باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز سه شنبه 12 آذر 1387 كاربران برخط 303 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
   
  
  
    
فرماني براي تقسيم جهان
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ


 
   ● نويسنده: علي‌ - ابوالحسني‌

ارسال كننده: مدير سايت

منبع: سایت - باشگاه اندیشه

 
 

فرمان‌ تقسيم‌ جهان‌ بين‌ دولت‌ اسپانيا و پرتغال‌ را پاپ‌ كه‌ در سال‌هاي‌ پايانيِ‌ قرن‌ 15 ميلادي‌ صادر كرد قديمي‌ترين‌ كاغذِ‌ به‌ جاي‌ مانده‌ اي است‌ كه‌ روي‌ ميز سبز نگاشته‌ شده‌ و جهان‌ بيگانه‌ (انسان‌هاي‌ رنگين‌ پوست‌ و سرزمين‌هاي‌شان) را در اختيار سفيد پوستانِ‌ قدرتمند قرارمي‌دهد.

منشور پاپ، بدعتگذار سنتي‌ است‌ كه‌ تا روزگار ما ادامه‌ مي‌يابد: قدرت‌هاي‌ سفيد پوست‌ به‌ كشف‌ سرزمينهاي‌ جديد مي‌پردازند و در اين‌ كه‌ نواحي‌ تازه‌ شناخته‌ شده‌ را تصرف‌ كنند، حتي‌ لحظه‌اي ترديد نمي‌كنند.(1)

 

‌گرت‌ پاچنسكي‌

در 4 مه 1493 م‌ (899 ق)، يعني‌ درست‌ يك‌ سال‌ پس‌ از سقوط‌ كامل‌ دولت‌ اسلاميِ‌ غَرناطه و تجديد حاكميتِ‌ صليبِ‌ غرب‌ بر اندُلُس‌ (اسپانيا)، الكساندر ششم، پاپِ‌ يهودي‌ تبار(2) رُم، بيانيه‌اي‌ صادر كرد كه‌ در تاريخ‌ به‌ فرمان‌ تقسيم‌Inter Coetera) ) مشهور است.

پرتغال‌ و اسپانيا - دو دولت‌ يكه‌تاز و مقتدرِ‌ مسيحيِ‌ آن‌ روز اروپا - بر سر تصاحب‌ و غارتِ‌ مناطقي‌ كه‌ دريانوردان‌ اروپايي‌ در شرق‌ و غرب‌ اقيانوس‌ اطلس‌ كشف‌ كرده‌ بودند، كشمكشي‌ سخت‌ داشتند و بيانيه جناب‌ پاپ‌ بر آن‌ بود كه‌ با تقسيم‌ جهان، بين‌ آن‌ دو دولت، به‌ اين‌ كشمكش‌ پايان‌ دهد؛ يعني، آن‌ دو حريفِ‌ آزمند، جهان‌ را برادروار با حجتِ‌ شرعي! بخورند و البته‌ سهمي‌ نيز، از اين‌ نواله، به‌ پاپ‌ دهند!

ابتكارِ‌ عمل‌ در گرفتن‌ امضا از پاپ‌ براي‌ محكم‌ ساختنِ‌ پايه‌هاي‌ سلطه‌ بر مستعمرات، از آنِ‌ پرنس‌ هنري، پادشاه‌ بلندپرواز پرتغال، (1460-1394 م) بود. هنري‌ كه‌ از جنگ‌هاي‌ مكرر با كشور اسلامي‌ مراكش‌ طرفي‌ نبسته‌ بود، سرانجام‌ با اكتشافاتي‌ كه‌ سياحان‌ پرتغالي‌ در اقيانوس‌ اطلس‌ و سواحل‌ آفريقا آغاز كرده‌ بودند، نظرش‌ به‌ جايي‌ ديگر معطوف‌ شد و در جستجوي‌ راهي‌ برآمد كه‌ از طريق‌ جنوب‌ آفريقا به‌ هندوستان‌ برود.(3)

 

تداوم‌ جنگهاي‌ صليبي‌ و فرمان‌ استعمار شرق‌

در پندارِ‌ مسيحيانِ‌ متعصبِ‌ آن‌ روزگار، پاپ‌ به‌ عنوان‌ جانشين‌ مسيح(ع) بايد پاي‌ طومار حكومت‌ پادشاهان‌ مسيحي‌ را امضا مي‌كرد تا سلطه آنان‌ بر قلمرو حاكميت‌ خويش‌ به‌ اصطلاح‌ مشروعيت‌ يابد. از اين‌ رو، پرنس‌ هنري‌ نيز براي‌ محكم‌ كاري‌ و همچنين‌ جلوگيري‌ از دستبرد احتماليِ‌ رقباي‌ مسيحي‌ - اروپايي‌ خويش، سفيري‌ نزد پاپ‌ وقت، كاليكستوس‌ سوم‌ (عموي‌ الكساندر ششم) فرستاد و خواستار تأييد و امضاي‌ وي‌ شد. پاپ‌ نيز از دماغه نون گرفته‌ تا هندوستان، همه زمين‌هايي‌ را كه‌ كشف‌ شده‌ يا بعداً‌ كشف‌ مي‌شد، به‌ دولت‌ پرتغال‌ واگذاشت‌ و اين‌ موضوع‌ را به‌ آگاهي‌ همه دولت‌هاي‌ مسيحي‌ رساند.(4)

چند دهه‌ پس‌ از اين‌ حاتم‌ بخشي، فرديناند دوم‌ و همسرش، ايزابلا، زوج‌ حاكم‌ بر اسپانيا، در سال‌ 1492 م‌ (898 ق) دولت‌ اسلاميِ‌ غرناطه را منقرض‌ ساختند و دست‌ به‌ يك‌ اسلام‌ زدايي‌ (بلكه‌ شرق‌ زداييِ) فجيع‌ و خشن‌ در اندلس‌ زدند. سلطه اين‌ زوج‌ صليبي‌ بر اندلس، با آغاز اكتشافات‌ كريستف‌ كلمب‌ در سواحل‌ آمريكا (كه‌ نخست‌ گمان‌ مي‌شد سواحل‌ هند است) مقارن‌ بود و اين‌ امر موجب‌ شد كه‌ آتشِ‌ آز و طمعِ‌ آن‌ دو تيزتر گردد و گام‌ در مسيرِ‌ جهان‌خواري بگذارند. از اين‌ رو، فرديناند و ايزابلا نيز همچون‌ پرنس‌ هنري، لازم‌ ديدند كه‌ براي‌ جلوگيري‌ از مزاحمتهاي‌ آتيِ‌ رقبايِ‌ اروپايي، دست‌ خطي‌ از پاپ‌ بگيرند. به‌ همين‌ منظور، نامه‌اي‌ به‌ پاپ‌ وقت، الكساندر ششم، نوشتند و به‌ همراهِ‌ نماينده‌اي‌ نزد وي‌ فرستادند. الكساندر ششم‌ هم‌ كه‌ اصلاً‌ اسپانيايي‌ و برادرزاده كاليكستوس‌ بود، بذل‌ لطف‌ فرمود و در نخستين‌ منشوري‌ كه‌ صادر نمود، حق‌ حاكميت‌ كشور اسپانيا بر سرزمين‌هاي‌ تازه‌ كشف‌ شده‌ در آمريكا را تصويب‌ كرد (اين‌ زمان، تازه‌ چند هفته‌ بود كه‌ كريستف‌ كلمب‌ به‌ عنوان‌ درياسالار و نايب‌السلطنه اسپانيا در جزاير مكشوفه، با دست‌ پر، از سفر اكتشافي‌ خود به‌ آمريكا بازگشته‌ بود).

با اين‌ همه، بر خلاف‌ انتظار، فرداي‌ آن‌ روز جهان‌ شاهد صدور منشور جديدي‌ از پاپ‌ گرديد: فرمان‌ تقسيم. با اين‌ فرمان، سرزمينهاي‌ كشف‌ شده‌ در دو سوي‌ اقيانوس‌ اطلس‌ بين‌ دو دولت‌ صليبيِ‌ پرتغال‌ و اسپانيا تقسيم‌ شده‌ بود.(5)

الكساندر ششم‌ به‌ خانواده‌اي‌ تعلق‌ داشت‌ كه‌ افرادش‌ به مناعت‌ طبع‌ و تقوا چندان‌ نامي‌ نداشتند، و در كتب‌ تاريخ،شواهدي‌ از مال‌ اندوزي‌ و بي‌بندوباريِ‌ اخلاقيِ‌ اين‌ خانواده‌ ذكر شده‌ است.(6) گرت‌ پاچنسكي، نويسنده آزادي‌خواه‌ و ضد‌استعمار آلماني، با ذكر اين‌ مطلب، حدس‌ مي‌زند كه‌ پرتغالي‌ها در شب‌ سوم‌ مه 1493 در برابر رقباي‌ اسپانيايي‌ خود بيكار ننشسته‌ و حضرت‌ پاپ‌ را در صدور منشور شماره دو به‌ نحوي‌ تشويق‌ نموده‌اند(7)؛ در معني، سبيل‌ وي‌ را چرب‌ كرده‌اند!

مروري‌ بر كارنامه الكساندر ششم، نظرِ‌ پاچنسكي‌ را كاملاً‌ تأ‌ييد مي‌كند. ويل‌ دورانت، نويسنده مشهور آمريكايي، با تكيه‌ بر مدارك‌ معتبر تاريخي، موارد بسياري‌ از شهوت‌پرستيها، رشوه‌گيري‌ ، منصب‌فروشي‌ها و قوم‌ و خويش‌بازي‌هاي‌ الكساندر را ذكر كرده‌ است، كه‌ در زير به‌ برخي‌ از آنها اشاره‌ مي‌كنيم:

رودريگز بورخا مشهور به‌ پاپ‌ الكساندر ششم، مردي‌ خوش‌اندام‌ و شهوت‌ران‌ از خانداني‌ اشرافي‌ تبار بود كه، حتي‌  پس‌ از رسيدن‌ به‌ منصب‌ پاپي‌ نيز، از مغازله‌ و معاشقه‌ با زيبارويان‌ باك‌ نداشت. در اوايل‌ عمر، چون‌ در محيط‌ اخلاقيِ‌ سستِ‌ ايتالياي‌ قرن‌ پانزدهم‌ بارآمده‌ بود، و مي‌ديد كه‌ بسياري‌ از كشيشان‌ [ برخلاف‌ قوانين‌ كليسا] به‌ خود رخصت‌ متلذذ شدن‌ از زنان‌ را مي‌دادند، اين‌ جوانِ‌ هرزه ارغواني‌پوش‌ نيز تصميم‌ گرفت‌ از تمام‌ مواهبي‌ كه‌ خداوند به‌ او و زنان‌ عطا كرده‌ است، بهره‌مند شود! پيوس‌ دوم، پاپ‌ وقت، او را به‌ دليل‌ شركت‌ در يك‌  مجلس‌ رقصِ‌ قبيح‌ و گمراه‌كننده (1460 م) ملامت‌ كرد، و اين‌ در حالي‌ بود كه‌ الكساندر به‌اصطلاح‌ رياستِ‌ دربارِ‌ پاپ‌ را بر عهده‌ داشت.(8)

در 1464 همراه‌ پاپ‌ پيوس‌ دوم‌ به‌ آنكونا رفت‌ و در آنجا به‌ يك‌ بيماري‌ مقاربتي‌ دچار شد؛ زيرا، به‌ گفته پزشك‌ معالجش، تنها نخوابيده‌ بود.(9) وي‌ شهوت‌ پرستي‌ را، حتي‌ پس‌ از آن‌كه‌ با عنوان‌ الكساندر ششم بر مسند پاپي‌ نشست، حفظ‌ كرد. چنان‌ كه‌ تاريخ، روابط‌ نامشروع‌ او را در دوران‌ پاپي، با زن‌ شوهرداري‌ به‌ نام‌ جوليا فارنزه‌ كه‌ حتي‌ به‌ تولد نوزادي‌ انجاميد، ثبت‌ كرده‌ است.(10) همچنين، در يك‌ جشن‌ عمومي‌ در واتيكان، كه‌ در طي‌ آن، يك‌ نمايش‌ كمدي‌ داده‌ شد (فوريه 1503)، او با صداي‌ بلند ابراز شادماني‌ مي‌كرد و از اين‌ خوش‌ بود كه‌ جماعتي‌ از زنان‌ زيبا گرداگردش‌ را فرا گرفته‌ و با ملاحت‌ بسيار بر چارپايه‌هايي‌ در پايين‌ پاي‌ او نشسته‌اند.(11)

عيب‌ ديگرِ‌ او را منصب‌  فروشي‌ و رشوه‌گيري‌ نوشته‌اند. الكساندر، پس‌ از مرگ‌ پاپ‌ پيشين‌ (اينوكنتيوس‌ هشتم)، با رأ‌ي‌ دستجمعي‌ كاردينالها در اوت‌ 1492 به‌ مقام‌ پاپي‌ برگزيده‌ شد و اين‌ رأ‌ي، بدون‌ وعده پرداخت‌ رشوه‌ به‌ رأ‌ي‌ دهندگان‌ به‌ دست‌ نيامده‌ بود؛ چه‌ او از بركت‌ شغل‌ اداري‌ متمادي‌ خود در زمان‌ پنج‌ پاپ، يعني‌ رياست‌ تشريفات‌ دربار پاپ، ثروتمندترين‌ كاردينالي‌ شده‌ بود كه‌ تاريخ‌ رُم‌ به‌ ياد داشت.(12) او در فروش‌ مناصب‌ كليسا، تصرف‌ اموال‌ كاردينال‌هاي‌ متوفي، صدور احكام‌ معافيت‌ از تخلفات‌ قانوني‌ و نيز فرامين‌ طلاق‌ در قبال‌ دريافت‌ مبالغ‌ هنگفت، گردآوري‌ اموال‌ سرشار از راه‌ بخشش‌ گناهان‌ و بهشت‌  فروشي‌ به‌ گنهكاران، يدِ‌ طولايي‌ داشت؛(13) به‌ گونه‌اي‌ كه‌ برخي‌ از معترضان‌ برايش‌ دست‌ گرفتند كه:

- الكساندر، كليدها و محرابها را مي‌فروشد؛ حق‌ دارد؛ زيرا براي‌ آنها پول‌ داده‌ است!(14)

قوم‌ و خويش‌ بازي‌ نيز خصلت‌ ديگرِ‌ الكساندر، بلكه‌ اصولاً‌ خصلتِ‌ خاندانِ‌ اسپانيايي‌ تبارِ‌ وي‌ ،بود. چنان‌ كه‌ نوشته‌اند، خويشاوند بازي‌ در دستگاه‌ پاپ نخستين‌ بار در دوران‌ رياست‌ عموي‌ آلكساندر، كاليكستوس‌ سوم‌ شروع‌ شد و پاپ‌ هاي‌ بعدي‌ نيز مشاغل‌ را به‌ برادرزاده‌ها يا ساير بستگان‌ خود، و حتي‌ بعضي‌ از اوقات‌ به‌ پسران‌ خويش، مي‌دادند.(15)

بر همين‌ سابقه‌ بود كه‌ وقتي‌ آلكساندر ششم‌ به‌ پاپي‌ رسيد، تني‌ چند از صاحبان‌ افكار محتاط... بيم‌ آن‌ داشتند كه‌ مبادا پاپ‌ جديد... قدرت‌ خود را بيش‌ از آنچه‌ براي‌ تنقيح‌ و تقويت‌ كليسا به‌ كار اندازد، در بزرگ‌ كردن‌ خانواده خود اعمال‌ كند.(16) گذشت‌ زمان‌ نشان‌ داد كه‌ نگراني‌ آنهابيجا نبوده‌ است: مردم‌ رُم‌ پاپ‌ را... به‌ سبب‌ آراستن‌ آشيانه فرزندانش‌ سخت‌ مذمت‌ نمودند و از انتصاب‌ عده زيادي‌ از اسپانيائي‌ها كه‌ قيافه اجنبي‌ و زبان‌ خارجيشان‌ براي‌ ايتاليائيان‌ ناخوشايند بود، خشمگين‌ بودند. يكصد تن‌ از خويشان‌ پاپ‌ به‌ رُم‌ آمده‌ بودند. يكي‌ از ناظران‌ مي‌گويد: ده‌ دستگاه‌ پاپ‌ هم‌ براي‌ اين‌ بني‌اعمام‌ كافي‌ نيست!(17)

تمسك‌ به‌ وسايل‌ نامشروع‌ براي‌ دست‌ يابي‌ به‌ اهداف‌ ماد‌ي‌ و سياسي، ويژگيِ‌ ديگرِ‌ زندگي‌ آلكساندر ششم‌ بود. ويل‌ دورانت‌ مي‌نويسد: او تصميم‌ داشت‌ كشوري‌ نيرومند بسازد و فكر مي‌كرد كه‌ اين‌ كار با پيروي‌ از اصول‌ مسيحيت‌ ممكن‌ نيست. به‌ كار بردن‌ وسايل‌ مملكت‌ داري، همچون‌  تبليغات، نيرنگ، دسيسه، انضباط، و جنگ، طبعاً‌ براي‌ كساني‌ كه‌ كليساي‌ مسيحي‌ ضعيفي‌ را به‌ حكومتي‌ قدرتمند ترجيح‌ مي‌دادند... ناگوار بود. الكساندر گاه‌ بر زندگي‌ خود تأ‌ملي‌ مي‌كرد تا آن‌ را با موازين‌ انجيلي‌ بسنجد و آن‌ وقت‌ اذعان‌ مي‌كرد كه‌ منصب‌فروش، زناكار، و حتي‌ - از طريق‌ جنگ‌ - منهدم‌ كننده جان‌ها است.(18)

جناب‌ الكساندر ششم، با اين‌ روش‌ و منش، طبعاً‌ نمي‌توانست‌ دين‌ و ايمان‌ درستي‌ به‌ حضرت‌ مسيح‌ (ع) داشته‌ باشد: مراسم‌ مذهبيِ‌ پرزحمتِ‌ شغلِ‌ خود را با وفاداري، اما بي‌صبري‌ يك‌ سوداگر، انجام‌ مي‌داد.(19) او حتي‌ زماني‌ كه‌ قدرتش‌ را از جانب‌ پادشاهِ‌ مسيحيِ فرانسه‌ (شارل‌ هشتم) درخطر ديد، ابايي‌ نداشت‌ كه‌ دست‌ اتحاد به‌ سوي‌ سلطان‌ مسلمان عثماني‌ (بايزيد ثاني) دراز كند و او را به‌ جنگ‌ با همكيشان‌ خويش‌ در فرانسه‌ تشويق‌ نمايد!(20) خالي‌ از نكته‌ نيست‌ كه‌ مردم‌ رم‌ - نيمي‌ به‌ مزاح‌ و نيمي‌ به‌ عناد - الكساندر را پاپِ‌ يهودي‌ زاده مي‌خواندند و غرض‌شان‌ اين‌ بود كه‌ پيشينيانش، يهوديان‌ اسپانيايي‌ عيسوي‌ شده‌ بودند.(21)

در مرگ‌ الكساندر، كه‌ به‌ نحوي‌ فجيع‌ و دردآگين‌ رخ‌ داد، مردم‌ رم‌ از فوت‌ پاپ‌ اسپانيايي‌ شادي‌ كردند. گوتچار ديني، تاريخ‌نويس‌ و سياست‌مدار وطن‌خواه‌ ايتاليايي، چنين‌ گفته‌ است:

در تمام‌ شهر رم، يك‌ شادي‌اي‌  باورنكردني‌ حكم‌فرما بود؛ مردم‌ در كليساي‌ سان‌ پيترو اجتماع‌ كرده‌ بودند و از ديدن‌ آن‌ افعيِ‌ مُرده، سير نمي‌شدند - آن‌ افعي‌ كه‌ با جاه‌طلبيِ‌ بي‌حد و خيانت‌ نفرت‌انگيز، با ستمگري‌ وحشت‌انگيز و شهوت‌ ديوآسا، و با حرص‌ سرشار خود در فروختن‌ همه‌ چيز، از مقدس‌ گرفته‌ تا ناپاك، تمام‌ جهان‌ را مسموم‌ كرده‌ بود. ماكياولي‌ نيز داوري‌ مشابهي‌ دارد:

الكساندر كاري‌ جز فريب‌ نداشت. در تمام‌ دوران‌ زندگي‌اش‌ به‌ هيچ‌ چيز ديگري‌ نمي‌انديشيد. هيچ‌ كس‌ مثل‌ او با سوگندهاي‌ غِ‌لاظ‌ و شِداد وعده‌اي‌ نمي‌داد كه‌ بعد آن‌ را نقض‌ نكند. به‌ گفته ويل‌دورانت، مورخان‌ كاتوليك‌ در حالي‌ كه‌ از حق‌ الكساندر در بازگرداندن‌ قدرتِ‌ دنيويِ‌ پاپ‌ دفاع‌ مي‌كنند، عموماً‌ در محكوم‌ ساختن‌ شيوه‌ها و اخلاقيات‌ او همداستان‌اند. پاستور شرافتمند مي‌گويد:

مردم‌ عموماً‌ او را عفريتي‌ مي‌دانستند و هر نوع‌ جنايت‌ كثيفي‌  را به‌ او نسبت‌ مي‌دادند. تحقيقات‌ انتقاديِ‌ جديد در باره او بهتر قضاوت‌ كرده‌ و برخي‌ از اتهامات‌ وارد بر او را رد نموده‌ است. اما اگرچه‌ بايد از پذيرش‌ بدونِ‌ تحقيقِ‌ داستان‌هاي‌ گفته‌ شده معاصران‌ الكساندر برحذر باشيم، هنوز شواهدِ‌ موجود عليه‌ او، آن‌ چنان‌ زياد است‌ كه‌ ما بايد كوششهايي‌ را كه‌ براي‌ روسفيد كردنِ‌ او انجام‌ مي‌شود بازيِ‌ ناشايسته‌اي‌ با  حقيقت‌ بدانيم....(22)

اين‌ بود كارنامه زندگي‌ انساني‌ كه‌ در مسندِ‌ پاپي، با فرمان‌ تقسيم خويش، بر استعمار و اسارتِ ملت‌ هاي‌ جهان‌ به‌ دست‌ جهان‌ خوارانِ‌ طماعِ‌ اروپايي‌ مُهرِ‌ تأ‌ييد زد و مشروعيتِ چند قرن‌ قتل‌ و غارت‌ و آزار و شكنجه بشر در آمريكا و آفريقا و آسيا به‌ دستِ‌ مشتيِ‌ سفيد پوستِ‌ زرپرست‌ و قدرت‌ طلب‌ را امضا نمود.(23)

گفتيم‌ كه‌ عموي‌ الكساندر، كاليكستوس‌ سوم، با دست‌ خطي، حاكميت‌ پرتغال‌ را بر تمام‌ زمينهاي‌ واقع‌ در ساحل‌ اقيانوس‌ اطلس‌ تنفيذ كرده‌ بود، و اينك‌ كه‌ كريستف‌ كلمب، دريا سالار و نايب‌ السلطنه پادشاه‌ اسپانيا، بخشهايي‌ از قاره آمريكا را كشف‌ و تصرف‌ كرده‌ بود، پرتغالي‌ها، با استناد به‌ فرمان‌ كاليكستوس، مد‌عيِ‌ سلطه‌ بر قاره جديد بودند. در مقابل، اسپانيايي‌ها استدلال‌ مي‌كردند كه‌ فرمان‌ كاليكستوس‌ فقط‌ شامل‌ سواحل‌ شرقي‌ اقيانوس‌ اطلس‌ مي‌شود. اين‌ دو كشورِ‌ فزون‌خواه‌ نزديك‌ بود با يكديگر بجنگند كه، الكساندر ششم‌ فرمان‌ تقسيم‌ را صادر كرد (4 مه‌ 1493) و بر پايه آن، تمام‌ نواحيِ‌ كشف‌ شده‌ را در غربِ‌ خطي‌ فرضي‌ از قطب‌ شمال‌ به‌ قطب‌ جنوب‌ به‌ فاصله 480 كيلومتري‌ مغربِ‌ جزايرِ‌ آزور و رأ‌س‌ الاخضر به‌ اسپانيا واگذاشت‌ و آنچه‌ نيز در شرق‌ اين‌ خط‌ واقع‌ شده‌ بود، به‌ پرتغال‌ اختصاص‌ داد؛ مشروط‌ بر اينكه‌ اراضي‌ مكشوفه‌ مسكنِ‌ عيسويان‌ نباشد و فاتحان‌ در مسيحي‌ ساختنِ‌ اَتباعِ‌ خود بكوشند.(24)

گرت‌ پاچنسكي، با اشاره‌ به‌ فرمان‌ پاپ، سخن‌ تكان‌ دهنده‌اي‌ دارد كه‌ در طنين‌ آن‌ مي‌توان‌ ضجه ميلياردها انسان‌ مظلوم‌ را در سراسر جهان، از آمريكاي‌ لاتين‌ و قاره سياه‌ گرفته‌ تا شرق‌ و غرب‌ آسيا، در زير شلاق‌هاي‌ ستم‌ شنيد:

اين‌ قديمي‌ترين‌ كاغذِ‌ به‌ جاي‌ مانده‌ است‌ كه‌ روي‌ ميز سبز نگاشته‌ شده‌ و جهانِ‌ بيگانه‌ - انسانهاي‌ رنگين‌ پوست‌ و سرزمين‌هاي‌شان‌ - را در اختيار سفيد پوستان‌ قدرتمند قرار مي‌دهد.

منشور پاپ، بدعتگذار سنتي‌ است‌ كه‌ تا روزگار ما ادامه‌ مي‌يابد: قدرت‌هاي‌ سفيد پوست‌ به‌ كشف‌ سرزمين‌هاي‌ جديد مي‌پردازند و در اين‌ كه‌ نواحي‌ تازه‌ شناخته‌ شده‌ را تصرف‌ كنند، حتي‌ لحظه‌اي، ترديد نمي‌كنند.(25)

جزاير آزور در اقيانوس‌ اطلس‌ شمالي‌ قرار دارد و خط‌ تقسيم از 100 ليگي‌ (480 كيلومتريِ) آن‌ مي‌گذرد. با اين‌ حساب، تماميِ‌ آمريكاي‌ شمالي‌ و مركزي‌ و بخش‌ عمده آمريكاي‌ جنوبي، كه‌ در مغرب‌ اين‌ خط‌ قراردارد، سهميه اعطايي‌ پاپ‌ به‌ استعمار اسپانيا، و متقابلاً‌ آفريقا و آسيا، سهم‌ پرتغال‌ محسوب مي‌شد! به‌ قول‌ جواهر لعل‌ نهرو، نخست‌ وزير دانشور هند، با اين‌ بيانيه، پاپ‌ عملاً‌ آمريكا را به‌ اسپانيا، و چين‌ و هند و ژاپن‌ و ساير سرزمين‌هاي‌ شرقي‌ را، به‌ انضمام‌ تمام‌ آفريقا، به‌ پرتغال‌ اعطا فرمود!(26)

تصادفي‌ نيست‌ كه‌ استعمار مشرق‌ زمين‌ به‌ دست‌ غرب، در قرون‌ اخير با حمله درياداري‌ پرتغال‌ آغاز مي‌شود و همه‌ جا نيز، به‌ عنوانِ‌ طلايه‌ دار يا دست‌ كم‌ وردستِ مستعمره‌ چيانِ‌ غربي، هيئت‌هايي‌ از كشيشان‌ رنگارنگ‌ مسيحي‌ (ميسيونهاي‌ تبشيري‌ يا مبلغان) را مي‌بينيم؛ چرا كه‌ آخر، حُسنِ‌ اجرايِ‌ فرمان‌ تقسيم، يعني‌ تقسيم‌ غنايم‌ بين‌ شاه‌ و دستگاه‌ كليسا، نياز به‌ نظارتِ‌ عُمال‌ پاپ‌ دارد!

دولت‌هاي‌ اسپانيا و پرتغال، منشور دوم‌ پاپ‌ را بسيار جد‌ي‌ تلقي‌ كردند و در پيمان‌ تردسيل‌(Tordesillas)  مورَّخِ‌ 7 ژوئن‌ 1494، نسبت‌ به‌ مرزهاي‌ وسيعِ‌ سرزمين‌هاي‌ به‌ دست‌ آمده، چنين‌ توافق‌ كردند كه‌ 370 ليگ‌ دورتر از جزاير كاپورد (در سواحل‌ غرب‌ آفريقا) در خطه غرب‌ مدار تصرفات‌ دو دولت‌ قرار داشته‌ باشد.

تقسيم‌ بنديِ‌ تازه‌ را نيز در تاريخ‌ 24 ژانويه 1506 ميلادي‌ پاپ‌ جديد رم، ژوليوس‌ دوم، به‌ تصويب رساند.(27)

پنج‌ سال‌ پس‌ از صدور فرمان‌ تقسيم، يعني‌ در 1498 م‌ (904 ق)، واسكو دو گاما، درياسالارِ‌ مشهور پرتغالي‌ و نخستين‌ نايب‌ السلطنه پرتغال‌ در شرق، پس‌ از گذر از دماغه اميد نيك‌ در جنوبي‌ترين‌ نقطه آفريقا، گام‌ در بندر كاليكوت، واقع‌ در جنوب‌ غربي‌ هند، گذاشت‌ و به‌ رغمِ‌ پذيراييِ‌ گرمِ‌ راجه مالابار از وي، دولت‌ پرتغال‌ به‌ زودي‌ ناوگاني‌ جنگي‌ به‌ هند فرستاد تا مسيحيت‌ را در آن‌ كشور اشاعه‌ دهند و با هركس‌ نيز كه‌ نسبت‌ به‌ اين‌ كار مقاومت‌ يا مخالفت‌ مي‌ورزد، جنگ‌ كنند.(28)

واسكو دو گاما، به‌ ويژه‌ نسبت‌ به‌ مسلمانان، برخوردي‌ سخت‌ كينه‌ توزانه‌ داشت، و به‌ دستور او، افرادش‌ كشتي‌هايي‌ را كه‌ مسلمانان‌ را به‌ حج‌ مي‌برد، متوقف‌ مي‌ساختند و پس‌ از مصادره اموال‌ آنان، كشتي‌ را با مردها و زن‌ها و كودكان‌ داخل‌ آن‌ آتش‌ مي‌زدند.(29) چندي‌ بعد، دريادارِ‌ ديگرِ‌ پرتغالي، آلفونسو آلبو كرك، در 1506م‌ (912 ق) با ناوگاني‌ مركب‌ از 14 كشتي‌ جنگي‌ به‌ درياي‌ عمان‌ و خليج‌ فارس‌ حمله‌ور شد و مَسقَط‌ را به‌ قهر و غلبه‌ گشود. رفتار او نيز با مردم، به‌ نوشته سِر چارلز بلگريو، چيزي‌ جز كشتار و غارت‌ فجيع‌ آنان‌ نبود.(30) وي، سال‌ بعد، دامنه تجاوز را به‌ بندر هرمز و گمبرون‌ (بندر عباس‌ فعلي) گسترش‌ داد و سرانجام‌ در سال‌ 1510م‌ (916 ق) بندر گُوا، واقع‌ در جنوب‌ بمبئي، را تسخير كرد و قشونش‌ در آنجا به‌ قتل‌ عام‌ بزرگي‌ دست‌ زدند و حتي‌ از كشتن‌ زنان‌ و كودكان‌ هم‌ صرف‌ نظر نكردند.(31) خود وي‌ در يادداشتهايش، كه‌ چاپ‌ شده، مي‌نويسد: من‌ دستور دادم‌ شهر را آتش‌ بزنند و تمام‌ اهالي‌ را از دَمِ‌ شمشير بگذرانند و تا چند روز، كار سپاهيان‌ من‌ اين‌ بود كه‌ هرجا يك‌ نفر هندي‌ را ببينند، او را بكشند. از مسلمان‌ها حتي‌ يك‌ نفر را زنده‌ نگذاشتيم‌ و همه مساجد آنان‌ را آتش‌ زديم.(32)

برخورد پرتغالي‌ها در بنادر جنوب‌ ايران‌ با ايراني‌ها نيز بسيار خشن‌ و توهين‌آميز بود و در اين‌ باب، نمونه‌ وار، مي‌ توان‌ به‌ گزارش‌ يكي‌ از كشيشان‌ كرملي‌ پادري‌ پل‌ سيمون اشاره‌ كرد كه‌ در عصر شاه‌ عباس‌ كبير، شاهد برخورد زشت‌ پرتغاليها در جزيره هرمز با ايرانيان‌ بوده‌ است.(33)

گرت‌ پاچنسكي‌ مي‌نويسد: در اذهان‌ مردم‌ جزاير اقيانوس‌ هند... هنوز هم‌ پس‌ از گذشت‌ چندين‌ قرن، يادهايي‌ بس‌ تلخ‌ و غم‌ بار از فجايع‌ پرتغالي‌ها باقي‌ مانده‌ است. لب‌ لند، نويسنده فرانسوي، در اين‌ زمينه‌ مي‌نويسد: سياست‌ فرانسه‌ در ماداگاسكار، در طي‌ سال‌ها به‌ تدريج‌ با شكست‌ روبه‌رو شد؛ زيرا پرتغالي‌ها بذر نفرت‌ از سفيدپوستان‌ را در آن‌ ديار پاشيده‌ بودند. در جزاير اقيانوس‌ هند، كشتار عمومي، ترور و كنترل، فريب‌ و صحنه‌ سازي، شعار پرتغالي‌هاي‌ اشغالگر شده‌ بود... در سال‌هاي‌ ورود ما (فرانسويان) به‌ ماداگاسكار، پيش‌داوريِ‌ مردم‌ جزيره‌ در مورد سفيدپوستان‌ اين‌ طور خلاصه‌ مي‌شد: ... سفيد پوستان، غارتگراني‌ هستند با سلاحهاي‌ آتشين، و وحشياني‌ تسليمِ‌ حرصِ‌ سيري‌ ناپذيرِ‌ خود...(34)

بي‌گمان، يكي‌ از عوامل‌ مهم‌ نابودي‌ و فروپاشيِ‌ استعمار پرتغال‌ در شرق، همين‌ تعرضاتِ‌ آشكار و بسيار گزنده آن‌ به‌ شرف‌ و عزت‌ قومي‌ و دينيِ‌ شرقيان‌ (به‌ ويژه‌ ايرانيان) بود. چنان‌ كه، روي‌ خوش‌ نشان‌ دادن‌هاي‌ اوليه سلاطين‌ تيموري‌ هند و پادشاهان‌ صفوي‌ به‌ انگليسي‌ها نيز، از جمله، ريشه‌ در نفرت‌ بسيار آنان‌ از پرتغاليها داشت(35) و تابع‌ سياستِ‌ بهره‌جويي‌ از تضاد و رقابت‌ انگليسي‌ها با آن‌ جماعت‌ براي‌ پاك‌سازي‌ منطقه‌ از لوث‌ استعمار پرتغال(36) بود.

غارت‌ ذخاير شرق، كه‌ با فرمان‌ پاپ‌ و حمله پرتغالي‌ها آغاز شده‌ بود، دولتهايِ‌ ديگرِ‌ مسيحي‌ در اروپا را نيز به‌ طمع‌ انداخت‌ كه‌ از اين‌ خوان‌ يغما بي‌بهره‌ نمانند.

فرانسواي‌ اول، پادشاه‌ بلندپرواز و استعمارخويِ‌ فرانسه‌ در سال‌هاي‌ 1547-1515 م. كه‌ يك‌ سال‌ پس‌ از صدور فرمان‌ تقسيم به‌ دنيا آمده‌ بود، در اكتبر 1533 در بندر مارسي‌ فرانسه، از پاپ‌ وقت، كلمان‌ هفتم‌ فتوايي‌ گرفت‌ كه‌ بر مبناي‌ آن، فرمان‌ تقسيم‌ الكساندر ششم‌ كه‌ جهان‌ را بين‌ پرتغال‌ و اسپانيا تقسيم‌ مي‌كرد، تنها شامل‌ قاره‌هاي‌ شناخته‌ شده‌ مي‌شد، نه‌ زمين‌هايي‌ كه‌ بعد از آن‌ به‌ دست‌ پادشاهان‌ ديگر كشف‌ شده‌ است.!؛ يعني‌ راه‌ براي‌ ديگران‌ هم‌ باز است؛ كافي‌ است‌ نيرومند باشند!(37) فرانسوا از اين‌ كه‌ اينك‌ سهمي‌ از كلوچه‌ نصيبش‌ مي‌شد، احساس‌ وجد مي‌كرد. و مي‌گويند در پاسخ‌ تذكرها و اخطارهاي‌ سفيرِ‌ شارل‌ كُن‌ ،امپراتور اتريش‌ و آلمان‌ كه‌ به‌ فرانسه‌ چشم‌ طمع‌ داشت، گفته‌ بود: خورشيد براي‌ من، چون‌ براي‌ ديگران‌ مي‌درخشد. بسيار علاقه‌مندم‌ وصيت‌نامه حضرت‌ آدم‌ (ع) را ببينم‌ كه‌ سهميه مرا انكار كرده‌ است!(38)

با اين‌ فتواي‌ جديد، استعمار فرانسه در تاريخ‌ آغاز مي‌شود يا دست‌ كم‌ اوج‌ مي‌يابد و تا چهار قرن‌ پس‌ از آن‌ تاريخ، با نوساناتي‌ چند، هزاران‌ كيلومتر مربع‌ از پهنه جهان‌ را زير سلطه‌ و ستم‌ خود مي‌گيرد. در پي‌ فتواي‌ كلمان‌ هفتم، فرانسواي‌ اول‌ از سال‌ 1540 م‌ اعلام‌ كرد كه‌ پيمودنِ‌ يك‌ كشور يا اكتشافِ‌ عينيِ‌ آن، ايجاد تملك‌ نمي‌كند و با اين‌ كار، وي‌ براي‌ نخستين‌ بار آموزه اشغالِ‌ عملي‌ را كه‌ بايد اساس‌ و پايه استعمار جديد باشد بيان‌ داشت.(39) از اين‌ پس‌ بود كه، به‌ قول‌ پل‌ لوروا - بوليو، نويسنده‌ كتاب‌ مشهور در باب‌ استعمار نزد اقوام‌ مدرن: استعمار، براي‌ فرانسه، مسئله مرگ‌ يا زندگي گشت.(40)

... و اين‌ چنين، دوراني‌ تازه‌ از هجوم‌ غرب‌ به‌ مشرق‌ زمين‌ (خصوصاً‌ شرق‌ اسلامي) آغاز شد كه، در طي‌ آن، هر از گاهي‌ ، يكي‌ از دولِ‌ استعمارگر غربي، ميراث‌خوارِ‌ آن‌ ديگران‌ مي‌شد، تا نوبت‌ به‌ آمريكاي‌ جهان‌خوار رسيد كه‌ اصل‌ و فرع‌ را يكجا ببلعد... هجومي‌ كه، در واقع، مي‌بايد نامِ‌ جنگ‌هاي‌ صليبي‌ جديد بر آن‌ نهاد.

 

پي‌نوشت‌ها:

1. گرت‌ پاچنسكي: سفيدها چه‌ كردند؟، ترجمه محمدحسين‌ حجازي‌ (انتشارات‌ توس، تهران‌ 1352) ص‌ 8 .

2. مردم‌ رم، او را پاپ‌ يهودي‌ زاده مي‌خواندند و اجداد او را يهوديان‌ عيسوي‌ شده‌ به‌ شمار مي‌آوردند (ويل‌ دورانت: تاريخ‌ تمدن، ج‌ 5 : رنسانس، ترجمه صفدر تقي‌ زاده‌ و ابوطالب‌ صارمي، سازمان‌ انتشارات‌ و آموزش‌ انقلاب‌ اسلامي، تهران‌ 67) ص‌ 441.

3. ر.ك. آلبر ماله: تاريخ‌ قرون‌ جديد (چاپخانه مجلس‌ شوراي‌ ملي، تهران‌ 1312) صص‌ 10-9.

4. احمد كسروي: پيدايش‌ آمريكا (جار؛ نشر و پخش‌ كتاب، چاپ‌ سوم، تهران‌ بهمن‌ 55) ص‌ 50 .

5. گرت‌ پاچنسكي: سفيدها چه‌ كردند؟، همان، صص‌ 7-6.

6. همان: صص‌ -7 8.

7. همان، ص‌ 8 .

8. ويل‌ دورانت: تاريخ‌ تمدن، همان، ص‌ 433.

9. همان: شص‌ 434.

10. يكي‌ از كساني‌ كه‌ الكساندر ششم‌ وي‌ را به‌ مقام‌ كاردينالي‌ گماشت، الساندرو فارنزه‌ نام‌ داشت‌ كه‌ ارتقاي‌ خود به‌ اين‌ سِمَت‌ را مرهون‌ خواهرش، جوليا فارنزه، بود كه‌ بسيار كسان‌ او را معشوقه و مِترِسِ‌ الكساندر ششم‌ مي‌دانستند (همان: ص‌ 437). جوليا همسر مردي‌ به‌ نام‌ اورسينو اورسيني‌ بود ولي‌ الكساندر ششم‌ با وي‌ سَر و سِر‌ داشت. در 1492 جوليا دختري‌ به‌ نام‌ لائورا زاييد كه‌ رسماً‌ فرزند اورسيني‌ شمرده‌ مي‌شد اما كاردينال‌ الساندرو فارنزه‌ آن‌ دختر را متعلق‌ به‌ الكساندر تشخيص‌ داده‌ بود. (همان، ص‌ 442).

11. همان، ص‌ 442.

12. همان، ص‌ 435.

13. ر.ك. همان، صص‌ 444-443.

14. همان، ص‌ 444.

15. همان، ص‌ 444.

16. همان، ص‌ 436.

17. همان، صص‌ 441-440.

18. همان، ص‌ 445.

19. همان، ص‌ 437.

20. همان، ص‌ 439. بايزيد نيز ظاهراً‌ به‌ خصلتِ‌ پول‌ پرستيِ جناب‌ پاپ، نيك‌ پي‌ برده‌ بود كه‌ در نامه‌اي‌ به‌ وي‌ پيشنهاد كرد كه‌ الكساندر، جم‌ (شاهزاده عثمانيِ‌ پناهنده‌ به‌ اروپا) را بكشد و جسدش‌ را به‌ اسلامبول‌ بفرستد تا، پس‌ از وصول‌ آن، 300 هزار دوكاتو (برابر 000،750،3 دلار) براي‌ پاپ‌ ارسال‌ گردد كه‌ با آن‌ عالي‌ جناب‌ مي‌تواند املاكي‌ براي‌ خود و فرزندانش‌ خريداري‌ كند! ويل‌ دورانت، پس‌ از ذكر ماجرا، با تعريض‌ به‌ عمل‌ پاپ، مي‌نويسد: دين‌ نيز براي‌ فرمانروايان، تقريباً‌ مانند هر چيز ديگر، وسيله‌اي‌ براي‌ قدرت‌ است. (همان، همانجا).

21. همان، ص‌ 441.

22. همان، ص‌ 464.

23. با مطالعه پرونده الكساندر ششم‌ كه‌ از از 1492 م‌ تا 1501 م‌ بر مسند پاپي‌ تكيه‌ زده‌ بود، چاره‌اي‌ نداريم‌ جز آن‌ كه‌ حدس‌ گرت‌ پاچنسكي، نويسنده آلماني، را در رشوه‌گيري‌ الكساندر در ماجراي‌ فرمان‌ تقسيم‌ بپذيريم. چنان‌ كه‌ ويل‌ دورانت‌ نيز اقدام‌ الكساندر در بخشيدن‌ آمريكا به‌ فرديناند، پادشاه‌ اسپانيا، را دستمزد وساطتي‌ مي‌داند كه‌ فرديناند به‌ سود پاپ‌ نزد فرانته، پادشاه‌ ناپل‌ كرده‌ و اختلافات‌ سياسي‌ پاپ‌ و فرانته‌ را برطرف‌ كرده‌ بود (همان، ص‌ 438). متقابلاً‌ طلاهايي‌ كه‌ از قاره آمريكا به‌ دست‌ آمده‌ و توسط‌ فرديناند به‌ پاپ‌ هديه‌ كرده‌ بود، به‌ مصرفِ‌ ساختنِ‌ سقف‌ جديدي‌ براي‌ كليساي‌ سانتاماريا رسيد (همان، ص‌ 436). پس‌ عجب‌ نيست‌ اگر الكساندر، فرمان‌ 3 مه خود به‌ سود اسپانيا را باگرفتن‌ رشوه، يك‌ روز بعد به‌ سود پرتغالي‌ها نقض‌ كرده‌ باشد!

24. همان، صص‌ 439-438.

25. گرت‌ پاچنسكي: همان، ص‌ 8 .

26. جواهر لعل‌ نهرو: نگاهي‌ به‌ تاريخ‌ جهان، ترجمه محمود تفضلي‌ (چاپ‌ هفتم، انتشارات‌ امير كبير، تهران‌ 61) 1/478.

27. گرت‌ پاچنسكي: همان، ص‌ 7.

28. جواهر لعل‌ نهرو: همان، 1/504؛ ويل‌ دورانت: تاريخ‌ تمدن: مشرق‌ زمين‌ گاهواره تمدن، ترجمه احمد آرام‌ و... (چاپ‌ دوم، سازمان‌ انتشارات‌ و آموزش‌ انقلاب‌ اسلامي، تهران‌ 67) ص‌ 689.

ر.ك.

29. (1949Eduard Sieber: Koloniageschichte der Neuzeit, (Bern,

30. سر چارلز بلگريو،سفرنامه دريايي‌ لاخ‌ به‌ خليج‌ فارس، ترجمه دكتر حسين‌ ذوالقدر (انتشارات‌ آناهيتا، تهران‌ 1369) ص‌ 37.

31. نهرو: همان، 1/506 .

32. ر.ك. يادداشت‌هاي‌ آلفونسو دو آلبوكرك، كه‌ اصل‌ پرتغالي‌ آن‌ را در 1774 م. والتر دوگري‌ بريش‌ ترجمه‌ و در 4 مجلد (لندن‌ 1884-1874 م) منتشر كرده‌ است.

ر. ك،

33. 102-4. Chick, A: A chronicle of the Carmelites in Persia 2 Vols. (London 9391). p. 

34. پاچسنكي: همان، ص‌ 119. ر. وادالا، نايب‌ كنسول‌ سابق‌ فرانسه‌ در بوشهر، نيز مي‌نويسد: انحصار طلبي‌ بازرگاني‌ و دريانوردي‌ پرتغاليان‌ موجب‌ و مايه بي‌ رحمي‌ و سَبعيت‌ مي‌ شد. همان‌ طور كه‌ فرمانداران‌ پرتغالي‌ بيرحم‌ و درنده‌ بودند، بازرگانان‌ آنان‌ نيز طماع، حريص، كهنه‌ پرست‌ و گاهي‌ جنايتكار بودند و بدون‌ كمترين‌ گذشت، با باريك‌ بيني‌ كامل، عليه‌ رؤ‌ساي‌ قبايل‌ بومي‌ رفتار مي‌كردند و به‌ لخت‌ كردن‌ آنان‌ مي‌پرداختند (خليج‌ فارس‌ در عصر استعمار، ترجمه پرفسور شفيع‌ جوادي، ص‌ 40).

35. دولافوز، مورخ‌ مشهور انگليسي، با اشاره‌ به‌ بلندپروازي‌هاي‌ بيش‌ از حد و مطامعِ‌ دور و درازِ‌ پرتغالي‌ها در شرق، و تأكيد بر اين‌ كه‌ همان‌ خواب‌هاي‌ امپراتوري‌ آنها سبب‌ تخريب‌شان‌ گرديد، مي‌ نويسد: جوش‌ و حرارت‌ براي‌ اشاعه‌ و انتشار مذهب‌ خود در ممالكي‌ كه‌ مد‌عي‌ بودند جزو [قلمروِ] سلطنت‌ آنهاست، و نيز حركت‌ و وضع‌ ناهنجار و ناسازگار آنها با مذهب‌ هندو و مسلمان، حس‌ تنفرِ‌ اهاليِ‌ مغلوب‌ را برانگيخت‌ و آتش‌ عداوت‌ و دشمني‌ سلاطين‌ مجاور را به‌ يكباره‌ مشتعل‌ ساخت. گذشته‌ از اين، اساساً‌ طرز رفتار و سلوك‌شان‌ با سَكَنه، خيلي‌ سخت‌ و ستمكارانه‌ بوده‌ است؛ و مخصوصاً‌ عمال‌ و حكام‌ آنها بيشتر متكبر و پر نخوت‌ و نيز فاسد و ضايع‌ بودند (و از مردم، تعارف‌ و رشوه‌ مي‌ گرفتند) (دولافوز، تاريخ‌ هند، ترجمه سيد محمدتقي‌ فخرداعي‌ گيلاني، ص‌ 154).

36. از تحفه العالم‌ و ذيل‌ التحفه...، نوشته عبداللطيف‌ شوشتري‌ (به‌ اهتمام‌ ص. موحد، ص‌ 270) برمي‌آيد كه‌ اورنگ‌ زيب، امپراتور تيموري‌ هند، به‌ منظور بهره‌گيري‌ از تضاد انگليس‌ و پرتغال‌ (براي‌ شكستن‌ سلطه پرتغالي‌ها) انگليس‌ها را در كلكته‌ جاي‌ داد. غافل‌ از آن‌ كه‌ اين‌ امر، در حكمِ‌ پناه‌ بردن‌ از چاله‌ به‌ چاه‌ بوده‌ است!

37. گزاويه‌ ياكونو، تاريخ‌ استعمارگري‌ فرانسه، از سِريِ‌ چه‌ مي‌دانم؟، ترجمه دكتر عباس‌ آگاهي‌ (مؤ‌سسه چاپ‌ و انتشارات‌ آستان‌ قدس‌ رضوي‌ عليه‌ السلام، مشهد 69) ص‌ 10.

38. همان، همانجا.

39. همان، به‌ نقل‌ از ش.آ. ژولين.

40. همان، ص‌ 64.

 

 

 

    231 بازديد     0 امتياز     0 نظر


مطالعات موضوعي مرتبط :
●   تاريخ استعمار (4)
●   جنگ هاي صليبي (15)

دسته
●  متن / مقاله

رسته :1

تاريخ ارسال:01/10/1382

تاريخ شمسی نشر:01/10/1382
   
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت

  آمار سايت   |   پشتيبان فني   |   ارسال مطلب