باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز سه شنبه 12 آذر 1387 كاربران برخط 296 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
   
  
  
    
اسلام و غرب در دنياي فرامدرن
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ


 

ارسال كننده: مدير سايت

   ● نويسنده: ضياءالدين - سردار

مترجم: حامد - عبداللهي

منبع: سایت - باشگاه اندیشه

 
 

جوامع اسلامي در سراسر جهان از دو سو آماج حمله قرار گرفته¬اند.از سويي نيروهاي مدرنيته و پست مدرنيسم آنان را تحت فشار قرار مي دهند و از سوي ديگر، سنت گرايي نوظهوري که اغلب شکلي نظامي به خود مي گيرد.

در اواخر دهه 40 و 50 هنگامي که بيشتر کشورهاي اسلامي استفلال خود را به دست آوردند، مدرنيزاسيون - و به بيان دقيق تر پيشرفت بر اساس الگوهاي غربي- به مثابه نوشدارويي براي تمام دردهاي اجتماعي و اقتصادي به شمار مي رفت. بدين ترتيب بسياري از کشورهاي اسلامي شتابزده و مشتاقانه راه مدرنيزاسيون را در پيش گرفتند. اما راهکارهاي مدرنيزاسيون به طور کلي با جوامع سنتي - که سعي داشت آنها را دگرگون کند- ناسازگار بود. از اين رو شکافي بين طرفداران مدرنيزاسيون و کساني که به حفظ فرهنگ و نگرش و شيوه زندگي سنتي در جوامع اسلامي اهتمام مي ورزيدند، پديد آمد. سنت گرايان، مدرنيزاسيون و پيشرفت براساس آن را حمله¬اي به تاريخ، جهان بيني و سنتهاي خود تلقي مي کردند و تجددگرايان، غربي سازي را اساسي ترين شيوه براي نجات کشورهاي اسلامي مي پنداشتند. اکنون نيز که مدرنيته در حال از دست دادن موقعيت خود در غرب و  ديگر جوامع است، و پست مدرنيسم و به دنبال آن جهاني سازي، به عنوان نظريه دست يافتن به سعادت مطرح مي گردد، برخورد سنت گرايان با آن نيز همانند عکس العمل آنان در برابر مدرنيته تند و شديد است.

رهبران تجددگرا که جانشين قدرتهاي استعمارگر درحال زوال شده بودند با به کاربستن زور و آزار بي رحمانه نسبت به رهبران سنت گرا و با ناسزا گفتن و مضحکه قرار دادن تفکرات سنتي و مسائل در ارتباط با آن، سلطه خود را بر جوامع اسلامي حفظ مي کردند. راهکارهايي که آنان براي توسعه و اقتصاد در پيش گرفته بودند اغلب به شکستي شگفت آور مي انجاميد و انباشته شدن ثروت ملي در دست افراد اندکي را به دنبال داشت. پست مدرنيسم نيز در دوره هاي بعد با ايجاد محاصره اي ذهني نسبت به جوامع تاريخي، سنت و فرهنگهاي سنتي را کنار نهاد.

اين عوامل در پيدايش گونه اي جديد از سنت گرايي نظامي در سراسر جهان اسلام نقش داشته اند. اگرچه مي توان همه مسلمانان را در يک مقياس وسيع به دليل آن که کلمه کلمه قرآن را از طرف خدا مي دانند بنياد گرا ناميد، اما بنيادگرايي در سنت گرايي نظامي نوعي متفاوت است که بر تفسير خاصي از اسلام پافشاري مي کند؛ تفسيري که تنها در قالب حکومتي اسلامي ظهور مي يابد. در اين چارچوب، جهان بيني منسجم، کلي نگر و خدامحور اسلامي  به نظامي مستبد و دين سالار تبديل مي شود و خدايي جبري و سياسي جايگزين خداي ترغيب گر و اخلاق گرا مي گردد .

 بدين ترتيب جهان اسلام خود را گرفتار کشمکشي سخت مي يابد که بين نيروهاي مدرنيته که تهاجمي سکولاري را در پيش گرفته اند و به همراه پست مدرنيسم نسبيت گرا به مقابله با سنت گرايي ستيزه جو رفته اند، در گرفته است. اگرچه اين کشمکش به روشني در کشورهايي مانند پاکستان، مصر و سودان به چشم مي خورد اما نبايد از وجود آن در کشورهايي که کمتر مورد توجه رسانه ها قرار دارند غافل شد؛ کشورهايي مانند الجزاير، بنگلادش، مالزي، عربستان سعودي و حتي جمهوريهاي نوظهور آسياي مرکزي. اين نيروها جوامع اسلامي را به دو جهت مختلف مي کشند و آنها را در معرض فروپاشي قرار مي دهند. مسئوليت مستقيم چنين حوادثي برعهده جهان غرب است.

 مدرنيته جوامع سنتي را به عنوان جوامعي عقب افتاده که در گذشته متوقف شده اند، تلقي مي کند و اصول ضروري سنت را عامل عقب ماندگي مي پندارد؛ گويا اين اصول ذاتا ترقي و تغيير را برنمي تابند. از اين رو سنت جوامع اسلامي به مثابه مانعي اساسي بر سر راه پيشرفت و مدرنيزاسيون دانسته مي شود. همه متون کلاسيک توسعه بر اين مساله تاکيد دارند که اگر جوامع عقب مانده اسلامي خواهان پيشرفت و "رسيدن به غرب هستند" بايد سنت را کنار بگذارند و در صورت لزوم آن را سرکوب کنند. بدين ترتيب فرهنگهاي سنتي به بهانه توسعه و پيشرفت قلع و قمع و نابود شدند.

پست مدرنيسم نيز سنت را خطرناک مي داند؛ چرا که سنت در بيشتر موارد با ضرورت گرايي همراه است و يادآور مفهومي پيوريتاني (فرقه اي از مسيحيان پروتستان که در قرن 16 و 17 در انگلستان ظهور کردند و به  خشک مقدس بودن معروف شده¬اند- مترجم) از جامعه مطلوب است که وجود يا عدم آن در تاريخ مورد ترديد قرار دارد .

با اين همه جوامع سنتي هيچگاه به سنت به عنوان امري محصور در گذشته نگاه نمي کنند؛ بلکه آن را امري پويا مي دانند که نوآوري وتغيير و تحول، همواره در آن جريان دارد. سنتي که تغيير نکند راه زوال را در پيش گرفته است. البته سنتها با شيوه خاصي تحول مي يابند. آنها در چارچوب ضوابط خود و با سرعت مخصوص به خود و در جهتي که خود انتخاب کرده اند تغيير و تحول پيدا مي کنند. اگر سنتها جايگاه خود را از دست مي دادند بي معنا مي شدند.تکريم و ستايش و پاس داشتن سنت نشانگر تحول پذيري آن است. چنين تحولي به اين شکل بامعناست؛ زيرا انسجام يافته است و در محدوده هويت برخاسته از دين قرار دارد. از اين گذشته تحول مي تواند روندي ارزيابي شده باشد ؛ روندي که انتخاب خوب، بهتر و بهترين را در بر دارد و گونه اي سازگاري و تطابق است که بر اساس ارزشهايي  صورت مي پذيرد که تقدس سنت آنها را دست نخورده نگه داشته است. بدين ترتيب جوامع سنتي غيرغربي سنت را به مثابه امري که آنان را به دوره هاي ما قبل مدرن سوق مي دهد، تلقي نمي کنند؛ بلکه آن را عامل پيشرفت به سوي آينده اي فرامدرن مي دانند که هويت آنان را نيز حفظ خواهد کرد .

آينده فرامدرن چيست؟ براي آنکه موضوع مورد بحث در اين جا روشن شود ابتدا بايد بين پست مدرنيسم و فرامدرنيسم تمايز نهاد . پست مدرنيسم دوراني است که پس از به پايان رسيدن مدرنيته در مقطع زماني خود، آغاز شده است. پست مدرنيسم فرجام طبيعي مدرنيسم است. از اين رو گاهي آن را به عنوان "منطق سرمايه داري اخير" توصيف مي کنند. پست مدرنيسم مسيري را گزارش مي کند که با استعمارگري آغاز مي شود؛ با مدرنيته ادامه مي يابد و در پايان به پست مدرنيسم و يا دوران پست مدرن ختم مي گردد. رابطه پست مدرنيته نيز با سنت رابطه¬اي بسيار خصومت آميز است.

پست مدرنيسم ادعا مي کند که تمامي ايده هايي که جامعه ما را شکل داده اند، مانند دين، عقل، علم، سنت، تاريخ، اخلاق و مارکسيسم هيچکدام تاب مقاومت در برابر موشکافي هاي فلسفي را ندارند. هيچ چيزي به عنوان حقيقت وجود ندارد و هرآن چه ادعا کند که حقيقتي قطعي در دست دارد ساختگي و دروغين است و بايد کنار گذاشته شود. پست مدرنيسم افزون بر اين هرگونه واقعيت نهايي را نفي مي کند. براين اساس ما چيزي را مي بينيم که خود بخواهيم؛ هرچيزي که زمان و مکان  ديدن آن را اجازه دهد و هرچه که برداشتهاي فرهنگي و تاريخي آن را نمايان سازد. آن چه دردست داريم به جاي واقعيت دريايي از تصاوير است؛ دنيايي که در آن هيچ تمايزي بين تصوير و واقعيت وجود ندارد. پست مدرنيسم جهان را به مثابه يک بازي کامپيوتري به تصوير مي کشد که ما، فريفته در برابر جلوه هاي آن،شخصيتهاي اين بازي را تشکيل مي دهيم، ما در اين بازي شتابان به اين سو و آن سو مي رويم؛ در فضايي مجازي مي جنگيم و با قطعات ديجيتالي اطلاعات عشق بازي مي کنيم. ما در اين بازي برروي دريايي بي پايان از تصاوير و داستانهايي که فهم و واقعيت فردي ما را رقم مي زنند، شناور هستيم.

در مقابل،  فرا مدرنيسم مدرنيته را پشت سر مي گذارد و ما را به دوره ديگري وارد مي کند. فرامدرنيسم بر خلاف پست مدرنيسم طرحي خطي نيست. براي درک بهتر اين مطلب مي توان از نظريه بي نظمي کمک گرفت. در تمام سيستمهاي پيچيده – مانند جوامع، تمدن ها، اکوسيستم ها و غيره - متغيرهاي مستقل بسياري به شيوه هاي گوناگون با يکديگر ارتباط دارند . نظريه بي نظمي به ما مي گويد چنين سيستمهاي پيچيده اي مي توانند نظمي را در خارج بي نظمي خلق کنند. چنين نظمي در نقطه تعادل ايجاد مي شود که به آن کناره بي نظمي مي گويند در کناره بي نظمي،سيستم در حالتي از جنب و جوشي معلق، بين ثبات و فرو پاشي کلي به سوي بي نظمي قرار مي گيرد. در اين نقطه تقريبا هر عاملي مي تواند سيستم را به يک جهت و يا جهت ديگر سوق دهد. بدين ترتيب سيستمهاي پيچيده در کناره بي نظمي مي توانند به طور طبيعي خود را براي رسيدن به نظم در مرتبه بالاتر سازمان دهي کنند . به عبارت ديگر سيستم خود به خود به نظم جديدي تحول پيدا مي کند . فرامدرنيسم نيز همان تحول مدرنيته از کناره بي نظمي به نظام اجتماعي جديد مي باشد. از سوي ديگر فرامدرنيسم در برابر سنت، جهان بيني متضادي نيست بلکه تلفيقي سازگار و جديد از آن مي باشد. جوامع سنتي از استعداد خود براي تحول کمک مي گيرند و فرامدرن مي شوند در حالي که گوهر اصيلشان دست نخورده باقي مي ماند . هردو سوي معادله در اينجا اهميت دارند: تحول و دگرگوني امري ضروري است؛ اما اصول بنيادين سنت و سرچشمه هويت و تقدس آن تغييري نمي کنند . از اين رو آينده فرامدرن را بايد به عنوان تلفيقي از سنت - که سبب بهبود زندگي و پذيراي تحول و تغيير است- و نوع جديدي از مدرنيته که به ارزشها و شيوه هاي زندگي در فرهنگهاي سنتي احترام مي گذارد، تعريف کرد. 

چنين جوامع سنتي اي فرامدرن هستند و دوران ما قبل مدرن را پشت سر گذارده اند. با درنظر گرفتن اين که اکثريت غالب جهان اسلام از جوامع سنتي تشکيل شده است که سنت خود را عامل پيشرفت زندگي مي داند، در مي يابيم که جهان بيني اغلب مسلمانان نيز فرامدرن است و نه ماقبل مدرن. بسياري از سياستمداران، دولتمردان و تصميم گيرندگان اين مطلب را درک نمي کنند. دليل اين امر آن است که تحول و دگرگوني هايي که در سنت صورت مي پذيرد براي کساني که در بيرون آن قرار دارند، اغلب نامرئي است. از اين رو گاهي نظاره گران مدرن يا پست مدرن با وجود مدارک و شواهدي که در برابر ديدگان آنان قرار دارد، بي ميلي وبي رغبتي خود را نسبت به سنت ادامه مي دهند. جهان معاصر به سنت اين امکان را مي دهد تا با حفظ ويژگي سازگارسازي خود – که از ذاتيات آن است –  به راه خود ادامه دهد.اما مشکل اين جاست که سازگاري تا هراندازه اي که پيش رود و هر قدر که جوامع سنتي را تقويت کند نمي تواند آنها را از حاشيه اي بودن، بد فهميده شدن و بد معرفي شدن نجات دهد و وسواس جوامع غربي را نسبت به مفهوم سنت از بين ببرد . غرب همواره اسلام را با عينک مدرنيته نگريسته است و در اين نگرش آن را همواره سيستمي منفي و بسته يافته است. در حالي که حقيقت چنين نيست. اسلام سيستمي پويا و باز است که زمينه هاي مشترک وسيعي با غرب دارد براي درک اين مساله بايد به اسلام از زاويه فرامدرنيسم نگريست و آن را با مفاهيم و مقولات مخصوص به خود فهميد.

سياست برمبناي رضايت عمومي و راهکارهاي سازمان دهي تحول، در درون اسلام تعبيه شده است . مفاهيم و ارزشهاي بنيادين اسلام که اهداف جامعه اسلامي را رقم مي زنند، ارزشهاي اساسي فرهنگ اسلامي و پارامترهايي که جامعه ايده آل اسلامي براساس آنها پيشرفت و توسعه مي يابند را شکل مي دهند . اين مفاهيم در برگيرنده مفاهيمي همچون توحيد،خليفه الله بودن انسان، اجتهاد، اجماع، شورا و استصلاح مي باشند. توحيد که اغلب به يکتا بودن خداوند ترجمه مي شود، هنگامي که يکي شدن انسانها، يکي شدن انسان با طبيعت و يکي شدن دانسته ها و ارزشها را اقتضا مي کند، ارزشي فراگير خواهد شد. از درون توحيد مفهوم خليفه الله بودن انسان ظاهر مي گردد. اين خلافت به اين معناست که انسانها مستقل از خدا نيستند؛ بلکه مسئول و پاسخگوي تمامي پندارها و کردارهاي خود در برابر خداوند مي باشند . خلافت براي هيچکس هيچ گونه حق مستقلي براي انجام دادن هيچ کاري برجاي نمي گذارد و همه انسانها را مسئول نگهداري و حفظ جايگاه و مسير سفر خود در اين دنيا به سوي آخرت مي کند. براساس اين ايده رهبران سياسي نه تنها در برابر خدا پاسخگو هستند بلکه در برابر همه افراد جامعه  نيز مسئول مي باشند. تحولات سياسي در حکومت و جامعه با استفاده از اجتهاد صورت مي پذيرد؛ امري که در طول تاريخ اسلام براي سازماندهي تغييرات و نوآوري در سنت و معرفي راهکارهاي پيشرفت در جامعه به کار مي رفته است. در اين روند، همفکري و رايزني با جامعه براساس مفهوم شورا امري ضروري است . موافقت عمومي افراد جامعه – اجماع – نيز براي مشروعيت بخشيدن به اين تغييرات و نوآوريها به کار مي رود. از سوي ديگر تحول و تغيير بايد بازتاب علاقه عمومي – استصلاح – باشد. با درنظر گرفتن چنين ساختاري که  متشکل از مفاهيم و ارزشهاي بنيادين است، نمي توان اسلام را نظامي بسته وبا جهان بيني منفي و عقب افتاده تلقي کرد.

تحميل خصمانه مدرنيته و کنار زدن بي رحمانه سنت در جهان اسلام  نشانگر آن است که مسلمانان نتوانسته اند اين ارزشهاي بنيادين اسلامي را در جوامع خود پياده کنند. پيش رفتن و پياده کردن اين ارزشها و پشت سر گذاردن مدرنيته ابزاري و رسيدن به عصر درخشان فرامدرن آرزوي هميشگي تمامي جوامع اسلامي است. اين مفاهيم بنيادين اسلامي مانند اجتهاد، اجماع و شورا بايد براي پيشرفت الگوهاي حکومت و تحولات اجتماعي که برپايه نيازها و خواسته هاي مسلمانان عادي بنا شده اند، به کار بسته شوند. تلاشهاي نظري و فکري در اين زمينه در دو دهه گذشته به چشم مي خورد که آينده روشني را در اين راه نويد مي دهد. چارچوبي فرامدرن براي بحث و بررسي، امکان اين تحول مثبت و دموکراسي هدايت گر، سياستي پاسخگو و همراه با توافق عمومي و شيوه هاي روشن بينانه حکومت در جهان اسلام را افزايش مي دهد. براي توسعه چارچوبي فرامدرن براي بحث، بايد توجه داشت که جهان اسلام زير پوشش مستقيم حکومتها قرار دارد. بسياري از کشورهاي اسلامي زير سلطه حکومتهايي قرار دارند که يا مدرنيسم افراطي را درپيش گرفته اند و يا سنتگرايي افراطي را دنبال مي کنند، که هيچکدام درکي از فرامدرنيسم ندارند. مابايد از اين قشر عبور کنيم و  مردم عادي – دانشمندان، نويسندگان، فعالان جامعه، دانشگاهيان و روزنامه نگاران – را به بحث و گفتگو در اين زمينه دعوت کنيم. بيشتر مردم نسبت به غرب با نگاهي انتقادي اما مثبت مي نگرند .تمايل و رغبت زنان نيز براي شرکت در اين گفتگوها و به جريان انداختن تحولات، کمتر از مردان نيست. اگر جهان غرب نيز به سوي فرامدرنيسم روي آورد، گرايشي همگاني پديد خواهد آمد که سبب مي شود تا احتمال پيدايش تحول مثبت و تلفيقي مفيد بسيار بالا رود. در اين راستا بايد تحليل اروپايي از اسلام از نظرياتي تک بعدي همچون " جنگ تمدنها " و يا " پايان تاريخ" تهي گردد. فرامدرنيسم هيچگاه نزاع و يا درک نادرستي از افزايش قدرت را دنبال نمي کند بلکه به دنبال دست يافتن به همزيستي مسالمت آميز بين اسلام و غرب مي باشد. هدف فرامدرنيسم کنارنهادن جهاني سازي يکسان ساز وفراگير کردن آنچه انوار ابراهيم آن را  " همزيستي جهاني "  ناميده است، مي باشد؛ تجربه اي از زندگي در کنار يکديگر که بسيار سازگارتر و پربارتر خواهد بود.

 

    260 بازديد     0 امتياز     0 نظر


مطالعات موضوعي مرتبط :
●   اسلام و غرب (68)
●   سنت (85)
●   سنت گرايي (119)
●   مدرنيسم (319)
●   پست مدرنيسم (120)

دسته
●  متن / مقاله

رسته :1

تاريخ ارسال:14/05/1383

تاريخ شمسی نشر:14/05/1383
   
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت

  آمار سايت   |   پشتيبان فني   |   ارسال مطلب