فروپاشي بغداد از زبان ميليشياي حزب بعث
شبي كه صبح آن بغداد سقوط كرد، حسين، يكي از اعضاي ميليشياي حزب بعث عراق نشانه هايي از وقوع يك فاجعه را در بين گروه خود ديد. كمي پس از نيمه شب، پنج تن از فرماندهان واحد آنها به طور غيرمنتظره به خانه هايشان فرار كردند. آنها گفتند براي خوردن شام مي روند. سه ساعت بعد بود كه حسين و ساير رزمندگاني كه تعدادشان به هشتاد نفر مي رسيد در معرض حمله قرار گرفتند.
اما اين حمله از طرف نيروهاي آمريكايي نبود. بلكه از سوي بعضي ساكنين محله بود كه از حضور رزمندگان در آن منطقه نگران گشته و معتقد بودند تجمع آنها در آنجا باعث مي شود كه منطقه شان از طرف نيروي هوايي آمريكا بمباران شود. از اين رو آنها نيمه شب تصميم گرفته بودند به تجمع نيروهايي كه در مدرسه دخترانه «المستقبل» در منطقه «سيديه» مستقر شده و سلاح هايي چون خمپاره انداز داشتند حمله كنند و آنها را از آن منطقه دور سازند. حسين وحشت زده مي گويد: «يكدفعه از زمين و آسمان به ما حمله شد. » وي نخستين ساعت هاي صبح روز چهارشنبه را به خاطر مي آورد كه نيروهاي حزب بعث در محاصره كامل قرار گرفته بودند و مي گويد: «نمي توانستيم از آنجا خارج شويم، كاملاً محاصره شده بوديم. » اما در عين حال آنها توانستند دوتا دوتا با استفاده از اتومبيل يا پياده فرار كرده و خود را به يكي از دفاتر حزب بعث برسانند. اين دفتر در همان منطقه اي قرار داشت كه صدام حسين در آنجا سكني داشت. آنها خسته، گرسنه و وحشت زده بودند، چند روز بود كه فقط سيب زميني مي خوردند. در اطراف شهر بغداد، پيش از حمله نيروهاي آمريكايي به خود شهر، آتشباري وحشتناكي بود. به طوري كه فرماندهان روحيه خود را كاملاً از دست داده بودند. حسين كه 23 سال دارد و به نظر بزرگتر مي نمايد مي گويد: «هر كسي با خودش و با ديگري حرف مي زد. آن شب تصميم گرفتيم كه هر كس به خانه خودش برود. درواقع همه ناگهان تصميم به فرار گرفتيم. » حسين به خاطر ترس از اينكه در معرض انتقام ديگران قرار گيرد از ذكر مشخصات كامل خود پرهيز مي كند.
حرف هاي اين ميليشياي حزب بعث پرده از لحظات بحراني بغداد در شب فروپاشي برمي دارد. شبي كه ناگهان هزاران نفر از طرفداران صدام حسين و دولتش يكدفعه پنهان شدند. تا چند ساعت پيش از آن همين افراد قدرتي داشتند و ديگران را به هراس مي انداختند. اما با فرو افتادن پرده هاي شب سه شنبه تا طلوع صبح روز چهارشنبه خطوط دفاعي بغداد كاملاً از هم پاشيده بود. هزاران تن از ميليشياي بعثي كه در گوشه و كنار خيابان ها، پل ها و چهارراه ها سنگر گرفته بودند ناگهان لباس هاي خود را تعويض كرده و به خانه هايشان رفتند. «فداييان صدام» با لباس هاي سياه خود كه پيش از آن قسم خورده بودند تا لحظه مرگ خواهند جنگيد با طلوع صبح چهارشنبه آب شده و در زمين فرو رفته بودند. آنها حتي سلاح هاي خود را نيز با خود نبردند. بقاياي گارد رياست جمهوري، تنها نيرويي كه رژيم بغداد براي خود به آن اطمينان مطلق داشت، جز نقشي ضعيف بازي نكرد و اجازه داد تا بغداد بسيار آسان تر از شهرهاي جنوبي عراق سقوط كند.
از آن روز تاكنون اهالي بغداد اين پرسش را مطرح مي كنند كه چرا شهرشان بدون يك جنگ واقعي فروپاشيد؟ مقامات بلندپايه بعثي تاكيد دارند فراميني كه صادر شده بود از آنها مي خواست عقب نشيني كنند. اما اهالي تاكيد دارند كه علت مسئله به مقامات بلندپايه عراق برمي گردد كه به طوري نظام يافته و عمدي پست هاي خود را ترك كرده بودند. اما اينكه چه شرايطي موجب اين تصميم شد يا چه كسي چنان فرماني را صادر كرد همچنان در پرده ابهام وجود دارد.
«وميض النظمي» استاد علوم سياسي دانشگاه بغداد و يكي از نوادر منتقدان حكومت صدام حسين مي گويد: «مسئله، ابهام برانگيز و ناروشن است. آن شب اتفاقي افتاده كه نمي توان شرح داد. » از اين رو - چون همه فتنه ها و آشوب ها - وقتي دلايل كاري روشن نباشد بازار شايعات داغ مي شود. بيشتر اين شايعات پيرامون مقامات عراقي است كه تاكنون هيچكدام از آنها دستگير نشده اند. به نظر مي رسد ترك ناگهاني و سريع آنها دهشت شديدي را به وجود آورده بوده است. چند روز پيش از فروپاشي كامل عراق تقريبا هيچكدام از آنها جز محمد سعيدالصحاف وزير اطلاع رساني عراق، در ظاهر و به شكل علني به چشم نمي خوردند. افرادي كه به قصر علي حسن المجيد، پسرعموي صدام و همان علي شيميايي يورش آوردند، تنها كارت شناسايي همسرش شيماء و شناسنامه هاي دخترش هبة و پسرش عبدالله را به دست آوردند. يكي ديگر از شايعات اين است كه مردم مي گويند صدام خانواده اش را دو هفته پيش از پايان جنگ با دو يا سه اتوبوس به دمشق فرستاده بود. ديگران مي گويند صدام با تعدادي از اطرافيانش به تكريت يا موصل رفته است يا ممكن است به قبايلي پناهنده شده باشد كه پس از جنگ دوم خليج فارس (1991) دولت عراق به آنها هدايايي از قبيل اتومبيل و پول و اسلحه داد و آنها را گرد خود جمع كرد. در عين حال بسياري از مردم معتقدند فروپاشي دولت صدام حسين پس از 35 سال حكومت كاملاً قابل انتظار بود. چون اين دولت آنقدر نفرت را در مردم ايجاد كرده بود كه هيچكس حاضر به دفاع از آن نبود. اين واقعه، فروپاشي رژيم هاي توتاليتر را در شرق اروپا و اتحاد جماهير شوروي سابق به ياد مي آورد. با اين همه بعضي از اين موضوع ناراحت اند كه چرا ارتش عراق كه مايه افتخار و عزت اين كشور بود از عراق دفاع نكرد. «صايغ كامل» از يكي از مناطق حاشيه اي بغداد مي گويد: «وقتي ساير استان ها 20 روز مقاومت كردند، انتظار مي رفت بغداد چهار ماه مقاومت كند. هيچكس انتظار نداشت كه بغداد ظرف دو روز سقوط كند. نيروهاي گارد رياست جمهوري كجا رفتند، ارتش كجا رفت، اهالي تكريت كجا رفتند. پس صدام بايد از همان ابتدا تسليم مي شد. يا اينكه حداقل از حكومت كناره مي كشيد و به نظر مردم احترام مي گذاشت. »
ابوعمر، در اتوبوس محقري در وسط شهر بغداد مي گويد: «همه مي پرسند آنها كجا رفتند؟» جلوي وزارت آموزش عالي كه پياده مي شويم مي بينيم دزدان، اين وزارتخانه را غارت كرده و از ساختمان دود سياهي به آسمان مي رود. لحظاتي بعد شعله هاي آتش است كه بر فراز ساختمان وزارت برنامه ريزي به رقص درمي آيد. كودكاني در خيابان يك گاري پر از لوازم دفتري و تصويربرداري را با خود حمل مي كنند و در همان حال زناني كه چادرهاي مشكي عربي پوشيده اند ميز و صندلي ادارات را پشت سر خود مي كشند. اسناد و مدارك دفاتر و ادارات در خيابان پخش و پلاست. ابوعمر مي پرسد: «آيا اين آزادي وطن ماست؟».
يك مقام بلندپايه بعثي به من گفت كه مسئول بالاترش روز سه شنبه به او گفته بود جايگاهش را ترك و به خانه برود. چون تفنگ و خمپاره اندازهاي دستي آنها هرگز قدرت برابري با سلاح هاي وحشتناك آمريكايي ها را ندارد. بعضي از اهالي نيز گفتند اين باور از شب چهارشنبه كاملاً وجود داشت. يعني همان شبي كه افراد پليس و ميليشياي حزب بعث ناگهان مواضع خود را ترك كردند. «نصير حسن» يكي از مديران فرودگاه بين المللي بغداد مي گويد وقتي ساعت 5/6 بعدازظهر در يكي از تقاطع هاي خيابان فلسطين ايستاده بودم، يكي از افراد پليس آمد و به من خبر داد كه شهر امنيت ندارد. «نصير حسن» كه 36 سال دارد حرف هاي آن پليس را با لباس هاي آبي اش به خاطر مي آورد. به او گفته شده بود: «امشب مراقب باش. چون ما خيابان ها را ترك مي كنيم. آمريكايي ها خيلي نزديك شده اند و اگر بمانيم دو راه بيشتر نداريم: يا اينكه كشته شويم يا اسير گرديم. »
در يكي از مناطق «الزيتونيه» در يك خيابان پنج مقر مربوط به حزب بعث قرار داشت كه در هر كدام حداقل ده بعثي از آغاز جنگ در آن شبانه روز كشيك مي دادند. اما وقتي صبح روز چهارشنبه مردم از خواب برخاستند ديدند همه شان رفته بودند. حسن» يك عراقي ديگر كه در حياط خانه اش در بغداد نشسته است مي گويد: «آنها مي ترسيدند. براي جنگ با تانك يا يك ارتش واقعي آموزش نديده بودند. آنها فقط مي دانستند چگونه از تفنگ استفاده كنند ولي سربازان حرفه اي كه نبودند. » «حسين» فرد ديگري كه در ابتداي اين گزارش با او آشنا شديد مي گويد ما از ابتداي جنگ جلوي پايگاه حزب واقع در مدرسه دخترانه «المستقبل» با مسلسل كلاشينكوف از شب تا صبح كشيك مي داديم. بقيه ساعت هاي روز را هم به كارهاي ديگر اشتغال داشتيم. حسين كه بيش از يكسال است به حزب بعث ملحق شده پولي نمي گرفت در حالي كه ديگران كه زودتر از او در هرم حزب سازماندهي شده بودند ماهانه بين 20 تا 100 دلار مي گرفتند. آنها غالباً غذا را از خانه مي آوردند و در موقع نگهباني جز مقداري آب چيزي به همراه نداشتند. او نيز مثل بقيه براي جنگيدن بر ضد هيچ ارتشي آمادگي نداشت. وقتي براي اولين بار آمريكايي ها به شهر بغداد نزديك شدند، فرماندهان حزب، او و ديگران را با سلاح تهديد كرده بودند تا مطمئن شوند كه آنها خواهند جنگيد. اما خودشان زودتر از بقيه فرار كردند و ديگر هيچ بهانه اي براي دفاع از شهر وجود نداشت. چون همه مي دانستند كه هرگونه جنگي سرانجامش شكست خواهد بود. حسين مي گويد: «يكدفعه ديديم فرماندهان غيب شدند»!
او در عين حال از شكست شهر بغداد احساس شرمساري مي كند. همچنين نگران رفتارهاي انتقام جويانه از طرف مردم است. براي همين مي گويد چندين شب است كه نخوابيده ام و وقتي از او درباره آينده اش مي پرسيم به گونه اي ترحم برانگيز مي گويد: توكل برخدا!