باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز سه شنبه 12 آذر 1387 كاربران برخط 346 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
   
  
  
    
در كنار يكديگر اما ...
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ


اشاره:

1984 و دنياي قشنگ جديد از بزرگترين شاهكارهاي ادبي هستند كه به ترسيم تخيلي آينده جامعه بشري از ديدگاهي نقاد و تيزبين و در عين حال دردمند، پرداخته‌اند. اين دو كتاب در قالب رمان تخيلي،‌ آينده جهان را ترسيم مي‌كنند. اثر اول در سال 1931 توسط آلدوس هاكسلي و اثر دوم در سال 1948 ميلادي توسط جرج اُرول به رشته تحرير درآمده است. نظر به اهميت اين دو كتاب بخصوص كتاب دنياي قشنگ جديد، توجه شما را به مطالعه نوشته دكتر صادق طباطبايي در ابتداي كتاب “زندگي در عيش، مردن در خوشي” اثر “نيل پُستمن” جلب مي‌كنيم. در اين نوشته ابتدا به بررسي اين دو اثر پرداخته شده و سپس  مقايسه‌اي بين جهان هاكسلي و ارول صورت گرفته است.
 
   ● نويسنده: صادق - طباطبايي

منبع: سایت - باشگاه اندیشه

 
 

جهان هاكسي

هاكسلي دنياي تخيلي خود را، كه ثمرة رشد تكنولوژي افسارگسيخته و عاري از اخلاق است، “دنياي نو” (Brave New World) يا به برگردان يكي از مترجمين،‌“دنياي شگفت‌انگيزنو” مي‌نامد: دنيايي است كه در آن نشانه‌اي از فرهنگ و انديشه اسلامي وجود ندارد، تاريخ و سرگذشت بشري فراموش شده است، اصل حاكم بر اين دنيا رفاه و پيشرفت و ثبات اجتماعي است. رفاه و پيشرفت محصول علم و صنعت است و ثبات اجتماعي معلول نفي تفكر و انديشه و ارادة انسان‌ها و ممانعت از خودآگاهي آنها است. سرگرمي و تفريح و وقت‌گذراني‌هاي طرب‌زا مجال انديشه را مي‌ربايد. انسان‌ها به گونه‌اي تربيت مي‌شوند كه نيازهاي جامعة باثبات را تأمين كنند؛ يعني در اين دنيا با بهره‌گيري از تكنولوژي و شاخه‌هايي معين از علوم، انسان‌ها به صورت ماشين‌هايي در مي‌آيند فاقد اراده و شعور و لذا هيچگونه اعتراضي ديده نمي‌شود. طبقه‌بندي‌هاي اجتماعي از قبل تعيين شده و انسان‌ از لحظة انعقاد نطفه و آغاز دوران جنيني تا مراحل مختلف رشد و همچنين كلية ‌امور تربيتي و پرورشي زيرنظر “كنترل كنندة” جهاني قرار مي‌گيرند. نيازهاي جامعه به كنترل كنندگان و ناظران اجتماعي، روشنفكران، مديران، طراحان، تكنيسين‌ها، تبليغات‌چيان، هنرمندان و بالاخره كارگران بر اساس معيارهاي علمي و آماري مشخص مي‌گردد. توليد انسان در كارخانه صورت مي‌گيرد. “دستگاه بارورسازي” كار انعقاد نطفه را از آميزش تخمك‌ها و اسپرمهاي موجود تا رده‌بندي در لوله‌هاي بلورين انجام مي‌دهد. نطفة منعقده به “دستگاه تربيت نطفه” كه كار تربيت پنج گروه اجتماعي را – به لحاظ ساختمان بدني و قدرتي آموزش و ميزان شعور – بر عهده دارد، منتقل مي‌شود: گروه “آلفا” طبقات بالا و كارگزان حكومت را تشكيل مي‌دهند؛ نيز “بتاها” كارشناسان فني و حرفه‌اي تخصصي هستند و بعد به ترتيب “گاماها” و “دلتاها” و در آخرين طبقه “ايپسيلون‌ها” هستند كه سخيف‌ترين و سخت‌ترين كارها را بايد انجام دهند. همة اين گروه‌ها،‌ طي دوران رشد، با روش‌هاي “قلمه‌زني” نطفه‌هاي منعقده و به صورت توليد و پرورش دوقلو و چندقلو (تا قريب 90 زوج از يك نطفه) توليد مي‌شوند و پرورش مي‌يابند و با استفاده از داروهاي شيميايي و نيز ترشحات غده‌هاي مولد احساسات و … شكل مي‌گيرند.

با استفاده از روش “آموزش در خواب” تلقينات لازم و آموزش‌هاي ضروري صورت مي‌گيرد. در مركز پرورش نطفه 189 گروه انساني به لحاظ مشاغلي كه بايد در آينده عهده‌دار شوند، شكل لازم را مي‌گيرند. قبل از آنكه مراحل جنيني طي شود مسئولين “تعيين سرنوشت اجتماعي” ارقام خود را براي “بارورسازها” مي‌فرستند و آنها تعداد لازم از جنين‌هاي موردنظر را كه هنوز در بطري‌هاي بلورين آزمايشگاهي هستند به مسئولين مركز “پرورش نطفه” تحويل مي‌دهند تا به مراكز پرورشي انتقال يابد و سرنوشتشان به طور كامل تعيين شود. اين بطري‌ها در روي تسمه‌هاي متحرك قرار دارند و با سرعت سي‌وسه و يك‌سوم سانتي‌متر در ساعت وارد دستگاه‌هاي گوناگوني مي‌شوند و سرانجام در صبح روز دويست‌وشصت‌وهفتم در روشنايي روز به بخش تخليه مي‌رسند و در آنجا “متولد” مي‌شوند؛ يعني از بطري تخليه مي‌گردند. اين يعني “زندگي مستقل”.

نوزاد “تولد”يافته، يعني تخليه شده، تحويل پرستاران شده، به مراكز مختلف اعزام مي‌شود. در اين مراكز، با استفاده از علوم روان‌شناسي،‌ ذهن كودكان با تلقينات مداوم از تعليمات لازم انباشته مي‌شود و افراد هر طبقه تحت آموزش‌هاي مخصوص همان طبقة اجتماعي قرار مي‌گيرد. اين تلقين‌ها و آموزش‌هاي در حين خواب، در سنين مختلف، همواره وجود دارد و حتي بزرگسالاني كه ممكن است گاهي به بيماري “آگاهي بر خويش” يا مرض مهلك “جرقة انديشه” دچار شوند، به مراكز بازسازي و بازپروري اعزام مي‌شوند. علاوه بر همة اينها مادة مخدري به نام “سوما” بين همگان و به طور رايگان توزيع مي‌شود، كه علاوه بر آنكه انسان را در مقابل بيماري انديشه واكسينه مي‌كند، حالت نشاط و وجد و سرانجام خلسه و بي‌خوبري را در انسان “دردمند” پديدار مي‌سازد. مصرف مقادير معيني از “سوما” بستگي به وضع انسان و شدت دردمندي او دارد. گاه لازم است فردي جهت رهايي از عذاب “انديشيدن” و رهايي از “دغدغة اراده” چند روزي تحت تأثير اين داروي شفابخش قرار گيرد و به اصطلاح به استراحت و مرخصي استعلاجي فرستاده شود.

در اين دنيا پيري و كهولت وجود ندارد. با استفاده از روش نوين “كودرساني و جوان‌سازي سلول‌هاي فرسوده” دوران پيري عارض نمي‌شود. لذا مرگ انسان، در لحظه‌اي معين و به طور ناگهاني و بر اساس آنچه از قبل توسط آمارگران تعيين شده و سرنوشت محتوم او است فرا مي‌رسد.

جسد انسان‌ها نيز در اين دنيا جهت تأمين مقداري از فسفرهاي مورد نياز كارخانة پرورش سلول‌هاي مغز در كوره‌هاي ويژه‌اي سوزانده مي‌شود. سعادت بعد از مرگ يعني اين كه انسان حتي بعد از مرگش هم بتواند نيازهاي همنوعان خود را برآورده سازد.

همان‌طور كه قبلاً گفته شد، در مراكز پرورشي كارهاي مختلفي بر روي نوزادان تخليه شده صورت مي‌گيرد. در مركز پرورش حرارتي، جنين انسان‌هايي كه بايد بعداً به مناطق گرم اعزام گردند تا مثلاً كار معدن، فلز كاري، و … را انجام دهند، ابتدا در تونل‌هاي سرد نگهداري مي‌شود و سپس آنها را وارد مراكز گرم مي‌كنند تا گرما را دوست بدارند.

راز “نيكبختي” و سعادت در دوست‌داشتن كاري كه انجام مي‌دهي خلاصه شده است. لذا بايد آدمها را نوعي پرورش داد كه به سرنوشت گريزناپذير اجتماعي خود عشق بورزند.

مثلاً در بخش پرورش نوزادان و در اتاق‌هاي مخصوص، براي آن دسته از آدمها كه نبايد به گل و گياه نيازي داشته باشند به اين ترتيب عمل مي‌شود كه ابتدا نوزاد را با رنگ‌هاي شاد صفحات كتاب و نيز برگهاي گلهاي سرخ پرپر شده مواجه مي‌كنند. در حالي كه كودك مشغول لذت بردن از رنگ گلها و بازي كردن با صفحات رنگين كتابها و مچاله‌ كردن تصاوير دلفريب و دست‌زدن به گلهاي سرخ است، ناگهان امواج و صداهاي وحشتناكي در فضا مي‌پيچد؛ به طوري كه ترس و لرز و تشنج وجود نوزاد را فرا مي‌گيرد. بعد از مدتي صدا محو مي‌شود. كودك دوباره به حال عادي باز مي‌گردد. بعد از مدتي كه دوباره كودك سرگرم لذت بردن است، مجدداً آن صدا و آن وحشت ايجاد مي‌شود. تكرار پي‌درپي ايجاد تشنج و درد و ترس، در حالي كه كودك با گل و كتاب مواجه است، طبيعي است كه نفرت از كتاب و گل را در درون او جايگزين عشق به اين دو مي‌كند.

فلسفة اصلي توجيه كنندة اين پرورش علمي اين است كه “عشق به كتابخواني و علاقه به طبيعت چرخ هيچ كارخانه‌اي را نمي‌چرخاند.

” نوعي ديگر از شيوه‌هاي آموزش و پرورش “آموزش در حال خواب” است. در ديداري كه عده‌اي از دانشجويان از اين مراكز به عمل مي‌آورند، مي‌بينند كه در يكي از اتاق‌هاي اين مراكز 80 تختخواب بچه‌گانه به رديف كنار ديوارها چيده شده است. صداي نفس‌هاي منظم و آرام و نجواي مداوم، كه به صداي “زمزمه‌اي از دوردست” مي‌ماند، به گوش مي‌رسد. پرستار بخش توضيح مي‌دهد: “در درس امروز ابتدا 45 دقيقه آموزش “مقدمات سكس” داشتيم و در حال حاضر كليد روي درس “مقدمات خودآگاهي طبقاتي” است.”

بالشهاي بلندگوداري كه زير سر كودكان قرار دارد به نواري كه در حال چرخش است متصل مي‌باشد. پرستار براي لحظه‌اي صداي دستگاه را بلند مي‌كند. مرتب تكرار مي‌شود: ايپسيلونها حتي بدتر از دلتاها هستند… آنها آنقدر احمقند كه خواندن و نوشتن را هم بلد نيستد… تازه آنها روپوش‌ها سياه هم مي‌پوشند… سياه رنگي است بسيار زننده… من خوشحالم كه بتا هستم… زيرا زياد كار نمي‌كنم…”

مجموعة اين تلقين‌ها است كه نه فقط ذهن بچه‌ها كه ذهن بزرگسالان را نيز در سراسر زندگيشان مي‌سازد و تمامي اين موارد از جانب حكومت تعيين مي‌شود و به “نيازهاي حكومتي” معروف است و از آن مشروعيت مي‌گيرد.

ثبات اجتماعي يكي از اهداف جامعة هاكسلي است. ……..در اين دنيا علايق خانوادگي و پيوندهاي عاطفي از علاقة انسانها به ثبات جامعه مي‌كاهد و تعهدات او را نسبت به آن كاهش مي‌دهد. لذا در اين دنيا هرج و مرج جنسي امري الزام‌آور و بنابراين رايج است. در اين دنيا ركني به نام خانواده چندش‌آور است. رابطة زناشويي مزخرف است و پيوند زناشويي مزخرف‌تر. رابطة پدر و مادري رابطه‌اي حيواني است و به همين دليل با جامعة پيشرفته مناسب نيست.

مدير مؤسسة “بارورسازي و پرورش نطفه” به دانشجويان مي‌گويد: “… بر اساس تعليمات رهبران جهان و كنترل‌كنندة جهاني” تاريخ چيز پوچي است … سعي كنيد بفهميد داشتن پدر و مادر يعني‌چه…؟ زنده‌زايي يعني‌چه…؟ تولد كودك از رحم مادر كه همان زنده‌زايي نام دارد شرم‌آور است؛ زيرا كاري است حيواني…! سعي كنيد بفهميد زندگي در ميان خانواده يعني چه.

مي‌دانيد خانه چه بود؟ در گذشته‌هاي دور و در عصر جاهليت قبل از دوران پيشرفته كنوني، خانه چند اتاق كوچك خفه‌كننده، سكنة بيش از ظرفيت، يك مرد و يك زن بود. اين زن متعلق به او بود و هر چند وقت يكبار بچه مي‌زاييد… زنداني تاريك، بيماري‌زا و متعفن … .

خانه به لحاظ رواني نيز مانند جنبة فيزيكي آن زننده و متعفن بود. از نظر رواني خانه به يك لانة خرگوش شباهت داشت… چه صميميت‌هاي خفه‌كنندة جنون‌آميز و خطرناكي، با روابطي زشت و و قبيح كه بين اعضاي خانواده حكمفرما بود…

مادر ديوانه‌وار بچه‌هايش را زير بال و پر خود مي‌گرفت. بچه‌هاي خود را مثل گربه‌اي كه بچه‌هايش را به دندان بگيرد مرتباً در كنار خود داشت… گربه‌اي كه قدرت تكلم  داشت و مي‌توانست بگويد: كوچولوي قشنگم! و اين حرفها را مرتباً تكرار كند… .

شما ممكن است باور نكنيد يا احساس انزجار كنيد… جناب فورد اولين كسي بود كه خطرات وحشتناك زندگي خانوادگي را فاش كرد… .

دنيا پر بود از پدر و مادر و بنابراين پر بود از فلاكت…، پر بود از مادر و در نتيجه پر بود از انواع انحراف‌ها، از ساديسم گرفته تا بيماري نجابت … پر بود از برادر، خواهر، عمو، خاله، يعني پر بود از جنون… ، مادرها و پدرها، خواهرها و برادرها و در ضمن زنها و شوهرها عاشق و معشوق هم بودند…؛ تك‌همسري و عشق به همديگر نيز وجود داشت… .

خانواده، تك‌همسري، عشق، همه جا انحصارگرايي، همه جا تمركز علايق، همه جا انگيزه و انرژي را در مجرايي باريك انداختن… اما همانطور كه مي‌دانيد “هر كسي متعلق به تمام افراد ديگر است.” البته دانشجويان جملة اخير را كه ضرب‌المثل آموزش در خواب بود، قبلاً بيش از 62000 بار در تاريكي و خواب شنيد بودند. لذا برايشان بديهي، مسلم و غيرقابل بحث بود.

وي سپس ادامه داد: … ثبات، هيچ تمدني بدون ثبات اجتماعي پايدار نيست و ثبات اجتماعي حاصل نخواهد شد مگر با ثبات فردي… يعني توليد انسانهاي داراي ثبات رواني و ثبات شخصيتي … .

ماشين‌ها در حركتند. بايد براي هميشه كار كنند. توقف آنها به منزلة مرگ جامعه خواهد بود… چرخها مي‌بايست بي‌وقفه گردش كنند؛ اما بدون مراقبت نمي‌توانند بچرخند. انسان‌ها هستند كه بايد آنها را كنترل كنند… ، انسان‌هايي مطيع و همواره خشنود… ناله سردادن‌هاي: كوچولوي من! مادر من! هستي من! يگانه عشقم! اي خداي قاهر! فرياد دردآلود سردادن، تب و هذيان، گله‌ از پيري و فقر؛ چنين افرادي چگونه خواهند توانست چرخ ماشين‌ها را بگردانند؟… ثبات، ثبات. ابتدايي‌ترين و نهاني‌ترين نياز، بنابراين همه چيز در يك كلمه خلاصه مي‌شود: ثبات… .

دانشجويان همچنان با ناباوري به سخنان او گوش مي‌دادند. گهگاه نيز صورتشان از شرم سرخ مي‌شد.

كنترل كننده در اين لحظه رشته كلام را به دست گرفت و افزود: لقاح خارجي را در نظر بگيريد.گرچه اين مسئله در دوران قبل از فورد شناخته شده بود ولي حكومت جهاني وقت توجهي به آن نكرد؛ چرا كه مسيحيت وجود داشت و زنان مجبور به ادامة زنده‌زايي بودند … .

چيزي به نام ليبراليسم و پارلمان وجود داشت. سخنراني‌هايي در مورد آزادي فردي، يعني آزادي براي ناقص ماندن، و بدبخت بودن، آزادي براي وصلة ناجور شدن ايراد مي‌شد… نظام طبقاتي مرتباً پيشنهاد و رد مي‌شد.

چيزي به نام دموكراسي وجود داشت. انگار انسان‌ها غير از برابري فيزيكي – شيميايي، برابري  ديگري هم داشتند… .

بالاخره كنترل كننده‌ها به اين نتيجه رسيدند كه اجبار فايده ندارد. روش‌هاي ملايم‌تر و در عين حال بسيار مطمئن‌تر: لقاح خارجي و پرورش به روش آموزش در خواب … تبليغات شديد و جدي عليه زنده‌زايي… همراه با مبارزه عليه گذشته، با بستن موزه‌ها، ويران كردن بناهاي تاريخي پيشنهاد  و اجرا شد… براي مثال چيزهايي بود به نام اهرام، و مردي بود به نام شكسپير. البته شما (خطاب به دانشجويان) اين اسامي را هرگز نشنيده‌ايد… فايدة آموزش علمي همين است… .

همانطور كه گفتيم چيزي وجود داشت به نام مسيحيت، اخلاقيات و فلسفة مصرف كمتر از معمول، گرچه اين امر در عصر توليد ناكافي فلسفة بسيار خوبي است، اما در عصر ماشين‌هاي بزرگ جنايتي است عليه اجتماع… .

چيزي بود به اسم خدا… اكنون، صاحب حكومت جهاني هستيم. روز فورد را جشن مي‌گيريم… يك چيزي بود كه اسم آن را بهشت گذاشته بودند… ، چيزي هم وجود داشت به نام روح و چيز ديگري به نام جاودانگي… .

در سال 178 بعد از فورد به 2000 داروساز و بيوشيميست كمك مالي شد… 6 سال بعد دارويي كامل شده وارد بازار گرديد، با نام “سوما” كه تمام امتيازات مسيحيت و الكل را داشت؛ بدون آنكه ضرر آنها را داشته باشد… با مصرف اين دارو هر وقت دوست داشته باشيد مي‌توانيد وارد عالم خلسه شويد و بدون اينكه دچار سردرد يا خيالبافي‌هاي واهي شويد دوباره به عالم طبيعت باز گرديد… و ثبات يعني اين… . بعد نوبت آن شد كه بر پيري و كهولت غلبه كنيم… هورمونهاي جنسي، تعويض خون با خوني جوانتر… امروزه تمام گرفتاري‌هاي فيزيولوژيكي پيري از بين رفته و همراه با آن ويژگي‌هاي ذهني كهولت هم از ميان رفته است. اكنون در تمام طول زندگي شخصيت يكسان باقي مي‌ماند… كار، بازي، و نيرو و علايق در 60 سالگي مانند 17 سالگي… اما امروزه در ساية چنين پيشرفتي، پيرمردها كار، مي‌كنند؛ عشقبازي مي‌كنند؛ آنها وقت اضافي ندارند و مانعي در مقابل لذت بردنشان وجود ندارد. هيچگاه حتي يك لحظه فرصت پيدا نمي‌كنند كه بنشينند و فكر كنند. اما اگر از بخت بد شكافي از زمان بر تفريحات مداوم و وقفه‌ناپذيرشان سايه‌ افكند، هميشه سوما وجود دارد “سوماي جادويي…! ”

در دنياي شگفت‌انگيزنو، “دانشكدة مهندسي تحريك احساس” وجود دارد كه رسالت‌هاي متعددي را بر عهده دارد.

ادارة سه روزنامة بزرگ از جمله كارهاي آن است. روزنامة “راديو ساعتي” براي طبقات اجتماعي بالا، مجلة “گاما” با رنگ سبز روشن و روزنامه‌اي به نام “آيينة دلتا” با ورق‌هاي خاكي رنگ كه لغاتش منحصراً تك سيلابي است. دفاتر تبليغ از طريق تلويزيون،‌ نمايش انتقال احساس و صدا و موسيقي تركيبي، آزمايشگاه‌هاي تحقيقاتي، همه و همه در اين دانشكده مستقر هستند.

مدير اين سازمان مردي است از گروه آلفاي مثبت و صاحب كرسي استادي در دانشكدة مهندسي تحريك احساس، او به طور منظم براي روزنامة “راديو ساعتي” سناريوهاي احساسي تهيه مي‌كند و صاحب ابتكار در زمينة خلق شعارهاي آموزش در حين خواب است … از آنجا كه در كمتر از 4 سال با 640 دختر مختلف رابطه داشته است، مردي تحسين‌برانگيز و بسيار معاشرتي به حساب مي‌آيد.

از جمله آموزش‌هاي ديگر ابداعي او “بله در روزگار ما همه خوشبختند” مي‌باشد. اين جمله 12 سال، شبي 150 بار، در گوش كودكها زمزمه شده بود.

از جمله ساخته‌هاي او سرود دسته‌جمعي جوانان است كه به جاي مدح و ستايش مادر در مدح و ستايش آن بطري است كه كودكان از آن زاده مي‌شوند: “الا بطري كوچكم آرزويم تويي!       

چرا گشتم‌ام از تو تخليه، وجودم تويي!      

بود آسمان درون تو آبي و صاف       

هواي درونت هميشه بود خوب و پاك      

ازين رو بگويم هماره چنين:            

مثال چنين بطري كوچك و نازنين،        

نباشد يك بطري اندر زمين.”

اين سرود را كودكان پيوسته دسته‌جمعي مي‌خوانند.

در دنياي شگفت‌انگيز نو، هر دو هفته يك بار، سه‌شنبه، روز “خدمات همبستگي” است. مراسمي به گونة جشنواره براي بزرگداشت فورد شامل سرودهاي دسته‌جمعي، رقص، مراسم شادماني و سرور و نمايش فيلم و… برگزار مي‌شود. (اين مراسم جايگزين مراسم مذهبي در دوران قبل از فورد است.) سپس با شعارهاي “آه، فورد! شكرت” همه از هم جدا مي‌شوند.

“ديوانگاني” كه در اين دنيا فكر كردن را از نو شروع كرده‌اند و احساس پوچي مي‌كنند و معالجات سومايي و بازپروري در موردشان مفيد و مؤثر نبوده است از ترس اين كه مبادا موجبات ناراحتي و ناامني ديگران را فراهم كنند به جزاير بدوي آدمخواران و يا سرخپوستان تبعيد مي‌شوند.

در آنجا اردوگاهي براي اين تبعيديان فراهم آمده است. مدير اردوگاه در وصف آن مي‌گويد:

“… در حدود 600000 سرخپوست دورگة … مطلقاً وحشي در اينجا سكني دارند… محققين ما گاهگاهي از اونجا ديدن مي‌كنند. اونا هيچ نوع ارتباطي با دنياي متمدن ندارند… هنوز عادت‌هاي تنفرانگيز خودشان را حفظ كرده‌اند… ازدواج بين آنها مرسوم است… به هم عزيزم مي‌گويند… خانواده… بدون تربيت… خرافات عجيب و غريب… مسيحيت، توتميسم و پرورش نياكان… يوزپلنگ، جوجه‌تيغي، و حيوانات وحشي ديگر… بيماريهاي عفوني… كشيش… سوسمار وحشي… واقعاً كه باور نكردنيند… توي اردگاه هنوز بچه‌ها از مادر به دنيا ميان…”

در حالي كه عرق شرم بر پيشانيش نشسته با لحني آرام مي‌گويد:

“بله زن و مرد عاشق هم‌اند… مادر فرزندش را مانند بچه‌هاي حيوانات دوست دارد… زنان زنده‌زايي مي‌كنند… محققين ما وقتي كه مي‌بينند زنان بچه‌هايشان را با پستان‌هايشان شير مي‌دهند از شرم سرخ مي‌شوند و از شدت نفرت وجودشان مي‌لرزد. اين همه عقب‌ماندگي! آه فورت بزرگ، شكرت…! منظره‌اي از اين شرم‌آورتر مي‌شود؟…”

دنياي هاكسلي براي آيندة پيش‌بيني مي‌كند داراي حكومتي است واحد و جهاني و برخوردار از نظمي بسيار پيشرفته. آدمها مانند موريانه و زنبور عسل داراي زندگي سامان‌يافته و منظمي هستند و همانطور كه گفته شد در آن از انديشه و تفكر و ارادة مستقل خبري نيست. انساني كه در دنياي شگفت‌انگيز نو مبتلا به بيماري انديشه شود و احساس خودآگاهي كند، سرانجام دو راه در مقابل خود مي‌بيند: پناه بردن به سوما براي حصول و وصول بي‌خوبري و مجدداً هضم شدن در جمع و همرنگ جماعت شدن يا انزوا و فرار از جمع و سرانجام خودكشي.

زماني كه هاكسلي كتاب خود را منتشر ساخت، اغلب پندارهاي او را اغراق‌آميز و غيرقابل تحقيق مي‌پنداشتند. امروز بخش عظيمي از اين پيش‌گويي‌ها تحقق يافته است. خصوصاً آنچه كه دربارة روابط اجتماعي و زندگي بدون انديشه و يكسان‌سازي انسانها گفته است. نمونه‌هاي بارز و شاخص آن را در جامعة امروز آمريكا مي‌توان ديد.

 

اما دنياي اُروِل “1984”

آينده‌اي را كه ارول در سال 1948 براي بشريت پيش‌بيني كرده است به لحاظ ظاهر با دنياي هاكسلي متفاوت است اما وجوه اشتراك اساسي با يكديگر دارند.

“جرج ارول” مي‌پنداشته است كه دنياي تخيلي او از سال 1984م به بعد واقعيتي خارجي پيدا مي‌كند. در اين دوران، دنيا به سه ابرقاره منشعب شده است كه با مستحيل شدن اروپا در روسيه و امپراطوري بريتانيا در ايالات متحده، دو قدرت از سه قدرت موجود به نام‌هاي اروسيه و اقيانوسيه پديدار مي‌شود. سومين ابرقاره يا دولت، شرقاسيه نام دارد؛ كه پس از دهه‌هاي جنگ پرآشوب به صورت واحدي مجزا ظاهر مي‌گردد. مرزهاي فيمابين سه ابرقاره در برخي جاها قراردادي است و در جاهاي ديگر بر حسب طالع جنگ تغيير مي‌كند؛ اما در كل تابع خطوط جغرافيايي هستند. اروسيه شامل تمامي بخش شمالي سرزمين اروپا و آسيا، از پرتقال تا باب برينگ مي‌باشد. اقيانوسيه شامل آمريكا، جزاير آتلانتيك، از جمله بريتانيا، استراليا و بخش جنوبي آفريقا است. شرقاسيه كه كوچك‌تر از دو قارة ديگر و داراي مرزهاي غربي كمتر است، شامل چين و كشورهاي واقع در جنوب آن، جزاير ژاپن و بخش بزرگ اما در حال تغيير منچوري و مغولستان و تبت مي‌باشد… به اين ترتيب اروسيه را سرزمين‌هاي بي‌كرانش در پناه گرفته است، اقيانوسيه را پهناي اقيانوس اطلس و آرام؛ و شرقاسيه را پركاري و جديت ساكنانش.

جرج ارول آيندة بشريت را در چنين جهاني در قالب داستاني تخيلي ترسيم مي‌كند. در دنياي “1984” حكومت و قدرت در انحصار حزب است. دو هدف حزب حاكم عبارت است از فتح كرة زمين و ايجاد دولت جهاني؛ و ديگري نابودي تام و تمام امكان انديشة مستقل.

به عقيدة حزب، پيشرفت تكنولوژي آنگاه روي مي‌دهد كه محصول آن به نحوي براي كاستن از آزادي انسان به كار گرفته شود. در فلسفه، مذهب، اخلاق و سياست، چه بسا كه دو بعلاوة دو بشود پنج! اما وقتي پاي طراحي ساخت تفنگ يا هواپيما در كار باشد، به ناچار مي‌شود چهار.

در اين دنيا نطفة بچه‌ها با تلقيح مصنوعي بسته مي‌شود و البته نطفه در رحم مادر مراحل جنيني را مي‌گذراند. ولي نوزاد، بعد از تولد، از مادر جدا مي‌شود و در نهادهاي عمومي پرورش مي‌يابد. اين عمل براي يكسان‌سازي انسان‌ها صورت مي‌گيرد. پيوند خانوادگي مذموم است و زن و شوهرها به جدايي از هم تشويق مي‌شوند. مبادا علاقة آنان به يكديگر بر علايق و تعهد آنان بر حزب تفوق پيدا كند.

در اتاقها و راهروهاي تمامي منازل و نيز در مراكز عمومي دستگاهي هست شبيه به تلويزيون، به نام تله اسكرين. اين دستگاه مانند تلويزيون‌هاي معمولي عمل مي‌كند و در عين حال، به عنوان فرستنده، كلية اعمال و رفتار انسانها را زير نظر دارد و به مركز كنترل حكومتي منتقل مي‌كند. اين دستگاه حتي افكار انسان‌ها را از روي قيافه‌شان مي‌خواند و چنانچه عمل خلافي از كسي سر زد بلافاصله از طريق همان دستگاه از او خواسته مي‌شود به “وزارت عشق” مراجعه كند، تا تحت بازجويي و شكنجه و … قرار گيرد.

در اين دنيا، كه حاكميت مطلق دست حزب است و “برادر بزرگ” فرمانرواي مطلق است، انسان‌ها هيچ گونه دخالتي در سرنوشت خود ندارند. تمامي امتيازات متعلق به گروه اندك حاكم است و پس از آن در اختيار اعضاي حزب و به ميزان تعلق آنان به رده‌هاي بالا تا پايين، كم‌تر مي‌شود.

در اين دنيا 4 وزارتخانه وجود دارد:

وزارت عشق عهده‌دار امنيت عمومي و كنترل و نظارت و مجازات افراد به شيوه‌هاي ستمگرانه است.

وزارت حقيقت عهده‌دار روابط عمومي و بخش اخوبار و اطلاعات است و هرچند يكبار به كنترل آرشيوها مي‌پردازد و كتابهاي قبلي را با وقايع جديد منطبق و آنها را اصلاح مي‌كند. كتابها و اسنادي كه مغاير با وضع موجود باشند و مضر تشخيص داده شوند، به خندق فراموشي فرستاده و معدوم  مي‌شوند.

وزارت فراواني مسئول تأمين مايحتاج عمومي و جيره‌رساني بر اساس نظام كوپني است.

وزارت صلح مسئول حفظ جنگ با دشمنان خارجي است.

مردم عادي، بر اثر روشهاي اعمال شده و تربيتهاي صورت گرفته، عقلي در سر ندارند و لذا خطري هم براي حكومت ندارند. بنابراين از آزادي انديشه برخوردارند!

اعضاي حزب كه كارگزاران حكومت هستند از تولد تا مرگ زير نظر “پليس انديشه” زندگي مي‌كنند. حتي وقتي عضوي تنها است، نمي‌تواند از اين امر مطمئن باشد. هرجا كه باشد، خواب يا بيدار، در حال كار يا استراحت، در حمام يا در رختخواب. مي‌تواند بدون هشدار جاسوسيش را بكنند بدون آنكه خودش ار اين امر بويي ببرد. به هيچ‌يك از اعمال او مهر بي‌اعتنايي نمي‌خورد. دوستهايش، استراحت‌هايش، رفتار او نسبت به زن و فرزندش، حالت چهره‌اش در تنهايي، حتي كلماتي كه در خواب بر زبان مي‌آورد و حالات روانيي كه از خطوط چهره‌اش ولو در خواب پديدار مي‌گردد، و نيز حركات چشمگير اندامش، تماماً زير ذره‌بين جاسوسي قرار دارد. دائماً در معرض نگاه “پليس انديشه” و دستگاه تله‌ اسكرين است.

حاكم بلامنازع، حزب است؛ و رهبر قدرقدرت آن “برادر بزرگ” يا “ناظر كبير” نام دارد. همه بايد مطيع او باشند و به او عشق بورزند و به دستوراتش مطلقاً ايمان داشته باشند.

اگر كسي در دستورات “برادر بزرگ” يا “ناظر كبير” ترديد كند يا فكر سرپيچي از ذهنش بگذرد، توسط “پليس انديشه” بر اساس گزارش تله اسكرين يا ديگر جاسوسان حكومتي دستگير مي‌شود. بازداشتها همواره در شب صورت مي‌گيرد: پريدن ناگهاني از خواب، دستي خشن كه شانه‌ات را تكان مي‌دهد؛ نورهايي كه در چشمانت مي‌تابد؛ كمند دايره‌واري از چهره‌هاي خشن پيرامون تختخواب. در اكثر موارد نه محاكمه‌اي در كار است و نه گزارشي از جريان بازداشت. آدمها صرفاً ناپديد مي‌شوند. آن هم همواره در شب‌هنگام. اسمت از دفاتر رسمي برداشته مي‌شود؛ سابقة تمام كارهايي كه انجام داده‌اي زدوده مي‌شود؛ هستيت انكار مي‌شود؛ و سپس به دست فراموشي سپرده مي‌شود؛ از ميان مي‌روي؛ فنا مي‌شود. اينجا صحبت از اعدام نيست، بلكه صحبت از “تبخير شدن” انسانها است.

جامعة ارول براي حفظ ثبات داخلي، پيوسته نيازمند دشمني خارجي است. چه در واقع امر و چه در تبليغات حكومتي، مراسمي به نام “مراسم نفرت” برگزار مي‌شود كه به منظور اداي نفرت به دشمنان خارجي و نيز دشمنان جامعه و همچنين به منظور اداي احترام و سرسپردگي به ناظر كبير يا “برادر بزرگ” سازمان مي‌يابد و همة اعضاي حزب موظف به شركت در اين مراسم هستند.

اصول مقدس حاكم در اين دنيا عبارتند از “گفتار جديد”، “دوگانه‌باوري” و “تغييرپذيري گذشته”. بر سردر وزارت عشق اين شعارها به چشم مي‌خورد: جنگ صلح است، آزادي بردگي است،‌ ناداني توانايي است.

آموزش ذهني پرطول و تفصيلي كه انسان بار آن را در طفوليت بر دوش مي‌كشد او را از انديشيدن عميق دربارة هر موضوعي ناراضي و ناتوان مي‌كند. براي انسان جامعة ارول ضرورت دارد كه باور كند كار و بارش بهتر از نياكانش است و سطح متوسط رفاه مادي دم‌به‌دم بالا مي‌رود. قضيه تنها در اين خلاصه نمي‌شود كه سخنرانيها و آمارها و اسناد بايد دم‌به‌دم نو شوند تا نشان‌دهند كه پيش‌بيني‌هاي حزب يا برادر بزرگ در هر موردي راست بوده است؛ اگر در موردي واقعيات خلاف پيش‌بيني‌ها را نشان مي‌دهد، بايد پيش‌بيني‌هاي اعلام شده در گذشته را اصلاح كرد و روزنامه‌هاي قبلي را بازنويسي و اصلاح كرد. به اين ترتيب تاريخ بي‌وقفه بازنويسي مي‌شود. جعل اسناد روز به روز گذشته، كه وزارت حقيقت مجري آن است، به لحاظ تثبيت رژيم نيازمند انجام اموري است مانند اختناق و جاسوسي كه به دست وزارت عشق به اجرا در مي‌آيد. اين است مفهوم اصل تغييرپذيري گذشته.

دوگانه‌باوري يعني قدرت نگه‌داشتن دو باور متناقض در ذهن، آنهم در آن واحد و پذيرفتن هر دوي آنها. آدمها با تمرين “دوگانه‌باوري” خود را اقتناع مي‌كنند كه واقعيت نقض نشده است. اين روند بايد آگاهانه باشد و الا با دقت كافي انجام نمي‌گيرد. بايد ناآگاهانه هم باشد و الا احساس جعل واقعيت را برمي‌انگيزد كه به دنبال خود احساس گناه را با خود مي‌آورد. اين اصل در عمل يعني گفتن دروغ از روي عمد و در همان حال صميمانه به آن باور داشتن؛ به فراموشي سپردن هر واقعه‌اي كه دست‌وپاگير شده است؛ آنگاه در صورت نياز بيرون كشيدن آن از وادي فراموشي؛ انكار كردن وجود در واقعيت عيني و در احوال مناسب به حساب آوردن واقعيت انكار شده. حتي در به كار بردن واژة “دوگانه‌باوري” تمرين “دوگانه‌پروري” لازم است.

انديشة حاكم و ايدئولوژي رسمي هم مالامال از تناقض است. حتي اسامي چهار وزارتخانه‌اي كه بر جامعه حكومت مي‌كند كه نشان‌دهندة نوعي بي‌شرمي در وارونه كردن عمدي واقعيات است.

وزارت صلح با جنگ سروكار دارد، وزارت حقيقت با جعل و تحريف و دروغ، وزارت عشق با شكنجه، وزارت فراواني با قحطي و جيره‌بندي مايحتاج عمومي.

به اين ترتيب “دوگانه‌باوري” يعني دانستن و ندانستن، آگاه بودن از حقيقت مطلق و در عين حال گفتن دروغ‌هاي ساخته شده، داشتن دو عقيدة متضاد در يك زمان و آگاهي از اين امر كه با هم در تضادند و باور داشتن هر دوي آنها، به كار گرفتن منطق عليه منطق، نقض كردن اخلاق و در عين حال ايمان داشتن هر دوي آنها، به كار گرفتن منطق عليه منطق، نقض كردن اخلاق و در عين حال ايمان داشتن به آن، باور داشتن به اينكه دموكراسي محال است و در عين حال معتقد بودن به اين كه حزب پاسدار دموكراسي است؛ فراموش كردن هر آنچه لازم است؛ پس آنگاه دوباره بازگرداندن آن به حافظه در لحظه‌اي كه مورد نياز است، سپس دوباره فراموش كردن آن به فوريت، و بالاتر از همه، منطبق ساختن همان روند بخ خود روند. جان مطلب همين است؛ آگاهانه القاي ناآگاهي كردن و آنگاه بار ديگر ناآگاه شدن از عملي كه به انجام رسانده بودي. همان طوري كه ذكر شد حتي فهميدن واژة “دوگانه‌باوري” متضمن به كار گرفتن “دوگانه‌باوري” است… .

در دنياي ارول اعضاي حزب و ديگر انسانها بايد صبحگاهان در مقابل تله‌اسكرين قرار گيرند و به ورزش‌هاي لازم و فرمايشي بپردازند. چنانچه فردي از دستوري عدول كرد يا حركتي را به شكل مطلوب انجام نداد، بلافاصله از طرف دستگاه مورد عتاب قرار مي‌گيرد و ملزم به اجراي دستورات مي‌گردد.

در اين دنيا واژه‌ها مفاهيم نو مي‌يابند و مرتباً از طرف حكومت به صورت جزواتي با نام گفتار جديد براي استفادة عموم انتشار مي‌يابند. يكي از مسئولان تنظيم گفتار جديد در اين باره به يكي از قهرمانان داستان مي‌گويد: “مگر متوجه نيستي كه تمام هدف گفتار جديد، تنگ كردن حيطة انديشه است؟ در پايان مرحله، ارتكاب جرم انديشيدن را محال خواهيم ساخت، چون واژه‌اي براي بيان انديشه باقي نخواهد ماند. هر گونه مفهوم مورد نياز، دقيقاً با يك واژه‌ بيان خواهد شد. معناي آن كاملاً مشخص شده و تمامي معاني فرعي حذف و به فراموشي سپرده خواهد شد. هر سال و با چاپ هر جلد از اين كتاب، واژه‌ها كمتر و كمتر و دامنة آگاهي همواره كمي كوچك‌تر خواهد شد… زبان كه كامل شد، انقلاب كامل خواهد شد… تا سال 2050 هيچ كس گفتگوي كنوني ما را نخواهد فهميد… ادبيات گذشته ناپديد شده است. چاسر، شكسپير، ميلتون، بايرون… به شكلي كاملاً متفاوت، بلكه متضاد با آنچه در واقع بوده‌اند معرفي مي‌شوند و حتي ادبيات حزب هم تغيير خواهد يافت… حقيقت اين است كه انديشه با تلقي‌اي كه از آن داريم وجود نخواهد داشت. هم‌رنگي يعني نينديشيدن، بي‌نيازي از انديشيدن يعني برابري و همساني.”

وي مي‌گويد: “… مثلاً در گفتار جديد واژه‌اي هست به نام “گفتار اردك” قات‌قات كردن مانند اردك، كه يكي از آن واژه‌هاي جالب است. اين واژه‌ دو معناي متضاد دارد: به دشمن كه اطلاق شود دشنام است؛ اما اطلاق آن به كسي كه با او موافقي مدح است.

در دنياي ارول هدف حزب منحصر به اين نيست كه مردان و زنان را از تشكيل كانون محبت (به اين دليل كه مبادا نتوانند آن را در اختيار بگيرند و بر آن كنترل كامل داشته باشند) باز دارد، بكله مقصود اصلي و بيان‌ناشده‌اش اين است كه لذت را از زناشويي و آميزش جنسي زن و شوهر حذف كند. تمام ازواج‌هاي ميان اعضاي حزب مي‌بايد به تأييد كميته‌اي كه بدين منظور تشكيل شده است برسد، و هرگاه زوج مورد نظر اين شائبه را ايجاد كنند كه به لحاظ جسمي مجذوب يكديگر شده‌اند اجازه ازدواج داده نمي‌شود. بايد نطفة تمام بچه‌ها با تلقيح مصنوعي بسته شود و بايد بچه‌ها پس از تولد در نهادهاي عمومي پرورش يابند. حزب البته زن و شوهر را پيوسته به جدايي از هم تشويق مي‌كند. علايق و ارتباط ميان انسانها در اين دنيا به شدت زير نظر قرار دارد. نامه‌ها بدون استثنا و بدون هرگونه پرده‌پوشي باز و بررسي مي‌شوند.  كلية مراسلات از صافي مراكز وزارت عشق و وزارت حقيقت عبور مي‌كنند. به همين دليل هم آدم‌هاي قليلي نامه مي‌نويسند؛ براي پيام‌هايي كه فرستادن آن گاه‌وبيگاه ضروري است كارت پستالهاي چاپي وجود دارد كه بارات عريضي و طويلي بر روي آنها نوشته شده است؛ عبارات نامربوط را خط مي‌زنند و سپس كارت پستال را تحويل پست مي‌دهند.

مأموريت و وظايف “وزارت عشق” تنها در شناسايي و “تبخير كردن” كساني كه جرأت انديشيدن را به خود داده‌اند يا در دل به “برادر بزرگ” مهر و علاقه‌اي ندارند خلاصه نمي‌شود. وزارت عشق گاه لازم مي‌داند فردي را كه ممكن است لياقتهايي را در جهت انجام اهداف حزب داشته باشد اصلاح كند و به اصطلاح او را “همگرا” كند. اين كار در سه مرحله صورت مي‌گيرد: يادگيري، تفاهم، پذيرش. از طريق اعمال شكنجه‌هاي حساب شده ابتدا اراده و شخصيت انسان را از او مي‌گيرند،‌ سپس با روشهاي علمي جديد او را تابع خود مي‌سازند و سرانجام با تلقين‌هاي علمي و شوكهاي جانسوز و شكنجه‌هاي مدرن و برخاسته از روان‌شناسي نوين كم‌مهري يا كنيه را از دل او مي‌زدايند و سرانجام او را بندة “برادر بزرگ” مي‌سازند.

اسارت در “وزارت عشق” چنان كه گفته شد در مورد پاره‌اي افراد، خاصه رده‌هاي بالاي حزب، جهت اعتراف، مجازات، و نظاير آن نيست، بلكه انسان مرتكب جرم‌انديشه كردن را كه به بيماري انديشيدن مبتلا شده است مي‌آورند تا او را درمان كنند. هيچ كس شفانايافته از اينجا رها نمي‌شود خواه يك سال طول بكشد خواه بيست سال. در اينجا به جرمهاي احمقانه و كردارهاي اين انسان علاقه‌اي ندارند. زيرا حزب علاقه‌اي به كردار آشكار ندارد. تنها و تنها به انديشه اهميت مي‌دهد.

اولين چيزي كه در اين مرحله به او تفهيم مي‌شود اين است كه در اينجا خوبري از شهادت نيست. حزب معتقد است كه اعدام‌هاي مذهبيِ گذشته، حتي محكمة تفتيش عقايد، افتضاح بود. هر رافضي را كه در آن دوران مي‌كشتند از خاكسترش هزاران رافضي ديگر پديد مي‌آمد. چرا چنين مي‌شد؟ زيرا به عقيدة حزب، محكمة تفتيش عقايد دشمنانش را در جلوت مي‌كشت، آنهم توبه‌ناكرده، انسانها مي‌مردند چون از عقايد واقعي‌شان دست برنمي‌داشتند. طبيعتاً افتخار از آنِ قرباني بود و ننگ از آنِ دژخيمي كه او را مي‌سوزانيد. حزب خوب فهميده است كه نبايد دست به شهيدپروري بزند. لذا پيش از آن كه جرم قربانيان را در محاكمات علني افشا كنند، هم و غم خود را صرف پايمال كردن غرور آنها مي‌كنند. آنقدر زير شكنجه و انزوا نگهشان مي‌دارند كه حقارت و فلاكت و خاكساري از سر و رويشان ببارد. به هر جرمي كه به آنها تحميل شود و در دهانشان گذاشته شود اعتراف مي‌كنند. هر چه دشنام است نثار خويش مي‌كنند و همديگر را لو مي‌دهند. اما براي آنكه تجربة گذشته تكرار نشود و چنين افرادي چند سال بعد از آزادي دوباره همان راه قبلي را در پيش نگيرند، (زيرا بعد از فراموش كردن حقارتها و آگاهي به اينكه آن اعترافها از راه شكنجه گرفته شده و لذا غيرواقعي بوده‌اند، مجدداً هواي انديشيدن به سرشان مي‌زند) حزب اين نكته را دريافته است و از اشتباهات گذشتگان و تجربيات علوم جديد آموخته است كه مأموران بايد به گونه‌اي اعتراف بگيرند كه آدم ايمان پيدا كند كه اتهام‌ها واقعي هستند.

شكنجه‌گران وزارت عشق با شكنجه‌گرانِ گذشته فرق دارند. اطاعت كوركورانه، حتي تسليم مذلت‌بار، آنها را ارضي نمي‌كند. وقتي عاقبت كسي تسليم شد، بايد از روي اختيار باشد، ذهنيات او را در اختيار مي‌گيرند، شكل دوباره‌اي به او مي‌دهند، و او را به جبهة خود مي‌كشانند او نه به صورت ظاهر كه از صميم قلب و با جان و دل هوادارشان مي‌شود.

براي حزب تحمل‌ناپذير است كه جايي در دنيا، انديشه‌اي بر خطا، هر چند مخفي و عاجز، وجود داشته باشد. حتي در لحظة مرگ هم اجازة انحراف ذهن نمي‌دهند.

در گذشته، هنگامي كه رافضي را به چوبة اعدام مي‌بستند، عقايد انحرافيش را با افتخار اعلام مي‌كرد. اما حزب، پيش از آنكه مغز را با گلوله پريشان كند، كاملش مي‌سازد. با مجرمان كاري مي‌كند كه در لحظة اعدام چيزي جز عشق به بردار بزرگ و حزب در وجودشان نيست و مرتب التماس مي‌كنند كه زودتر تيرباران شوند تا با ذهني پاك بميرند.

مجرمي كه با وزارت عشق سروكار پيدا مي‌كند بايد دريابد كه عليرغم تسليم كامل، نمي‌تواند خودش را نجات دهد، حتي اگر آزاد شود هم هيچگاه از جنگ حزب خارج نيست. آنچه بر سرش مي‌آيد همبستگي است. چنانش مي‌كوبند كه نقطة عزيمتي در پي نداشته باشد؛ ديگر هيچگاه گنجايش احساس معمولي انساني را نخواهد داشت. همه چيز در درونش خواهد مرد. ديگر هرگز گنجايش عشق، دوستي، لذت زندگي، خنده، كنجكاوي، شهادت و همگرايي را نخواهد يافت. پوشالي خواهد بود. آنقدر فشارش مي‌دهند تا تهي شود؛ آنگاه او را از خود انباشته مي‌كنند.

يكي از ابزارهاي جراحي انديشه در اين وزارتخانه دو بالشتك نرم و تا اندازه‌اي نمناك است كه به شقيقه‌هاي مجرم انديشه مي‌گذارند. در يك لحظه انفجاري وحشتناك، يا چيزي شبيه به انفجار، روي مي‌دهد. هر چند صدايي در كار نيست، اما شعاع نوري خيره‌كننده ديده مي‌شود. مجرم در حالي كه بي‌اختيار در برابر بازجو به سجده مي‌افتد، احساس مي‌كند اتفاقي در درون سر و مغزش  روي داده است. گويي تكه‌اي از مغزش را برداشته‌اند. هنگامي كه بازجو از او مي‌پرسد “آيا دو بعلاوة دو مي‌شود پنج؟” بلادرنگ مي‌گويد بلي.

با تكرار اين اعمال و روش‌هاي مشابه است كه بالاخره مجرم انديشه را به اين باور مي‌رسانند كه هيچ راهي براي سرنگوني حزب وجود ندارد و سلطة آن ابدي است. او حالا، در اين مرحله، مي‌داند كه حزب چگونه خود را در اريكة قدرت نگه مي‌دارد، ولي اين را هم بايد بياموزد كه چرا به قدرت مي‌چسبد و انگيزة او چيست؟ در گامهاي بعدي است كه مي‌فهمد حزب فقط به خاطر خودش قدرت مي‌جويد و به خير و صلاح ديگران كاري ندارد. تنها و تنها به قدرت علاقمند است، نه ثروت يا تجمل يا طول عمر يا خوشبختي؛ فقط قدرت، قدرت محض.

زمامداران دنياي ارول، برخلاف نازيهاي آلماني، شهامت بازشناسيِ انگيزه‌هايشان را دارند و وانمود نمي‌كنند كه قدرت را براي انسانها و آزادي و برادري و خير و صلاح آنها مي‌خواهند. زمامدارن اين دنيا مي‌دانند كه هيچكس قدرت را به قصد واگذاري آن به دست نمي‌گيرد. قدرت وسيله نيست؛ هدف است. در اين دنيا، ديكتاتوري را به منظور حراست از نظام و انقلاب برپا نمي‌كنند؛ بلكه انقلاب مي‌كند تا ديكتاتوري برپا كنند. همان گونه كه هدف اعدام اعدام است، هدف قدرت نيز قدرت است؛ و البته در نظام حزبي ارول فرد وقتي قدرت دارد كه از فرد بودن مي‌رهد، زيرا اين قدرت، جمعي است. شعار حزب كه “آزادي بردگي” است،‌ يعني همين. اگر انسان بتواند در اين نظام خالصاً و مخلصاً تسليم جمع شود و از هويت خويش بگريزد و اگر بتواند چنان در حزب مستحيل شود كه خود، حزب شود، آنگاه قدرقدرت و جاودانه است.

نكتة مهمي كه مجرم انديشه اينكه بايد دريابد اين است كه قدرت يعني اعمال قدرت بر روي انسانها؛ بر روي جسم و بالاتر از آن بر روي ذهن. نظريه و تئوري حزب اين است كه با رنج دادن به انسان مي‌تواند مطمئن شد كه از ارادة حزب تبعيت مي‌كند نه از ارادة خويش. قدرت در وارد آوردن درد و خواري نهفته است. قدرت در تكه‌تكه كردن ذهن‌ها و پيونددادن آنها در شكلي تازه به اختيار خود انسانها،‌ نهفته است. از همين‌جا معلوم مي‌شود كه حزب در صدد ساختن چگونه دنيايي است.

اين دنيا درست نقطة مقابل ناكجاآبادهاي لذت‌گرايانه‌اي است كه در تصور مصلحين قديم بود. اين دنيا، دنيايي است از ترس و خيانت و شكنجه، دنيايي است از لگدكوب كردن و لگدكوب شدن. دنيايي است كه با پالوده كردن خويش بي‌رحم‌تر مي‌شود.

پيشرفت در اين دنيا پيشرفت به جانب درد خواهد بود. بر خلاف تمدن‌هاي كهن كه ادعا داشتند بر روي عشق و عدالت بنا شده‌اند،‌ دنياي ارول بر روي نفرت بنا شده است. در اين دنيا عواطفي جز ترس و خشم و پيروي و ذلت نخواهد بود. چيزهاي ديگر همه از بين مي‌روند. عادت به انديشه را كه يادگار روزگاران پيش از اين دوران است از بين مي‌برند. پيوند ميان فرزند و والدين، ميان مرد و مرد، ميان مرد و زن و ميان زن و زن را بريده‌اند. هيچ كس ديگر جرأت اعتماد كردن به زن و فرزند و دوست را ندارد.

در آينده‌اي نه چندان دور اُناثيّت و مهر و عواطف و دوستي نخواهد بود. بچه‌ها در هنگام تولد از مادرانشان گرفته مي‌شوند. غريزة جنسي نابود خواهد شد. زاد و ولد مانند تجديد كارت جيره‌بندي، تشريفاتي سالانه خواهد شد. ميل شهوت را متخصصان و كارشناسان اعصابِ اين دنيا از بين‌ مي‌برند. وفاداري جز وفاداري به حزب در ميان نخواهد بود. عشق، جز عشق به برادر بزرگ يا ناظر كبير وجود نخواهد داشت. هنر و ادب و علم هم ديگر در ميان نخواهد بود. تمايزي ميان زشتي و زيبايي بر جا نمي‌ماند. كنجكاوي نخواهد بود. تمام لذت‌هاي قرابت‌زا و رقابت‌زا از ميان برداشته خواهد شد. اما سرمستي از بادة قدرت مرتب افزايش مي‌يابد و ظريف‌تر مي‌شود. تصوير آيندة‌ جهان در اين دنيا عبارت است از پوتيني كه جاودانه چهرة انسان را لگدمال مي‌كند. قدرت جاويد و ابدي و قهاريت يعني اين.

مجرم انديشه بعد از اين آموختن و دريافتن معني و هدف قدرت،‌ يكي از اين دو راه را انتخاب مي‌كند: يا پا را فراتر مي‌گذارد و به استقبال آن مي‌رود؛ آن هم با ميل و ارادة خويش يا آنقدر در اين وادي مي‌ماند تا بپذيرد و سرانجام بدان عشق بورزد. و آخرالامر هم به شكنجه‌گرِ خود عشق مي‌ورزد.

اين همه يعني هَدم انسانيت و نابودي انديشه و زوال فرهنگ بر اثر نفرت و قلدري و اطاعت محض از ديكتاتور جبار و در عين حال دوست‌داشتن او.

 

وجوه اشتراك و اختلاف هاكسلي و ارول

هاكسلي معتقد است كه در دنياي جديد كه نيازمند ثبات است و توليد انبوه جوابگوي نيازهاي جامعه، توليد انبوه مسائلي ايجاد مي‌كند كه فقط سرمايه‌داران بسيار بزرگ از عهدة حل آن برمي‌آيند. در اين دنيا آقاي كوچك با سرماية غيركافيش امتياز بسيار كمي دارد و لذا در رقابت با “آقاي بزرگ” پول و سرانجام موجوديت خود را به عنوان يك توليد‌كنندة مستقل از دست مي‌دهد. “آقاي بزرگ” او را مي‌بلعد. بدين ترتيب روز به روز قدرت اقتصادي در دست افراد كمتري متمركز مي‌شود. كنترل جامعه در چنين حالتي به قول پروفسور سي.رايت‌ميلز (C. Wright Mills) در دست “نخوبگان قدرت” قرار مي‌گيرد. اين نخوبگان قدرت به طور مستقيم ميليون‌ها انسان را در كارخانه‌ها، اداره‌ها، و فروشگاه‌ها در استخدام دارند؛ ميليون‌