گرمی خانواده با پسته مانی، بزرگترین قرارداد زندگی با بیامو، آرامش زندگی با ماکارونی مانا، لذت کنار هم بودن با کولرگازی اوجنرال، رؤیای واقعی با مایع دستشویی کرمی، کیمیا کردن هنر با کاشی سینا و گلزار در کنار کت و شلوار اورکات، بخشی از تبلیغات اتوبان «شهید» همت و بزرگراه «شهید» صدر و میدان «ولی عصر» و خیابان «انقلاب» است.
اولین سؤالی که ایجاد میشود، ارتباط نوع و نحوه تبلیغات با کارکرد واقعی این کالاها است.
به تعبیر دیگر، اگر فلسفه تبلیغ آگاهی است، این جملات چه میزان بهفرد، در نحوه و نوع مصرفش کمک میکند.
امروزه صاحبان بیلبوردهای تبلیغاتی متوجه شدهاند که مردم مضطرب شهری با این سطح از دلمشغولی و استرس، رغبت خواندن و آگاهی کسب کردن از تابلوهای تبلیغاتی را ندارند.
بنابراین تبلیغات بهشیوه پارتیزانی، ناخودآگاه ذهن را هدف گرفته است.
خیرهکنندگی بیلبورد، بیش از میزان آگاهیرسانی آن اهمیت دارد.
اصلا خود کالا و کیفیت آن مطرح نیست، قرار است نام و یا برند شرکت خاطره شود.
این نوع تبلیغ تنها در سطح یک شگرد تبلیغاتی خلاصه نمیشود. موضوع پیچیدهتر و عمیقتر از تحول در صنعت تبلیغات است. روشهای جدید تبلیغاتی لایهای سطحی از دگرگونی در انسان مصرفی جدید است.
نمادین شدن تبلیغات، بهدنبال کارکرد پسامدرن مصرف است.
در سرمایهداری جدید، کالا باید بهخاطر ارزش نمادین آن یعنی معنایی که برای خریدار دارد، مصرف شود و نه صرفا برای ارزش مصرفی آن. طبیعی است که در این چارچوب، تبلیغات روی خود کالا متمرکز نیست، بلکه خاصیت نمادین مصرف را هدف گرفته است.
در مصرفگرایی پسامدرن، شکلات واقعی و خودرو و موبایل و خانه خواسته نمیشود، بلکه کارکرد نمادین و نشانهای آنها است که تقاضا میشود.
در این شرایط، افراد میخورند و میپوشند و زندگی میکنند تا متفاوت باشند و یا در مواردی هم شباهت کسب کنند و یکی باشند. کالا و مصرف در شرایط جدید کارکرد نمایشی دارد تا مصرفی. از این رو ارزش مصرفی کالا، با ارزش مبادلاتی آن فاصله معناداری دارد.
امروز تکههاي پارچه و لباس به یک نشانه تبديل شدهاند و ارزش دلالتي دارند.
در عصر سلطه «نشانه –کالا» جنبه بهرهوري و کارکردي اجناس دیگر محلی ندارد و اکنون کالاها بيش از بهرهوري، شأن اجتماعي و نشانه پيدا کردهاند.
رقابت در مصرف کالا باعث، میشود هر روز کالای مصرفی جدیدتری به بازار عرضه شود.
اما این همه ماجرا نیست. روزگاری مصرف کالا، فرد را در طبقه خاصی قرار میداد. زمانی بستن کراوات در سالهای 54 و 55 نشان طبقه متوسط بود. بعد از انقلاب، بر ضدانقلاب، ليبرال و طرفدار غرب بودن دلالت ميکند. بعد از مدتی بهتدریج تغییر کرد و نشان برخی گروههاي اجتماعي مثل پزشکان وکلا و بعدها شاگرد بوتيکها و... شد.
مصرف انبوه کراوات توسط افراد در طبقات مختلف، باعث شد کارکرد تظاهری این تکه پارچه نیز از بین برود. از اینجا به بعد موضوعی به نام برند نیز جای خود را باز کرد.
برند را میتوان از زوایای مختلف مورد بررسی قرار داد، اما آن چه در این یادداشت مورد توجه است، نقش تظاهری برند در اصلاح و تکامل مصرف نمایشی است.
هر کراواتی خواص نمایشی و طبقاتی ندارد. امروز تنها کراوات 500 هزار تومانی بیژن در بوتیکهای میدان مادر است که فاخر است و موجب انگشت بهلب ماندن میشود.
تمایز طبقاتی از طریق مصرف، در جامعهای که رقابت و چشموهم چشمی بر آن تسلط دارد، تنها درصورتی ممکن است که دیگران از مصرف آن عاجر باشند و اینکار از عهده برند بر میآید.
در این شرایط است که برند خواص جدیدی پیدا کرده است.
امروزه برخلاف تلقی سادهانگارانه، برند به معنای خوشنامی در عرصه تولید کالای با کیفیت نیست.
روزگاری برند منشأ خوشنامی و نشان کیفیت بود. حضور و تأثیر برندها در حوزه کیفیت باعث شد تا به امروز هر دستمال کاغذی «کلینکس» باشد و هر پودر لباسشویی «تاید» و هر مایع ظرفشویی «ریکا» و هر سفیدکنندهای «وایتکس» و هر کیکی «تی تاپ».
اما نقش جدید برند شخصیتسازی است و این کاملا با کارکرد سنتی برند متفاوت است. امروز کسی حاضر نیست برای کت و شلوار هاکوپیان و یا کراوات بیژن بدون مارک، پولی پرداخت کند. پژو 206 تیپ پنج علیرغم کیفیت بالاترش، اما به دلیل شباهت ظاهری با تیپ دو متقاضی کمتری دارد.
در چنين بستري است که مسئله برند جايگاه نشانه شناختي پيدا ميکند و بهدنبال آن برندهاي تقلبي، وارد عرصه ميشوند. پژوی آردی کمتر از پژو 405 نیست، اگر آرم پشت صندوق آن تغییر کند. اگرچه مصرفکننده ميداند برندي که انتخاب کرده اصل نيست و تقلبي است، اما چون در نظام توليد شأنهاي اجتماعي، مفهوم برند وارد شده است، برند تقلبي جايگاه نشانه شناختي فقدان مارک را پر ميکند و تاناکورا هم در این بازار شهره میشود. افراد با شخصیت حاضرند لباس دست دوم، اما مارکدار بپوشند. چون قبل از اينکه اصل يا تقلبي بودن یا دست دوم بودن کالا مطرح باشد، خود مفهوم مارک و مارکدار بودن مهم است.
غذا خوردن در رستوران «مکدونالد»، سوار شدن بر «بیامو»، پوشیدن شلوار «لی وایز»، بهدست بستن ساعت «سواچ»، بر چشمزدن عینک «ورساچه»، تن کردن تیشرت «نایک»، خوردن قهوه استارباكس و بهدست گرفتن مجله «پلی بوی» و غیره فقط برای رسیدن به کالای با کیفیت نیست؛ شاید هم در مواردی مصرفکننده بداند که این کالا در مقایسه با کالای مشابه بیکیفیتتر است.
کالای برنددار در تبلیغاتش از کیفیت و خدماتش نمیگوید. تنها بهدنبال محسور کردن است. مرسدس بنز میگوید؛ اگر میخواهید پرستیژ داشته باشید و خوب زندگی کنید، مرسدس برانید. بی. ام. و از «لذت رانندگی» حرف میزند. لکسوز از لوکس و مدرن بودن حرف میزند.
كوين كلر، مؤلف كتاب پرآوازه «جهاني با نام مديريت استراتژيك برند» كه از آن بهعنوان «كتاب مقدس برند» نیز ياد ميكنند، در توضیح طرح تبلیغاتی خود میگوید: «برندهاي قوي و موفق داراي دو وجه شاخص انساني هستند: قلب و عقل. برندهاي قوي و موفق قادرند قلب و عقل مردم يا مصرفكنندگان را تحت تأثير خود قرار دهند.”
در این شرایط، دیگر تبلیغات در چارچوب بازاریابی تحلیل نمیشود. برند موضوع اصلی جلسات هیئتمدیره است و آنجا در مورد آن تصمیمگیری میشود. هزینه زمانی و مادی ساخت و توسعه برند از تولید کالا بیشتر است.
مارتين رول، نويسنده كتاب استراتژي برند آسيايي، كه رهبري برنامههاي موفق برندسازي را براي برندهاي مطرحي از جمله موبايل اريكسون، تايم وارنر موزيك، تله دانمارك، مكدونالد و... در كارنامه خود دارد، در این رابطه میگوید: «برندها يعني آينده كسب و كارها. از اين رو برندها بايد در هيئتمديره «مديريت» شوند. نميتوان آن را به واحد بازاريابي ارجاع داد. كليديترين فعاليت هيئتمديرهها، مديريت برندهاست.”
از اینرو، نحوه تولید نیز تغییر کرده است. دیگر کالا موضوعیت ندارد، این مارک است که میان مردم و در بازارها خرید و فروش میشود. در بسیاری موارد، کمپانيهاي بزرگ و چندمليتي فقط نشان ميفروشند، مثلا NEC اصلا جايي کارخانه ندارد و تنها امتياز استفاده از نشانش را ميفروشد و یا محصولات نايک نیز به همین شکل در ویتنام تولید میشود.
از همینرو، چین وقتی متوجه میشود 66 درصد بازارش در دست برندها است، بهجای تولید کالای با کیفیت، بهسمت تولید کالای همنام و مشابه و تقلبی برندهای معروف میرود.
برند جای کیفیت را گرفته است و اگر لازم باشد از کیفیت نیز عبور میکند.
نماد «M» مکدونالد امروز از صلیب مسیح در غرب هم معروفتر است. اما همین مکدونالد زمانیکه بهدلیل عوارض بهداشتی محصولاتش، دریافت که شهرت و محبوبیتش در خطر است، از طریق تبیلغات برندی جدید، مشکل پیش آمده را به یک فرصت تبدیل کرد.
مکدونالد با راهاندازی مبارزات تبلیغاتی گسترده در سراسر جهان با شعار «I’m loving it» تلاش کرد تا ذهنیت گذشته مردم را نسبت به محصولاتش تغییر دهد و از جنبههای احساسی برای ترغیب مشتریان استفاده نماید. این تبلیغات یکسان جهانی جایگزین ۲۰ تبلیغ مختلف و متمایز مکدونالد در گوشه و کنار شد. در سال ۲۰۰۴ مدیر بازاریابی مکدونالد، لری لایت، عنوان کرد: «موفقیت رویکرد ایجاد برند جهانی مشترک فراتر از سطح انتظارات ما بود.” مکدونالدی که به تولید غذای بیکیفیت و مغایر با بهداشت و سلامت فردی متهم شده بود، بدون هرگونه تغییر ساختاری در تولیدات خود، تلاش نمود تا مباحثی نظیر توجه به سلامتی را با شعار Go Active در بسیاری از بازارهای خود فرهنگسازی نماید. این تبلیغات باعث شد مکدونالدی که بهخاطر تولید کالای غیربهداشتی از جانب مردم تحریم شده بود، بعد از مدتی مدیرعامل آن بهعنوان «افسر ارشد سلامتی» شناخته شود.
بنابراین وجهه یک کمپانی فاسد، بدون تغییر و افزایش در کیفیت، تنها با ابتکار و خلاقیت ابزاری در برندسازی اصلاح میشود.
در دنیای مصرفی پسامدرن، کالای برنددار بیش از آنکه در خدمت کیفیت و مصرف واقعی قرار گیرد، شأن خودنمایی و شخصیتسازی طبقاتی دارد. بهدنبال این کارکرد جدید است که انحصارات جدید اقتصادی نیز در قالب تولید برند شکل میگیرد.
اما نگران کنندهتر این است که مسئولین اقتصادی کشور ما بیآنکه به آثار فرهنگی و اجتماعی برند در اقتصاد توجه کنند، تلاش دارند نسخه ناقص و شبیهسازی شده برند در اقتصاد غرب را در کشور پیاده کنند؛ حال آنکه حداقل مقدمات آن نیز در کشور مهیا نیست. در شرایط نبود بازار رقابتی در اقتصاد و بیتعهدی نسبت به تولید کالای با کیفیت، صحبت از برند، یعنی زیرزمینی کردن تولید هرچه بیشتر کالای بیکیفیت. این در حالی است که کشور ما دچار مصرفزدگی دیوانهوار است و سریعا نسبت به برندی شدن بازار واکنش مثبت نشان میدهد.