۱- طرح مسئله
معنا و نيز فايده برخورد و گفت وگوى فرهنگ ها و تمدن ها اين است كه ناقل هر تمدنى آنچه را از فرهنگ خود فهم مى كند و شاخص آن مى داند، با مخاطبش در ميان گذارد و به او نشان دهد؛ چرا كه شناخت صحيح و درك متقابل نقطه نظرات، اين امكان را مى تواند فراهم آورد كه هر يك در عين حفظ و پاسدارى از فرهنگ خود، از فرهنگ ها و تمدن هاى ديگر نيز در جهت توسعه و تعالى فرهنگى الهام گيرند. حال اين پرسش پيش مى آيد كه آيا چنين برخوردها و گفت وگوهايى ضرورى و يا اصولاً امكان پذير است؟
در پاسخ بايد خاطرنشان كرد كه تاريخ سير تكامل فرهنگ ها و تمدن ها- به ويژه تاريخچه رشد فرهنگ هاى شرق و غرب- نشان دهنده اين واقعيت است كه اين برخوردها و گفت و گوها هم ضرورى و هم امكان پذيرند؛ زيرا، صرف نظر از سازگارى و ناسازگارى ماهوى اين فرهنگ ها، هر تجديد حيات و نوسازى دوران ساز و هر رشد و تكامل متناسب در اين دو حوزه فرهنگى، هميشه در نتيجه برخورد با فرهنگ هاى بيگانه پديد آمده است. بدون آشنايى با روح تمدن هاى باستانى شرق، بى گمان افلاطونى پديد نمى آمد و بدون برخورد با عناصر فرهنگى پاگرفته در يونان باستان، بى ترديد مراكز علمى بى شمارى در آسياى غربى و خاور ميانه ايجاد نمى شد. بدون آشنايى با مسيحيت، مفهوم يكپارچگى و وحدت مغرب زمين- به مثابه وجه تمايز آن با مشرق زمين- معنايى نمى داشت.
همچنان كه بدون برخورد با چنين مغرب زمينى، فرهنگ اسلامى هستى نمى يافت و بدون آشنايى با فرهنگ اسلامى، رنسانس اروپا پديد نمى آمد. و سرانجام اينكه بدون تلاقى سرزمين هاى شرقى با مغرب زمين و تمدنى با چنين پيشينه فرهنگى، ظهور عصرى جديد در سرتاسر جهان و براى تمام بشريت ممكن نمى گرديد. البته در اغلب اين موارد، برخورد و تلاقى فرهنگ ها و تمدن هاى گوناگون، بدون برنامه ريزى قبلى صورت گرفته است. ولى اين برخوردها آنجا به بار نشسته و آنگاه ثمر داده است كه ناقل ارزش هاى فرهنگى، آگاهانه و هوشيارانه، خود را با عناصر مأخوذ از فرهنگ بيگانه مشغول داشته و با كندوكاو و بررسى همه جانبه آنها، از ميانشان متناسب ترين و بهترين عناصر را برگزيده است.
اين فرآيند امروز در كشورهاى شرقى و سرزمين هاى اسلامى و به ويژه در ايران قابل اجراست و كاربرد دارد. بايد دانست كه تلاقى فرهنگ هاى غرب و شرق در اين سرزمين ها مدت هاست كه به وقوع پيوسته و در جريان است و اين واقعيتى است كه نمى توان آن را ناديده گرفت و از اذهان زُدود. با اين همه ممكن و حتى ضرورى است كه با برقرارى گفت وگويى ميان فرهنگ ها، تمام توان و تلاش خود را در جهت حفظ هويت فرهنگى مشرق زمين، خاصه هويت ايرانى و حمايت از آن به كار گيريم.
نبايد فراموش كرد كه ايران از همان آغاز گسترش اسلام، تنها كشور در ميان سرزمين هاى مغلوب بود كه با حفظ هويت خود، يعنى پاسدارى از فرهنگ و زبان خود، توانمندى فرهنگى خويش را به اثبات رساند. از اين رو با برانگيختن و تحريك احساسات مردم و مردود و محكوم دانستن اين فرهنگ و ستايش از آن فرهنگ و اينجا و آنجا دنبال بلاگردان و مقصر گشتن تا مسئوليت اين كمبود و آن كاستى و عقب ماندگى را در گردن اين و آن كردن، نه كارى پيش مى رود و نه مسئله اى حل مى شود. آنچه اما در آغاز بايد در هر حال تحقق يابد، فراهم آوردن ابزارهايى براى هدايتى سنجيده در جهت خروج از اين تنگناست. اما راه اندازى چنين هدايت آگاهانه اى مستلزم شناخت روشن از ماهيت فرهنگ ها و سير تكامل تمدن هاى شرق و غرب است.
از سوى ديگر، تعريف و توصيف دقيق ماهيت فرهنگ ها مسئله اى دشوار و حتى غيرممكن است. ولى اين امر مانع كار ما نيست؛ زيرا ما با به كارگيرى روش قياسى دقيق و در عين حال فشرده، مى توانيم راهى براى دستيابى به اركان اصلى و بنياد جوهرى فرهنگ ها بيابيم؛ اركانى كه حتى الامكان اساسى ترين عناصر حوزه فرهنگى مورد نظر را در خود منعكس كنند. بر اين اساس، و تنها بر اين اساس است كه در اينجا مفهوم نيست انگارى برگزيده شده است تا موضوع تحقيق و بررسى قرار گيرد؛ چرا كه نيست انگارى هميشه و همه جا چون سايه اى نامريى، يا بهتر بگوييم، همانند سايه اى سركوب شده، فرهنگ غرب را تعقيب كرده است. لذا بررسى مفهوم نيست انگارى مى تواند فرهنگ مغرب زمين را در قياس با فرهنگ شرق، در يكى از مهمترين اركان اصلى اش به ما بنماياند و ابعاد گوناگون آن را روشن كند. ما در آغاز اين گفتار به مطالعه آراى نماينده و بيانگر اصلى اين گرايش، يعنى فريدريش نيچه مى پردازيم؛ كسى كه پيش از هر چيز با كشف خود يكى از اركان اصلى، ولى نهان فرهنگ مغرب زمين را به گونه اى چشمگير آشكار ساخت.
افزون براين، اهميت نظرات نيچه براى بررسى ما از آن روست كه او در تجزيه و تحليل نقادانه خود، با پافشارى بر واقعيت، كوشيده است تا فرهنگ هاى ديگر و از آن جمله فرهنگ اسلامى را نيز از منظر اين ركن اصلى بررسى كند. البته بحث ما بر سر روا يا ناروا بودن نقد نيچه و درستى يا نادرستى كشف او نيست. ما در اينجا، نه به هيچ وجه قصد تفسير آرا و افكار او را داريم و نه قصد آن را داريم كه تفسيرهاى ديگران از انديشه هاى نيچه را اساس كار خود قرار دهيم؛ آن هم به اين دليل ساده كه موضوع بررسى ما به ندرت مورد توجه ديگران واقع شده است. منظور ما از توصيف ماهيت و تشريح ويژگى هاى فرهنگ هاى شرق و غرب از منظر نيست انگارى، صرفاً براى پاسخ به اين پرسش است كه آيا فرهنگ شرقى- اسلامى نيز مى تواند دليلى مشابه و عذرى موجه به دست منتقدى چون نيچه بدهد تا او رأى به وجود نيست انگارى در اين فرهنگ دهد يا نه؟ چرا كه ما مايليم عناصر پنهان در فرهنگ اسلامى- شرقى را نيز از اين طريق پيگيرى كنيم.
۲- در جست وجوى نيست انگارى غربى
نخست به بحث درباره اين موضوع مى پردازيم كه چه عواملى در فرهنگ مغرب زمين نيچه را به كاوش در مضمون نيست انگارى كشاند؟ براى پاسخ به اين پرسش بايد دانست كه نيچه تحت لواى نيست انگارى چه فهم مى كند. به باور نيچه، نيست انگارى مفهومى است «دو پهلو». اول نيست انگارى به معناى قدرت روح؛ كه نيچه آن را «نيست انگارى فعال» مى نامد.
دوم نيست انگارى به معناى سقوط و زوال قدرت روح؛ كه نيچه نام «نيست انگارى منفعل» بر آن مى نهد. (پانزدهم، ۶۵۱) «نيست انگارى فعال»، يا به بيانى دقيق تر، نيست انگارى توانمند، به سست بنيادى هدف هايى كه تاكنون اعتبار داشته اند، پى مى برد و ابطال ارزش هاى والا و بى هدفى و پوچى مطلق آنها را كه همانا بى فايدگى و بيهودگى مطلق است، كشف مى كند و برملا مى سازد. ۲ ( پانزدهم، ۵۴۱) «نيست انگارى منفعل» كه نماد ضعف و نيز فرسودگى قوه تفكر و پوسيدگى و فساد است، در تقابل با «نيست انگارى فعال» قرار دارد. «نيست انگارى منفعل»، يا نيست انگارى ناتوانى، از فقدان قوه خلاقه ناشى مى شود و از تباه شدن آنچه معناى حيات و ارزش هاى واقعى زندگى را تشكيل مى دهد. «بى هدفى فى نفسه، تشكيل دهنده پايه و اساس اعتقادى «نيست انگارى منفعل» است.»
(پانزدهم، ۸۵۱) به اين ترتيب، «نيست انگارى فعال» افشاگر و برملا كننده «نيست انگارى منفعل» است و «نيست انگارى منفعل» برآمدن «نيست انگارى فعال» را تدارك مى بيند. «نيست انگارى منفعل» به گذشته فرهنگ مغرب زمين تعلق دارد؛ در حالى كه «نيست انگارى فعال» و چيرگى آن بر «نيست انگارى منفعل»، مشخصه بارز عصر حاضر و معرف آينده تمدن غربى است(پانزدهم، ۷۳۱). حال اين پرسش اساسى پيش مى آيد كه وقتى نيچه از «نيست انگارى منفعل» سخن مى گويد، منظورش دقيقاً چيست؟
ويژگى هاى اساسى و خصوصيات ذاتى نيست انگارى ضعف در فرهنگ غرب كدام است؟ نيچه به طور مشخص، اساس تصور متافيزيكى افلاطونى و باور دينى مسيحايى را در نظر دارد و نگاهش به ويژه به اعتقاد راسخ در اين دو پنداشت است كه به وجود جهان حقيقى و ابدى ديگرى جز جهان ما باور دارد؛ جهانى كه متغير و متحول نمى شود؛ جهانى كه نه آغاز دارد و نه انجام؛ جهانى كه فراتر از جهان گذرا و دروغى ماست و در تقابل با آن قرار دارد.
به باور افلاطون و نيز بر پايه اعتقادات مسيحى، جهانى با چنين خصوصيات، در حقيقت جهان واقعى است كه خدا به عنوان حقيقت معين در رأس آن قرار گرفته است؛ خدايى اخلاقى كه ارزش هاى اخلاقى متناسب با اين جهان را تعيين مى كند. از سوى ديگر اما، باور افلاطونى و ايمان مسيحايى جهانى را كه ما در آن زندگى مى كنيم و برايمان ملموس و محسوس است، جهانى خيالى و ساختگى، غيرواقعى و دروغين، جهانى بد و زشت مى پندارد (شانزدهم، ۷؛ پنجم، ۵۷۲؛ شانزدهم ۴۷ و ۵۶۳) نيچه اين باور و طرز تفكر را به مبارزه مى طلبد (هشتم، ۴۲۲) و تأكيد دارد كه از ميان برداشتن اين «جهان واقعى» از اهميت بسيار برخوردار است. (شانزدهم، ۹۷) نيچه، اين انديشمند صريح و صادق، هر راه پنهان و هر طريق انحرافى را كه به عقب ماندگى و الوهيت كاذب منتهى شود، برنمى تابد. زندگى و انديشه او در «بى اعتقادى و ناباورى به جهان متافيزيكى» مى گذرد. (پانزدهم، ۵۱) براى او چنين جهان واقعى و چنين حقيقتى وجود ندارد.
«همين به اصطلاح جهان خيالى و ساختگى، تنها جهانى است كه وجود دارد. آن جهان كه به جهان واقعى معروف شده، دروغى بيش نيست». (پانزدهم، ۵۲) نفى واقعيت است و نيستى و پوچى. تنها واقعيت، واقعيت شدن است. باور افلاطونى اين واقعيت را ناديده مى گيرد و همواره «به هيچى و پوچى متوسل مى شود و از لاوجود، خدا و حقيقت مى سازد.» (پانزدهم، ۹۸۴) اين نفى مضاعف- بى اعتقادى به واقعيت و اعتقاد به لاوجود - آرى اين «نيست انگارى منفعل»، يكى از پايه هاى اصلى فرهنگ مغرب زمين را تشكيل مى دهد. اين نفى مضاعف سازنده كجايى معنا و هدف و مقصود زندگى است و سازنده كجايى ارزش هايى كه فرهنگ غرب بر آنها بنياد شده و انسان غربى دائماً با آن مواجه بوده و هنوز هم با آن دست به گريبان است. نيچه معتقد است كه مسيحيت با افزودن عناصر نيست انگارانه اى به اين باور نيست انگارانه، در بازسازى و گسترش آن كوشيد.
بر اساس اعتقاد دينى مسيحايى، رنج و عذاب و مصيبت، گناهكارى و آلودگى به گناه، شكل دهنده اجزاى ضرورى هستى انسانند. بعد هم خداوند براى آمرزش گناهان بندگانش، پسر خود را به عنوان ناجى و مسيح به ميان آنان مى فرستد و او را قربانى مى كند؛ لاوجودى فراتر از لاوجودى ديگر. «در مسيحيت، نه اخلاق و نه دين، هيچ يك نقطه تماسى با واقعيت ندارند».(هشتم، ۱۳۲) اعتقاد نيچه بر آن است كه در گسترش و بازسازى چنين جهان نيست انگارانه اى، همه متكلمان و فيلسوفان مسيحى سهيم بوده اند؛ حال خواه نامشان پاپ اعظم يا مارتين لوتر باشد و خواه آنان را كانت يا هگل و جز اينها بنامند. (هشتم، ۴۸۲) «نيست انگارى فعال» افشاگر يك چنين نيست انگارى منفعل است كه در تضاد با حيات قرار دارد.
تنها تحقق نيست انگارى فعال و فقط از طريق كمال يابى آن است كه مى توان بر نيست انگارى منفعل چيره شد. من سازنده و خواهنده و شونده، تنها معيارى است كه به چيزها هدف هايى نو و ارزش هايى جديد مى دهد.(ششم، ۳۴) در اين ميان اما روشن نيست كه وظيفه انجام اين امر را انسان آتى، ابر انسان و يا خود نيچه به عهده مى گيرد. آنچه تعيين كننده است، پايه و اساس و ملاك و معيار اين ارزش گذارى است؛ كه همانا حيات اين جهانى است، يعنى تنها واقعيت بى چون و چرايى كه وجود دارد.
در واقع، حيات، حيات و هستى اين جهانى انسان، همچون اصلى مطلق و مسلم در كانون فلسفه نيچه قرار دارد. بر اين اساس، و تنها بر اين اساس است كه «درستى» و «نادرستى» امور معين و مشخص مى شود. هرآنچه اين اصل را نقض كند، براى نيچه حكم فريب و دروغ را دارد. از اين رو پيداست كه بنياد حملات نيچه به مكتب افلاطون و نيز انتقاد كوبنده او به آيين مسيحيت، كه او آن را «مكتب افلاطون براى توده هاى مردم» مى خواند، بر اين اصل استوار است.
«مبارزه عليه افلاطون (يا روشن تر بگوييم براى عامه «مردم»)، آرى، مبارزه عليه فشار هزار ساله مسيحى- كليسايى (چرا كه مسيحيت همانا مكتب افلاطون است براى توده هاى مردم)، شور و هيجان معنوى عظيمى در اروپا پديد آورده كه تا كنون بر روى زمين مانند نداشته است». (هفتم، ۵) نيچه در جاى ديگر به صراحت مى گويد: «چه كسى مسيحيت را نفى مى كند؟ اصولاً «جهان» به چه معناست؟
جهان به اين معنا كه آدمى سرباز است، داور است، ميهن پرست است. به اين معناست كه آدمى از خود دفاع مى كند، حرمت و عزت نفس خود را نگاه مى دارد، خواهان برترى است، غرور دارد و بزرگ منشى. امروز هر عملى كه در هر لحظه اى صورت مى پذيرد، هر غريزه اى، هر احترامى كه به عمل مى پيوندد، ضدمسيحى است.» (هشتم، ۵۶۲) به بيانى ديگر: «مسيحيت همان مكتب افلاطون است براى توده هاى مردم؛ مذهبى است نيست انگارانه». (پانزدهم، ۸۵۲) «آرى، نيست انگار و مسيحى هم قافيه اند، و نه تنها هم قافيه كه برازنده هم اند.»۳ (هشتم، ۷۰۳)
۳- نگرش مثبت نيچه به اسلام و پيامبر اسلام
بحث ما تا اينجا درباره مضمون نيست انگارى غربى بود كه نيچه را به كشف و افشاى مفهوم نيست انگارى در فرهنگ مغرب زمين كشاند. اما پرسش اصلى ما اين است كه آيا در حوزه تمدن شرقى- اسلامى نيز، كه هم منشاء يونانى و هم منشاء سامى دارد، عناصر پنهانى يافت مى شود كه بهانه به دست منتقدى چون نيچه دهد تا او حكم به وجود نيست انگارى در اين حوزه فرهنگى دهد؟
مسلماً با مطالعه و بررسى عقايد ضد مسيحى و الحادى نيچه، به اين نتيجه مى رسيم كه او هيچ گونه خدايى را نمى پذيرد. براى او هر آنچه كه از منظور و مقصود و معناى زندگى ملموس و واقعى فراتر رود، مردود است؛ حال خواه خاستگاه بودايى يا منشاء يهودى و يا اسلامى داشته باشد. اما اين مسئله در اينجا مورد نظر ما نيست، بلكه مهم اين است كه عناصرى را در فرهنگ شرقى- اسلامى مورد مطالعه و بررسى قرار دهيم كه به توصيف نيچه در طول بيش از دو هزار سال بر كل فرهنگ مشرق زمين و كل انديشه و دريافت غرب اثر گذاشته و آن را زير سلطه خود داشته است.
ما براى پاسخگويى به اين پرسش از هر گونه گمانه زنى پرهيز مى كنيم و مستقيماً به آراى نيچه رجوع مى كنيم و با كمال تعجب مى بينيم كه او به طور مشخص به پرسش ما پاسخ گفته است. نيچه در راستاى نفى مسيحيت به عنوان مذهبى نيست انگارانه كه حيات را نابود مى سازد و علم و فرهنگ را به تباهى مى كشاند، چنين مى نويسد: «مسيحيت ما را از ثمرات تمدن عهد باستان و بعدها از دستاوردهاى تمدن اسلامى محروم كرد. فرهنگ و تمدن اسلامى در دوران حكمرانان مسلمان اندلس كه در اساس با ما خويشاوندتر از يونان و روم است و در معنا و مفهوم و ذوق و سليقه، گوياتر از آنهاست، لگدمال شد (اين بماند كه زير پاى چه كسانى).
چرا اين تمدن لگدمال شد؟ براى آنكه اصالت داشت، براى آنكه پيدايش خود را مديون غرايز مردانه بود، براى آنكه به زندگى آرى مى گفت...» (هشتم، ۷۰۳) «آرى گفتن به زندگى»، چيزى بود كه نيچه آن را در مسيحيت نيست انگارانه نمى يابد و در اسلام به آن دست مى يابد و به حد كافى نيز از آن تعريف و تمجيد مى كند. نيچه مسيحيت و اسلام را بر مبناى عناصر فرهنگ ساز و فرهنگ پذيرشان با هم مقايسه مى كند و در اين مقايسه درباره مسيحيت مى گويد: «دينى سامى، نفى كننده حيات، مظهر طبقه مغلوب و فرودست و متجلى در انجيل عهد جديد». و در باره اسلام مى گويد: «دينى سامى، دينى كه به زندگى آرى مى گويد، مظهر طبقه غالب و فرادست و متجلى در قرآن كه به عهد عتيق در كهن ترين بخش هايش مى ماند.» و در ادامه مى گويد: «اسلام دينى براى مردان؛ با بيزارى عميق نسبت به احساساتى گرى و رياكارى نهفته در مسيحيت. و مسيحيت دينى زنانه...». (پانزدهم، ۳۵۲)
حال اين پرسش پيش مى آيد كه چه عللى باعث شد كه نيچه، پيامبر اسلام را به عنوان شخصيتى كه نگرشى مثبت به اين جهان دارد مورد تائيد قرار دهد و تعاليم او را به رخ مسيحيان بكشد؟ چه عواملى موجب شد كه او پيامبر اسلام را يكى از شخصيت هاى دوران سازِ تشنه تحرك و تحول بخواند و قرآن را كتابى بنامد كه به حيات «آرى» مى گويد؟ پاسخ نيچه چنين است: «مصلحان بزرگى چون محمد دريافته اند كه چگونه عادات و آداب و خو و خواسته هاى انسان ها را جلوه و جلال و جلاى تازه اى بخشند. تلاش و رسالت آنان در اين راه است و نه چيز ديگرى.
آنان تنها به آنچه «انسان ها» مى خواهند و مى توانند داشته باشند، همچون چيزى والاتر مى نگرند و در همه چيز، خرد و فرزانگى و نيكبختى بيشترى از آنچه انسان ها تا حال يافته اند، كشف مى كنند. آنان به انسان ها نشان مى دهند كه خويشتندارى كنند و آن چنان باشند كه هستند». (دوازدهم، ۲۰۱) تعاليم اسلام و سيرت و سنت پيامبر اسلام كه تجلى خود را در تعلق خاطر به انسان هاى روى زمين، حمايت از حيات، ترفيع و تعميق ارز و ارزش زندگى، كشف سعادت، خويشتندارى و جز اينها مى يابد، از جمله عواملى بودند كه نيچه را به اين موضع گيرى در قبال اسلام و پيامبر اسلام و فرهنگ اسلامى واداشت. نيچه با چنين بيانى آشكارا مى گويد كه او آرى گفتن به حيات و به اين جهان را مى ستايد و ارج مى نهد و از نفى حيات و نفى اين جهان بيزار و متنفر است.
پيش از اين نيز تأكيد كرديم كه اين اصل يكى از معيارهاى تعيين كننده اى است كه نيچه بر طبق آن واكنش نشان مى دهد و فلسفه زندگى او نيز تا حد زيادى بر آن استوار است. از اين رو ما نيز در بررسى خود صرفاً به اين معيار توجه خواهيم كرد و نيز به توصيف و تصوير روشنى كه نيچه بر مبناى اين معيار از فرهنگ هاى غرب و شرق به دست مى دهد؛ يعنى آنجا كه او صريحاً اعلام مى كند كه بر خلاف آموزه هاى غربى- مسيحى، انگيزه هاى اصلى نيست انگارى را در تعاليم پيامبر اسلام نمى توان يافت.
حال زمان آن رسيده است كه ما اسلام را _صرف نظر از حقانيت يا عدم حقانيت آن- به مثابه دينى كه به زندگى آرى مى گويد و نگرشى مثبت به جهان دارد و به عنوان عاملى فرهنگ زا و فرهنگ ساز، مورد تجزيه و تحليل قرار دهيم و به بررسى دريافت پيامبر اسلام به اين جنبه از تعاليم اسلام، يعنى نگرش مثبت اسلام به جهان بپردازيم و به اين نكته اساسى كه اگر اين نگرش توسعه مى يافت، در چه مقياسى به فرهنگ شرقى- اسلامى چهره و ويژگى ديگرى مى توانست ببخشد.
پانوشت ها:
۱- عنوان اصلى مقاله به زبان آلمانى چنين است:
Koennte die islamisch-morgenlaendische Kultur zu einem dem abendlaendischen Nihilismus aehnelnden Nihilismus fuehren?
«نيست انگارى» معادلى است كه در اين مقاله همه جا به جاى مفهوم «Nihilismus» نشسته است. (م.)
۲- «معناى نيست انگارى چيست؟ نيست انگارى به معناى ابطال ارزش هاى والاست، به معناى بى هدفى است و نداشتن پاسخى براى «چرا؟»
۳- «كنايه نيچه به هم قافيه بودن وا ژه هاى آلمانى «Nihilist und Christ» است. (م.)
۴ـ دريافت پيامبر از تعاليم اسلام
قدر مسلم اين كه پيامبر اسلام اعتقاد خود را پيامبر قوم يهود و نصارى آشكارا ابراز مى دارد و خود را ادامه دهنده سنت و تعاليم اين اديان مى داند.۵ ولى با اين همه، در تعاليم خود عملاً در مواردى از اصول عقايد يهوديت و مسيحيت فراتر مى رود و در واقع به اصلاح و جرح و تعديل آنها مى پردازد. مبناى اصلاحات پيامبر بر دو اصل اساسى استوار بود كه در واقع مكمل يكديگرند و هسته اصلى تعاليم اسلام را تشكيل مى دهند: از يك سو يكتاپرستى مطلق كه مضمون و محتواى اصلى ايمان دينى اسلام را تشكيل مى دهد و از سوى ديگر نگرش مثبت به جهان به عنوان اصل و مبناى حيات. حفاظت از اين دو اصل و پيوند و وحدت موزون آنها، از ويژگى هاى تعاليم اسلام است كه بسيارى از اعتراضات و ايرادات عليه يهوديت و مسيحيت را در مورد اسلام بى پايه و اساس مى كند؛ و پيش از همه، ايرادات نيچه به مسيحيت را.
منظورمان را دقيق تر بيان كنيم:
بينش و پنداشت مسيحى- افلاطونى، كه به باور نيچه پايه هاى متافيزيكى تعاليم مسيحيت را تشكيل مى دهد و مبناى تفكر فلسفى او (نيچه) درباره نيست انگارى نيز بر آن استوار است، در تعاليم پيامبر اسلام مورد پذيرش قرار نمى گيرد. پيامبر اسلام تعبير مسيحى- افلاطونى نظريه دو جهان را نمى پذيرد. به بيان ديگر، براى پيامبر قلمروى الهى، به معناى قلمرو حقيقى و واقعى كه در برابر جهان غيرواقعى و در مقابل جهان ظاهر، قرار گرفته است، وجود ندارد. اين بدان معناست كه در درون كائنات و جهان هستى و نيز بيرون و جدا از آن، جهانى قائم به ذات كه قلمرو الهى تلقى شود و به عنوان جهان واقعى خوانده شود، يافت نمى شود.
(يعنى همان اصلى كه اساس نقد نيچه را نيز تشكيل مى دهد.) قرآن- بى آنكه به واقعيت جهان ما شك كند- (اصلى كه براى نيچه نيز حائز اهميت بسيار است) در اينكه رب و ربانيت، ماهيتاً با جهان ما متفاوت است، ترديدى روا نمى دارد. پيامبر اسلام جدايى و انفصال ميان بود و نمود، ميان بودن و شدن را باور ندارد. شدن همان بودن است. آنچه مهر «جهان نمود» خورده است به همان اندازه واقعى است كه «جهان بود». پيامبر، طبيعت و نيز جهانى كه نيچه آن را به راستى جهان واقعى مى خواند، مردود نمى شناسد. لذا تعاليم او در اين زمينه بهانه اى به دست كسى نمى دهد تا به آن مهر نيست انگارى زند.
به عكس، درست همين نگرش مثبت پيامبر اسلام نسبت به جهان و طبيعت و انسان است كه او را به سوى اعتقاد راسخ به وحدانيت خدا مى كشاند؛ ولى خدايى كه حوزه عمل و اثرش عميقاً با جهان ما وابسته است. در اين وابستگى و اتصال است كه مبادى فلسفه حيات پيامبر، يعنى نگرش مثبت او به زندگى، در مفهوم «الله» انعكاس مى يابد. «الله» داراى تمام آن خصوصياتى است كه براى قدرتى زنده و پويا و همواره فعال ضرورى است. نتيجه اى كه به طور منطقى از اين بحث حاصل مى شود اين است كه قدرت ذاتى و با طبيعت درهم آميخته الهى، به حيات انسان معنى و محتوايى مثبت و مطلوب مى بخشد. خداى پيامبر در عمل خدايى بى همتاست كه نه همانند خداى فيلسوفان در حكم مؤلفه و يا لازمه نظامى فكرى است و نه چون خداى اين دين و آن دين در خدمت ملتى و يا نژادى مشخص قرار دارد.
خداى پيامبر اسلام طريق حق را در روى آوردن به مكتبى مشخص و دينى معين و يا در توسل جستن به فردى خاص محدود نمى كند. «او»، خداى محمد، وراى زمان است و از اين رو پيوند و ارتباط انسان نيز با او فارغ از زمانمندى است. او خالق زمان است و نيز آنچه زمانمند و فانى و گذراست. اما آنچه فانى و گذراست، ناگزير نماد و نمود و مجاز نيست؛ بلكه به اندازه آنچه باقى و جاودانى است، به واقعيت و دنياى واقع تعلق دارد.
البته در اين ترديدى نيست كه خدانشناسى نيچه با تصورات اعتقادى اسلام نمى تواند سازگارى داشته باشد. معهذا خداشناسى پيامبر اسلام عذر موجه و بهانه اى به دست نظريه نيست انگارى، كه بنيادش بر نفى واقعيت استوار است، نمى دهد. بلكه درست به عكس، خداشناسى پيامبر، قرن ها پيش از نيچه، بى اعتبارى آن دسته از عناصر تعيين كننده از تعاليم مسيحى را كه مى شناخت، اعلام نمود. البته اين امر بر خلاف استنباط نيچه- تنها به برخى از تعاليم مسيحى محدود مى شود و تمام آئين مسيحيت را در بر نمى گيرد. نيچه بعدها در ستيزش با خداشناسى و تعاليم مسيحى، رأى به رد و طرد اين عناصر نيست انگارانه داد؛ از آن جمله، گناهكارى جبلى بشر، فديه عيسى مسيح پسر خدا براى شفاعت گناهان بشر و نيز رستگارى منتج از آن. پيامبر اسلام پسرى خدا را دروغ (الافك) مى خواند و در مورد عيسى مسيح نيز آن را از ابداعات مسيحيان مى داند.۶ او همچنين تصليب عيسى مسيح را، كه اساس مسيح شناسى و نيز بسيارى از ايرادات و اعتراضات نيچه به مسيحيت به آن وابسته است، نمى پذيرد و آن را فرض و گمان نادرستى مى خواند.۷ به اين ترتيب خداشناسى پيامبر و نظريه نيست انگارى نيچه خدانشناس، مخرج مشتركى مى يابند كه مبناى آن نقد مشترك آنان از تعاليم دين مسيحى است؛ واقعيتى كه هم براى پيامبر اسلام و هم براى نيچه، در رابطه با نگرش مثبت آنان به حيات و ذات انسان به وجود آمده است.
به باور پيامبر، انسان در اساس پاك و منزه است۸ و در وجودش نقصى به معناى عنصر منفى (براى مثال هبوط آدم و حوا از بهشت) نمودار نيست كه براى رفع آن به قبول نجات و پذيرش نجات دهنده اى نياز داشته باشد؛ يعنى توسل جستن به پديده هايى كه نيچه آنها را خيالى و موهوم مى داند. از اين منظر، تعاليم پيامبر اسلام نه در بنيادهاى متافيزيكى اش و نه در شيوه حياتى كه ارائه مى دهد، دليل كافى در اختيار نظريه نيست انگارى نيچه قرار نمى دهد.
با اين همه، پديده هايى در تعاليم اسلام يافت مى شوند كه براساس نظريه نيچه، در شمار مفاهيم خيالى محسوب مى شوند و پيامبر به رغم طرز تفكر واقع بينانه اش آنها را مى پذيرد؛ مفاهيمى چون «گناه»، «جزا»، «توبه»، «موهبت»، «آخرت» و جز اينها. (هشتم، ۱۳۲) حال اين پرسش پيش مى آيد كه آيا اين مفاهيم، در حوزه اى متاثر از فرهنگ و شيوه زندگى اسلامى، مى توانند زمينه اى مساعد براى رشد و نمو نيست انگارى پديد آورند؟
در پاسخ بايد گفت كه اين پديده ها در محدوده نظامى فكرى و سامانه اى زيستى كه نگرشى منفى به واقعيت دارد، مى تواند موجب گرايش ذهنى به سوى نيست انگارى شود. اما در درون دستگاهى فكرى و شيوه اى از زندگى كه به جهان با ديد مثبت مى نگرد محتمل نيست؛ چرا كه در حالت اخير اين پديده ها نيز متناسب با شرايط، جرح و تعديل مى شوند، تغيير وظيفه مى دهند و كاركردشان ديگرگونه مى گردد. براى مثال «مرگ» به باور پيامبر اسلام به معناى پايان زندگى نيست، بلكه به معناى مرحله گذار به شيوه ديگرى از زندگى است. به بيانى ديگر، آخرت، آخر حيات نيست، بلكه ادامه حيات جسم و جان است.۹پاداش اخروى درستكارى نيز به معناى منزل دادن به روح درستكار در ملكوتى نامعلوم نيست، بلكه به معناى زندگى در بهشتى است با تمام شادى ها و لذت هاى قابل تصورى كه انسان از زندگى دنيوى خود مى شناسد. در واقع زندگى اين جهانى و اهميت حيات دنيوى، تعيين كننده ملاك و معيار مفاهيمى است كه پيشتر برشمرديم.۱۰ بنابراين، محروميت انسان خطاكار از برخوردارى از چنين حياتى در تداوم زندگى، مرحله نخست از مجازاتى است كه براى او در نظر گرفته شده است. ويژگى انواع ديگر مجازات هاى آن جهانى نيز كه منظور شده، چنين است كه همواره با اصل لغو و محو و زوال خواسته هايى همراه است كه انسان آنها را در زندگى اين جهانى اش مى شناسد و براى دسترسى به آنها تلاش و كوشش مى كند.
به اين ترتيب تمام مفاهيمى كه نيچه آنها را پوچ مى خواند و عليه آنها به مبارزه برخاسته است، معنا و محتواى مثبت به خود مى گيرند. البته بديهى است كه از خدانشناسى چون نيچه نمى توان انتظار داشت كه خداشناسى پيامبر اسلام را كاملاً موجه و مفاهيم وابسته به آن را كلاً معتبر ارزيابى كند. بگذريم كه منظور ما در اين تجزيه و تحليل نفى يا اثبات اين امر نيست، بلكه فقط مى خواهيم نشان دهيم كه تعاليم پيامبر اسلام - برخلاف آنچه از نوع غربى تعاليم مسيحى مى توان استنباط كرد- چه در بنياد متافيزيكى اش، چه در اصول اساسى اش و چه در پيامدهاى منطقى اش، عذر موجهى در اختيار نيست انگارى قرار نمى دهد.
از بررسى هايى كه تا اينجا انجام داديم به نتيجه اى دو پهلو دست مى يابيم:
۱- در پاسخ به پرسشى كه در آغاز اين گفتار مطرح كرديم، مى توان گفت كه فرهنگ شرقى- اسلامى در نگرش اش، در اصول و موازين عملى و نظرى اش و نيز در روش و رفتار و در خصلت طبيعى اش، نمى تواند به نيست انگارى غربى و يا چيزى شبيه به آن منتهى شود.
۲- از سوى ديگر با توجه به مقصد و منظور اصلى ما از گفتار حاضر كه همانا بررسى مسئله چگونگى گفت و گوى فرهنگ هاست، به اين نتيجه رسيديم كه نقد تيزبينانه نيچه از فرهنگ مغرب زمين، شمارى از اركان اصلى و عناصر فرهنگ زا را در تمدن غرب براى ما آشكار ساخت كه بى توجهى به آنها در فرآيند گفت وگوى فرهنگ ها و- مهمتر از آن- بى اعتنايى به آنها در گزينش و پذيرش اجتناب ناپذير عناصر فرهنگى غرب، تبعات جبران ناپذيرى براى كشورهاى اسلامى در پى خواهد داشت.
آنچه اما در اين ميان از اهميتى ويژه برخوردار است، آگاهى و شناخت از آن دسته از عناصر بنيادى در طرز تفكر و شيوه حيات مسيحايى و اسلامى است كه تاكنون به طور دقيق و روشن از هم تفكيك نشده اند؛ عناصرى كه هر يك زمينه شكل گيرى فرهنگ هاى مستقلى را پديد آوردند كه سرچشمه آنها دين سامى و جهان انديشه هاى يونانى بوده است. منظورمان در اينجا خودآگاهى از عوامل عينى و واقعيت هاى تاريخى است كه براى ما امكان تازه اى را فراهم مى آورد تا بينش بنيادى اسلام را از منشى كه بعدها بر اثر آميختگى با يهوديت و مسيحيت و ديگر اديان و تمدن ها و فرهنگ ها به خود گرفت، بازشناسيم. اين خودآگاهى موجب مى شود كه ما در راه نوسازى و تجديد بناى فرهنگ شرقى، به ملاك و معيارهاى روشنى به منظور تبيين و ارزيابى پديده هاى فرهنگى دست يابيم كه در واقع تصميم گيرى در مورد مسائل اساسى نيز مى بايد بر مبناى آنها استوار گردد.
اين بحث را با توضيحات بيشترى پيرامون پديده اى تاريخى در اسلام ادامه مى دهيم: پيش از اين ديديم كه وقتى با معيارهاى نقد نيچه، پايه هاى اصلى فرهنگ هاى غرب و شرق را با هم مقايسه كنيم، دو اصل اساسى از تعاليم پيامبر اسلام، بر خلاف تعاليم مسيحى- افلاطونى، خود را به گونه اى برجسته نشان مى دهند. اين دو اصل كه در واقع مكمل يكديگرند، يكى شيوه حيات و ديگرى طرز بينش و نگرش به جهان است. يكى از نتايج بلاواسطه اين اصول كه در سيرت و سنت پيامبر نيز آشكار مى شود، مخالفت صريح و مبارزه جدى با هر نوع كيش شخصيت سازى و رهبرپرستى است؛ چرا كه كيش شخصيت و رهبرپرستى خلوص روحانى و قداست يكتاپرستى را كه اصل الباب اصول عقايد اسلام است، خدشه دار مى سازد و آزادى و استقلال افراد را از آنان مى گيرد و انسان ها را وابسته مى كند.
اما هنوز چيزى از رحلت پيامبر اسلام نگذشته بود كه بر اثر ارتباط با اديان و فرهنگ ها و تمدن هاى ديگر و تاثير متقابل، گرايش به كيش شخصيت و رهبر پرستى در جهان اسلام رواج يافت و به تدريج و به طور منظم در ساختار تعاليم مسلمين نيز ريشه دوانيد.
كيش شخصيت در تمام فرق اسلامى شيوع پيدا كرد و دامنه آن به تصوف و به گرايش هاى گوناگون، اعم از سنى و شيعى و نيز تشنگان قدرت و خاندان هاى مختلف حكمرانان مسلمان كشيده شد. اين امر موجب بروز اختلافات و برخوردهاى خصمانه ميان فرق مختلف گرديد و گاه حتى به ستيز ميان گرايش هاى گوناگون در يك فرقه منجر گشت. به هر حال، تفرقه و اختلاف ميان فرق و گرايشات گوناگون بالا گرفت و در اثر اين جدل ها و جدال ها، فرقه هاى كوچك و كوچكترى به وجود آمدند و سبب پيدايش پديده هاى مذهبى و فرهنگى بى شمارى شدند كه با گذشت زمان، ديگر نه مبدا و منشاء آنها معلوم بود و نه فلسفه وجودى آنها؛ و به علت ناپيدايى خاستگاه و نيز نقصان و كمبودهايشان، مشكلات فرهنگى بسيارى ايجاد كردند.
امروز اين مشكلات عظيم فرهنگى قادر خواهند بود ما را تا مرز ترك و تلاشى هويتمان بكشانند؛ اگر كه نكوشيم تا با كمك تجزيه و تحليل و بررسى و پژوهش هايى مشابه آنچه در اينجا صورت گرفت، منشأ و محتواى آنها را كشف و آشكار كنيم؛ و اگر به موقع با تدوين و تدقيق اصول روشنى، خود را براى گفت و گويى هوشيارانه و دادوستد فرهنگى آگاهانه با فرهنگ ها و تمدن هاى ديگر آماده نكنيم.
پانوشت ها:
۵- ما تورات را كه در آن هدايت و روشنايى است، نازل كرديم. پيامبرانى كه تسليم فرمان بودند بنا بر آن براى يهود حكم كردند... و از پى آن پيامبران، عيسى پسر مريم را فرستاديم كه تصديق كننده توراتى بود كه پيش از او فرستاده بوديم و انجيل را كه تصديق كننده تورات پيش از او بود به او داديم كه در آن هدايت و روشنايى بود و براى پرهيزكاران هدايت و موعظه اى... و اين كتاب را به راستى بر تو نازل كرديم كه تصديق كننده و حاكم بر كتاب هايى است كه پيش از آن بوده است. (قرآن، سوره مائده، آيات ۴۴ و ۴۶ و ۴۸. ترجمه عبدالمحمد آيتى. تهران ۱۳۶۷)
۶- «يهود گفتند كه عزير پسر خداست، و نصارى گفتند كه عيسى پسر خداست. اين سخت كه مى گويند همانند گفتار كسانى است كه پيش از اين كافر بودند. خدا بكشدشان. به كجا باز مى گردند؟ * احبار و راهبان خود و مسيح پسر مريم را به جاى الله به خدايى گرفتند و حال آنكه مامور بودند كه تنها يك خدا را بپرستند، كه هيچ خدايى جز او نيست. منزه است از آنچه شريكش مى سازند.» (قرآن، سوره توبه، آيات ۳۱ و ۳۲. ترجمه عبدالمحمد آيتى. تهران ۱۳۶۷)
۷- «گفتند ما مسيح پسر مريم را كشتيم. و حال آنكه آنان مسيح را نكشتند و بر دار نكردند، بلكه امر بر ايشان مشتبه شد. هر آينه آنان كه در باره او اختلاف مى كردند خود در ترديد بودند و به آن يقين نداشتند. تنها پيرو گمان خود بودند و عيسى را به يقين نكشته بودند * بلكه خدا او را به نزد خود فرا برد، كه خدا پيروزمند و حكيم است.» (قرآن، سوره نساء، آيات ۱۵۷ و ۱۵۸. ترجمه عبدالمحمد آيتى. تهران ۱۳۶۷)
۸- قرآن، سوره روم، آيه ۳۰.
۹- در قرآن آيات بسيارى در توصيف حيات آن جهانى- چه در بهشت و چه در دوزخ- وجود دارد. با اين همه مبحث «رستاخيز جسمانى» يكى از دشوارترين مسائل در الهيات اسلامى است. اين آيات اشاره اى به اين مسئله دارد: «آيا آدمى كه اكنون خصمى آشكار است، نمى داند كه او را از نطفه اى آفريده ايم؟ * در حالى كه آفرينش خود را از ياد برده است، براى ما مثل مى زند كه چه كسى استخوان هاى پوسيده را زنده مى كند؟ * بگو: كسى آنها را زنده مى كند كه در آغاز بيافريده است، و او به هر آفرينشى داناست.» (قرآن، سوره يس، آيات ۷۷ و ۷۸ و ۷۹. ترجمه عبدالمحمد آيتى. تهران، ۱۳۶۷)
۱۰- البته اين سخن نبايد چنين تعبير و تفسير شود كه اهميت زندگى اين جهانى در تعاليم پيامبر اسلام محدود به ارزش هاى مادى است. «...عشق به اميال نفسانى و دوست داشتن زنان و فرزندان و هميان هاى زر و سيم و... همه اينها متاع زندگى اين جهانى است، در حالى كه بازگشتگاه (جاى بازگشت) خوب نزد خداست. * بگو: آيا شما را به چيزهايى بهتر از اينها آگاه كنم؟ براى آنان كه پرهيزكارى پيشه كنند، در نزد پروردگارشان بهشت هايى است كه نهرها در آن روان است. اينان با زنان پاكيزه، در عين خشنودى خدا، جاودانه در آنجا خواهند بود...». (قرآن، سوره آل عمران، آيات ۱۴ و ۱۵. ترجمه عبدالمحمد آيتى. تهران ۱۳۶۷)