سال ها پيش «جيمي كارتر» رئيس جمهور پيشين آمريكا كه سخت ترين دوران رياست جمهوري تاريخ كاخ سفيد را در قبال انقلاب اسلامي ايران تجربه كرده بود، پس از رحلت بنيان گذار جمهوري اسلامي ايران قريب به مضمون گفته بود: «امام خميني رفت اما كينه و عداوت ماندگاري از آمريكا و تمدن غرب را در جهان از خود به يادگار گذاشت».
شايد در ميان همه القاب نسبت داده شده به دولت ايالات متحده از طرف ملت ها و دولت ها در طول تاريخ به خاطر سابقه امپرياليستي و استعماري آن، هيچكدام گيراتر از اين جمله معروف امام خميني كه خيلي زود هم نقل مجالس و محافل گرديد نباشد كه فرمود: «در اين انقلاب شيطان بزرگ آمريكاست». اما آمريكايي ها به جاي آنكه برخلاف فلسفه بافي و افاده هاي ژورناليستي گذشته خود از آن درسي تاريخي بگيرند، همت خود را جزم كردند تا به صورت نامعقولانه اي در مقابله با اين واقعيت حركت و تلاش كنند به گونه اي تلافي جويانه جبران مافات نمايند. براي همين از همان تاريخ از طرف سياستمداران و دولت آمريكا طرح ها و برنامه هاي براندازانه اي ارائه و دكترين ها و عباراتي در نقطه مقابل به صورت تبليغاتي بر عليه ايران مطرح شد. نظريه «حكومت شرورها»ي ريگان در دهه 80، عنوان «دولت ياغي» بيل كلينتون، تهمت «جنگ طلبي» بوش پدر، و عبارت «محور شرارت» بوش پسر در واقع ادامه همين خط سير است. اما اين عناوين چيزي نبود كه بتواند ذره اي از خشم فرو خورده و تحقير شدگي آمريكايي ها را جبران كند؛ همان تحقيري كه يك روز كارتر در قبال تسخير لانه جاسوسي در تهران توسط دانشجويان خط امام از آن دم زده بود و گفته بود: «امروز ملت ايران ما را تحقير كرد».
در اين سال ها شاهد بوده ايم كه همه اين برنامه ها و طرح ها به ضرر خود آمريكايي ها تمام شده است. حركات سياسي و نظامي آمريكايي ها در سال گذشته و جاري بويژه بعد از واقعه 11 سپتامبر، سخنان آشتي ناپذير امام در مورد ابرقدرت غرب را به نوعي در يادها زنده كرده است، چنانچه خانم «اميتي شلس» در مقاله اي كه روز دهم ژوئن در روزنامه «فاينشنال تايمز» منتشر كرد، نوشت: «اين عبارت بوش آنقدر عذاب آور بود كه در سفر اخيرش به اروپا به عنوان يك گاوچران مورد انتقاد قرار گرفته است».
اين جمله بوش را مقايسه كنيد با سخنان و جملات تعديل شده و منطقي تر دانشمندان بنام آمريكايي همچون «نوام چامسكي»، «ساموئل هانتينگتون» و يا جامعه شناس اروپايي مشهوري چون «يورگن هابرماس» كه در سفر سال گذشته خود به ايران در مجامع دانشگاهي و مصاحبه هاي مطبوعاتي خود اعلام نمود. حتي طراح پروژه جنگ تمدن ها يعني هانتينگتون هم در زمينه كاربرد عبارت محور شرارت به دولت آمريكا هشدار داد و جالب تر از اينها «گونترگراس» نويسنده مشهور آلماني و برنده جايزه نوبل ادبيات 1999 بود كه در گفتگوي خود با مجله الوطن گفت «دولت آمريكا مسئول حوادث يازدهم سپتامبر است... و غرور كشورهاي غربي و آمريكا تروريسم را پديد آورده است.»
«بوش كوچك» قبل از اينكه بتواند بارجزخواني هاي خود حاصل افكار و انديشه هاي استراتژيست هاي بيمار دولت خود را در قالب جمله اي بريزد و بگويد «هركس با ما نيست برماست»، مي بايست به ياد مي آورد كه اين عبارت را سال ها پيش از او يكي از منفورترين چهره هاي سياسي قرن بيستم يعني «ژوزف استالين» هم بر زبان آورده بود و ديديم كه در حقيقت پس از آن مشي استكباري و ضد انساني بود كه دژ تسخير ناپذير كمونيسم و گسترده ترين نظام سياسي و حكومتي جهان يعني اتحاد جماهير شوروي با آن قدرت و مكنت چگونه فرو ريخت و به فرموده امام خميني، كمونيسم به موزه تاريخ سياسي جهان سپرده شد.
جالب آن كه كشور استعماري و محافظه كاري هم چون انگليس هم حاضر نشد بيش از اين با آمريكايي ها كنار بيايد و بعد از اينكه «توني بلر» نخست وزير و برخي سياستمداران برجسته هر دو حزب كارگر و محافظه كار انگليس از اين سخنان فاصله گرفتند، «جك استراو» وزير خارجه شان هم مستقيماً اشاره كرد كه «بوش لحن مخصوص خودش را دارد و جاي دادن ايران در محور شرارت درست نيست». انگليسي ها با همه كينه هاي ديرينه اي كه از انقلاب اسلامي در دل دارند حاضر نيستند پس از ماجراي عبرت آموز سلمان رشدي و بيرون راندن سفيرشان از ايران و بعد از آن هم چند دوره عدم پذيرش آن، بازسازي دوباره رابطه خود را پس از سخاوتمندي اخير تهران به خاطر آمريكايي ها برهم بزنند. حتي اگر بر سر منافع خود در لشكركشي تازه آمريكا به منطقه هم به صورت فعال شركت كرده باشند.
شايد بتوان گفت كه حادثه 11 سپتامبر فرصت طلايي براي آمريكايي ها بود تا بتوانند پس از سال ها در كمين انقلاب اسلامي و برخي دولتهاي مستقل و ضد صهيونيستي در جهان عرب بودن، به يكباره حملات ويرانگر خود را برعليه جهان اسلام و بيش از همه ملت دربند فلسطين و مردم ستمديده افغانستان آغاز كنند و بر مقاومت اسلامي مهرپاياني بزنند و در قرن جديد اين بار با نام مبارزه با تروريسم بر موج اسلام گرايي و آزادي خواهي ملت ها بتازند. اماخودشان هم مي دانند كه اوضاع به اين سادگي ها هم نيست و آنان نمي توانند با اين بهانه ها حتي جلوي مخالفت ها و اظهارنظرهاي منتقدانه دوستان خودشان را هم بگيرند چرا كه آنها خود نيز در دام افكار و ادعاهاي صلح طلبي و گزافه گويي هاي حقوق بشري غرب گرفتار آمده اند و اين چيزي است كه اگر از آن بگذرند به تمام ابهت و اعتبارات دروغين خود پشت پا زده اند. شايد يانكي ها در آن سوي آب ها به بركت قدرت رويايي و نظام سلطه خود همچنان براي اعتبار و پرستيژ روبه موت آمريكا شاهنامه خواني كنند و نقل مجلس بگيرند اما اين صحبت ها و جملات بعضاً كودكانه ديگر كسي را به خنده وادار نخواهد كرد. اين كه آمريكايي ها برخلاف تمام شعارهاي گذشته خودشان وشعور روبه رشد مردم جهان پس از آن همه ادعاهاي دموكراسي، آزادي، حقوق بشر و برخلاف قطعنامه سازمان ملل و اعضاي آن در برابر مخالفت ميليوني جهانيان به صورت علني به كشور عراق به عنوان عضوي از محور شرارت حمله كنند، واقعيت تلخي است كه پيش ازهمه به معني شليك تير خلاصي به ابهت و اعتبار دروغين آمريكا است؛ دموكراسي اي كه پس ازآن همه قتل و كشتار مردم بي دفاع و نابودي سرزمين عراق، آن گونه كه خود آمريكاييها بي پروا گفته اند بناست به رياست يك ژنرال بازنشسته ارتش آمريكا يعني «كارتر» همان دلال معروف اسلحه در نزد «پنتاگون» و رئيس كارخانه تسليحاتي كه اتفاقاً موشك هايي كه براي نابودي عراق به كار گرفته مي شود از سوي همين كارخانه توليد شده و جمعي از نيروهاي خارجي و بيگانگاني برپا شود كه پس ازسال ها اقامت در آمريكا و اروپا بالاخره مورد تأييد سياستمداران كاخ سفيد براي حكومت بر آينده عراق قرار گرفته اند.
با جنايت هاي پيدا و پنهان آمريكاي جهانخوار در طول تاريخ از آن روزي كه آن ميهمان ناخوانده «كريستف كلمب» گام هاي تجاوز خود را از اين سوي آب هاي مديترانه يعني اسپانيا به آن سوي قاره ناشناخته يعني آمريكا گذاشت و آتش شرارت و تجاوز را در ميان مردمي اوليه و آزاد برافروخت تا آدم كشي هايي كه امروز به اسم مبارزه با تروريسم آن هم در قلب دنياي اسلام انجام مي شود، چه كسي مي تواند با همه پنهان كاري ها و سانسورهاي خبري غرب، جنايات ضدبشري و حوادث تكان دهنده روزهاي اخير اين دولت را در اقصي نقاط جهان بويژه در منطقه دردمند و رنجديده خاورميانه و عراق از ياد ببرد؟ چه كسي ديگر حاضر است باور كند اين جملات شرم آور «نيوت كينگريچ» رهبر اكثريت جمهوري خواه در مجلس سناي آمريكا را كه گفته: «تمدن آمريكا ويژه و منحصر بفرد است... بدون رهبري آمريكا جهان را خشونت وجنايت فرا مي گيرد و هيچ كشوري براي هدايت جهان داراي موقعيت آمريكا نيست»!
آمريكايي ها به بهانه هاي واهي از جمله نابودي سلاح هاي كشتارجمعي كه يك روزي خودشان به اتفاق شركاي اروپايي خود صدام را براي نابودي سريع و برق آساي انقلاب اسلامي بدان مجهز كردند، بر عليه عراق در سازمان ملل قطعنامه گذراندند و پس از اينكه كسي به جز دولت انگليس عملاً حاضر به همكاري با آنها نشد و سازمان ملل بازرسان خود را به اين كشور گسيل داشت پس ازموفقيت نسبي آنان اين بار بحث خلع سلاح عراق را مطرح كردند و وقتي اين هم كارايي خود را از دست داد، بحث حمله به عراق را از ترس وتوي قطعنامه مجدد خود از سوي فرانسه و روسيه مطرح ساختند و در مقابل ديدگان حيرت انگيز جهانيان تهديدات خود را علني و به عراق حمله كردند تا حكومت وابسته و ديكتاتور عراق را كه اصلاً هيچگاه از سوي دولت هاي آزاد و مستقل جهان از جمله ايران مورد تأييد قرار نگرفته بود ساقط كنند. اما كيست كه نداند اين جنگ به قول خود اعراب حرب السيطره يا جنگ نفت است و دموكراسي مورد ادعاي آمريكاييها كه سال ها دم از آن مي زنند و براي صدور آن حتي حاضرند به زور هم متوسل شوند يعني اينكه هر كشوري با سياست هاي ايالات متحده مخالف باشد بايد نابود شود. حالا اگر اين كشور داراي ذخاير عظيم نفت هم باشد در اين راه بمباران اماكن عمومي، خرابي بيمارستان ها، نابودي منابع غذايي، پل ها و... حتي استفاده از بمباران هسته اي و سلاح شيميايي براي آن هم مجاز خواهد بود. چنان كه در روزهاي اخير هم آمريكايي ها در حملات خود از اورانيوم ضعيف شده استفاده كرده اند و احتمال استفاده از سلاح هاي كشتار جمعي را نيز منتفي ندانسته اند. آخر نفت براي صنايع دنياي غرب ارزش فراواني دارد؛ همان ارزشي كه سال ها پيش در بحبوحه جنگ جهاني دوم «كلمانسو» نخست وزير وقت فرانسه گفته بود: «ارزش نفت امروز از خون سربازان ما بيشتر است».
كيست كه آن همه قتل و كشتار صهيونيسم جهاني در سايه حمايت هاي بي چون و چراي ايالات متحده آمريكا وفجايعي هم چون كشتار «صبرا و شتيلا»، «ديرياسين»، «قانا» و اخيراً هم «اردوگاه جنين» را فراموش كند؟ و ورود تجاوزگرانه و مداخله جويانه اين دولت را به بهانه هاي واهي در سرزمين سوخته و زخمديده افغانستان ازياد ببرد؟ مگر تروريست تر ازآمريكا و اسرائيل هم وجود دارد كه عملاً براي مداخله در امور ديگران قانون وضع مي كنند و براي نابودي و كشتار مخالفان خود هيچ حد و مرزي را قائل نمي شوند؟
در حقيقت مثلث شرارت و بدبختي جامعه بين المللي امروز آمريكا، انگليس و اسرائيل غاصب مي باشند. آمريكايي ها با همه تبليغات اغواگرايانه و دوز و كلك بازي هاي معمول خود نمي توانند جلوي آگاهي ملت ها را بگيرند، چون اين ديگر دست آنها نيست و اندك تئوريسين ها و دروغ پردازاني چون «ويليام كريستول» سردبير نشريه «وكلي استاندارد و ديگر صهيونيست هاي اردوگاه مطبوعاتي و رسانه اي غرب نيز نمي توانند براي غرب وحشي اعتبار و پرستيژي دست و پا كنند.
راستي در جهان آزاد كسي پيدا مي شود كه به اين جمله واهي اين شخص روي خوش نشان دهد كه گفته است: «ايالات متحده ذاتا و از بيخ و بن معصوم و بي گناه است، آمريكا دژ نيك سرشتي و فضيلت است كه اگر به ارزش هاي خود اعتماد راسخ داشته باشد، به مورچه نيز ضرر نمي رساند»؟ گمان نمي كنم كه خود آمريكايي ها هم به اين خزعبلات توجهي نشان دهند كه «خير و خوبي در آمريكا لانه كرده و موطن زشتي و شرارت جاي ديگري است».
با اين همه بايد برخلاف گفته او كه «قدرتمندي نيروي نظامي آمريكا از آنجا كه در خدمت خير و نيكي است (بلكه شر و بدي است) پايان نخواهد داشت، اتفاقا رو به پايان است و صداي اين سقوط را از همان خروش رعب انگيز ناشي از فروريزي و آوار شدن برج هاي دوقلوي جهاني نيويورك مي توان شنيد. حال اگر آمريكايي ها پس از نابودي سرمايه هاي مادي و انساني افغانستان، موفق به نابودي همه زير ساخت هاي مادي و انساني كشور عراق هم شدند، اين موضوع چيزي را تغيير نمي دهد.
انگليسي ها گرچه به گفته «توني بلر» نخست وزير محافظه كارترين دولت اروپا ديگر حاضر نبودند به قول خودشان بيش از اين «سگ دست آموز بوش» باشند اما در ادامه تز استعماري و بنابر خوي استبدادي خود نهايتا دنباله روي آمريكا را ساز كردند و براي دستيابي به نفت عراق حاضر شدند برخلاف دولتهاي قدرتمند ديگر اروپايي همچون روسيه و آلمان و فرانسه به قيمت از دست دادن شركاي مهمي در اروپاي غربي و خاورميانه با آمريكايي ها هم داستان شوند و به عراق حمله كنند، اما سياست هاي ايالات متحده همچون مهره هاي بازي «دومينو» در حال فرو ريختن است و بعيد نيست كه اين بار آمريكايي ها در محور شرارت خود خوانده و خودساخته خود گرفتار آيند، همان چيزي كه به نظر خيلي ها تحقق آن چندان هم دور از دسترس نيست.
واقعيت اين است كه «واكنش آمريكا به حادثه 11سپتامبر نشان داد كه قدرت اين كشور رو به افول گذاشته است و اين حملات سبب شد تا آمريكا به ابرقدرتي تنها تبديل شود كه فاقد قدرت واقعي است».
امروز بايد جملات ديگر گوينده اين سطور يعني «ايمانوئل والرشتاين» استاد مشهور آمريكايي و از نظريه پردازان اصلي مسائل توسعه در دنيا را كه طي مقاله اي در آخرين شماره نشريه «فورن پاليسي» نوشته است باور كرد: «مسئله اين نيست كه آيا آمريكا سقوط مي كند يا نه. بلكه سؤال اينجاست كه آيا آمريكا آبرومندانه افول مي كند و يا با مقاومت لجوجانه و محافظه كارانه خود ناگهان به ورطه سقوط مي افتد»، شايد هم اين پيش دستي ها و حملات ديوانه وار به كشورهاي ديگر در حقيقت نوعي عمليات پيشگيرانه به قصد تأخير انداختن سقوط خود است كه با اين سياست ها گريزي از آن نيست.
در ميان همه پيامدهايي كه در مقابل سيل حملات لفظي و حيثيتي و نظامي ويرانگر آمريكا بر اسلام و مدنيت معاصر در اين روزها وارد گرديده، شايد جالب ترين آن بروز اختلاف در خود اردوگاه غرب باشد و آمريكايي ها كه مي خواستند از قبال اين حملات براي هميشه 6دانگ دهكده جهاني را به نام خود سند بزنند و چهار ميخ پايه هاي حكومت صهيونيست را در قلب خاورميانه براي هميشه محكم كنند و باصطلاح متمرداني چون ايران و سوريه و ديگران را در دام خود تسليم يا نيست و نابود كنند، بالعكس موجب فاصله گرفتن از متعهدان و شنيدن مخالفت هاي جدي دوستان و منت قدان قديمي خود گرديده اند.