باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز يكشنبه 1 فروردين 1389 كاربران برخط 81 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
  
  
    
نگاهي به ديدگاه نصر درباره علم ديني
ارسال صفحه براي دوستان اظهار نظر امتياز به صفحه چاپ


از ديدگاه سيد حسين نصر آشكار شدن ضعف هاي جدي تمدن جديد و روشن شدن نواقص مهم علم غربي، توجه عالم اسلام را به علم اسلامي جلب كرده است. علمي كه در مقابل علمِ ماده گرا و انسان محور غربي بر عقل شهودي، توجه به كيفيات و سرشت معنوي عالَم متكي است و خلقت را آيه الهي مي‌داند و در نهايت آن به شناخت خداوند متعال ختم مي‌گردد. بنياد اسلام بر توحيد است و لذا علمي اسلامي است كه جهان بيني توحيدي در آن متجلي باشد؛ علمي كه در عين حال سنتي- بر مبناي سنن الهي- نيز خواهد بود.
 
   ● نويسنده: هادي - قره شيخ بيات

ارسال كننده: هادي قره شيخ بيات

منبع: سایت - باشگاه اندیشه - تاريخ شمسی نشر 05/11/1388

 
 
مقدمه [1]
طي چند دهة گذشته، در جهان اسلام نداهايي دربارة خطر علم سكولار براي جهان‌بيني اسلامي و خود دين اسلام بلند شده است. هرچند « بسياري از طرفداران اطاعت كوركورانه از علم و فناوري غربي به جاي آنكه از ديدگاه اسلامي به نقد نظام ارزشي ضمني در علم غربي بپردازند چنين ادعا مي‌كنند كه اين نظام فارغ از ارزش است. آنان با اين ادعا ناآگاهي خود را از نسل كاملي از فيلسوفان و منتقدان غربي برملا مي‌سازند كه با استدلالهاي انكار ناپذير اين واقعيت را نشان داده‌اند كه علم غربي، همانند ديگر علوم مبتني بر نظام ارزشي مخصوص و جهان بيني خاصي است كه ريشه هاي آن فرض‌هاي خاص در مورد ماهيتِ واقعيت مادي، ذهنِ آگاه از اين واقعيت بيروني و رابطه بين اين دو است » (نصر،86: 11).
در مورد آموزش و پرورش و رشته‌هاي علمي مختلفي كه در مدارس آموزش داده مي‌شود، تجربة استعمار دو نظام آموزشي را در بيش‌تر ممالك اسلامي بر جاي نهاد كه يكي اسلامي است و ديگري غربي و اين نظام آموزشي غربي را، يا بيگانگان كه بيش‌تر آنها مبلّغان مسيحي بودند وارد جهان اسلام كردند و يا به دست نخبگان مسلمان متجدّد و داراي سمت و سوي غربي به تقليد از الگوي نهاد آموزش غربي بنيان نهاده شدند. « مسألة تلفيق شيوه‌هاي آموزش غربي در منظر اسلامي و ايجاد يك نظام آموزشي واحد كه هم اسلامي باشد و هم قابليّت اشتمال بر رشته‌هاي متجدّد را داشته باشد، از دهه‌هاي پنجاه و شصت به اين سو فكر و ذهن بسياري از روشن‌فكران مسلمان را به خود مشغول داشته و به اوّلين كنفرانس جهاني دربارة آموزش و پرورش اسلامي در سال 1977 و در شهر مكّه منجر شد. دستاورد اين تلاش تأسيس چندين دانشگاه اسلامي، فراهم كردن برنامة درسي تلفيقي و غيره و جنبشي موسوم به اسلامي كردن معرفت بود. هرچند اين تلاشها كاملاً رضايت بخش نبوده‌اند، ولي كماكان از دغدغه‌هاي فكري اصلي جهان اسلام محسوب مي‌شوند. اين سؤال كه چگونه مي‌توان نهادهاي آموزشي وارداتي از غرب را اسلامي‌تر كرد،‌ و يا بسط و توسعه‌اي در مدارس سنّتي موجود ايجاد كرد تا رشته‌هاي متجدّد را در خود جاي دهند، سؤالي است كه در سطح جهان اسلام مورد بحث قرار گرفته و راه‌ حل‌هاي مختلفي براي آن پيشنهاد و اجراء شده است؛ راه‌حلهايي از تلفيق قديمي‌ترين مدرسه‌هاي سنّتي اسلامي غرويين در مراكش با عنوان دانشكدة الاهيّات در دانشگاه رباط گرفته تا گسترش بزرگ‌ترين مركز آموزشي اهل سنّت، يعني الازهر، به طوري كه مدارس طبّ و مهندسي را نيز در خود جاي داده است، تا ايجاد تعامل خلّاق در ايران، ميان مدرسه‌هاي سنّتي قم، مشهد و غيره كه از آنها به حوزة علميّه نيز تعبير مي‌شود با دانشگاههايي به سبك و سياق غربي. هيچ يك از اين تلاشها تا كنون قرين توفيق كامل نبوده است،‌ ولي به عنوان طرحي در حال پيشرفت ادامه دارند و قطعاً در سالهاي آتي به عنوان يكي از دغدغه‌هاي اصلي تفكّر اسلامي تداوم خواهند داشت. دربارة تأثير عظيم اين مسأله و نوع حلّ‌و‌فصل آن بر اسلام و جامعة اسلامي هرچه بگوييم كم گفته‌ايم » (همو، 85: 342 – 341)
از آنجا كه مسأله علم اسلامي در مقابل علم جديد و رايج مطرح مي‌شود و نقطه مقابل يا لااقل داراي اختلافاتي با آن محسوب مي‌گردد ؛ شناخت عميق مفهوم علم اسلامي جز از راه آگاهي از چيستي علم جديد ممكن نخواهد بود. در انديشه دكتر نصر نيز اين موضوع از اهميت زيادي برخوردار است ؛ يعني رسيدن به مفهوم علم اسلامي از رهگذر نقد علم جديد - همان علم غربي و البتّه رايج در كشورهاي اسلامي‌ـ صورت مي‌پذيرد.

ماهيت علم جديد
«نقش اساسي علم جديد و كاربرد آن به صورت تكنولوژي در دنياي متجدد آنچنان عظيم است كه فهم عميق و نه صرفاً صوري ماهيت علم جديد براي مسلمانان، اعم از پير و جوان ضرورت مطلق دارد » (همو، 84: 263)
بررسي اين موضوع ابداً تازگي ندارد و در جهان اسلام به گونه‌هاي مختلف توجّه «شخصيت‌هاي مختلفي مانند جمال‌الدين اسدآبادي(افغاني) و سرسيد احمدخان، ضياء كوگالپ، محمد اقبال و پيروان جنبش سلفيه و در دوران ما شيخ‌هاي مختلف الأزهر و كارورزان علم جديد مانند عبدالسلام را جلب كرد » (همو، 86:9). در جهان اسلام «بسياري از متفكران مسلمانان در قرن گذشته آثار زيادي درباره علم جديد نوشته‌اند، و اكثر ايشان علي‌رغم مخالفتشان با ارزشهاي گوناگون فرهنگي و ديني و اجتماعي غرب، به نحوي تقريباً مطلق و دربست از علم غربي تجليل كرده و آن را از ظنّ خود با همان علمي كه در تمدن اسلامي مطرح بوده، يگانه و يكسان گرفته‌اند. در واقع بسياري از اينان مدعي بوده‌اند كه علم جديد چيزي جز ادامه و امتداد علوم اسلامي و صورت بسط يافته آن در متن جهان غرب نيست» (همو،84: 263). البته روشن است كه «علم غربي به نحو اجتناب ناپذيري با علم اسلامي و قبل از آن با علوم يوناني ـ اسكندراني، هندي، ايراني باستان و نيز با علوم بين‌النهريني و مصري پيوند خورده است» (همو،82:129). به بيان ديگر ترديدي نيست كه تحقّق علم جديد به نحوي كه در خلال رنسانس و به ويژه قرن هفدهم ميلادي صورت بست، بدون وجود ترجمه‌هايي كه در قرون پيش عمدتاً در اسپانيا و گاهي در سيسيل و ساير بخشهاي ايتاليا از زبان عربي به لاتيني انجام شده بود، ممكن نمي‌بود. بدون وجود طب ابن سينا يا رياضيات عمر خيام و يا نورشناسي ابن هيثم، علوم پزشكي و رياضيات و نورشناسي در غرب نمي‌توانست آنچنان كه اينك پديد آمده و باليده است پديد بيايد و رشد كند. (همو، 84: 264-263) امّا بايد دقّت نمود كه « آنچه در طي رنسانس و به ويژه انقلاب علمي سده هفدهم رخ داد، تحميل صورت يا الگويي جديد و بيگانه بر محتواي اين ميراث علمي بود، صورتي كه مستقيماً از سرشت تفكّر انسان گونه و عقل باورانه آن عصر و از دنيوي سازي جهان نشأت گرفته بود كه غالباً به رغم كوششهاي برخي از شخصيت‌هاي فكري برجسته آن عصر براي زنده نگهداشتن نگرش به سرشت مقدس نظام جهاني، كل رويداد به اصطلاح رنسانس به آن انجاميد. اين صورت جديد منجر به علمي يك جانبه و انعطاف‌ناپذير گرديد كه از آن زمان به اين سو باقي مانده و تنها به يك مرتبه از واقعيت ملتزم گرديده و راه را بر هر گونه امكان دستيابي بر مراتب بالاتر وجود يا سطوح آگاهي بسته است». (همو،82:130ـ 129)
علم غربي «بر اين تلقي مبتني است كه جهان طبيعي، واقعيتي جدا از خداوند يا مراتب عالي‌تر وجود است. در بهترين حالت، خداوند به عنوان خالق جهان، چونان بنّايي پذيرفته شده است كه خانه‌اي را ساخته و آن خانه اينك مستقل از اوست. در جهان‌نگري علم جديد مداخله و تصرف خداوند در اداره جهان و مراقبت و نظارت مستمر او بر آن، پذيرفته نيست» (همو، 84:264). از آن سو «علوم اسلامي همواره مراتب نازله وجود را به مراتب عالي تر وجود مربوط مي‌كند و جهان مادي را صرفاً نازلترين مرتبه در واقعيت ذومراتب هستي مي‌داند كه بازتابانندة حكمت خداوند است، در حالي كه علم جديد جهان مادي را واقعيت مستقلي تلقي مي‌كند كه مي‌توان بدون هرگونه ارجاع و استنادي به يك مرتبه عالي‌تر واقعيت، آن را به نحو قطعي و غايي مطالعه كرد و فهميد» (همان).
آنچه كه در طي جريان تجدّد اتفاق افتاد آن بود كه «با جريان دنيايي شدن زندگي بشر متجدد در غرب، به تدريج فلسفه و قوانين اجتماعي و بسياري از هنرها يكي پس از ديگري از قلمرو حقيقت قدسي جدا شد و از دين و معنويت و عالم بالا كه نيست جز عالم قدسي، استقلال خود را اعلام كرد. توصيف مراتب پيشرفت دنيايي‌گرايي و تجدد در غرب، جز بر شمردن مراحل دور شدن جوانب گوناگون حيات آدمي [ومِن جمله علم] از امر قدسي چيزي ديگر نيست» (همو، 82: 6).
نگرش فلسفيِ خاصِ پشتوانة علم جديد، «جهان مادي را اوّلاً موضوع قابل تحوّل به مناسبات و معادلات رياضي و كمّي مي‌داند و به يك معنا همه حيثيت مطالعه طبيعت را مطلقاً در وجه رياضي آن مي‌شناسد و جنبه‌هاي كميت ناپذير وجود مادي را بي‌ربط و خارج از موضوع تلقي مي‌كند. مضافاً كه بنابر اين نگرش، مُدرِك يا «ذهن» كه اين جهان را مطالعه مي‌كند همانا شعور فردي بشر است كه چيزي جز قدرت استدلال نيست و ربطي به وحي و عقل كلي ندارد» (همو، 84، 265)
اين جهان بيني از آن روي است كه «ناظر منظرة دنياي معاصر در اغلب موارد، انساني است كه در طوقة چرخ هستي به سر مي‌برد و بنابراين همه‌چيز را از حاشيه مي‌نگرد. او كماكان به پرّه‌ها‍‍]يِ اين طوقه] بي‌اعتنا و از محور و مركز كلّي كه با اين همه، كماكان از طريق پرّه‌ها براي او قابل دسترس است، به كلي غافل است» (همو، 85، 25).
انسان متجدّد «حقيقتاً فراموش كرده است كه كيست. او كه در حاشيه دايره وجود خويش به سر مي‌برد، [بر اساس همين حاشيه نشيني] به شناخت و دانشي دربارة جهان دست يافته است كه به لحاظ كيفي،‌ سطحي ولي به لحاظ كمّي اعجاب انگيز است» (همان).
اين علم پديد آمده «نه بر فروغ شهودي ـ آن گونه كه در منابع اسلامي سنّتي مي‌يابيم ـ بلكه بر عقل استدلالي بشر براي وارسي داده‌هاي حواسّ مبتني است. ولي موفقيت اين علوم دامنه‌اي چندان عظيم يافت كه بي‌درنگ سرمشق همه علوم ديگر [در ساير حوزه‌ها] نيز قرار گرفت و همين رَويه سر از تحقق گرايي تمام عيار قرن گذشته [ميلادي] درآورد و موجب شد.... حوزه‌هاي كلاسيك علوم انساني به علوم اجتماعي كمّي نگري مبدّل شوند... علوم انساني كه از سر استيصال مي‌كوشند تا علمي شوند يعني فقط به مرتبه‌ي سطحي بودن اگر هم نگوييم پيش پا افتاده بودن، تنزّل بيابند» (همو، 85، 27ـ26). لذا دكتر نصر عليرغم توسعه و گستردگي علوم انساني رايج، شناخت حاصل از آنها را ناچيز و اندك مي‌داند تا حدّي كه «حتّي پزشك ـ جادوگران قبيله در آفريقا (تا چه رسد به حكماي مسلمان) بصيرتي ژرف‌تر از رفتارگرايان جديد و مريدان آنها دربارة طبيعت بشر داشته‌اند؛ چرا كه گروه نخست به ذاتيات و گروه دوم به عرضيات اهتمام ورزيده‌اند» (همان، 28). هرچند كه «اعراض نيز بهره‌اي از واقعيت دارند، ولي فقط در ارتباط با جوهري كه وجودشان بدان قائم است، مفاد و معنايي پيدا مي‌كنند وگرنه مي‌شود براي مدتي نامحدود به جمع‌آوري اعراض ‍]و شناخت از حاشيه] مبادرت كرد، بي‌آنكه در اين تلاش به جوهر يا چيزي ذاتي دست يافت. اشتباه كلاسيك تمدن جديد، يعني اين اشتباه كه به ناحق انباشت كمّي اطلاعات را به جاي راه‌يابي كيفي به معناي باطني موجودات مي‌گيرد، در اينجا نيز همانند هر جاي ديگر ساري و جاري است» (همان، 29ـ 28)
نصر براي روشن كردن ماهيت علم جديد از تشبيه علم فاوستي استفاده مي‌نمايد؛ فاوست (Faust) طالع بين سرگشته آلماني كه حوالي سالهاي 1541 – 1488م مي‌زيست و مشهور بود كه روح خود را در عوض كسب دانش به شيطان فروخته است؛ انسان جديد نيز به شيوه او روح خويش را در قبال سلطه و سيطره بر محيط طبيعي فروخته است. (همان، 24)
بازنگري در علم جديد
بر اساس آنچه گفته شد، ضرورت نقد علم جديد و بازنگري در آن از ديدگاه اسلامي روشن مي‌شود. البته بايد دانست كه «مراد [از اسلام] آن ديدگاهي نيست كه مدعي اسلاميت بر اساس تلفيق معاني ظاهري برخي از آيه‌هاي قرآن كريم با همه گونه مفاهيم و «ايسم‌»هاي صادراتي غرب جديد است » (همو، 86:10).بايد دانست حتي روزگار تلفيق سطحي معنويات شرقي و علم و فن‌آوري غربي به سر آمده است (همو، 82، 132). و اين نه فقط دربارة اسلام با گسترة وسيع در فكر و عمل بلكه حتّي در مورد فردي‌ترين نوع معنويات شرقي صدق مي‌كند: «هواي شهرهاي ما ممكن است چنان آلوده شود كه براي انجام تنفّس عميق مطابق با تمرينهاي يوگا كه لااقل به مقداري هواي تازه نياز است تا بدن بتواند براي اعمال معنوي و جسماني خود انرژي كسب كند، ديگر نشود نسبت به تخريب محيط زيست بي‌تفاوت باقي ماند» (همان). در واقع «تنها چند دهه قبل انسان غربي همچنان به خود مي‌باليد كه تپّه‌ها را صاف كرده و مسير رودها را تغيير داده است و با بذله‌گويي يا فخرفروشي [وتمسخر] از جاندار انگاري، توتم باوري، روح باوري يا طبيعت پرستي اقوام و مللي سخن مي‌گفت كه هنوز در طبيعت، آيات الهي را مي‌ديدند. غالب انسانهاي متجدد به گرايشهاي خويش فخر مي‌كردند و با شور و شوق به فعاليت‌هاي روز افزون خويش ادامه مي‌دادند به اين منظور كه اميال و هوسهاي پايان ناپذير، بلكه دائماً رو به ازدياد خويش را ارضا كنند » امّا اينك «بحران زيست محيطي وارد صحنه شده است تا به انسان يادآور شود كه در تصور از خود و ارتباطش با طبيعت، كه زمينه آن از سده هفدهم به اين سو در غرب فراهم شده و مبتني است بر به فراموشي سپردن علوم مقدسي كه انسان و جهان را در يك وفاق و هماهنگي عظيم مي‌ديد، خطايي عميق در كار است... اين مشكل تقريباً به طور كلي ماحصل استفاده نامشخص از فن‌آوري پيوند خورده با حرص و آز تمدّني است كه به انسان، نسبت به طبيعت و حتّي خودش حقّ مطلق[2] بخشيده است» (همان، 142ـ141). امروزه فن‌ّآوري غربي كه حاصل و ثمره علم جديد است پشت ابرهاي ترديدي كه از موفقيتهاي خودش سرچشمه گرفته، پنهان مانده است: « بشر مي‌تواند روي كره ماه فرود آيد امّا نمي‌تواند ابزارهايي بيابد كه به انسانهاي ساكن در غالب شهرهاي بزرگ امكان دهد كه ماه را در شب به روشني ببينند. وسايلي در دسترس قرار گرفتند كه سفر را هر چه سريعتر مي‌سازند ولي در واقع اكثريت بسيار زيادي از انسانها كه مجبورند براي رفع نيازهاي روزمره خويش فواصل بسيار دورتري را طي كنند، سرعتشان هرچه كمتر مي‌شود. از رهگذر فن‌آوري پزشكي، انسانهايي كه بيماري وخيمي دارند، طولاني‌تر از آنچه قبلاً امكان‌پذير بوده است، زنده مي‌مانند. در حالي كه تخريب محيط زيست طبيعي، هر روز كيفيت آن زندگي طولاني‌تر را مي‌كاهد و بشر را بيماري‌هاي جديدي به مخاطره مي‌افكند كه به ندرت قبلاً ديده مي‌شد» (همان،138).
البتّه انسان - لااقل از زماني كه از مقام و منزلت بهشتي خويش محروم شده - هميشه نوعي از فن‌آوري را داشته است. امّا فن‌آوري جديد كه كاربرد مستقيم علم جديد است، كاملاً‌ از نوع ديگري است. اين فن‌آوري تا همين اواخر در پي دخل و تصرف در طبيعت با تمام توان و بي‌اعتنايي كامل نسبت به جوانب كيفي طبيعت و آنچه كه سرانجام بر سر محيط انساني و طبيعي مي‌آيد بود. (همان،‌139)
همه اين آثار و نتايج،‌ اطمينان و اعتقاد قلبي نسبت به علم و فن‌آوري و بهبود هرچه بيشتر وضعيت انساني با آنچه كه پيشرفت علم خوانده مي‌شود را تضعيف كرده است و نشانه‌هايي از جهت‌گيري‌هاي متفاوت ديده مي‌شود به طوري كه حتي «برخي از انقلاب علمي جديدي قابل قياس با انقلاب سده هفدهم سخن به بيان مي‌آورند كه به علمي منتج شود كه تفاوتش با آنچه كه امروزه علم خوانده مي‌شود به اندازه تفاوت علم سده هفدهم با خلف قرون وسطايي‌اش باشد [3]. اينك انديشه پيشرفت مستمر علم، به معناي معمول كلمه، از جانب بسياري از اذهان برجسته در معرض ترديد قرار گرفته است و پاره‌اي حتي از افول علم به صورتي كه از سدة هفدهم به اين سو شناخته شده و عطف توجه احتمالي انسانها بر جستجوي مشتاقانه امور ديگري نظير هنر، فلسفه و حتّي الهيات سخن مي‌گويند»(همان، 138)
آنچه در اين ميان جاي تأسف دارد رويكرد كشورهاي شرقي بطور عموم و جوامع اسلامي بصور خاص به مقوله علم جديد است: «بسياي از آسيايي‌هاي متجدد، بر اثر رويارويي با مسايل اجتماعي و اقتصادي فوري و فوتي كه بسياري از آنها در واقع مستقيم و غيرمستقيم معلول اَشكال گوناگون سيطرة غرب بود، از جمله مثلاً نقش طبّ جديد در پديد آوردن انفجار جمعيت،‌ احساس كردند كه مي‌توان از علم و فن‌آوري غرب براي حل اين مسايل فوري بهره برد و با اين همه از جهان بينيِ بيگانه و آثار منفي اخلاقي‌اي كه اين فرايند به همراه دارد، اجتناب كرد. احتمال تهاجم همزمان علم و فن‌آوري غربي به خودِ الگوي زندگي در اين فرهنگها، آنقدر كم به نظر مي‌رسيد كه در خور ملاحظه جدي نبود» (همان،132). صرفاً «معدودي از فرهنگهاي آسيايي اين زحمت را به خود دادند كه زمينه فرهنگي و فكري نيرومندي برگرفته از سنن خويش فراهم آوردند تا به مدد آن، نخبگان فكري آنها بتوانند بر علم و فن‌آوري غربي تسلّطي عميق بيابند و دست كم ‍]و تا حد امكان] بكوشند تا از عوامل نامطلوبي كه گسترش آنها به همراه دارد، جلوگيري كنند. خود همين امكان، وقتي به شكل معمول به مسأله نگريسته مي‌شود، ترديد آميز است. امّا حتي اگر اين امكان واقعاً وجود داشت، يقيناً هيچ تلاش جدي براي تحقق آن صورت نگرفت مگر در سطح موارد استثنايي» (همان، 137ـ136).
آنچه در جهان اسلام صورت گرفت اين بود كه چه نوگرايان و چه بنيادگرايان «كوركورانه علم به مفهوم رايج Sience را با علم در قرآن كريم؛ حديث و كل سنت فكري اسلام يكسان قلمداد كرده‌اند» (همو،86:10). البتّه تا حدّي مي‌توان درك كرد كه چرا تمجيد كوركورانه و تقريباً پرستش علم و فناوري جديد در همه بخشهاي جامعة اسلامي- به رغم اختلافهاي عميق سياسي، كلامي و فقهي بروز كرده است. «اين نكته زماني آشكار مي‌شود كه انسان مشاهده مي‌كند تعداد كشته‌هاي مسلمانان در يك جنگ حدود سيصد نفر و تعداد كشته‌هاي گروه مقابل حدود شصت نفر است يا مشاهده مي‌كند كه مسلمانان در هر رويارويي خود با ديگران در بوسني تا چچن، كشمير و فيليپين همواره در موضعي دفاعي قرار دارند و قتل عام و پاكسازي مي‌شوند» (همان) اما بايد بدانيم كه «از نظر اسلام همواره حقيقت است كه بايد حاكم شود و ما به عنوان مسلمان همواره بايد بر اساس حقيقت، تفكر كنيم نه بر اساس مصلحت سياسي يا ديگر مصالح. هرگز نبايد اين آيه قرآن را فراموش كرد كه مي‌فرمايد: و بگو حق آمد و باطل نابود شد. آري باطل همواره نابود شدني است[4] » (همان).
متأسفانه بيشتر مسلمانان به «تفاوت شناخت براي كسب خرد، تعميق فهم نشانه‌ها (آيات) و مخلوقات الهي در پيوند با خداوند و كمال روح بشري از يك سو و دانش براي كسب قدرت به منظور سلطه بر مخلوقات الهي و ديگر انسانها از سوي ديگر به خصوص انسانهاي متعلق به ديگر ملّت‌ها و گروههاي قومي و مذهبي كه تاريخ غرب جديد به خوبي مؤيد آن است، بي‌اعتنا بوده‌اند » (همان).

علم سنّتي، علم مقدّس، علم اسلامي
مي‌توان گفت هر سه تعبير ياد شده، در انديشه دكتر نصر به يك چيز اشاره مي‌نمايند؛‌ همان كه ما آن را علم ديني يا اسلامي مي‌ناميم. تعبير علم سنّتي به گسترة همه علوم برخاسته از بستر سنّت (شرقي) اشاره مي‌نمايد كه البته از ويژگي تقدّس برخوردار بوده‌اند و نگاه به آسمان و عالم بالا در آنها وجود داشته است. تعبير علم اسلامي نيز به علومي گفته مي‌شود كه از سنّت اسلامي يا به تعبيري جهان بيني اسلامي برخاسته‌اند.
ذكر نكته‌اي ضروري است و آن اينكه «تمام علومي كه در دامان تمدنهاي سنّتي پرورش يافته‌اند، به معني دقيق كلمه، مقدس نيستند. نمي‌توان تك‌تك آثار پليني، استرابون، برهماگوپتا يا بيروني را علم مقدس [و برخوردار از نورالهي] شمرد. در كنه علومي كه در دامان تمدنهاي سنّتي پرورانده شده‌اند، هميشه گرايش به سوي امر مقدس وجود دارد، امّا در گوشه و كنار، نظرپردازي‌ها يا مشاهداتي صرفاً انساني در باب يك علم، به معناي امروزي آن، وجود دارد كه به هنگام گفتگو از علوم سنّتي كمتر مي‌توان آنها را به كلي ناديده گرفت. تفاوت اصلي ميان علوم سنّتي و علم جديد در اين واقعيت نهفته است كه در علوم سنّتي، امر نامقدس و امر صرفاً انساني هميشه حاشيه‌اي و امر مقدس كانوني هستند، در حالي كه در علم جديد، امر نامقدس، كانوني شده است و برخي شهود و كشفيات كه به رغم هر چيز، مبدأ الهي عالم طبيعت را برملا مي‌سازند، چنان در حاشيه واقع شده‌اند كه به ندرت بازشناخته مي‌شود.... علم جديد از اين خصلت انسان جديد به منزله مخلوقي كه حسّ امر مقدس را از دست داده است، كاملاً [ارث و ] سهم مي‌برد» (همو، 82:170)

ارتباط علم اسلامي و علوم سنتي
قبل از هر چيز بايد به ويژگي‌هاي علم اسلامي بپردازيم؛ البته تقريباً تا كنون مشخص شده است كه هر علمي، صفت خود را از جهان نگري عالمان و به وجود آورندگان علم مي‌گيرد. همان طور كه دربارة علم جديد ديديم؛ انسان محوري، ماده انگاري، كمي‌نگري و استقلال جهان ماده [از عوالم برتر] كه از اصول جهان نگري جديد هستند عملاً نيز چنين علمي را به وجود آورده‌اند؛ روش علمي جديد نيز متناسب با همين نگاه موضوع شناسانه است و اهداف علم نيز از همين جهان بيني به دست مي‌آيد. علم اسلامي و علوم سنتي نيز بر همين رويه مي‌باشند. اين جهان‌بيني اسلامي است كه علمي اسلامي پديد خواهد آورد و روشن است كه جهان‌بيني اسلامي، صرف اعتقادي سكولار به خداوند نيست، اعتقادي كه در نهايت خداوند را به عنوان «فرضيه‌اي غيرضروري» براي تبيين علمي معرفي مي‌نمايد.(همو، 86:15)
در نقد اين نحوه خداباوري بايد گفت: «اسلام چگونه مي‌تواند شكلي از شناخت را بپذيرد كه سرچشمة آن خداوند نيست و ضرورتاً به او نمي‌انجامد؟ اسلام چگونه مي‌تواند جهان را حتّي بدون اشاره‌اي به علّت متعالي همة امور كه قرآن كريم در هر صفحه‌اي از آن سخن مي‌گويد، تبيين كند» (همان)
از نظر اسلام «توحيد، ملاك اساسي ِاسلامي بودن هر فكر و عقيده است و مي‌توان گفت آن فكر و نظريه، اسلامي است كه مبتني بر اصول توحيد باشد» (همو،77:17). اندكي توضيح دربارة اين اصل الاصول اسلامي كه محتوايي بسيار عميق دارد، نظر آقاي نصر را روشن‌تر مي‌نمايد: «خداوند به مثابه حقيقه الحقايق، نه تنها شخص متعال، بلكه منشأ و منبع هر موجودي هم هست... جوهر مطلقي است كه هر چيز ديگري در مقايسه با آن عرض است» (همو،82:34)
به بيان ديگر «لازمه درك خداوند به مثابه حق، اين است كه واقعيت مراتبي دارد و آن واقعيت تنها طيفي روحي ـ جسمي (روان تني) در خارج كه قابل تعريف تجربي باشد، نيست. جهان به اندازه‌اي واقعي است كه تجلّي بخش خداوند باشد، خداوندي كه يگانه حق است. امّا جهان تا آن حدي غيرواقعي است كه خداوند را به مثابه حق مخفي مي‌سازد و در پس حجاب مي‌برد. فقط قدّيساني كه خداوند را در همه جا مي‌بينند مي‌توانند ادعا كنند كه آنچه در همه جا ديده و تجربه مي‌شود، واقعي است.... حق دانستن خداوند به معناي ناواقعي دانستن جهان [ظاهري] است، نه عدم محض و بسيط، بلكه واقعيتي نسبي» (همان،41ـ40). آقاي نصر با تشريح آموزه قرآني توحيد در سوره‌اي از قرآن كه به همين نام، نامگذاري شده‌ است ـ مي‌گويند: «الاحد نه تنها گواه وحدت خداوند، بلكه گواه مطلق بودن او هم هست. خدا يگانه است زيرا مطلق است و مطلق است زيرا يگانه است» (همان،38).
همين سنّت و زيربناي حِكَمي اسلام است كه به آناني كه اين حكمت را در خود تحقق بخشيده‌اند «اين امكان را مي‌دهد كه در آواز پرندگان و بوي عطرآگين رز، آواي معشوق را بشنوند و بوي خوش او را استشمام كنند و از رهگذر خود همين حجابِ وجود مخلوقات، در وجه‌الله تعمق و تدبر كنند» (همان،43).
لذا مسأله وحدت مبدأ هستي و پيوستگي عالم خلقت در مورد تمدن اسلامي [و علوم آن] حائز اهميت خاص است، زيرا توحيد اساس و پايه اسلام است و در هر شأني از شؤون و مرتبه‌اي از مراتب تمدن و فرهنگ اسلامي به نحوي ظهور كرده است.
لازم به ذكر است كه آموزة اسلام دربارة توحيد، صرفاً مربوط به اسلام نيست و خود اسلام آن را مهمترين و اصلي‌ترين آموزة همه اديان وحياني مي‌داند (همو،77: 16).دقيقاً به همين دليل است كه «علوم قبل از اسلام را كه در اكثر مواقع در جستجوي وحدت و پيوستگي كائنات و رابطه بين عالم و مبدأ يگانه هستي بوده است، نمي‌توان غيراسلامي شمرد، گرچه از لحاظ زمان و تاريخ اين علوم قبل از ظهور دين اسلام تدوين شده و رواج يافته بود. همين وجه اشتراك بين نظر اسلام و بعضي از علوم قديمه [باعث شد كه اين علوم] به سهولت با نظريه اسلام امتزاج يابند و در زمرة معارف اسلامي درآيند» (همان،17)
اهميت اصل توحيد و به تبع آن فهم توحيدي از عالم در اسلام به قدري اهميت دارد كه «از نظر حكمت اسلامي، موفقيت هر علمي از علوم طبيعي تا حدّي است كه بتواند وحدت و پيوستگي موجودات را نمايان سازد» (همان). سراسر قرآن كريم «كه كلماتش از زيبايي هندسي بلور و بهم آميختگي نبات تركيب يافته است دائماً انسان را متوجه پديده‌هاي طبيعت مي‌كند و آنان را آيات خداوند مي‌خواند» (همان،18). به بيان ديگر عالم هستي، نشانه و نمادي از آن حقيقت مطلق يگانه مي‌باشد و علم اسلامي نيز در پي فهم و نماياندن همين نكته است.
اصولاً يكي از اثرات جهان بيني غربي «بخش بخش كردن معرفت و نهايتاً انهدام علم فرجامين به حق، علم مقدس يا عرفان نهفته در قلب هر سنت» شرقي و ديني است. همان طور كه قبلاً ذكر شد «ترديدي نيست كه جدايي علوم طبيعي از فلسفه و خود فلسفه از دين، انسان را قادر ساخته است كه دربارة گسترة مادي فراوان بياموزد، امّا برهمين مبنا، اين امر او را از علم به كلّ واقعيت مطلق (حق)،... كه محيط بر او است و چه بخواهد آن را به حساب بياورد چه نخواهد، به نحوي شديداً واقعي به او مرتبط است، محروم ساخته است» (همو،82: 146ـ145) اما در اسلام «معرفت جزئي هميشه با امر كلّي مرتبط است و هماهنگي اجزاء در برابر امر كلّي هميشه محفوظ است، همچنان كه در خود طبيعت ساري و جاري است، آنجا كه عملكرد هر موجود زنده مبتني است بر هماهنگي در جهان كثرات و نيز بين كثرت و واحد مطلق؛ واحد مطلقي كه اصل و مبدأ تمام كثرات است». (همان، 147ـ146)
همه آنچه گفته شد در تبيين نقش اساسي توحيد در انديشه اسلامي و به تبع آن علم اسلامي است. مي‌توان گفت كه ويژگي‌هاي ديگر و اصول ديگر جهان بيني اسلامي (و تا حدّي سنّت‌هاي شرقي) عملاً بر همين اصل استوار هستند؛ «سرشت سلسله مراتبي واقعيت، برتري امور معنوي بر امور مادي، سرشت مقدس جهان، جدايي ناپذيري سرنوشت انسان از سرنوشت محيط طبيعي و كيهاني، وحدت معرفت و ارتباط متقابل تمام اشياء » از ديگر اين ويژگي‌ها هستند كه آقاي نصر براي اين جهان‌بيني‌ها نام مي‌برند (همان،131) و متأسفانه «دقيقاً همين تعاليم‌اند كه امروزه در نتيجه گسترش روزافزون علم غربي و كاربردهايش به صورت فن‌آوري در كشورهاي آسيايي، آشكارا مورد ترديد خود شرقيان نيز واقع شده‌اند» (همان).
مسلمانان،خصوصاً آنهايي كه به كسب دانش مي‌پردازند بايد بدانند كه «علوم اسلامي اگرچه تأثير عظيمي بر علم غربي داشته، امّا خود شيوه مطالعه مستقلي در باب ماهيت پديده‌ها، عليّت، رابطه و نسبت ميان اشكال گوناگون اشياء از جماد تا نبات تا حيوان، معناي تغيير و تحول در جهان طبيعت و هدف و غايت قصواي طبيعت بوده است. همه اين موضوعات در علوم اسلامي در پرتو تعاليم قرآن و حديث مطالعه مي‌شده است». (همو، 84: 130)
بنابر همين دلايل است كه آقاي نصر، علوم پديد آمده در دورة تمدّن اسلامي را علوم اسلامي مي‌داند چرا كه بر جهان نگري توحيدي ـ اسلامي مبتني مي‌باشند: « تمامي علوم متداول در تمدن اسلامي از نقليات تا عقليات، از قلمرو امر قدسي بيرون نيست و انسان چه با قانون مسعودي بيروني سروكار داشته باشد و چه با رساله حساب غياث الدين جمشيد كاشاني و چه با شواهد الرّبوبيه ملاصدرا، همواره در قلمرو علم مقدس سير مي‌كند. البته همين آثار را مي‌توان از ديدگاه دنياگرا و لاادري [ يعني بدون توجه به روح الهي و جنبه كيفي انديش] مورد مطالعه قرار داد و امر قدسي را از آن زدود، چنانكه در آثار اكثر مستشرقين و شاگردان آنان در بين مسلمانان ديده مي‌شود» (همو، 82:7)
تأكيد بر سنّت گستردة علوم اسلامي؛ در انديشه دكتر نصر، صرفاً به منظور مباهات به گذشته و فخر به اين علوم نمي‌باشد بلكه اهميت اصلي آن در اين است كه اسلام توانسته بود «بدون بيگانه شدن با جهان نگري اسلامي و بدون پديد آوردن علمي كه اِعمال آن جهان طبيعت را منهدم كند و همسازي ضروري ميان انسان و محيط طبيعي را از ميان ببرد، انواع گسترده‌اي از علوم را در دامان خود بپرورد» (همو، 84:152). به بيان ديگر مسلمانان با اشتياق بسيار به فراگيري علوم طبيعي مانند نجوم، طبيعيات و طبّ روي آوردند و در پيشرفت اين علوم تأثير‌هاي عظيمي بر جاي نهادند، بي‌آنكه تعادل آن علوم و هماهنگي آنها با طبيعت از دست برود. علوم طبيعي آنها هميشه در چهارچوب «فلسفه طبيعت» كه با ساختار كلي عالم از منظر اسلامي هماهنگ بود، شكل مي‌گرفت. در پس زمينه علم اسلامي، نوعي فلسفة راستين طبيعت قرار گرفته است كه اگر آفتابي شود و به زبان دنياي معاصر به بيان آيد، مي‌تواند جايگزين فلسفه طبيعي دروغين دوران كنوني شود» (همو، 85: 319ـ 318)
گسترة نگاه اخلاقي از ديگر پيامدهاي جهان بيني اسلامي و الهي است و اين نكته در فرهنگهاي سنتي شرقي نيز عموميت دارد. اين فرهنگ‌ها ـ و خصوصاً اسلام ـ هيچ گاه «منظر انسان مدارانه» نداشته‌‌اند و هيچ گاه «انسان را از نظام الهي يا ديگر مخلوقاتي كه در بهره‌بردن از نعمتهاي كره زمين با او سهيم‌اند، جدا نساخته‌اند» (همو،82:151).به بيان ديگر اخلاق در اين جهان‌بيني‌هاي الهي، «نه تنها شامل جامعه انساني بوده،‌ بلكه شامل ديگر مخلوقات زمين، جاندار و حتي غيرجاندار نيز بوده است» (همان)[5]

مسأله عينيت و علم اسلامي
مهمترين نكته‌اي كه در تقابل با علم اسلامي مطرح مي‌شود مسأله عينيت علمي است. بر اين اساس بيان مي‌شود كه عينيّت يا به عبارتي حقيقت، ديني و غيرديني نمي‌شود. هرچند كه در اين زمينه در بخش توضيح مربوط به اصل توحيد، مباحثي مطرح شد امّا چه بسا تبيين بيشتري لازم مي‌باشد. ضمن اينكه براي نمونه به سراغ حوزه علوم انساني مي‌رويم و نظرات آقاي نصر را بيان خواهيم كرد. ايشان طيّ بيان نسبتاً مبسوطي به طرح اين مسأله پرداخته‌اند كه ذكر آن خالي از فايده نمي‌باشد. «پيش از هر چيز، لازم است يك بار ديگر معلوم كنيم كه مراد از عينيّت علمي، به ويژه در حوزه انسان پژوهشي چيست. لااقل براي غيرمتخصصان در فلسفه علم، عيني دانستن علم جديد امري عادي [و بديهي] است؛ اغلب چنان است كه گويي اين دو، لازم و ملزوم هم‌اند. بي‌شكّ، علم جديد در مطالعه خود، دربارة جهان مادّي از گونه‌ي محدودي از عينيت بهره دارد ولي حتّي در اين حوزه [كوچك] هم عينيّت آن محدود به ذهنيت جمعي يك بشريت خاص در لحظه‌ي معيني از وجود تاريخي آن است؛ يعني اين مقطع زماني كه روحِ رمزانديش رو به انحطاط نهاده و موهبت رؤيت عالم معنا، هم در عالم ماده و هم در وراي آن، تقريباً به تمامي از ميان رفته است. يقيناً آن چه مسلمان سنّتي «به طور عيني» تشخيص مي‌دهد، عين همان بصيرت نسبت به عالم نيست كه انسان‌هاي متجدّد امروزه به صورت عيني ولي بدون ساحت تعالي دريافته‌اند. حتّي در عالم مادّي، همه آنچه (بنا به تشبيه معروف سر آرتور ادينگتون) نتواند به تور علم متجدّد بيفتد، بطور جمعي ناديده‌اش مي‌گيرد و به طور عيني به عدم آن تصريح مي‌كنند. چنان است كه گويي جماعتي ناشنوا در يك كنسرت، يك صدا گواهي دهند كه هيچ نغمه‌اي را نشنيدند و وحدت نظر خويش را دليل بر عينيّت آن بگيرند» (همو، 85: 33ـ32)
لذا نكته اصلي در بحث عينيت علمي،‌ آن است كه بسياري از وجوه و ابعاد عالَم به بهانه اينكه به دست تجربه نمي‌رسد نبايد ناديده گرفته شوند؛ خصوصاً كه در اين ميان عقل (بصيرت شهودي) عالِم نيز به فراموشي سپرده شده است. اهميت اين مسأله به مراتب در حوزه انسان پژوهي مهمتر است: «اينك اگر بايد در حوزة خودِ عالَم مادّي، مفهوم به اصطلاح عينيت علم جديد را با احتياط بسيار به كار برد و ابعاد كيفي و رمزي طبيعت را به دليل بيرون ماندن از دايرة جهان بيني علم جديد ـ ‌آن جهان‌‌بيني‌اي كه بر مدار عينيت شكل يافته است‌ـ ناديده نگرفت،‌ در حوزه انسان پژوهي، نياز به بازنگري در اين عينيّت بسي مبرم‌تر است. دانشمندان غربي توانسته‌اند با الگو گرفتن از روشهاي علوم طبيعي در حوزه انسان پژوهي حجم عظيمي از اطلاعات درباره انسانهاي همه ادوار و اقاليم، گرد بياورند ولي در عين حال به اطلاعات اندكي دربارة خود انسان دست يافته‌اند و اين همه به حكم اين دليل ساده است كه پيشينة فلسفي علم جديد كه در نهايت دكارتي است، از فراهم آوردن پس زمينه لازم براي انسان پژوهي ناتوان است..... در قرن نوزدهم، پندار ناصواب بدتري بر اين خطا مزيد شد كه حتّي مانع از آن شد كه گردآوردن واقعيّات دربارة انسانهاي ادوار مختلف، لااقل راهي به گونه‌اي شناخت از خود انسان باشد. اين پندار باطل همان پندار تكامل بنا به فهمي است كه امروزه از آن وجود دارد. تكامل چيزي در حدّ يك فرضيه علمي است كه خود را براي قرن گذشته به صورت واقعيّتي علمي جا زده است. با وجود اينكه كمترين دليلي بر وقوع آن در سطح زيست‌شناختي وجود ندارد، معمولاً بسان نظريه‌اي اثبات شده در مدارس تدريس مي‌شود.... تا آنجا كه به انسان- پژوهي مربوط است، دقيقاً همين ورود سرزده انديشه تكامل به درون انسان شناسي است كه رابطه‌ي بالقوه مثبت واقعياتي را كه به طرق علمي گرد آمده‌اند با فهم جنبه كلي و ثابت ماهيت انسان تقريباً ناممكن ساخته است. دانشمندان و محقّقان غربي در حوزه انسان شناسي، علوم اجتماعي و حتي علوم انساني تقريباً به تمامي فقط براي مطالعه تغيير و دگرگوني، تربيت مي‌شوند. هر تغييري هر قدر هم پيش پا افتاده، اغلب تغييري پر اهميت محسوب مي‌شود، در حالي كه امور ثابت را تقريباً بطور ناخودآگاه با امور بي‌اهميت يا مهجور يكي مي‌انگارند. اين اوضاع به آن مي‌ماند كه انسان‌ها فقط براي مطالعه حركت ابرها تربيت شوند و از آسمان با عرصه‌هاي ثابت و بيكرانش، كه زمينه مشاهده حركات ابرها را فراهم مي‌سازد به كلّي غافل بماند. شگفت نيست اگر اين همه تحقيق و پژوهش رشته‌هاي جديد دربارة انسان چيزي بيش از مطالعه امور پيش پا افتاده نباشد و در اغلب موارد نتايجي بي‌مقدار را به بار مي‌آورد و تقريباً در همه مراحل در پيش‌گويي چيز قابل ذكري در نظام اجتماعي ناكام بماند. بسا كه يك داستان عاميانه و ساده سنّتي، حقايق بيشتري را دربارة انسان آشكار سازد تا كتابهاي حجيم با صفحاتي پر از آمار و ارقام درباره آنچه معمولاً تغييرات حياتي توصيف مي‌شود». (همو، 85: 35ـ32)
به بياني ديگر آنچه به تجربه مي‌آيد ارزشمند است به شرطي كه در حدّ همان تجربه انگاشته شود و اين فقط در صورتي امكان پذير است كه يك شناخت فراتر از علم تجربي را پذيرفته باشيم: «طوقه تنها در صورتي مي‌تواند نقطه‌اي براي رسيدن به مركز و محور باشد كه در حدّ همان شأن واقعي‌اش يعني در حدّ همان طوقه بودنش ملاحظه شود» (همان،38)
بنابراين از پژوهشهاي علمي و عيني [رايج] مي‌توان در الگويي برگرفته از مابعدالطبيعه حقيقي استفاده نمود.
به سوي علم ديني؛ اقداماتي براي ايجاد علم اصيل اسلامي
از ديدگاه دكتر نصر، راه دستيابي به علم اسلامي ـ خصوصاً در اوضاع فعلي‌ـ طولاني است امّا اگر قرار است كه جهان اسلام، همچنان اسلامي بماند بايد اين راه را پيمود. (همو، 86:18) چند قدم اصلي در اين مسير عبارتند از:

1ـ پايان دادن به نگرش پرستش گرايانه به علم و فن‌آوري
اولين اقدام ضروري پايان دادن به علم‌گرايي است؛ گرايشي كه از مدّت‌ها قبل توسط بسياري از فيزيكدانان و فيلسوفان برجسته علم در غرب رد شده است امّا در جوامع اسلامي آن را نه تنها در بين متجددان بلكه «در ميان برخي از محافظه‌كارترين عناصر فقهي جامعه اسلامي مي‌توان يافت كه به رغم انكار همه كاربردهاي خِرَد در تفكر اسلامي، علم گرايي را بي‌چون و چرا مي‌پذيرند». (همان)
بايد اين روند را واژگون كرد و كل علم و فنّاوري غربي را نه با عقده حقارت بلكه بر اساس جهان‌بيني مستقل الهي مشاهده كرد كه توضيحاتش در بخشهاي قبلي آمد.

2ـ تدوين جهان‌بيني كامل اسلامي و فلسفه اسلامي علم
«بايد منابع اسلامي سنتي از قرآن كريم و حديث گرفته تا همه آثار سنتي مربوط به علوم، فلسفه‌، الهيات،‌ كيهان‌شناسي و نظاير اينها را عميقاً بررسي كرد تا بتوان جهان‌بيني اسلامي و خصوصاً مفهوم اسلامي طبيعت را تدوين كرد» (همان،19).
اين وظيفه دشوار اما ضروري را بايد «در چارچوب سنت فكري اسلامي انجام داد و نه صرفاً بر اساس رجوع به برخي آيه‌هاي اين كتاب مقدس كه خارج از زمينه آن استخراج مي‌شود و توسط خود افراد يعني بر اساس عقل[جزئي] تعبير مي‌شود كه معمولاً ملقمه‌اي از انديشه‌ها، موضوع‌ها و ايدئولوژي‌هايي است كه تا حد ممكن از اسلام به دور است» (همان). به بيان ديگر «جهان‌بيني اسلامي نبايد تقليد دست دوم از ديدگاه غربي باشد كه آيه‌هايي چند از قرآن در آن بطور پراكنده درج شده است تابه اين نوع تفاسير هاله‌اي از اصالت اسلامي دهد » (همان، 20).
كشف مجدد جهان‌بيني اصيل اسلامي و به خصوص ارتباط آن با علوم طبيعي، همچنين مستلزم بررسي عميق و فهم تاريخ علم اسلامي است كه هر يك از علوم اسلامي در آينده بايد خود را با آن پيوند دهد تا بتواند به شاخه تازة درختي تبديل شود كه در وحي اسلامي ريشه دارد (همان). نگاهي به فعاليت‌هاي مسلمانان در اين زمينه نشان مي‌دهد كه «متأسفانه ميراث علوم طبيعي اسلام بسيار به ندرت مورد مطالعه خود مسلمانان قرار گرفته و اگر هم كساني به چنين مطالعه‌اي اقدام كرده باشند در اينجا نيز مطالعة آنها بر نوعي احساس حقارت مبتني بوده است كه در اثر آن صاحبان چنين تحقيقاتي به ناچار سعي كرده‌اند، اثبات كنند كه مسلمانان در اكتشافات علمي بر غربيان فضل تقدّم دارند و بنابراين در دستاوردهاي فرهنگي خود عقب‌تر از جهان غرب نيستند. به ندرت اين ميراث علمي ارجمند مسلمانان را روشي بديل و داراي شأن [علم] طبيعي دانسته‌اند كه توانسته است از تأثير فاجعه باري كه علم متجدّد و كاربردهاي آن از طريق فن‌آوري براي آدمي داشته‌اند، احتراز كند». (همو، 85:319ـ318)[6]

3ـ مطالعه و بررسي عميق علم غربي
قدم بعدي اين است كه به تعداد كثيري از دانشجويان مسلمانان امكان داده شود تا در عالي‌ترين سطح به مطالعه علوم جديد به خصوص علوم پايه بپردازند. چرا كه از طريق اين رشته‌هاي پايه است كه مي‌توان به اعماق و ريشه‌ها و فرضهاي اصلي و مبنايي علم جديد دست يافت و در نتيجه «دگرگوني‌هاي نظري عميقي» را در آنها با استفاده از جهان‌بيني اسلامي ـ‌در مرحله قبل‌ـ به دست آورد. امّا در جهان‌بيني اسلام، هم اكنون «شمار زيادي از پزشكان و مهندسان در مقايسه با شمار كساني وجود دارند كه جنبه‌هاي محض و نظري علومي مانند فيزيك، شيمي و زيست‌شناسي را مطالعه كرده‌اند». (همو، 86:21ـ20). آقاي نصر در ادامه ضمن تبيين نظر خود نسبت به علم غربي مي‌گويند: «برخلاف آنچه كه بسياري در مورد مخالفت ما با ترويج علم غربي بيان مي‌كنند، ما هرگز از چيزي كه به هر حال در اين برهه از تاريخ ناممكن است، جانبداري نكرده‌ايم. پيشنهاد ما بيشتر اين بوده است كه عليم غربي را به بهترين وجه فراگيريم و در عين حال شالوده‌هاي نظري و فلسفي آن را در بوته نقد قرار دهيم. سپس از رهگذر تسلط بر اين علوم به اسلامي كردن علم بپردازيم كه مبتني بر برداشتن گامهاي آتي در چهارچوب جهان‌بيني اسلامي و تمايز امور متكي بر حقايق علمي از چگونگي تفسير فلسفي آنها خواهد بود». (همان، 21)
لازم به تأكيد نيست كه قبل از تلفيق علم جديد در جهان‌بيني اسلامي، احياي ديدگاه اصيل اسلامي براي متفكران مسلمان از جمله دانشمندان [علوم] تا چه حد، اهميت دارد. (همان، 22)
به هر حال «هرگونه اميد به گشايش فصلي جديد در تاريخ علم اسلامي كه بتواند موارد تلفيق شدني از علم جديد را بدون محو نگرش اسلامي به كيهان، تلفيق كند،‌ بايد متكي بر كساني باشد كه از جهان‌بيني اسلامي عميقاً آگاهي دارند و بدون حل و جذب در فرضها و نگرش دنيويِ علوم جديد، داراي بيشترين آگاهي از اين علوم نيز هستند» (همان).
اين سه مرحله كه نام برده شد، مراحل اصلي هستند. هرچند گام بعدي نيز كمك زيادي خواهد نمود.

4ـ احياي علوم اسلامي سنتي
اقدام مهم ديگر «احياي علوم اسلامي سنتي در هر زمان و مكان ممكن به خصوص در حيطه‌هايي مانند پزشكي، داروشناسي، كشاورزي و معماري است. چنين اقدامي نه تنها موجب اعتماد بيشتر مسلمانان به فرهنگ خودي [و مشوّقي براي بررسي هرچه بيشتر آنها] مي‌شود، بلكه پيامدهاي اجتماعي و اقتصادي عظيمي دارد. افزون بر اين ادعاهاي انحصار طلبانه علم و فنّاوري جديد را تا حدي برطرف مي‌سازد. حتي در آمريكا، شكل‌هاي غير غربي پزشكي مانند طب سوزني و طب آيورودا، سريعاً در حال گسترش است». (همان،23) [7]

يادداشتها:
1 – در اين مقاله تأكيدات از نگارنده است.
2- نمونه‌اي از اين حق مطلق نسبت به خودرا مي‌توان در سقط‌جنين و نيزاُتانازي مشاهده‌كرد.
3 - «آثار نوشته مفصلي در باب اين علم جديد كه غالباً با اصول و انديشه‌هاي مابعدالطبيعي و كيهان شناسي شرقي بطور فشرده در هم تافته مي‌شود، وجود دارد؛ هرچند همه كساني كه در اين زمينه مطلبي مي‌نويسند، معناي آموزه‌هاي شرقي را كاملاً درك نمي‌كنند. براي نمونه نك. كتاب مشهور تائوي فيزيك»(نصر، 82:299).
4 - اسراء، 81
5 - اين مطلب وقتي بهتر فهميده مي‌شود كه تقدس پاره‌اي كوهها، رودها، سنگها و نظاير آنها را در بسياري از سنتهاي شرقي در نظر بگيريم (همان،151).
6 - متأسفانه در اين حوزه نيز دانش‌پژوهان غربي، بيشتر فعال بوده‌اند و حتّي كارهاي مسلمانان در زمينه تاريخ علوم اسلامي معمولاً متأثر از استنباط غربي از نقش علم اسلامي در تاريخ علم غربي بوده است. علم اسلامي را بايد از ديدگاه اسلامي مشاهده و بررسي كرد. (همو، 86:20).
7 - متأسفانه علومي نظير پزشكي اسلامي به عنوان «يكي از غني‌ترين علوم پزشكي جهان» هنوز از صحنه غايب است بلكه بيش از همه توسط اكثر پزشكان در خود جهان اسلام تحقير مي‌شود. (همان،23).

منابع:
نصر، سيد حسين، اسلام و تنگناهاي انسان متجدد، انشاء ا... رحمتي، تهران، دفتر پژوهش و نشر سهروردي، دوم، 85.
همو، جوان مسلمان و دنياي متجدد، مرتضي اسعدي، تهران، طرح نو، ششم، 84.
همو، جهان بيني اسلامي و علم جديد، مندرج در: حسني، سيدحميد رضا و ديگران، علم ديني ديدگاه ها و ملاحظات، تهران، پژوهشگاه حوزه و دانشگاه، سوم، 86.
همو، نظر متفكران اسلامي درباره طبيعت، تهران: خوارزمي، چهارم، 77.
همو، نياز به علم مقدس، حسن ميانداري، قم، مؤسسه فرهنگي طه، دوم، 82.
 

    148 بازديد     0 امتياز     0 نظر


مطالعات موضوعي :
●   علم دينى 

افراد و مشاهير
●  نصر   سيد حسین

دسته
●  متن / مقاله

رسته :3

تاريخ ارسال:05/11/1388
   
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت    |   ارسال مطلب