● لطف كنيد پيرامون مفهوم هنر در عصر قبل از ميتولوژي توضيحاتي ارائه فرمائيد.
دوران اصيل ميت كه ما آن را ميتوانيم تعبير به عصر امت واحده و سپس، قصصالاولين كنيم، درواقع، داراي دو دوره جزئي است. اول يك دورة ديني است؛ دين اصيل. در اين دورة آغازين تمدن بشري است كه امت واحدة ديني، تحقق پيدا ميكند. يا به تعبير سن آوگوستينوس، مدينه خدايي هست كه در حاشيه آن يك بيغولههايي به وجود ميآيد، كه درواقع، دوره ميت ممسوخ يا اساطيرالاولين- از جمله اساطيرالاولين حماسههاي بهگودگيتا، رامايانا يا ايلياد و اوديسه و قصص شاهنامه و بخشي از تورات و انجيل كنوني – به آن معنايي است كه امروزه بيشتر با آن مواجهايم.
نويسندگاني كه توجه بيشتري به معناي ميت دارند، مثل ميرچاالياده و مالينوسكي، يا بعضي از روانشناسان يا روانكاواني مثل يونگ، معناي اصيل ميت يا قصصالاولين را بيان نميكنند. بلكه بيشتر اساطيرالاولين سروكار دارند. آن چيزي كه اينها بيشتر مدنظرشان است، همين ميتهاي منحط و ممسوخ است كه به صورت جادو و سحر براي نسلهاي بعدي باقيمانده. چون ميت كه در واقع رموز و صورتخيالي تفكر حضوري و شهودي پيشينيان بوده است، اساساً در يك فرهنگ سمعي به وجود آمده، تعارضي با دين پيدا نميكند، زيرا معني اصيل ميت، همان قصص ديني است.
به تعبيري ميت، حكايت و كلام مقدس است؛ حكايتي كه حقايق ازلي و آنچه را كه صورت نوعي ازلي در آن تجلي كرده بيان ميكند. هر ميت يا قصصالاولين، حاصل تجلي الهي و فيض مقدس رباني در كلام بشري است، به عبارتي، ميت كلام مقدس است. ميت به معني قصصالاولين نه اساطيرالاولين مبادي ازلي پيدايي و خلق و تكوين عالم وجود را ظاهر ميكند و انسان امت واحده از طريق اين كلام، به ملكوت ميپيوندد و ظاهر را به باطن پيوند ميزند. ميت همان كلام شاعرانه است و هنگامي كه روح مقدس خود را از دست ميدهد، به سحر و جادو ميپيوندد و در مثالات مقيده اديان و مذاهب سري و جادويي، حضور به هم ميرساند.
هنرمند يا سياستمدار يا هر متفكري، وقتي با ميت يعني، حاصل تفكر حضوري شاعرانه مواجه ميشود، با اين ديد به آن مينگرد كه ميتواند نمونههاي ازلي تفكر (اركتيپ Archtype) را در آن پيدا كند. نقاشان گذشته همه تفكر ميتولوژيك داشتند، چون احساس ميكردند يا به اين حقيقت اعتقاد داشتند، كه همه آثاري كه بشر ابداع ميكند، نمونة ازلي آن را نقاش ازل نقش زده است. حالا اين نقاش ازلي هم خدا به معني خاص لفظ، و هم انسان نقاشي است كه درواقع، شأن واسطه اولوهيت و بشريت را برعهده دارد. شما در نقاشي ايراني- و كلاً شرقي و حتي مسيحي- اين حالت را ميبينيد كه حتي صورت ظاهر هم به چهرة چينيان و تركان شباهت دارد. چرا كه اينها تصور ميكردند، اولين نقاشان چيني بودند، و نمونه ازلي به اين صور ظاهر شده است، و نقاشان متأخر، درواقع كارشان ابداع كردن اين نمونة ازلي آسماني است. چنانكه در نقاشي مسيحي نيز همه، نمونه ازلي لاهوتي را سرمشق ميداشتند. پس در اينجا با معني ابداع روبهرو ميشويم.
● يعني، درواقع اين هم نوعي محاكات تلقي مي شود؟
نه اينجا محاكات نيست. محاكات يك تعبيرش را كه من به دورة متافيزيك سقراط و افلاطون و ارسطو بردم. يك تعبير ديگر كه من فراموش كردم شرح كنم، تعبير فيثاغورثي محاكات است، كه دورة اسلامي و مسيحي نيز مورد نظر بوده است. درحالي كه افلاطون و ارسطو توجه به شعر و قدري به هنرهاي تجسمي دارند، توجه فيثاغورث، به موسيقي است. تعبيري هم كه از محاكات دارد، دقيقاً متضمن يك معني متعالي موسيقايي است.
براي همين در تاريخ تفكر اسلامي به خصوص همه موسيقيدانان و صوفية اهل سماع به آن توجه كردهاند، علاوه بر اين، در سماع صوفيه نيز به آن توجه شده است، و بعضي از فلاسفه نيز چون اخوانالصفا، به آن پرداختهاند، و در رسائلشان اين معني از ميمسيس طرح شده است. نزد آنها موسيقي عبارت است از محاكات نغمات آسماني كه در عالم غيب سروده ميشوند، يا الحاني كه در فضاي عالم غيب منتشر ميشوند، و حركت منظم ستارگان نيز مظهر آن است. يك موسيقيدان يا كسي كه آواز ميخواند يا سازي را ميزند، كلاً كسي كه با الحان سروكار دارد، نغمات را محاكات ميكند.
بنابراين، محاكات فيثاغورثي كه در دورة مسيحيت نيز براي نقاشي و ديگر هنرها مورد نظر و تأمل قرار ميگيرد، بسيار به معني ابداع ماقبل يوناني و ديني و ميتولوژيك نزديك است. يعني شما محاكات فيثاغورثي را ميتوانيد يك مرزي ميان ابداع ديني و محاكات متافيزيكي يوناني بدانيد. در اينجا گرچه سخن از محاكات است، اما معناي باطني آن متعالي است. صوفيه و همانطور كه عرض كردم، فلاسفه و موسيقيدانان ما و كساني كه در زمينة موسيقي تحقيقاتي داشتهاند، كه متأخرينش عبدالقادر مراغي است، همه اينها توجه كردهاند به اين معناي محاكات.
البته صوفيه و حكماي انسي، آن تعبير يوناني عصر ماقبل متافيزيك محاكات فيثاغورثي را نياوردهاند، و اين را صرفاً يك الحاني كه در عالم منتشر و حركت ستارگان منشأ آن است، تلقي نكردهاند. بلكه آن را بردند به آن معنايي كه در آية شريفه قرآني آمده است، يعني «عالم ذر»، وقتي كه همة انسانها در مقام فطرت الهي خويش در عالم ذر جمع ميشوند، در آنجا هنگام استماع كلام الهي «الست بربكم؟ قالو بلي»، الحان موزون سپاه بهشتي را ميشنوند. مولانا در شرح اين ماجرا ميگويد:
بانگ گردشهاي چرخ است، اين كه خلق
ميسرايندش به طنبور و به حلق
مؤمنان گويند، كاثار بهشت
نغز گردانيد هر آواز زشت
ما همه اجزاي آدم بودهايم
در بهشت، آن لحنها بشنودهايم
گرچه بر ما ريخت، آب و گل شكي
يادمان آمد، از آنها چيزكي
يا در فقراتي ديگر، مولانا آواز مريد خود را آواز خدا تلقي كرده است:
پيش من آوازت آواز خداست
عاشق از معشوق حاشا كي جداست
اتصالي بيتكليف بيقياس
هست ربّالناس را با جان ناس
يعني اين گفتگو در يك عالم تحقق پيدا ميكند. اين نغمات بهشتي در همان عالم ذر منتشر شده بود. انساني كه به اين عالم ميآيد، آن نغمات بهشتي را فراموش ميكند. تا آنكه حالي پيدا ميكند، هنگام شنيدن نغمات زميني، كه درواقع، ابداع آن نغمات آسماني است، كه درگذشته شنيده شده است. براي همين است كه موسيقي بسيار تاثرگذار است، و به سرعت ميتواند حال قبض و بسط روحاني را در انسان القاء كند، و يا حال قبض و گرفتگي، در مقابل حال بسط و بهجت و سرور، را در انسان زنده كند.
● بحث در ارتباط با دورة پيش از ميت بود. لطف كنيد در اين زمينه اشاراتي داشته باشيد.
بله، دورة پيش از ميت ممسوخ به معني اساطيرالاولين، نه قصصالاولين، كه اين دومي همان دورة ديانت امت واحده است، يعني دورة پيش از ميتهاي ممسوخ اديان آسماني كه ميتهاي اصيل هم جزئي از اين اديان آسماني هستند، و با الهامات يا با وحي دل و يا با وحي دين ارتباط پيدا ميكنند. يعني اين ميتها به الهام رباني دريافت ميشوند، و به اقتضاي تجلي غيبي رحماني به شهود حاصل ميشوند، كه اين تعبير به قصص شده است و آن نسبت پيدا ميكند، با كتابهاي آسماني و قرآن. مثلاً سورة يوسف «احسنالقصص» است، احسن ميتهاست كه در آن نكات حكمي و معرفت الهي تعبيه شده است.
هم حكمت نظري و حكمت عملي، و هم مبادي و ساير اموري كه به هرحال، مربوط به شئون مختلف انساني است، در آن هست. داستان آدم، يعني داستان آفرينش انساني هم يك ميت است؛ به معني قصصالاولين و احسنالحديث و احسنالقصص. اما اين ميتولوژي متعارف و رسمي، اين اسطورهاي كه در دورههاي متأخر با آن ارتباط داريم، بعد از گذر از يك فرهنگ كتبي به ما رسيده است، و اينها مسخ شده است. در حقيقت ميتوان گفت هومر و هزيود، اجساد بيروح ميتها را مجدداً مطابق ذوق تقليل يافته خود سرودند، و كاهنان و يا شاعراني در دورة انحطاط بعضي از ميتها درواقع، مسخ شده بودند. به هرحال، من نظرم در كتاب «حكمت معنوي و ساحت هنر» هم همين بوده، و درواقع دوران شرق دو دوره است؛ يك دوران دين اصيل است، و يك دوران دين و ميت ممسوخ، و آنچه كه سقراط، افلاطون و ارسطوا با آن مواجه دارند، و آن را نوعي هذيان و خرافه و دروغ ميدانند، ميشود گفت اديان و ميت ممسوخ است. چنانكه در دوران متأخر جديد رنسانس، متفكراني كه با دين مسيحي مواجهه دارند، بادين ميتولوژي و فلسفهزده مسيحي ممسوخ مواجه هستند. درنتيجه، تعرض آنها يك تعرض حقيقي نيست؛ تعرضي است مقابل يك حقيقت محجوب، و صورت ممسوخي از يك حقيقت اصيل.
● آيا ميتوانيم دوره پيش از اساطير الاولين را كه فرموديد دورة دين است، دورة امت واحده تلقي بكنيم؟
بله قبلاً نيز اشاره كردم. امت واحده، درواقع همان مدينه معنوي و الهي نخستين است. مدينه، شهر و ولايت، اينها يك معني دارند، و كلمه شهريار باز با مدينه و ولايت ارتباط پيدا ميكنند، كلمه سياست، پليس و پلتيك با اين لفظ مدينه و امت ارتباط پيدا ميكنند، ولي كلمه امت را درواقع در زبانهاي لاتيني و در حتي زبان سانسكريت هم ما داريم. در زبان لاتين “Communitas” و در زبانهاي اروپايي به كومونيته و كاميونيتي Community تعبير شده است. اين كومونيته يا امت، درواقع همان جامعة معنوي است؛ جامعهاي است كه روابط و مناسبات غالب بر آن براساس يك عشق و محبت خدايي حاصل شده است. يعني، ولايت و قرب و دوستي حق روح سياست و روابط انساني حاكم بر آن است. از همين معناست كه حكماي انساني، چون شيخ اكبر و حضرت امامu، ولايت را باطن و جان ولايت و سياست و نبوت دانستهاند.
در باب پيدايي جامعه، نظريههاي مختلفي وجود دارد. برخي اساس تأسيس جامعه و مدينه را محبت و تعلقات روحي ميدانند. حالا بعضيها اين محبت را بردهاند به غريزة جنسي، مثل هيوم و فرويد. بعضي از فلاسفه و فيلسوفان پيدايي جامعه را بردهاند به قراردادهاي اجتماعي، قراردادهاي اجتماعي ميان گروهها و افراد بسته ميشود، و جامعه تأسيس ميگردد، مالكيت به وجود ميآيد. همچنانكه لاك، روسو، منتسكيو و اسپينوزا به اين قول گرايش دارند.
امت در واقع يك جامعه معنوي است كه نه برحسب قرارداد، كه قرارداد فرع به آن محبت و آن عشق مقدس و تعلق باطني و روحاني است، كه براساس آن شهروندان در مدينه گرد آمدهاند. و نبي و ولي به قوة ولايت الهي در حقيقت اعضاء و شهروندان را وحدت ميدهند. و به اين جهت كه آنها را با عالم غيب و با خدا نسبتي خاص حاصل است، و واسطه ميان خدا و امت است، متذكر مقام فطرت ثاني شهروندان جامعة مقدس ميشوند. زماني كه اين واسطه از ميان رفت، و نبي و ولي غايب شد، امتي ديگر در ميان نيست، يك جامعهاي در ميان است، كه همهچيز آن قراردادي است. همهچيز آن با زد و بند و روي و ريا متحقق ميشود. افراد در پي ارضاي شهوات و اغراض جمع ميآيند؛ نه در پي اتصال به يك معناي متعالي و امر قدسي يا يك مقصد متعالي. همه دنبال اين هستند كه به ارضاء شهوات يكديگر كمك كنند، و يا صدمه رسانند و به هرحال، فكر اكثر مردمان ارضاء شهوت است؛ اين فرضية اجتماعي مبناي دموكراسي ليبرال است.
اين است كه امت به معناي حقيقي لفظ، اختصاص پيدا ميكند، به جامعهاي كه معاني ديني بر جسم و جان شهروندان آن مسلط شود، و نبي، هادي قوم باشد. متفكران قوم در واقع همان اولياء و انبياء هستند در امت واحده، و در دوران ميت ممسوخ، جاي انبياء و اولياء را شاعران و كاهنان گرفتند، آنها ميت را از مقام خويش تنزل بخشيدند، اما به هر حال، ميت اصيل يا ممسوخ، جزئي از دين اصيل يا ممسوخ است. قصص ديني همان ميت است. تعابيري كه در يونان براي موتوس Muthos در زبان قديم يوناني است، به معني كلام و روايت مقدس هم دقيقاً مناسبت دارد با اين معني احسنالقصص، كه درست در مقابل اسطورهاي است كه معادل هيستوريا Historia يوناني است، يعني همان خاطرات آشفته و پريشان قوم. از اينجا اسطوره معرب تاريخ است، يعني اسطوره همان تاريخ وهمزده قوم است، نه تاريخ مقدس آدمي، و از اين معنا در قرآن از تورات- تاريخ وهمزده قوم يهود- به اساطير و اماني تعبير شده است.
بنابراين، اسطوره ترجمة غلطي از لفظ ميت و قصص، ترجمة صحيح آن است، و اساطيرالاولين نيز در مقابل قصصالاولين قرار ميگيرد. براي ميت ممسوخ ميشود لفظ اساطيرالاولين را آورد. حكايتهايي كه در شاهنامه وارد شده، برخي درواقع اساطير الاولين بوده، كه در زمان حيات حضرت نبيمكرم، بخشي از احتجاجات حضرت نبي در برابر كساني است، كه سعي ميكنند از همين اساطيرالاولين ايراني و بينالنهرين و مصري و همچنين اسرائيلي در برابر قرآن استفاده كنند، و حتي نقالان و رواياني هستند كه مردم را به يك نحوي، دور و بر اين ميت ممسوخ گرد ميآورند. درحالي كه «قصص» دقيقاً، ميت حقيقي و حكايت حقيقي است كه حيات حقيقي بشر را هم ظاهر ميكند و هم به آن معني ميبخشد.
● لطف كنيد پيرامون تأثير ميت در سير تاريخي هنر به معناي خاص كلمه، اشارهاي داشته باشيد.
قبل از افلاطون و ارسطو و به طور تفصيلي، در آثار متفكران يوناني ميبينيم كه نوع ممسوخ ميت صورت باطني مادة تفكر اين متفكران را پيدا كرده است. سقراط و افلاطون، به جهت نزديك بودن به عالم ميت، بيش از ارسطو، از بقاياي ميت و ميتولوژي قديم يوناني بهره ميگيرند. همچنان سوفوكل و آشيل و ديگر هنرمندان در تمام تراژديها، كمديها و حماسههاي يونان عصر متافيزيك، دقيقاً از مادة تفكر ميتولوژيك بهره گرفتهاند؛ اينها همه از ميت بهره گرفتهاند. در ارسطو، يك دوري و بيگانگي تمام عياري نسبت به ميت، ميبينيم. اما به هر حال، سقراط آغازگر نابودي كامل ميتهاي يوناني است، به طوري كه نيچه، سقراط را كشندة ميت ميداند.
● در واقع سقراط، افلاطون و ارسطو از مناديان به پايان رسيدن دورة ميت و آغاز دوران متافيزيك هستند.
بله، مؤسس تاريخ جديد يونان و به تعبيري تاريخ متافيزيك يونان سقراط است، و افلاطون در مقام بسط تفكر سقراطي هستند، با اين دو و سرانجام افلاطين و نوافلاطونيان، تفكر يوناني به كمال ميرسد، و ميميرد. مرگ، بعد از دوران غلبة فلسفه نوافلاطوني سراغ تفكر يوناني ميآيد. اينبار اين تفكر يوناني است كه به جاي اساطير به صورت ماده در اختيار متكلمان و تئولوژيستها و شاعران و متفكران اسلامي و مسيحي قرار ميگيرد.
بيترديد آنچه كه ما در حكمت مسيحي و حكمت اسلامي از افلاطون و ارسطو ميشنويم، كلمات يوناني حقيقي نيست، درواقع يك مادههاي از سقراط و ارسطو و افلاطون چونان شبحي از كلمات يوناني در كار آمده است. يعني متفكران عصر مسيحيت و عصر اسلامي با روح و حقيقت تفكر ارسطويي و افراطوني بيگانه بودند. يك ظاهري از تفكر و انديشههاي يوناني را پذيرفته بودند، و بر ويرانه و مادة اين صورت ظاهري تفكر يوناني، تفكر ديني خود را بسط دادند، و اين انديشه را براساس يك طرح نو تفسير و شرح كردند. طرح نو عبارت بود از صورت اسلام و مسيحيت، در شرق از فارابي تا ملاصدرا و حاج ملاهادي سبزواري، و در غرب آن را از آغاز در متفكراني چون اريگنس و ترتوليانوس و سن آوگوستينوس و بعد بوئيتوس ميبينيم، و بعد همينطور ميآيد تا ادوار متأخرتر، مثل يوهانس سكوتوس اريوگنا، بعد توماس اكوئيناس و بوناونتورا همينطور، تا ويليان اكامي و دانس سكوتوس كه شبح مفاهيم و انديشه ارسطو و افلاطون در اينها مطرح است. افلاطون هم باز همينطور است.
ما يك دورة برزخي را در تفكر يوناني داريم كه فلسفة يونان در دورهاي از تاريخ تفكر بشر با انديشه و حكمت معنوي شرق و مذاهب عرفاني سري ممزوج ميشود. در اسكندريه، نصيبين و حران و منطقة خاورميانه و مصر و بخشي از تركيه و يونان و يونان كه يك نوع فلسفه التقاطي به تعبير بعضي از مورخان فلسفه به وجود آمد، كه اين فلسفه قابليت مادگي، براي تفكر دين مسيحي اسلامي را پيدا كرد، در حقيقت آن تفكر اصيل متافيزيكي افلاطون و ارسطو قابليت جمع شدن با تفكر اسلامي مسيحي را نداشت، تا آنكه روح خود را از دست داد. درواقع از يك مسيري آمده، و يك تغييراتي در اين فلسفه وارد شده بود، تا ا ينكه توانسته مادة تفكر اسلامي بشود. در حالي كه بخشي از آثار و ميراث يوناني، به طور كلي مطرود ميشود. ما اثري از نمايشنامههاي يوناني، با ادبيات و شعر يوناني را در دورة اسلامي و دوره مسيحي نميبينيم، و ادبيات لاتيني و رومي كه جزو فنون هفتگانه مقدمات علوم الهي بوده، در كليساي مسيحي و ارتدوكس نيز تأثير جدي نداشته است. در اينجا نيز توجه جدي به ميراث ادبي يونان نميشود. واگرچه وجه تسميه رنسانس جديد حيات فرهنگ يوناني و اسرائيليات يهودي است، بيشتر درواقع اين نوع ادب و فرهنگ كه اصرارش بر دنيايي بودن و اين جهاني بودن است، مورد توجه قرار ميگيرد.
ضمن اينكه فرهنگ يوناني رنسانس به عوالم ماورائي هم توجه دارد. منتهي اين عوالم، آن معاني را كه در تفكر ديني تجلي كرده بود، همراه ندارد. فيالمثل خداي ارسطو خداي شخصي (حضوري) نيست: خدايي نيست كه با او راز و نياز بكنيد. افلاطين حتي از مراسم سحر و جادو و بسياري از ادعيه استفاده ميكند، اما ميگويد اينها مربوط به عوامالناس هستند، فيلسوف اهل نماز نيست، اهل دعا نيست. حتي مسيحيت در دوران نخستين خود با شاگرد افلاطون مواجه بوده است. اما گروهي نيز از فكر نوافلاطوني رهايي يافتند، چنانكه بعضيها به واسطه افلاطين چون اريگنس از دنياي متافيزيك يوناني خارج ميشوند، و پا به دنياي مسيحي ميگذارند.
به هرحال، ميت در تاريخ هنر به صورت و يا در حكم ماده حضور دارد، در دورة متافيزيك يوناني كه در گروي مرگ ميت و دين هنري و سمبوليسم كهن است، شاعران و هنرمندان و فيلسوفان، از ميت به عنوان ماده شعر و هنر و فلسفه خود، بهره ميبرند تا ميرسيم به دوران مسيحيت. در دوران مسيحيت يك احياي ميتولوژي رخ مي دهد. چون تفكر ديني به تفكر ميتولوژي نزديك بوده است، حتي اجزايي از مسيحيت با ميتولوژي ممسوخ در ميآميزد، فيالمثل تثليث. بعد از آن در دورة رنسانس ما شاهد احياي ميتهايي هستيم كه درواقع بيشتر در جهت توجه به حيات يوناني مورد توجه است، بدون اينكه هيچگونه باور جدي نسبت به ميتولوژي وجود داشته باشد. اما كلاسيستها كه در قرن پانزدهم و شانزدهم بر محيط فكري و هنري غرب مسلط هستند، كمتر از اسطوره و ميت حرفي به ميان ميآورند، و درواقع، نوعي ميتولوژي عقلي شده را ارائه ميدهند، تا اينكه در دورة رمانتيك يك توجهي به به قدرت خلاقه و فعاله خيال ميشود. ميتولوژي به مثابة ابداع قوة خيال بشري دركار ميآيد. حتي لفظ نبوغ و جنون شاعرانه، نوعي تذكر نسبت به ميتولوژي قديم يوناني است، كه شاعر را واجد نوعي نبوغ جنون آميز ميدانستند، كه اسباب عروج او را به عوالم ديگر فراهم ميكند، و متفكران رمانتيك چون شلينگ نيز، جهان و طبيعت را به نوعي خلق هنرمندانه مربوط ميساختند.
● پس از اين اشاراتي كه به اساطير و ارتباط آنها با هنر در يونان باستان داشتيد. لطف كنيد همين مسئله را در ايران مورد بررسي قرار دهيد.
ما در دوران قبل از اسلام ايران، اديان مختلفي داريم. دين زرتشتي بيش از ساير اديان مورد توجه است. در اين ميان ميت و ميتولوژي هم به عنوان جزئي از دين در آن عصر مطرح بوده است. اما به مرور زمان، ميت، آن معناي اصيل خود را از دست داده، و به اسطوره تغيير يافته است، و اين حكايتهايي كه درواقع صورت ممسوخي از حقيقت را بيان ميكند، دركار آمده است. حكايتها و قصصي هم در اين ميان مطرح شده است كه درواقع، شرح حال آدمي و نسبت او با مبادي ازلي است، شرح حال نمونههاي ازلي يا تيپهاي اصلي نوع آدمي است، كه ما در قصص شاهنامه ميبينيم.
ادامه دارد ...