باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز سه شنبه 12 آذر 1387 كاربران برخط 354 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
   
  
  
    
تجلي حقيقت در ساحت هنر(1)
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ


اين مقاله برگرفته شده از كتاب حقيقت و هنر ديني به قلم محمد مددپور می باشد که در سال 1385 توسط انتشارات سوره مهر منتشر شده است. بخش اول این مصاحبه تقدیم می گردد.

 
   ● نام گفت و گو شونده: محمد - مددپور

ارسال كننده: مدير سايت

منبع: کتاب - حقيقت و هنر ديني

 
 
● براي ورود به بحث لطف كنيد توضيحاتي پيرامون تلقي‌هايي كه تا به حال از هنر وجود داشته است، ارائه فرماييد.
ماهيت هنر، به عنوان يك پرسش اساسي، سابقه‌اي بسيار طولاني دارد. در زبان گذشتة ما لفظ هنر بارها آمده است. در زبان گذشتة ما ريشه لفظ هنر، به زبان اوستايي و از آنجا به زبان سانسكريت مي‌رسد. و اين‌گونه هم نبود كه دقيقاً معاني‌اي همسان با آنچه كه امروز به عنوان هنر Art در نظر آورده مي‌شود: اين تلقي كنوني از هنر در زبان فارسي جديد به معني خاص لفظ است، درحالي كه از لفظ هنر، معناي عامي مراد مي‌شده است. لفظ هنر در زبان سانسكريت، تركيبي بوده از دو كلمه «سو» و «نر يا نره». سو به معني نيك و هرآن چيزي كه به هر حال، خوب و نيك است، و فضائل و كمالاتي بر آن مترتب است. و نر يا نره، nara يا nar به معني زن و مرد است. در زبان اوستايي، سين به‌ها قلب شده و اين لفظ، تبديل مي‌شود به هو hu و در تركيب، به هونر hu-nara كه در اوستا از صفات اهورامزدا تلقي شده است، و نيز هونرتات hunartat به همين معني است. هونرونت hunarvant صفت است، و در تأنيث هونروئيتي hunarvaiti مي‌آيد.
هونر در زبان فارسي ميانه يا فارسي پهلوي نيز وارد شده است، به صورت هنر hunar كه معني لغوي آن انسان كامل يا فرزانه است. در ادبيات قديم فارسي، هنر را به معني كمال و فضيلت تلقي مي‌كردند. شاعران در شعرشان و متفكران در آثار مختلف كه باقي گذاشته‌اند، از هنر به معني فضيلت و كمال تعبير كرده‌اند. اين لفظ، به هيچ‌وجه معطوف به اين معنا نبوده است كه هنر، عبارتست از صنعتگري يا چيزي كه اصطلاحاً صنعتگري و مهارت صرفاً فني تعبير مي‌شود. يعني ساختن و ابداع كردن يك چيز يا تعبيري كه اكنون آن را در قلمرو تكنولوژي مدرن، به طور وسيع، در مورد ساخت و توليد انبوه مي‌بينيم. اين معني از لفظ هنر با تكنولوژي ارتباط پيدا مي‌كند، و به معني خاص، لفظي است كه در زبانهاي گذشته و زبانهاي باستاني، براي آن الفاظ ديگري مي‌آورند.
با اين وصف، مراد از هنر در گذشته، معني عام اين لفظ بوده است، نه معني خاص آن و يك معناي اخلاقي و معنوي بر اين لفظ مترتب بوده، كه همة متفكران به آن نظر داشتند در اين باب مي‌توان به لغت‌نامه دهخدا رجوع كرد. آنان لفظ هنرمند را به كسي اطلاق مي‌كردند كه واجد برخي يا تمامي فضائل حقيقي انساني بوده، و اين فضائل و معاني در وجودش تجلي كرده، و به مراتبي از كمالات رسيده باشد. اين فضائل، مراتبي دارد در جنگ‌آوري، فداكاري، علم و امثال اينها، به هر كسي كه به يك مرتبه‌اي از حد كمال رسيده بود، در هر مقامي لفظ هنرمند اطلاق مي‌شده است. اين لفظ (لفظ هنر)، به معناي تحريف شده‌اي كه بعداً در دورة اخير در دوران رضاخان- مي‌بينيم و آن را يكي از اعضاي فرهنگستان وضع كرد، براي صنعت زيبا، همان چيزي است كه در گذشته به صنايع ظريفه و مستظرفه اطلاق مي‌شده است. بدين‌سان به نقاش و صورتگر و نگارگر و معمار و ، تعبير هنرمند كرده‌اند. درحالي كه در گذشته، لفظ هنرمند حامل يك بار معنوي بود، اكنون به صرف مهارت فني در صنايع مستظرفه محدود مي‌شود؛ به تعبير امروزي صنايعي كه با زيبايي سروكار دارند.
اين تعبير در سير مباحث نظري اولين‌بار در آثار افلاطون و ارسطو به طور خاص، تبيين يافته و تفسير شده است، و اساساً طرح مسئله فلسفي هنر در غرب از يونان آغاز شده است، و اساساً طرح مسئله فلسفي هنر در غرب از يونان آغاز شده است. يونانيان بودند كه پرسيدند: كه ماهيت متافيزيكي هنر چيست؟ به آن معنايي كه عبارت است از صنايع مستظرفه و صنايع ظريفه. البته بعداً در صنايع مستظرفه، نيز اين بحث در ميان بوده كه آيا منطق هم شامل آن است؟ همان‌طور كه فيلسوفان در عالم اسلامي و در قرون وسطي، چنين نظري داشتند. متفكران مسيحي و اسلامي، از جمله توماس اكويناس و بوناونتورا و ابن‌عربي، هنر را صرف ابداع عملي تلقي نمي‌كردند، بلكه آن را در زمينة حكمت و تأمل نظري و شهود قلبي هم وارد مي‌كردند.
به هر حال، هنر به معنايي كه امروز از آن به عنوان صنعتگري يا صنايع مستظرفه ذكر مي‌شود، در زبان يوناني تعبير به «نخنه» شده است. تخنه Techne، در زبان انگليسي يا فرانسه به تكنيك مبدل شده است. اين تكنيك يا تخنه، همان صنايع مستظرفه است. اساساً تخنه، با توجه به بنياد يوناني آن ارتباطي با فضائل معنوي و حقيقي، از جمله خير و نيكي ندارد. يعني در فرهنگ يوناني، ايجاد صنايع مستظرفه به يك نوع قوه و قدرت ابداع و محاكات زيبايي طبيعي و انساني اين جهاني مربوط بوده است. پس هنر، به معني خاص يوناني لفظ عبارت است از ابداع با قوه خيال. هنرمند به اين معني، يعني تكنسين.
درواقع، هنرمند در مقام ابداع هنري، قوة خيالي خودش را با ادراكاتي حسي از طبيعت ممزوج، و با حضور و ذوق خود، اثري را ابداع مي‌كند. البته افلاطون براي هنرمند قايل نبود كه هنر او مؤدي به حكمت خواهد شد. اساساً در يونان كه بحث نظري هنر به طور جدي و مشخص از آنجا آغاز شده، دوگانگي را از اول مي بينيم. يعني، دو تئوري با يكديگر مواجه هستند: يكي تئوري پوئيسيس poiesis و ديگري ميمسيس Mymesis. تئوري ميمسيس كه درواقع همان ايميتيشن Imitation انگليسي است، به معني محاكات و تقليد و تخييل آمده است.
نظرية ميمسيس، درواقع به تعبيري كه در منطق و فلسفه اسلامي آمده، از آن به محاكات ياد مي‌كنند، و پوئيسيس كه به معني ابداع است، آن هم عبارت است از به پيدايي آوردن يك امر نهان و مستور. امر نهاني كه هنرمند يا مخاطبش در برابر آن قرار مي‌گيرند، و در واقع، پرده خيال او جلوه‌اي از آن امر نهاني را منعكس كرده، از مرتبة نامحسوس و ناپيدا، به مرتبة محسوس و پيدايي مي‌رساند. يعني هنرمند، درواقع در قلمرو ابداع، يك امر نامحسوس را به امري محسوس تبديل مي‌كند، يا از يك عالم به عالمي ديگر انتقال مي‌دهد. اگر به اين ابداع توجه كنيد، مسئله ظاهر و باطن دقيقاً در آن مطرح مي‌شود. اما در محاكات، ظاهر و باطن، به طور عميق در ميان نيست. محاكات را به تقليد ترجمه مي‌كنند. در حالي كه ترجمة دقيق آن، حالتي با بياني از يك موضوع داشتن است. در گذشته نيز منظور از محاكات، خيلي از معني تقليد وسيعتر بوده است. همان طور كه ارسطو ذات هنر را همين محاكات تلقي مي‌كند.
محاكات هم در واقع يك نوع تخييل و تشبيه است نسبت به اشياء، محسوسات و اموري كه در خارج از ما يا در درون ما هستند. وقتي كه مي‌خواهيم به معني «محاكات» لفظ، اثري هنري ابداع كنيم، ارتباطي ميان ما و آن شيئي كه در مقابل ما هست، وجود دارد. طبيعتاً وقتي شيئي را محاكات مي‌كنيم، از شيء محسوس، امر محسوس نازلتري (همان تصوير شي‌ء) خواهيم داشت. ببينيد دو حالت است؛ يكي مرتبه‌اي است كه من در مقابل يك شيء محسوس قرار گرفته‌ام، و تصوير مي‌كنم. آيا اين تصوير من از حد آن شيء فراتر مي‌رود يا نه؟ يعني شما وقتي در مقابل شي‌ء قرار مي‌گيريد، و آن را تصوير مي‌كنيد، يا شبحي از آن را تصوير مي‌كنيد. اين شبح يا تصوير، نازلتر است يا آن شيء؟ منطقاً اين شبح نازل از آن شيء است كه در مقابل ماست.
افلاطون و ارسطو، هر دو، نظرية محاكات را در نظر داشتند، و نظرية ابداع را كه در واقع پس از سقراط فراموش مي‌شود، مورد توجه قرار ندادند. يعني اصل ابداع اغلب فراموش شده است، چون انسان متافيزيك و انسان فلسفي، بعد از سقراط، آن جهان ميتولوژيك و ديني يوناني را ترك مي‌كند، و محاكات يا ابداع عوالم غيبي و ازليات در ساحت هنر متافيزيك و فلسفي يوناني مورد غفلت قرار مي‌گيرد. مارتين هيدگر، در كتاب «سرآغاز اثر هنري» يا «مبدأ و ماهيت ابداع اثر هنري»، معتقد است كه تاريخ فلسفة هنر، جدال ميان اين دو نظريه است،‌ و بيشتر غلبه با نظرية محاكات است كه در واقع با افلاطون و ارسطو به نحوي رسميت يافته است.
چنانكه اشاره رفت،‌ در نظرية محاكات، ما مواجه هستيم با عالمي كه در برابر ماست. اما در نظرية ابداع، ما با عالم متعارف و محسوس مواجه نيستيم. يعني كلمة ابداع معنايي باطني را همراه مي‌آورد كه وراي شيء ظاهري است. ممكن است شيء ظاهري ما متضمن زمان و مكان بوده، ظرفي براي ابداع هنري باشد. در واقع در مرتبه ابداع، ما با عوالم باطني و روحاني سروكار داريم، و عروجي كه هنرمند در ساحت هنر برايش حاصل مي‌شود، يك سير و سلوك معنوي است، از عالم محسوس به عوامل بالاتر، اما هنرمند در هنر يوناني از عالم محسوس فراتر نمي‌رود. حتّي در نظر ارسطو كه در مقابل افلاطون قرار مي‌گيرد، و نظرية شديد اللحن افلاطون را نسب به هنرمندان نقد مي‌كند، نيز چنين تلقي‌اي از هنر وجود دارد.
افلاطون، هنرمندان و شاعران را دروغگو و دور از حقيقت و گرفتار مغاره پندار تصور مي‌كرد، و مي‌گفت، اينها در عالم مغاره گرفتارند، و نمي‌توانند با حقيقت كه دو مرتبه وراء اشباح هنرمندانه است،‌ ارتباطي داشته باشند. يعني اينها با اشياء محسوس، خود جلوه و ساية اشياء نامحسوس و مثالهاي جاويدان و مُثُل ابدي‌اند. پس هنرمند با اشباحي در ارتباط است، كه سه مرتبه از حقيقت دورند. پس، هنرمند با حقيقت نسبت بي‌واسطه ندارد، و اثر هنري، حقيقت را بي‌واسطه متجلّي نمي‌كند. هنرمند در واقع، با شبح و سايه‌اي از حقيقت سروكار دارد. مثال بارز اين وضع روحي و مرتبة فكري هنرمند، عبارت است از حال گرفتاران و اسيران در آن چالة سياه يا آن دخمه افلاطوني، آنهايي كه رو به ديوار قرار دارند، و چنان بسته شده‌اند كه نور پشت سر خود را كه مظهر حقيقت است، نمي‌بينند، و فقط با همين اشباح سروكار دارند، به تدريج اين امر بر آنها مشتبه مي‌شود كه آنچه مي‌گويند عين حقيقت است. در حالي كه حقيقت نيست؛ دروغ است و در واقع در شاعران دوران انحطاط ميت و ميتولوژي كه افلاطون متعرض آنها مي‌شود،‌ تفكر و سخنان از حد دروغ و هذيان فراتر نمي‌رود.
وقتي افلاطون از زبان سقراط به مقايسه شاعران و فلاسفه مي‌پردازد، شما مشاهده مي‌كنيد كه نظر افلاطون اين است كه فيلسوفان، در سير و سلوك فلسفي و ديالكتيكي، به ديدار حقيقت معقول اشياء نايل مي‌شوند. شاعران بر اثر مه آلودگي ديدار حقيقت، يا فضاي مه آلودي كه عبارت باشد از اشباحي كه حقيقت در پس آنها مستور است، حقيقت را مخدوش مي‌بينند. بنا به اقوال ارسطو و افلاطون فقط فيلسوفان هستند كه در روز روشن، خورشيد حقيقت را مشاهده مي‌كنند. در حالي كه هنرمندان، اسير شب تاريك‌اند،‌ و در درياي طوفاني و مه آلود مي‌خواهند، حقيقت را از پس اين حجابها و مراتب محسوس، مشاهده كنند. گرچه ارسطو؛ يك مقدار اين نظرية ضد شاعرانه و ضد هنري گذشته را تعديل و تلطيف مي‌كند، و شاعران را به اين جهت كه مي‌توانند، مايه آرامش و پالايش نفساني اهل مدينه باشند، مقبول تلقي مي‌كند اين مسئله در تعبير ارسطو، مهمترين تأثير آثار هنري است. به خصوص كه در باب شعر و تراژدي باشد اما در اينجا نيز شأن شاعر اجل از فيلسوف نيست.
من بايد مطلبي را تذكر بدهم. وقتي فلسفة هنر افلاطون و ارسطو را مي‌گوييم، بلافاصله به آثار نقاشي و پيكرتراشي و معماري نرويد. چون اصلاً نقاشي و معماري و اين هنرها كه با «يد» و دست هنرمندان سروكار داشته، هر چند از نوع هنرمند، از نظر مرتبه، نازلتر از شعر تلقي شده‌اند. حتي نظرية محاكات را بيشتر از شعر و تراژدي مي‌گيرند، و براي همين است كه وقتي ارسطو صحبت از تأثير پالايش نفساني مي‌كند، باز منظور نظر او، تأثير شعر و تراژدي است، تراژدي، كمدي و حماسه، سه قسم اساسي و بنيادي شعر محسوب مي‌شوند. شما وقتي كه «فنّ شعر» ارسطو را ملاحظه مي‌كنيد، مي‌بينيد كه رشته‌هاي هنر به معناي امروزي لفظ يعني هفت هنر در يك مرتبه وجود ندارد، بلكه مقام هنرهاي يدي و حتّي موسيقي دون شأن مرتبه شعر و شاعران است. حتّي در رقابت براي سلطه بر عالم يوناني، فيلسوف خود را در مواجهه با شاعر و كاهن حكمي مي‌ديده است،‌ نه نقاش و معمار و پيكرتراش و حتي موسيقيدان كه متعلّق به عالم رياضي مي‌انگاشتند.
نكته ديگر كه از نظر ريشه‌شناسي هنر بايد مورد توجه قرار گيرد، اين است كه سقراط و افلاطون و ارسطو خود را در دنيايي مي‌ديدند كه بيگانه از دنيايِ شاعرانِ عصر ميتولوژي و دين كهن يوناني است. عالم شاعران كهن با عالم متافيزيك فلاسفة يوناني پس از قرن پنجم قبل از ميلاد، تبايني بنيادي دارد. ارسطو در واقع نخستين بار است كه سلطاني عقل ناسوتي را اعلام مي‌كند، و به تعبير هويزرمان، اعلام مي‌كند كه دوران دل و دوران خيال لاهوتي، به پايان رسيده است. اين مطلب باشد در باب خيال. اگر فرصتي بود،‌ مجدداً بر مي‌گرديم به اين مطلب، كه چرا بشرِ گذشته، در ساحت خيال سكني گزيده بود، و با زبان خيال، همه شئون فكري و عملي و ابداعي خود را بيان مي‌كرد. اين وضع چنان بوده كه هگل براي اديان گذشته تعبير «دين هنري» را مي‌آورد. مي‌گويد؛ دين گذشتگان، دين عصر ميتولوژي، دين سمبليك و هنري است. اين تعبيري است كه بسيار قابل تأمل كه بعد از هگل هم، در قلمرو فلسفة هنر مورد توجه قرار گرفته، و پيرامون آن بحث شده است.
اما بازگرديم به مطلبي كه عرض مي‌كردم: اينكه يك دوگانگي در يونان به وجود مي‌آيد،‌ دو جهان در برابر يكديگر قرار مي‌گيرند. يك سو، ارسطو، افلاطون و سقراط كه سه متفكّر اصيل عصر متافيزيك يونان هستند، و قابل مقايسه با افلوطين و حتي رواقيان و اپيكوريان نيستند، و همچنين ديگر نحله‌هاي التقاطي كه بعداً تكوين پيدا كرده‌اند،‌ مثل كلبيان و فرقه‌هاي و نحله‌هاي مختلف آكادمي و لاكئوم. به هر حال،‌ارسطو و افلاطون و سقراط احساس مي‌كردند اين احساس كه منظور نظرم هست همان شهود معنوي يا شهود باطني است، كه اين شهود باطني يا «احساس جهاني» به نظر من روح فلسفه است به واسطه اين شهود باطني يا اين داده بي‌واسطه وجداني است، كه مي‌انگاشتند عالم ديگري تجلي كرده است،‌ و آنها در عالم ديگري حضور دارند، كه آن عالم، با عالمي كه شاعران در آن حضور داشتند، يعني عالم «ميت»، قابل جمع شدن نيست. يك طرف عالم متافيزيك، و يك طرف عالم دين اساطيري.
در اينجا منازعات و مناظراتي ميان فيلسوفان جديد و شاعران و كاهنان قديم صورت مي‌گيرد. در كنار اين فيلسفان جديد، عده‌اي از شاعران و عالمان جديد نيز حضور دارند. شاعران تراژيك،‌ چون آشيل و سوفوكل، در واقع از عالم ميت جدا شده‌اند. گرچه تراژدي‌ها و نمايشنامه‌هايشان مملو و پر است از مواد ميتولوژيك، ولي اصالت ندارند. و بسياري از كمدي نويسان، مثل كرانينوس و علي الخصوص، اريستوفانس يوناني دقيقاً اولين منتقد ميت (قصص الاولين) هستند، در حالي كه سرتاسر نمايشنامه‌هايشان يكسره تمسخر دين گذشته يوناني است.
به اين ترتيب يونان در دوره متافيزيك، از گذشته‌اش بريده و گذشته خود را رها كرده است؛ گذشته‌اي كه در آن خدايان زنده بودند. اما اكنون در دورة متافيزيك، اين خدايان مرده‌اند و به تمسخر كشيده مي‌شوند. در گذشته انسان با خدايان يا خداي شخصي و ايزديان راز و نياز مي‌كرد، او در مقام پيامبري، در نظرگاه فكر غالب خواص و عوام، به سرزمين اين خدايان مي‌رود، اما ديگر در دوره متافيزيك، شاعر زبان خدا و ايزدان نيست،‌ و سوار بر ارابه خورشيد پا در عالم موزها (فرشتگان هنر) نمي‌گذارد. بلكه عالمش همين عالم فاني محسوسات است،‌ موزها در قلمرو مابعدالطبيعه يوناني تعبير به قواي نفساني مي‌شوند. مبدأ دروني هنر «طبع» تلقي مي‌شود، فوسيس Physis تلقي مي‌شود،‌ فوسيس كه آن معني گذشته، يعني «شكفتگي» و «تجلي» و «ظاهر شدن» را ندارد. پس شما مشاهده مي‌كنيد كه من نمي‌خواهم مفهوم سكولاريزم جديد را به كار ببرم. اما دقيقاً يك نوع سكولاريزاسيون (دنيوي و ناسوتي شدن ) معاني ميتوسي و ديني گذشته را در تفكر جديد متافيزيك مي‌بينيم.
پس در مفهوم يوناني غير فيثاغورثيِ محاكات، اثري از ارتباط با عالم ديگر و غيب نيست. بلكه عالم، شاعر و متفكر هنري با عالم محسوس درگير است. در پوئيسيس، در مقابل اين نظر، در عالم محسوس وجودي نيست كه هنرمند، مقام كهانت يا نحوي پيامبري است،‌ همچنانكه كاهنان چنين شأني را داشتند.
عقلي هم كه در دورة ماقبل متافيزيك طرح مي‌شد، تفاوت جوهري با عقل يوناني دارد. عقلي كه در دورة ميتولوژي مي‌بينيم، يك عقل غيب گوست؛ عقلي كه موهبت خدا است،‌ و مي‌تواند آينده را پيش بيني بكند. اما معناي نوس Nous يوناني و راتيو Ratio لاتيني كه به هر حال، عقلِ تحويل شده و تقليل يافته به يك حسابگري و عقل ناسوتي صرف است، كه بعضي از متفكران متأله، متذكر آن بودند. آنچه در بطن گذر هنر و حكمت يوناني از دوران موتوس Muthos به دوران فلسفه Philosophia نهفته است، عبارت است از ناسوتي شدن امر لاهوتي؛ يعني، يونان از يك دوران لاهوتي قدم به يك دوران ناسوتي گذاشته است، و نحوي دوگانگي ميان يونان قديم و يونان جديد احساس شده كه در آن، روح سكولاريزاسيون و ناسوتي شدن و دنيوي شدن را در فلسفه و هنر يونان مي‌بينيم.
كاثارسيس Catharis كه در گذشته باري معنوي دارد، و در واقع، يك تزكية روحاني بوده است، در فلسفه ارسطو، به معني پالايش نفساني و يك نوع تصفيه عقده‌هاي رواني است. وقتي كه در مقابل يك نمايش تراژيك دو احساس خوف و شفقت،‌ در مقابل همديگر قرار مي‌‌گيرند، برخورد اين دو احساس‌،‌ روح يونايان را از عقده‌ها رهايي مي‌بخشد و آنها را از اينكه در جهاني كسالت‌بار و تاريك زندگي مي‌كنند، آرامش مي‌بخشد و زندگي را براي آنها قابل تحمل مي‌كند. زيرا يوناني دچار يك زمان مرگباري بود كه در بعضي از آثارشان اين مسئله بسيار بروز داد. در كمدي و تراژديها يا در آثار تجسمي، نظير «پيكرة دختر نيوبي» يا در مجموعه «پيكره‌هاي لائوكن» اين خوف و حيرت در برابر راز حيات و نوعي سوء ظن و بدگماني را به وضوح، مي‌بينيم. اين تاريكي و تيرگي جهان را، همان طوري كه گفتم،‌ يونانيان بعد از خروج از دوران ميت و دين باستاني تجربه كرده‌اند. آنان خود را در يك دور جهاني بسته‌اي مي‌ديدند كه همه چيز در آن تكرار مي‌شود، و هيچ گونه تعالي ندارد.
به اعتقاد اومبرتواكو، رمان نويس نيست انگار معاصر، اين وضع را بشر همواره به جان آزموده است. او ريشه آن را در زندگي و رازهاي حيات مي‌داند:« دورانهايي وجود ندارد كه ماركس خوانده شود، و دوراني كه گنون باب روز باشد. فكر آزاردهنده اسرار حيات، مثل آونگ در نوسان نيست، بلكه ثابت است. حتي دانشمندان پوزيتيوست قرن نوزدهم، هم شبها به مجامع احضار ارواح مي‌رفتند، و دكارت هم به دنبال انجمن سري‌گل صليب، به آلمان مي‌رفت، و توماس قديس، روي قدرت جادوگران حساب مي‌كرد. آدمها به دنيا مي‌آيند و نمي‌دانند كه ريشه‌شان چيست، نمي‌دانند بعد از مرگ به كجا خواهند رفت، و بنابراين، در يك بي‌اطميناني وحشتناك زندگي مي‌كنند، و معمولا دو جور واكنش نشان مي‌دهند، يا مي‌گويند، ان‌شاءالله خير است، يا مي‌گويند مقصر اين همه اسرار كيست؟ آن‌قدر اين را تكرار مي‌كنند تا آزاردهنده بشود. آن وقت است كه نشانه‌هاي بدگماني بروز مي‌كند و تا ابديت چون خوره روان ما مي‌شود.
در تفكر يوناني حتي تعالي و سعادت فلسفي نيل به حيات نظري «تئورتيكوس بيوس» Theortikos Bios كه افلاطون در ديالكتيك و خيلي سست‌تر از افلاطون، ارسطو در يك سير و سلوك عقلي مطرح مي‌كنند، كمالات معنوي دورة ديني را مترتب نيستند. اصلاً آدم متواضعانه با تذكر به فقر ذاتي خويش در برابر خدا قرار نمي‌گيرد، و راز و نياز و آرامش روحي در ميان نيست.
 
ادامه دارد ...
 

    459 بازديد     0 امتياز     0 نظر


دريافت فايلهاي پيوست
●   تصوير 

مطالعات موضوعي مرتبط :
●   فلسفه هنر (42)
●   هنر دینی (56)

دسته
●  متن / مقاله

رسته :2

تاريخ ارسال:21/03/1386

تاريخ شمسی نشر:00/00/1385
   
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت

  آمار سايت   |   پشتيبان فني   |   ارسال مطلب