرنوشت» برمی‎خوریم که کتابی است درباره کیشلوفسکی؛ یکی از چهره‎های شناخته شده سینما. چه چیزی در آثار این فیلم‎ساز باعث تعلق‎خاطر شما نسبت به او شده است؟

- پیونـد روحـی‎ای را که با نویسـندهاي مثل سـلینجر دارم مي توان در حوزه‎های دیگر گسترش داد. سعي ميكنم فیلم‎های خوب سینمای جهان را ببينم و در همين فيلم ديدن‎ها به كيشلوفسكي رسيدم. كيشلوفسكي پيش از ان كه فيلمساز بزرگي باشد، متفكر بزرگي است. متفكر به معناي كسي كه نگاهش به هستي و زندگي بسيار عميق است. تقریبا همه کارهای او را بارها دیده‎ام و همین باعث شد اثر کوچکی را که درباره او نوشته شده بود، ترجمه کنم.


● سینمای ایران را چه‎طور ارزیابی میکنید؟

- به‎نظر من سینمای ایران سال‎هاست که فرسوده شده است. اين سينما به يك پوست‎اندازي تمام عيار احتياج دارد، يا بهتر است بگويم احتياج داشت چون فكر مي كنم به جايي رسيده كه احياي آن اگر ناممكن نباشد، بسيار دشوار است. فيلمسازان بزرگ قديمي مدام در حال توليد آثار متوسط و زير متوسط هستند. بدنه سينماي ايران در حال بازتوليد آثار درجه سه است. چيزي به نام فيلم‎نامه در سينماي ايران تقريبا بيمعنا شده است. منتقدان سينمايي گويي هركدام با يكي از فيلمسازان عهد اخوت بستهاند و با ستايش آثار ضعيف و متوسط فيلمساز محبوبشان راه پيشرفت او را به كلي مسدود كرده‎اند. در چنين وضعيتي وقتي يك فيلم «خوب» ساخته مي شود اهالي سينما چنان فريادي از شادي برميآورند كه فكر ميكني شاهكاري ساخته شده است اما وقتي فيلم را ميبيني يا آن را با يكي از آثار برجسته سينماي معاصر مقايسه ميكني پاك نااميد مي شوي. من با ديدن چنين فيلمهايي بارها نااميد شدهام. البته گاهي تك جرقه‎هايي هم هست كه از سطح سينماي ايران بالاترند و حتي قابل مقايسه با سينماي خوب جهان هستند؛ مثل «نفس عميق». اما با اين تك جرقه‎ها سينماي ايران نجات پيدا نمي كند. تا وقتي در دنيا فيلم‎هايي مثل «رقصنده در تاريكي» (لارس وون ترير) يا «پنهان» (ميشائل هانكه) يا «پيش از غروب» و «پيش از طلوع» (هر دو به كارگرداني ريچارد لينكليتر) ساخته مي شود ديگر نمي تواني سينماي ايران را ببيني و براي داورياش آن فيلم‎هاي خوب را از ذهنت بيرون بريزي. در ایران تقریبا سالی هفتاد فیلم ساخته می‎شود که تنها پنج درصد از آن‎ها را خود منتقدان سینما، ستايش می‎کنند. وقتي آن پنج درصد را که سه یا چهار فیلم مي‎شود، می‎بینم، معمولا ناامید می‎شوم.


● زندگی به‎عنوان یک نویسنده چه شرایط و مختصاتی دارد؟

- به هرحال بخشی از آن شهرت و محبوبيت است اما اين محبوبيت با محبوبيت يك بازيگر يا ورزشكار يا خواننده تفاوت دارد. خوانندگان، نويسنده محبوبشان را به اين خاطر دوست ندارند كه چهرهاش مثل بازيگر سينما جذاب است يا صدايش مثل خواننده زيبا است يا قدرت جسماني خوبي دارد. وقتي خوانندهاي نويسندهاي را دوست دارد فكر ميكنم درست يا نادرست، شيفته انديشه و روح او شده است. درواقع نوعي ربط روحي ميان نويسنده و خواننده شكل مي گيرد؛ ربطي دو سويه. شايد به همين خاطر است كه وقتي با خوانندگانم مواجه ميشوم و با ان‎ها حرف مي‎زنم احساس مي‎كنم سالهاست آن‎ها را ميشناسم و آنها هم سالهاست كه مرا مي‎شناسند بدون آن كه همديگر ديده باشيم. همين احساس قرابت است كه باعث مي‎شود آن‎ها مرا در رنج‎هايشان، عشقهايشان و ناكاميهاشان سهيم كنند. اين سهيم‎شدن باعث ميشود تا مدام در اندوه ديگران سهيم شوي.

اما بخش خوشایند آن این است که تو فکر می‎کنی، دوستان خیلی‎خیلی زیادی داری، حس می‎کنی که در بسياري از انسانها تکثیر شدهاي و اين همه به كمك ادبيات بوده است. اين كه به هر شهر بروي كساني باشند که برای اولین‎بار آن‎ها را می‎بینی اما به‎شکل غريبي آن‎ها تو را می‎شناسند و یا تو آن‎ها را می‎شناسی و آن چنان كه خودشان ميگويند، شخصيتهاي داستانهايت هستند، هيجان انگيز است.


● رابطه شما با خوانندگانتان چطور هست، آیا آن‎ها را می‎بینید؟

- در اهواز زندگی من با آرامش بیشتری است. خیلی از خوانندگان من را نمی‎شناسند و اصولا نوع زندگی من به‎گونه‎ای است که خیلی در محافل ظاهر نمی‎شوم. اما در تهران به‎ویژه در مراکز فرهنگی، بلافاصله شناخته ميشوم. با خوانندگان پيگيرتر آثارم سعي ميكنم بلافاصله از ادبيات عبور كنم و به تنگناهاي زندگي بپردازم. چيزي كه مورد علاقه دو طرف است. اصولا فكر مي‎كنم خوانندگان من يا به ادبيات نرسيدهاند و مسئله شان ادبيات نيست و يا از ادبيات عبور كردهاند. يعني يا دغدغهشان موضوعاتي است كه در داستانهايم طرح شده و يا ادبيات براي آن‎ها ابزاري است براي طرح مسائل مهمتر.




 

 

    117 بازديد     0 امتياز     0 نظر


افراد و مشاهير
●  مستور   مصطفی

دسته
●  متن / گفت و گو

رسته :3

تاريخ ارسال:28/06/1388
   
 ارسال پیام l ارسال خبر l ارسال م
     

تماس با ما  l ارسال مطلب l درباره سایت l آمار سایت l ارزش سایت