پس از قتل عثمان و جریاناتی که پیش تر در مورد آنها بقدر فرصت فراهم گشته سخن بمیان آمد حضرت در مسجد بمنبر رفت و اولین خطبه خویش بعد از تصدی کرسی خلافت مسلمین را ایراد نمود.
طبری در ج 3 ص 458 در کتاب تاریخ خود از امام سجاد علیه السلام روایت نموده است که مولا علی علیه السلام هنگامی که بر منبر برادر خویش آرام گرفت این خطبه را انشاء کرد:
إِنَّ اللَّهَ تَعَالَى أَنْزَلَ كِتَاباً هَادِياً بَيَّنَ فِيهِ الْخَيْرَ وَ الشَّرَّ فَخُذُوا نَهْجَ الْخَيْرِ تَهْتَدُوا وَ اصْدِفُوا عَنْ سَمْتِ الشَّرِّ تَقْصِدُوا الْفَرَائِضَ الْفَرَائِضَ أَدُّوهَا إِلَى اللَّهِ تُؤَدِّكُمْ إِلَى الْجَنَّةِ إِنَّ اللَّهَ حَرَّمَ حَرَاماً غَيْرَ مَجْهُولٍ وَ فَضَّلَ حُرْمَةَ الْمُسْلِمِ عَلَى الْحُرَمِ كُلِّهَا وَ شَدَّ بِالْإِخْلَاصِ وَ التَّوْحِيدِ حُقُوقَ الْمُسْلِمِينَ فِي مَعَاقِدِهَا فَالْمُسْلِمُ مَنْ سَلِمَ الْمُسْلِمُونَ مِنْ لِسَانِهِ وَ يَدِهِ إِلَّا بِالْحَقِّ وَ لَا يَحِلُّ أَذَى الْمُسْلِمِ إِلَّا بِمَا يَجِبُ بَادِرُوا أَمْرَ الْعَامَّةِ وَ خَاصَّةَ أَحَدِكُمْ وَ هُوَ الْمَوْتُ إِلَى قَوْلِهِ وَ اتَّقُوا اللَّهَ فِي عِبَادِهِ وَ بِلَادِهِ فَإِنَّكُمْ مَسْئُولُونَ حَتَّى عَنِ الْبِقَاعِ وَ الْبَهَائِمِ وَ أَطِيعُوا اللَّهَ وَ لَا تَعْصُوهُ وَ إِذَا رَأَيْتُمُ الْخَيْرَ فَخُذُوا بِهِ وَ إِذَا رَأَيْتُمُ الشَّرَّ فَأَعْرِضُوا عَنْه وَ اذْكُرُوا إِذْ أَنْتُمْ قَلِيلٌ مُسْتَضْعَفُونَ فِي الْأَرْضِ تَخافُونَ أَنْ يَتَخَطَّفَكُمُ النَّاسُ فَآواكُمْ وَ أَيَّدَكُمْ بِنَصْرِهِ وَ رَزَقَكُمْ مِنَ الطَّيِّباتِ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ(سوره انفال آیه 26)
(ترجمه مرحوم دشتی): همانا خداوند بزرگ كتابى هدايتگر فرستاد، نيكى و بدى، خير و شر را آشكارا در آن بيان فرمود. پس راه نيكى در پيش گيريد، كه هدايت شويد.
و از شر و بدى پرهيز كنيد تا در راه راست قرار گيريد. واجبات! واجبات! در انجام واجبات كوتاهى نكنيد تا شما را به بهشت رساند، همانا خداوند چيزهايى را حرام كرده كه ناشناخته نيست، و چيزهايى را حلال كرده كه از عيب خالى است، و در اين ميان حرمت مسلمان را بر هر حرمتى برترى بخشيد و حفظ حقوق مسلمانان را به وسيله اخلاص و توحيد استوار كرد.
آنچيزي كه بنظرنيرسددراين خطبه زياد مورد توجه مولابوده اولي عمل نموذن به مفاهيم قرآن آسماني (كتاب دستورزندگي)وواجبات ديني واينكه چاره تمام دردها (درمان)درقرآن بوده واحترام حقوق ديگران(پرهيزازحق الناس) وداشتن حرمت مسلمان (حس همنوع دوستي داشتن بهم)وديگراينكه انجام كارهايي كه خالي ازهر عيب ونقص باشد.بطوريكه درحديت آمده:مسلمان كاري نميكند كه موجب پشيماني وعذرخواهي گردد.وداشتن اخلاص كه همانا حكايت ار صدق وصفا ووفاست ومهم اينكه درآخرباين نكته اشاره فرموده اگر اخلاص باشدبرپايه توحيدكه همانا وحدانيت حضرت پروردگاراست. در وجدان آن شخص آگاهي وبيداري بوجود ميآيد وهمواره وجدان آگاه او خداراهمواره براعمال وحركات وسكنات گفتار وطرز فكرش ورفتارش.حاظروناظرميبيند.بطوريكه مولاطي حديثي فرموذه:وجدان يگانه محكمه ائيست كه نيازبه قاضي ندارد.بس اينچنين انساني خدارا ميبيند و واژه خليفة الله درآن مصداق پيداكرده ويك انسانيست كه مردم ازاودرامانندبنابراين خلاصه مطلب اينكه: پس مسلمان كسى است كه مسلمانان از زبان و دست او آزارى نبينند، مگر آنجا كه حق باشد، آزار مسلمان رو ست جز در مراحلي كه بحكم دين مبين اسلام بر گناهكار.وآنهم طبق تشخيص كسي كه بعنوان قضاوت درمسند علي بن ابيطالب عليه السلام درقضاوت جلوس فرموده و يا طبق راي حاكم شهركه واجب باشد.وازطرفي ديگردردين مبين اسلام به كرات سفارش رعطوفت وگذشت گرديذه است مگردرمراحلي.واينكه مولاي متقئيات فرموده به سوى مرگ كه همگانى است، و فرد فرد شما را از آن گريزى نيست بشتابيد، همانا مردم در پيش روى شما مىروند، و قيامت از پشت سر، شما را مىخواند. سبكبار شويد تا به قافله برسيد، كه پيش رفتگان در انتظار باز ماندگانند. از خدا بترسيد، و تقوا پيشه كنيد زيرا شما در پيشگاه خداوند، مسئول بندگان خدا، و آنچه كه دراختيارتان بوده وآنچة پروردگارت آفريده هستيد. خدا را اطاعت كنيد و از فرمان خدا سرباز مداريد، اگر خيرى ديديد برگزينيد، و اگر شر و بدى ديديد از آن دورى كنيد و هنگامى را بياد آوريد كه در زمين به شمار اندك بوديد و ناتوان. و بيم آن داشتيد كه مردم شما را بربايند پس شما را پناه داد و بيارى خود تائيد كرد و روزىتان را از چيزهاى پاكيزه قرار داد شايد شكرگزارى كنيد.(البته آیه مذکور در پایان خطبه در کتاب نهج البلاغه وارد نگشته است)
حضرت در این خطبه تلو يحا از خلفای سه گانه بخاطر عدم پایبندی تمام و کمال به قرآن و واجبات شرع نبوی و هتک حرمت افراد حقیقی و حقوقی در جامعه اسلامی انتقاد می نماید به نظر می رسد حصرت در تحلیلی کلی و البته جامع مهمترین آفتی که امت اسلامی در طی چند دهه بعد از وفات نبی اکرم صل الله علیه و آله و سلم به آن دچار شده است را در ضعف پاسداری دستگاه خلافت از حقوق عامه مردم و تضعیف روحیه دینداری در میان مسلمین و تضعیف الگوهای اخلاقی و انسانی و ضعف تحلیل های ارائه شده از سوی خلفاء در شناساندن حق از باطل برای تجلی عینی بخشیدن اراده و رضایت الهی می باشد.
نکته دیگری که در این خطبه بچشم می خورد تاکید مولا علی علیه السلام بر حفظ حرمت هاست به نظر ميرسدمولا علی علیه السلام به مردم یاداور می شود که وقتی حکومتی با خدشه دار نمودن شخصیت های دستکار و صادق برای خود قصد اعتبار سازی و اقتدار سازی دارد در آن جامعه شکستن حرمت ها حتی اگر حرمت برترین انسانها از هر لحاظ هم که باشد برای عامه دیگر امر عادی خواهد گردید.لذا حضرت در این خطبه تلو يحا از هتک حرمت دختر نبی اكرم منتخب خدا صل الله علیه و آله و سلم انتقاد می نماید و خلفای سه گانه را بخاطر شکستن حرمت های الهی و نبوی در نزد مردم محاکمه می نماید.
نکته دیگری که حضرت بر آن تاکید نموده اند تقوا و مسئولیت های الهی است تاکید ایشان از آن جهت حائذ اهمیت است که مردم در دوران خلافت خلفای سه گانه رياکاری، نفاق، خیانت به مبانی الهی و نبوی دین اسلام و... را جزو سیاست راهبردی انها دریافته بودند.
نتیجه سخن اینکه مولا علی علیه السلام دوران خلافت خلفای سه گانه دوران رکود ارزشهای الهی و قرآنی و تحریف شرع نبوی و دوران گسترش بد اخلاقی های فردی و اجتماعی و سیاسی و دوران گرایش مسلیمن به دنیا پرستی و ثروت اندوزی و احیا ارزشهای جاهلی وبنوعي شايدبدعت گذاري می داند بطوریکه ایشان در خطبه شقشقیه به صراحت از وضعیت مردم در دوران خلافت خلفای سه گانه می فرماید :
أَمَا وَ اللَّهِ لَقَدْ تَقَمَّصَهَا فُلَانٌ [ابْنُ أَبِي قُحَافَةَ وَ إِنَّهُ لَيَعْلَمُ أَنَّ مَحَلِّي مِنْهَا مَحَلُّ الْقُطْبِ مِنَ الرَّحَى يَنْحَدِرُ عَنِّي السَّيْلُ وَ لَا يَرْقَى إِلَيَّ الطَّيْرُ فَسَدَلْتُ دُونَهَا ثَوْباً وَ طَوَيْتُ عَنْهَا كَشْحاً وَ طَفِقْتُ أَرْتَئِي بَيْنَ أَنْ أَصُولَ بِيَدٍ جَذَّاءَ أَوْ أَصْبِرَ عَلَى طَخْيَةٍ عَمْيَاءَ يَهْرَمُ فِيهَا الْكَبِيرُ وَ يَشِيبُ فِيهَا الصَّغِيرُ وَ يَكْدَحُ فِيهَا مُؤْمِنٌ حَتَّى يَلْقَى رَبَّهُ فَرَأَيْتُ أَنَّ الصَّبْرَ عَلَى هَاتَا أَحْجَى فَصَبَرْتُ وَ فِي الْعَيْنِ قَذًى وَ فِي الْحَلْقِ شَجًا أَرَى تُرَاثِي نَهْباً حَتَّى مَضَى الْأَوَّلُ لِسَبِيلِهِ فَأَدْلَى بِهَا إِلَى فُلَانٍ] ابْنِ الْخَطَّابِ بَعْدَهُ ثُمَّ تَمَثَّلَ بِقَوْلِ الْأَعْشَى شَتَّانَ مَا يَوْمِي عَلَى كُورِهَا وَ يَوْمُ حَيَّانَ أَخِي جَابِرِ فَيَا عَجَباً بَيْنَا هُوَ يَسْتَقِيلُهَا فِي حَيَاتِهِ إِذْ عَقَدَهَا لِآخَرَ بَعْدَ وَفَاتِهِ لَشَدَّ مَا تَشَطَّرَا ضَرْعَيْهَا فَصَيَّرَهَا فِي حَوْزَةٍ خَشْنَاءَ يَغْلُظُ كَلْمُهَا وَ يَخْشُنُ مَسُّهَا وَ يَكْثُرُ الْعِثَارُ فِيهَا وَ الِاعْتِذَارُ مِنْهَا فَصَاحِبُهَا كَرَاكِبِ الصَّعْبَةِ إِنْ أَشْنَقَ لَهَا خَرَمَ وَ إِنْ أَسْلَسَ لَهَا تَقَحَّمَ فَمُنِيَ النَّاسُ لَعَمْرُ اللَّهِ بِخَبْطٍ وَ شِمَاسٍ وَ تَلَوُّنٍ وَ اعْتِرَاضٍ فَصَبَرْتُ عَلَى طُولِ الْمُدَّةِ وَ شِدَّةِ الْمِحْنَةِ حَتَّى إِذَا مَضَى لِسَبِيلِهِ جَعَلَهَا فِي [سِتَّةٍ جَمَاعَةٍ زَعَمَ أَنِّي أَحَدُهُمْ فَيَا لَلَّهِ وَ لِلشُّورَى مَتَى اعْتَرَضَ الرَّيْبُ فِيَّ مَعَ الْأَوَّلِ مِنْهُمْ حَتَّى صِرْتُ أُقْرَنُ إِلَى هَذِهِ النَّظَائِرِ لَكِنِّي أَسْفَفْتُ إِذْ أَسَفُّوا وَ طِرْتُ إِذْ طَارُوا فَصَغَا رَجُلٌ مِنْهُمْ لِضِغْنِهِ وَ مَالَ الْآخَرُ لِصِهْرِهِ مَعَ هَنٍ وَ هَنٍ إِلَى أَنْ قَامَ ثَالِثُ الْقَوْمِ نَافِجاً حِضْنَيْهِ بَيْنَ نَثِيلِهِ وَ مُعْتَلَفِهِ وَ قَامَ مَعَهُ بَنُو أَبِيهِ يَخْضَمُونَ مَالَ اللَّهِ- [خَضْمَ خِضْمَةَ الْإِبِلِ نِبْتَةَ الرَّبِيعِ إِلَى أَنِ انْتَكَثَ عَلَيْهِ فَتْلُهُ وَ أَجْهَزَ عَلَيْهِ عَمَلُهُ وَ كَبَتْ بِهِ بِطْنَتُهُ فَمَا رَاعَنِي إِلَّا وَ النَّاسُ] إِلَيَّ كَعُرْفِ الضَّبُعِ إِلَيَّ يَنْثَالُونَ عَلَيَّ مِنْ كُلِّ جَانِبٍ حَتَّى لَقَدْ وُطِئَ الْحَسَنَانِ وَ شُقَّ عِطْفَايَ مُجْتَمِعِينَ حَوْلِي كَرَبِيضَةِ الْغَنَمِ فَلَمَّا نَهَضْتُ بِالْأَمْرِ نَكَثَتْ طَائِفَةٌ وَ مَرَقَتْ أُخْرَى وَ [فَسَقَ قَسَطَ آخَرُونَ كَأَنَّهُمْ لَمْ يَسْمَعُوا اللَّهَ سُبْحَانَهُ] حَيْثُ يَقُولُ- تِلْكَ الدَّارُ الْآخِرَةُ نَجْعَلُها لِلَّذِينَ لا يُرِيدُونَ عُلُوًّا فِي الْأَرْضِ وَ لا فَساداً وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ بَلَى وَ اللَّهِ لَقَدْ سَمِعُوهَا وَ وَعَوْهَا وَ لَكِنَّهُمْ حَلِيَتِ الدُّنْيَا فِي أَعْيُنِهِمْ وَ رَاقَهُمْ زِبْرِجُهَا أَمَا وَ الَّذِي فَلَقَ الْحَبَّةَ وَ بَرَأَ النَّسَمَةَ لَوْ لَا حُضُورُ الْحَاضِرِ وَ قِيَامُ الْحُجَّةِ بِوُجُودِ النَّاصِرِ وَ مَا أَخَذَ اللَّهُ عَلَى الْعُلَمَاءِ أَلَّا يُقَارُّوا عَلَى كِظَّةِ ظَالِمٍ وَ لَا سَغَبِ مَظْلُومٍ لَأَلْقَيْتُ حَبْلَهَا عَلَى غَارِبِهَا وَ لَسَقَيْتُ آخِرَهَا بِكَأْسِ أَوَّلِهَا وَ لَأَلْفَيْتُمْ دُنْيَاكُمْ هَذِهِ أَزْهَدَ عِنْدِي مِنْ عَفْطَةِ عَنْزٍ قَالُوا وَ قَامَ إِلَيْهِ رَجُلٌ مِنْ أَهْلِ السَّوَادِ عِنْدَ بُلُوغِهِ إِلَى هَذَا الْمَوْضِعِ مِنْ خُطْبَتِهِ فَنَاوَلَهُ كِتَاباً قِيلَ إِنَّ فِيهِ مَسَائِلَ كَانَ يُرِيدُ الْإِجَابَةَ عَنْهَا فَأَقْبَلَ يَنْظُرُ فِيهِ- [فَلَمَّا فَرَغَ مِنْ قِرَاءَتِهِ [فَلَمَّا فَرَغَ مِنْ قِرَاءَتِهِ] قَالَ لَهُ ابْنُ عَبَّاسٍ [رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمَا يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ لَوِ اطَّرَدَتْ] مَقَالَتُكَ خُطْبَتُكَ مِنْ حَيْثُ أَفْضَيْتَ فَقَالَ هَيْهَاتَ يَا ابْنَ عَبَّاسٍ تِلْكَ شِقْشِقَةٌ هَدَرَتْ ثُمَّ قَرَّتْ قَالَ ابْنُ عَبَّاسٍ فَوَاللَّهِ مَا أَسَفْتُ عَلَى كَلَامٍ قَطُّ كَأَسَفِي عَلَى هَذَا الْكَلَامِ أَلَّا يَكُونَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ ع بَلَغَ مِنْهُ حَيْثُ أَرَاد
(ترجمه خطبه از مرحوم دشتی): آگاه باشيد! به خدا سوگند! ابا بكر، جامه خلافت را بر تن كرد، در حالى كه مىدانست جايگاه من نسبت به حكومت اسلامى، چون محور آسياب است به آسياب كه دور آن حركت مىكند. او مىدانست كه سيل علوم از دامن كوهسار من جارى است، و مرغان دور پرواز انديشهها به بلنداى ارزش من نتوانند پرواز كرد. پس من رداى خلافت رها كرده و دامن جمع نموده از آن كناره گيرى كردم و در اين انديشه بودم كه آيا با دست تنها براى گرفتن حق خود به پاخيزم؟ يا در اين محيط خفقانزا و تاريكى كه به وجود آوردند، صبر پيشه سازم؟ كه پيران را فرسوده، جوانان را پير، و مردان با ايمان را تا قيامت و ملاقات پروردگار اندوهگين نگه مىدارد! پس از ارزيابى درست، صبر و بردبارى را خردمندانهتر ديدم. پس صبر كردم در حالى كه گويا خار در چشم و استخوان در گلوى من مانده بود. و با ديدگان خود مىنگريستم كه ميراث مرا به غارت مىبرند!.
تا اينكه خليفه اوّل، به راه خود رفت و خلافت را به پسر خطّاب سپرد. سپس امام مثلى را با شعرى از أعشى عنوان كرد: مرا با برادر جابر، «حيّان» چه شباهتى است؟ (من همه روز را در گرماى سوزان كار كردم و او راحت و آسوده در خانه بود.!) شگفتا! ابا بكر كه در حيات خود از مردم مىخواست عذرش را بپذيرند،{ابا بكر، بارها مىگفت: «اقيلونى فلست بخيركم»( مرا رها كنيد، و از خلافت معذور داريد زيرا من بهتر از شما نيستم} چگونه در هنگام مرگ، خلافت را به عقد ديگرى در آورد؟. هر دو از شتر خلافت سخت دوشيدند و از حاصل آن بهرهمند گرديدند.
سرانجام اوّلى حكومت را به راهى در آورد، و به دست كسى (عمر) سپرد كه مجموعهاى از خشونت، سختگيرى، اشتباه و پوزش طلبى بود زمامدار مانند كسى كه بر شترى سركش سوار است، اگر عنان محكم كشد، پردههاى بينى حيوان پاره مىشود، و اگر آزادش گذارد، در پرتگاه سقوط مىكند. سوگند به خدا! مردم در حكومت دومى، در ناراحتى و رنج مهمّى گرفتار آمده بودند، و دچار دو رويىها و اعتراضها شدند، و من در اين مدت طولانى محنتزا، و عذاب آور، چارهاى جز شكيبايى وخانه نشيني و...نداشتم، تا آن كه روزگار عمر هم سپرى شد.
سپس عمر خلافت را در گروهى از قرار داد كه پنداشت من همسنگ آنان مىباشم!! پناه بر خدا از اين شورا! در كدام زمان در برابر شخص اوّلشان در خلافت مورد ترديد بودم، تا امروز با اعضاى شورا برابر شوم؟ كه هم اكنون مرا همانند آنها پندارند؟ و در صف آنها قرارم دهند؟ ناچار باز هم كوتاه آمدم، و با آنان هماهنگ گرديدم. يكى از آنها با كينهاى كه از من داشت روى بر تافت، {سعد بن ابى وقاص كه يكى از شوراى شش نفره بود} و ديگرى دامادش{عبد الرّحمن بن عوف، شوهر خواهر عثمان، كه حق «وتو» در شورا داشت. زيرا عمر دستور داد اگر اختلافى در شورا پديد آمد، ملاك، رأى داماد عثمان است، با اينكه طبق اعتراف دانشمندان اهل سنّت، عمر در دوران حكومت خود بارها اعتراف كرد كه: «لو لا على لهلك عمر»(اگر على نبود عمر هلاك مىشد.) «الغدير، ج 3، ص 97»} را بر حقيقت برترى داد و آن دو نفر ديگر كه زشت است آوردن نامشان {طلحه و زبير، كه از رذالت و پستى، بر امام شوريدند و جنگ جمل را به وجود آوردند}.
تا آن كه سومى به خلافت رسيد، دو پهلويش از پرخورى باد كرده، همواره بين آشپزخانه و دستشويى سرگردان بود، و خويشاوندان پدرى او از بنى اميّه به پاخاستند و همراه او بيت المال را خوردند و بر باد دادند، چون شتر گرسنهاى كه بجان گياه بهارى بيفتد، عثمان آنقدر اسراف كرد كه ريسمان بافته او باز شد و أعمال او مردم را برانگيخت، و شكم بارگى او نابودش ساخت.
روز بيعت، فراوانى مردم چون يالهاى پر پشت کفتار {كفتار، حيوانى كه فراوانى پشم گردن او ضرب المثل بوده و اگر مىخواستند فراوانى چيزى را بگويند با نام موهاى يال كفتار مطرح مىكردند.} بود، از هر طرف مرا احاطه كردند، تا آن كه نزديك بود حسن و حسين عليه السّلام لگد مال گردند، و رداى من از دو طرف پاره شد. مردم چون گلّههاى انبوه گوسفند مرا در ميان گرفتند. امّا آنگاه كه به پاخاستم و حكومت را به دست گرفتم، جمعى پيمان شكستند {ناکثین} و گروهى از اطاعت من سرباز زده و از دين خارج شدند، {مارقین} و برخى از اطاعات حق سر بر تافتند، {قاسطین} كه الان يكي از شعارامت مسلمان برگرفته از جريانات آنزمان است كه: مااهل كوفه نيستيم علي(ع) تنهابماند. گويا نشنيده بودند سخن خداى سبحان را كه مىفرمايد: «سراى آخرت را براى كسانى برگزيديم كه خواهان سركشى و فساد در زمين نباشند و آينده از آن پرهيزكاران است» آرى! به خدا آن را خوب شنيده و حفظ كرده بودند، امّا شيطان نفس دنيارا در ديده آنها زيبا نمود، و زروزيوروحب دنيا ومقام چشمهايشان را خيره كرد.
سوگند به خدايى كه دانه را شكافت و جان را آفريد، اگر حضور فراوان بيعت كنندگان نبود، و ياران حجّت را بر من تمام نمىكردند، و اگر خداوند از علماء عهد و پيمان نگرفته بود كه برابر شكم بارگى ستمگران، و گرسنگى مظلومان، سكوت نكنند، مهار شتر خلافت را بر كوهان آن انداخته، رهايش مىساختم، و آخر خلافت را به كاسه اوّل آن سيراب مىكردم، آنگاه مىديديد كه دنياى شما نزد من از آب بينى بزغالهاى بى ارزشتر است.(مولادنبالخلافت نرفت بلكه خلافت سراغ مولاي متقيان آمد)
گفتند: در اينجا مردى از أهالى عراق بلند شد و نامهاى به دست امام عليه السّلام داد و امام عليه السّلام آن را مطالعه مىفرمود، گفته شد، مسايلى در آن بود كه مىبايست جواب مىداد. وقتى خواندن نامه به پايان رسيد، ابن عباس گفت يا امير المؤمنين! چه خوب بود سخن را از همان جا كه قطع شد آغاز مىكرديد؟ امام عليه السّلام فرمود:
هرگز! اى پسر عباس، شعلهاى از آتش دل بود، زبانه كشيد و فرو نشست، {شقشقة هدرت: ضرب المثل است.( شقشقه، چيزى شبه بادكنك كه به هنگام خشم شتر، از زير گلوى او بيرون مىزند و پس از آرام گرفتن ناپديد مىگردد)}ابن عباس مىگويد، به خدا سوگند! بر هيچ گفتارى مانند قطع شدن سخن امام عليه السّلام اين گونه اندوهناك نشدم، كه امام نتوانست تا آنجا كه دوست دارد به سخن ادامه دهد.
سخن پایانی
با نگاهی به دوران خلافت امیر المومنین امام علی علیع السلام بوضوح می توان دریافت که در دوران خلافت خلفای سه گانه چه بر سر امت اسلامی آمده بود و چگونه برخی به خود اجازه داده بودند تا زحمات مشفقانه رسول خدا صل الله علیه و اله و سلم را برای ارضای امیال نفسانی و شيطاني خویش هزینه کنند اگر در جنگ های مولي در دوران خلافت ظاهری شان دقت کنیم یک نکته تامل برانگیز دیگری خواهیم دید و آن اینکه حضرت در جمل بر علیه امتیاز طلبی های نامشروع خواص و در صفین بر علیه سکولارهای مفسر هرمونوتیکی قرآن و در نهروان بر علیه تحجر و خودکامگی دینی جهاد نمودند پس به نظر می رسد حضرت در دوران خلافت خویش به مبارزه با آفاتی که در دوران خلافت گریبان گیر امت اسلامی شده بود سپری نمودند ولی حضرت در هر فرصتی که بوجود می آمد از تربیت و تعلیم و روشنگری افراد اهتمام وافر می ورزید. و در اینجا بعنوان حسن ختام این مقاله نمونه ای تربیت علوی را بعنوان تبرک می آوریم
أبو مقدام از پدرش نقل كرده است كه در روز جمل (پنجشنبه دهم ماه جمادى الاولى سنه سى و شش هجرى مروج الذّهب 2: 360) كه آتش جنگ شعلهور شده بود، و برق شمشيرها و سرنيزهها هر لحظه نگاه جنگجويان را به گوشهاى مىكشيد عرب باديهنشينى برخاسته و رو به فرمانده كلّ على عليه السلام نمود و پرسيد:
اى امير مؤمنان آيا، تو مىگويى خداوند يكى است؟ راوى گفت: مردم از هر طرف بر او حملهور شدند كه: چه وقت اين سخن است؟ مگر موقعيّت خطير ميدان كارزار را نمىنگرى! و نمىبينى كه على عليه السلام پريشان خاطر است؟! امير المؤمنين فرمود: رهايش سازيد؛ زيرا پرسش اين اعرابى همان هدف اصلى ماست كه بر سر آن با اينها پيكار مىكنيم. سپس فرمود: اى اعرابى، اين گفته كه خدا يكى است چهار گونه است. دو گونه آن بر خدا روا نيست، و دو تاى ديگر شايسته خدا است، اما آن دو كه روانيست عبارتند از: 1- اگر شخصى بگويد: خدا يكى است و منظورش از جهت عدد آن (1- 2- 3-...) باشد، جايز نيست چون آنچه دومى ندارد بشمارش در نيايد مگر نديدى آنكه گفت خدا سوّمى از سه موجود است كافر گرديد؟ (حضرت اشاره دارد به آيه شريفه (73) از سوره مائده «لَقَدْ كَفَرَ الَّذِينَ قالُوا: إِنَّ اللَّهَ ثالِثُ ثَلاثَةٍ وَ ما مِنْ إِلهٍ إِلَّا إِلهٌ واحِدٌ»). 2- اگر فردى بگويد خدا يكى است و مقصودش اراده نوعى از جنس باشد، اين هم درست نيست، زيرا اين تشبيه و همانند كردن خدا به بشر است، و پروردگار ما بزرگتر و برتر از آن است كه مثل و مانند داشته باشد.
و امّا آن دو مورد كه گفتنش مانعى ندارد: 1- آنكه فردى بگويد خدا يكى است يعنى در ميان همه چيزها مانندى ندارد، آرى خداى ما اين گونه است. 2- كسى بگويد خداوند عزّ و جلّ حقيقتا يكتاست، يعنى ذاتش مركّب نبوده و قابل قسمت به أجزاء نيست نه در عالم خيال و نه در خارج و نه در خرد، براستى پروردگار ما چنين است.
مترجم گويد: در فرق واحد با احد گفتهاند: احد شامل كليّت جنس خود مىشود بر خلاف واحد كه اين كليّت را ندارد مثلا اگر گفته شود: واحدى تاب مقاومت با فلان قهرمان را ندارد ممكن است گفته شود دو نفر و يا سه نفر تاب مقاومت با او را دارند، حال اگر گفته شود احدى تاب مقاومت او را ندارد بدين معنى نيست كه دو نفر يا بيشتر تاب مقاومت او را دارند، واحد كه اوّل عددِ حساب است، وقتى بمعنى قران عدد 19 را كه همان وصفى آيد كه بگوئيم خدا واحد است يعنى دوم و سوم و...ندارد. اما اگر گفتيم خدا احد است يعنى شريك و تركيب در ذات و صفات ندارد.و ازطرف ديگر باستناد معادلات قران عدد19 ميباشد كه همانا بسم الله الرحمن الرحيم است واز اسما الحسني الهيست.