موضوع این نوشتار و گفتار یعنی زنانگي در ادبيات نمايشي یا نقش زنان در ادبيات عرب و كتاب «هزار و يك شب»، به ويژه در گفتمان ادبيات نمايشي در ايران بسيار موضوع مهجوري است و غير از چند مقاله به زبان فارسي و يك پايان نامه كه در رشته كارشناسي ارشد ادبيات نمايشي در دانشگاه تهران به انجام رسيده است، چيز قابل توجه ديگري نمي بينيم. در این پايان نامه تلاش بر اين بود كه ميان يكي از مهمترين نظريه پردازان ادبيات نمايشي و ادبيات نمایشی پيوند ايجاد كند و اين كه چگونه مي توان تئوريهاي او را با ادبيات نمايشي منطبق نمود.
او از اين تلاشها بيشترين نتيجه اي كه به دست آورد اين بود كه در واقع آن چيزي كه محدوده نوشتار زنانه را از محدوده نمايشنامه اي كه زنانه نيست جدا مي كند مطلقاً جنسيت نويسنده نيست و اين اصلاً اهميتي ندارد كه نويسنده مرد يا زن باشد؛ آن چيزي كه ادبيات نمايشي را زنانه مي سازد ساختار است. بعد به اين نتيجه رسيده بود كه چقدر ساختارهاي كلاسيك و مخصوصاً ارسطويي مردانه هستند، نه فقط به خاطر اين كه توسط مردان به رشته تحرير در آمده اند، بلكه به اين خاطر كه كاملاً با ساختارهاي فيزيكي، رواني و جسمي و شخصيتي مردان سازگار اند. اين در حالي است كه مدل هاي ديگر مثلاً مدل مارپيچي كه كتاب هزار و يك شب نيز از اين گروه است يا مدل حلزوني و در كل مدل هاي غيرارسطويي، اين گونه نيستند. بنابراين وي دريافت آن چه كه اين ها را از هم جدا مي كند ساختار و نه مؤلف است.
براي من اين ايده جالب بود. در اين كتاب تأكيد شده است كه يا نويسنده زن است كه باز هم شانس كمي دارد كه مضامين نوشته هايش زنانه باشد و يا اين كه مرد كه در آن صورت نوشتارش كاملاً مردانه است و ديگر نمي توان از زبان زنانه سخن گفت. او در بعضي از نقاط به نكات مهمي اشاره مي كند. مثلاً زماني كه در فصل آخر از حافظة زباني سخن به ميان مي آورد مي گويد: «ما در بند يك حافظة زباني مردانه گير افتاده ايم. بنابراين تمام تمثيلات، اشارات، كنايات و ديگر صور خيال كه با آنها در گير هستيم يكجور حافظة تاريخي است كه در حافظة ما باقي مانده است و از آن جايي كه هيچ متني جز در يك فرآيند بينامتني ساخته نمي شود و هر متني يك مادر متن دارد؛ همچنين با توجه به اين كه ادبيات همواره به هم گره خورده است، بنابراين ما ناگزيريم كه اين حافظه را حمل كنيم بدون اين كه آن را باور داشته باشيم و اجزاء آن را بشناسيم».
مؤلف اعتقاد دارد كه مي توان اين حافظه را از بين برد و يك حافظه جديد ايجاد كرد. اما جز اين مورد و موارد اندك ديگر، نويسنده اين كتاب كه فردی عرب است كاملاً خود را با پيش فرض هاي مردانه تطبيق داده و به جنگ با ادبيات زنانه رفته و اين چيزي است كه به نظر من در نقطه به نقطه كتاب به چشم مي خورد.
با فصل اول و دوم بحث را آغاز مي كنيم كه مصاديق بسياري از گفته هاي من در آنها نمود دارد.
كتاب با يك پيش فرض اساسي شروع شده است و در واقع به نظر من، بيان و اصول كتاب بر اين دو جمله استوار است. زن در طول تاريخ از يك وجود طبيعي به يك وجود فرهنگي تبديل شده است. يعني از يك موجود طبيعي بدون تعريف به موجودي تبديل شده است كه مردان به لحاظ فرهنگي آن را تعريف نموده اند. سپس اذعان داشته است كه زنانگي با اين فرآيند نه تنها جوهر و بنيان بلكه مجموعه اي كامل از اينهاست.
در اولين گام به اين نتيجه مي رسيم كه زن و زنانگي در ادبيات بطور كلي نگاهي مردانه است؛ موجودي به نام زن با تعريفي كه مردان از او ارائه داده اند. هر جا كه به موجودي بنام زن برخورد مي كنيم حتي زماني كه زن ها در مورد خودشان مي نويسند، مي بينيم كه بازهم همان تعريف پي گرفته مي شود و زنان هم در اين زمينه چندان آزادي عمل ندارند.
در اين زمينه البته يك رمان وجود دارد به نام «يادواره پيكره» كه استثنايي در اين زمينه به حساب مي آید. چرا كه در آن نويسنده از دايره مكرّر نوشتار زنانه خارج شده و زنانگي در آن كاملاً مشهود است. نتيجه اي كه از اين كتاب مي گيريم يك تحليل محتوايي است. به نظر بنده با وجود اين گفته ها پايان اين كتاب يك پايان ساده نگارانه است. بحث اول با ضماير شروع شده است و مثالي از خانم سعداوي آورده است كه مي بينيم حتي او كه نوشتار زنانه دارد به صورت ناخودآگاه هر جا كه مي خواهد از يك «او»ي فرضي سخن بگويد از يك «او»ي مذكّر سخن به ميان آورده و خودش هم در اين بند اسير شده است.
در واقع اين كتاب به نوعي انسان را وارد دست انداز مي كند. هنگامي كه وارد يك مسير هموار مي شود انسان تصور مي كند كه داستان درست به پيش مي آورد. اما ناگهان مانعي در سر راه ظاهر می شود و داستان را وارد مرحله جديدي مي كند.
در اين كتاب نويسنده پيكره هاي بين النهريني را به لحاظ يك موضوع جنسي با سينماي هاليوود مقايسه مي كند و معتقد است سينمای هاليوود تنها براي لذت مردان ساخته شده است. البته او به سرعت از اين بحث گذشته است. اما مشكل اين جاست كه مطلقاً نمي توان زمينه فرهنگي بين النهرين را با زمينه فرهنگي هاليوود مقايسه كرد و آن مجسمه را با زنان هاليوودي مقايسه نمود.
كتاب پيوسته انسان را به پيش مي برد و سپس در سر راه او مانعي قرار مي دهد. كمي جلوتر از يك تقسيم بندي مهم و بسيار درخشان سخن به ميان آورده و در اين جا ذكر نموده است كه زبان شفاهي يك سلاح زنانه است و اصولاً زنان با آن سرو كار دارند، در حالي كه سلاح مردان نوشتار و كتابت است و هر چه كه زبان قانون مندتر باشد، مردانه تر مي شود و هر چه كه شفاهي تر مي شود زنانه تر مي گردد. در ادامه با رسيدن به بحث نمايشنامه ها بحث متوقف مي گردد.
نويسنده كتاب در مورد داستان «تِرون» قصد دارد تا ثابت كند نقل قول هاي ترون در دادگاه زنان به تمام نقل قول هاي كتاب تعميم پذير است كه البته اين طور به نظر مي رسد. چرا كه در آن جا رابطه هاي خوني و نسبي مطرح است ولي مردان در روابط قصد دارند روابط قانوني را رعايت نمايند. در انتهای نمايشنامه مي بينيم كه زن مي تواند برادرش را به خاك بسپارد در حالي كه قانون نمي تواند.
نويسنده در واقع اصرار دارد كه نوشتار را در قالب يك نوشتار مردانه از نظر محتوايي بگنجاند. البته به نظر من اين ها چيزهايي است كه اثبات مي كنند نويسنده پيش فرضهايش را بسيار جدي گرفته و اين كه او احتمالاً با آثار به وجود آمده روبه رو نشده است، بلكه از پيش تصميم خود را گرفته و به اجرا رسانده است.
در فصل دوم که جالبترین بخش کتاب است باز به همان مشکل برخورد می کنیم و باز می بینیم که کتاب با ایده های روان و توجیه کننده به پیش می رود و نویسنده همچنان پیش فرض قبلی خود را پی گرفته و به نوعی اسیر آنها شده است.
اولین مسأله موجود در کتاب هزار و یک شب که مشکل نویسنده عرب هم هست در این است که او کتاب هزار و یک شب را به تمامی پرداخته شده از فرهنگ عرب دانسته است. در حالی که همه ما می دانیم که در کتاب هزار و یک شب و دست کم سطرهای آغازین آن از شهرزاد و یا پادشاهان آل ساسان سخن گفته شده است که کاملاً ایرانی هستند و با توجه به رگ و ریشه و تبار آنها در می یابیم، ایرانیند. از آن گذشته کاملاً به این مسأله واقف هستیم که هزار و یک شب ساختاری هندی دارد.
بنابراین فرض نویسنده مبنی بر این که هزار و یک شب کاملاً عربی است و با زمینه های نوشتار و تفکر عربی همخوانی دارد، چندان درست به نظر نمی رسد. چرا که احتمالاً مولف نگاه کامل، جامع، دقیق و چندلایه ای به هزار و یک شب نداشته است. هزار یک شب را نمی توان در یک تعریف محدود خلاصه نمود، چرا که داستانی بسیار پیچیده دارد.
با این اشتباه و پیش فرض، نویسنده وارد داستان های هزار و یک شب شده است و میان دو نظرگاه موجود، هر دو را انتخاب کرده و در واقع به هر دوی آن نظرگاه ها پرداخته است. هزار و یک شب، یک مجموعه داستان و یک سر و ته دارد. البته سر و ته آن با توجه به آن که از پنج الی شش صفحه تجاوز نمی کند بسیار اهمیت دارد.
سر و ته داستان، دو برادری است که شاهد خیانت همسران خود هستند. یکی از این برادر از شدّت خشم و عصبانیت متواری شده است، در حالی که برادر دیگر تصمیم می گیرد به کشتن زنان بپردازد. در ادامه داستان شهرزاد از راه می رسد و به قصه گویی برای ملک می پردازد و همین قصه های اوست که باعث می شود ملک از کشتن زنان منصرف شود. ملک، شهرزاد را به همسری قبول می کند و از او صاحب سه فرزند می شود و داستان های هزار و یک شب هم اینگونه به اتمام می رسد که آن دو با خوبی و خوشی زندگی می کنند تا این که ملک مرگ از راه برسد و سفره زندگی آنان را برچیند. چیزی که در پایان تک تک قصه ها هم گفته می شود.
برخی از منتقدان تمامی تأکید خود را بر این می گذارند و البته نویسندگان عرب بیشتر اینگونه اند و اعتقاد دارند که خود شهرزاد به خودی خود قابل تحلیل است و بسیار اهمیت دارد.
توالی داستان ها و این که چگونه و با چه ترتیبی در پی هم قرار گرفته اند مهم است و اینطور نیست که یک هوش جمعی و هوش افرادی که مجموعه داستان ها را به آن اضافه نموده اند برایشان مهم بوده باشد که داستان ها در کجای کتاب قرار بگیرند.
اما نظر دیگری است که می گویند اصلاً اول و آخر داستان مهم نیست. چرا که اول و آخر آن بهانه ای است که قصه ها را درخود جای دهند. همچنین اصلاً اهمیتی ندارد که داستان ها با چه توالی در کتاب جای گرفته اند و ما می توانیم مثلاً قصه آخر را در ابتدای کتاب بیاوریم.
مولف این کتاب به هر دو این نظریات توجه داشته است. بنابراین بحث خود را با اشاره مستقیم به شهرزاد شروع کرده است. در این جا اشاره جالبی به چشم می خورد که هیچ کجای دیگر نظیر آن را نمی بینیم و این یکی دیگر از خصوصیات کتاب هزار و یک شب است.
آمده است که اگر هزار و یک شب را به سال و ماه برگردانیم دقیقاً معادل بارداری شهرزاد و شیردهی او به فرزندانش است. یعنی با محاسبه تعداد روزهای بارداری و شیردهی سه پسر او در می یابیم که درست هزار و یک شب می شود. این بحث جالبی است. سپس او نتیجه گرفته است که در واقع شهرزاد سه بچه به دنیا نیاورده است؛ بلکه چهار بچه به دنیا آورده. چرا که ملک را نیز انگار متولد می کند و ملک فرزند مرده ای است که در ابتدای کتاب با خون و مرگ عجین شده است؛ اما در انتهای داستان و پس از هزار و یک شب داستان گویی شهرزاد او را از نو به دنیا می آورد.
از اینجا بحث در واقع وارد این ایده می شود که چگونه یک زن از طریق روایت گری خود می تواند یک مرد را رام کند. البته این مختص کتاب هزار و یک شب نیست. چرا که در اسطوره های قدیمی تر از کتاب هزار و یک شب نیز وجود داشته و به آن پرداخته شده است. این ایده در ادبیات بسیار تکرار شده و در اینجا نیز می بینیم در کتاب هزار و یک شب نمود می یابد.
این ایده درخشان کتاب، درست از نقطه ای که زمینه عربی کتاب بر کل ایده های نویسنده غلبه می کند و از آن جایی که نویسنده زمینه هندی و شرقی کتاب را نادیده می گیرد مغفول می ماند. این جاست که به یک رئالیسم در تحلیل هزار و یک شب برخورد می کنیم که چندان مجاب کننده نیست.
از آن جایی که ایده زن به مثابه کنیز در کتاب هزار و یک شب وجود دارد می بینیم که شهرزاد را به صورت کنیزی برای ملک در می آورد و جنبه روایتگری شهرزاد نادیده گرفته می شود و همان تصویر زنانه به صورت عام در نظر گرفته می شود. در اینجا تصویری از شهرزاد ارائه می شود که ذهن مخاطب مرد را راضی نگه دارد. شهرزاد خود را به عنوان کنیز در اختیار ملک قرار می دهد و حرفهایی را به میان می آورد که به نظر بنده با هزار و یک شب مطلقاً سازگار نیست. مثلاً در صفحه 77 می گوید که شهرزاد نزدیکترین و آسانترین راه را برای اغناء مرد برگزید. مقداری جلوتر می گوید حکایتگری شهرزاد تنها دلیلش این بود تا زمان حضورش را با ملک تمدید کند و بتواند برای او سه پسر بیاورد.
به نظر من کل شالوده و تمامی ایده های کتاب این گونه تباه می شود و حتی گفته های خود نویسنده در مورد این که او سه پسر به دنیا نمی آورد چرا که ملک را هم از نو متولد می کند، تباه می شود.
زمانی که او وارد فرهنگ عربی می شود و می خواهد برای شهرزاد تعریفی بیاورد و او را با کنیز یکی کند، در نهایت به این ایده می رسد که شهرزاد برای این که بتواند برای ملک سه پسر بیاورد و او را به داشتن آنها امیدوار کند، به روایتگری می پردازد و به صراحت اعلام می کند که روایتگری شهرزاد تحت سایه مادری او قرار دارد.
نویسنده کتاب درست همان کاری را با شهرزاد می کند که معتقد است همه با نویسندگان زن می کنند و حتی خود نویسندگان زن با کارهایشان می کنند. در حالی که شهرزاد در هزار و یک شب لقمه آماده ای است برای این که انسان از این تعاریف خود را دور کند.
هیچ کجا در لا به لای هزار و یک شب حرفی از رابطه جنسی شهرزاد و ملک به میان نمی آید. هیچ کجا تا پایان داستانها از سه فرزند ملک سخنی رانده نمی شود. چرا که موضوع داستانها اصلاً ارتباطی به اینها ندارد و تنها یک خط از پایان داستان به سه فرزند او می پردازد.
اما چیزی که نویسنده آن را نادیده گرفته و بسیار هم مهم است، توالی شب صد و هشتاد و چهارم و پنجم است و آن جا که ملک به شهرزاد می گوید: «من از کشتن تو منصرف شده ام. اگر می خواهی دیگر قصه نگو». این تنها جمله ای است که از ملک در لا به لای هزار و یک شب می بینیم. اما شهرزاد می گوید که من قصه گویی را ادامه می دهم. ملک او را می بخشد اما شهرزاد به قصه گویی ادامه می دهد تا یک ملک خونخوار را به یک ملک بخشنده و معقول تبدیل کند. این همان نکته ای است که نویسنده آن را نادیده گرفته است.
مولف بسیار اصرار دارد که یکی از داستانهای هزار و یک شب را به عنوان نمونه ای از کل کتاب به ما معرفی کند و آن داستان کنیزی به نام «تمدّت» است. این داستان، داستانی کاملاً عربی و بغدادی است.
طبق گفته های کتاب «هنر قصه گویی»، نوشته خانم «نیا گرهارد» قصه های هزار و یک شب و مخصوصاً آنهایی که به عشقهای دور می پردازند حتماً ایرانی هستند. آن داستانهایی که در آنها جوانی با دیدن عکسی عاشق می شود و به دنبال عشق خود مسافت زیادی را طی می کند، اصلیت ایرانی دارند. داستانهای مصری نیز در آن وجود دارند مانند داستان انگشتر سلیمان.
تعبیر جالبی نیز آورده شده است که چون بعضاً مردم در آن زمان تنبل بوده اند منتظر این بودند که انگشتر حضرت سلیمان کارهای آنان را انجام دهد. داستانهایی مانند غول چراغ جادو که در آنها یک غول کارها را انجام می دهد و آرزوها را برآورده می سازد از این گونه اند. تعدادی از داستانها هم که حیوانی هستند ریشه در کلیله و دمنه و اصلیتی هندی دارند. قصه هایی هم وجود دارند که ریشه عربی دارند و به زمان عباسیان باز می گردد.
از اینرو در می یابیم که تمام داستانهای هزار و یک شب، عربی نیستند و ریشه های آشکاری از فرهنگ عرب ندارد. نویسنده اصرار دارد تا یکی از عربی ترین قصه ها را به جای کل کتاب به ما معرفی کند و این باعث شده است نگاه او به کتاب یکسویه باشد. انگار که این کتابی است با یک ابتدا و یک انتها و یک قصه در میان. به همین دلیل است که اتفاقی که باید در تحلیل کتاب و نسبت آن با نوشتار زنانه بیفتد به وقوع نپیوسته است. هنگامی که از کتاب «یادواره پیکره» به عنوان کتابی که توانسته به نوشتار زنانه نزدیک شود یاد می کنیم، می بینیم که چون زن نویسنده در انتها مرد را معلول جسمی می کند و معلول جسمی تصویری نیست که مورد پسند مردان خواننده باشد، بنابراین این رمان نوشته ای نزدیک به نوشتار زنانه است.
در خود کتاب هزار و یک شب هم داستانی وجود دارد با نام «خیاط، اخگر، یهودی، مباشر و نصرانی» که نمونه ای واقعاً استثنایی است و حتی از روی آن یک اقتباس ایرانی هم صورت پذیرفته است. در این داستان تماماً از مردانی سخن به میان آمده است که هر یک به نوعی معلول هستند. مثلاً یکی گوژپشت است و همین گوژپشتی او در داستان تأثیر می گذارد و یا دیگری را زبانش را می بُرند و این در داستان موثر است و به همین ترتیب دیگری کور می شود و الی آخر. مولف یا تمام داستانهای هزار و یک شب را نخوانده است و یا اگر خوانده است به عمد سراغ آن نمونه ای رفته است که بتواند آنرا مصادره به مطلوب کند و بحث خود را به نتیجه برساند. چرا که اگر این کار را نمی کرد هزار و یک شب داستانهایی دارد که کاملاً با نوشتار زنانه همخوانی دارد. داستان دیگری نیز وجود دارد به نام «خر ابله» که در آن اصلاً زن به چشم نمی خورد و تمام شخصیتهای داستان مردان هستند این داستان بسیار جذاب است و هیچ کدام از ایده هایی که نویسنده در موردشان سخن گفته در آن کاربرد ندارد.
از همه اینها مهمتر این است که گاهی از زنان حیله گری صحبت می شود که می توانند همه چیز را در اختیار خود بگیرند. این مجموعه داستانها و ادله هستند که می توانند به کلی معادلات کتاب را بر هم بزنند و ادعای مولف مبنی بر نقش نداشتن زنان در این کتاب را رد نمایند./ پایان.