ميرويم خريد. مثلا لباس ميخواهيم. نميدانيم چه ماركي بايد بخريم يا چه مدلي، گذاشتهايم به حساب اينكه به ما ميآيد و متناسب با جيبمان هست يا نه. توي مغازه پس از پرو كردن چند مدل لباس، سرانجام دلمان رضا به خريد يكيشان ميدهد. چشممان را گرفته و به بغلدستي و همراه كه ميتواند مادر، خواهر، برادر، همسر يا دوستي باشد، ميگوييم خوب است و او هم تأیيد ميكند. اما سرش را پایین میآورد و آهسته چيزي در گوشمان زمزمه ميكند. بهآرامي ميگويد جوري رفتار نكنيم كه فروشنده بفهمد خيلي از اين لباس خوشمان آمده! بايد جوري رفتار كنيم كه فروشنده احساس غرور و افتخار كند، از اينكه يككمي از لباسي كه در مغازهاش ديدهايم خوشمان آمده. اندازه اين خوش آمدن، نسبت مستقيمي دارد با اتفاقهايي كه چند دقيقه ديگر ميافتند.
بعدها از زبان همراهمان ميفهميم كه اگر زيادي وانمود كنيم كه از اين يا آن جنس خوشمان آمده، طرف فروشنده ممكن است از اين احساس ما سوءاستفاده كند. چهجوري؟ اگر قيمت را نگفته باشد و ما هم از او نپرسيده باشيم يا شايد پرسيده باشيم و جواب شنيده باشيم كه «حالا بپوشين، با هم راه ميآييم» يا «قابلتونو نداره، اختيار دارين» يا «قيمتي بهتون ميديم كه راضي باشين» و كلا از اين حرفها، ممكن است رقم بالايي را به ما بگويد و اصطلاحا جنس را بيندازد. شايد هم قيمت را از او پرسيده باشيم و او هم گفته باشد، كه در اين صورت با ديدن اشتياق ما براي خريد جنس، هيچ بعيد نيست كه دیگر تخفيف ندهد. اين از اين. پس حرف دوست و فاميل را آويزه گوشمان ميكنيم كه خيلي مراقب باشيم تا علاقهمان به جنسي كه دوستش داريم، به چشم نيايد. حتي اگر طرف همراهمان كمي پا به سن گذاشته باشد و مثلا مامانمان باشد، جوري با فروشنده صحبت ميكند كه انگار برعكس، خوشمان نيامده از اين جنس و داريم يواشيواش آماده ميشويم كه برويم. وقتي يواشكي در گوشاش ميگوييم كه از اين جنس خوشمان آمده و چرا دارد اين حرفها را ميزند، با نگاه متغير و چپچپ او روبهرو ميشويم كه معناي مؤدبانهاش سكوت است. ما سكوت ميكنيم و در كمال تعجب، ميبينيم كه يارو فروشنده دارد لباس را داخل پلاستيك ميگذارد و ميدهد دستمان.
از خودمان ميپرسيم واقعا معناي حرف مامان يا آن دوست اين بود؟ نكند فروشنده حرفهاي درگوشي ما را شنيده است. نه، نشنيده است اما خوب ميداند كه جواب اين نوع پيچاندن مشتري، چهجور پيچاندني است. ياد فيلم «39 پله» آلفرد هيچكاك ميافتيم. مردي ناغافل با زن رو به مرگي مواجه ميشود. زن ساعتي قبل به او گفته بود كه دو مرد بيرون خانه براي كشتن او انتظار ميكشند. مرد به اين حرف خنديده بود و زن در پاسخ به خنده مرد گفته بود كه بالاخره ميفهمد حقيقت را. زن در كنار مرد ميميرد. مرد نگاهي به پنجره مياندازد، دو مرد را ميبيند كه حالا در فكر كشتن او هستند و ياد حرف يك ساعت پيش زن ميافتد. اتاق را ترك ميكند. به شيرفروش التماس ميكند، لباسش را به او دهد. شيرفروش علت را ميپرسد. مرد حقيقت را درباره قتل زن ميگويد و تأكيد ميكند كه جنازه زن در اتاق بالايي است. شيرفروش باور نميكند. مرد بهناچار قصهاي احمقانه سرهم ميكند. درباره رابطه مخفیانهاي كه با زني داشته و حالا آن دو مردي كه بيرون ايستادهاند، براي مچگيري آمدهاند. شيرفروش با لبخندي از سر رضايت، لباسش را به مرد ميدهد.
واقعيت هميشه باورپذيرتر از دروغ نيست. ما هم اگر جاي شيرفروش بوديم ممكن بود نپذيريم كه جنازه زني آن بالاست، اما مشكل اخلاقي مرد را راحتتر باور ميكرديم. آقاي فروشنده از رفتار ما، نتيجهاي برعكس گرفت. پس ما داريم دایما براي همديگر نقش بازي ميكنيم، اما تكرار شيوه بازيمان باعث ميشود رودست بخوريم. مادر همراه ما، احساس زبلي و هوشمندي ميكند از اين به اشتباه انداختن فروشنده و فروشنده احساس زبلي و هوشمندي ميكند از اينكه فهميده ما داريم برايش نقش بازي ميكنيم. برعكسش را تصور كنيد. رفتهايد همان لباس را بخريد. كلي لباس پرو ميكنيد، اما از هيچكدامشان خوشتان نميآيد. ميخواهيد به فروشگاه ديگري سر بزنيد. با ديدن فروشندهاي كه كلي لباس جلويش ريخته و مغموم در حال تاكردن آنهاست كه بگذاردشان در محل مخصوص، احساس كمي شرم يا خجالت ميكنيد. به او ميگوييد اتفاقا از اين آخري كه پوشيدهايد خيلي خوشتان آمده، اما بهتر است برويد مادرتان را كه دو تا فروشگاه آنطرفتر هست صدا كنيد تا بيايد نظرش را بگويد. شما داريد براي هميشه آن فروشگاه را ترك ميكنيد، اما به فروشنده حالي ميكنيد كه بايد منتظرتان باشد. فروشنده هم كاملا منظور شما را درك ميكند. لباسها را با دقت تاکرده، زيرچشمي رفتنتان را ميپايد و پس از اينكه از تيررس نگاهش خارج شديد، زير لب ميگويد: «خودتي!»
اما از اين يك قصه و دو موقعيتي كه ترسيم كرديم، ميشود يك نتيجه اخلاقي هم گرفت. نتيجه اخلاقي اصطلاح دستماليشدهاي است، بهتر است بگوييم ميشود در جايگاه يك منتقد هنري، به چند تا از جزييات اين قصه هم پرداخت. يكياش اين است كه ما عادت نداريم وقتي از چيزي يا كسي خوشمان ميآيد، آن را ابراز كنيم. به زن و شوهرها دقت كنيد؛ وقتي يكيشان دير به خانه ميآيد، آن ديگري كه از فرط علاقه و دوست داشتن چشمبهراه اوست، به محض ديدنش، در حاليكه از اشتياق ديدار محبوبش سرشارست، چيز ديگري را وانمود ميكند. وانمود ميكند كه عصباني است. پرسش ميكند. كندوكاو ميكند. پاي خودش و جوانياش را ميكشد وسط كه دارد از دست ميرود. به طرف ميگويد من هم ميتوانم تلافي كنم و عين خودت باشم. در آخر هر دو تنها ميمانند، در حاليكه برايشان دور از هم بودن يك فرض محال و باطل است. اما اينطوري نشان ميدهند. درست مثل همان خريدار لباسي كه شرحش رفت؛ یعنی کسی كه از چيزي كه خوشاش آمده، بهظاهر چشم ميپوشد. درست مثل آن فروشنده كه جوري رفتار ميكند كه انگار باور كرده شما ميرويد يكيدوتا مغازه آنطرفتر و خيلي زود برميگرديد. ما اينگونهايم. اغلبمان زبل و باهوشيم و دست طرف را ميخوانيم، اما دريغ از يك سخن يا اعتراض. عاشق تنهايي خودمان هستيم تا در آن، همه ناگفتههاي هر روزمان را به ديگران، به خود بگوييم و بيشتر در خود فرو برويم. خبر بد را شنيدهايد؟ كه اسماعيل فصيح ديگر در ميان ما نيست؟ انتهاي «باده كهن» را يادتان هست كه مرد ميانسال ناگاه چشم باز ميكند و ميبيند كه همه خوشبختيهايش با آن كسي كه بهترين انسان دنيا بوده، همه خيال بوده؟