| * لطفا درباره GSN يا مطالعات شبكهاي جهاني شدن توضيح دهيد.
مفهوم جهاني شدن در اين سالها بسيار بزرگ و بي حد و حصر شده است، به قول مانوئل كاستلز كاري كه در 200 سال گذشته درباره مدرنيته انجام شده، تنهاطي دو دهه در مورد جهاني شدن انجام شده است. بزرگي مفهوم جهاني شدن، در واقع حكايت از يك تغيير بزرگ دارد.
از اين رو با توجه به اين بزرگي و گستردگي، دانشگاه واريك انگلستان در سال 2004 مركزي را تحت عنوان مركز مطالعات منطقهاي و جهاني شدن، Center For Reginal and Globalization Studies راهاندازي كرد تا از طريق اين مركز بتواند مطالعاتي را كه درباره جهاني شدن و هر آنچه مربوط به آن است در يك جا متمركز كند. در واقع ايجاد اين مركز تلاشي بود براي كنار هم آوردن و يكي كردن مجموع همه مراكز مطالعات جهاني شدن در دنيا.
در همان سال 2004 در دانشگاه واريك و در خلال اجلاس افتتاحيه؛ مركز مطالعات شبكهاي جهاني شدن GSN، اولين كنفرانس خود را نيز برگزار كرد و در واقع اولين كنفرانس، اعلام موجديت اين مركز بود.
بنيانگذاران اين مركز بر اين باور بودند كه جهاني شدن در درجه اول يك مطالعه بين رشتهاي است و لذا نيازمند همكاري رشتههاي مختلف علمي در سراسر جهان است و در درجه دوم اين كه چون بحث آن جهاني است و تحولات جهاني را مورد مطالعه قرار مي دهد، نميتواند توسط يك دانشگاه خاص انجام شود. بنابراين 50 دانشگاه جهان گرد هم آمدند و اين مركز GSN را راهاندازي كردند.
كنفرانس دوم GSN با عنوان «جهاني شدن و غلبه برحذف و تقويت شمول» در سال 2005 در داكار، پايتخت سنگال برگزار شد. از آنجا كه در بحث جهاني شدن فاصله افتادن بين شرق و غرب و فاصله افتادن بين جهان اول و دوم و سوم مطرح ميشد و چون نگراني عميقي درباره شكاف دانش ميان اين جهان ها وجود داشت اين كنفرانس به منظور بررسي اين موارد تشكيل شد.
و اما كنفرانس امسال كه سومين كنفرانس بينالمللي GSN است، با عنوان «جهاني شدن و تنوع انساني؛ تجربههاي آسياييها و ديگران»، به ميزباني دانشگاه كوآلالامپور در مالزي برگزار مي شود و در آن دسترسي هاي فراوان به فرهنگ هاي فراوان مورد بررسي قرار مي گيرد.
اهميت اين بحث به اين دليل است كه جهاني شدن عامل اين شد كه دسترسيها به فرهنگهاي ديگر امكان پذير شد و قدرت انتخابها هم دركنار اين دسترسيها توسعه پيدا كرد.
از يك سو حفظ فرهنگها به عنوان يك هويت ملي اهميت پيدا مي كرد و درواقع نگاه آسيب شناسانه به جهاني شدن را ضرورت مي بخشيد و از سوي ديگر پديده "همه جهان در يك فرهنگ" بعنوان يك فرايند "بومي-جهاني شدن" در حال وقوع بود.
يعني درست است كه در فضاي واقعي ما محدوديت جغرافيايي داريم اما در فضاي مجازي فرد در تعامل با همه فرهنگ ها و ارزشهاي موجود در جهان قرار گرفته است.
* موضوع بسيار گسترده و جامعي است، بحث درباره بايدها و نبايد ها است يا اينكه صرفا وضعيت هاي موجود بررسي مي شود. چگونه در يك كنفرانس به اين موضوع مي پردازيد.
اين كنفرانس تلاش دارد تا ابعاد مختلف اين موضوع را در پنلهاي مختلفي مورد بررسي قرار دهد.
يكي از پنلهاي اين كنفرانس در مورد «ايجاد فضا براي تفاوتها» است. يعني چطور ميتوانيم با جهاني شدن و يكي شدن فضاي مجازي زندگي، كنار بياييم و در عين حال تفاوتها را حفظ كنيم لذا درباره يافتن راهحل براي حفظ تعامل در عين تفاوت در اين فضا، بحث خواهد شد.
بحث جهاني شدن شهر يكي ديگر از پنلهاي اين كنفرانس است. شهر يك ظرف مكاني بود براي زندگي جماعتي لذا تهرانيها، اصفهانيها يا كاشانيها معنيدار بودند.
* يعني مكان، خودش داد هويت داشت اما شكل گرفتن شهرهاي جهاني در قالب بسترهاي مجازي اين نگراني را پديد آورده است كه آيا شهر ميتواند همچنان، هويت مكاني خودش را يا همان Locality خودش را حفظ كند يا خير؟
پنل ديگري كه در اين كنفرانس از اهميت ويژه اي برخوردار است موضوع شهروندي جهاني و نظريههاي شهروندي جهاني است. شهروندي جهاني از يك سو «تنوع انساني» را در يك بستر ميآورد اما از طرف ديگر در قالب ديگري به نام «شهروندي جهاني» فرد را در فضاي مجازي منعكس مي كند؛ حرفي كه رابرتسون ميزند و ميگويد: «امروز، هر فرد در ميان شش ميليارد جمعيت جهان زندگي ميكند.»
به شما قبلا ميگفتند كجايي هستي؟ شما ميگفتي مثلا كاشاني هستم. يعني پيش كاشانيها زندگي ميكنم اما "شهروندي جهاني" از عضويت در جامعه جهاني صحبت ميكند و ديگر خبري از كاشاني و اصفهاني و تهراني نيست بلكه در يك عرصه اي مثلا "همدردي براي مظلومان" همه در اين حلقه قرار مي گيرند و در آن سطح ديگر "وابستگي جغرافيايي" بي معنا مي شود.
پنل ديگري درباره «سياستهاي فرهنگي و جهاني شدن» است كه بحث سياستهاي فرهنگي و دوتاييهايي كه در حوزه فرهنگي مطرح است مثل "اقتصاد و فرهنگ" و يا "سياست و فرهنگ" و... مورد بررسي قرار ميگيرد.
در اين جا، نگاه بين رشتهاي در حوزه فرهنگ مورد توجه قرار مي گيرد كه در اين پنل به اين جنبه پرداخته شده و به طور مثال، مقالاتي چون «جهاني شدن، انواع هنرها و انواع دولتها» به عنوان يك موضوع مطرح است.
پنلهاي ديگري هم در روز سوم كنفرانس هست كه راجع به پايداري جماعت در بستر جهاني است كه در واقع دغدغههايي است كه در حوزه فرهنگ وجود دارد يعني اين كه بالاخره سرنوشت جماعت در جهاني شدن چه ميشود؟
* مقاله اي كه شما در اين كنفرانس ارائه كرده ايد مربوط به كداميك از اين پنل ها است و چه موضوعي را مورد بررسي و توجه قرار مي دهد؟
مقاله من با عنوان «دو جهاني شدنها و تنوعهاي بسيار فرهنگي» در پنل فرهنگ ارائه مي شود. بحث من در اين مقاله اين است كه ما با يك جامعه دوقلو مواجه هستيم كه مثل لاله و لادن هاي بهم چسبيدهاند و حيات هيچ يك بدون ديگري امكانپذير نيست.
به عبارت ديگر من اين موضوع را مطرح مي كنم كه فهم جهان واقعي منهاي جهان مجازي و بالعكس فهم جهان مجازي بدون جهان واقعي امكانپذير نيست و بر اين باورم كه اين موضوع پارادايم كنوني در بحث جهاني شدن است.
در اين نگاه، جامعهشناسي جديد، مردمشناسي جديد و فرهنگشناسي جديد نيازمند يك تحول بنيادين است. ما تحت تاثير همين رويكرد، شيفت بزرگي در حوزه علوم انساني داشتيم كه من پانزده مقاله درباره همين پارادايم دو فضايي شدن جهان نوشتهام. به نظر مي رسد اين نگاه پارادايمي براي نگاه به آينده بسيار لازم و ضروري است.
* منظور شما اين است كه پارادايم كنوني ما دو جهاني شدن است؟ آيا به اين سمت رفته ايم يا اينكه قرار است چنين اتفاقي بيفتد؟
بله ما در درون جهان دوفضائي شده زندگي مي كنيم. به لحاظ سياستگذاري نيز ما به اين پارادايم نياز داريم. اگر بخواهيم شهر تهران را به عنوان فقط يك شهر فيزيكي مورد تاكيد قرار دهيم و شهر مجازي تهران را مورد غفلت قرار دهيم در واقع نتوانسته ايم يك تهران متناسب با شرايط جديد بسازيم براي اين كه تهران مجازي با منطق تهران فيزيكي عمل ميكند.
با وجود اين تنوع فرهنگي بسيار زياد، اگر فضاي محلي نتواند اين عضورا در درون فرهنگ خودي جذب كند، آن وقت آن فرد به فضاي مجازي مهاجرت ميكند و در آنجا جذب خواهد شد.
در تهران فيزيكي، با چهارده ميليون تردد در روز مواجهيم كه نتيجه آن اين آلودگي شديد هوا و هزار و يك مشكلي است كه همين ترافيك و اتوموبيل ها براي ما پديد آورده اند اما وقتي ميآييد شهر مجازي تهران را در كنار شهر فيزيكي تهران پديد ميآوريد بسياري از اين ترددها به شهر مجازي منتقل ميشود و اثرات سوء آن از بين ميرود بنابراين هم به لحاظ سياستگذاري نياز به نگاه پارادايمي و هم به لحاظ فهم اين فضا نيازمند اين نگاه هستيم.
در مقالهاي كه به اين كنفرانس ارائه كردهام همين موضوع پارادايم دو جهاني شدن را مطرح كردهام و تلاش كردهام آن را كمي تئوريزه كنم چون به نظر مي رسد ابعاد مختلفي در اين نظام پارادايم وجود دارد كه نه تنها بر نظام شهري، كشوري و منطقه اي اثر مي گذارد بلكه نوع تعامل فرد با فرد و فرهنگها با يكديگر را تحت الشعاع خود قرار مي دهد. بحث وسايل حمل و نقل را در اين مقاله مطرح كردهام به اين معني كه جهان امروز ما در قياس با جهان گذشته از سرعت و تنوع زياد وسايط نقليه برخوردار است.
در واقع ما يك جهاني شدن در فضاي واقعي داريم كه سخت افزار آن، وسايل حمل و نقل است و يك جهاني شدن در فضاي مجازي داريم كه سختافزار آن صنعت جهاني ارتباطات و صنعت همزمان ارتباطات است. تفاوت اين دو جهاني شدن "تفاوت درسرعت" است.
جهاني شدن در جهان واقعي سرعتي به مراتب كمتر دارد اما سرعت جهاني شدن در فضاي مجازي دارد به همزماني ميرسد؛ يعني به مجرد اين كه گاردين پيامش را پست ميكند شما اين سوي جهان پيام را دريافت ميكنيد. حالا در اين فضا صاحب تنوع فرهنگي هم هستيم.
تنوع فرهنگي در گذشته در فضاي فيزيكي بحث ميشد، مثلا تهران داراي يك تنوع فرهنگي از اقوام مختلف است اما فضاي مجازي اين تنوع فرهنگي را در سطحي گسترده ايجاد ميكند.
شما ناگهان مي بينيد يك سايت مطالعات سينمايي با 30 ميليون مراجعه ماهيانه مواجه ميشود.
سايت هاي مختلف اينترنتي با موضوعات گسترده و متنوع فرهنگي و اجتماعي پديد مي ايند و هريك ميليونها مخاطب پيدا مي كنند.
يا مثلا يك خبر خاص را چندين ميليون كاربر به صورت هم زمان ميبينيد. جرج گالووي مصاحبه اي با اسكاي نيوز مي كند و به دليل جاذبه هاي خاص اين مصاحبه در رابطه با حزب الله لبنان، اين مصاحبه از مرز مخاطبان اسكاي نيوز به مراتب فراتر مي رود.
حالا بحث اين است كه با وجود اين تنوع فرهنگي بسيار زياد، اگر فضاي محلي نتواند اين عضورا در درون فرهنگ خودي جذب كند، آن وقت آن فرد به فضاي مجازي مهاجرت ميكند و در آنجا جذب خواهد شد.
مثل تفاوت خانه و منزل است. خانه جايي است كه در آن زندگي ميكنيم اما منزل جايي است كه به آن تعلق داريم. اگر حوزه محلي فردرا كاملا جذب كند خانه و منزل او يكي ميشود اما اگر حوزه محلي قدرتمند نباشد آن وقت خانه و منزل او تفاوت خواهد كرد و شاهد مهاجرت هاي مجازي خواهيم بود.
مفهومي را در سال 1994 را برستون مطرح كرد كه بعدها بنيان نگاه يونسكو هم شد و آن بحث گلوكلايزيشنGlocalization بود.
رابرتسون مي گفت آنقدر از جهاني شدن سخن گفته ايم كه افراد ميگويند ديگر محل و لوكاليتي وجود ندارد. در حالي كه محل بسيار قوي است و قدرتمند عمل ميكند. رابرتسون ميگويد دو فرايند در حال اتفاق است يكي محلي شدن و ديگري جهاني شدن، به عبارت ديگر ما با يك ملي شدن و با يك فراملي شدن مواجهيم.
يك جريان ملي شدن دارد در كشورها اتفاق ميافتد كه سنتها و آداب رسوم و قوانين و مقررات و مسائل مربوط به دولت و ملت در آنجا در جريان است و فيزيك خود كشور است كه از همه چيز زندهتر است و از طرفي يك فراملي شدن در حال اتفاق است كه در واقع يك سري امور خارج از حوزه ملي را وارد حوزه ملي مي كند.
به هر حال دو جهاني شدن ها و تنوع انساني يعني زندگي در جهان تنوع ها و زندگي در جهان تنوع ها مي تواند منشاء برجسته شدن فرهنگ ملي شود و مي تواند موجب كم رنگ شدن و در صورت جاذبه هاي مقصد و دافعه مبداء، موجب محو فرهنگ هاي بومي شود.
به نظر مي رسد سه عامل اساسي يعني 1) دين قدرتمند و با نفوذ اسلام كه عرصه هاي متنوع از تعامل هويتي را در درون خود جمع كرده، همراه با 2) منبع تمدني فرهنگ و ادبيات ايران بعلاوه 3) شهروندي قدرتمند ايراني، ظرفيت قدرتمندي است كه نقش برجسته شدن هويت ايراني را در همه تنوع خواهد داشت. قدرتمندي فرهنگ ايراني به صورت گسترده گرو نوع "عرضه ديني" و يا به عبارتي "بارنمايي ديني" از يك سو و از سوي ديگر "شهروندي قدرتمند" و در عين حال توجه به "ميراث محسوس فرهنگي" مي باشد.
* علت تبديل گفتمان جهاني شدن به جهاني سازي چيست؟ شايد اين به خاطر خود واژه جهاني شدن است، يعني اين واژه اين كژ فهمي يا برداشت اشتباه را پديد آورده است.
يك روي ديگر اين حرف اين است كه در جهاني شدن يك بدفهمي بزرگ وجود دارد و اينكه تا مي گويي جهاني شدن يك تصوري پديد ميآيد كه گويي امري است كه كل جهان را فرا ميگيرد، در صورتي كه اين نيست.
در واقع جهاني شدن اشاره به اموري دارد كه از خارج از حوزه فيزيكي كه ما در آن زندگي ميكنيم وارد حوزه زندگي ما ميشود.
به عبارتي ديگر ميتوانيم بگوييم ما در گذشته رابطه حاضر با حاضر را داشتيم، ارتباطات جامعه انساني مبتني بر ارتباط حاضر با حاضر بود. اما با اختراع مورس، براي اولين بار ارتباط حاضر با غايب اتفاق افتاد.
جهاني شدن از اين نظر يك تحول بزرگ محسوب ميشود اما متاسفانه خيليها اين حرف را متوجه نميشوند و مدام تاكيد روي جهانيسازي ميكنند و متوجه پيامدهاي برنامهاي جهاني شدن نميشوند، حال آن كه جهاني شدن پيامدهاي برنامهاي جدي دارد و بزرگترين آن اين است كه مديريت مبتني بر رابطه حاضر با غايب را را در كنار مديريت "حاضر با حاضر" قرار مي دهد و اين نوع مديريت اولا ميليارد ها دلار صرفه جويي اقتصادي را به دنبال مي آورد و در مرحله بعدي "مديريت آسايس و آرامش اجتماعي" را پديد خواهد آورد.
مثلا شما اگر بخواهيد شهري را بر مبناي رابطه حاضر با حاضر اداره كنيد، شهرواندان شما بايد مدام براي انجام امورشان به اداره ها و اماكن مختلف رجوع كنند يا به بانك بروند و... اما در رابطه حاضر با غايب، فرد غايب است اما كار او انجام مي شود و اين يك تحول بسيار بزرگ در نظام برنامهريزي است كه بدون حركت جمعيت، كار انجام مي شود و فرايند زندگي روان تر مي شود.
در اين حالت نوعي بازگشت به طبيعت اتفاق ميافتد ودر واقع ما با استفاده از صنعت به آسايش زندگي طبيعي قديم باز مي گرديم.
يعني صنعتي كه خودش را از مضراتش منها ميكند. صنعت گذشته تخريبي بود، مزاحم بود اما حالا اين طور نيست.
كامپيوترهاي Main Frame را كه در فيلادلفياي امريكا مورد استفاده قرار مي گرفت را در نظر بگيريد، تا روشن ميشد در واقع 5000 لامپ روشن مي شد و برق فيلادلفيا را تحتالشعاع قرار ميداد اما همين فنآوري الان به يك موبايل تبديل شده و هيچ تخريبي انجام نميدهد و صنعتي است آرام كه ما را به فنآوريهاي پيشرفتهتري در آينده سوق مي دهد كه در آنجا ماشينها هستند كه حرف ميزنند و فضاي مجازي از انحصار كامپيوترها خارج ميشود.
* دستاورد اين كنفرانس چه خواهد بود؟
هدف كنفرانس رسيدن به راهحلها و راهكارهايي غيررسمي براي برخورد صحيح با جهاني شدن است. مثلا اين كه چطور ميتوانيم در عين حال كه مي خواهيم در اين عرصه تعامل حضور داشته باشيم، بتوانيم جامعه و فرهنگ خودمان را هم حفظ كنيم.
وظيفه كنفرانس اين است كه يك تصوير منسجم از فرايندهاي اجتماعي ارائه بدهد و در بحث تنوع انساني بتواند آن را قاعدهمند كرده و آن قواعدي را كه ميتواند به اين فرايند كمك كند معرفي كند.
مي گويند حضرت حجت (عج) با مردم جهان صحبت ميكند و مردم ميپذيرند. چرا ميپذيرند؟ معجزهاي در كار نيست. چون سنت،سنت معجزه نيست اگر ميخواست معجزه شود قبلا ميشد. امام (عج) در فضايي قرار گرفته كه حرف حق ميزند و مردم ميپذيرند. اين نشان ميدهد كه لايه خودآگاهي در عصر ظهور حضرت حجت (عج) تقويت شده است.
اصولا نبايد از كنفرانس ها اين انتظار را داشت تا مثل يك كارخانه عمل كنند و خروجي هاي مشخصي داشته باشند. نقش مهم كنفرانس ها بالا بردن سطح آگاهي هاي اجتماعي و نيز ارائه راهكارها و راه حل هاي بحران ها و پيچيدگي هاي جهان است.
از چهارم تا ششم سپتامبر در كنفرانس ديگري شركت ميكنم كه برگزار كننده آن GSA انجمن مطالعات جهاني شدن است و موضوع آن در زمان ما كمي محسوستر است چون بحث «جهاني شدن و راهحل صلح» موضوع آن است. در واقع همانطور كه همه علوم بايد معطوف به مسئله باشند، سمينار هاي علمي هم معطوف به مسئله روز هستند.
بالاخره در جهان قدرت خيلي از قدرتمندها به سادگي گوش به حرف كسي و افكار عمومي نميدهند اما به نظر من همين فرايندهاي نخبگي جاهايي كارساز بوده و جاهايي مطالبي از آن درآمده كه ميتواند مانع بحرانهاي بعدي شود و در بسياري مواقع همين بحثها است كه در فضاي عمومي تبديل به نگاه و جريان عمومي ميشود.
اين كه در جنگ اول و جنگ دوم عراق، شاهد مخالفت گسترده مردم جهان با امريكا بوديم و حتي درهمين جنگ ظالمانه اخير اسرائيل بر عليه لبنان،شاهد مخالفتهاي گسترده ماركسيستها، سوسياليستها، مسيحيها و حتي يهوديهاي دنيا با جنگ اسرائيل و امريكا با لبنان بوديم، اين تغييربزرگي را به ما نشان ميدهد و آن كاهش لايه عصبيت و قوي شدن عقلانيت در فضاي عمومي است. در گذشته ما اين را نداشتيم.
در گذشته عصبيت قومي، نژادي و ديني بود اما اين تنوع فرهنگي كه به وجود آمده باعث شده كه فهمهاي جديدي براي افراد جامعه پديد بيايد.
لذا ميبينيم بزرگترين تظاهرات تاريخ انگلستان كه بعد از جنگ جهاني دوم صورت گرفته، بيش از يك ميليون نفر در آن شركت مي كنند آن هم در مخالفت با جنگ عراق و همين هفته پيش گروه Stop War Camping يك تظاهراتي را بر عليه جنگ لبنان برگزار كرد كه در آن خانمها و آقايان مسيحي پلاكاردهايي در دست داشتند كه روي آن نوشته بود: «ما همه حزبالله هستيم» كه تقريبا مفهوم آن از فيلم اسپارتاكوس گرفته شده كه وقتي رفتند اسپارتاكوس را بگيرند همه گفتند ما اسپارتاكوسيم.
اينجا هم همه ميگويند ما پاي مظلوم ايستادهايم. اين مفهوم خيلي جدي است و جهاني شدن اثر بسيار مثبتي در اين جهت داشته يعني جهاني شدن لايه آگاهي مردم را تقويت كرده است. به عبارتي لايه خودآگاهيهاي مردم جهان تقويت شده است. شما در جامعهشناسي دوركيم وقتي نگاه ميكنيد ميگويد فرد چيزي جز جامعه نيست به عبارتي هنجار غالب، هنجار جامعه است. در جامعه جديد جهاني، هنجار جامعه، هنجار غالب نيست. ما با يك تقويت فرديت مواجه شدهايم.
فرد به مراتب خودآگاهتر از گذشته عمل ميكند. اين با ادبيات ديني ما هم سازگار است. در مساله ظهور حضرت حجت (عج) اگر نگاه كنيد مي گويند حضرت با مردم جهان صحبت ميكند و مردم ميپذيرند.
چرا ميپذيرند؟ معجزهاي در كار نيست. چون سنت، سنت معجزه نيست اگر ميخواست معجزه شود قبلا ميشد. امام (عج) در فضايي قرار گرفته كه حرف حق ميزند و مردم ميپذيرند. اين نشان ميدهد كه لايه خودآگاهي در عصر ظهور حضرت حجت (عج) تقويت شده است.
ادبيات جنگ مهدويت ناظر بر مواجهه با نظام قدرت است، نه با مردم لذا وقتي ما از اين ادبيات صحبت ميكنيم همه هراس ميكنند و گويي كه حضرت ميخواهند با مردم بجنگند.
اگر جنگي در ادبيات مهدويت وجود دارد، صاحبان قدرت هدف آن هستند نه مردم و اين علامت خيلي خوبي است. يعني به نوعي جهان جديد به آن "زمانه" نزديك شده است.
* اينگونه كه شما از جهاني شدن سخن مي گوييد همه ان محاسن است، پس مي پرسم ايا نبايد از مضرات جهاني شدن بترسيم؟
نه، به طور قطع خسارت هاي زيادي نيز ممكن است از فشرده شدن جهان متوجه ما شود ولي در فضايي كه فقط از جهاني سازي صحبت مي شود و ظرفيت هاي مثبت جهاني شدن مغفول مي ماند، به نظر مي رسد در آغاز نيابد از آسيبهاي جهاني شدن صحبت كنيم.
وقتي در انگلستان مزه غذاي هندي تقويت شده يعني حضور هند در بريتانيا قوي شده.
وقتي در امريكا پرفروشترين كتاب سال، مثنوي مولانا جلالالدين است يعني حضور فرهنگ ايراني و اسلامي ما در امريكا پر رنگ تر شده است.
امروز بايد از ظرفيتهاي جهاني شدن صحبت كنيم ما يك ملتي هستيم كه در اين آسيبشناسي يد طولايي داريم. آسيبها را ميتوانيم در مسير پيدا كنيم. امروز بايد از ظرفيتها صحبت كنيم براي اين كه جهاني شدن هم ظرفيت اقتصادي بالايي دارد و هم ظرفيت فرهنگي و اجتماعي بسيار بالايي.
در ضمن ما يك جهاني شدن نداريم. يكي از تلقيهاي غلطي كه راجع به جهاني شدن وجود دارد و تفكرات سوسياليستي آن را تقويت كرده اند اين است كه ما يك جهاني شدن داريم و آن جهاني شدن غرب است. آن وقت از دل اين تصور، جهاني سازي بيرون ميآيد و همه با آن برخورد ميكنند، چرا كه حقيقتا موضوع نگران كننده اي است.
چرا كه هر ملتي حوزه استقلال دارد و حاضر نيست آن را بپذيرد و استقلال سياسي، فرهنگي، تاريخي و... خود را از بين ببرد و با يك فرهنگ از پيش تعيين شده، آن هم آمريكايي، يكي شود.
نكته اين است كه ما يك جهاني شدن نداريم. هانتينگتون و برگر، كتابي دارند به نام «جهاني شدنهاي بسيار» حرف آنها هم اين است كه يك جهاني شدن نداريم. امروز ژاپن جهاني است، هند هم جهاني است، ايران هم جهاني است.
اگر خوب نگاه كنيد مي بينيد كل مقاومت جهاني، تحت تاثير انقلاب اسلامي ايران است. انقلاب اسلامي در دهه هشتاد پايه يك جهاني سازي معكوس را گذاشته است. بنابراين جهاني شدنهاي بسيار زيادي وجود دارد و نميشود گفت جهاني شدن خوب است يا بد است؟ هم جهاني شدن هاي بد در جريان و هم جهاني شدن ها مخرب و بد. ما از ظرفيت ابزاري جهاني شدن براي تقويت "ايران" بايد استفاده كنيم.
وقتي در انگلستان مزه غذاي هندي تقويت شده يعني حضور هند در بريتانيا قوي شده. وقتي در امريكا پرفروشترين كتاب سال، مثنوي مولانا جلالالدين است يعني حضور فرهنگ ايراني و اسلامي ما در امريكا پر رنگ تر شده است. وقتي حس نه گفتن به زور در جهان تقويت شده است و يا توجه به دين بعنوان يك ضرورت اجتماع و سياسي تقويت شده است، اگر حتي اسمي از ايران نياورند ولي حضور ما انكارناپذير است.
البته جهاني شدنها از يك قدرت برخوردار نيستند برخي جهاني شدنها از قدرت زيادي برخوردارند و برخي ديگر ضعيف هستند. به هرحال قدرتهاي جهاني هم كار خودشان را ميكنند و تاثير گذارند اما اين قدرت ديگر قدرت نظامي يا سياسي نيست. قلمرو قدرت جهاني شدن در فضاي "آگاه مدار جدي"، انساني بودن و عقلاني بودن عرضه است.
شما به گونه اي از جهاني سازي و جهاني شدن سخن مي گوييد كه انگار دو چيز كاملا جداي از هم هستند، آيا از جهاني شدن چيزي جداي از جهاني سازي مد نظر داريد يا اينكه يكي را برتر از ديگري مي دانيد.
جهاني سازي بخش كوچك و نامطلوبي از جهاني شدن است كه اگر همواره درگير آن بمانيم از فرايند هاي مثبت جهاني شدن بي بهره خواهيم ماند. به جاي جهانيسازي من از جهاني شدن ايدئولوژيك يا جهاني شدن سلطه، استفاده ميكنم.
جهاني سازي اين ذهنيت را پديد ميآورد كه انگار كسي يا كساني نشسته اند و براي اداره جهان برنامهريزي ميكند و بر طبق آن برنامه عمل ميكنند و فقط يك منبع انحصاري براي جهاني سازي وجوددارد. اين در عرصه سياست بسيار روشن و قابل تاييد است.
امريكا بعد از جنگ سرد به دنبال نظام تك قطبي بوده است و در اين نظام، جنگ فقط جنگ نفت نيست. جنگ امريكا جنگ به دست آوردن قدرت جهاني است.
اين اتفاق هم از قديم در جريان بوده و هست. در هاليوود اگر نگاه كنيد رگههاي آن كاملا مشخص است. من يك روز در ايرلند به كسي گفتم كه ذهنيت شما از ايرانيها چگونه است گفت: يك ملت خطرناك، وحشي و بيتمدن.
اين زاييده جهاني سازي آمريكايي و جهاني شدن سلطه است. اين ذهنيتي است كه رسانههاي غربي از ايرانيها ساختهاند و اين تنها مختص ايراني ها نيست.
در فرهنگ جهاني سازي رسانهها در خدمت اهداف تعيين شده هستند و يك ژاپني خاصي را توليد ميكند، يك چيني خاصي را توليد ميكند و به همين ترتيب هر كس و هر گروه يا كشوري را آنگونه كه ميخواهند معرفي كرده و جا مياندازند لذا جهانيسازي يك امري كاملا جدي است اما اگر جهانيسازي را همه جهاني شدن ببينيم، خواهيم باخت. نميتوانيم از اين تحول تكنولوژيك براي مديرت كشور، شهر و مديريت تعامل با جهان استفاده كنيم.
به هر حال ما نيازمند دو نوع برنامه ريزي متفاوت هستيم، برنامه ريزي كه منجر به تحول اساسي در استفاده از تكنولوژي ارتباطات در نظام برنامه اي كشور شود و برنامه ريزي ديگري كه موجب تقويت فرهنگ ملي ايراني شود. با اين نگاه بجاي عمل منفعل، جوهره هاي "عمل فعال اجتماعي" تقويت مي شود.
|