باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز سه شنبه 25 اسفند 1388 كاربران برخط 106 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
  
  
    
نگاهی به نظریه‌ی رمان لوکاچ
ارسال صفحه براي دوستان اظهار نظر امتياز به صفحه چاپ


 
   ● نويسنده: نوح - منوری

ارسال كننده: نوح منوری

منبع: سایت - باشگاه اندیشه - تاريخ شمسی نشر 15/11/1388

 
 
جورج لوکاچ صاحب آثار مهمی از جمله جان و صورت (جان و اشکال)، نظریه رمان، تاریخ و آگاهی طبقاتی است. نظریه رمان نقطه پایان دوره نخست کار فکری اوست که در سال 1915 نوشته شد. او در سال 1938 کتاب را ارتجاعی و سرشار از اندیشه‌های عرفانی و ایده‌آلیستی معرفی کرد و در پیش‌گفتار 1963 انتقادهای خود را از مبنای نظری آن بیان کرد و اندکی روادارتر آن را همچون ترکیبی از اخلاق چپ‌گرایانه و شناخت‌شناسی راست‌گرایانه مردود دانست. (احمدی)

جان و اشکال
اولين و واضحترين پرسش درباره کتاب جان و اشکال اين است: «اشكالى‏» كه لوكاچ در عنوان كتاب از آنها سخن مى‏گويد كدام‏اند؟ پاسخ سطحى اين است كه آنها چيزى هستند كه مورد توجه منتقد قرار مى‏گيرند: براى مثال اشكال ادبى همچون شعر غنايى، چكامه يا تراژدى. ولى اين مساله بلافاصله پرسش‌هاى ديگرى در پى دارد. پرسش‌هايى درباره چگونگى ارتباط منتقد با اين اشكال و ماهيت دقيق آنها. پاسخ اولين پرسش در مقاله نخست لوكاچ داده شده است. او در اين مقاله مى‏گويد وظيفه محقق صرفا تبيين كتاب‌ها و تابلوهاى نقاشى نيست، بلكه محقق با جانمايه اثر آشناست، جانمايه‏اى كه اشكال، آن را پنهان مى‏كنند و وظيفه او بيان اين آشنايى است. اما بعد مى‏توان پرسيد كه شكل چيست؟ لوكاچ ضمن روشن كردن ماهيت فعاليت منتقد به اين پرسش پاسخ مى‏دهد. او مى‏گويد: لحظه حساس براى منتقد، لحظه‏اى است كه احساسات و تجربه شكلى به خود مى‏گيرند و آن لحظه، «لحظه عرفانى وحدت امر بيرونى و امر درونى، روح و شكل» است. احساسات و شكل به شدت با يكديگر پيوند دارند. تمايز اشكال هنرى گوناگون با يكديگر به دليل تفاوت موقعيت‌هايى است كه در آنها به اين قدرت امكان تجلى داده مى‏شود. در اين‏صورت به نظر مى‏رسد ديدگاه لوكاچ اين باشد كه منتقد تجربه‏هاى معينى را بيان مى‏كند كه ناظر بر وحدت احساس و شكل هنرى است. ولى نبايد اين‏طور فرض شود كه منتقد با هنر ناب همچون مقوله‏اى جدا از بقيه ابعاد زندگى سر و كار دارد. بلکه شعر نقد زندگی است. (پارکینسون)
هنگامى كه لوكاچ كتاب روح و اشكال را نوشت، هنوز تفكر نئوكانتى را كه بر محيط فكرى او مسلط بود، رد نكرده بود. با وجود اين در اين كتاب ظاهرا انديشه‏هاى نئوكانتى تاثير بسزايى نداشته است. در واقع به‏ نظر مى‏رسد اين تاثير به اين انديشه محدود مى‏شود كه اشكال، پيشينى هستند. يعنى با فرآيند انتزاع از آثار ادبى استخراج نمى‏شوند، بلكه به‏گونه‏اى، مقدم بر اين آثارند، هستي‌هايى ابدى‏اند كه در آثار انضمامى هنرى، كم ‏و بيش به‏صورت كافى تحقق مى‏يابند. (پارکینسون)
جان و شکل‌ها فقط به روابط میان جان آدمی و مطلق و آن شکل‌هایی می‌پردازد که وجوه متفاوت و اساسی این رابطه را نشان می‌دهند. او به ساختارهای معنادار بی‌زمان می‌پردازد و موضع کانت را تکرار می‌کند. لوکاچ با پرداختن به معنای تراژیک اندیشه کانت و ارائه آن نه به شکل یک واقعیت تاریخی بلکه به عنوان یک حقیقت انسانی جهان‌شمول به موضوع انسان معضله‌دار نزدیک شده بود. (گلدمن)

نظریه‌ی رمان
اثر بزرگ بعدى لوكاچ، يعنى كتاب نظريه رمان، نشانگر حركتى است از كانت‏ به سوى هگل. دقيقتر اينكه، این اثر نشانگر رهايى از انديشه اشكال سرمدى و حركت‏ به سوى آن چيزى است كه لوكاچ «تاريخى كردن مقولات زيبايى‏شناختى‏» مى‏نامد. (پارکینسون) نظریه رمان بر تاریخی کردن مقولات زیبایی‌شناختی و عزیمت از اشکال پیشینی عام دلالت دارد. به این معنی که واقعیات اجتماعی از آنجایی‌که به موجودات انسانی وابسته‌اند، مکان‌مند و زمان‌مندند. (پرستش)
همانگونه که لوکاچ خود می‌گوید: نظریه رمان نخستین اثری است که دستاورهای فلسفه هگلی را به شیوه‌ای مجسم در زمینه‌ی زیبایی‌شناسی پیاده کرده است. نظریه رمان می‌کوشد تا دیالکتیکی از گونه‌هایی که تاریخا بر جوهر مقوله‌های زیبایی‌شناختی بنا شده‌اند بیابد. (ایرانیان؛ 17) لوکاچ در این کتاب تنها کاری که می‌کند نمایش کارکرد رمان در موقعیتی تاریخی است، آن هم در قیاس با نوع ادبی دیگری که به جهانی دیگر تعلق دارد. لوکاچ به توضیح و شرح این موارد نپرداخت، زیرا پشت سر خود درس‌های زیبایی‌شناسی هگل را همچون سنتی بزرگ داشت. برای هگل هنر یکی از سه مرحله‌ی نهایی ادیسه‌ی روح است، که پس از آن دین و فلسفه قرار دارند. انواع بیان هنری و ادبی فقط بیان آگاهی روح از خویشتن هستند. هگل این انواع را حماسه (از طریق روایت)، شعر تغزلی، و رمان خواند. رمان متعلق به دنیای مدرن است. لوکاچ این حکم را بی چون و چرا پذیرفت. او رمان را شکل مدرن و میراث‌بر حماسه خواند و بعد به تفاوت این دو پرداخت. (احمدی)
کتاب از منظر ذهنیتی نوشته شده است که ادعا می کند به مرتبه ی بلندی در تعمیم دست یافته آن چنان که می تواند از خودآگاهی رمانی سخن بگوید؛ این خودِ رمان است که تاریخِ تکامل اش را برای ما نقل می کند. بسیار شبیه پدیدارشناسی هگل که در آن، خودِ روح سفرِ خودش را روایت می کند. البته با این تفاوت اساسی که روح هگلی به دلیل این که به فهم کامل هستی خودش نائل می شود، می تواند مدعی بلامعارض اقتدار باشد. در «نظریه ی رمان» پدیدارشدن رمان به عنوان اصلی ترین ژانرِ ادبی دنیایِ مدرن، نتیجه ی تغییرِ ساختاری آگاهیِ بشر است و تکامل آن نمایان گر تغییر شیوه ای است که انسان به واسطه ی آن خود را در ارتباط با همه ی مقوله های هستی شناسایی می کند. (دمان)
لوکاچ در این رساله نه نظریه ای جامعه شناختی به ما عرضه می کند که در آن روابط میان ساختار، تکامل رمان و جامعه وارسی شده باشد و نه نظریه ای روان‌شناختی عرضه می دارد که رمان را در پرتو روابط انسانی توضیح دهد. از این ها به رد، حتی او را درگیر اعطای استقلال به مقوله های صوری هم نمی یابیم، مقوله هایی که مستقل از هدف کلی تری که آن ها را ایجاد کرده، به خودشان حیات می بخشند. در عوض او به سمت کلی ترین سطح ممکن تجربه می رود سطحی که در آن استفاده از اصطلاحاتی هم چون تقدیر، خدایان، هستی و غیره از تمامی جهات به نظر طبیعی می رسد. خزانه ی لغات و طرح تاریخی این کار متعلق به اندیشه ی زیبایی شناختی اواخر قرن هجده برمیگردد. (دمان)
لوکاچ رمان را یکسر مستقل از روش بیان و شیوه های زبان‌شناسانه مطرح کرده است. با این وجود تمرکز بحث لوکاچ بر تاریخ به معنای هگلی، نمایان‌گر نکته‌های نظری مهمی شد. با دقت به این معنا بود که او نشان داد رمان هم زاده و هم بیانگر مدرنیته است، و درست به همین دلیل ناتوان است. زیرا به روزگاری تاریخی تعلق دارد که نمی تواند بیان خود را در هنر بیابد. روزگاری که به قول هگل ما در آن با مرگ هنر روبروییم.

شرح کتاب
«خوشا به سعادت دوران‌هایی که آسمان پرستاره نقشه‌ی تمام راه‌های ممکن است! خوشا به سعادت دوران‌هایی که راه‌هایش با نور ستارگان روشن می‌شود! همه چیز در این دوران‌ها تازه است، جهان پهناور است اما چون خانه می‌ماند.» کتاب لوکاچ با این جملات آغاز می‌شود. او به دوران‌هایی اشاره می‌کند که سوژه و ابژه یکی هستند. لوکاچ نشانه‌ی این همبودی جان و جهان را در حماسه می‌جوید. حماسه متعلق به جهانی است که جان در آن بیگانه نیست. و مانند هر جزء سازنده این هماهنگی، در این جهان جای دارد. (لوکاچ؛ ص 19) بنابراین قهرمان حماسه، اجتماع است، نمونه اعلای دورانی که از سوی خداوند ترک نشده است. (ص 24)
لوكاچ مى‏گويد نوع عصر حماسه با اين واقعيت مشخص مى‏شود كه در آن هيچ مفهومى وجود ندارد كه دال بر دنياى درون يا جستجوى روح از پى خود باشد. همچنين اين عصر، عصرى است كه در آن الوهيت‏ با آدمى آنچنان آشنا و نزديك و به همان اندازه درك‏ناپذير است كه پدرى براى طفلى كوچك. زندگى مدرن، همزمان با بسط و گسترش عظيم جهان، شكافى ميان نفس(self) و جهان به‏وجود آورده است كه در عصر حماسه وجود نداشت. ما معناى زندگى يونانى را كه كليت‏ بود، از بين برده‏ايم كليتى جهان شمول كه در آن، هيچ چيز به واقعيتى فراتر و خارجى اشاره نمى‏كرد. در مجموع انسان مدرن برخلاف انسان دوره هومر، جهان را خانه خود نمى‏داند و آن شكل ادبى كه بيانگر اين «بى‏خانمانى استعلايى‏» است رمان است. (پارکینسون)
یکی از عناصر کاملاً پساهگلی که لوکاچ مطرح کرده پافشاری او در نیاز به کلیت به عنوان ضرورت درونی تمام آثار هنری است. یکتایی تجربه ی هلنی از جهان با خلق صورت های تام و خودبسنده در یک رابطه ی صوری است و نیاز به کلیت، نیاز ذاتی ذهن بشر است. این نیاز در انسان مدرنِ ازخودبیگانه شده نیز وجود دارد اما به جای این که با بیانِ صرف یگانگیِ فرضی اش با جهان خودش را خشنود کند، به صورت بیانِ نیتی در می آید که سعی دارد وحدتی را بازیابد که دیگر از دست رفته است. (دمان)
دوران جدید دوران گسست جان و جهان است و دیگر در شکل ادبی حماسه نمی‌تواند تجلی بیابد. و از این رو شرایط امکان رمان به منزله شکل ادبی جدید فراهم می‌آید. تفاوت میان حماسه و رمان، نه از تمایلات درونی نویسندگان آنها بلکه از واقعیت‌های تاریخی-فلسفی ریشه می‌گیرد که با آنها مواجه هستند. رمان، حماسه‌ی عصری است که در آن تمامیت گسترده زندگی بی‌میانجی ارائه نمی‌شود، عصری است که برای آن حضور جاری معنا در زندگی به مسئله‌ای تبدیل گشته است، اما با این وجود هنوز بر اساس تمامیت می‌اندیشد. تلاش برای تعریف حماسه یا رمان به عنوان گونه‌های متمایز ادبی با ملاک‌های یگانه و اساسی در نظم و در نثر امری سطحی و صرفا موضوعی هنری خواهد بود. جامعه‌ای که محمل شکل ادبی رمان است از گسیختگی جان و جهان رنج می‌برد. (پرستش)
لوکاچ در این دوره اعتقاد داشت که این شقاق تفاوتی است میان وظیفه و جبر جهان واقعی. این شقاق در تراژدی هم وجود دارد. در تراژدی ذات قهرمان و جبر سرنوشت از سرشتی کاملاً متفاوت‌اند. در نتیجه هیچ‌گونه سازشی بین آنها نمی‌تواند صورت بگیرد. در حماسه برعکس هیچ شقاقی وجود ندارد. او همانند هگل و شیلر، فرهنگ کلاسیک یونان را چونان کلیتی در نظر می‌گیرد که این شقاق هنوز در آن به وجود نیامده است. آغاز نوستالژیک نظریه رمان نیز به همین دوران اشاره می کند. دورانی که لوکاچ آنها را تمدن‌های منسجم می‌نامد. شکل ادبی خاص این عصر، شعر حماسی است. یعنی شعر هومر و هزیود. «در این جهان تضادی بین وظیفه و واقعیت، هنر و هستی دنیوی فرد و اجتماع و سرانجام روح انسان و جهانی که روح خویشتن را در آن باز می‌یابد در کار نیست.» (بهیان)
در اين اثر لوكاچ رمان را شكلى از «حماسه بزرگ» مى‏داند. يعنى بنا به تعريف خود لوكاچ، رمان يكى از راههاى «عينيت ‏بخشيدن‏»، به حماسه بزرگ است. راه ديگر شعر حماسى است. حماسه با رمان تفاوت دارد. لوكاچ كتاب را با شرحى كلى از حماسه بزرگ شروع نمى‏كند، بلكه كار را با شكل فرعى حماسه بزرگ آغاز مى‏كند كه پيش از ساير اشكال در تاريخ اتفاق افتاد، يعنى حماسه. هنگامى كه لوكاچ از حماسه سخن مى‏گويد، به ايلياد و اوديسه مى‏انديشد. در واقع مى‏گويد كه اشعار هومر به‏طور يقين يگانه حماسه‏هاى راستين هستند. تاريخى‏كردن مقوله‏هاى زيبايى‏شناختى كه از آن سخن گفتيم، مستقيما در برخورد لوكاچ با حماسه آشكار مى‏شود، حماسه‏اى كه او آن ‏را در نسبت ‏با دوره‏اش قرار مى‏دهد. جالب ‏توجه اين است كه لوكاچ درباره شرايطى اجتماعى كه تحت آنها اشعار سروده شده‏اند سخنى نمى‏گويد. هگل مراحل گوناگون تاريخ را به مثابه تجليات پر شمار ذهن و روح، مى‏دانست؛ لوكاچ نيز، بسان هگل، به‏گرايش‌هاى فكرى عامى كه براى عصر حماسه «نوعى‏» محسوب مى‏شوند توجه دارد. (پارکینسون)
لوکاچ نیز چون هگل عقیده دارد رمان نیز نوعی حماسه است. اما حماسه جهان مدرن. رمان نیز به مانند سروده‌های حماسی، بر وحدت بنیادین قهرمان و جهان، ذات و زندگی تاکید می‌کند. حماسه همبستگی و قیاس‌پذیری انسان و جهان را نشان داده بود. «رمان با نشان دادن این امر که آدمی و جهان هر دو اسیر تباهی و کذب‌اند و اینکه همه معانی ذاتی و بنیادینی که آدمی برای مقابله با تباهی و انحطاط واقعیت علم می‌کند خود تباه و منحط‌اند وحدت انسان و جهان را توصیف می‌کند.» جهان رمان جهان شیء‌شده نظام قراردادها و عرف‌ها است. انسان مدرن نمی‌تواند خود را در آن بیان کند. ذات درون زندگی حضور ندارد. ذات همچون فرمانی اخلاقی در جان قهرمان ماوا گرفته است و قهرمان در تقابل با جامعه‌ای قرار گرفته است که معنای خود را از دست داده است. خود آرمان‌های قهرمان نیز انتزاعی و کاذب‌اند. «لیکن قهرمان دست کم درگیر جست و جوی کلیت پنهان زندگی است. کلیتی که در آن آدمی و جهان از هم بیگانه نیستند.» قهرمان در تعارض با جهان زندگی می‌کند و بزرگی او در همین است. اما این آرمان‌ها اگرچه کاذب‌اند، دست کم می‌توانند نارسایی و نابسندگی واقعیت موجود را برملا سازند. «این آرمان‌ها بیانگر اشتیاق نوستالژیک آدمی برای عصری‌اند که در آن کلیت به نحوی بی میانجی در زندگی حضور دارد.»(بهیان)
احتمالا اين پرسش مطرح مى‏شود كه رمان، يعنى شكل ادبى متمايز عصر جديد، با كليت چه نسبتى مى‏تواند داشته باشد. پاسخ اين است كه كليت همچنان هدف و آرمان باقى مى‏ماند. لوكاچ مى‏گويد رمان، حماسه عصرى است كه در آن كليت وسيع زندگى ديگر محسوس نيست، ولى اين عصر هنوز هم «به كليت تمايل دارد». » آنجايى كه شعر حماسى به كليتى شكل مى‏دهد كه خودبسنده است، رمان درصدد كشف و پديدآوردن كليتى از زندگى است كه اكنون پنهان است. قصد اصلى رمان در روانشناسى شخصيت‌هايش، شخصيت‌هايى كه جستجوگرند، شكلى عينى مى‏يابد. به شيوه ديگرى كه بى‏ارتباط با اين شيوه نيست، مى‏توان تفاوت ميان شعر حماسى و رمان را بيان كرد. لوكاچ به تبعيت هگل مى‏گويد كه قهرمان حماسه، اجتماع است. در اينجا اجتماع كليتى آلى (organic) است، درحالى‏كه قهرمان رمان، فرد است. فردى كه خاستگاه او بيگانگى انسان مدرن با جهان بيرون است. لوكاچ به‏ طور كلى اصطلاح «فرد معضله‏دار» را براى توصيف قهرمان رمان به‏كار مى‏برد. (پارکینسون)
فرد معضله‏دار، جستجوگر است، و آنچه او مى‏جويد، خود اوست. سفر او از اسارت در واقعيتى كه برايش هيچ معنايى ندارد شروع مى‏شود و به معرفت نفس مى‏انجامد. ولى حتى آن هنگام كه قهرمان به معرفت نفس رسيده باشد، تمايز ميان چيزها آنگونه كه هستند و آنگونه كه بايد باشند، باز هم وجود دارد. «تقسيم‏بندى بين \\\"هست\\\" و \\\"بايد\\\" پشت‏سر گذاشته نمى‏شود». آنچه قهرمان كشف مى‏كند اين است كه عاليترين ارمغان زندگى صرفا مى‏تواند بارقه‏اى از معنا باشد. به عبارت ديگر، رمان بيانگر اين بصيرت است كه معنا هيچ‏گاه نمى‏تواند تماما در واقعيت نفوذ كند. يعنى، يكى از ويژگي‌هاى نوعى رمان بايد كنايه (آیرونی) باشد. (پارکینسون)
این دوگانگی درونمایه، یعنی تنش بین سرنوشتِ محتومِ زمینی و نوعی آگاهی که سعی می کند از این وضعیت فرا رود، به ناپیوستگی های ساختاری ای در قالب رمان منتهی می شود. کلیت تلاش می کند تا نوعی پیوستگی به وجود آورد که آن را می توان با وحدت ارگانیک در موجود زنده مقایسه کرد. اما واقعیت غریبه شده، خود را وارد این پیوستگی کرده آن را مختل می کند. رمان در کنار «هم خوانی و پیوستگیِ ارگانیک» نوعی «شقاق و ناهم خوانی ناپیوسته» را نیز به نمایش می-گزارد. لوکاچ این ناپیوستگی را آیرونی می خواند. ساختار آیرونی به شیوه ای اخلال گرانه عمل می کند اما با وجود این حقیقت گرفتاریِ ضد و نقیضی را برملا می کند که رمان آن را نشان می دهد. لوکاچ می تواند نشان دهد که آیرونی عملاً امکانی را فراهم می سازد که داستان‌نویس به وسیله ی آن در محدوده ی شکل اثر از رخ-دادگی آشکار موقعیت خود فراتر می رود. «آیرونی در رمان هم چون آزادی شاعر است در ارتباط با امر الهی، چرا که با توسل به آیرونی است که با نوعی بینش شهودی مبهم می توانیم در جهانی که خدایان ترکش گفته اند حضور امر الهی را دریابیم». این برداشت از آیرونی یعنی قدرت مثبت نوعی غیاب، نیز مستقیماً ریشه در نیاکان رمانتیک و ایدئالیست لوکاچ دارد.
اگر آیرونی در واقع اصل تعیین کننده و سازمان دهنده ی شکل رمان باشد، پس لوکاچ خود را از مفاهیم پیش انگاشته ی رمان به عنوان تقلید از واقعیت آزاد کرده است. آیرونی همواره این ادعای تقلید را تضعیف نموده و نوعی آگاهی جانشین آن کرده است، آگاهی ای مبتنی بر تفسیر نسبت به فاصله ای که میان تجربه ی عملی و فهم این تجربه جدایی می اندازد. زبان آیرونیک رمان واسطِ میان تجربه و آرزوست و واقعی و آرمانی را در میان پارادکس درهم پیچیده ی صورت با هم یکی می کند. این صورت می تواند هیچ نقطه ی اشتراکی با صورت ارگانیک و همگن طبیعت نداشته باشد. صورت رمان بر اساس عملی آگاهانه بنا می شود، نه بر اساس تقلید از موضوعی طبیعی. اگرچه سعی بر این است که پیوند میان اجزا با کل در رمان شبیه پیوندی ارگانیک باشد، اما به جای این که پیوند ارگانیکیِ واقعی باشد پیوندی ذهنیِ است که همواره معلق می ماند. لوکاچ در این جا بسیار به دیدگاهی نزدیک می شود که ممکن بود تأویل اصیلی از رمان در آن صورت گیرد.

سنخ‌شناسی رمان
لوكاچ، در دومين بخش، اشكال رمان را به انواعى تقسيم مى‏كند و رمان‏نويس‌هاى گوناگون را در اين انواع جاى مى‏دهد. اصلى كه او بر مبناى آن، اين تقسيم‏بندى را انجام مى‏دهد اصل ساده‏اى است. روح (جان) در عصر جديد يا خود را كوچكتر و يا بزرگتر از جهان خارج مى‏داند و دو نوع اصلى رمان، مبتنى بر همين تقسيم‏بندى است. (پارکینسون)
اين انديشه را كه روح كوچكتر از جهان خارجى است، بى‏واسطه نمى‏توان درك كرد و احتمالا باعث كژفهمى خواهد شد. شايد تصور شود منظور لوكاچ اين است كه جهان براى روح بيش از حد بزرگ است، يعنى آدمى در جهانى وسيع و پيچيده، احساس تنهايى و آسيب‏پذيرى مى‏كند ولى از ديد لوكاچ تنهايى به اين معنا كه آدمى احساس كند خداوند او را رها كرده است، در كل، مشخصه شكل رمان است. هنگام صحبت از روح كوچك، آنچه در ذهن لوكاچ است، تجلى مشخصى از انزواى آدمى است. كوچكى موردنظر، كوچكى انسان متحجر است، انسانى كه چنان به وسواس انديشه‏اى گرفتار مى‏شود كه آن را تنها واقعيت موجود مى‏پندارد. او انسانى است كه «به طرز جنون‏آميزى زندانى خود است»‏. چنين انسانى گمان مى‏كند كه آنچه او مى‏پندارد بايستى باشد، بايد باشد. و از آنجا كه واقعيت‏ با خواسته‏هاى او مطابقت ندارد، گمان مى‏كند كه واقعيت دچار افسون ارواح خبيثه شده است. او هيچ ياس و ترديدى احساس نمى‏كند. او ماجراجوست. كسى كه صرفا عمل مى‏كند و زندگى‏اش همان‏طور كه در رمان ترسيم شده است، صرفا، رشته ماجراهايى است كه او خود انتخاب كرده است. (پارکینسون)
ایده‌الیسم انتزاعی عنوان کلیه رمان‌هایی است که در آن جان کوچک‌تر از جهان است. به عبارت دیگر دنیای اندیشگی قهرمان تنگ‌تر از جهان خارجی است، لیکن قهرمان این دنیای خیالی را اصیل می‌پندارد که دست ارواح در کار بوده است. بنابراین دست به کار می‌شود، از این روست که صرفا جنبه‌ی عملگرایانه دارد. دن‌کیشوت، الگوی این نوع است. (پرستش) در نوع اول فرد نگرش محدودی نسبت به واقعیت دارد و بر این تصور است که می تواند واقعیت را مطابق خواست ها و امیال خود بسازد. او سرانجام شکست می خورد. (بهیان)
جاى تعجب نيست كه لوكاچ كتاب دن‏كيشوت، را الگوى اين نوع رمان بداند. شايسته است كه شرح لوكاچ از اين رمان را تا اندازه‏اى به تفصيل بيان كنيم تا هم روش انتقادى او را در عمل مشاهده كرده باشيم و هم پى ببريم كه چرا زمانى كه او كل كتاب نظريه رمان را رد كرد، تفسير خود از كتاب دن‌كيشوت را يكى از بهترين بخش‌هاى كتاب دانست. از تاريخى‏كردن مقوله‏هاى زيبايى‏شناختى، كه قبلا به آن اشاره گرديد، اين واقعيت آشكار مى‏شود كه لوكاچ ديگر قانع نيست كه صرفا رمان سروانتس، را به نوع رمان روان‌شناختى مربوط سازد (كارى كه احتمالا هنگام نوشتن كتاب روح و اشكال انجام مى‏داد). لوكاچ در عين‏حال مى‏كوشد جايگاه اين نوع رمان را در تاريخ ذهن بشر روشن كند. آرمان دن‌كيشوت نزد خود وى كاملا روشن است و متعصبانه به آن باور دارد، ولى در عين‏حال اين آرمان فاقد هرگونه نسبتى با واقعيت است. مشيت الهى جهان را به حال خود وانهاده و جهان بى‏معنا گشته است؛ آدمى به ‏فردى تك‏افتاده تبديل شده است كه معنا را فقط در درون روح خود مى‏تواند بيابد. (پارکینسون) در اين‏باره نبايد دچار سوءتفاهم شد. منظور لوكاچ اين نيست كه سروانتس ملحدى است كه در عصر الحاد زندگى مى‏كند. برعكس، او مسيحى مؤمنى بوده كه در دوره ضد اصلاح دينى مى‏زيسته است. ولى اين عصر، عصرى است كه دين در آن رو به زوال نهاده بود، عصر اغتشاش‌هاى عظيم ارزش‌ها و آنچه سروانتس در رمان خود نشان داد اين بود كه در چنين عصرى قهرمان‌گرايى به دلقلك‏مآبى و ايمان به جنون تبديل مى‏شود. (پارکینسون)
رمان‌هاى ماجراجويانه بعد از كتاب دن كيشوت به‏طور فزاينده‏اى مبتذل شدند و رمان، هرچه بيشتر، به ابزارى براى سرگرمى بدل گشت. با كسالت‏بارتر شدن جهان، روح كوچك با دو راهى جديدى مواجه گشت: اين روح يا مى‏بايست تمامى روابطش را با زندگى قطع كند يا از اين امر چشم بپوشد كه رابطه مستقيمى با جهان آرمان‌ها داشته باشد. دراماى كلاسيك آلمان اواخر قرن هجدهم و اوايل قرن نوزدهم به راه نخست رفت. ولى چون در اينجا علاقه‏مندى لوكاچ به رمان است، اين مطلب را ناديده مى‏گيرد و توجه خود را معطوف راه دوم مى‏كند. در اين راه، كوچك‏شدن روح، باعث قطع تمامى روابط هويداى روح با جهان آرمان‌ها شد و روح به پديده روانشناختى نابى بدل گرديد. اين امر بدان معناست كه از اين پس برخورد بين قهرمان و جهان خارج اهميتى حاشيه‏اى مى‏يابد و خود قهرمان به صورت شخصيتى ثانوى درمى‏آيد. (پارکینسون)
از اين‏روست كه شخصيت‌هاى اصلى رمان منفى مى‏شوند و اين منفى ‏بودن، قرينه‏اى مثبت را نيز طلب مى‏كند. لوكاچ استدلال مى‏كند كه در مورد رمان طنزآميز مدرن، اين قرينه فقط مى‏تواند «عينيت‏بخشى به خصايص بورژوايى‏» باشد، و اين همان دليل هنرى است كه چرا رمان‌هاى ديكنز كه به ‏لحاظ شخصيت‌هاى كميك بسيار غنى است، در نهايت ‏به نظر يكنواخت و عاميانه مى‏آيند. ديكنز ناچار بود قهرمانانش را وادارد تا با جامعه بورژوازى كنار بيايند و به منظور برجاى‏گذاشتن تاثير شعرى، مجبور بود كيفيات لازم براى رسيدن به اين منظور را با زرق و برق شعرى بيارايد. بالزاك راهى متفاوت در پيش گرفت. در مورد او قرينه مثبت، جهانى خارجى است كه مطلقا انسانى است و از مردمانى تشكيل شده است كه هرچند اهداف و شادماني‌هاي‌شان كاملا متفاوت است، ولى ساخت ذهنى مشابهى دارند. بالزاك با استفاده از اين همگنى مصالح بود كه قادر شد به رمان‌هايش معنا ببخشد. (پارکینسون)
در تمامى اين موارد، ويژگى مشترك، روانشناسيى ايستاست و به نظر لوكاچ طبيعى است كه رمان قرن نوزدهم كه به جنبش روانشناختى گرايش دارد، مى‏بايد به‏طور فزاينده‏اى اين نوع را رها كند. حال، لوكاچ به نوع اصلى ديگرى از رمان مى‏پردازد كه در آن، روح، بزرگتر از جهان خارج است و اين نوع رمان، رمان رمانتيك است؛ به‏طور دقيقتر رمان پندارزداى رمانتيك (رمانتیسم مایوسانه). در اين نوع از رمان، روح كم ‏و بيش خودبسنده است و خود را يگانه واقعيت راستين مى‏داند. از آنجا كه روح خودبسنده است، ناچار نيست (همچون مورد نوع اول رمان) خود را در عمل ابراز كند. و از همين‏روست كه به انفعال گرايش مى‏يابد. فردى كه قهرمان اين نوع رمان مى‏شود، نه به سبب كارى است كه انجام مى‏دهد، بلكه به اين سبب است كه مستعد انواع خاصى از تجارب است، تجاربى كه مشابه تجارب نويسنده خلاق است. ولى به محض اينكه زندگى از اين نوع با واقعيت مواجه شود آشكار مى‏گردد كه بايد در تلاش خود، شكست‏خورد و به همين سبب است كه رمانى كه حس رمانتيكى از زندگى القا مى‏كند، رمان پندارزدا نيز هست. (پارکینسون) در نوع دوم آگاهی قهرمان فراتر از محدودیت‌های واقعیت اجتماعی است و فرد نمی تواند با قواعد و قوانین این واقعیت سازگار شود و از آنجایی که توان تغییر این واقعیت را ندارد به انفعال و خیال‌پردازی می‌گراید. (بهیان)
حال لوكاچ نقش زمان را در رمان بررسى مى‏كند، شرحى كه لوكاچ مدت‌هاى مديد پس از رها كردن اغلب آموزه‏هاى كتاب نظريه رمان، ارزش آن را متذكر شد. مناسبت اين عنوان با مضمون كلى اين است كه زمان بيشترين فاصله‏ها را ميان آرمان و واقعيت ايجاد مى‏كند. لوكاچ مى‏گويد شرم‏آورترين سترونى روح در اين واقعيت نهفته است كه روح نمى‏تواند گذر آهسته، اما پيوسته زمان را مهار كند. اينك نوع خاصى از رمان به بيان اين موضوع مى‏پردازد و (بنا به تعبير لوكاچ) زمان را يكى از اصول تشكيل‏دهنده خود مى‏گرداند، يعنى قدرت زمان به يكى از عناصر خود رمان بدل مى‏شود. پاسخ لوكاچ به اين پرسش كه چرا فقط رمان قادر به اين كار است، چنين است كه دراما، مفهوم زمان را باز نمى‏شناسد. در مورد شعر حماسى هم حقيقت اين است كه هرچند ماجراهاى ايلياد و اوديسه در سال‌هايى بس طولانى رخ مى‏دهد، با وجود اين قهرمانان آن، در اين آثار شعرى تحت تاثير زمان قرار نمى‏گيرند. براى مثال نستور(Nestor) فقط سالخورده است، بى‏آنكه عمرى سپرى كند. زمان فقط آن هنگام كه زندگى از معناداشتن باز ايستاد در آثار ادبى به عنصرى سازنده بدل مى‏شود - فقط در عصر مدرن و در شكل هنرى آن، يعنى در رمان. (پارکینسون)
لوكاچ مى‏گويد رمان‏نويس‌ها آن هنگام كه زمان را به مثابه اصلى از ساختمان آثار خود تلقى مى‏كنند به شيوه‏هاى متفاوتى به آن مى‏نگرند و اين امر منجر به ظهور انواع متفاوت رمان مى‏شود. در بسيارى از رمان‌هاى پندارزداى رمانتيك، زمان صرفا ويرانگر است: جوانى و زيبايى ناگزير بايد نابود شوند و در نهايت، زمان مسبب مرگ آنهاست. اما اين امر نيز ممكن است كه در برابر زمان احساس اعتزال كند و اين احساسى است كه سرچشمه تجربه اميد و خاطره مى‏شود. اين‏گونه تجربه‏كردن زمان، غلبه بر زمان است، به اين معنا كه از زندگى، منظره‏اى همچون تماميتى موقت ‏به ‏دست مى‏دهد. به‏ همين ‏سان، اين تجربه‏ها حامل احساس درك معنا نيز هستند، احساسى كه به زندگى نظم و يا شكل مى‏بخشد. لوكاچ مى‏گويد چنين تجربه‏اى از زمان، مبناى رمان آموزش عاطفى، اثر فلوبر است. اين رمان، رمانى از نوع پندارزداست، ولى با ساير انواع اين نوع رمان متفاوت است و تمايز آن در اين است كه طرز تلقى‏اش نسبت‏ به زمان، صرفا منفى نيست. در نظر اول ممكن است ‏ساختار رمان به نظر سست ‏بيايد؛ زندگى درونى قهرمان آن، همچون محيط اطرافش گسسته و قطعه‏قطعه است. با اين همه، رمان به هيچ‏وجه بى‏شكل نيست، گذر بى‏وقفه زمان به آن وحدت مى‏بخشد. (پارکینسون)
در اين نوع رمان‌ها ممكن است همه اتفاق‌ها بى‏معنا و گسسته باشند؛ با وجود اين همواره خاطره يا اميد بر آن پرتو مى‏افكند و حاصل كار آن است كه اثر، به كليتى دست مى‏يابد. بنا به گفته لوكاچ وحدت شخصيت و جهان -كه نخستين‏بار از خاطره سر برمى‏آورد، ولى در عين‏حال تجربه‏اى زیسته (lived experience) است - ... عميقترين و اصيلترين ابزار رسيدن به كليتى است كه شكل رمان به آن نيازمند است. يعنى بازگشت ذهن به خانه خويشتن است كه در اين تجربه متجلى است؛ همان‏گونه كه انتظار و طلب بازگشت ‏به خانه، مبناى تجربه اميد است. (پارکینسون)
در اين قطعه، لوكاچ دست ‏به پيش‏بينى شگفتى زده است. به گفته خود لوكاچ اين سطور چندين سال پيش از شناخته ‏شدن پروست در آلمان و پيش از انتشار رمان برجسته ديگرى كه ناظر بر زمان است(time-novel) ، يعنى كتاب كوه جادو اثر توماس مان، نوشته شده‏اند. اين رمان‌ها بيش از هر چيز با خاطره و با طرق تجربه‏هاى زمانى سروكار داشتند. مضمون اميد را بعدا ارنست‏بلوخ، (Ernest Bloch) ،فيلسوف ماركسيست كه همكلاسى سابق لوكاچ بود، برگرفت و گسترش داد. (پارکینسون)

دو فصل آخر
اينك لوكاچ طبقه‏بندى خود را از انواع اصلى رمان كامل كرده است و بقيه كتاب نظريه رمان -يعنى دو فصل آخر آن- هرچند اهميتى بسزا دارد، ولى جزو ضميمه‏هاى اثر است. لوكاچ به بحث درباره دو رمان از دو نويسنده بزرگ، يعنى گوته و تولستوى، مى‏پردازد. او كتاب شاگردى ويلهلم مايستر گوته را تلاشى مى‏داند براى تركيب دو نوع اصلى رمان. يعنى تلاش براى يافتن راهى براى ايجاد تعادل بين عمل و نظر. او معتقد است كه تولستوى موقعيت دوگانه‏اى دارد. اگر اثر او را صرفا با توجه به شكل آن بنگريم، تولستوى، خاتم رمانتيك‌هاى اروپايى است. ولى چنين رهيافتى به آنچه اساس اثر اوست دست پيدا نمى‏كند. در معدود لحظات حساس آثار او -اين لحظات معمولا يا لحظات مرگ‏اند يا لحظات نزديكى به مرگ، مثل مجروح شدن آندره بالكنسكى ( Andrei Bolkonsky) در اوستر ليتز- حقيقتى بر آدمى آشكار مى‏شود. در چنين لحظات عظيمى، جهانى حقيقى و انضمامى متجلى مى‏شود كه اگر مى‏توانست‏ بسط يابد، به‏كليتى بدل مى‏شد كه ديگر مناسبتى با هيچ‏يك از مقوله‏هاى رمان نمى‏داشت و شكل هنرى جديدى را طلب مى‏كرد: شكل احيا شده شعر حماسى. (پارکینسون)
اين جهان جديد، جهانى است كه در آن، انسان، در مقام انسان قرار مى‏گيرد، آدمى در اين جهان، ديگر فقط موجودى اجتماعى و يا موجودى منزوى و به درون خليده نيست. اگر چنين جهانى وجود مى‏داشت، به كليتى جديد شكل مى‏بخشيد، تماميتى جديد به ‏وجود مى‏آورد و از واقعيت گسسته ما فراتر مى‏رفت. ولى چنان تغييراتى را هنر نمى‏تواند ايجاد كند. رمان به دوره خاصى محدود است؛ رمان شكل هنرى دوره‏اى است كه فيخته (Fichte) آن را در اوايل قرن نوزدهم «دوران معصيت مطلق‏» ناميد و اين شكل تا آن زمان كه جهان بدون تغيير باقى بماند، مى‏بايد شكل غالب باشد. هرگونه تلاشى براى ترسيم يوتوپيا در رمان، صرفا به تخريب شكل رمان مى‏انجامد و واقعيتى خلق نمى‏كند. (پارکینسون)
در آثار تولستوى به پديدآمدن دوران جديد جهان، صرفا اشاراتى ضمنى شده است؛ به ‏هر تقدير در آثار داستايفسكى، جهان جديد همچون واقعيتى هويدا تصوير شده است. لوكاچ از اين امر نتيجه مى‏گيرد كه داستايفسكى رمان ننوشته است. اگر اين عبارت را به‏خودى خود بررسى كنيم، احتمالا تناقض‏نما به‏نظر خواهد رسيد، ولى اكنون مى‏توان متوجه شد كه اين گفته پيامد منطقى ديدگاه‌هاى لوكاچ در باره رمان است. اين امر نيز روشن مى‏شود كه منظور از اين ادعاى مصرانه كه داستايفسكى رمان ننوشته است، نكوهش داستايفسكى نيست؛ كاملا برعكس، آثار وى را نمى‏توان رمان خواند و سبب آن نيست كه آنها رمان‌هايى ناقص و نارس‏اند، بلكه دليل آن است كه آنها جهان جديدى ارائه مى‏كنند، جهانى سواى آنچه در «دوران معصيت مطلق‏» وجود دارد. (پارکینسون)
از تمامى مطالب گفته‏شده روشن مى‏شود كه چرا لوكاچ بعدها مى‏گويد كه كتاب نظريه رمان نه به شكل ادبى جديد، بلكه به جهان جديدى چشم دوخته است؛ جهانى كه در آن، پس از سقوط سرمايه‏دارى، ممكن بود حياتى پديد آيد كه سزاوار انسان باشد. (پارکینسون)

نقد
لوكاچ تحت تأثير فلسفه روشنگرى و بخصوص پوزيتيويسم است و براى ذهن بشر اصولاً يك ساختار ثابت و واحد فرض می‌کند كه براى همه ما و در همه زمان‌ها و مكان‌ها مشترك است. حال با آمدن دنياى مدرن، اتفاقى كه افتاده از نظر لوكاچ پراكندگى و كثرت است. اين ساختار ذهنى يكپارچه، با پراكندگى مواجه شده است.
براى لوكاچ هم قصه از همين قرار است: او رمان را متعلق به عصر ميانه‌اى می‌داند. براساس فلسفه هگلى لوكاچ، در ابتداى تاريخ سوژه و ابژه وحدت دارد و اين وحدت منجر به توليد «حماسه» مى‌شود. حماسه‌اى كه كليت در آن قابل مشاهده است. اما با حركت از عصر طلايى يونان به جلو، ما شاهد انشقاق سوژه و ابژه هستيم. اين تفكيك و انشقاق منجر به شكل‌گيرى نوع ديگرى از ادبيات شد كه در رمان ظهور مى‌يابد. رمان نمايانگر انشقاق سوژه و ابژه است (چنان كه حماسه نشان از يگانگى اين دو داشت). ولى لوكاچ، با اين حال، اميدوار بود كه - طبق فلسفه هگلى - تاريخ به نقطه آغازين خود بازگردد. او نويد مى‌داد كه در تولستوى و در داستايفسكى، ما شاهد رمان‌هايى هستيم كه حماسه‌وارند؛ رمان‌هايى كه دوباره كليت و نظم حماسى را به ما باز مى‌گردانند. مى‌توان گفت لوكاچ، دلباخته حماسه است و وقتى در كتاب معروفش -«نظريه رمان»- با لحنى نوستالژيك از گذشته ياد مى‌كند، اميد آن دارد تا رمان‌هايى به وجود بيايند كه شكل ديگرى از حماسه باشند يا رجعتى به حماسه. رمان، براى لوكاچ جست وجوى كليت و تماميت است توسط قهرمانى كه دنياى او تماميت را از دست داده است. از اين روى، مهمترين مسئله قهرمان رمان، جست وجوى امر كلى در اين دنياى پراكنده است.
لوکاچ در واپسین صفحات کتاب خود مطابق انگاره هگلی نوید بازگشت دیگرگونه تاریخ را می‌دهد و بازآمدن دورانی که اتحاد جان و جهان را با خود به همراه دارد. داستایوفسکی به این دنیای جدید متعلق است. البته لوکاچ به این امید پیامبرانه خود، بیم واقعیت قدرتمند را افزوده بود. فارغ از این بیم و امید، آنچه می‌تواند اهمیت داشته باشد تعبیر تاریخی فلسفی او از مقولات زیبایی‌شناختی و اساسا توصیف توپوگرافی‌های استعلایی است. یعنی برقراری تناظر بین شکل ادبی از یک سوی و ساختار اجتماعی از سوی دیگر.
اما اتفاقی که لوکاچ از آن صحبت می‌کند پیش نیامده است. رمان به گذشته برنگشت. به بیان دکتر پرستش رمان از اين حيث كه «زمان» وارد روايت مى شود، دقيقاً در تقابل با اسطوره قرار مى‌گيرد. اساساً دوره مدرن، دوره اى است كه زمان اهميت مى‌يابد و تاريخ برجسته مى‌گردد. رمان، جايى است كه زمان، در آن، خطى شده است؛ برخلاف اسطوره يا حماسه كه زمان دوار در آنجا وجود دارد، همه چيز ثابت است و ما در يك زمان دايره‌اى شناوريم. زمان رمان، زمانى خطى و رو به جلو و بدون بازگشت است؛ ولى زمان اسطوره و حماسه، زمانى دايره‌وار و تكرارپذير است. در رمان، به هيچ وجه، جاودانگى حضور ندارد. جاودانگى كاملاً متعلق به اسطوره و حماسه بود. در رمان، به دليل خطى بودن زمان، تفكر جاودانگى امكان‌ناپذير است. اين همان شرايط امكان و امتناع تفكر است كه دوره مدرن پيش روى انسان گسترده است. وقتى كه ذهن را مشمول زمان بينگاريم، يعنى خود ذهن و خود تفكر را تاريخى تصور كنيم؛ آنگاه مى بينيم كه ذهن، ساختارى سراپا متفاوت پيدا مى كند. اينجاست كه رمان، بيانگر حقيقت زمانه خويش مى شود و واجد ارزش هاى بسيار؛ نه مرتبه فروترى از اسطوره كه هيچ‌گاه جاى خالى آن را نمى‌تواند پر كند. بنابراين، بايد اسطوره از ميان مى رفت تا رمان جايگزين آن شود. بايد اسطوره و حماسه متعلق به دنياى خودشان و همساز با ساختار ذهنى گذشته مى بودند؛ و رمان، متعلق به دنياى ما كه ساختار ذهنى ديگرى با حضور زمان و تاريخ را نمايندگى مى‌كند. رمان، امكاناتى را براى انسان فراهم مى كند تا بتواند تجربيات خصوصى اش را به نحو بسيار روشنى در آنجا بروز دهد تا انسان به سوى روشنايى كشيده شود.
حال كه چارچوب كتاب نظريه رمان توصيف شده است، بايد مطلبى درباره روشهاى استدلالى كتاب و نسبت آنها با تفكر آن زمانه و ديدگاه‌هاى بعدى لوكاچ بيان شود. به تاثير برخى از انديشه‏هاى هگل قبلا اشاره كرديم. ولى دست‏كم از يك جنبه مهم، كتاب، هگلى نيست. هگل بر آن بود كه تفكر نه فقط فرآيندى تاريخى است، بلكه فرآيند تحول نيز هست، تحولى كه در آن مراحل متاخر، عقلانيتر از مراحل اوليه هستند. اين گفته همان است كه بگوييم (به زبان هگل) مراحل بعدى، مراحل اوليه را «ارتقاء مى‏دهند»، يعنى آنها، صرفا مراحل اوليه را نفى يا ملغى نمى‏كنند، بلكه آنچه را در آنها عقلانى است ‏حفظ مى‏كنند. هگل تحول تفكر را سلسله حركاتى مى‏داند كه در آن سه عنصر دخيل‏اند - كه معمولا به آنها «سه‏گانه‏»، (triads) مى‏گويند - بدين‏معنا كه، ديدگاه سوم، يعنى «سنتز»، (Synthesis) دو ديدگاه متضاد قبلى را «ارتقاء مى‏دهد». به‏هرتقدير در نظريه رمان هيچ سخنى از تحول سه‏گانه نيست و در واقع هيچ سخنى از اينكه تاريخ ادبيات، نوعى تحول عقلانى است نيز به ميان نيامده است. زمانى‏كه لوكاچ درباره رابطه ميان سه ژانر ادبى - دراما، شعر غنايى ، حماسه - سخن مى‏گويد، به دقت تاكيد مى‏كند كه اين ژانرها يكى از اشكال سه‏گانه هگل نيستند. (پارکینسون)
در واقع آن‏طور كه لوكاچ خود متوجه شده بود، كتاب نظريه رمان با روند ديگرى در تفكر آلمانى آن روزگار (كه هگلى نبود) رابطه نزديكى داشت. اين روند، جنبشى بود موسوم به علوم معنوى، (Geistewissenshaften) علوم معنوى - اصطلاحى كه شايد بهتر باشد آزادانه به «مطالعات انسانى‏» ترجمه كنيم - مطالعاتى هستند كه موضوعشان تاريخ و جامعه است و اين جنبش، به‏طور خاص، با ويلهلم ديلتاى، (Wilhelm Dilthey) فيلسوف پيوند داشته است. در اين موردشايان‏ توجه است‏كه لوكاچ بعدها به ‏طور خاص متذكر تاثيرى مى‏شودكه انتشار كتاب ديلتاى، تجربه زنده و ادبيات تخيلى (1905، (Lived Experience and Imaginative Literature ، بر او گذاشته بود. اين كتاب حاصل مطالعاتى است درباره لسينگ و گوته و نواليس و هولدرلين. ديلتاى همچنين يكى از نماينده‏هاى جنبش فلسفه زندگى بود كه در بخش اول از آن سخن گفتيم؛ ولى در زمينه موردبحث فعلى، جنبه ديگرى از اثر او اهميت دارد. ديلتاى استدلال مى‏كند كه مطالعات انسانى بايد اهداف و روش‌هاى خود را روشن‌تر سازند، و در طى بحث‌هايش روش‌هاى بنيادى نگاه به جهان را طبقه‏بندى كرد و آنها را به سه نوع اصلى روانشناختى منتسب ساخت. به‏ نظر نمى‏رسد كه ديلتاى يكى از اين سه شيوه نگاه به جهان را برتر از ديگرى بداند. او صرفا هر شيوه را به نوع يا انواع روانشناختى مناسب خود منتسب مى‏كند. لوكاچ سه نوع اصلى روانشناختى ديلتاى را نپذيرفت، ولى آن زمان كه انواع متفاوت رمان را به انواع متفاوت روح منتسب مى‏سازد و آن‏زمان كه هيچ سخنى از نظمى سلسله‏مراتبى در بين انواع به ميان نمى‏آورد، تاثير ديلتاى بر او كاملا نمايان است. (پارکینسون)
نقايصى كه لوكاچ در انديشه‏هاى مكتب علوم معنوى يافت، باعث‏شد تا كتاب نظريه رمان را رد كند. لوكاچ در پيش‌گفتارى كه در سال 1962 بر چاپ جديد كتاب نوشت، مى‏گويد: طرفداران اين مكتب بر آن بودند تا براساس خصايص معدودى كه از جنبش يا مكتبى به‏دست مى‏آورند - كه اغلب نيز اين خصايص را فقط به‏طور شهودى كسب مى‏كردند - دست‏به تعميم بزنند و سپس به كمك آنها پديده‏هاى خاص را تبيين كنند. اين همان شيوه به‏كاررفته در كتاب نظريه رمان بود و لوكاچ مى‏گويد اين‏گونه شد كه او نظريه‏اى درباره انواع رمان پرداخت؛ نظريه‏اى كه معلوم شد بسيار انتزاعى و كلى است؛ نظريه‏اى كه آثار بالزاك و فلوبر و تولستوى و داستايفسكى را تحريف مى‏كند و رمان‏نويسانى همچون دفو، (Defoe) و فيلدينگ،(Fielding) و استاندال، (Stendhal) هيچ جايى در آن ندارند.

تاریخ و آگاهی طبقاتی
آثار لوکاچ –به ویژه آثار دوران جوانی او- به قصدی یکسره جامعه‌شناختی نوشته نشده‌اند با این‌همه گلدمن آنها را پایه‌ی کار خود قرار داده و کوشیده‌ است تا براساس آنها یک روش جامعه‌شناختی مثبت برای بررسی کارهای ادبی پی‌ریزی کند. (ایرانیان؛ 21)
لوکاچ در سال 1932 رساله‌ی کوتاهی نوشت. او هنوز به این نکته که رمان زاده و بیانگر جهان بورژوایی و مدرن است، وفادار مانده بود. تنها مفهوم هگلی را مارکسی کرده بود. دورانی که در نظریه رمان و زیبایی‌شناسی با اشاره‌ای به گفته‌ی فیخته روزگار گناهکاری محض خوانده شده بود، سرمایه‌داری نامیده شد، زمانه‌ی تولید تعمیم‌یافته کالاها، وقتی مناسبات اجتماعی و تولیدی از انسان مستقل می‌شوند و همچون نیرویی ویرانگر در برابر او می‌ایستند و بر او سلطه می‌یابند. البته لحن ناامید نظریه رمان محو می‌شود. (احمدی) در کتاب تاریخ و آگاهی طبقاتی، لوکاچ مفهوم بت‌انگاری کالاهای مارکس را به سراسر زندگی اجتماعی توسعه داد.
با این حال لوکاچ در هر دو دوره اش، دست کم در دو چیز تغییر نمی کند. یکی نفرت رمانتیک‌اش از دوران مدرن که میشل لووی در مقاله‌ای به آن پرداخته است و این نفرت را در آثار مارکسیستی‌اش باز حفظ می‌کند. به عنوان مثال در معنای رئالیسم معاصر، در رمان تاریخی. نیز این امر که میان جان قهرمان و سرشت جهان، به رغم اختلاف‌شان پیوندی وجود دارد. رمان شرح فراق است. شرح دور ماندن از خانه است. شرح بی‌خانمانی استعلایی فرد است. هم جان تباه است و هم جهان. اما هر دو از یک سرشت‌اند. وضع آرمانی شده جامعه یونان باستان دیگر دست یافتنی نیست. رمان این را نشان می‌دهد. امر کلی نمی‌تواند دیگر در جان جزیی متحقق شود. در دوره مارکسیستی لوکاچ، وظیفه تحقق این امر به دوش پرولتاریا گذاشته می شود. قهرمان رمان باید در آستانه سرزمین موعود سوسیالیستی متوقف شود. با تحقق سوسیالیسم رمان نیز به پایان می رسد. (بهیان)

منابع
احمدی، بابک. درآمدی به نظریه رمان. منتشر شده در کتاب نظریه‌ی رمان.
بهیان، شاپور. رمان از منظر لوکاچ. روزنامه اعتماد. 30 شهریور 87.
پارکینسون، جی. لوكاچ و جامعه‏شناسى ادبيات. ترجمه هاله لاجوردى. ارغنون 9 و 10.
پرستش، شهرام. نظریه رمان جورج لوکاچ. کتاب ماه علوم اجتماعی. فروردین 83
دمان، پل. نظریه‌ی رمان لوکاچ.
گلدمن، لوسین. مقدمه‌ای بر نخستین آثار جورج لوکاچ. منتشر شده در کتاب نظریه‌ی رمان.
لوکاچ، جورج. نظریه‌ی رمان. ترجمه حسن مرتضوی. تهران. نشر قصه. 1381.
مصباحی پور ایرانیان، جمشید. واقعیت اجتماعی و جهان داستان. تهران. انتشارات امیرکبیر: چاپ اول. 1358.
 

    134 بازديد     0 امتياز     0 نظر


مطالعات موضوعي :
●   رمان 

افراد و مشاهير
●  لوکاچ   جورج

دسته
●  متن / مقاله

رسته :3

تاريخ ارسال:15/11/1388
   
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت    |   ارسال مطلب