باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز يكشنبه 1 فروردين 1389 كاربران برخط 90 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
  
  
    
عقلانيت زندگي‎‎محور
ارسال صفحه براي دوستان اظهار نظر امتياز به صفحه چاپ


 
   ● نويسنده: ابراهيم - فياض

منبع: هفته نامه - پنجره - 1388 - شماره 23 - تاريخ شمسی نشر 00/00/1388

 
 
سخن از عقلانيت و نقش آن در پايه‎ريزي و پيشرفت تمدن‎ها و بررسي اجمالي تفاوت بنيادين آن ميان تمدن اسلامي و غربي است. ما مي‎دانيم که بدون عقلانيت، پيشرفت حاصل نمي‎شود و هميشه در پيشرفت بايد به دنبال يک نوع عقلانيت باشيم. در ريشه‎يابي پيشرفت غربي با نوعي عقلانيت مواجه مي‎شويم که ريشه در کليسا دارد. فقط کافي است کمي تأمل کنيم تا آن را بيابيم. متاسفانه در ايران به‎دليل روشنفکري کم‎مطالعه و کم‎مايه اين ريشه‎ها کمتر ديده شده است. ولي واقعيت اين است که عقلانيت غرب از چارچوب دين مسيحيت گرفته شده. مسيحيتي که معتقد است خدا در عيسي تجلي يافته و مسيح بر روي صليب در محراب کليسا به‎نوعي خدايي مي‎کند. پس کليسا خانه مسيح - بخوانيم خانه خود خدا - مي‎شود‎‎‎ و اصلا کليسا، خودِ دين مي‎شود. (يک دين سازماني) در حالي‎که در اسلام مسجد خود دين نيست. به همين‎خاطر کليسا در غرب محوريت دارد و عقلانيت غربي هم ريشه در همين کليسا دارد (‎يک عقلانيت سازماني) ‎. امروزه در غرب تمام بحث‎هاي‎کلامي، نهضت‎هاي‎فکري و مسايل فلسفي همه ريشه در کليسا دارد. تمام پيشرفت‎هاي به‎وجود آمده در دوران رنسانس نشأت گرفته از کليسا بود. در آن دوران آن‎چه از علوم و فنون و هنرها ايجاد شد - از دانشمندان علوم مختلف تا هنرمندان گوناگون نظير داوينچي و رافائل و ميکلانژ و... - همه با ثروت کليسا و حمايت‎هاي بي‎دريغ پاپ صورت مي‎گرفت. ماکياوليسم در کليساي روم پايه‎ريزي شد. ويکو طراح بحث سير تاريخي بودن بشر يک ايتاليايي بود. بعدا هابس در انگليس نظريه او را پرورش داد و از امانيسم انسان‎محور عبور کرد و به حيوان‎گرايي رسيد. در تئوري هابس انسان‎ها در رقابت با يکديگر همانند گرگ عمل مي‎کنند. دنياي اکل و ماکول. زندگي گرگ بسيار به انسان شبيه است، او حيواني به‎شدت عاطفي و خانواده‎گراست، در جمع خانواده زندگي مي‎کند و براي حفظ آن، حيوان ضعيف را نابود مي‎کند. تقليل انسان به حيوان، نتيجه اين نوع انسان‎شناسي زيستي، يک نوع تکامل‎گرايي زيستي است که در غرب رواج دارد. تکاملي که پايه‎اش همان عقلانيت حيوان‎محور و غيرانساني است. آن‎جا که داروين بحث تکامل انواع را مطرح مي‎کند و از دل آن داروينيسم اجتماعي زاده مي‎شود، اسپنسر هم اصول جامعه‎شناسي و علوم اجتماعي را عرضه مي‎کند. اخلاق هم بر همين اساس شکل مي‎گيرد. همگي بر محور حيوانيت. براين اساس، اغنيا پيروز و ضعفا نابودند! در اين چرخه زيستي غزال علف مي‎خورد و شير هم غزال را. در عرصه بين‎المللي، کشورهاي ضعيف براي بقا مبارزه مي‎کنند و آمريکا در فکر سلطه جهاني است. پس حيوان‎گرايي، بنياني‎ترين مسئله غرب است. پر واضح است قدرت محرکه‎اي که غرب براي پيشرفت لازم دارد براساس عقلانيت حيواني عمل مي‎کند که همانا غريزه است. غريزه جسمي، غريزه جنسي مارکس، غريزه قدرت‎طلبي (نيچه). پس غريزه است که اخلاق‎ساز است، اجتماع‎ساز است. کل سيستم در غرب اين است که مثل حيوان عمل کنيم و تنها محدوديت زماني است که به غريزه ديگران تجاوز کنيم. در اين‎جا فراتر از غريزه فکر نمي‎کنيم. هست‎ها بنيان بايدها و به‎عبارت ديگر غريزه بنيان اخلاق قرار مي‎گيرد. هيچ‎گونه اخلاق تجديدي و آرماني و حيات‎محور وجود ندارد. اوج عقلانيت غربي فاشيسم است. با هيتلر است که از تئوري به ساختار مي‎رسد و مدرنيسم تبديل به مدرنيته مي‎شود. هيتلر بود که رايانه و موشک و هواپيماي جت و شکاف اتم و بسياري از پيشرفت‎ها و تحولات را با خود آورد. همان‎طور که اگر غريزه حيواني ناپلئون نبود سکولاريزم به‎وجود نمي‎آمد و البته اولين‎بار به‎وسيله همين عقلانيت حيواني و غريزي بود که جنگ جهاني در طول تاريخ بشر به‎وجود آمد. بر همين اساس، سعي مي‎کنند به‎مرور زمان قوانين اجتماعي و اخلاقي را بشکنند و به‎نفع خود مصادره کنند؛ مثلا همين جنگ که غيراخلاقي و غيرعقلاني‎ترين مسئله است. در غرب، فيلسوفي را نمي‎شناسيم که اين نوع عقلانيت را پذيرفته باشد و فتواي جنگ نداده باشد. اوج غريزه‎گرايي را در پوپر مشاهده مي‎کنيم. پوپر به‎عنوان عامل سازمان‎هاي جاسوسي زندگي شخصي به‎شدت غيراخلاقي‎اي داشته و قويا طرفدار پيشرفت است. عقلانيت او پيشرفت‎محور است و به همين خاطر، تکنولوژي را تاييد مي‎کند و حتي قايل به ساختن طبيعت به‎وسيله تکنولوژي مي‎شود. در اين نوع نگرش - چه در قالب کمونيسم و چه ليبراليسم - خانواده دچار از هم گسيختگي است. به‎طور کلي خانواده بر پايه غريزه، مسئله‎اي بي‎معناست چراکه غريزه متعلق به فرد است؛ پس اجتماع معنايي ندارد. بنابراين عقلانيت غريزه‎محور حاکم در غرب بي‎معناست. متاسفانه در دوران بعد از جنگ اين نوع عقلانيت غريزه‎گرا - بعضا توسط افراد روحاني - در ايران رايج شد که نتيجه‎اش جز افزايش آمار طلاق و سست شدن بنيان خانواده نبود. پس رشد و پيشرفت با نابودي فقرا به‎دست مي‎آيد. مثل تئوري آمريکا در مورد آفريقا که مردم از گرسنگي و فقر و بيماري بميرند و آن‎جا خالي از سکنه شود تا آمريکا به‎راحتي از منابع بهره‎برداري کند. اين تفکر تا آن‎جا پيش مي‎رود که هر روز صبح در نيويورک شهرداري به‎همراه زباله‎ها، جنازه افراد را هم جمع‎آوري کرده و در گورهاي دسته‎جمعي دفن مي‎کند - همچنان که مادر شاه معدوم هم به همين طريق دفن شد – به‎عبارتي انسان برابر با زباله! اين معناي واقعي آزادي است. عقلانيت غربي يک نوع عقلانيت تقليلي است؛ تقليل انسان به حيوان. از همين جهت يک عقلانيت کنترلي است. تقليل مي‎دهد تا انسان‎ها را کنترل کند. پس آمريکا سوژه دنيا و بقيه تحت کنترل او قرار مي‎گيرند. همه وحشي هستند آمريکا مي‎رود و آن‎ها را اهلي مي‎کند! بقيه هم حق توحش پرداخت مي‎کنند! اگر عقلانيت حيوان‎محور نبود چيزي به نام استعمار هم وجود نداشت. در اين عقلانيت حيوان‎محور عدالت بي‎معناست. چون عدالت معنايي فراتر از حيوانيت دارد و‎ مفهومي انساني است. در نظام غريزه‎محور غرب، عدالت جايگاهي ندارد. مانند سعدي در گلستان آن‎جا که در بعضي حکايت‎هاي حيوان‎محور به نتايج غيراخلاقي مي‎رسد.
اما عقلانيت اسلامي که مبناي اوليه‎اش توحيد و عدل است، با اين نوع نگرش تفاوت بنيادين دارد. در تفکر اسلامي خدا واحد است پس خدا عادل است. اول توحيد و بلافاصله عدل. ارکان: توحيد، نبوت، امامت و عدالت پايه‎هاي آن را تشکيل مي‎دهد و هم در بعد فردي هم در زمينه اجتماعي در سطح وسيعي به آن پرداخته شده است. در عقلانيت توحيد‎محور و عدالت‎محور اسلام، معنا مقدم است بر زيست. اين عقلانيت خانواده‎محور است. افراد، بچه‎هايي هستند که با ازدواج بزرگ شده و به کمال مي‎رسند. خانواده محلي براي معراج انسان است. در محيطي سرشار از عشق و محبت ميان زن و شوهر، فرزندان به‎وجود آمده و رشد مي‎کنند که نتيجه عقلانيت عاطفي و معنوي اسلام است. اين عقلانيت زندگي‎محور، صلح‎طلب هم هست. در جنگ زندگي‎ها نابود مي‎شود. امام حسين(ع) تا آخرين لحظه مي‎فرمودند راه سوم را مي‎روم، حتي يک شب مهلت گرفتند براي عبادت که اين خودش زندگي‎محور بود. در فقه ما فقط دفاع وجود دارد که اين هم زندگي‎محور است. پس در عقلانيت ما جان و مال و ناموس مردم از همه‎چيز مهمتر است. حفظ اين سه رکن بنيادي زندگي؛ محور فقه اسلامي و ايجاد حکومت ديني است.


 

    22 بازديد     0 امتياز     0 نظر


مطالعات موضوعي :
●   عقلانيت مدرن 

دسته
●  متن / مقاله

رسته :3

تاريخ ارسال:02/11/1388
   
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت    |   ارسال مطلب