مبحث «زمان» و «اسطوره» از مفاهيم بنيادي تفكر و جهانشناسي هند است. كليه وجوه اصلي اعتقادات معنوي، مناسك ديني و نوع تلقي از روابط اجزاي هستي، به نحوي با اين دو مبحث مربوط ميشوند. بنابراين چنان چه بخواهيم دامنه افكار خود را در باب «نگاه شرقي به هستي» وسعت بخشيم و تجسم خود را از سطح به عمق سير دهيم، كليد ورودمان به اين وادي پهناور، همانا درك مسائل مربوط به «زمان» و جايگاه «اسطوره» در فرهنگ و هنر ديني هند خواهد بود.
يكي از خدمات ارزندهي فرهنگ و معارف باستاني هند به جامعهي بشري همانا افسانهها و داستانهاي ژرف و خردمندانهي آن است. اين حكايتها در قالبهاي جذاب و دلپذير، اشارههاي صريح و نافذي به اسرار ازلي دارند و ذهن بشر گرفتار در نگاه خطي مدرن را جِرمزدايي و جَزمزدايي ميكنند. اين حكايتها، انسان را به عالمي ميبرند كه حقيقت نه تنها در لايه زميني و امروزي دانش محدود و نوين علوم جديد، بلكه در لايههاي بيشمار و ژرف ناشناختهاي جريان مييابد.
حكايت رژه مورچهها كه در ذيل نقل ميشود از جمله حكايات نغز است كه توسط هندوشناس برجسته، هاينريش زيمر، گردآوري و منتشر شده و توسط نگارندهي اين اسطوره به فارسي ترجمه شده است:
«داستان اعجابآور رژه مورچهها در اساطير هند دريچهاي را بر ما ميگشايد كه از آن به نظارهي منظرگاه متفاوت از فضا مينشينيم و زماني را تجربه ميكنيم كه با ضربان نبضي ناآشنا ميتپد. فضا و زمان، عموماً در محدوده يك سنت يا تمدن خاص، تداعيكنندهي تعاريف و تصورات معيني هستند. اعتبار و قطعيت اين تعاريف (فضا و زمان)، حتي از سوي اشخاصي كه صراحتاً مسائل اجتماعي، سياسي و اخلاقي را مورد بحث و سوال قرار ميدهند به ندرت مورد ترديد قرار ميگيرد. چنين مضاميني، بديهي، بيرنگ و بياهميت به نظر ميرسند؛ زيرا كه حيات ما در بطن و توسط آنها موجود است، همچون حركت و حيات ماهي در آب.
مدرنيزم، به خصوص در دو قرن اخير چنان به طور فزاينده در عمق جهان بيني و شيوهي زيست انسان معاصر رسوخ كرده است كه استنباط او از مقوله «زمان» به نگرش «خطي» و «تكاملي» منحصر گشته است؛ نگرشي كه صرفاً بر اطلاعات زمينشناسي و تاريخ تمدن اتكا دارد و براي تاريخ سير حركت ارزشي قائل است. بدين معني كه بشر با سپري شدن تاريخ رشد علوم دقيقه و گسترش تكنولوژي بشر به پيش ميرود. در وادي جهانشناسي مدرن، كلمات «پيشرفت» و «توسعه» تعاريفي ابزارگرايانه دارند و مفهومي ارزشي يافتهاند، چنان كه وقتي از ملتها و كشورهاي «پيشرفته» و «توسعهيافته» سخن به ميان ميآيد، مفهومي كه در ذهن متجلي ميگردد مفهوم «برتر» و «والاتر» است. به عبارت ديگر رشد ابزاري و فنآوريهاي پيچيده و مدرن در جامعهي امروزي، از دارندگان آنها موجوداتي برتر ميسازد.
در يك نظام ارزشي مبتني بر نگاه خطي به هستي، موازين اخلاقي و اعتقادي انسانها نيز با محكهاي انساني ـ آن هم از نوع مدرن آن ـ ارزشيابي ميشود، مشروعيت اين ارزشها نيز تا جايي مورد تأييد است كه در مقوله سنجشهاي ابزاري، توازن معاملات اقتصادي و تجاري خلل وارد نياورد. اگر تفكري با مباني نگرش مدرن سازگار نبود (كه اغلب تفكرهاي سنتي و ديني از اين مقولهاند) در تقابل با «پيشرفت» و «توسعه» قرار ميگيرد و مهر عقبماندگي و تحجر بر آن ميخورد و بر آن به ديده حقارت نگريسته ميشود.
ميدانيم كه اين نگرش سابقهي ديرينهاي ندارد. نگاه خطي به مقوله «تاريخ» و «زمان» نيز از همين جنس است، جوانههاي آن را بايد در نظريههاي سنت آگوستين جستوجو كرد. جالب است كه بدانيم حتي يونانيان باستان (كه جهان غرب خود را ميراثدار آنان ميداند)، چنين نگرشي نداشتهاند. ارسطو و افلاطون بر اين باور بودهاند كه هر هنر و دانشي بارها تا تقطهي اوج بسط يافته و سپس افول ميكند. اين فيلسوفان اعتقاد داشتند كه حتي آراء و نظريات خودشان صرفاً كشف مجدد دانستههاي فلاسفهي ادوار گذشته بوده است. اين عقيده با باورهاي آييني و اساطيري هند در خصوص فلسفه جاودانگي انطباق دارد. براساس نگرش هندي، خود ابدي در گردونه اعصار پيدرپي به ظهور ميرسد، بازسازي ميشود، از بين ميرود و مجدداً احيا ميگردد.
اريك فرانك در تبيين نظريه سنت آگوستين و تفاوت آن با نظريههاي متقدمان يوناني چنين مينويسد: «حيات انسان از ديدگاه آگوستين صرفاً فرايندي از طبيعت نيست، بلكه پديدهاي منحصر به فرد و غيرقابل تكرار است و تاريخي مختص به خود دارد، كه در آن هر رخدادي كاملاً نوظهور و بديع بوده و هيچ گاه پيش از آن واقع نشده است. فلاسفهي يوناني با اين نوع تلقي از تاريخ ناآشنا بودند. يونانيان مورخان بزرگي داشتند كه در خصوص تاريخ دوران خود مطالعه و آن را به توصيف درآوردهاند، اما آنها تاريخ جهان را فرايندي طبيعي ميانگاشتند كه در سير دوراني تكرار ميشود و در حقيقت هيچ گاه رخداد تازهاي به وقوع نميپيوندد».(2) در نگاه هندي نيز «زمان» مسيري خطي ندارد و منحصر به رخدادهاي «تاريخي» جامعه بشري نيست.
«زمان» در اين نگاه حقيقتي والا است و در پهنهاي بيكران حضور دارد. سير حركت اين «زمان» و مقولههاي متكي به زمان، يعني كل عالم هستي اعم از موجودات زميني و آسماني، دوراني و حلقوي است؛ حتي ايزدان و خدايان نيز كه هر يك تجلي يكي از قواي طبيعت هستند (3) از اين قاعده مستثني نميباشند. تاريخ جهان در گذرگاههاي ادوار خود سيري نزولي و روندي تدريجي و دشوار در جهت فرسايش و افول طي ميكند. پس از آن كه همه چيز به كلي نيست گرديد، بذر آن در شب بيزمان و بيانتهاي كيهاني كاشته شد، بار ديگر جهان كمال يافته و زيبايي نخستين متولد ميگردد. آنگاه، اولين نوسان زمان، فرايند بيبازگشت پيشين تكرار خواهد شد.
به سخن ديگر، كمال حيات انساني و ظرفيت ادراك و جذب مفاهيم والاي قدسي و خلوص معنوي فردي، يعني خصايص الهي و نيروي دارما (Dharma)، پس از هر آفرينش در مسيري نزولي ممتد قرار ميگيرد. در سير اين فرايند، تاريخهاي غريبي به عرصهي ظهور ميرسند، اما واقعهاي وجود ندارد كه بارها و بارها در چرخش بيپايان ادوار (Samsara) رخ نداده باشد.
رژه مورچهها
ايندرا (4)، اژدهاي غولپيكري را به قتل رساند. اين اژدها (5) در قالب يك ابر حجيم بيشكل آبهاي آسمان را در شكم خود به اسارت گرفته بود و بر فراز كوهها سير ميكرد.
خدا (ايندرا)، آذرخش خود را به سوي جسم پيچ در پيچ اژدها پرتاب كرد و پيكرهي آن هيولا، چون پشته توفانزده كاههاي خشك، از هم گسيخت. آبها آزاد شدند و در نهرهايي رشته رشته، دوباره در كالبد جهان جاري گشتند. سيلي كه جاري گشت سيل، سيل حيات است و به همگان تعلق دارد. اين سيل شيرهي وجود و عصارهي مزارع و جنگلها، خوني است كه در رگها جاري است.
هيولايي كه بدان اشاره شد، منافع عمومي را غصب كرده بود. اين ظلم بزرگ كه چيزي جز جلوهي كبر و خودخواهي نيست، به صورت تودهاي عظيم و نكبتبار در ميان زمين و آسمان ظاهر گشت و توسط ايندرا نابود شد و عصاره حيات بار ديگر جاري گرديد. اهريمنان به جهان زيرين عقبنشيني ميكردند، خدايان به قلهي كوه مركزي زمين بازگشتند تا از آن مسند اعلي حكمراني نمايند. در آن ايام كه اژدهاي مخوف (قحطي) قدرت و برتري يافته بود، عمارت شكوهمند شهر رفيع خدايان ترك برداشته و فرو ريخته بود. از اين رو، اولين اقدام ايندرا بازسازي اين كاخ بود.
همه ساكنان ابدي شهر، ايندرا را كه منجي وادي آسمانها بود، ميستودند. وي كه از پيروزي خود سربلند و از قدرت خويش آگاه بود، ويشوا كارمان(6)، خداي هنر و صنعت (و معمار خدايان) را فراخواند و به او فرمان داد تا قصري بنا كند كه در خور شوكت بيهمتاي پادشاه خدايان باشد.
ويشوا كارمان، نابغهي اعجازآفرين وادي خدايان، توانست در مدت تنها يك سال اقامتگاهي مشعشع با كاخها، باغچهها، درياچهها و برجهاي زيبا و حيرتانگيز بنا كند. اما هر چه پيشتر ميرفت، بر توقعات ايندرا افزوده ميشد، وسعت ديد و دقت نظر او فراتر ميرفت؛ ايوانها، غرفهها، بركهها، بيشهها و تفريحگاههاي بيشتري طلب ميكرد. براي بازديد و ارزيابي كه ميآمد، بيدرنگ طرحهايي نو و بديع مطرح مينمود تا به اجرا درآيند. معمار خدايان (ويشوا كارمان) كه از خواستههاي پي در پي و پاياننيافتني ايندرا به تنگ آمده بود، تصميم گرفت تا از سطوح بالاتر استعانت جويد. پس به برهماي جهانآفرين، اولين تجلي روح جهاني، روي آورد. او (برهما) در مكاني رفيعتر از دايرهي جاهطلبيها، ستيزهجوييها و افتخارها مأوا داشت. هنگامي كه ويشوا كارمان مخفيانه خود را به سرير اعلي رساند و از درد دل خود و مشكلات عديدهاش سخن گفت، برهما او را دلداري داد و گفت: «آسوده خاطر باش و به خانه خود بازگرد». وقتي ويشوا كارمان بازگشت و شيب راه را به سوي شهر ايندرا در پيش گرفت. برهما خود را به فلك اعلي كه جايگاه «ويشنو» بود رساند؛ ويشنو، وجود والايي است كه جهانآفرين (برهما) فرستاده و نماينده اوست. ويشنو (7) در سكوتي آكنده از ميمنت و سعادت به سخنان برهما گوش فرا داد. آنگاه با حركت آرام سر به وي فهماند كه درخواست ويشوا كارمان اجابت خواهد شد.
سحرگاه روز بعد، پسري برهمن،(8)كه چوبدست زوار را به دست داشت بر دروازه اقامتگاه ايندرا ظاهر گشت و حاجب را امر كرد كه ورود او را به منظور ملاقات پادشاه به سرورش اعلام كند. دربان فوراً به حضور ولي نعمت خود رسيد. پادشاه بيدرنگ خود را به دروازه رساند تا مقدم اين مهمان فرخنده را شخصاً گرامي دارد. پسرك برهمن با جسمي لاغر ده ساله مينمود و وجودي تابان از جلوههاي خرد داشت. ايندرا درخشش بارز و برتري را دريافته بود. پسرك با چشماني سياه و نافذ و نگاهي سرشار از مهر به ميزبان خود سلام كرد. پادشاه در پيشگاه اين مهمان مقدس تعظيم كرد و پسرك، با شعف و مهرباني، او را مورد تفقد قرار داد و برايش دعاي خير كرد. هر دو با هم به تالار ايندرا وارد شدند، جايي كه پادشاه خدايان رسماً با پيشكش عسل، شير و ميوه او را گرامي داشت. آنگاه پرسيد: «اي پسر مقدس، بگو كه به چه منظور بدين جا آمدهاي».
پسرك خوشسيما، با صدايي كه عمق و لطافت رعدي آرام از ابري پرباران داشت چنين پاسخ داد: «اي پادشاه خدايان، من آوازه كاخ باشكوهي را كه در حال بناي آن هستي شنيدهام، به اينجا آمدهام تا پرسشهايي كه در ذهن دارم بر تو عرضه كنم؛ به من بگو چند سال خواهد گذشت تا ساخت اين اقامتگاه باشكوه به انجام برسد؟ چه شاهكارهاي مهندسي ديگري باقي مانده كه ويشوا كارمان بايد به آنها جامهي عمل بپوشاند؟ اي والا مرتبتترين خدايان»، كودك در حالي چهرهاش به آرامي حركت ميكرد با لبخندي معنيدار چنين ادامه داد ـ «هيچ يك از ايندراهاي پيش از تو موفق نشدند كه چنين كاخي را كه درصدد ساخت آن هستي به پايان برسانند.
با شنيدن خبري از ايندراهاي گذشته، از كودكي كم سن و سال، پادشاه خدايان خود را از بادهي فتح سرمست ديد. پس با لبخندي پدرانه از او پرسيد: «به من بگو فرزندم، آيا ايندراها و ويشوا كارمانهاي ديگر بودهاند كه تو آنها را ديده و يا لااقل در موردشان شنيده باشي؟»
ميهمان شگفتانگيز با آرامي سر تكان داد. «بلي. به راستي كه من بسياري از آنها را ديدهام». نواي سخن او به گرمي و شيريني شير تازه گاو بود، اما كلماتي كه ادا ميكرد سرما و لرزشي خفيف در رگهاي ايندرا پديد ميآورد.
پسرك به سخنان خويش ادامه داد: «فرزند عزيزم، من پدر تو كاشياپا(9)، پيرمرد لاكپشتي و پروردگار نياكان همه مخلوقات زمين را ميشناختم و من پدربزرگ تو، ماريچي (Marichi)، شعاع نور الهي را نيز كه پسر برهما بود ميشناختم. اين ماريچي بود كه سبب پيدايش روح خالص برهما گشت؛ تنها ثروت و فخر او پرهيزگاري و وفاداريش بود. باز برهما را كه از گل نيلوفر رسته و از ناف ويشنو پديدار شد ميشناسم و خود ويشنو، وجود اعظم را، كه در امر آفرينش حامي و پشتيبان برهما بود؛ او را نيز ميشناسم.
«اي پادشاه خدايان، من بر از همپاشيدگي وحشتناك جهان آگاه بودهام. من همه را ديدهام كه بارها و بارها در انتهاي هر دو، هلاك شدهاند. در آن زمان هولناك، تك تك جزئيات و اتمها در دل آبهاي خالص ازلي، همان جايي كه از آن برخواسته بودند ناپديد گشتند. همه چيز به وادي بيانتهاي اقيانوس خروشان و بيپايان بازميگردد، جايي كه از تاريكي مطلق پوشيده و از اثر حيات تهي شده است. آه! كيست كه جهانهاي سپري شده يا خلقتهايي كه بارها و بارها از آبهاي بيشكل و بيانتها جوانه زدهاند، شمارش كند؟ كيست كه اعصار گذراي جهان را كه در پس هم، مستمر و بيپايان، ظاهر ميشوند بشمارد؟ و كيست كه در پهنههاي بينهايت فضا سير كند و درصدد شمارش جهانهاي پهلو به پهلويي برآيد كه هر يك برهما، ويشنو و شيواي خود را دارند؟(10) و چه كسي ايندراها را خواهد شمرد؛ آنهايي كه در عرض هم بر دنياهاي بيشماري حكم ميرانند؛ و آن ديگراني كه پيش از آنها بوده و درگذشتهاند؛ و حتي ايندراهايي كه در هر سلسلهاي جانشين پيشينيان خود شده، يك به يك بر سرير پادشاهي خدايان جلوس كرده و يك يك درگذشتهاند؟ اي پادشاه خدايان، در ميان خدمتكارانت، هستند كساني كه شمارش دانههاي شنهاي زمين و قطرات نازل شده باران از آسمان را ممكن ميدانند، اما هيچ كس در هيچ زمان بر شمارش ايندراها موفق نخواهد شد. اين چيزي است كه دانندگان ميدانند.
حيات و پادشاهي يك ايندرا معادل 71 عصر است و هنگامي كه 28 ايندرا درگذرند، يك شبانه روز برهما سپري شده است؛ و اما وجود يك برهما، با معيار شبانه روز برهمايي فقط 108 سال است. برهما در پس برهما ميآيد، يكي فرو مينشيند و ديگري طلوع ميكند؛ كل اين توالي بيپايان در كلام نميگنجد پاياني بر تعداد برهماها نيست، چه رسد به ايندراها.
اما عوالم موجود در عرض هم، هر يك مهد پرورش برهمايي و ايندرايي است: و كيست كه تعداد اينها را برآورد كند؟ در وراي دورترين تصورات در ازدحام فضاي خارج، فوج جهانها و عالمها ميآيند و ميروند؛ چون بلمهاي كوچك در عرصه بيانتهاي آبهاي خالصي كه جسم ويشنو را تشكيل ميدهند. از هر منفذ موئين آن بدن، يك جهان (Universe) حبابوار ميشكفد و (دمي بعد) ميتركد و محو ميشود. آيا تو در خود توان شمارش آنها را ميبيني؟ آيا ميتواني عدد خدايان همهي اين جهانها ـ جهانهاي حاضر و جهانهاي پيشين ـ را شماره كني؟»
در خلال سخنان پسرك، فوجي از مورچگان در كف تالار ظاهر شدند. مورچهها با آرايشي نظامي در ستوني به عرض 4 يارد رژهاي ديدني را بر كف تالار به نمايش گذاشته بودند. پسرك به آنها اشاره كرد، قدري مكث نمود، به ايشان خيره گشت و ناگه قهقهاي غريب سر داد. اما اين خنده فوراً در سكوتي عميق و متفكرانه فروكشيده شد.
ايندرا با لكنت پرسيد: «چرا ميخندي؟ تو كيستي اي موجود اسرارآميز كه خود را در پس ظاهر فريبنده يك كودك مستور داشتهاي؟» لبها و حلق (ايندرا) پادشاه مغرور خدايان خشك شده بود، صدا در گلويش مرتب ميلرزيد و ميشكست. «كيستي تو اي اقيانوس تقوي كه در ميغ فريبندهاي پنهان گشتهاي؟»
پسرك اسرارآميز چنين پاسخ داد: «خنده من به واسطه مورچهها بود. اما دليلش را نميتوانم گفت و از من نخواه كه اين راز را آشكار سازم. رازي كه با تبر، درخت پوچيهاي مادي را قطع ميكند، ريشهاش را از بن ميكند و شاخ و برگش را پراكنده ميسازد. اين راز چراغي است براي آنها كه در ظلمت جهل دست و پا ميزنند. اين راز در خرد اعصار مدفون گشته است و به ندرت پيش آمده كه حتي بر قديسان آشكار گردد. اين راز، هواي باقي زهادي است كه وجود فاني را ترك ميگويند و از آن سبقت ميگيرند؛ اما فانيكننده دنياپرستاني است كه وجودي مالامال از آرزو و غرور دارند».
پسرك لبخندي زد و در سكوت فرو شد. ايندرا كه ناتوان از حركت شده بود خطاب به مهمان خردمندش گفت: «اي پسر برهمن» ـ سخن پادشاه اينك رنگ و بويي از تواضعي آشكار داشت ـ «من نميدانم تو كه هستي. اما چنين مينمايد كه تو تجسم خردي. آشكار ساز بر من اين راز عصرها را، نوري را كه شكافندهي ظلمت است».
ايندرا اينك با فروتني زبان به تقاضا گشوده و آمادهي فراگيري بود. پس پسرك بر وي دريچه خرد را گشود. «من مورچههايي را، اي ايندرا، ديدم كه در رژهاي طولاني ره ميپيمودند. هر يك از آنها روزگاري ايندرايي بودهاند و همچون تو، با تكيه بر تقوي و افعال ثواب به مرتبهي پادشاهي خدايان صعود كرده بودند. ولي اكنون، هر يك از آنها پس از بارها تولد مجدد، به صورت مورچهاي درآمدهاند. اين سپاه، سپاه ايندراهاي پيشين است».
تدين و اعمال والا، ساكنين جهان را به وادي معزز عمارتهاي آسماني، به مراتب بالا، به مقام برهما و شيوا و حتي به عاليترين مرتبت كه جايگاه ويشنو است ارتقاء ميدهد؛ و از سوي ديگر افعال ناپسند، ايشان را در جهان زيرين، در دوزخ دردها و اندوهها غرق ميسازد كه با تولدهاي مجدد در ميان پرندگان، از رحم خوكها و وحوش، در قالب درختان و روييدنيها و يا در شكل حشرات همراه است. از طريق اعمال است كه فرد به وجد ميآيد، يا دلتنگ ميگردد، همين اعمال است كه او را صاحب يا بنده ميسازد. شخص توسط اعمال، به كسب رتبههاي شاهي، برهمني، خدايي، ايندرايي و برهمايي موفق ميشود و باز از راه اعمال است كه كسي با بيماري مواجه ميشود، زيبا يا زشت ميگردد، يا تولدي مجدد در شكل يك موجود شرير مييابد».
«اين است تماميت جوهر آن راز اين خرد معبري است كه از فراز اقيانوس دوزخ به سوي سعادت جاويد رهنمون ميشود».
«زندگي در دور بيشمار زادهشدنهاي مجدد همچون تجسم يك رويا است. خدايان ساكن اوج، درختان و سنگهاي گنگ زمين، به يك ميزان جلوهها و مناظر اين صورت خيال هستند. ليكن مرگ قانون زمان را اداره ميكند. مرگ با تعين بخشيدن به زمان بر همه مسلط است. ادوار متناوب و بيپايان نيكي و بدي در پس هم ميآيند (و به وادي نيستي رهسپار ميشوند). پس خردمند كسي است كه به هيچ يك (از اين دو قطب فاني) وابسته نشود، نه به شر و نه به خير. خردمندان اساساً به هيچ چيز وابسته نيستند».
پسرك سخنان عبرتآموز و هولناك خويش را به پايان رساند و به آرامي به ميزبان نگريست. پادشاه خدايان، با همهي شوكت و جلال آسمانياش اينك خويش را بسي بيمقدار ميديد.
در همان اثناء مهمان ديگري با هيبتي غريب به تالار وارد شد. اين تازهوارد ظاهري زاهدمآبانه داشت، سرش از موهاي درهم پيچيده و نمد مانند پوشيده بود؛ با يك تكه پوست سياهرنگ آهو كه به كمر داشت ستر عورت كرده بود و بر پيشانيش نشاني با رنگ سفيد داشت. بر سرش چتر كوچكي از علف سايه افكنده بود و بر سينهاش دسته مويي حلقوي و عجيب روييده بود: موهاي محيط دايره پر و دست نخورده بودند اما در ناحيه مركز، به نظر ميرسيد كه بسياري از موها ريختهاند. اين موجود قدسي با گامهاي بلند و استوار به سوي ايندرا آمد، پسرك در ميان آن دو، بر زمين چنباته زد و همچون صخرهاي بيحركت باقي ماند. ايندرا شاهوار، در حالي كه به نقش ميزباني خود بازميگشت تعظيم كرد و با تعارف شير ترش آميخته به عسل و خوردنيهاي ديگر وي را گرامي داشت؛ آنگاه با قدري تملق و در عين حال محترمامه از حال و وضعيت مهمان عبوس خود جويا شد و بر وي خوشآمد نثار نمود. در آن هنگام پسرك رو به مرد قديس كرد و همان پرسشهايي را بر وي عرضه داشت كه ايندرا درصدد پرسيدن آنها بود.
«از كجا ميآيي، اي مرد روحاني؟ نام تو چيست و چه انگيزهاي تو را به اين مكان كشانده است؟ اكنون در كجا اقامت داري و اين چتر علفي چه معنايي دارد؟ حلقه موي روي سينهات نشان چيست: چرا اين حلقه در اطراف فشرده و مركز آن تقريباً طاس است؟! لطف كن اي مرد قديس، به اين پرسشها اجمالاً پاسخ گوي. من مشتاق شنيدن پاسخ تو هستم».
مرد روحاني لب به سخن گشود «من يك برهمن هستم. نام من هايري (Hairy) است و به اين جا به ملاقات ايندرا آمدهام. من ميدانم كه عمر كوتاهي دارم، بنابراين بر آن شدم كه خانهاي تملك و يا بنا نكنم و به ازدواج تن در ندهم و در پي فراهم نمودن معيشت و لوازم زندگي نباشم. زندگي من از طريق صدقات ميگذرد. اين چتر علفي را نيز بر سر نهادهام تا خود را در مقابل نور خورشيد و بارش باران حفاظت كنم. اما در مورد حلقه موي روي سينهام، بايد بگويم كه اين منشأ اندوه فرزندان دنيا است؛ اما در عين حال آموزنده خرد نيز هست. با نابودي هر ايندرا يك تار مو فرو ميافتد. به همين علت است كه همهي موهاي وسط اين حلقه ريختهاند. هنگامي كه نيمهي ديگر دورهاي كه به برهماي كنوني تخصيص داده شده است سپري شود، من نيز درخواهم گذشت. اي پسر برهمن، من روزهاي زيادي در پيش روي ندارم؛ پس از زن و فرزند و خانه چه حاصل؟!
«هر پلك زدن ويشنوي عظيمالشأن درگذشت يك برهما را ثبت ميكند. هر چيزي مادون مرتبهي برهما، غيرواقعي و خيالي است، مانند اشكالي كه با تجمع ابرها ظاهر و با تفرقشان بار ديگر ناپديد ميگردند و از اين رو است كه من تمام توجه و حواس خويش را وقف پاهاي نيلوفرين بيهمتاي ويشنوي اعظم نمودهام. ايمان به ويشنو بالاتر از سعادت رهايي است؛ چرا كه هر لذتي، حتي لذايذ آسماني، به شكنندگي وناپايداري يك رؤيا هستند، رؤيايي كه در يك نقطه، با تلاقي ايمانمان با آن وجود اعظم، ظاهر ميشود.
«شيوا، اعطاكننده امنيت، آن بزرگترين مرشد معنوي، اين خرد شگفتانگيز را به من آموخت. من در طلب تجربهي صورتهاي مسعود و متنوع رهايي نيستم. من در اين آرزو نيستم كه خود را شريك بلندترين عمارت خداوند سازم و از حضور ابدي او بهرهمند گردم، نميخواهم كه در جسم و آرايش شبيه او باشم، يا اينكه به بخشي از جوهره مباركه او بدل شوم؛ و حتي در اين آرزو به سر نميبرم كه روزي به كلي در جوهر او ـ كه به توصيف درنميآيد ـ مجذوب گردم».
قديس به ناگاه ساكت شد و در دم ناپديد گشت.
او خود شيوا بود؛ كه حال به اقامتگاه ماوراءجهان خويش بازگشته بود. در همان اثناء پسر برهمن نيز، كه كسي جز ويشنو نبود، از ديده پنهان گشت و ايندراي متحير، بهتزده تنها ماند.
ايندار، شاه خدايان، در انديشه شد؛ تمام وقايع به نظر او يك رؤيا مينمود. در وجود او ديگر رغبتي باقي نمانده بود كه شوكت آسماني خويش را وسعت بخشد و به ادامه ساخت قصرش ترغيب نمايد. او ويشوا كارمان را فراخواند. صنعتگر و معمار ماهر خدايان را به كلماتي شيرين نواخت. تلي از جواهرات و هداياي گرانبها بر وي نثار نمود وي را گرامي داشت و با مراسمي باشكوه روانهي خانه كرد.
ايندرا، شاه خدايان حال در طلب رهايي بود. او خردمند گشته و اينك فقط ميخواست كه آزاد باشد. پس شوكت پادشاهي و رنج و اداره آن را به فرزندش سپرد و مهيا گشت تا عهد بازنشستگي خود را در گوشه عزلتي در بيابانها به زهد سپري كند. تصميمي كه همسر زيبا و مهربان او شاچي (Shachi) را اندوهناك ساخت.
شاچي، افسرده و گريان، مالامال از يأس و نوميدي به بريهاسپاتي (Birhaspati) مبتكر ـ خداوند اعجاز خرد ـ كه مشاور روحاني و كاهن خانهي ايندرا بود پناه آورد. به پاي او افتاد و به او التماس كرد تا به تدبيري حكيمانه، ذهن همسرش را تصرف نمايد و او را از تصميم هولناكي كه گرفته بود منصرف سازد. مشاور كاردان خدايان، كه با تمسك به طلسمها و روشهاي خاص خود، نيروهاي آسماني (خدايان) را در تسلط بر عرصه جهان و نجات آن از يوغ اهريمنان ياري كرده بود، متفكرانه به شكايتها و نالههاي عاجزانه اين الهه دلرباي آشفته احوال گوش سپرد و با تكان سر وي را از اجابت خواستهاش آسوده خاطر ساخت. آنگاه با لبخندي ساحرانه دست او را گرفت و نزد همسرش برد.
در پيشگاه آن دو ايستاد و در مسند معلم روحاني، سخناني خردمندانه در باب خواص زندگي معنوي آغاز كرد و بر اهميت و ارزش معيشت دنيوي نيز تأكيد نمود. او براي هر يك اقتضاء و جايگاهي قائل شد. بريهاسپاتي بحث را با مهارت ادامه داد تا اينكه آن مريد شاهوار از تصميم افراطي خود صرفنظر كرد. بدين ترتيب، رنج ملكه التيام يافت و به وجدي تابناك بدل گشت.
بريهاسپاتي، خداوند اعجاز خرد يك بار (مدتها قبل) دستورالعملي براي ايندرا تدوين نموده بود تا به وي شيوه حكمراني بر جهان را بياموزد. اينك دستورالعمل دوم او، در باب سياستها و فوت و فنهاي عشق در زندگي زناشويي، تنظيم ميشد. او در اين درس، هنر شيرين ابراز عشق را ـ كه هميشه تازه و باطراوت است، با زنجيرههاي مستحكم (و زيباي) آن ميتوان معشوق را در بند كشيد ـ به نمايش درآورد؛ درسهاي اين كتاب ارزشمند بر پايهاي ژرف و بينقص زوجي استوار است كه در زندگي زناشوييشان بار ديگر به يگانگي ميرسند.
و بدين تريب داستان به پايان ميرسد. داستان اعجابآور پادشاهي كه در اوج غرور بيپايانش تحقير ميشود و بيماري تكبر، كه سراسر وجودش را فراگرفته بود علاج ميگردد، آنگاه با اعجاز خردي كه هم معنوي است و هم دنيوي، به معرفتي دست مييابد كه از طريق آن به نقش و جايگاه صحيح خود در گردونهي بيپايان حيات پي ميبرد. *
پانوشتها:
1- Brahma Vaivarta Purana, Krisna Janmakhanda, 47 – 50 – 161.
2- E . Frank, Saint Augustine and Greek Thought, The Augustinian Society, Cambridge, Mass, 1942, pp. 9-10.
3ـ ايزدان و خدايان هندي در مرتبهاي نازلتر از نيروي واحد و لايزال پروردگار جهانيان قرار دارند. منشأ عالم (هستي و نيستي) نيرويي يگانه و توصيفناپذير است كه در ذيل او ايزدان، خدايان و ارباب انوع قرار دارند. اينها كارگزاران نظام آفرينشاند و جلوه نيروهاي طبيعت ميباشند. وايو (Vayu) خداي باد، ايندرا (Indra) (خداي رعد و طوفان و پادشاه خدايان) آگني (Agni) خداي آتش و ... از اين سنخاند؛ حتي پادشاه خدايان (ايندرا) در مرتبهاي مادون پروردگار قرار دارد زيرا كه در مرتبه احديت درجه و طبقهاي موجود نيست.
4ـ Indra، خداي باران و دارندهي آذرخش در عهد ودايي از قدرتمندترين خدايان بود و لقب پادشاه خدايان را داشت. (مترجم)
5ـ وريترا (Vritra) نام اژدهايي است اهريمني، كه آبهاي جهان را بلعيده بود و به همين جهت با ايندرا (خداي باران و رعد) همواره در نبرد و مصاف به سر ميبرد. (مترجم)
6- Vishvakarman.
7- Vishnu.
8ـ برهمنها طبقه روحانيون هندو هستند كه ذاتاً پاك و مقدس شمرده ميشوند. (مترجم)
9ـ كاشياپا (Kashyapa) در علم اساطير هند، قديسي است كه نام او چندين بار در سرودههاي ودا آمده است. اين نام در ضمن مترادف با كورما (Kurma) است كه تجلي دوم ويشنو در شكل لاكپشت ميباشد. (مترجم)
10ـ در كيهانشناسي هندويي گردش نظام هستي متكي بر سه نيرو يا سه خداست: برهما (خداي خلقت) ويشنو (محافظ كائنات) و شيوا (خداي نابودي) كه از آنها به عنوان تثليث هندويي ياد ميشود. در ميان اين سه قطب «ويشنو» از مرتبه والاتري برخوردار است. (مترجم)