همه ملت ها در رسيدن به اين آرزو بى تاب بودندكه جهان پس از جنگ سرد، سوداى مسلح شدن و نظامى گرى را رها خواهد كرد و هزاره سوم با افكار خوش رقابت اقتصادى و توسعه و رفاه آغاز خواهد شد. سال هاى واپسين قرن بيستم را با اين اميدها و آرمان ها سپرى كرديم و درست هنگامى كه زنگ آغاز اقتصادى شدن جهان در گوش ها طنين انداخته بود، يكباره ورق برگشت. با وقوع فاجعه ۱۱ سپتامبر بار ديگر شاهد عقبگرد جهان به سوى مرزهاى نظامى گرى شديم. سير مسلح شدن جهان با آتش دو جنگ بزرگى كه آمريكا در قلب جهان (خاورميانه) افروخت شتابى دو چندان گرفت. به گونه اى كه اكنون ده ها پروژه بزرگ رقابت هاى موشكى و هسته اى كليد خورده است. از آزمايش هسته اى كره شمالى تا ايجاد وزارت دفاع ژاپن، از آزمايش هاى فضايى چين تا تحركات هسته اى اسرائيل در خاورميانه؛ همگى قطعات پازل بزرگ نظامى شدن جهان هستند.
براى ارائه تصويرى واقع بينانه از سيماى نظامى جهان در گفت وگويى با دكتر بهادر امينيان، عضو هيأت علمى دانشگاه امام حسين(ع) كوشيديم به تحليل و بررسى اين تحولات بپردازيم.
آيا در شرايط كنونى، جهان پس از وقفه اى كوتاه پس از جنگ سرد و دوران نظام دو قطبى، دوباره به سمت ميليتاريزه شدن و نظامى شدن در حركت است؟
مهمترين معيار تحليلگران براى تشخيص و تبيين سمت و سوى مسائل جهانى «ساختار نظام بين الملل» است كه به واسطه آن معيارها مى توان شكل گيرى، نوع و ميزان تخاصمات و يا شدت تعاملات ميان كشورها را مشخص كرد. به تعبير ديگر اين ساختار نظام بين الملل است كه مشخص مى كند كه كشورها تا چه ميزان مى توانند با هم روابط خصمانه يا دوستانه داشته باشند. به عنوان مثال در يك نظام دو قطبى، روابط ميان كشورها تحت تأثير ساختار نظام دو قطبى است.
عامل ديگرى كه در نوع تعامل كشورها تأثيرگذار است، تكنولوژى در دسترس كشورهاست.
به طور مثال اگر كشورها از تكنولوژى برتر نظامى برخوردار و يا مجهز به انواع سلاح ها باشند، مى توانند آهنگ روابط شان را تندتر و خصمانه تر كنند يا بالعكس نوعى بازدارندگى ايجاد كنند.
در دوران جديد به نظر مى رسد اين دو عامل مهم دستخوش تحول شده و با فروپاشى نظام دوقطبى شاهد دوران گذارى هستيم كه تا امروز هم ادامه دارد كه در آن روابط ميان كشورها، هنوز به طور جدى شكل نگرفته و ساختارى منسجم و گسترده بر روابط كشورها حاكم نشده است.
اين وضع موجب مى شود كه مسائل ملى بر روابط ميان كشورها تأثير بيشترى بگذارد.
در همين راستا در دهه ،۹۰ ما شاهد سر بر آوردن مخاصمات تازه ميان كشورها در عرصه هاى مختلف هستيم كه از آن جمله مى توان به جنگ بالكان، درگيرى هاى منطقه شبه قاره هند، جنگ آذربايجان و ارمنستان ميان كشورهاى آفريقايى و يا مقابله مسلمانان و اعراب با اسرائيل اشاره كرد.
در اين ميان واقعه ۱۱ سپتامبر را بايد نقطه عطفى در اين فرايند محسوب كرد. در پى اين واقعه براى نخستين بار شاهد هستيم كه عوامل فروملى هم به عنوان بازيگرى مؤثر در تحولات جهانى نقش ايفا مى كنند.
به طورى كه پس از ۱۱ سپتامبر نيروهاى ايدئولوژيك و اسلامى به عنوان عوامل و بازيگران جديد مطرح شدند.
به اين ترتيب بعد از فروپاشى شوروى بر پيچيدگى مسائل جهانى افزوده شده و ما با عوامل و بازيگران جديد و مسائل و جنگ هاى جديدى مواجه هستيم كه در جهت شكل گيرى ساختار جديدى در نظام بين الملل در حركت اند كه خود همين تغييرات نيز به جنگ ها و درگيرى هاى تازه دامن مى زند.
با تغييرات ايجاد شده در كانون هاى قدرت اكنون مهمترين كانون هاى سرمايه گذارى در فعاليت هاى تسليحاتى كدام يك از نقاط جهان هستند؟
درباره تسليحات و برخوردهاى مسلحانه ما شاهد دو فرايند در جهان هستيم.
ابتدا، بخشى ازجهان را شاهديم كه به طور طبيعى توانسته مراحل تحول را پشت سر گذاشته و به نوعى بلوغ رسيده است و كمتر شاهد برخوردهاى نظامى در آنها هستيم مثل اروپا.
اما در بخش ديگر از دنيا كه تحول جوامع به صورت طبيعى شكل نگرفته است و جوامع به صورت كاريكاتورى يا بخشى رشد كرده اند و شاهد آن هستيم كه به واسطه عوامل گوناگون از قبيل مسائل قومى هويتى و يا سرزمينى كه در گذشته يا ناديده گرفته مى شد يا به نوعى كنترل شده بود، درگيرى هاى تازه در اين مناطق بروز كرده است. در همين بخش قاعدتاً سرمايه گذارى نظامى هم بيشتر خواهد شد. از طرف ديگر، خلأ قدرت در برخى از مناطق انگيزه رقابت براى سرمايه گذارى نظامى را افزايش داده است.
به عنوان مثال آمريكا با توجه به برترى نظامى خود، مى كوشد با چنگ و دندان نشان دادن و استفاده از ابزار نظامى موقعيتش را در خاورميانه تثبيت كند. يا در منطقه خاورميانه، اسرائيلى ها تلاش مى كنند مشكلات منطقه اى خود را توسط قدرت نظامى و تهديد به جنگ حل كنند.
درباره بازيگران درون منطقه اى مانند القاعده نيز مسأله به همين شكل است. آنها نيز تلاش مى كنند با استفاده از ابزار نظامى خودشان را تثبيت كنند. درنتيجه تحركات اين بازيگران خرد، بازيگران آن سوى دنيا مجبورند براى حفظ امنيت شان به سرمايه گذارى نظامى بيشترى دست بزنند.
به نظر مى آيد در دوره جديد، عده اى از كشورهاى صاحب قدرت و تكنولوژى مثل چين، ژاپن، آلمان و حتى روسيه طرح هاى كلانى براى تغيير خط توليد اقتصادى به نظامى پيش گرفته اند ارزيابى شما از اين پروسه نظامى شدن چيست؟
در ابتدا بايد گفت كه امنيت نخستين كار ويژه هر دولت است، يعنى هر دولتى در درجه اول بايد بتواند خود را حفظ كند و به مردم كشورش تضمين حفظ تماميت ارضى بدهد، پيش از اين در نظام دو قطبى بخشى ازكشورها اين ضمانت را داشتند كه وقتى در چارچوب يك بلوك قرار مى گرفتند رهبر يا قواى تشكيل دهنده آن بلوك امنيت آن كشورها را تضمين مى كردند.
ولى امروزه كشورها احساس مى كنند كه براى حفظ امنيت خود بايد خودكفا باشند تا در مسير استقلال روى پاى خودشان بايستند. پس راه چاره را در اين مى بينند كه بايد بر روى نيروهاى نظامى خودشان سرمايه گذارى انجام دهند. به عنوان مثال كشور تايوان از ناحيه كشورى مثل چين كه به خاك آن به عنوان يكى از استان هاى جدا شده خود نگاه مى كند هميشه احساس حمله و تجاوز مى كند، از اين دست اند كشورهايى مثل كره شمالى، كره جنوبى، هند، پاكستان كه مجبورند به خاطر دفاع از تضمين امنيت خود بر روى نيروهاى نظامى سرمايه گذارى كنند.
دسته دومى از كشورها نيز وجود دارند كه معتقدند با استفاده از سخت افزار نظامى وجهه بين المللى پيدا مى كنند و از اين طريق مى توانند منافع اقتصادى خود را دنبال كنند. به عنوان مثال تركيه كه تقريباً با بيشتر همسايگانش، البته بجز ايران، داراى مشكل است، تحليل اش اين است كه براى تأمين و حفظ منافعش بايد برترى نظامى داشته باشد.
كشورهايى مثل هند، چين و عربستان نيز از همين دسته اند. همچنين مى توان در اين گروه به كره شمالى نيز اشاره كرد كه در تلاش است تا با آزمايش هاى اخير هسته اى از تبعات و مزيت هاى قدرت نيروى نظاميش استفاده كند.
در هرحال امروزه سرمايه گذارى در سخت افزار نظامى يك تجارت سودآور در امور نظامى است به خاطر اين كه مستقيماً با بود و نبود جوامع در ارتباط است. جوامع هرچند فقير هم حاضرند براى منافع ملى يا مواردى كه تحت اين عناوين توجيه اش مى كنند پول هزينه كنند.
چنانكه كشورى مثل پاكستان كه مردمش از كمترين امكانات رفاهى نيز بهره مند نيستند، به راحتى حاضر است و يا مجبور است از پيشرفته ترين ابزار نظامى در حجم بالا بهره مند شود و منابع مالى خود را صرف هزينه هاى نظامى بكند.
بازار نظامى بازار بسيار پرسود و غيررقابتى است كه كشورهاى زيادى مثل: روسيه، چين، هند و حتى كشورهاى اروپايى به اين بازار چشم داشته و به هيچ وجه حاضر به ازدست دادن منافع نهفته در آن نيستند.
اتفاق ديگر درحوزه نظامى اين بوده كه اخيراً كشورهايى كه بعد از جنگ دوم جهانى از داشتن ارتش و نظامى شدن منع شدند مثل آلمان يا ژاپن در پى افزودن قدرت نظامى به قدرت اقتصاديشان برآمده اند. فكر نمى كنيد چنين تصميمى، عرصه جهانى و روابط قدرت هاى بزرگ را دچار تحول كند؟
البته، آلمان و ژاپن دو گزينه متفاوت از يكديگرند، ولى در بررسى هردو مى توان گفت، آنها به نوعى از داشتن نيروى نظامى تهاجمى منع شدند تا زير چتر امنيتى آمريكا قرار بگيرند.
آمريكايى ها بلافاصله پس از جنگ جهانى دوم به اين نتيجه رسيدند كه نمى توانند در رقابت با شوروى از امكانى كه كشورى مثل آلمان برايشان فراهم مى كند چشم پوشى كنند، به همين خاطر توافق شد تا آلمان در ساختار نظامى ناتو قرار بگيرد و درواقع اين كشور نيروى نظامى خوبى را براى ناتو فراهم كند.
در هر حال توافقى كه درباره آلمان و ژاپن صورت گرفت كم كم و با گذشت زمان با اشكالات مختلف روبه رو شده و اكنون به سمتى مى رويم كه شايد اين سيستم نقض شود.
در شرايط امروز از چند جهت ممنوعيت طولانى نظامى شدن ژاپن و آلمان درحال زوال است.
ابتدا از منظر منطق دفاعى براى مردم اين كشورها آن تصميم پذيرش ندارد. اروپايى ها درطول جنگ سرد به اين نتيجه رسيدند كه آمريكايى ها به راحتى منافع اروپاييها را قربانى منافع جهانى خويش مى كنند.
همين مسأله درباره ژاپن هم صدق مى كند. به عنوان مثال اگر امنيت ژاپن از طرف چين يا كره شمالى تهديد شود ضمانت صددرصدى وجود ندارد كه آمريكا امنيت آنها را حفظ كند.
آلمان ها در طول جنگ سرد سال ها در خط مقدم درگيرى بودند و خوب مى دانند كه آمريكا هيچگاه حاضر نمى شود در صورت بروز يك تهديد جدى موقعيتش را براى حفاظت از شهرهاى آلمان به خطر بيندازد. پس منطق دفاعى ايجاب نمى كند كه كشورى دفاع از خودش را به ديگرى موكول كند.
نكته ديگر درك نوين اين كشورها از پيوستگى قدرت اقتصادى و نظامى است. به اين معنا آنها خود را آهسته آهسته، به عنوان يك قدرت در صحنه بين المللى مطرح مى كنند، كه اين قدرت ها در بسيارى از نقاط منافعشان با آمريكا هماهنگ نخواهدبود. به عنوان مثال مى توان ناهماهنگى سياست هاى آلمان در عراق يا جنگ بالكان اشاره كرد.
آنها دريافته اند كه بدون پشتوانه نظامى ادعاى داشتن قدرت بى معنا خواهدبود و اگر بخواهند حتى در سطح منطقه تبديل به قدرتى تأثيرگذار شوند چاره اى ندارند جز اين كه نيروى نظامى داشته باشند. همين عامل موجب مى شود تا در عرصه هاى نظامى سرمايه گذارى كنند.
ژاپنى ها خودشان را متعهد كرده اند كه بودجه نظامى شان هميشه كمتر از يك درصد GNP (توليد ناخالص ملى) باشد. ولى اگر فرض كنيم كه تا همين حد هم سرمايه گذارى شده باشد، بودجه نظامى آنها رتبه سوم و يا چهارم دنيا را كسب خواهدكرد، اين رقم فوق العاده حدود چهل يا پنجاه ميليارد دلار خواهدبود، كه باتوجه به ظرفيت هاى اين كشور درعرصه هاى مختلف تكنولوژيكى همين اقدام به راحتى مى تواند زمينه تبديل شدن به يك قدرت نظامى خود را فراهم كنند. البته ژاپنى ها تاكنون اين بودجه را به صورت هاى ديگر براى حفظ امنيت خود با پرداخت هزينه هاى نظامى آمريكايى ها يا طرق ديگر هزينه مى كردند.
آلمانى ها به گونه ديگر در سال هاى گذشته با ارائه چندطرح به همراه فرانسه سعى كردند ارتش و هويت امنيتى مستقلى براى اروپا ايجاد كنند كه البته همه اينها با مخالفت آمريكا مواجه شد. تا جايى كه در دهه ۹۰ رئيس جمهور وقت آمريكا در تهديدى از آلمان خواست تا موضع خود را نسبت به آمريكا مشخص كند و تهديد به خروج نيروهاى خود از آن كشور كرد. اين تهديد موجب شد طرح نظامى آلمان در آن زمان محقق نشود. اما باتوجه به تمامى جوانب مسائل دو كشور ژاپن و آلمان مى توان گفت: دو كشور شايد بالفعل درعرصه نظامى كارى نكرده باشند ولى تكنولوژى پيشرفته اين امكان را به آنها مى دهد كه با سوئيچ شدن و تبديل به راحتى به صورت قدرتى نظامى درآيند.
اخيراً نشانه هايى را در گفته هاى مقام هاى ژاپن شاهد بوديم مبنى بر اين كه احتمالاً توليد جنگ افزارهاى پيشرفته در ژاپن در دست اقدام است ولى از آنجا كه اين اطلاعات به صورت خيلى محرمانه است، آمار دقيقى در دست نيست. البته ارتش هاى اين دو كشور در برخى از مأموريت هاى نظامى جهانى مانند افغانستان و عراق با آمريكايى ها مشاركت داشتند كه اين تجربه موجب ايجاد يك سرى توانمندى جديد براى ارتش اين كشورها مى شود.
افزون بر اين موارد تحولات كشورهاى همسايه ژاپن مثل كره و يا ظهور «چين نظامى» اين احتمال را قوت بخشيده كه ژاپن در آينده به سمت تبديل شدن به يك قطب نظامى پيش برود.
درباره قدرت نظامى چين بويژه پس از آزمايش موشكى ـ فضايى اين كشور بحث هاى زيادى مطرح شده مثلاً آمريكايى ها مدعى اند چين علاوه بر اين پروژه ها به صورت مخفيانه، چند پروژه تسليحاتى ديگر را در دست دارد، اين ادعاها چقدر صحت دارد؟
اقدام هاى اخير موشكى چين به نظر خيلى به سياست هاى آمريكا در پروژه جنگ ستارگان شبيه است. پروژه اى كه به اعتقاد برخى ناظران، تير خلاصى بود بر پيكره اتحاد جماهير شوروى، زيرا همه تلاش هايى را كه شوروى براى بازدارندگى آمريكا انجام داده بود توانست خنثى كند. اكنون نيز به همين خاطر است كه اروپايى ها و بقيه كشورها با طرح دفاع موشكى آمريكا خيلى مسأله دارند چون معتقدند اين گونه طرح ها آنها را در مقابل آمريكا كاملاً بى دفاع مى كند و آمريكا را بار ديگر در موضع برترى قرار مى دهد. پس اگر چينى ها نيز بتوانند به موفقيت هاى نظامى در عرصه فضا دست پيدا كنند به اين معناست كه آنها ديگر پروژه هايى مانند جنگ ستارگان را پشت سر گذاشته اند.
البته چينى ها نگاه درازمدت و با حوصله اى نسبت به مسأله كسب قدرت دارند، شعارشان اين است كه ما بايد دوران صبر را پشت سر بگذاريم تا بتوانيم به لحاظ علمى و تكنولوژيك به پيشرفت هاى لازم برسيم. ولى آزمايشات موشكى اخير آنها بدين معنا بود كه پكن در برابر پروژه هاى آمريكايى كاملاً منفعل نشده است.
چينى ها مى دانند كه منطق جنگ ستارگان يا طرح دفاع استراتژيك آمريكا بر اين مبنا است كه اگر ما بتوانيم دفاع موشكى مان را كامل كنيم به معناى خلع سلاح طرف يا طرف هاى مقابل است. آمريكايى ها اكنون سرمايه گذارى جديدى در اين زمينه كرده و در پى به سرانجام رساندن اين طرح هستند.
پس اگر پكن هم در اين طرح خلع سلاح بشود، كم كم بايد پذيرفت كه هيچ قدرت بازدارنده اى در مقابل آمريكا وجود ندارد. پس چين با اقدام هاى اخير خود سعى در زير سؤال بردن هژمونى آمريكا در عرصه هاى نظامى را دارد؟
فاز جديد رقابت نظامى و تسليحاتى كه ميان قدرت هاى جهانى آغاز شده چه مشخصه اى دارد و چه نسلى از تكنولوژى در اين رقابت ها به كار گرفته مى شود؟
مى توان به تكنولوژى هاى نسل چهارم اشاره كردو دريافت ها و شنيده هاى ما حكايت از كاربرد سلاح هايى با انرژى متمركز و يا آنچه آمريكايى ها در جنگ هاى اخير آزمودند، دارد. جلوه هايى از اين تكنولوژى را باز اسرائيلى ها در جنگ ۳۳ روزه نشان دادند. البته به موازات اين تكنولوژى مدرن، نوع تاكتيك هاى جنگ نيز تغيير كرده است. گروه حزب الله لبنان نشان داد كه چگونه مى شود به ارتش اسرائيل كه يك ارتش مجهز بود آسيب رساند.
در گذشته تصور مى شد كه مى توان با تكنولوژى پيشرفته و همچنين قدرت نيروى هوايى مسائل جنگ را حل كرد ولى جنگ هاى كنونى داخل عراق و جنگ ۳۳ روزه خيلى از اين پيشفرض ها را تغيير داد به نحوى كه تحليلگران به اين نتيجه رسيدند كه با توجه به نوع جنگ هاى آينده بايد برنامه ريزى هاى جديد در خصوص طيف تازه مناقشات صورت بگيرد. اينگونه جنگ ها كه به آنها جنگ هاى نسل سوم نيز گفته مى شود، آهسته، آهسته، جنبه هاى پوشيده خود را نمايان مى كنند.
برنامه جديد سپر موشكى آمريكا در كجاى روند برنامه هاى تسليحاتى و نظامى جهانى قرار دارد؟
پروژه سپر موشكى از دهه۸۰ در قالب جنگ ستارگان مطرح شد. اين پروژه در واقع به عنوان سپرى در برابر رسيدن موشك هاى دشمن به اهدافشان طراحى شد كه بخشى از آن در فضا و با استفاده از سلاح هاى ليزرى و ماهواره ها انجام شد وبخش ديگرى از آن توسط سلاح هاى ضدموشك بر روى زمين طراحى شد كه اوج اين برنامه ساخت موشك پاتريوت است. هر چند موفقيت چندانى در خصوص اين موشك و كارآيى آن شاهد نبوده ايم.
به عنوان مثال در جنگ اخير لبنان استفاده اسرائيل از اين سلاح ها در برابر موشك هاى حزب الله عملاً كارآيى نداشت.
اكنون آمريكايى ها متعاقب خاتمه جنگ ستارگان و پس از پايان دهه۹۰ به فكر ايجاد اين سپر بر سر راه كشورهايى مثل روسيه، چين و ايران افتاده اند تا براى خود تضمين امنيتى جديدى طراحى كنند كه اين تلاش ها روس ها را وادار به عكس العمل كرده است، زيرا روس ها اين اقدامها را در جهت خلع سلاح خود مى بينند. به اعتقاد من روس ها هر چند در عرصه تكنولوژى نوين نظامى هنوز در رده دوم قدرت هاى جهان قرار دارند ولى با گذشت زمان ناچار خواهند بود كه اين عقب افتادگى را در رقابت با آمريكا با سرمايه گذارى گسترده اى كه در زمينه تسليحات موشكى و نظامى دارند جبران كنند.
در مجموع به اعتقاد شما آيا ظهور قدرت هاى نظامى نوظهور منجر به از دست رفتن هژمونى قدرت آمريكا در جهان نخواهد شد؟
تصور مى كنم كه اتفاق مهم ترى در شرف وقوع است. آمريكايى ها به اين نتيجه رسيده اند كه مفاهيم قديمى استراتژيك كه در دوران جنگ سرد كاربرد داشته است همانند مفاهيمى چون بازدارندگى يا مقابله يا ارعاب بى معنا شده اند لذا آنها به بحث ها و مفاهيم جديدى مثل پيشدستى و پيشگيرى روى آورده اند كه اجرايى كردن اين مفاهيم به ابزار و منطق خاص خودش احتياج دارد، آنها به اين نتيجه رسيده اند كه بايد طرح هاى جديدى ارائه كنند، مثل دكترين جديد بوش كه همان جنگ پيشگيرانه است.
دكترينى كه خود بحث جديد و مهمى در عرصه استراتژيك و نظامى جهان است. هر چند آمريكايى ها در اين دكترين خود را مسلط مى دانند، ولى نقاط ضعف عمده اى در اين دكترين جديد وجود دارد. از يك سو پياده كردن يك دكترين نظامى خود نيازمند ميدان هايى جديد و ابزارى مانند آموزش و نيروهاى جديد است و از طرف ديگر آمريكا با جنگ هاى كم شدت و نوع تازه اى از كشمكش ها روبرو است. مثل جنگ هاى افغانستان، عراق و سومالى و نمونه هايى از جنگ هاى ۳۳ روزه لبنان، كه هر كدام از آنها امكانات، ابزارها و انديشه هاى نوينى را طلب مى كنند.