| هانس فرير2 در كتاب سلطة مقولات فني بر زيست جهان جامعة صنعتي [1] بر اين باور است كه تکنولوژي عصر صنعتي مناسب توصيف كل تکنولوژي قبل از قرن هجدهم نيست ـ يعني اينكه مصنوعات انساني، مناسب وسايل و ابزارهايي باشد كه بتواند اهداف و غايات زندگي او را به تحقق رساند و آنگاه آنها را اصلاح كند تا جايي كه در خدمت اغراض او قرار گيرند. معني تکنولوژي، مطابق اين دستور ـ فرمول ـ عبارت است از به خدمت گرفتن آن، براي دستاوردهاي موفقيت آميز در آنچه انسان ميخواهد يا اراده ميكند. به نظر فرير چنين معنايي نابهنگام است. اين معني، به حالت و مرحله اي از رشد تکنولوژي اطلاق شده است كه در مقايسه با زمان حال، امري ابتدايي بود. در عوض فرير ميگويد تکنولوژي امروزه نوعي توانايي و قدرت انتزاعي آفريده است و در همين روزگار اخير است كه پرسش از آنچه انسان ميخواهد با وسايل موجود انجام دهد، مطرح شده است.
اين انديشه بي ترديد اولاً و قبل از هر چيز، به افزايش قياس ناپذير فوق الذكر در توليد بالقوة نيرو ـ انرژي ـ اطلاق ميشود. تحت چنين شرايطي، چنانكه فرير استدلال كرده است، روح فني، امري مطلق ميشود و ديگر در خدمت اهداف و غايات نيست. به لحاظ ذهني تمايل به مهار كردن طبيعت و دخالت در آن و ميل به پيشرفت و ترقي، چنان در دستور كار ما قرار گرفته است كه به اين تأكيد ميانجامد كه اهداف نامعقولي را دنبال كنيم؛ از قبيل فرود آمدن در كرة ماه، براي حل مشكل بزرگ مسائل فني كه فقط از همين جرأت و جسارت فني برخاسته است. در عين حال سهم فزاينده اي از آنچه در دسترس هوش فني ماست، بايد به تأثرات و تألمات غيرارادي و ناخواسته، آزردگيها و مسائل بزرگ اين انسان افسارگسيخته در آينده بپردازد ـ مسائلي چون جابجايي اتومبيل و فشار ترافيك تا پرسشهاي گسترده و تيره و تار تأمين خوراك براي مردم جهان، رشد غول آسايي كه نتيجة دوم رشد فني است، مسألة تأمين غدا كه اثر سوم آن است ـ يا پرسشهايي از اين قبيل كه چگونه مصنوعات صرفاً احساسي اطلاعات را كه ملت هاي بالغ در معرض آنند، به عنوان نتيجة جهان كاملاً خودكار انفجار اطلاعات، ميتوان مهار كرد.
پر واضح است همانطور كه نميتوان دقيقاً هنر را تعريف كرد، مشكل است بتوان دقيقاً گفت كه تکنولوژي چيست؟ به خصوص وقتي كه انسان، اقدام به جراحي اندام ها را در معالجات پزشكي نيز جزء تکنولوژي به حساب آورد ـ بدون ذكر اثرات كاملاً قابل پيش بيني كوشش هاي انسان در ساختهاي ذهني كه در آنها هميشه نميتوان به وضوح بين تبليغات و نظام تربيتي تميز داد. پس بايد به يك تعريف عموميقناعت كرد و پيش از هر چيز به خاطر داشت كه اين مفهوم، همچنان مفاهيم ديگري را نيز در برميگيرد.
حتي اگر با قلمرو محدود دانش مكانيك و تکنولوژي ماشين آغاز كنيم، تصور سنتي اي كه با توجه به آثار اين علوم، بر علوم طبيعي كاربردي اطلاق ميكنيم، تصور دقيقي نيست. اين تکنولوژي جزيي از يك طرف وابسته به علوم طبيعي است و از طرف ديگر وابسته به توليد صنعتي ماشين، و اين وابستگي در يك نسبت متقابل و پيچيدة تأثير و تأثر شكل گرفته است. البته اين سه قلمرو در كنار حوزة كامل اطلاعات ميتواند به عنوان يك فوق ساختار لحاظ گردد كه وجود آن تشكيل دهندة تفاوت اوليه بين فرهنگ ما و تمام فرهنگ هاي گذشته است.
تعريف تکنولوژي به عنوان علم كاربردي، توجيه كنندة تعامل بين اجزاء گوناگون اين فوق ساختار نيست. مثلاً پيشرفت در علوم طبيعي بر تکنولوژي، ابتكارات معنابخشي و اندازه گيري متكي است همان گونه كه بر قلمرو كلي روش هاي فني در درون دنياي خاص انواع دستگاهها متكي است. امروزه يك آزمايش فيزيكي، دست كم به يك ماشين نياز دارد كه براي آن منظور خاص ساخته شده باشد يا دادة مورد نظر را توليد كند؛ محققي كه بعضي پديدههاي محتمل را ميآزمايد، بايد به طرحهايي مجهز باشد براي توليد لوازم غيرموجود تا فرآيندهاي طبيعي قابل مشاهده را به وجود آورد كه فرضيات مورد بحث را تأييد يا تكذيب خواهد كرد. ما در اينجا با ماشينهايي سروكار داريم كه با كمك علوم طبيعي، پديده مثبتي به وجود نميآورند بلكه صرفاً پديدههايي را به وجود ميآورند. اين همكاري بين تکنولوژي و علوم طبيعي توسط شگفتيهايي مشاهده شده است كه به صورت احساس و محاسبه در فضاي خارجي به جريان افتاده است.
بايد كاربردهاي صنعتي را به اين تعامل متقابل افزود، مگر اينكه اين طرحها در درجة اول يا در مرحلة اول از طريق تعامل برجسته نشده باشد. به اين ترتيب مهندس توليد، حلقة اتصال تکنولوژي و توليد صنعتي است. شركتهاي صنعتي بزرگ نيز به سهم خود، با تدبيرانديشي در مقياس بزرگ در تحقيقات علميمشاركت دارند. آنها آزمايشگاه تأسيس ميكنند؛ يعني جايي كه مبالغ ميليوني در آن هزينه شده و صرف تحقيق در اهداف خاصي مي شود كه در رأس آنها، چنين سازمانهاي صنعتي ايي حتي به نهادهاي ديگر براي تحقيقات علمي، هزينه پرداخت مي کنند. مبالغي كه در اين دو بخش هزينه ميشود، بسيار بيشتر از بودجة ايالتي تعليمات دانشگاهي در جمهوري فدرال آلمان است. در موارد خاصي تعامل دور و دراز از اين نيروها به دشواري قابل تعيين يا پيگيري است و نميتوان تصوري اجمالي از حدود آن به دست داد. در هر حال مفهوم فوق ساختار را بايد به خاطر سپرد زيرا بعداً اين مفهوم بخشي از بحث ما را تشكيل خواهد داد. شگفت آور نيست كه اين سؤال مطرح شده است كه آيا مي توان گفت اين موج غيرقابل بررسي رشد و پيشرفت، آقا بالاسري دارد و يا چنان كه در كتاب جوانب مسألة رشد در كشورهاي صنعتي[2] نوشتة فردريك يوناس3 آمده است ما بدون موضوع بحث يا يك عامل اوليه، كاري به يك دورة تاريخي نداريم. شايد اين مفهوم وحدت ساختاري باشد كه ميتوان بر آن حكومت كرد يا ميتوان يك روح رهبر[3] براي آن تصور كرد؛ اين امري خطاست، حتي در يك ناحية خاص از قبيل ارتباط و مراودات، نه براي ذكر رشد فني ـ صنعتي به عنوان يك كل. يوناس ميگويد: رفتار عقلاني ـ معقول ـ ديگر نشانه مهار كردن رابطهها و نسبتها نيست بلكه بهترين واكنش به اموري است كه به موجب جريان بي حد و مرز وقايع جديد، در حال تغيير دائمياست؛ يعني بهترين واكنش به امور غيرمنتظره.
آنگاه البته اين پرسش مؤكد مطرح ميشود كه آيا ممكن است كه به جاي رجوع به موضوع يا عامل، از عوايد منفعل اين رشد و گسترش سريع سخن گفت. چنين عوايدي عملاً به نظر ميرسد كه نوع انسان باشد، آن هم در يك معناي صرفاً زيستي، بدون انفعالات و تأثرات. بين سالهاي 1650 و1850 اين نوع به نحو خشني دو برابر شد و از سال 1850 تا1950 باز هم دو برابر شد و تا سال2000 باز هم دو برابر خواهد شد كه البته وضعيتي است مأيوس كننده.
II
ارنست كاپ4 در كتاب فلسفة تکنولوژي5 در سال 1877 احتمالاً اولين كسي بود كه ارتباط بين نارسايي هاي انداميانسان و هوش مبدع و نوآور او را متذكر شد. كميبعد از آن فيلسوف زبان، لودويگ نويره6 در كتاب ابزار7 در سال1880 نوشت: «آنگاه انسان از طبيعت آزاد شد زيرا او خالق خود گرديد، اعضاي خود را آفريد، يك ابزارساز شد، يك حيوان ابزارساز.»[4] همراه با پل آلسبرگ8 در كتاب معماي انسان در سال 1922، خوزه ارتگاي گاست9 در كتاب انسان، موجود ناكجا آبادي[5] در سال1951 و ورنر زومبارت،10 ما هم معتقديم كه تکنولوژي ناشي از كاستي هاي انداميانسان است. كتاب انسان تأليف خودم، در سال 1940 در حالي كه از مفهوم هردري11 موجود ناقص بهره برده است، به توصيف اين امر پرداخته است كه انسان در هر محيط طبيعي ناقص، به موجب فقدان اندام ها و غريزه هاي مناسب، چگونه قادر نيست به موجوديت خود ادامه دهد و در نتيجه چگونه بايد براي بقاي طبيعي خود با تعبير هوشمندانه در شرايط پيرامون خود تغييراتي به وجود آورد. كاربرد اسلحه و جنگ افزار، آتش و فنون شكار به اين ترتيب مربوط است به نمونه هاي رفتاري طراحي شده براي حفظ نوع انسان؛ به طوري كه واژة تکنولوژي ـ Technik ـ بايد دلالت كند بر ابزارهاي واقعي و مهارت هاي مورد نياز براي آفرينش و كاربرد اموري كه براي اين موجود داراي فقر غريزه و ناقص امكان حفظ خويشتن را فراهم كند.
آنگاه بايد با شرح و تفسير ابزار آغاز كرد و مفهوميكه كاپ از طرح اندام12 دارد، پيشاپيش به ما كمك مي كند و اين امكان را به ما مي دهد كه اصول راحتي اندامي،13جايگزيني اندامي،14 و استحكام اندامي،15يا هر كدام را در جاي خود و يا از طريق تعامل آنها با يكديگر تميز دهيم. گرچه ارزشي ندارد، اما انسان بايد از اين فرض پرهيز كند كه ابزارهاي ساخت انسان همواره يك الگوي طبيعي دارند، زيرا تير و كمان، چرخ يا حتي چاقو فقط مي توانند به عنوان ابداعات ساختاري آزاد درك شوند كه با تجربه و آزمون، گسترش يافته اند. چيني ها اختراع گره ـ منگنه ـ را به اولين امپراطور افسانه اي خود نسبت مي دهند. اصل جايگزيني اندامي، خود را در تمايل به جايگزين كردن انداميبا مواد غيرانداميدر مصنوعات نشان مي دهد. در اين طريق، جايگزين كردن ظروف و جنگ افزارهاي چوبي با نوع فلزي آنها، معرّف يك دورة تاريخي ـ عصر مفرغ ـ است و در جهان معاصر مي توان به شيمي تركيبي اشاره كرد. توسعة ديگري كه داراي تأثير بزرگتري است، به كمتر از دويست سال پيش باز مي گردد ـ يعني جايگزين كردن قدرت انداميانسان و حيوانات با نيروهاي خورشيدي غيراندامييا ذخيره و بازيافت شده: زغال سنگ، نفت، برق و نيروي هسته اي.
نيروي باد ـ هوا ـ فقط در دريا مي توانست به نحو مؤثر مورد استفاده واقع گردد و عقب نشيني قطعي سبك زندگي قديم، تا قرن پانزدهم اتفاق نيفتاد، يعني هنگاميكه تکنولوژي دريايي و تفوق دريايي بر اوضاع جهان مسلط شد. در هر حال انسان ها بر سطح زمين هنوز بايد تا حدود زيادي با نيروي انداميكار مي كردند و از كار انسان [كار يدي] و نيروي حيوانات بهره مي بردند. قطع نظر از اختراعاتي چون صنعت چاپ و باروت كه هر دو داراي موفقيت عالي بود، پيشرفتهاي فني اندكي حاصل شده بود كه اولاً استحكام و دوام چشمگير عصر کشاورزي را در زندگي انسان توضيح ميدهد، ثانياً بازگشت جنگهاي ميهني را. اگر جنگ افزارهاي آتشين را ناديده بگيريم، ناپلئون به همان طريقي به جنگ اقدام ميکرد كه قيصر ـ سزار ـ اقدام كرده بود: با دستههاي سرود نظاميدر فواصل بسيار كه خطوط پشتيباني بسياري در پي آنها ميرفت، با حيوانات و بار و بنة فراوان در جادههايي كه اغلب بايد براي اين منظور ساخته ميشد و سرانجام اقدام به جنگ و گريز در دورههاي محدود كه اهميت سواره نظام را نشان ميدهد.
كشف استفاده از زغال سنگ و نفت به علاوة استفاده از نيروي برق و نيروي هسته اي، منجر به افزايش غيرقابل قياس در منابع نيروي قابل دسترس شد كه گسترش بالقوة آن فراتر از سنجش و ارزيابي است.
III
اگر رشد تکنيکي در متن آزادي انسان و گسترش قدرت در عصر جديد ديده شود، آنگاه قانوني كه هرمان اشميت16تدوين كرده است، يك قانون متنفذ [6] به نظر ميرسد. اشميت تعين يافتگي كار انسان را با وسايل تکنيکي به عنوان فرآيندي ميبيند كه در اعصار گذشته آغاز شده، اما در زمان ما بسط يافته است. اين فرآيند از سه مرحله ميگذرد: اول فرآيند ابزاري، كه در آن، قدرت فيزيکي ضروري از كار انسان به دست ميآيد در حالي كه مستلزم دخالت عقلاني انسان است. تمايزات اشاره شده بين انواع گوناگون طرحهاي اندامي، متعلق به اين مرحله است. مرحلة دوم به نظر اشميت مربوط به كار و قدرت ماشين است كه فعاليت آن، تعين يافتگيهاي تکنولوژيک قدرت طبيعي انسان را به وجود ميآورد. در مرحلة سوم ماشين خودكار، حتي سهم عقلاني انسان با وسايل تکنولوژيک در آميخته است تا وضعيتي فرا ميرسد كه در آن نظام خودكار ماشيني ميتواند مستقل از دخالتهاي فيزيكي يا عقلاني ما به كار خود ادامه دهد.
اين قانون مبيّن يك رشد تکنولوژيک دروني است كه تماماً هم وابسته به اهداف انساني نيست. برعكس اين قانون در پشت جريانها عمل ميكند و در سرتاسر تاريخ فرهنگي انسان گسترش يافته است. به علاوه، اين قانون پيگير رشد تکنولوژيک فراتر از مرحلة نظام ماشيني و خودكار كامل نيست زيرا هيچ منطقة ديگري از تواناييهاي انسان نيست كه بتواند در محيط بيروني شكوفا شده و تعين يابد. اشميت ضابطة مهار تکنولوژيک را كه ساختار اصلي مرحلة سوم است، به عنوان تعين يافتگي حوزة فعاليت بشري ميبيند كه به بهترين نحو ميتواند با كار دست و با چشم ناظري تبيين شود كه در آن، مراحل واقعي و آرماني نظام همواره با يكديگر هماهنگي كامل دارند. حوزة گفت و شنود به عنوان امري مهم نيز به عنوان يك حوزة در خود متمركز عمل انساني توصيف شده است.
در مورد اين طرح ميتوان ملاحظات زير را در نظر گرفت: در سال 1940 كتاب حوزة صورت بندي17تأليف فردريش وايدتسكر18 همراه با كتاب انسان خود من منتشر شد. امروزه حيات طولاني كتاب من احتمالاً ميتواند تا حدودي مربوط به اين واقعيت باشد كه براي اولين بار، انسان را به عنوان موجودي توصيف كرده است كه اكنون ميتوان او را يك نظام پس مانده19خواند، يعني نظاميكه به محصولات خود واكنش نشان ميدهد. كمك اصلي اين تحليل عبارت است از آنچه از طريق توصيفات فرآيندهاي به اصطلاح موتورهاي حساس در كتاب رشد ذهني كودك و نوع (1895) نوشتة بالدوين آمده است كه گزارشي از قدم زدن به عنوان حركتي كه براي استمرار خود، حساسيت بر ميانگيزد ارائه كرده است.
اشميت از طرف ديگر اعلام كرده است كه «از تقريباً سال 1940 به بعد ادارة عموميفدرال مرور آساني بر وضعيت فني داشته است، ضابطة مهارت فني ديگر نميتوانست به عنوان مركز رشد فني به حساب آيد.» با اين وصف در همان سال فيزيولوژيستهاي برليني، ترندلنبورگ و كرامر تعدادي از ضابطههاي مهار كردن اندامي ـ بدني را تدوين كردند. اشميت ميگويد: «هر يك از اقدامات سنجيدة ما ضرورتاً به صورت يك حلقة در خود ـ متمركز عمل انساني محسوب ميگردد كه در آن، ما به لحاظ نتايج عملكردهاي خويش، به خود واكنش نشان ميدهيم.»
IV
پرسش در مورد اين برون افتادگي اقدامات ما براي خودشناسي انسان، فعلاً ميتواند احتمالاً فقط مورد بحث واقع گردد نه اينكه به آن جوابي داده شود. وقتي چرخة پس ماندة اعمال انسان كه يكي از بنيادي ترين پديدههاي انساني است، به حالت برونافتادگي درآيد، در همان حال كه ضابطة مهار تکنولوژيک فاقد فاعليت انساني شده20 است، اين امر البته پيشرفت در توليد تکنولوژيک نظامهاي اندامي محسوب نميشود. بالاخره هر دو حلقه، دارايي دروني و برون افتادگي جريان همشكل شدن است ـ يعني هر عنصري توسط عنصر در مجموع متفاوت ديگري جايگزين ميشود؛ در حالي كه رابطه اجزاء درون كل در هر دو مورد يكسان باقي ميماند.
اشميت ابتدا به اهميت اين فرض اشاره كرده بود كه ميل به برون افتادگي كه در رشد دوران گذشتة انسان به طور غريزي و ناخودآگاه رخ داده بود، اكنون چنان هدفدار و سنجيده و حساب شده هدايت ميشود كه زندگي انسان دست كم از اين جهت از وجود غريزه و حالتهاي فطري به كلي تهي شده است. وي در همان سال1964، انتظار يك حركت يا شتاب در استمرار فرديت ما داشت زيرا ما مطابق اصول علم سايبرنتيک21ـ فرمان شناسي ـ و بر اساس «گسترش و رشد موجوديت بدني ـ رواني خويش كار ميكنيم.»
در هر حال ملاحظة زير تا حدودي روشنتر است: تاكنون تفكر در علم فيزيك از نسبت دوري ـ چرخشي ـ فكر و آزمايش، معناي شيء ـ متعلق شناخت ـ را به عنوان طبيعت في نفسه انتزاع كرده است؛ به اين ترتيب رخنة مشهور معرفت شناختي بين فاعل ـ سوژه ـ و متعلق ـ ابژة ـ شناخت افتتاح شد؛ رخنه اي كه در زندگي ماقبل علميما همواره در درجة اول از طريق تبديل كردن جهان خارجي به يك داستان زباني مستقر بوده است. در هر حال انسان در اين ماشينهاي پس مانده، نه به يك ـ تصوير ـ از طبيعت، بلكه به چرخة افعال بشري تعيّن ميبخشد؛ يعني به نسبتي كه با طبيعت دارد. با اين وصف در اينجا زمينه براي اين فرض فراهم است كه ما ابتدائاً محدود به زمينة انداميهستيم و خود طبيعت از جهات مختلف طبق الگوي يك چرخش پس ماندة پويا عمل ميكند و بنابراين با استفاده از يك دستور ـ فرمول ـ قديميآنچه در طبيعت في نفسه جريان دارد، عملاً در انسان به ظهور ميرسد: در خود و براي خود. ـ در طبيعت و براي طبيعت ـ. اين امر دالّ بر داشتن رابطة صميمي با طبيعت است، بسيار شبيه آن رابطه اي كه قرنها پيش صرفاً از لحاظ زباني برقرار شده بود و بنابراين فاقد تأثير بود. در هر حال اكنون اين رابطه شامل عمل نيز ميشود به طوري كه طبيعت خود به خود به نظر ميرسد كه تقريباً در ميان راه با دخالتها و جهاتي برخورد ميكند كه ما براي مدت زيادي آنها را در اقدامات پزشكي و زيست شناسي خود اجرا كرده ايم. اين نكتة آشكاري است كه اگر دخالتهاي انسان در ساختار اجتماعي اصولاً طبيعي به نظر برسد، با تفسير طرق ديگر، مضامين مهمي در برخواهد داشت. از آنچه گفته شد بايد بين پيشرفت تکنولوژيک واقعي و آنچه در توليدات ماشيني خودكار، در برنامههاي فضايي و امور ديگر تحقق يافته است، تفاوت گذاشت ـ كه هنوز هم عبارت است از آسودگي انسان و تا اکنون به آسودگي او از وابستگي به شرايط ضروري زندگي، در زندگي زميني او انجاميده است ـ تا آنجا كه اين امر هم شامل مهار كردن جهان خارج ميشود. هر دو حوزه وابسته به يكديگرند.
دانش فرمان شناسي ـ سايبرنتيک ـ نام علم جامعي است كه در بهترين وضعيت آن هنوز در مرحلة ابتدايي است و فقط در بعضي از تخصصها از قبيل تکنولوژي خودكار، ميتوان آن را جدي گرفت. در صورت بنديهاي اولية نظرية عمومي اين علم، مفاهيمي از قبيل اطلاعات، نظرية بازي، ميل به سكون داخلي، طراحي، پيشگويي، خودكاري، ماشينهاي آموزشي و غيره به طرق گوناگون تدوين ميشود. اين خطر وجود دارد كه بلوغ اين علم به لحاظ سياسي دوران كوتاهي داشته باشد، زيرا پيشاپيش به عنوان يك ابزار مفهوميبه كار رفته است تا بعضي موقعيتهاي اجتماعي را فاقد اعتبار سازد ـ و يا به تعبير ديگر، به بعضي ادعاهاي شايستگي، صورت قانوني ببخشد. ـ تفسيرهايي بر دانش فرمان شناسي وجود دارد كه با توجه به ديدگاههاي متفاوت و منحصر به فرد در اين مورد، كه تکنولوژي را چگونه بايد به كار برد، شق ديگر را صرفاً نمونه اي از عقب گرد فرهنگي يا اشتغال به لذت، عواطف كودكانه، نياز به وابستگي و از اين قبيل تلقي ميكند؛ يعني طرح علمي به عنوان جانشيني مترقي براي ماركسيسم عمل ميكند. [7] اهميتي ندارد كه كسي مثل والنتين برايتن برگ22 گفته باشد: «فرمان شناسي ـ سايبرنتيک ـ آنقدر كه يك واقعيت دانشگاهي است، يك واقعيت اجتماعي نيست. هيچ گروه آموزشي دانشگاهي براي تعليم فرمان شناسي وجود ندارد و حتي تعريف واحدي از آنچه بايد به عنوان مفاد اين تعبير فهميد در دست نيست.» [8]
V
پس در حال حاضر دانش فرمان شناسي به عنوان يك دانش برتر، فقط به عنوان امكاني براي آينده ميتواند لحاظ شود؛ هنوز براي جامعه نميتوان برنامه ريزي كرد. با اين وصف پرسش از وضعيت جديد انساني قابل تشخيص فعلي و شرايط زيستي به وجود آمده از طريق فنون ميتواند مطرح باشد و از اين جهت به قول ماکس وبر در سال 1908، ما فرصتهايي پيشاپيش نداريم كه آن چنان تأثيرگذار باشد كه «تمدن جديد پيش از اين تقريباً فراتر از شناخت ما موقعيت روحي و رواني نوع انسان را تغيير داده است» و به اين وضعيت ادامه خواهد داد. [9]
از همان ابتدا تأثير تغيير شكل از جامعة بياباني روستايي به نظام شهري برتر، همه جا به چشم ميخورد. چنان كه همه ميدانيم اين تغيير شكل يك ريشه كني بنيادي و ايجاد وحشت در مردميكه درگير آن بودند، به وجود آورد؛ اين وضعيت توسط انسان شناساني توصيف شده است كه فرآيندهاي مشابهي را در استعمار كردن اقوام اوليه مطالعه كرده اند. كل نمونههاي سنتي تفكر و احساس كساني كه تحت تأثير قرار گرفته اند، واژگون شده است و صرف نظر از ايجاد نيازهاي تازه، واكنشهاي متعددي نيز به وجود ميآورد كه از تحريكات عصبي، غش و حالتهاي هراسناك تا بي تفاوتي و خونسردي را در برميگيرد. عموماً انبوهي از واكنشها و انديشهها نيز تحريك شده است كه بايد آنها را نوعي نظام پژوهش محسوب كرد كه در جستجوي نظامهاي راهنماي حاميهستند. اما كوششهاي موافق عموميكه تاكنون در مجموع دوباره هدايت شده اند، اگر فقط متكي به آگاهي باشند هرگز موفق نخواهند شد. از توليد عادتهاي رو به رشد بگيريد تا شرايط تغيير يافتة محيط كه به نظر ميرسد در امريكاي شمالي، اروپاي مركزي و اتحاد جماهير شوروي روي داده است. امروزه ديگر ترديدي در مورد وابستگي وجودي ـ اگزيستانسيال23ـ روزافزون انسان، بر اساس شرايط محيطي جديداً ساخته شدة او وجود ندارد؛ يعني دوام جسماني و بدني انسان مستلزم عملكرد منسجم كشت و كار گياهان مولد نيرو، دستگاههاي تأمين آب، نظامهاي ارتباطي و اطلاعاتي، صنايع شيميايي و غيره است. اگر وابستگي انسان به طبيعت در شرايط اوليه جدي بود، امروزه اين وابستگي در محيط فرهنگي خود آفريدة انسان، افزايش يافته است، زيرا گرچه يك فرد با منافع انداميطبيعي خود و آنچه او ممكن است با دستان خود انجام دهد، براي مدتي ميتوانست در طبيعت انجام دهد، اما نميتوانست در طول سه روز در يك نظام صنعتي ـ فني، بدون پيامدي اين کار را انجام دهد. اين مطلب ميتوانست توسط ارنست فورست شوف24 در كتاب دغدغة وجود به عنوان وظيفة مديريت جديد [10] در تمايز بين فضاهاي زندة در خود متمركز، و فضاهاي واقعي بيان شده است؛ يعني فضاهايي كه در آنها زندگي عملاً تحقق دارد. يك فضاي زندة در خود متمركز، كه متعلق به فرد است، ديگر براي تعداد زيادي از مردم وجود ندارد.
اين يك مسألة صرفاً نظري نيست. ممكن است با پرسش از ذخيره سازي يا آمادگي فضاي زنده در مورد مصيبت و بدبختي، آن را گسترش داد و البته اين جهت يابي، بحث حمايتي مهمي در آمريكن پرس25 در اكتبر1961 بود. براي پرداختن به مورد حملة اتمي، لوازم ضروري و فضاي لازم براي يك خانواده، فروخته شده بود؛ غذا و آب و اكسيژن و بهداشت و غير براي آنها فراهم شده بود و گمان ميرفت دست كم براي مدتي بتوانند زنده بمانند. بحث متمركز بر سر اين امر بود كه آيا در صورت يك حملة واقعي، براي دفاع از كساني كه چنين حمايتهايي را نميپذيرند يا دريافت نميكنند ـ چون چيزي در اختيار نداشتند ـ بايد سلاحها بر سر قايقهاي ابتدايي آنها فرود ميآمد. اين بحث در يك طرح امريكايي خوب مطرح شد، از تمام زواياي قابل تصور و با افشاي كامل اسامي و با دقتي بي سابقه، پرسش مربوط به فضاهاي زندة در خود متمركز را مطرح كرد.
از اين ديدگاه، مبالغه آميز نيست اگر مثل هانا آرنت بگوييم كه دستگاههايي كه يك بار آزادانه به كار برده ايم، اكنون بخشي از ساختار زيستي ما شده است، تا آنجا كه گويي نوع انسان ديگر متعلق به نوع پستانداران نيست بلكه گويي نوعي از صدف داران است. اگر اين انديشه را با نظرية فوق الذكر پيوند بزنيم كه يك فرآيند غريزه مانند ناآگاهانه دورههاي گوناگون تکنولوژي را از سر گذرانده است، به قبول نظر هايزنبرگ26 خواهد انجاميد كه توسط آرنت نقل شده است بدين مضمون كه: تکنولوژي در واقع ديگر به عنوان محصول كوشش آگاهانة انسان، براي افزايش قدرت مادي به نظر نميرسد بلكه چيزي شبيه رشد زيستي نوع انسان است كه ساختارهاي فطري اندامهاي انسان در آن در يك مقياس رو به رشد، به محيط زندگي انسان تغيير شكل داده است.» آن هم در يك فرآيند زيستي كه ديگر در اختيار خود انسان نيست.[11]
در كنار اين خط فكري بايد به خاطر داشت كه اميد هنري برگسون به يك اتحاد بين دانش مكانيك و عرفان ـ آخرين فصل كتاب دو سرچشمة اخلاق و دين27ـ تحقق نيافته است. جهان صنعتي در هيچ عصر طلايي، عرفاني روحي به وجود نياورده است و پيش بيني برگسون كه ذيلاً ذكر خواهد شد، تحقق نيافته است: «زود باشد كه اين حصار مادي محو شود؛ فردا راه ما روشن خواهد بود.... چنان كه دعوت قهرمان فراخواهد رسيد.» [12]
برخلاف اين نظر ميبينيم فرهنگ ما كه قائم به تکنولوژي است، همان آثاري را از خود بروز ميدهد كه بنابر ملاحظات هميشگي ما، تابع مجاهدتهاي روحي بزرگ و اكتشاف دوران ساز است. خواه ما با رشد انساني بر سطح زمين و گسترش سريع كشاورزي سروكار داشته باشيم يا با انديشة توحيدي و كم رنگ كردن جهان خارج، و در نتيجه تسليم به اقدامات ابداعي خود و يا به بهره مندي در اولين مقياس بزرگ از منابع قدرت غيراندامي ـ نيروي باد ـ دريانوردي در اقيانوس و با ادعاهاي كلان جهاني انسان تعميم يافته به طور پراكنده در درياها ـ زندگي انسان به معني زيست، همواره راه خود را به سوي فضاهاي باز، چنان كه گويي به سوي محدودههاي گشوده، ادامه داده است. جريان معمولي امور همواره در حالتهاي تجمع مردم، روي داده است. اكنون هم چنان كه ملاحظه ميشود، با درك انفجار جمعيت در اين عصر تکنولوژي همين گونه ميشود: دو برابر شدن جمعيت جهان در مقاطع كوتاه زماني (1850-1650 ، 1950- 1850 ، 2000- 1950).
VI
ما نميتوانيم در مقابل وسوسة كشاندن خطوط تفكر زمان گذشته به آينده، يعني جرياني كه به تصوير زير منتهي ميشود، مقاومت كنيم.
با افزايش وابستگي وجودي ـ اگزيستانسيال ـ فرد، كار به جايي ميكشد كه به معني مورد نظر ماكس وبر، يك انطباق روحي و رواني با اين شرايط به وجود ميآيد. ابتدا نياز به فضاي آزاد براي ايجاد يك نظام زندگي واقعي و براي يك شيوة زندگي گسترده، افزايش مييابد. سپس برعكس، علايق تعميم يافته به طرف مركز علايق اجتماعي حركت خواهد كرد و همين طور به طرف مركز تجربي هر فرد. چنين علايقي شامل اموري از قبيل مثلاً حقوق مدني گوناگون، تمايل بنيادي به جمع ثروت و تضمين اشتغال ميشود. اين گسترش، به يك نظام سعادت همگاني ميانجامد و هدفش اين است كه نه فقط هر نياز بي واسطه، بلكه هر نياز قابل تصوري كه در يك شرايط بحراني ممكن است مطرح باشد، تا آنجا كه بتوان آن را با تعبيرات عمومي بيان كرده و به يك تقاضاي شخصي مبدل شود، به كمك وسايلي در مقياس بزرگ جوامع صنعتي، برآورده گردد.
وقتي اين فرآيندها برقرار شد، آنگاه نوبت اين است كه فرد فقط چنين نيازهايي را چنان احساس كند كه گويي شانس آن را دارد كه به طور جامع آنها را برآورده سازد و يا که توسط قانون، تأمين آنها تضمين شده است و بنابراين در خدمت نفع عمومي قرار دارند. در اين شيوه، فرد از درون، اجتماعي شده است و در موقعيتهاي سازماني بزرگ جذب شده است. فرد در اين جريان فقط آن مقدار از اميال شخصي خود را از دست خواهد داد كه جامعه از او پذيرفته است، چنانكه گويي تو را با هم در يك ظرف مشترك ريخته اند.
اين امر پيش از هر چيز از درون، قواي يك مدير مؤسس ـ به معني قرن نوزدهمي آن ـ را محدود خواهد كرد. اين مدير در متن و زمينة تاريخي خود با تازه واردهاي نظام بردگي در عصر بزرگ مالكي ـ فئودالي ـ مقايسه خواهد شد. فردگرايان معين و همة معتقدان به فاعليت انسان، جانب مخالف را خواهد گرفت و يا جامعه نياز آنها را گسترش خواهد داد و موقعيتهاي مخالف را عَلَم خواهد كرد. از جانب كساني كه تابوهاي ادبي را براندازي ميكنند، حتي اكنون هم يك فضاي آزاد نظري و غيرعملي نشان داده شده است كه مأموريت تبلغ براي ادبيات پيشرو را پرورش ميدهد. در هر حال بايد نشانههايي را متذكر شد كه دالّ بر يك احساس عموميت رو به رشد و قدرتمند از جرائم است كه مانند گروههاي كاربناري28و مافيا، گويي قهرماناني را آزاد ميكنند كه عليه استبداد پيراموني خود بجنگند. جذابيت داستان هاي پليسي را تا حدودي ميتوان به واسطة اين واقعيت توضيح داد كه امور و اشخاص جنايي و كشف جرم، دو گروه از مديراني هستند كه از كل جامعه متمايزند. آنها قهرمانان عمل گراي سبك جديد هستند.
انطباق روحي و رواني با عصر تکنولوژي را ميتوان شبيه دواير متحدالمركزي دانست كه از تماس بيروني با جهان خارج به درون انسان ميگرايند. ميتوان با ملاحظة هانس فرير آغاز كرد، در اين مورد كه چگونه واژههاي اصلي و خنثاي روزمره، به يك معناي فني به كار ميروند مثل واژههاي لزوم29و هدايت؛30و در مكالمات روزمره، واژههايي به كار ميرود كه در حوزة تکنولوژي به كار ميآيد، مثل واژههاي خنثي31و آزاد كردن.32 بايد با افسوس از نمونههاي پويا اما انتزاعي اي سخن ياد كنيم كه از همه طرف، ما را احاطه كرده اند و ما مجبوريم ياد بگيريم كه با آنها زندگي كنيم.
مسئله واقعي بودن،33 كه ما مفهوم سازماندهي و احتمال وقوع يك عملكرد صحيح تکنولوژيک را با آن قياس ميكنيم و آن را به متن جامعه اطلاق ميكنيم، منتهي به نوعي تغيير ميکند، آن هم نه فقط در محتوا، بلكه در اصل ساختار آگاهي. به اين ترتيب است كه واژة ساختار34 از وقتي معني خود را در اصل معماري و ساختمان سازي از دست داده است، سخن از ساختار و نظام بازار به ميان آمده است؛ اين اصطلاح چنان گسترش يافته است كه ميتوان از ساختار شخصيت نيز سخن گفت. آنگاه تمايل گسترده اي براي عقلاني كردن دروني اشتغالاتي وجود دارد كه به عنوان كوششي براي حذف محيط تماس توصيف شده است و امكان يك دورة تصفيه را به وجود ميآورد. طي اين جريان و در كنار اين خط فكري، طريق موضوع واقعيت نيز قوياً وجود دارد كه ما پيچيدگيهاي امور را در آن، مردود اعلام ميكنيم. اگر كسي بگويد «بايد آن را تابع معيار كرد»، مشكل است اعتراضي را برانگيزد. در نتيجه هر امر قابل تصوري مطرح است؛ از جمله ساختار يکدست كشورها، اشکال حكومت يا چاپ اوزاليد.
آثار مبهم مراكز جهاني كه روزانه به شيوه هاي سمعي و بصري، درگير آنها هستيم، هم چنان به درون انسان نفوذ دارند. از يك طرف اخبار، امكانات رواني بي سابقه و تازه اي به وجود ميآورد كه موجب تقويت تجربهها و انگيزهها ميشود ـ به طور خلاصه فرآيندي كه اندك اندك منجر به اقتضاي ترتيب و سرگرميميشود. مردم به طور مداوم و هرچه بيشتر فكر ميكنند و احساس ميكنند كه امنيت آنها كمتر است، زيرا بيشتر اختيار و آزادي خود را از دست ميدهند. اما چنين شرايطي به نحوي جدايي ناپذير با زيان هاي تجربة ثانوي به هم گره خورده است. مفهوم اصلي ما از جهان به نحو الكتريكي به ذهن ما منتقل شده است و از ارتباطهاي بي واسطه فراتر ميرود. بين ما و جهان اطلاعات الكترومغناطيسي، فرآيندهايي در كار است و در ميان آنها، انبوهي از اذهان تغيير شكل يافته. در مورد حوادث سياسي جالب توجه، پراهميت، واقعيتها چنان مبهم است كه گويي در اطراف يك مركز تخيلي گرد آمده اند.
در اين گسترش مشكوك و مبهم آگاهي، انسان مدام مراكز انتزاعي تثبيت آگاهي خود را گسترش ميدهد؛ به خصوص حوزة بد نام عقيدة عمومي با تركيب عجيب و غريب دون كيشوت مانندش از قطعيت درون ذهني و انحراف برون ذهني. درجات بالاي جهل ما از جهان ميتواند به نحو مؤثري از طريق تکنولوژي متداول دست به دست گردد. در اين مورد در كوشش ما براي مطرح كردن هستة تخيلي آگاهي عصر حاضر، اين امكان خودنمايي ميكند كه شايد آگاهي بتواند با ماشينهاي متفكر منطبق گردد. گرچه امروزه برگردان مكانيكي خوبي از يكي از سرودههاي هولدرلين [شاعر آلماني]، به زبان فرانسه غير ممكن به نظر ميرسد، اما ميتوان در نظر آورد كه شايد يك شاعر غزل سراي آينده در آفرينشهاي [هنري] خود به طور نيمه آگاهانه، پايه و اساس چنين ترجمه اي را فراهم كند.
وقتي از فرآيند مكانيكي شدن آگاهي سخن ميگوييم نبايد، فراموش كرد كه اين نوعي موازنه است، در حدّي كه حيات عقلاني ما بازسازي ميشود. ممكن است موضوع از اين قرار باشد كه يك هنر بسيار عالي شكل گرفته و به لحاظ تاريخي صحيح و اصيل، نميتوانست راه خود را به سوي رسانههاي پرقدرت باز كند؛ به اين ترتيب اين هنر به روشي غيرعموميو غيرمعمول در جريان سنت در آخرين دورة متعارف ـ كلاسيك ـ در جهت حذف و برطرف كردن محدودههاي منطقه اي پيش رفته است. باز هم اين يك واقعيت آزموده است كه تجربههاي ماندگار مردم در امر حكومت به نظر ميرسد كه آنها را از اينكه در تلويزيون ظاهر شوند يا در راديو چيزي بگويند منع مي کند؛ به اين ترتيب معلوم نيست كه با چه مقدار خرد و فرزانگي، جهان در حال اداره شدن است.
اين معنايي است كه تا عميق ترين سطوح، نفوذ ميكند. تفاوت ايدئولوژيک بين امروز و ادوار ديگر تاريخ اين است كه ارزشهايي چون برابري، صلح و ترقي در سرتاسر جهان بدون مخالفت پذيرفته شده اند. قبلاً هيچ عقيده اي بدون مخالف وجود نداشته است. امروزه از شهر واشنگتن تا پكن ممكن نيست كه كسي عليه اين نظام چيزي بگويد. با اين وصف، نابرابري در ميان مردم به عنوان يك واقعيت غيرقابل انكار باقي ميماند؛ همواره جنگي وجود دارد كه از جايي ميرسد؛ و ظرفيت جامعة صنعتي براي افزايش جوامع انبوه، باوركردني نيست. فرهنگ امروز، فريبكارترين پديده اي است كه تاكنون وجود داشته است؛ در حاليكه بيش از فرهنگهاي گذشته، به سوي شناخت عيني واقعيت پيش رفته است. اگر كسي بپرسد در مورد ارزشهايي چون برابري و صلح و ترقي، چه چيزي موجب موافقت كلي و جهاني شده است، جواب اين است كه در چنين ارزشهايي، نيازهاي عملي عصر تکنولوژي، علت مشتركي با احكام زيستي دارد كه توسط انفجار جمعيت به وجود آمده است. مهار طبيعت، هم در تکنولوژي و هم در سازماندهي بنيادين جامعه و توسعة انساني، با مهار اجتماعيِ تغيير يافته توسط اين توسعه، به سطح بالايي از تجديد قواي متقابل رسيده است.
* پي نوشتهاي مولف در کروشه [ ] قرار دارد.
پي نوشتهاي مولف:
1. This is a 15-page pamphler (Mainz: Akademie dar Wissenschaften und der Literatur, 1960), the title of which can be rendered as follows: “Concerning the developing domination of technical categories in the life-world of industrial society.”
2. This essay is published in Schmollers Jahrbuch 83, no. 3 (1963): 315-330.
3. In English in the original.
4. The italicized words are in English in the original.
5. This is the German translation of Ideas y creencias ]thoughts and beliefs], first published in 1940. For a readily availavle text in English that makes the same argument see Ortega “Thoughts on Technology” I carl Mitcham and Robert Mackey, eds., 1972)
6. Reference is being made here and following to Schmidet’s tow articles “Die Entwichlung der Technik als Phase der Wandlung des Menschen” [The development of technology as a phase of human transformation], VDI-Zeitschrift 96, no.5 (1954): 118-112, and “Beginn und Aufstieg der Kyberneitik” [Start and advancement of cybernetics], VDI-Zeitschrift 106, no.17 (1964) 749-753. For another summary and discussion of Schmidet’s theories see simon moser, “Toward a metaphysics of Technology,” Philosophy Today 15, no.2 (Sumer 1971), Esp.pp. 139-143.
7. See O.W.Haseloff, in bergedorfer Gesprache, 10th meeting (1963), and Haseloff’s admission “that a kind of social reorganization is looking here for a name.”
8. Source not given by Gehlen.
9. Max Weber, “Erhebungen über Auslese und Anpassung (Berufswahl und Berufsschicksal) der Arabeiterschaft der gescholssenen Grossindustrie,” a written manuscript from 1908, published in Marianne Weber, ed/, Gesammelte Aufsatzo zur Soziologie und Sozialpolitik (Tubingen: Mohr-Siebech, 1924), pp.1-60, under the title “Methodologische Einleitung fur die Erhebungen des Vereins fur Sozialpolitik uber Auslese und Anpassung (Berufswahlen und Berufsschicksal) der Arbeiterschaft der geschlossenen Grossindustrie.”
10. This may be a faulty reference to Ernst Forsthoffs pamphlet, Die Daseinsvorsorge und die Kommunen [Care-for-Being and communities] (Munich: Sigilum, 1958).
11. Hannah Arendt, The Human Condition (Garden City, NY: Doubleday Anchor, n.d. [first published, 1958], p.133 The quotation from Heisenberg is from his Das naturbild der heutigen Physik (Hamburg. Rowohlt, 1955), pp.14-15.
12. Henri Bergson, The Two Sources of Mortality and Religion (Garden City, NY: Doubleday Anchor, n.d.), p.312 Bergson’s book was originally published in French in 1932.
پينوشتهاي مترجم:
1. Arnold Gehlen.
2. Hans Freyer.
3. Frederick Jonas.
4. Ernst Kapp.
5. Philosophie der Technik.
6. Lodwig Noiré.
7. Das Werkzeug.
8. Paul Alsberg.
9. Jose Ortega Gasset.
10. Werner Sombart.
11. Herder.
12. Organ Projection.
13. Organic Relief [Organentlastang].
14. Organ Substitutaion or Replacemen [Organersatzes].
15. Organic improument or Strengthening [Organüberbeitung].
16. Hermann Schmidt.
17. Gestaltkreis.
18. Friedrich von weizscker.
19. Feedback [rüekgekoppelt].
20. Desubjectified: تهي از عنصر انساني.
21. Cybernetics: فرمانش شناسي.
22. Valentin Braitenbrg.
23. Existential: روزمرگي.
24. Ernst Forstshiff.
25. American press.
26. Heisenberg.
27. هنري برگسون، دو سرچشمه اخلاق و دين، ترجمه حسن حبيبي، تهران، شرکت سهامي انتشار، 1351.
28. carbonari يك گروه آزادي خواه در ايتاليا.
29. Require [Beanspruchen].
30. Direct [Schalien].
31. Neutral [Leerlauf].
32. Release [Auslosen].
33. Factness.
34. Stracture [Aufbau].
|