| ● این تغییر و تغیر در عرصه محتوی مبرهن است. در وادی صورت و ساختار شعری، بارزترین تغییرات چیست؟ همچنین بهلحاظ معنوی، این عروج از کجا سرچشمه میگیرد؟
شعر پس از انقلاب، چه گسسته، چه پیوسته، چه نیمایی، چه آزاد و چه کلاسیک، روزبهروز از بابت دامنه گستردهتر و از حیث معنی ژرفتر شد. اندکاندک ما بهجایی رسیدیم که دستهای اهلالغیب را در آستینهای خویش احساس میکنیم. آن شبی که حضرتعالی بهاتفاق آقای معلم و آقای مجاهدی و علی انسانی در سالن اندیشه حوزه هنری در سوگ حضرت سید الشهدا(ع)، شعر میخواندید؛ این موضوع مشهود بود. البته همانجا عرض کردم که بنده قایل به مرگ ابا عبدا...(ع) نیستم. گفت اگر شهید شدیم، پس نمردیم. آنها به مقام حیقیوم رسیدهاند. معصومین و شهدای کربلا و انبیاء و اوصیای کرام به آسمانها نرفتهاند، بهاستثنای حضرت ادریس که از آن بالا برای پایینیها پیغام میآورد. ایشان ولایت را انتخاب کرد و در کمینگاه ماند تا بتواند از فردوس به دیدار ائمه معصوم بیاید که آمد.
● مقام حی، پس از شهادت به وجود میآید؟
شهادت دوگونه است: «گفت آن کشته دشمن است و این کشته دوست.» شهیدان جنگ تحمیلی بهدست دشمن کشته شدند. کسی که به دیدار معصوم نایل شود، چه اولی، چه وسطی و چه آخری، هیچ فرقی نمیکند. «امرنا واحد، سرنا واحد، کلنا واحد. اولنا محمد، وسطنا محمد، آخرنا محمد» کسی که به دیدار هرکدام از اینها نایل شود، شهید شده است. یعنی رسیده است به مقام «موتوا قبل ان تموتوا.» این هم نوعی شهادت است و بعد از این شهادت، باز شهادتهای دیگری وجود دارد و رؤیتها و مکاشفات دیگری...
شهر ما الان عرصه رستخیز تفکر اصیل و ربانی گذشتگان ماست. امروز شاعرانی داریم که آثار سیدحیدر آملی را میخوانند و میفهمند. آثار حضرت ابن عربی را میخوانند و میفهمند. آثار حضرت صدرالدین قونوی را میخوانند و میفهمند. آثار سهروردی، عزیزالدین نسفی و... را میخوانند. این مفاهیم موجود در فلسفه و حکمت و شهود این مشایخ، از زبان شاعران معاصر ما تولد دوباره مییابد و سر برمیآورد. هرچند از منظر اقتصادی، ما هنوز بهجایی نرسیدهایم که زیر پایمان محکم باشد، اما از نظر فرهنگی، انقلاب باعث شد که دوباره همعهد با مولوی، شمس، ابن عربی و بقیه بزرگانی باشیم که در ساحت ولایت محمدیه قرار داشتند. انقلاب، این عهد را به ما یادآور شد. مهمترین ویژگی شعر پس از انقلاب این است که ما را به ساحت عهد فراخواند؛ عهد با شریعت، عهد با طریقت و عهد با حقیقت و این بهخود آمدن. البته خیلیها معتقد بودند این تفکر مرده است و نمیتواند دوباره زنده شود، اما پس از انقلاب نهتنها دریافتیم که زنده است، بلکه دریافتیم این تفکر با قدرت تمام در ما تصرف میکند.
● حضرت امام رضوانا... علیه، عارفی برجسته بود و بیش و پیش از فقیه، عارفی گرانقدر بود. علمالاسمائی که ایشان به آن واقف بودند، موجب تجلی کدام اسم شد که به برکت آن اسم، ادبیات و هنر ما توانست ببالد و بیدار شود؟
خود امام هم بهنوعی شاگرد عرفای بزرگ و برجسته بود. این شهامت و شجاعت که ما در ایشان میبینیم، از فقه بهدست نیامده بود. این شهامت بخشی از سیادت ایشان و بخش عظیمی از سروکار پیدا کردن با عرفان بود. بههمین دلیل از جان خودشان گذشتند و قیام انفرادی کردند تا بشر را نجات دهند. این دلیری و شهامت ایشان در جامعه ما تسری پیدا کرد و فراگیر شد. ایشان مرتبتی از مراحل نفسکل بود؛ بههمین دلیل وقتی در گذشتند، همه فرقهها و دستهها آمدند و عزاداری کردند و در حقیقت جهان دچار یک رستخیز شد؛ رستخیزی که تمام نشده و همچنان جاری و ساری است. برای انسان مادی، تفنگ برداشتن و جنگیدن، میتواند رستخیز باشد؛ که این مقام اسم «الدافع» است. اسم «الدافع» در تمام اقشار بروز کرد و شاعران به علمالاسما با زبان و کلام دفاع کردند. البته این شعر فقط در ساحت عواطف نیست. شاعری هست که شاعران را برمیانگیزد و به اینان نحوه مدافعه را میآموزد. این سر اسم «الدافع» است؛ جایی نزدیک ولایت محمدیه که همه ما به آن معتقدیم. اینها دیگر آموزگار نمیخواهند. این شاعرها ملهم از غیبند. خوشحالم که امروز شاعران ما بهلحاظ التفات و توجه به جهان شهود و جهان مشهود در جایگاهی قرار دارند که قدمای ما قرار داشتند. من امیدوارم که اینها غم نان نداشته باشند، اندوه معاش نداشته باشند. چون اندوه معاش خواطر ظریف را متزلزل میکند. شاعر را به مقام دبیر متنزل نکنیم. گمان نکنیم شاعر باید حرف ما را ابلاغ کند. گمان نکنیم که هنرمند مترصد توجهات فلان مدیر و فلان رییس است. هنرمند یک سر و گردن از همه بالاتر است. زیرا هنرمند در معرض الهام است. چیزی که باقی میماند هنر است و هنرمند تنها کسی است که خداوند این محبت را به او کرده است که وجود خودش را تبدیل به هنر کند و با هنر خود به دیگران بقا ببخشد. امروز پز ما فلان ساختمان باقی مانده از روزگار صفویه است، این را هنرمند آفریده است. چهارباغ و سیوسهپل را هنرمند ساخته است وگرنه در تهران روزی صدتا پل فلزی میسازند، اما این پلها هنری نیست و باقی نمیماند. چون محصول جان و ذوق نیست، بلکه یک حرکت علمی و تکنیکی است. منارجنبان میلاد، یادبود هیچچیز نیست. یک مناره مخابراتی است. شعر حافظ نیست که جهان ما را بهواسطه آن بشناسد. کلام حضرت مولانا نیست که فخر ما در جهان بشود. آنهایی که نمیدانند، نمیمانند. آنهایی که فکر میکنند باید به هنرمند رهمنون و سرمشق داد، چرا خود کار خلاقه نمیکنند، چرا به آفرینش دست نمیزنند؟
● شاید روزگار معاصر و اکنونیان تجلی اسم و صفتی هستند که ایشان را مسخ در تکنولوژی و بوروکراسی کرده است. وگرنه تمایز منارجنبان و برج میلاد خیلی دشوار نیست. هرکسی که کمی ذوق داشته باشد، درمییابد که برج میلاد ساخته نشده است، مگر برای کشتن روح انسان.
ما متأسفانه بوروکراسی دوران پهلوی را با خود به انقلاب آوردیم و گمان کردیم که هنرمند هم باید در نظام بوروکراتیک منحل شود. بعد هر چقدر این قند را در چای همزدند، دیدند آب نمیشود. فهمیدند هنرمند برای حلشدن آفریده نشده است. البته حساب شاعران و نویسندگان با امثال سینماگران جداست. سینما یک هنر تکنیکی است که هدیه دنیای مدرن و تکنولوژی به انسان هنرمند است. البته سینما در معرض فراموشی است، زیرا آسمانیان آن را نمیپذیرند، چون جهان خودش سینماست. سینمای سینما چه ارزشی دارد؟ واقعیت خودش خواب است. خواب خواب چه ارزشی دارد؟ مردم را اسیر آینه جادو کردن چه ارزشی دارد؟ در جامعه ما چند میلیارد تومان به یک آدم بیهنر داده میشود تا یک سریال تهوعآور بسازد، بعد فکر میکنیم از هنر حمایت کردیم. این نشاندهنده جهل مضاعف ایجابی ماست که نمیفهمیم یک غزل درست و درمان ماناتر از سینما و سینماگران و تاریخ اهل سیاست و قدرت است. «غمت در نهانخانه دل نشیند/ به نازی که لیلی به محمل نشیند» را بزرگان و سرهنگان سخن نگفتهاند؛ این را یک طبیب گفته است. طبیبی که یک ذوقکی هم داشته، ولی با همین یک غزل در تاریخ مانده است و در کنار اولیای خدا همچون حافظ و مولانا قرار گرفته است. ولی اهل قدرت و ادارهبازی کجای کار هستند. فردایی که مردند و پوسترها چاپ شد و سوگواریها شد و تمام شد، اینها کجا قرار میگیرند.
مهمترین میراثی که از شخص امام(ره) برای ما باقی مانده (نه از آن شخص منتشر، بلکه از آن شخص مجتمع) آثار امام است. از تحریرالوسیله بگیرید تا اسرارالصلاه و از بین همه اینها دیوان ایشان که امیدوارم به یک نحوی احیای درست بشود، نهفقط با آن یک غزل «من به خال لبت ای دوست گرفتار شدم» امام در کنار بقیه بزرگان قرار گرفت و با همان یک غزل در ردیف اولیایی که صاحب سخن هستند رفت؛ آنهم نه اولیای صامت، بلکه اولیایی که راه نشان میدهند. «در میخانه گشایید به رویم شب و روز/ که من از مسجد و از مدرسه بیزار شدم»، تاریخ شعر ما را دگرگون کرد، چون تا پیش از اینکه شعر حضرت امام ظهور کند، ما با آقایان ممیزی گیر و دار داشتیم که آقا فلانچیز را نگویید غیر دینی است، بهمان چیز را نگویید غیر شرعی است. شعر امام که آمد، دیدند نه آقا ایشان هم همینطور سخن میگویند. این میخانه، میخانه مینویی است که ساقیای همچون ساقی کوثر - ارواح الاولین والآخرین له الفدا - دارد و قطعا از مدرسه و مسجد دوستداشتنیتر است. حضرت امام به این شیوه سخنش را به زمامداران زمین رساند؛ همانگونه که مارتین هایدگر میگفت: «بشر شاعرانه در خاک سکنی میگزیند.»
● پس چرا هنر شاعری در دنیای معاصر اینقدر متاع کمبهایی شده است؟ شعر که هنر مانایی است بیارزش است، ولی انواع و اقسام تکنیکهای میرا ارزشمند شده است. آیا اندیشه بشر بهدنبال متاع بیارزشی چون تکنیک است، یا این بشر است که بهخاطر عقوبت گناه بریدن از آسمان به آن دچار شده که سره را از ناسره تشخیص نمیدهد؟
همواره جهان به شاعر نیاز دارد، چراکه شاعر است که آنچه بشر برای زیستن در خاک نیاز دارد، به انسان میآموزد. ساختن آپارتمان که هنر نیست. چون مثل خانهسازی بچهها سرهمکردن یکسری اشیاء است؛ با این تفاوت که هر وقت خانهسازی بچهها را نخواهی، خرابش میکنی؛ اما این آپارتمانها، برای خراب کردنشان باید دوباره کلی جان کند و زحمت کشید. بههرحال، شما شاعران به بشر یاد میدهید که این هنر نیست، تکنیک کاذب است. حضرت حق فرشتهای دارد که هر روز ندا میدهد «له ملک ینادی کل یوم لدو للموت و بنو للخراب» (بزایید برای مرگ و بسازید برای ویرانی). چرا فرشته حق موزون سخن میگوید. چون کلام موزون کلام آسمانیان است. کلام همبافتشده با موسیقی آسمان است. موسیقی غیب که دلنگ و دولونگ نیست. موسیقی عالم غیب چیزی از ملکوت را با خویش دارد. مثل موسیقی شعر مولانا و حافظ که بدون ساز و آواز هم آهنگین است. از بحثمان دور نشویم، متأسفانه هنرمندان با مدیرانی سر و کار دارند که اصلا اهل هنر نیستند. ما هنوز به آن مرحله نرسیده ایم که طرف نگوید «مشتی شاعر آمدند!» شاعر را با مشت مثل نخودچی کشمش حساب نمیکنند، لیکن فلان کسک وقتی مدیر، معاون و مشاور میشود، احساس کسیبودن میکند. این متأسفانه از عوارض سیاستزدگی است که پرستش میز را به همراه میآورد. شاعر سودای میز ندارد؛ میز، ارزانی مدیران و سیاستپیشگان. میز شاعر، خودش است. هرجا برود هنرش را عرضه میکند.
یک بسیجی مثل مرحوم آغاسی را چرا اینقدر مردم دوست داشتند و دوست میدارند؟ برای اینکه میز نداشت. وی به جایی رسید که در ساحت دفاع از ولایت همسخن مردم شود و راه را هم درست رفت. خیلیها از او شاعرترند و شاعرتر بودند.
ولی چون او، راه به قلوب نیافتند. زیرا این کار دل است، کار تقلید نیست. با جمعکردن کلمات از اینسو و آنسو نمیشود شاعر شد. باب تکلف و تقلید باز است، ولی کسی از این طریق شاعر نمیشود. من همینجا به شاعران میگویم، شعرشان را فدای چیزی نکنند. چون حاصل آن جز پشیمانی نیست.
هرچه گفتیم جز حکایت دوست/ در همه عمر از آن پشیمانیم.
پس ما به عهد با اولیاءا... بازگشتهایم و جبران خسران میکنیم.
ما زنده به محمد و آل محمدیم. این حب از ما قابل انقطاع نیست. ما در الست با آنها عهد بستیم. در زمین هم ما با آنها عهد داریم. شاعران باید مواظب این عهد باشند. شاعر و هنرمند، مدیر و معاون و وزیر و وکیل نیست.
بازگشت به عالم غیب و شهود که در قرآن کریم حتی بر صلات هم اولویت و ارجحیت دارد (الذین یومنون بالغیب و یقیمون الصلواه)، بیگمان طریق نجات شاعران جهان است. اما پس از انقلاب که با بهرهگیری از روح قدسی حضرت امام، خیل عظیمی از شاعران بهسوی عالم غیب و سرودن از ایزدیان روی آوردهاند؛ یکعده از شاعران انقلاب رفتند بهسوی عهد با میز و صندلی و پیمان با مدیر و معاون...!
خاطرم هست چند سال پیش شعری برای شما خواندم و شما گفتید که شاعر باید روی صحبتش با آسمانیان باشد. اما بعضی از شاعران متعهد همروزگارم روی صحبتشان با زمینیان است. آیا از این در هم میشود به عالم شهود وارد شد؟
میشود، اما دشوار است. اگر شاعر، شاعر باشد و پیغامهای عالم غیب و شهود را استدراک کند، ممکن است آسمانیان بر دوشش بگذارند که با زمینیان سخن بگوید اما برای این کار نیاز به تکلف و شعر نیست. او میتواند بنویسد و روزنامهنگاری ادبی کند. او نباید درگیر سیاست شود. چون سیاست خوره است و خوره، خود را نیز خواهد خورد. اگر شاعر بخواهد با زمینیان سخن بگوید، باید مقالهنویسی را پیشه خود کند. نباید شعر را صرف مکالمه با زمینیان کرد؛ چراکه شعر زمینی به بیماری ژاژخایی مبدل میشود. اما شاعری که با آسمانیان سخن میگوید به مقاماتی میرسد و ولایت پیدا میکند به زبان و زمان خویش.
● همیشه مصرع نخست را هدیه آسمان و خدایان خواندهاند. شاعر چگونه باید این هدیه آسمانی را ادامه دهد؟ با علم و داشتههای خویش، یا بهمدد عالم غیب و شهود؟
شاعر باید مطالعه کند و بیاموزد. اما نه برای جمع کردن مصالح و واژه؛ بلکه برای اینکه جان را صیقل دهد و روحش را تابناک کند. اگر آینه جان شاعر سراپا صیقلی باشد، نهتنها مصرع نخست را بلکه مصرع پایانی را هم از خدایان میگیرد. میان حسن مطلع و حسن مقطع را هم خواهد گرفت. این مقام حال دایم است. حالی مثل حال مولانا که سر تا پای شعر در حال جذبه و بیخودی به او داده میشود: «تو مپندار که من شعر بهخود میگویم.»
اینگونه شاعرانند که صاحب عهد حقیقیاند. شما یقین بدانید، هرکس آسمانیان به او رو کنند، زمین هم به او رو میکند، اما کسی که آسمان از او رو برگرداند، زمینیان هم روی از او میگیرند، چراکه وجودش سراسر ژاژ خواهد شد و او ژاژ وجود خویش را خواهد خایید.
● رابطه محتوی و فرم در شعر، رابطهای غریب است. خود شما، هم در قوالب کهن و هم در قوالب نو طبعآزمایی کردهاید. البته ما شما را بیشتر با غزلها و قصیدهها و مسمطهایتان میشناسیم. کدامیک از قوالب، آمادگی بیشتری برای پذیرش الهام دارند. آیا اصولا قوالب در الهامات و مکاشفات اهمیت دارند یا نه؟
تمام قوالب. تفاوتی نمیکند که ما برای دیدار آسمان چه ظرفی ببریم. اگر یک تشت را زیر باران ببریم، تشت پر خواهد شد و اگر یک پهنه بیابان ببریم، آنهم پوشیده خواهد شد. مقام سخنور متفاوت است. الهههای شعر بسیارند.
اگر روزگاری نه تن بودهاند، اندکاندک به چند میلیون تبدیل شدهاند. بعضی از اینها طنز الهام میدهند. اصلا الهه طنزند. بعضیهایشان تلقین غزل میکنند. بعضی موسیقی الهام میدهند و...
شاعر میتواند به جایی برسد که کلام خود را از الهههای شعر الهام بگیرد و حتی از آن هم فراتر برود، تمام کلامش را از حضرت بقیها... الاعظم (عج) دریافت کند. میتواند به جایی برسد که از حضرت سیدهالنساء ملهم شود. میتواند به جایی برسد که از مولا امیرالمؤمنین الهام بگیرد. در این مقام، جای انتخاب نیست. شاعر از خود ربوده میشود، پس نمیتواند در بند قالب باشد، هرچه را هدیه شد، میپذیرد. البته میشود در بند قالب بود و حافظ شد. وقتی که نیما آمد، پیروان او از هول حلیم در دیگ افتادند و گفتند قوالب کهن مردهاند. اما آنقدر در این قوالب طرح نو درانداخته شد که مشخص شد اینها قالب نیستند، بلکه کالبد هستند. وقتی حضرت حافظ میفرماید: «غزلسرایی ناهید صرفهای نبرد/ در آن مقام که حافظ برآورد آواز»، از مقام ناهید هم آنسوتر رفته است و کلامی میگوید که ایزدیان نیز آن را خوش میدارند. کلام او فراتر از الهههای الهام دهنده واقع میشود. بنده هیچوقت شعر کلاسیک نگفتهام مگر در حال بیخودی؛ بهجز چندتایی که آنهم برای زورآزمایی با کسانی بود که فریفته ردیف شده بودند و فکر میکردند اگر ردیف دو اسمی و سه اسمی بیاورند، کار شاقی کردهاند، که ما آن غزلهای «لیلی و مجنون»، «آب و آیینه» و «بیژن و منیژه» را گفتیم. برای اینکه جوانانما دست از بازیگوشی بردارند و درستدرمان شعر بگویند.
● نقش تزکیه نفس و سلوک فیطریقا... را در شعر چگونه میبینید؟
شاعر باید اهل تزکیه و قربنوافل باشد، تا زبانی از غیب به او داده شود. «الشعراء تلامیذ الرحمن، ان لله کنوزا تحت عرشه و مفاتیحه السنه الشعرا.» (خداوند گنجهایی را در زیر عرش مخفی کرده که کلید آن گنجها زبان شاعران است.) آیا هر شاعری به آن مرحله میرسد؟ خیر، این مقام مخصوص اهل تزکیه است. البته طبع هم بسیار اهمیت دارد. همه ما در قدرت طبع برابر نیستیم. احمد عزیزی طبعش از همه طبایع روانتر بود، اما دنبال سر و سامان دادن به آن نبود. هر آنچه را حاصل جوشش وجودش بود، عرضه میکرد.
بالعکس ایشان آقای معلم است. ایشان گرانطبع است. یعنی از زمره کسانی است که سالی چند شعر بیشتر نمیتواند بگوید. مثل احمد عزیزی نیست که شبی بنشیند و پانصد بیت بگوید؛ اما همه آن پانصد بیت قوی نیست. شاید پنج بیت آن بهدرد بخور باشد، یا نهایتا پنجاه بیت. بههمین خاطر خیلی زود تب احمد عزیزی فرونشست. آقای معلم هم البته در تزریق اکتساباتش در شعر افراط میکند.
اما غنای شعر ایشان با هیچکس قابل مقایسه نیست. «مرا بهشور بهشیوه بهشرم بوسیدی/ ادای حق نمک را چه گرم بوسیدی/ بدین شکسته دلی بوسه مومیاست مرا/ بقای لطف تو باد از طلب حیاست مرا» شاعر و عاشق جان میدهد تا غمزهای را بخرد. «نگار نازنینم غمزهای داد/ که ایمن گشتم از مکر زمانه» یا «ای ترک غمزهزن که مقابل نشستهای/ خنجر به دست و تیغ حمایل نشستهای»، این غمزه همه کاره آسمان و زمین، مولا امیرالمؤمنین است. همه این نوحههایی را که میشنویم، شهدای کربلا و آقا اباعبدا...، القاء میکنند. بهخدا شعر شوخی نیست، شعر هنر هنرهاست. متاعی است که بهراحتی به کسی نمیدهند.
● و کلام آخر؟
فقط میگویم: شاعران! درهای آسمان بهسوی شما باز است. غفلت نکنید و اشارات آن ترک غمزهزن را دریابید.
|