سخن از عقلانيت و نقش آن در پايهريزي و پيشرفت تمدنها و بررسي اجمالي تفاوت بنيادين آن ميان تمدن اسلامي و غربي است. ما ميدانيم که بدون عقلانيت، پيشرفت حاصل نميشود و هميشه در پيشرفت بايد به دنبال يک نوع عقلانيت باشيم. در ريشهيابي پيشرفت غربي با نوعي عقلانيت مواجه ميشويم که ريشه در کليسا دارد. فقط کافي است کمي تأمل کنيم تا آن را بيابيم. متاسفانه در ايران بهدليل روشنفکري کممطالعه و کممايه اين ريشهها کمتر ديده شده است. ولي واقعيت اين است که عقلانيت غرب از چارچوب دين مسيحيت گرفته شده. مسيحيتي که معتقد است خدا در عيسي تجلي يافته و مسيح بر روي صليب در محراب کليسا بهنوعي خدايي ميکند. پس کليسا خانه مسيح - بخوانيم خانه خود خدا - ميشود و اصلا کليسا، خودِ دين ميشود. (يک دين سازماني) در حاليکه در اسلام مسجد خود دين نيست. به همينخاطر کليسا در غرب محوريت دارد و عقلانيت غربي هم ريشه در همين کليسا دارد (يک عقلانيت سازماني) . امروزه در غرب تمام بحثهايکلامي، نهضتهايفکري و مسايل فلسفي همه ريشه در کليسا دارد. تمام پيشرفتهاي بهوجود آمده در دوران رنسانس نشأت گرفته از کليسا بود. در آن دوران آنچه از علوم و فنون و هنرها ايجاد شد - از دانشمندان علوم مختلف تا هنرمندان گوناگون نظير داوينچي و رافائل و ميکلانژ و... - همه با ثروت کليسا و حمايتهاي بيدريغ پاپ صورت ميگرفت. ماکياوليسم در کليساي روم پايهريزي شد. ويکو طراح بحث سير تاريخي بودن بشر يک ايتاليايي بود. بعدا هابس در انگليس نظريه او را پرورش داد و از امانيسم انسانمحور عبور کرد و به حيوانگرايي رسيد. در تئوري هابس انسانها در رقابت با يکديگر همانند گرگ عمل ميکنند. دنياي اکل و ماکول. زندگي گرگ بسيار به انسان شبيه است، او حيواني بهشدت عاطفي و خانوادهگراست، در جمع خانواده زندگي ميکند و براي حفظ آن، حيوان ضعيف را نابود ميکند. تقليل انسان به حيوان، نتيجه اين نوع انسانشناسي زيستي، يک نوع تکاملگرايي زيستي است که در غرب رواج دارد. تکاملي که پايهاش همان عقلانيت حيوانمحور و غيرانساني است. آنجا که داروين بحث تکامل انواع را مطرح ميکند و از دل آن داروينيسم اجتماعي زاده ميشود، اسپنسر هم اصول جامعهشناسي و علوم اجتماعي را عرضه ميکند. اخلاق هم بر همين اساس شکل ميگيرد. همگي بر محور حيوانيت. براين اساس، اغنيا پيروز و ضعفا نابودند! در اين چرخه زيستي غزال علف ميخورد و شير هم غزال را. در عرصه بينالمللي، کشورهاي ضعيف براي بقا مبارزه ميکنند و آمريکا در فکر سلطه جهاني است. پس حيوانگرايي، بنيانيترين مسئله غرب است. پر واضح است قدرت محرکهاي که غرب براي پيشرفت لازم دارد براساس عقلانيت حيواني عمل ميکند که همانا غريزه است. غريزه جسمي، غريزه جنسي مارکس، غريزه قدرتطلبي (نيچه). پس غريزه است که اخلاقساز است، اجتماعساز است. کل سيستم در غرب اين است که مثل حيوان عمل کنيم و تنها محدوديت زماني است که به غريزه ديگران تجاوز کنيم. در اينجا فراتر از غريزه فکر نميکنيم. هستها بنيان بايدها و بهعبارت ديگر غريزه بنيان اخلاق قرار ميگيرد. هيچگونه اخلاق تجديدي و آرماني و حياتمحور وجود ندارد. اوج عقلانيت غربي فاشيسم است. با هيتلر است که از تئوري به ساختار ميرسد و مدرنيسم تبديل به مدرنيته ميشود. هيتلر بود که رايانه و موشک و هواپيماي جت و شکاف اتم و بسياري از پيشرفتها و تحولات را با خود آورد. همانطور که اگر غريزه حيواني ناپلئون نبود سکولاريزم بهوجود نميآمد و البته اولينبار بهوسيله همين عقلانيت حيواني و غريزي بود که جنگ جهاني در طول تاريخ بشر بهوجود آمد. بر همين اساس، سعي ميکنند بهمرور زمان قوانين اجتماعي و اخلاقي را بشکنند و بهنفع خود مصادره کنند؛ مثلا همين جنگ که غيراخلاقي و غيرعقلانيترين مسئله است. در غرب، فيلسوفي را نميشناسيم که اين نوع عقلانيت را پذيرفته باشد و فتواي جنگ نداده باشد. اوج غريزهگرايي را در پوپر مشاهده ميکنيم. پوپر بهعنوان عامل سازمانهاي جاسوسي زندگي شخصي بهشدت غيراخلاقياي داشته و قويا طرفدار پيشرفت است. عقلانيت او پيشرفتمحور است و به همين خاطر، تکنولوژي را تاييد ميکند و حتي قايل به ساختن طبيعت بهوسيله تکنولوژي ميشود. در اين نوع نگرش - چه در قالب کمونيسم و چه ليبراليسم - خانواده دچار از هم گسيختگي است. بهطور کلي خانواده بر پايه غريزه، مسئلهاي بيمعناست چراکه غريزه متعلق به فرد است؛ پس اجتماع معنايي ندارد. بنابراين عقلانيت غريزهمحور حاکم در غرب بيمعناست. متاسفانه در دوران بعد از جنگ اين نوع عقلانيت غريزهگرا - بعضا توسط افراد روحاني - در ايران رايج شد که نتيجهاش جز افزايش آمار طلاق و سست شدن بنيان خانواده نبود. پس رشد و پيشرفت با نابودي فقرا بهدست ميآيد. مثل تئوري آمريکا در مورد آفريقا که مردم از گرسنگي و فقر و بيماري بميرند و آنجا خالي از سکنه شود تا آمريکا بهراحتي از منابع بهرهبرداري کند. اين تفکر تا آنجا پيش ميرود که هر روز صبح در نيويورک شهرداري بههمراه زبالهها، جنازه افراد را هم جمعآوري کرده و در گورهاي دستهجمعي دفن ميکند - همچنان که مادر شاه معدوم هم به همين طريق دفن شد – بهعبارتي انسان برابر با زباله! اين معناي واقعي آزادي است. عقلانيت غربي يک نوع عقلانيت تقليلي است؛ تقليل انسان به حيوان. از همين جهت يک عقلانيت کنترلي است. تقليل ميدهد تا انسانها را کنترل کند. پس آمريکا سوژه دنيا و بقيه تحت کنترل او قرار ميگيرند. همه وحشي هستند آمريکا ميرود و آنها را اهلي ميکند! بقيه هم حق توحش پرداخت ميکنند! اگر عقلانيت حيوانمحور نبود چيزي به نام استعمار هم وجود نداشت. در اين عقلانيت حيوانمحور عدالت بيمعناست. چون عدالت معنايي فراتر از حيوانيت دارد و مفهومي انساني است. در نظام غريزهمحور غرب، عدالت جايگاهي ندارد. مانند سعدي در گلستان آنجا که در بعضي حکايتهاي حيوانمحور به نتايج غيراخلاقي ميرسد.
اما عقلانيت اسلامي که مبناي اوليهاش توحيد و عدل است، با اين نوع نگرش تفاوت بنيادين دارد. در تفکر اسلامي خدا واحد است پس خدا عادل است. اول توحيد و بلافاصله عدل. ارکان: توحيد، نبوت، امامت و عدالت پايههاي آن را تشکيل ميدهد و هم در بعد فردي هم در زمينه اجتماعي در سطح وسيعي به آن پرداخته شده است. در عقلانيت توحيدمحور و عدالتمحور اسلام، معنا مقدم است بر زيست. اين عقلانيت خانوادهمحور است. افراد، بچههايي هستند که با ازدواج بزرگ شده و به کمال ميرسند. خانواده محلي براي معراج انسان است. در محيطي سرشار از عشق و محبت ميان زن و شوهر، فرزندان بهوجود آمده و رشد ميکنند که نتيجه عقلانيت عاطفي و معنوي اسلام است. اين عقلانيت زندگيمحور، صلحطلب هم هست. در جنگ زندگيها نابود ميشود. امام حسين(ع) تا آخرين لحظه ميفرمودند راه سوم را ميروم، حتي يک شب مهلت گرفتند براي عبادت که اين خودش زندگيمحور بود. در فقه ما فقط دفاع وجود دارد که اين هم زندگيمحور است. پس در عقلانيت ما جان و مال و ناموس مردم از همهچيز مهمتر است. حفظ اين سه رکن بنيادي زندگي؛ محور فقه اسلامي و ايجاد حکومت ديني است.