باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز سه شنبه 12 آذر 1387 كاربران برخط 292 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
   
  
  
    
خاستگاه پسامدرنيست‌ها
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ


 

منبع: کتاب - پسامدرنيسم در بوته نقد

   ● نويسنده: تري - ايگلتون

مترجم: پرويز - بابايي

 
 

جنش راديكالي را مجسم كنيد كه شكست سختي را متحمل شده است. اين شكست آنچنان سخت بوده است كه به نظر مي‌رسد كه خيزش مجدد اين جنبش اگر محال نباشد لااقل براي يك نسل غيرمحتمل است. با گذشت زمان باورهاي اين جنبش بيش از آنچه كه كاذب يا بي‌ثمر به نظر رسند صرفاً نامربوط مي‌نمايند. باورهاي اين جنبش بيش از آنچه مخالفان مورد جدل جدي قرار مي‌دهند، مسايلي تلقي مي‌شوند كه صرفاً از نظر عتيقه‌شناسي كمي جالب‌اند، همان طوركه روزي كيهان‌شناسي بطلميوسي و مدرس‌گرايي توماس اكويناس مورد توجه بود. راديكال‌ها خودر ا در موقعيتي مي‌يابند كه بيش از آنچه در جدل شكست خورده و محكوم شده باشند صرفاً از دور به خارج رانده شده‌اند و به زبان غريبي سخن مي‌گويند كه مانند زبان افلاطوني و عشق متكلفانه آن قدر با زمان ناهماهنگ است كه كسي حتي زحمت آن را به خود نمي‌دهد كه بييند آيا درست بوده است يا نه. پاسخ احتمالي چپ به چنين شرايط هولناكي چه مي‌تواند باشد؟

بدون ترديد عده‌ي زيادي صادقانه يا ناصادقانه به راست متمايل مي‌شوند و از ديدگاه‌هاي قبلي خود به عنوان ايده‌اليسم كودكانه اظهار ندامت مي‌كنند. عده‌اي ديگر باورهاي خود را از سر عادت، نگراني، يا يادگار گذشته حفظ مي‌كنند و به هويتي تخيلي مي‌چسبند و خود را در معرض خطر روان‌پريشي متعاقب آن قرار مي‌دهند. گروه كوچكي از چپ، كه به نحو علاج‌ناپذيري به پيروزي نهايي اميدوار است، هم چنان به راه خود ادامه مي‌دهد و شروع جريان انقلاب را در ضعيف‌ترين جرقه‌هاي مبارزه‌جويي جست‌وجو مي‌كند. در ديگران انگيزه‌ي راديكال ادامه مي‌يابد، ولي به ناچار به جاي ديگري نقل مكان مي‌كند. مي‌توان تصور كرد كه پنداشت حاكم در اين دوران اين است كه نظام، حداقل در اين برهه از زمان، شكست‌ناپذير است، مي‌توان ديد كه بسياري از نتيجه‌گيري‌هاي چپ‌ها از اين پنداشت بدبينانه ناشي مي‌شود. براي نمونه، مي‌توان انتظار داشت كه علاقه‌ي زيادي نسبت به حواشي و نقاط شكننده‌ي نظام (يعني نقاط مبهم و نامشخصي كه قدرت نظام در آنها كمتر است) پيدا شود. اگر نمي‌توان نظام را در هم شكست، حداقل مي‌توان به نيروهايي توجه كرد كه بتوانند در لحظه‌ از آن سرپيچي كنند، در آن خرابكاري نمايند و يا از آن بگريزند. مي‌توان پيش‌بيني كرد كه به حواشي بيش از اندازه اهميت داده شود ـ ولي اين تا اندازه‌اي به منزله‌ي اين است كه از ضرورت، فضيلت ساخته شود؛ چون چپ از جريان مركزي اصلي به نحو خشني به خارج رانده شده است، بنابراين خيلي راحت، ممكن بود نسبت به هر سخني درباره‌ي مركزيت مشكوك باشد. اين كيش حاشيه‌گرايي در خام‌ترين شكل خود به اين پنداشت ساده‌انگارانه مي‌رسد كه اقليت‌ها مثبت و اكثريت‌ها ستمگر بوده‌اند. ابداً معلوم نخواهد بود كه چگونه اقليت‌هايي مانند گروه‌هاي فاشيست، وحدت‌طلبان اولستر(2) يا بورژوازي‌ بين‌المللي در اين تصوير جاي خواهند گرفت. اين نيز روشن نخواهد بود كه چنين موضعي (كه اين پيش‌داوري فرماليستي را دارد كه تفوق في‌نفسه نامطلوب است) با يك حركت سابقاً حاشيه‌اي ـ براي نمونه ANC ـ كه بعداً تبديل به نيروي غالب مي‌شود چگونه كنار خواهد آمد. مبناي تاريخي اين نحله‌ي فكري اين خواهد بود كه جنبش‌هاي سياسي كه در عين حال توده‌اي، مركزي و خلاق بودند ديگر به طور كلي جايي ندارند. در حقيقت اكنون به نظر آنها ايده‌ي جنبشي كه در عين حال هم مركزي باشد و هم براندازنده يك تناقض است. بنابراين براي آنها طبيعي به نظر مي‌رسد كه نفس توده‌، نيروي حاكم و وفاق اجتماعي را شيطاني تلقي نموده و هر چيزي را كه به دليلي از آنها دور مي‌شود رمانتيزه كنند: اين در غالب موارد موضع ناراضيان جوان‌تر است كه از لحاظ سياسي چيز زيادي از گذشته براي به خاطر سپردن ندارند، خاطره يا تجربه‌ي واقعي از سياست راديكال توده‌اي نداشته‌اند و به جاي آن تجربه‌ي فراواني از اكثريت‌هاي شديداً سركوب‌گر دارند.

اگر به واقع چنين باشد كه نظام همه‌ي مخالفت‌هاي با خود را از بين برده است، پس مشكل نخواهد بود كه اين امر تعميم داده شود و به يك باور به طورمبهم آنارشيستي مبني بر اين كه نظام في‌نفسه سركوب‌گر است رسيده شود. از آنجا كه تقريباً هيچ نمونه‌اي از نظام‌هاي سياسي جذاب وجود ندارد، اين ادعا كاملاً قابل تعمق به نظر مي‌رسد. تنها نقد اصيل فقط از خارج از كل نظام مي‌تواند اعمال شود و بنابراين مي‌توان انتظار داشت كه در چنين دوراني يك بت‌سازي از «ديگر بوده‌گي» به وجود آيد. علاقه فوق‌العاده‌اي نسبت به هر چيز بيگانه، خارج از خط، عجيب و غريب و همرنگ نشدني به وجود آيد، از مورچه‌خور آفريقايي گرفته تا ستاره‌هاي رجل قنطورس (3)، يك شور و اشتياق وافر براي هر آنچه كه ديدي فريبا از چيزي كاملاً وراي منطق نظام به ما ارائه كند. اما اين چپ‌گرايي افراطي به طور شگفت‌انگيزي با يك بدبيني شكننده همراه است ـ زيرا اگر به واقع نظام قدرت فراگير است، پس بنابر تعريف چيزي فراسوي آن نمي‌تواند وجود داشته باشد؛ همان طور كه چيزي نمي‌تواند فراسوي انحناي بي‌نهايت فضاي كيهاني موجود باشد. اگر چيزي خارج از نظام باشد، در آن صورت كاملاً شناخته نشدني است و بنابراين قادر به نجات ما نيست. ولي اگر ما بتوانيم آن را به مدار نظام بياوريم، به طوري كه بتواند در آن يك جاپاي مؤثر به دست آورد، ديگربوده‌گي آن بلافاصله ملوث مي‌شود، بنابراين قدرت براندازندگي آن به صفر مي‌رسد. چيزي كه نظام را از لحاظ نظري نفي كند، منطقاً قادر به نفي نظام از لحاظ عملي نيست. هر چيزي را كه بتوانيم درك كنيم، بنا به تعريف، راديكال نخواهد بود، زيرا بايد در درون خود نظام باشد؛ اما چيزي كه از نظام نباشد تنها زمزمه‌اي رازناك به گوش ما مي‌رساند.

در اين نوع تفكر، كل تصور يك نظام، به مثابه امري كه از درون تضادمند است و چيزي در بطن دارد كه بالقوه مي‌تواند آن را متلاشي كند، به كلي كنار گذاشته شده است. به جاي آن، اين نوع تفكر به تخالف سخت «درون» و «بيرون» مي‌انديشد كه در درون بودن به منزله‌ي شريك جرم بودن است و در بيرون بودن به منزله‌ي ناتواني. بنابراين، شيوه‌ي تفكر نمونه‌وار چنين دوراني را مي‌توان بدبيني آزادمنشانه ناميد. آزادمنشانه بدان جهت كه آرزوي چيزي كاملاً متفاوت با آنچه را كه داريم از دست نداده است؛ بدبينانه بدان جهت كه آنقدر نسبت به نيروي فراگير قانون و قدرت درك نااميدكننده‌اي دارد كه باور نكند چنين آرزويي زماني به واقعيت خواهد پيوست. اگر كسي هنوز به براندازي معتقد باشد (ولي نه به وجود عوامل انساني در براندازي)، در اين صورت اين تصور برايش ممكن خواهد بود كه نظام به طريقي خود را برانداخته و منطق خود را متلاشي مي‌كند. بدين طريق اين امر شما را مجاز مي‌كند كه نوعي راديكاليسم را با نوعي شكاكيت درهم آميزيد.

اگر نظام همه جا هست، بنابراين، به نظر مي‌رسد كه مانند قادر متعال در هيچ نقطه‌ي معيني قابل رؤيت نباشد، بنابراين مي‌توان، به طور پارادوكسي، معتقد بود كه در واقع هر چيز قابل رؤيتي به هيچ روي نظام نيست.

از اين ادعا كه نظام پيچيده‌تر از آن است كه بازنموده شود تا اين ادعا كه نظام وجود ندارد فقط يك گام كوچك فاصله است. پس در دوران مفروض، بلاشك عده‌اي پيدا خواهند شد كه بر سر آن چيزي كه آن را جباريت يك تماميت اجتماعي واقعي مي‌بينند فرياد زنند، در حالي كه عده ديگري مشغول تجزيه‌ي كل ايده‌ي تماميت بوده و ادعا مي‌كنند كه ايده‌ي تماميت در اذهان ما وجود داشته است. به راحتي مي‌توان ديد كه اين امر، حداقل تا اندازه‌اي، جبران نظري اين امر است كه در عمل تماميت اجتماعي را به دشواري مي‌شود درهم شكست. اگر هيچ شكلي از عمل سياسي خيلي وسيع در لحظه ممكن نباشد، اگر به اصطلاح علم سياست خرد در دستور روز باشد، همواره اين وسوسه به وجود خواهد آمد كه ضرورت به فضيلت مبدل شود ـ و شخص خود را با اين فكر تسلي دهد كه محدوديت‌هاي سياسي هر شخص نوعي زمينه‌ي عيني در واقعيت دارند، «تماميت» اجتماعي در هر حال توهمي بيش نيست.

(توهم «متافيزيكي» موضع‌گيري شما را عاقلانه و نه آمرانه جلوه مي‌دهد). مهم نيست كه هيچ عامل سياسي براي دگرگون كردن كل وجود نداشته باشد، زيرا به واقع كلي وجود ندارد كه دگرگون شود. مثل اين است كه كسي چاقوي برش نان را گم كرده باشد و اعلام كند كه نان از قبل بريده شده است. اما تماميت از اين نظر هم مي‌تواند توهم‌گونه به نظر آيد كه عامل سياسي واضحي در ميدان نيست تا جامعه درمقابل آن خودش را به عنوان يك تماميت عرضه كند. كساني هستند كه نياز دارند بفهمند كه آزاد بودن براي آنها چگونه خواهد بود، اين را فقط به اين صورت متوجه مي‌شوند كه چيزي را از ساختار كلي دريابند كه با موقعيت بلاواسطه‌اي خودشان برخورد كنند. در اين جا محلي و جهاني قطب‌هاي مخالف يا گزينه‌هاي نظري نيستند، مانند روشنفكراني كه مايل‌اند مسايل را بزرگ بپندارند يا آكادميسين‌هاي متواضع‌تري كه مي‌خواهند آنها را مشخص تلقي كنند. اگر برخي از عوامل سياسي سنتي زير سؤال قرار گيرند، پس مفهوم تماميت اجتماعي به خطر مي‌افتد، زيرا نياز همين عوامل سياسي سنتي به تماميت اجتماعي است كه به آن مفهوم نيرو مي‌دهد.

درك يك تماميت پيچيده مستلزم تحليل‌هاي جدي و دقيق است؛ بنابراين در دوران مفروض ما تعجب‌آور نخواهد بود كه اين نوع انديشه‌ي كاملاً منظم منسوخ دانسته شده و به عنوان عقده‌اي از دوران ناپختگي، نمونه علم‌زدگي يا نظائر آن به كنار نهاده شود. زماني كه در آن چيزي نباشد كه موضع‌گيري شما را مشخص كند ـ مثلاً اگر شما استادي در دانشگاهي دور افتاده باشيد ـ مي‌توانيد دوپهلو باشيد، طفره برويد و به طور مطبوعي غيرقاطع باقي بمانيد. در چنين شرايطي حتي احتمال دارد كه به سمت ايده‌آليسم متمايل بشويد ـ البته نه در معناي قديمي كسل‌كننده آن بلكه در يك شكل نوگرايانه‌ي مناسب. از آنجا كه عمل يك راه اساسي براي شناخت جهان است، اگر هر راه كاملاً جدي عمل بر ما مسدود شود، ديري نخواهد پاييد كه با سرگشتگي بپرسيم كه آيا اساساً چيزي در خارج از ما وجود دارد يا نه. مي‌توان انتظار داشت كه در چنين دوراني باور به واقعيت به عنوان چيزي كه با ما مقابله مي‌كند (به قول فردريك جيمسن «تاريخ چيزي است كه ما را مي‌آزارد») جاي خود را به باور به ماهيت «ساخته شده‌»ي جهان مي‌دهد. اين برداشت نيز بدون ترديد همگام با يك «فرهنگ‌گرايي» تام و تمام خواهد شد كه به وجوه اشتراك مردم به عنوان موجودات بشري عادي كم اهميت مي‌دهد و به هر گونه سخن از ماهيت به مثابه يك رازورزي پنهاني مي‌نگرد. اين برداشت متوجه نمي‌شود كه اين نوع فرهنگ‌گرايي همان قدر تقليل دهنده است كه مثلاً اقتصادگرايي يا بيولوژي‌گرايي. برداشت‌هاي شناختي و رئاليستي از آگاهي بشري زمينه‌ساز انواع پراگماتيسم و نسبي‌گرايي است، تا اندازه‌اي به اين علت كه آشكار شدن موضع ما در اين مورد بار سياسي چنداني نخواهد داشت. همه چيز يك نوع تعبير است، حتي خود همين بيان. آن چيزي كه به تدريج فرو مي‌ريزد، همگام با دانش نسبتاً مطمئن، ايده‌ي سوژه‌ي بشري است كه به اندازه‌ي كافي «متمركز» و متحد باشد كه بتواند به يك اقدام مهم دست زند. اكنون چنين اقدام مهمي در دسترس نيست، نتيجه بار ديگر اين خواهد بود كه از ضرورت فضيلت ساخته شود و با ستايش از سوژه‌ي انساني پراكنده، نامتمركز و روان‌گسيخته سوژه‌اي كه آن قدر «با هم» نيست كه بتواند چيزي را از روي طاقچه به پايين بيندازد ـ پايين آوردن دولت كه جاي خود دارد ـ ولي مع‌هذا به صورت آوانگاردي مترسك‌وار در مقابل سوژه‌هاي انساني كاملاً متحرك يك مرحله قديم‌تر و كلاسيك‌تر سرمايه‌داري علم مي‌شوند. به عبارت ديگر، يك سوژه به عنوان توليدكننده (منسجم، منضبط، مصمم) زمينه را به سوژه‌اي مصرف‌كننده (متحرك، بي‌دوام و سيري‌ناپذير) مي‌دهد.

اگر ارتودكس‌هاي «چپ» چنين دوران مفروضي پراگماتيست، نسبي‌گرا، كثرت‌گرا و ساختارشكن باشند، پس اين نحله‌هاي فكري را هم مي‌توان به طور خطرناكي راديكال تلقي كرد. زيرا آيا چنين نيست كه سرمايه‌داري براي زنده ماندن نياز به مباني مستحكم، هويت‌هاي پايدار، اقتدار مطلق و يقين‌هاي متافيزيكي دارد؟ و آيا نوع تفكري كه مفروض ماست زير پاي همه اينها را خالي نمي‌كند؟ جواب به طور غيرقطعي، هم آري و هم نه است. اين درست است كه سرمايه‌داري، لااقل تاكنون، به اين نياز داشته است كه اقتدار خود را بر پايه‌هاي اخلاقي غيرقابل تخطي استحكام بخشد. براي نمونه، نگاه كنيد به تداوم قابل توجه مذهب در آمريكاي شمالي. از جهت ديگر، انگليسي‌ها را ملاحظه كنيد كه جمعي كلاً خداباورند. هيچ سياستمدار انگليسي با توسل به هستي متعال، در ملأ عام، چيزي جز شرمساري شديد به دست نمي‌آورد؛ و انگليسي‌ها از تجريدهاي متافيزيكي، مانند انگلستان، خيلي كمتر سخن مي‌گويند تا آمريكايي‌ها از آمريكا. به عبارت ديگر، روشن نيست كه نظام سرمايه‌داري پيشرفته واقعاً چقدر به سخنان متافيزيكي نياز دارد، اين قطعاً درست است كه عمليات بي‌وقفه‌ي سكولاريزه كننده و فردگرايانه‌ي اين نظام، دعاوي متافيزيكي خودش را مورد تهديد قرار مي‌دهد. اما اين امر روشن است كه نظام بدون پراگماتيسم و پلوراليسم هرگز دوام نخواهد آورد.

تفاوت، «مختلف‌الجنس بودن»، عدم تجانس و تحرك بي‌امان ذاتي شيوه‌ي توليد سرمايه‌داري‌اند و بنابراين به هيچ وجه پديده‌هاي ذاتاً راديكالي نيستند. اگر اين شيوه‌هاي تفكر زير پاي نظام را در يك سطح خالي مي‌كنند، در سطح ديگر منطق آن را تجديد توليد مي‌نمايند.

اگر به نظر مي‌رسد كه يك نظام ستمگر همه چيز را تنظيم مي‌كند، پس طبيعي است كه انسان به دنبال محل امني بگردد كه كمتر چنين باشد ـ جايي كه در آن درجه‌اي از آزادي يا تصادف يا لذت هنوز به طور ضعيفي وجود داشته باشد. اينها را مي‌توانيد اشتياق، آرزو، گفتمان، بدن يا ناخودآگاه بناميد. در اين دوران مي‌توان تشديد علاقه به روانكاوي را پيش‌بيني كرد ـ زيرا روانكاوي نه تنها احساس‌گرايي فرد متفكر است كه خشكي خرد را با داده‌هاي مهيج مي‌آميزد، بلكه يك فضاي راديكاليسم هيجان‌آور عمومي ايجاد مي‌كند بدون آنكه به طور خاص سياسي باشد.

اگر در لحظه حل مسايل مجردتر دولت، شيوه‌ي توليد و جامعه‌ي مدني دشوار است، پس مي‌توان توجه سياسي را به چيزي خصوصي‌تر، بلاواسطه‌تر، زنده‌تر و ملموس‌تر، مثل بدن، معطوف نمود. هر مقاله، ولو مبتذل، در مورد انحرافات جنسي جمعيت مشتاقي را كه هرگز چيزي در مورد بورژوازي نشنيده‌اند اما همه چيز را درباره‌ي هم‌جنس بازي مي‌دانند مجذوب مي‌كند.

اين وضع بلاشك در مورد جوامعي كه سنت‌هاي سوسياليستي قوي نداشته‌اند صادق‌تر است. در حقيقت مي‌توان تصور كرد كه بخش زيادي از تفكر مورد نظر، با همه بدگمانيش نسبت به امر «جهاني»، چيز جز جهاني كردن كاذب چنين شرايط سياسي مشخصي نيست. تصور مي‌رود كه عطف توجه به جسم و جنسيت نمايشگر عمق و غناي سياسي عظيم باشد، در حالي كه مي‌تواند مبين يك جابه‌جايي كامل باشد. بي‌گمان همين نظر را مي‌توان در مورد وسواس روزافزون نسبت به زبان و فرهنگ صادق دانست، يعني در مورد مسايلي كه سخن گفتن درباره‌ي آنها براي روشنفكران آسان‌تر از بحث درباره‌ي توليد مادي است.

مي‌توان، با توجه به بدبيني حاكم بر دوران، پيش‌بيني كرد كه برخي بر اين امر تأكيد كنند كه گفتمان‌ها آراسته و نظم‌يافته و پرقدرت هستند، در حالي كه ديگران با روحيه‌ي آزادمنشانه‌تري اظهار مي‌كنند كه لرزش‌ها و ريزش‌ها يك دلالت‌گر زير پاي نظام را خالي خواهد كرد. در هر دو صورت بي‌ترديد شاهد تورم شديد زباني هستيم، زيرا آنچه ديگر در واقعيت قابل تصور نيست، در قلمرو گفتمان يا نشانه‌ها يا متون هنوز هم ميسر است. آزادي متن و زبان فقدان آزادي نظام به مثابه يك كل را جبران مي‌كند. هنوز نوعي بينش يوتوپيايي وجود دارد، ولي اكنون نام آن به طور روزافزوني شاعرانه مي‌شود. حال در يك برداشت «افراطي» از اين نحله‌ي فكري مي‌توان ادعا كرد كه آينده هم‌اكنون فرا رسيده است و آن يوتوپي هم اكنون در شكل شور و شوق‌هاي لذت‌بخش، خود بوده‌گي‌هاي متنوع و مبادلات نشاط‌انگيز در فروشگاه‌هاي بزرگ تحقق يافته است. بنابراين تاريخ قطعاً به پايان رسيده است ـ پاياني كه هم اكنون در مسدود شدن اقدام سياسي راديكال مستتر است. زيرا اگر عموماً هيچ گونه اقدام جمعي ممكن نباشد، پس به واقع تاريخ به صورت امري تصادفي و بدون جهت به نظر خواهد رسيد و اين ادعا كه ديگر روايت بزرگي وجود ندارد يكي از راه‌هاي اظهار اين مطلب است كه ما ديگر نمي‌دانيم چگونه مي‌توان روايتي را در اين شرايط به طور مؤثر ساخت. از ديدگاه اين نحله‌ي فكري تاريخ پايان يافته است، زيرا آزادي بالاخره به دست آمده است، در صورتي كه از ديدگاه ماركسيسم كسب آزادي شروع تاريخ و پايان هر آن چيزي است كه تاكنون مي‌شناخته‌ايم: روايت‌هاي بزرگ كسل‌كننده‌ي ماقبل تاريخي كه در حقيقت همان داستان كهن تكرار شونده‌ي كمبود، رنج و مبارزه است.

حتي كندذهن‌ترين خواننده نيز اكنون ممكن است حدس زده باشد كه شرايطي كه من توصيف مي‌كنم ابداً فرضي نيست. چرا بايد بخواهيم كه چنين شرايطي را تصور كنيم در حالي كه خودش آشكارا روبه‌روي ما قرار دارد؟ آيا از اين تمهيد سخن‌ورانه‌ي خسته‌كننده چيزي به دست مي‌آيد؟ فكر مي‌كنم تنها چيزي كه عايد مي‌شود يك نوع تجربه‌ي فكري است كه توسط آن (فعلاً با تاريخ واقعي كاري نداريم) مي‌توانيم بفهميم كه تقريباً هر وجه اساسي تئوري پسامدرن از فرض يك شكست عظيم سياسي استنتاج مي‌شود. گويي چنين است كه ما در مواجهه با واقعيت فرهنگ پسامدرن مي‌توانيم در جهت معكوس به عقب حركت كنيم تا به شكست مورد نظر برسيم. (اين كه در واقع اين شكست آن قدر مطلق و قطعي بوده است كه وجود پسامدرنيته دلالت بر آن مي‌كند كه فعلاً مورد نظر نيست). البته اين امر كه تمام اين تهور نظري مانند معماي حل شده است نبايد كاملاً جدي گرفته شود. هيچ كس در واقع نمي‌توانست پيشاپيش بگويد كه كاهش مبارزه‌جويي طبقه‌ي كارگر يا جنبش‌هايي رهايي بخش ضرورتاً منجر به ساختارسني و يا تنبيه سياسي و يا رواج رمان‌هاي بازاري مي‌شود، ولي اگر پسامدرنيسم يك نتيجه‌ي اجتناب‌ناپذير چنين تاريخ سياسي نيست، دست كم يك نتيجه‌ي منطقي آن كه هست.

همان طور كه مي‌توان گفت پرده‌ي پنجم شاه لير را چهار پرده‌ي قبلي ديكته نكرده‌اند، ولي اين پرده به طور تصادفي هم درست نشده است.

اما، آيا اين همان تبيين تقليل‌گرايانه‌ي تاريخ نيست كه به ذائقه‌ي خود پسامدرنيسم خوش نمي‌آيد؟ پاسخ منفي است، زيرا در اين جا مقصود اين نيست كه پسامدرنيسم فقط يك نتيجه‌ي يك شكست سياسي است. مشكل بتوان گفت كه چگونه «مادونا»، يا ساختمان‌هاي ساختگي گوتيك، يا رمان‌هاي «امبرتو اكو» مولود چنين واكنشي هستند (گرچه برخي از مفسران فرهنگي زيرك چنين ادعايي خواهند داشت). پسامدرنيسم منابع متعددي دارد ـ خود مدرنيسم، به اصطلاح پساصنعت‌گرايي، ظهور نيروهاي سياسي جديد سرزنده، بازگشت پيشتاز فرهنگي، رخنه‌ي شكل كالايي در زندگي فرهنگي، كوچك شدن فضاي «آزاد» براي هنر، فرسودگي برخي از ايده‌ئولوژي‌هاي بورژوايي كلاسيك و جز آنها. اما پسامدرنيسم هر چيز ديگري هم كه باشد فرزند يك شكست سياسي است. طرح مسايل مربوط به جنيست و قوميت، بدون ترديد، براي هميشه حصار ايدئولوژيك مرد سفيدپوست چپ غرب را شكسته است (كه در مورد آن بيشترين چيزي كه مي‌توان گفت اين است كه لااقل نمرده است) و در عين حال يك گفتمان شديداً فرهنگ‌گرايانه‌اي را كه دقيقاً متعلق به همان غرب است، مسلم فرض كرده است. اما اين اشتغال خاطره‌هاي ارزشمند غالباً بي‌اعتنايي بارزي نسبت به قدرتي نشان داده‌اند كه رنگ نامريي زندگي روزانه است، هستي ما را (گاه به معناي واقعي كلمه) تقريباً در همه‌ي شئون تعيين كرده، تا اندازه‌ي زيادي سرنوشت ملت‌ها و جدال‌هاي مرگ بار ميان آنها را تعيين مي‌نمايد. گويي در مورد هر شكلي از نيروي ستمگر به راحتي مي‌توان بحث كرد، جز آن نيرويي كه برنامه‌ي دراز مدت همه‌ي آنها را تعيين مي‌كند و يا لااقل در بطن همه‌ي آنها است. نيروي سرمايه اكنون به قدري آشناست كه حتي بخش‌هاي بزرگي از چپ با آن خو گرفته و وجود آن را به مثابه يك ساختار دگرگون‌ناپذير مسلم انگاشته‌اند. براي تمثيلي مناسب مي‌توان يك جناح راست شكست خورده را تجسم كرد كه با حرارت در مورد سلطنت، خانواده و از بين رفتن آداب نزاكت سخن مي‌گويد، ولي در مورد آنچه كه دروني‌ترين از همه‌ي آنهاست، يعني حقوق مالكيت، سكوت مطلق اختيار مي‌كند؛ زيرا از اينها چنان به طور كامل خلع يد شده است كه آرزوي بازگشتشان صرفاً آكادميستي خواهد بود.

فرهنگ پسامدرن پيكره‌اي غني، با تهور و نشاط‌انگيز در تمام گسترده‌ي هنر آفريده است، بيش از سهمش آثار مبتذل توليد كرده است. زير پاي تعدادي از مسلمات خودپسندانه را خالي كرده، برخي از تماميت‌هاي پارانويايي را شكسته، برخي از پاكدامني‌هاي سخت محافظت‌شده را آلوده كرده، برخي از هنجارهاي سركوب‌گر را به هم ريخته و برخي بنيادهاي به ظاهر مستحكم را به لرزه افكنده است. همين طور نيز تسليم شكايتي شده است كه از لحاظ سياسي فلج كننده است، يك نوع عوام‌زدگي پرزرق و برق، يك نوع نسبي‌گرايي تام و تمام اخلاقي و نوعي سفسطه‌گرايي كه، از آنجا كه همه‌ي قراردادها به هر حال اختياري هستند، با موازين «جهان آزاد» منطبق است. اين فرهنگ پسامدرن با خالي كردن زير پاي مسلمات مخالفان سياسي خود، غالباً زير پاي خود را هم خالي كرده است و مثلاً در مقابل اين پرسش كه چرا بايد با فاشيسم مقابله كرد تنها به اين عذر سست پايه پراگماتيستي متشبت مي‌شود كه در «ساسكس»(4) يا «ساكرامنتو»(5) فاشيسم را نمي‌پسنديم.  سخت‌گيري مرعوب‌كننده‌ي فرهنگ والا را با روحيه‌اي بازيگوشانه و طنزآلود به زير كشيده و در عين حال با تقليد از شكل كالايي موجب شده است كه سخت‌گيري فلج كننده‌ي بازار تقويت شود. نيروي محلي، بومي و منطقه‌اي را آزاد كرده و در عين حال به تبديل جهان به مكاني به نحو كسالت‌آوري يكنواخت كمك كرده است. پرخاشگري او نسبت به مفاهيمي نظير حقيقت براي اسقف‌ها خطرآفرين ولي براي تجارت پيشه‌گان افسونگر بوده است. فرهنگ پسامدرني مصراً امكان توصيف جهان را انكار مي‌كند، ولي خود مصراً مشغول توصيف آن است. فرهنگ پسامدرن مملو است از نسخه‌هاي اخلاقي جهان‌شمول ـ چندگانگي از يگانگي، تفاوت از يكساني، ديگربوده‌گي از همان‌بوده‌گي بهتر است ـ و در عين حال هر نوع جهانشمولي را سركوب كننده مي‌خواند. آرزوي موجود انساني رها از قيد و بند قانون را مي‌كند كه به طور نامشخصي از يك «موضع سوژه‌اي» به موضع ديگر مي‌لغزد، ولي سوژه بشري را چيزي جز معلول مقدر نيروهاي فرهنگي نمي‌انگارد. به سبك و لذت باور دارد، ولي غالباً متوني بيرون مي‌دهد كه مي‌شد آنها را نه تنها با كامپيوتر، بلكه توسط كامپيوتر تهيه كرد.

باري، همه‌ي اينها مربوط به يك ارزيابي ديالكتيكي پسامدرنيسم است ـ ولي خود پسامدرنيسم اصرار دارد كه تفكر ديالكتيكي را مي‌توان به زباله‌دان متافيزيكي ريخت. شايد در اين جاست كه عميق‌ترين فاصله را با ماركسيسم دارد. از نظر پسامدرنيست‌ها، ماركسيست‌ها قرار است كه متفكران «جزمي» باشند، ولي آنها مي‌دانند كه هيچ نوع سوسياليسم اصيلي بدون ميراث غني ليبراليسم بورژوايي روشن‌انديش وجود نخواهد داشت. پسامدرنيست‌ها فدائيان خود خوانده‌ي كثرت‌گرايي، تغييرپذيري و بازانديشي هستند، ولي همواره انسان‌گرايي، ليبراليسم، روشنگري، سوژه‌ي متمركز و مفاهيم ديگر را شيطاني تلقي مي‌كنند. اما روشنگري بورژوايي مانند طبقه‌ي اجتماعي است: براي رهايي از آن بايد در ابتدا راه خود را از درون آن پيمود. شايد در اين موضع بيش از هر جاي ديگري است كه ماركسيسم و پسامدرنيسم خود را عميقاً در مقابل هم مي‌يابند. پسامدرنيسم طعنه و تناقض را به سرعت درمي‌يابد، ولي طعنه و تناقضي كه بالاتر از همه است از ديدش پنهان مانده است. درست هنگامي كه ايده‌ي انقلاب را به عنوان چيزي متافيزيكي طرد مي‌كرد و به مفهوم «سوژه‌ي جمعي» بد گفت و بر خطرات تماميت اصرار مي‌ورزيد، انقلاب در جايي كه كمتر انتظارش مي‌رفت به وقوع پيوست ـ انقلاب به مثابه‌ نوعي سوژه‌ي جمعي بر ضد «نظام تام» بوروكراسي‌هاي پساسرمايه‌داري. نتايج جاري اين دگرگوني البته چيزي نيست كه يك سوسياليست بتواند با آرامش در آن تأمل كند. اما خيزش‌هاي شگرف در اروپاي شرقي بطلان بسياري از فرضيات مد روز غرب پسامدرن را ثابت كرد. اين خيزش‌ها پسامدرنيسم را به مثابه يك ايدئولوژي يك جناح خاص بريده و شكست‌طلب روشنفكران ليبرال ـ كاپيتاليست طرد و افشا مي‌كنند. اين جناح مشكلات كاملاً محلي خودش را ـ درست به شيوه‌ي ايدئولوژي‌هاي جهان‌شمولي كه خود آنها را انكار مي‌كند ـ با شرايط انساني جهاني اشتباه مي‌گيرد. اما اگرچه پسامدرنيسم با آنچه در شرقش اتفاق افتاد به طور مؤثري «طرد» مي‌شود، ولي معلول آن فروپاشي نيست. پسامدرنيسم كمتر عكس‌العمل نسبت به شكست كمونيسم است (كه به هر حال خيلي پيش از اين شكست وجود داشته است) تا ـ لااقل در شكل‌هاي ارتجاعي‌ترش ـ عكس‌العمل به «پيروزي» سرمايه‌داري.

بنابراين طنزي ديگر در اين جا وجود دارد. پيروزي سرمايه‌داري را در سال‌هاي بحران‌زده‌ي 1990 قانون عمومي و تغييرناپذير طبيعت تلقي كردن، شگفت‌انگيز است. اگر اين كار نوعي مطلق كردن غيرتاريخي (كه پسامدرنيست‌ها خود آن را شديداً طرد مي‌كنند) نيست، پس چيست؟

 

پي‌نوشت‌ها:

Terry Eagleton، استاد ادبيات انگليسي در دانشگاه آكسفورد است. جديدترين اثر او كتاب زير است:

Heathcliff and the Great Hunger: Studies in Lrish Culture.

Ulster Unionists، طرفداران الحاق ايرلند شمالي به انگلستان.

Alpha Centauri، درخشنده‌ترين ستاره‌ي صورت فلكي قنطورس.

Sussex، سرزمين ساكسون‌هاي جنوبي، استاني در جنوب انگلستان.

Sacramento، مركز ايالت كاليفرنيا كنار رودخانه‌ي ساكرامنتو.

 

 

 

    470 بازديد     0 امتياز     0 نظر


مطالعات موضوعي مرتبط :
●   پست مدرنيسم (120)

دسته
●  متن / مقاله

رسته :3

تاريخ ارسال:28/12/1379

تاريخ شمسی نشر:00/00/1375
   
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت

  آمار سايت   |   پشتيبان فني   |   ارسال مطلب