باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز دوشنبه 2 فروردين 1389 كاربران برخط 34 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
  
  
    
استاد عصر استادان
ارسال صفحه براي دوستان اظهار نظر امتياز به صفحه چاپ


علامه سيد محمدحسين طباطبايي، فيلسوف و مفسر آشناي عصر ما، خود در روزگار اساتيد بزرگ و بي‌بديل، روزگار تلمذ و تعلم را گذرانيد.
 
   ● نويسنده: سهند - صادقي بهمني

منبع: روزنامه - همشهری - تاريخ شمسی نشر 23/08/1388

 
 
استوانه‌هاي فقه و فلسفه و اصول كه هر يك صاحب سبك و مشرب خاص خويش بودند و محل رجوع هزاران شاگرد مجتهد يا نزديك به اجتهاد. علامه طباطبايي گذشته از حس قدرتمند زمان‌شناسي و درك ژرف گذشتگان، هنر بزرگش رهايي از سايه سنگين آن بزرگان بود كه البته جز به مدد ژرفاي انديشه و وسعت فكر براي او ميسر نشد. او از اساتيد بنام و مشهور خويش فقط فلسفه و عرفان و فقه و اصول را فرا نگرفت، از ايشان صرف انديشه را به ميراث نبرد، بل انديشيدن انديشه، تراث گرانبهاي او بود. فكركردن فكر و تفلسف فلسفه بود كه علامه را در چشم شاگردانش بي‌بديل و براي چشندگان مكتب فكري‌اش رفيع ساخت.
تلاش آن بزرگمرد هم همين راستا را نشانه رفته بود. بدايه‌اش، به‌راستي آغاز آموختن انديشه بود و نهايه‌اش پايان آن و تعليقاتش بر اسفار و بحار خود آغاز سفري طول و دراز در درياهايي بود كه پيشينيان به سلامت از آن بازنگشته بودند. نوشته‌هاي فارسي او نيز چنين بود. «اصول فلسفه و روش رئاليسم» كه استاد شهيد مطهري، يكي از شاگردانش آن را به خواست و اراده استاد شرح كرد، تكرار مكررات نبود، بل آغاز و سنگ‌بناي معرفت‌شناسي و ارائه آموزه‌هاي نوين و ناب فلسفه اسلامي بود كه البته چنان كه گفته آمد حاصل حس قوي زمان‌شناسي او بود در عصر و زمانه‌اي كه ماترياليسم ديالكتيك و منطق علمي كه از فلسفه هگل بازتوليد شده بود، فضا را براي تنفس خداباوران، سخت آلوده كرده بود. به هر روي در اين جستار كه به مناسبت سالروز بزرگداشت آن بزرگمرد انديشه فراهم آمده، تلاش داريم تا بارقه‌اي از انديشه ژرف او را بيان كنيم.
تمام انديشه نو و ژرف علامه كه برخي از آن با عنوان حكمت نوصدرايي ياد كرده‌اند بر روش خاص ايشان در فلسفه استوار است. هرچند علامه پردامنه و گسترده به روش خويش نپرداخته اما بيان مختصر و مفيد ايشان در ابتداي «نهايه‌الحكمه» را مي‌توان به حد كفايت بيانگر اين روش ابتكاري دانست. بنيان اين روش بر نفي دو نوع از براهين رايج در فلسفه و كلام اسلامي استوار است؛ دو نوع برهاني كه از آن با نام برهان اني و لمي ياد مي‌كنند. در برهان نخست يعني برهان اني، مستدل تلاش مي‌كند تا از راه معلول، علت مورد نظر خويش را ثابت كند. اثبات خداوند در كلام از راه برهان عليت نمونه واضحي از اين شيوه استدلال است.
به اين لحاظ مي‌توان از اين بيان بهره جست كه در اين نوع از براهين، «اوسط» معلول «اكبر» ‌است براي وجودش در «اصغر». به عنوان مثال در برهاني‌ اِنّي: «اين آهن منبسط است و هر آهني كه منبسط است حرارتش بالا رفته است و در نتيجه اين آهن حرارتش بالا رفته است». حد وسط برهان يعني «انبساط» معلول افزايش حرارت است. البته افزايش حرارت به نحو مطلق سبب انبساط نشده است بلكه سبب انبساط آهن كه يك فلز خاص است شده است. بنابراين حد وسط در جهان خارجي حقيقتا معلول اكبر يعني افزايش حرارت است؛ در نتيجه علت ثبوت آن نيست بلكه نشانه آن است. از اين‌رو «اوسط» را در اين نوع از براهين تنها واسطه در اثبات مي‌دانند نه ثبوت.
در نگاه علامه استفاده از اين نوع براهين در فلسفه و كلام كه به ترتيب موضوعشان، هستي و ذات‌باري است، داراي اشكالات اساسي است زيرا اگر تلاش كنيم تا از معلول پي به اين دو موضوع ببريم، بايد اين لازمه را پذيرا باشيم كه در عين پذيرش ثبوت معلول لااقل در مرحله قبل از اثبات علت، در وجود علت موضوع شك و ترديد داريم و قصد داريم تا از راه معلول براين شك و ترديد فائق آييم. اين امر از سويي، به واقع كاستن از جايگاه و شأن باري‌تعالي و هستي است و از سوي ديگر با يك تناقض آشكار منطقي روبه‌روست؛ چرا كه پذيرش معلول در حال شك‌داشتن در علت، پذيرش چيزي تحت عنوان معلول را نيز ناممكن مي‌سازد زيرا هيچ معلولي بدون وجود علت ثبوت ندارد. گذشته از آن مفهوم هستي يا ذات باري به عنوان موضوع قضيه آنچنان واضح و بديهي هستند كه اصولا اثبات آنها غير مفيد بل ناممكن است. اين بداهت از نگاه علامه، علاوه بر مفهوم، شامل تصديق هم مي‌شود.
اشكال وارد بر براهين لمي، اما مقداري پيچيده‌تر است و به‌سادگي نمي‌توان بدان واقف شد. شايد به همين سبب است كه بسياري از فلاسفه بزرگ چون ابن‌سينا و فارابي و ملاصدرا از آن در فلسفه خويش بهره مي‌گرفتند و البته در برخي وجوه برهان لمي نيز حق با ايشان بوده است.
تمركز علامه بر برهان لمي مطلق است؛ برهاني كه در آن از وجود علت به وجود معلول پي مي‌بريم. اين نوع از برهان به هنگام استعمال در فلسفه و كلام داراي يك اشكال اساسي است. به عنوان مثال در برهان لمي مطلق: «اين آهن حرارتش بالا رفته است و هر آهني كه حرارتش بالا رود منبسط مي‌شود؛ بنابراين اين آهن منبسط شده است».
حد وسط يعني «افزايش يا ارتفاع حرارت» علت خارجي انبساط يعني اكبر به شمار مي‌رود و سبب ثبوت آن در اصغر يعني آهن نيز شده است. بنابراين در اين نوع برهان حد وسط، هم علت ثبوت و هم علت اثبات اكبر براي اصغر است؛ هرچند علت فاعلي خود اصغر نيست بلكه تنها صفتي را در آن ثابت مي‌كند. با اين حال اگر هستي يا ذات باري به عنوان موضوع قضيه يا اصغر در نظر گرفته شود اين اشكال وجود خواهد داشت كه در صفتي از صفات خويش، معلول موجود ديگري هستند. بنابراين هستي را ديگر نمي‌توان قائم بالذات و باري‌تعالي را نمي‌توان واجب‌الوجود به شمار آورد كه اين البته با بديهيات در تناقض است.
شيوه پيشنهادي علامه، روش ملازمات عامه است كه در آن حد وسط، رابطه عينيت با اصغر و اكبر دارد؛ يعني حد وسط هرچند به لحاظ مفهومي با اصغر و اكبر متفاوت است اما مصداقا با آن دو عينيت در وجود دارد؛ به سخن ديگر حمل آن حمل شايع صناعي است. براين اساس علامه تلاش مي‌كند تا ساختار فلسفه خويش را بر ملازمات عامه استوار سازد و مسائل فلسفي را از دل اين شيوه حل‌وفصل كند. يكي از اين مسائل كه البته مهم‌ترين آنها نيز به شمار مي‌رود مسئله «اثبات واجب» ‌است؛ مسئله‌اي كه هر يك از فلاسفه تلاش كرده تا با روش خاص خويش به مصاف آن رود؛ ابن‌سينا تلاش مي‌كند تا از راه «امكان» آن را حل كند و ملاصدرا از حد وسط «فقر وجودي» براي پاسخگويي به آن بهره جسته است.
علامه اما براساس روش خاص خود تلاش مي‌كند تا آن را بديهي و بي‌نياز از علت و استدلال نشان دهد. در واقع استفاده از ملازمات عامه، علامه را قادر ساخته تا اثبات واجب را بي‌حد وسطي كه مصداقا خارج از ذات باري باشد، براي هميشه حل‌وفصل كند. ايشان از اين طريق، اين امر را كه شيخ‌الرئيس بر آن پاي مي‌فشرد- كه مسئله «اثبات واجب» از نظريات است نه بديهيات- نيز مخدوش مي‌سازد. شيخ‌الرئيس در ابتداي فصل اول مقاله اولي الهيات شفا بر اين امر كه ممكن نيست واجب تعالي موضوع فلسفه باشد، اينگونه استدلال مي‌كند كه «وجود خدا نه بين و بديهي است بنفسه و نه از اثبات آن مأيوس و نااميد هستيم؛ بنابراين نظري است، چرا كه ما بر آن دليل داريم؛ بنابراين چون موضوع هر علمي مسلم است و وجود خدا مسلم نيست نمي‌تواند موضوع اين فن يعني مابعدالطبيعه باشد»(الهيات شفا، ص6).
براين اساس ابن‌سينا تلاش مي‌كند تا از طريق يك امر امكاني به ضميمه امتناع و استحاله دور و تسلسل امر واجب را ثابت كند. در واقع او از شيوه‌اي استفاده مي‌كند كه علامه آن را نوعي برهان اِنّي مي‌داند و استعمال آن را در فلسفه جايز نمي‌شمرد. برهان امكان و وجوب شيخ البته مورد انتقاد فلاسفه بعدي هم قرار گرفت. ملاصدرا تلاش كرد تا حد وسط برهان را از امكان به فقر وجودي تغيير دهد؛ زيرا در دستگاه فلسفي او امكان صفت ماهيت خالص بود و او اصولا اعتقادي به اصالت ماهيت نداشت؛ بنابراين از وجود و فقر برخي وجودات يعني وجودهاي معمول بهره گرفت. اين برهان البته تفاوت صوري با برهان سينوي نداشت؛ چراكه حد وسط آن، آن را به يك برهان اني مبدل مي‌ساخت. صدرالمتألهين نام برهان خود را كه در همان ابتداي جلد اول اسفار اربعه مطرح شده، به تبعيت از تسميه شيخ‌الرئيس، برهان صديقين ناميد و برهان صديقين در نظر او، برهاني بود كه در آن از نفس وجود بر وجود ره برده مي‌شد؛ البته در وجود معلولي به وجود علي. علامه اما چندان به اين دو نوع برهان كه هر دو هم در نظر او اني بودند، رضايتي نداد.
او بحث خود را بر ارائه تصوير بداهت تصديقي وجود باري براساس شيوه‌ ملازمات عامه مبتني ساخت. علامه نخستين‌بار در حواشي و تعليقات خويش براسفار كه به احتمال فراوان در نجف فراهم آمده، به اين بيان اشاره مي‌كند؛«آن واقعيت كه با آن، سفسطه دفع مي‌شود و آن واقعيت كه در ذي‌شعور [داراي فهم و آگاهي] ناگزير از اذعان به آن است، عدم و بطلان را ذاتا نفي مي‌كند؛ به اين معنا كه داراي وجوب ذاتي فلسفي و ضرورت ازلي(منطقي) است؛ چنان‌كه از فرض بطلان آن، اثبات و اقرار به آن لازم مي‌آيد. بنابراين اگر به طور مطلق يا در زماني خاص، بطلان واقعيت را فرض كنيم به اين معنا كه به بطلان واقعيت، واقعا معتقد شويم نه صورتا، ثبوت واقعيت را پذيرفته‌ايم» (حواشي و تعليقات اسفار، ج6، ص14).
علامه همين بيان را در جلد پنجم «اصول فلسفه و روش رئاليسم» تكرار و تكميل مي‌كند.
عبارات ايشان در اين كتاب اينگونه است: «واقعيت هستي كه در ثبوت وي هيچ شك نداريم، هرگز نفي نمي‌پذيرد و نابودي برنمي‌دارد. به عبارت ديگر، واقعيت هستي بي‌هيچ قيد و شرط [حتي شرط نفي موضوع قضيه] واقعيت هستي است و با هيچ قيد و شرطي لاواقعيت نمي‌شود و چون جهان‌گذران و هرجزء از اجزاي جهان، نفي را مي‌پذيرد پس عين همان واقعيت نفي‌ناپذير نيست بلكه با آن واقعيت، واقعيت‌دار و بي‌آن از هستي بهره‌اي نداشته و منفي است؛ البته نه به اين معنا كه واقعيت با اشياء يكي شود يا در آنها نفوذ و حلول كند يا پاره‌هايي از واقعيت جدا شده و به اشياء بپيوندد بلكه مانند نور كه اجسام تاريك با وي روشن و بي‌ وي تاريك مي‌باشند؛ در عين حال همين مثال نور در بيان موجود خالي از قصور نيست. و به عبارت ديگر: او (= ذات باري‌تعالي) خودش عين واقعيت است. و جهان و اجزاي جهان با او واقعيت‌دار و بي‌او هيچ و پوچ مي‌باشند.»(اصول فلسفه و روش رئاليسم، ج5، ص77 و مجموعه آثار شهيد مطهري، ج 6، صص 983-982، بيان اول).
براي توضيح اين برهان كه پيش از علامه مورد استفاده هيچ‌يك از فلاسفه واقع نشده و در واقع از ابتكارات خاص فلسفي علامه است، تنها بايد چند اصطلاح را بررسي كرد؛ چرا كه اين بيان در واقع قصد ارائه تصديقي بديهي از وجود واجب را دارد. اصل برهان را اينگونه مي‌توان صورت‌بندي كرد: «واقعيت هستي واقعيت دارد.» منظور از موضوع يعني «واقعيت هستي» ذات واجب است و واقعيت دوم وجود محمولي است. علامه با اين بيان قصد دارد نشان دهد واقعيت هستي يا ذات واجب داراي ضرورت فلسفي است؛ يعني وجود آن برايش ضروري است و محال است كه وجودش از آن منتفي شود. اما رابطه ميان موضوع و محمول در اين قضيه، به بيان ايشان در حاشيه اسفار، ضرورت ازلي است.
ضرورت ازلي، اصطلاحي در منطق است كه به بيان نوعي از ضرورت متعالي نسبت به ضرورت ذاتي مي‌پردازد. در ضرورت ذاتيه، محمول تا زماني كه موضوع وجود دارد، چه در ذهن و چه در خارج وجود دارد؛ مانند «انسان حيوان ناطق است». در ضرورت ازليه محمول حتي با فرض انتفاء موضوع نيز براي آن ثابت است! به اين بيان كه اگر ما واقعيت هستي را يعني ذات واجب را كه در واقع همان حاق واقع است انكار كنيم، بايد اينگونه قضيه خود را صورت‌بندي كنيم: «واقعيت هستي، واقعيت ندارد.» در نتيجه واقعيت مورد تاكيد واقع مي‌شود؛ چرا كه براي انكار آن نياز به اثبات آن داريم!
علامه با اين بيان، قصد ارائه يك برهان بر اثبات وجود باري را ندارند. بلكه تنها مي‌خواهند نشان دهند كه ضرورت موجود در قضيه مورد بحث، ازلي است و چون موفق به نشان دادن اين امر مي‌شود بداهت وجود خدا و محال‌بودن استدلال به او را ثابت مي‌كند. تا اين مرحله از بيان، ايشان وجود واجب را امري ثابت نشان مي‌دهند اما در مرحله بعدي كه در بيان اول «اصول فلسفه» آمده است و ايشان به بيان صفات واجب كه عموما سلبي هستند مي‌پردازند، به نظر از روش پيش‌گفته عدول مي‌كنند. به عنوان مثال در بيان اينكه اين «واقعيت هستي» مادي نيست، ايشان اينگونه استدلال مي‌كنند كه چون جهان متغير است و متغير، حادث، بنابراين آن واقعيت هستي كه وجود برايش ضروري است، نمي‌تواند هيچ‌يك از اجزاي اين جهان گذران باشد. اين نوع استدلال بي‌ترديد بازگشت به استدلال‌هاي اني است كه علامه- رضوان‌الله‌تعالي‌عليه- پيش از آن، انتقادهاي تن‌خويش را نثار آنها كرده بود.
در هر صورت صرف ارائه اين بيان را بايد شاهكار فلسفه ايشان به حساب آورد چرا كه فضل تقدم از آن ايشان است. علامه با اين بيان وعده هزارساله فلاسفه‌اي را محقق ساخت كه هيچ يك به‌رغم ادعاي ارائه برهان صديقين موفق نشده بودند آن را عملا نشان دهند. بي‌ترديد ميراث جاودان ايشان، چراغ راه آيندگاني است كه با تاسي به روش ايشان، مسائل را بر اين مبنا استوار خواهند ساخت.




 

    43 بازديد     0 امتياز     0 نظر


افراد و مشاهير
●  طباطبايي   سيد محمد حسين

دسته
●  متن / مقاله

رسته :3

تاريخ ارسال:24/10/1388
   
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت    |   ارسال مطلب