درك معنايي كه فلسفه در غرب دارد و نقشي كه در شكل دادن به تمدن جديد و به ويژه در شكل دادن به پديدهاي ايفا كرده كه به مدرنيسم يا تجددطلبي مشهور است، براي جوان مسلمان و به واقع هر جواني كه در هر فرهنگ غيرديني ديگري رشد كرده باشد، در ابتدا دشوار است.
همان طور كه پيشتر ديديم، در جهان اسلام، مثل هر جهان سنتي ديگري، فلسفه همواره با دين ربط و پيوند نزديك داشته است، لذا همواره «حكمت» خوانده ميشده و هرگز در پي مخالفت با حقايقي نبوده كه از سوي خداوند در سلك متون مقدسي نازل ميشده كه نزد مسلمين در مرتبهي اول قرآن مجيد است و حديث به يك معني مكمل آن است. در غرب نيز مدتي طولاني وضع كمابيش مانند جهان اسلام بود. وقتي تمدن مسيحي بر غرب استيلا داشت فلسفه عميقاً با كلام مربوط و متحد بود و به مسايلي كه به واسطهي نفس حضور وحي مطرح بود عنايت داشت. در اين دوران فلسفه در پي آن بود كه معناي ژرفتر پيام دين را توضيح بدهد و دركي عقلاني از جهاني تدارك كند كه در آن واقعيت ديني مسيحيت همواره و با قوت حاضر بود و ايمان نقشي اساسي و مركزي ايفا ميكرد. تنها از رنسانس به بعد و به خصوص پس از قرن يازدهم / هفدهم، يعني آغاز عصر جديد، بود كه نقش فلسفه در غرب به نحو قابل ملاحظهاي شروع به تغيير كرد.
در خلال دوران جديد فلسفه نخست از دين گسست، سپس با علوم تجربي و طبيعي پيوست و اسلوبهاي فكري گوناگوني پديد آورد كه اغلب درصدد نشستن به جاي حقايق ديني بود. بخش اعظم آنچه امروزه در دنياي متجدد مشهود است، اعم از اينكه در حوزهي اخلاق باشد يا سياست، درك نظري از ماهيت واقعيت باشد يا معرفتشناسي، ريشه در فلسفهي جديد دارد كه هر روزه بيشتر از پيش به رقابت و در موارد زيادي به دشمني با كلام و حكمت و دين برآمده است. در نتيجه كساني بر آن شدهاند كه فلسفه جديد را «ميسوسوفي» بنامند (كه لفظاً، برخلاف فلسفه يا «فيلوسوفي» كه به معناي علاقه به حكمت است، يعني نفرت از حكمت). به علاوه، در قرن سيزدهم / نوزدهم فلسفه بر آن شد تا خود را جانشين تام و تمام دين بداند و ظهور نفس فكر ايدئولوژي طليعهي اين تحدي بود، يعني ظهور تعبيري كه امروزه حتي مسلمين نيز وسيعاً از آن استفاده ميكنند در حالي كه به ندرت سرشت اساساً غيرديني و ضدديني صرف همين مفهوم را كه به تدريج درصدد گرفتن جاي دين سنتي در بسياري از محافل [اسلامي] است، ميفهمند.
بنابراين، براي فهم ماهيت مدرنيسم يا تجددخواهي لازم است كه معناي فلسفه را در تمدن غرب درك كنيم. در غير اين صورت فهم معناي پديدههاي جديد، اعم از آن كه در حوزهي علم باشد يا هنر، در قلمرو سياست باشد يا اقتصاد، در گسترهي واقعيات اجتماعي يا حتي رفتار شخصي و خصوصي، دشوار خواهد بود. مسلماً راست است كه مسيحيت و نيز يهوديت تا حدودي همچنان در غرب حيات و حضور دارد، اما آن خلأيي را كه با خارج شدن از متن صحنه ايجاد شده، شيوههاي تفكري پر كرده است كه از بطن مكاتب فلسفي گوناگون غرب و به ويژه از بطن آن چيزي برخاسته كه نزد مورخان فلسفه در غرب به فلسفهي جديد موسوم گرديده است.
تاريخ فلسفه در شكل كنونياش يك رشتهي جديد غربي است كه در قرن نوزدهم در آلمان شكل گرفت و سريعاً به علمي خاص خود بدل شد و حتي به تدريج فينفسه معنايي فلسفي يافت. مورخان فلسفه معمولاً فلسفهي غرب را به سه دوره تقسيم ميكنند: دوران باستان، قرون وسطي، دوران جديد. البته، اين نحوهي تقسيم تاريخ فلسفه، ولو آن كه كوشيده است فلسفه اسلامي را نيز دربربگيرد، علناً حاكي از يك نوع نگاه و نگرش اروپايي و غربي به تاريخ فلسفه است و نبايد آن را با نگاه و نگرش كاملاً متفاوت سنتي اسلامي به فلسفه و تاريخ فلسفه اشتباه كرد. تغيير قرون ميانه يا قرون وسطي در اسلام متضمن همان معنا و مدلول تاريخي يا تقويمي كه در غرب هست، نيست. بسياري از متفكران مسلمان قرن سيزدهمي / نوزدهمي از نقطه نظر محتواي فكرشان «قرون وسطايي» دانسته خواهند شد در حالي كه در همان دوراني ميزيستهاند كه نزد مورخان غربي به دوران جديد مشهور است.
بنابر طرح تقسيم تاريخ فلسفه در غرب، فلسفههايي كه در آتن، اسكندريه و ساير مراكز فكر يوناني يا يونانيمآب و روم باليده و شكوفا شده است فلسفههاي دوران باستان يا كهن خوانده ميشود. فلسفههايي كه در فاصلهي آغاز مسيحي شدن اروپا در حدود قرون چهارم و پنجم ميلادي، تا از هم پاشيدن تمدن قرون وسطي تكوين يافته و به منصهي ظهور آمده است، از جمله شامل فلسفههاي اسلامي و يهودي، فلسفههاي قرون وسطايي ناميده ميشود؛ در حالي كه اين نحوهي تفكر اصطلاحاً قرون وسطايي كه در اشكال متأخرتر آن به سكولاريسم يا فلسفهي مدرسي مشهود بوده، حتي در خود غرب، به خصوص در محافل كاتوليك، تا عصر بعد از قرون وسطي نيز همچنان دوام و ادامه داشته و عملاً حتي تا به امروز به طور كامل تعطيل نشده است. بالاخره از فلسفههايي بايد نام ببريم كه از نفي همبستگي و پيوند ميان فلسفه و كلام و تعاليم ديني مسيحيت زاده شده است و بر اومانيسم و مذهب اصالت عقل و ساير آرا و انديشههاي متعلق به دورهي رنسانس كه به ويژه در قرن يازدهم / هفدهم رونق و رواج يافته بوده، مبتني هستند. اين فلسفهها تا به امروز ادامه يافته و به فلسفههاي مدرن (= جديد) و گاهي پست مدرن (يا پسامدرن) موسوم شده است. در نخستين دوران از اين سه دوران فلسفهي غرب، اسلام و مسيحيت كمابيش شريك يكديگر بودهاند، اگرچه پيش از قرون وسطي اطلاع مسيحيان از فلسفهي يونان بسيار كمتر از آشنايي مسلمين با فلسفهي يونان بوده، در حالي كه مكاتب متأخر فلسفي روم در اروپاي مسيحي نقش و حضور بسيار بيشتري داشته است تا در اسلام. عليالخصوص رابطهي ميان فلسفهي اسلامي و دومين دوران از سه دوران مزبور، يعني آنچه به فلسفهي مسيحي قرون وسطي موسوم بوده، به ويژه پس از قرن ششم / دوازدهم كه بسياري از منابع عربي به لاتيني ترجمه شد، بسيار نزديك بوده است. در نتيجه، ميتوان اين دوران از فلسفهي غرب را همتا و قرين همان دوران از فلسفهي اسلامي دانست، در اين دوره روابط صوري و ساختاري و تاريخي زيادي ميان اين دو فلسفه برقرار بوده است.
اما فلسفهي جديد غرب، كه از نفي جهاننگري سنتي تمدن مسيحي قرون وسطي نشأت يافته و بر عقل و حواس انساني مستقل از وحي مبتني بوده، نظير و همانندي كه در جهان اسلام ندارد و پديدهاي مطلقاً منحصر به تمدن غربي است. تعلق انحصاري اين پديده به تمدن غرب دست كم تا قرن اخير كه تجددطلبي به دستاندازي به سوي تمدنهاي ديگر و ريشه دواندن در خاك اين تمدنها برآمد، از جمله در نواحي معيني از جهان اسلام متفكران مسلمان به انحاء گوناگون تحت نفوذ و تأثير انديشهي جديد اروپايي قرار گرفتند.
قرون وسطي
براي فهم دنياي متجدد كه همان هدف اصلي اين كتاب است، عليالخصوص بايد به دوران جديد عنايت كرد، اما لازم است پيش از آن اشارهي كوتاهي نيز به فلسفهي قرون وسطايي اروپا بشود كه معمولاً در دانشگاههاي اسلامي مورد توجه و تدريس نبوده است و مآلاً عدهي علماي مسلمان كه دانشي جدي در اين زمينه داشته باشند بسيار اندك است. دانستن فلسفهي مدرسي يا اسكولاستيك نه تنها براي روشن كردن رابطهي ميان فلسفهي مسيحي و فلسفهي اسلامي اهميت دارد، بلكه براي شناخت پيشينيهي فلسفهي جديد اروپايي كه، به رغم طرد و نفي گذشتهي قرون وسطايي خود، به نحوي كاملاً طبيعي بسياري از آرا و دورههاي مختلف آن سنت را اخذ و اقتباس كرده است، نيز لازم است. علاوه بر اين، حتي طرد شدن سنت اسكولاستيك نيز خود دقيقاً به همان آرا و انديشههاي طرد شده مربوط بوده است و لازم است كه اين آرا و انديشهها را بشناسيم. بنابراين اجازه بدهيد در ابتدا، پيش از آنكه به دوران جديد انديشهي غرب و آن چيزي بپردازيم كه دقيقاً فلسفهي جديد خوانده ميشود، نگاهي گذرا به دوران اصطلاحاً موسوم به قرون وسطي بيندازيم.
در اين بخش، نيز در بقيهي اين فصل، شخصيتها و بزرگان فكري هر دوره را كه ميشود مسايل بنيادي يا دست كم برخي از مسايل اساسي مطرح براي فلاسفهي هر عصر را از رهگذر ايشان و آرائشان شناخت، از نظر ميگذرانيم. به اين ترتيب، ميشود، عليرغم مجال اندك، علاوه بر معرفي چهرههاي برجستهي تاريخ انديشهي غرب، اطلاعاتي اجمالي نيز دربارهي آرا و انديشههايي به دست داد كه در طول تاريخ انديشهي غرب مطرح بوده است.
سنت اگوستين (354 ـ 430 ميلادي)
بسياري سنت اگوستين را مؤسس فلسفهي مسيحي غرب هم در وجه فلسفي و هم در وجه كلامي آن ميدانند. سنت اگوستين در شمال آفريقا زاده شده و در جواني به آموختن فلسفه، به ويژه فلسفهي سيسرون و نوافلاطونيان، روي آورد. حتي چندي به مانويت يعني به دين مبتني بر ثنويتي گرويد كه از ايران باستان سرچشمه گرفته و در امپراتوري روم آن روزگار رواج يافته بود. تا سال 386 به مسيسحيت نگراييده بود، اما به محض اينكه به اين دين درآمد به سرعت در محافل كليسايي ترقي كرد و اسقف شهر هيپو (1) شد و در زمرهي مهمترين آباء كليساي مسيحي غرب، يعني همان كه در روزگار ما به كليساي كاتوليك مشهور است، درآمد. او در سال 400 ميلادي اعترافات مشهور خود را كه يكي از بزرگترين شاهكارهاي انديشهي غرب است، نوشت. در آن اظهار عقيده كرد كه فلسفه ميتواند بشر را به سعادت و حتي رستگاري برساند و ميتوان آن را با دين مسيح همساز و هماهنگ كرد. او در واقع خود دين مسيحيت را فلسفهاي ميدانست كه در آن كتب و متون مقدس مرجعيت و ايمان مركزيت دارد.
يكي از مهمترين دلمشغوليهاي سنت اگوستين كه مكرراً اظهار كرده است رابطهي ميان ايمان و شناخت يا عقل و دين و در عين حال رابطهي ميان عقل و اشراق بوده است. اثر اصلي او، يعني شهر خدا نيز حاوي نظر مسيحيانه در باب زمان و تاريخ و نيز جامعهي كامل و ناقص است و او در آن بر اهميت حضور گناه و اهميت فديهپذيري يا بازخريد گناهان توسط مسيح تأكيد كرده است. سنت اگوستين تا هنگام مرگش در سال 430 ميلادي مجموعه آثاري فراهم آورده بود كه بعدها بر سراسر تاريخ آيندهي انديشه مسيحي و حتي بر بخش اعظم فلسفهي غربي محافل خارج از حوزهي ايمان عليالاختصاص كاتوليكي اثر گذاشت.
بوئتيوس آنيكيوس (حدود 470 ـ 524 ميلادي)
بوئتيوس يكي از فلاسفهي رومي و نويسندهي يكي از پرخوانندهترين آثار فلسفي اروپايي، يعني تسلي فلسفه است كه اثري اساساً افلاطوني است. او ميخواست آثار افلاطوني و ارسطو را به لاتيني ترجمه كند و با يكديگر هماهنگ سازد، اما تنها به ترجمهي معدودي از رسالات منطقي ارسطو توفيق يافت و آوازهي اين رسالات از همين رهگذر در سراسر قرون وسطاي اروپا پيچيد. او در اواخر عمرش به زندان افتاد و سرانجام مقامات رومي وي را به اتهام خيانت به كشور به مرگ محكوم كردند. تسلي فلسفهي او كه يكي از مهمترين مجاري نقل آشنايي با مذهب افلاطوني به قرون وسطاي اروپا بود، حاصل همين ايام محبس اوست.
يوهانس اسكوتوس اريگنا (810 ـ 877 ميلادي)
اريگنا، فيلسوف ايرلندي، مشرب نوافلاطوني و مسيحيت را به نحوي درهم ادغام كرد كه هم در حلقات فلسفي و هم در ميان عرفاي مسيحي نفوذي فراوان يافت. او آثار ديونوسيوس آريوپاگوسي را به لاتيني ترجمه كرد و براي نخستين بار آراء وي را با همهي نتايج و آثاري كه اين ترجمه بر تاريخ دورههاي بعد فلسفه و كلام غرب داشت، در دسترس غرب قرار داد. مشهورترين اثر اريگنا تقسيم طبيعت است كه در آن به بحث در باب صدور همهي چيزها از خداوند و بازگشت همهي چيزها به او پرداخته است.
او بيترديد يكي از بزرگترين علماي مابعدالطبيعهي مسيحيت است و آراء بسياري پيش نهاده است كه با آراء علماي مابعدالطبيعهي اسلامي شباهت دارد.
سنت آنسلم ( 1033 ـ 1109 ميلادي)
سنت آنسلم يكي از چهرههاي برجستهي كلام و فلسفهي مسيحي قرون وسطاست و در كلام دنبالهرو سنت اگوستين بوده است. شهرت او در فلسفه به خاطر عرضهي برهان معرفهالوجودي در اثبات وجود خداوند است. وي ايمان مسيحي را تحليل عقلاني ميكرد و معتقد بود كه اينگونه درك عقلاني از ايمان براي فهم خود دين ضروري است و به واقع يك وظيفهي ديني است. اين نظر يا نظريه در عبارت مشهور credo ut intelligam او، يعني «ايمان ميآورم براي آنكه بفهمم» خلاصه شده است، منظور او از اين سخن آن بوده است كه انسان بايد به خداوند ايمان داشته باشد تا بتواند ماهيت اشيا و امور را بفهمد و تكيهي فلسفه بر وحي نيز به همين دليل است. او از حيث دلمشغولي به رابطهي ميان عقل و ايمان يكي از مهمترين چهرهها در غرب است و از جمله مؤسسان مكتبي است كه به فلسفهي مدرسي متأخر يا عالي موسوم شده است. از او آثار متعددي باقي مانده كه دو تا از مشهورترين آنها مونولوگيوم و پروسولوگيوم حاوي برهان معروف معرفهالوجودي او در اثبات وجود خداوند است. وي رسالات مابعدالطبيعي و كلامي ديگري نيز نوشته است كه در آنها عليالاختصاص به مسايل ديني همچون ماهيت مسيح پرداخته است.
سنت بوناونتوره (1217 ـ 1274 ميلادي)
سنت بوناونتوره يكي از بزرگترين متكلمان و فلاسفهي مسيحيت است. او كه از راهبان فرقهي فرانسيسيان ايتاليا بود به عنوان يكي از مجتهدان كليسا پذيرفته شد و تا به امروز يكي از مهمترين مراجع كاتوليكها در زمينهي تفسير انديشهي ديني بوده است. وي وارد دانشگاه پاريس شد و در آنجا به فرقهي فرانسيسيان يا فرانسيسكنها پيوست و به مطالعه در علم كلام همت گماشت و به زودي يكي از چهرههاي برجستهي اين رشته شد. شهرت او عليالخصوص به تأكيد و اصرار بر اين بوده كه جستوجوي حقيقت خود جزئي از عبادت الهي است. وي شرحهايي بر كتاب مقدس و كتاب جملات پتر لومبارد نوشته بود و فلسفهي سنت اگوستين و ارسطو و نيز فلسفهي اسلامي را بسيار خوب ميدانست. تلاش او معطوف به آن بود كه همهي اين مكاتب فلسفي را در جهت دفاع از مسيحيت درهم بتند و با هم جمع كند. وي ضمناً از جملهي عرفاي بزرگ مسيحي نيز بود و يكي از مشهورترين رسالات عرفاني قرون وسطايي را تحت عنوان سفر نفس الي الله نوشته بود و در عين حال از ايمان مسيحي در مقابل حملات فلاسفهي عقلي مشربي كه حتي در آن زمان ميخواستند تفوق وجوه استدلالي تفكر را بر مسلمات و معتقدات ايماني نشان بدهند، دفاع ميكرد.
سنت توماس اكويناس (1224 / 1225 ـ 1274 ميلادي)
سنت توماس اكويناس كه بيترديد مشهورترين و پرتأثيرترين شخصيت در ميان همهي متفكران اروپايي قرون وسطايي بود و به «حكيم آسماني» ملقب گرديده بود، در سيسيل چشم به جهان گشود. در پاريس تحصيل كرد و به عضويت يكي ديگر از فرقههاي مهم مسيحيت در قرون وسطي، يعني فرقهي دومينيكيان، درآمد. وي در دوران تحصيل با آلبرتوس كبير محشور بود كه خود عميقاً از فلسفه و علوم اسلامي تأثير پذيرفته و از مدافعان فكر ارسطويي در جهان لاتين بود. سنت توماس سالها در پاريس درس داد و از او موضعي كه دربارهي نسبت و رابطهي عقل و ايمان داشت دفاع كرد. او هم با طرفدار لاتيني ابن رشد، يعني آن عده از شارحان آراء ابن رشد در غرب كه تنها بر وجه استدلالي انديشههاي اين متفكر بزرگ مسلمان تأكيد ميكردند، هم با متفكران مسيحياي كه كلاً با فلسفهي استدلالي معاندت داشتند، مخالف بود. وي بر پايهي ارسطويي كردن انديشهي مسيحي، با اخذ و اقتباسات فراوان آثار ابن سينا، غزالي و ساير متفكران اسلامي، تركيب گستردهاي ايجاد كرده و مدخلي بر كلام يا الهيات فراهم آورده بود كه تا به امروز همچنان نافذ است و هنوز مهمترين منبع كلام و فلسفهي كاتوليك است. مشهورترين دو اثر او، يعني مدخل الهيات و مدخل ضدكفار، مهمترين چكيدههاي فلسفه و كلام رسمي كاتوليك و از جمله مهمترين آثار انديشهي اروپايي است.
پس از سنت توماس، مكتب فكري او در دست بزرگاني چون دانز اسكوتس با قوت تمام تا قرن هشتم / چهاردهم ادامه يافت، ولي مورد طعن و انتقاد تسميهگرايان نيز بود و از آن پس رو به افول گذاشت تا آنكه در قرون نهم / پانزدهم و دهم / شانزدهم موج تازهي انديشهي رنسانس به تدريج در اكثر مراكز علمي اروپا جاي فلسفهي مدرسي را گرفت. با اين حال، فلسفهي مدرسي، به خصوص در شكل توماسي، تا قرون دهم / شانزدهم و يازدهم / هفدهم در ايتاليا و اسپانيا باقي و برقرار بود و علاوه بر اين، از رهگذر نفوذ اسپانيا در جنوب آمريكا نيز توسعه يافت و شمار زيادي از فلاسفه را پرورش داد كه در همان نواحي مهم و نامبردار بودند اما در جريان اصلي فلسفهي اروپايي كه در حال دور شدن از تركيب عقل و ايمان، يعني ماحصل مساعي متكلمان بزرگ قرون وسطايي همچون سنت توماس اكويناس و سنت بوناونتوره بود، شهرتي نداشتند.
دوران جديد
در دوران رنسانس، در همان احوال كه فلسفهي مدرسي تدريجاً جايگاه مركزي خود را در تفكر فلسفي اروپا از دست ميداد، گرايشهاي فلسفي گوناگوني با ماهيتهاي مختلف شروع به خودنمايي كرد. عدهاي از فلاسفه كوشيدند فلسفههاي باستاني، به خصوص فلسفههاي افلاطوني و هرمسي، را مستقل از جمع و تركيبهاي فراهم آمده در سنت مسيحي موجود، احيا كنند. گروه ديگري از فلاسفه به اومانيسم و مذهب اصالت خرد روي آوردند و به تدريج مكاتب فلسفياي پديد آمد كه ديگر جزء صورت تأليفي مسيحي نبود، اگرچه فرد فرد فلاسفهي متعلق به اين مكاتب هنوز بيش از آن به عصر ايمان نزديك بودند كه بتوانند به يك باره از همهي اصول و تعاليم مسيحيت بگسلند.
در اينجا مجال آن نيست كه دربارهي بسياري از چهرههاي مهم فلسفهي رنسانس همچو فيچينو و پيكو دلاميراندولا كه نقش آنچنان مهمي در تبديل متون افلاطوني و هرمسي به جان و جوهر فضاي فكري غرب داشتند، يا چهرههايي مانند پترارك و اراسموس كه پدران اومانيسم جديدي بودند كه به طور طبيعي به مخالفت با نگرش خدامركزي و مقدس جهان مسيحي سنتي برآمده بود، سخني بگوييم. لذا بيشتر مايليم به اشارتي دربارهي مهمترين چهرههاي عمده و اصلي فلسفهي جديد اروپايي از پايان رنسانس تاكنون بپردازيم تا بتوانيم برجستهترين ويژگيهاي فلسفهي چند قرن اخير غرب را كه نام و نشان اومانيسم، مذهب اصالت خرد، مذهب اصالت تجربه، بعدها ايدئولوژيهاي قرن سيزدهمي / نوزدهمي همچون ماركسيسم، بالاخره در قرن چهاردهم / بيستم مذهب تحصلي، پديدارشناسي، هستيگرايي مذهب اصالت وجود يافته است، توضيح بدهيم.
اما پيش از آن كه به اين افراد بپردازيم لازم است كه معنا و اهميت اومانيسم يا بشرگرايي را كه اينچنين با رنسانس و فلسفهي جديد سرشته بوده است، بيشتر روشن كنيم. اومانيسم اروپايي در ايتاليا، نه فرانسه يا آلمان، در واقع جنوب ايتاليا و سيسيل كه هنوز تأثيرات فكر و فرهنگ اسلامي در آنها بسيار زنده و محسوس بود، آغاز گرديد. تحقيقات اخير رابطهي روشني را ميان «ادب» اسلامي و جنبههاي معيني از اين اومانيسم از جهت تأكيدي كه اين اومانيسم، همچون «ادب» اسلامي، بر اهميت كتاب و تحقيق، بلاغت، ميل به صناعات بديعي و بسياري عناصر ديگر، ميورزيده، نشان داده است. اما اين رابطهي نزديك تاريخي نبايد باعث مشتبه شدن معناي اومانيسم در ذهن خوانندهي مسلمان بشود. «ادب» اسلامي همواره در چارچوب ايمان باقي مانده و به انسان به عنوان بندهي خداوند و خليفهالهي مينگريسته است، در حالي كه اومانيسم در رنسانس و كلاً در انديشهي جديد غرب اساساً و بالذات غيرديني است، ولو آنكه برخي از نويسندگان معين از اومانيسم مسيحي هم سخن گفته باشند، متضمن استقلال انسان از آسمان و «آزادي» او در روي زمين از قيد قوانين و فرامين خداوند و وحي است. به هر حال، هر گاه و هر جا كه ما در اين كتاب از اومانيسم سخن گفتهايم مقصود همين اومانيسم غيرديني بوده است.
فرانسيس بيكن (1561 ـ 1626 ميلادي)
اگرچه فرانسيس بيكن به عنوان يكي از چهرههاي ذيفنون در زمينههاي فلسفه و سياست، به اندازهي دكارت و ساير بزرگان همروزگار او با فلسفهي جديد مربوط نيست، اما توجه به او براي فهم يكي از جنبههاي اصلي و مركزي دنياي متجدد، يعني تكيه بر علم به عنوان ابزار دستيابي به قدرت و فلسفهاي كه در پس چنين نقطهنظري نهفته است، ضرورتي اساسي دارد. بيكن كه از اشراف انگليس بود و در كمبريج تحصيل كرده بود، تا مقام رياست مجلس اعيان، مهرداري و وزير دارايي ارتقا يافت و پيش از آنكه كوكب بختش افول كند نقش مهمي در حيات سياسي روزگار خود ايفا كرد. او طرفدار يك دولت قدرتمند مركزي و حمايت مالي دولت از علم بود و بسياري او را پدر علم جديد انگلستان دانستهاند. او در واقع به دنبال ايجاد «علم جديد»ي بود كه بتواند انسان را بر طبيعت مسلط سازد و به او قدرت و تفوق بر محيط بدهد. او بر فايدهمندي علمي علم نيز تأكيد ميكرده و به يك معنا، از نقطه نظر فلسفي پيرو مذهب اصالت فايده بوده است. وي تعداد زيادي كتاب پرآوازه و پرنفوذ و نيز مجموعههايي از مقالات در باب موضوعات مختلف اخلاقي نوشت. شايد مهمترين كتاب او همان ارغنون نو يا منطق جديد باشد. او اين كتاب را در پاسخ به ارغنون ارسطو كه بنياد انديشهي مدرسي كهن را تشكيل ميداده، نوشته، در كتاب آتلانتيس نو نظرش را دربارهي جامعهي ايدهآل عرضه كرده است.
بيكن تمايل يا در واقع تعصب شديد ضد مابعدالطبيعه داشت و عمدتاً از آرا فلاسفهي دهري مشرب يونان حمايت ميكرد. او سعي داشت آنچه را كه بعدها به «روش علمي» مشهور شد توضيح بدهد و تأكيد داشت كه بايد پيوسته اطلاعات گردآوري كرد و آزمايشهايي براي كشف رازهاي طبيعت از رهگذر مشاهدهي سامانمند انجام داد. در واقع، كسان زيادي افتخار تأسيس «روش علمي» را از آن او ميدانستهاند و دانشمند بزرگي همچون سر اسحق نيوتون خود را وامدار او دانسته است. بنابراين، مهمترين ميراث بيكن نه در فلسفهي محض بلكه در فلسفه و متدولوژي علم، نيز در حمايت او از علم به عنوان يك امر و اشتغال دولتي نهفته است كه بعدها به تدريج در حيات تمدن اروپا شأني مركزي و اساسي يافت.
رنه دكارت (1596 ـ 1650 ميلادي)
بيش از بيكن، بايد رنه دكارت را مؤسس فلسفهي جديد دانست. دكارت فيلسوف فرانسوي كاتوليكي بود كه در زمينهي انديشهي قرون وسطايي بسيار متحجر و پراطلاع بود و در رياضيات نيز دستي داشت. با اين حال، به تدريج از قالبها و قاعدهسازيهاي كهن فلسفهي وسطايي روگردان شد تا براساس روش مشهور شك دكارتي خويش كه او را واداشته بود كه بگويد «ميانديشم پس هستم»، پايه و اساس تازهاي براي حصول يقين بيابد. اين گفتهي مشهور او، به يك معنا، بنياد فلسفهي جديد است از آن جهت كه عمل شناسايي نفس فرد و عقل استدلالي بشر را از وحي به عنوان معيار نهايي حقيقت و حتي اساس وجود، مستقل ميداند. آثار مشهور دكارت، يعني گفتار در روش [راه بردن عقل]، تأملات در فلسفهي اولي و نيز اصول فلسفه، كه حاوي جهانشناسي اوست، در عين حال نمونههاي برجسته و ممتاز نثر فرانسوي نيز هست و تأثيري عميق و گسترده بر انديشهي جديد داشته است.
دكارت مدعي و منادي ثنويت مشهوري است كه بنابر آن واقعيت شامل دو بعد يا دو عنصر است، يكي جهان امتداد يا جهان ماده و ديگري جهان شعور يا انديشه. از اين پس، فلسفه اروپا همواره در فهم رابطهي ميان اين دو جهان مشكل داشته است. فلاسفهي بعدي پيوسته اين سؤالها را مطرح ميكردهاند كه چگونه يك جوهر يا يك عنصر كه همانا ذهن باشد جوهر يا عنصر ديگر را كه جهان ماده است درمييابد. تقسيم بعدي فلسفهي جديد به دو اردوگاه ماترياليستها و ايدهآليستها، يعني دو اردوگاهي كه يكي عنصر مادي را واقعي و عنصر ديگر را غيرواقعي ميداند، ديگري به عكس، جهان ذهن يا «ايده» را واقعي و جهان ديگر را غيرواقعي ميداند، از همين ثنويت اساسي نشأت يافته است. به هر حال، دكارت در تأسيس فلسفهي جديد نقش عظيمي داشته است. به علاوه، كارهاي او در زمينهي رياضي كردن فضا و كشف بسياري آرا مهم رياضي، به ويژه هندسهي توصيفي [يا تحليلي]، نيز تأثير به سزايي در ظهور علم جديد داشت، اگرچه فيزيك نيوتوني كه نسل بعد از دكارت آن را به عنوان فيزيك معيار پذيرفت، يك سره فيزيك او را باطل و منسوخ كرد.
توماس هابز (1588 ـ 1679 ميلادي)
هابز را يكي ديگر از فلاسفهي بزرگ انگليسي است، پدر فلسفهي تحليلي دانستهاند كه در خلال قرن جاري وسيعاً در جهان انگلوـ ساكسون رواج يافته است. وي يكي از دانشجويان تيزهوشي بود كه در آكسفورد فلسفه و منطق آموخت، سپس به قارهي اروپا سفر كرد و در آنجا عميقاً تحت تأثير علمي قرار گرفت كه در دستان كپلر و گاليله باليده بود. او با فلسفه و علم ارسطويي مخالف بود و در قول به اين كه دانش بايد به انسان قدرت بدهد و وضع و حال مادي او را بهبود ببخشد، با بيكن همصدا و همسخن بود. وي تحت تأثير گاليله، سعي داشت فلسفهي طبيعي خود را هم بر انسان و هم بر جامعه اطلاق كند و او را بايد بيشتر يك فيلسوف جهان و جامعه و امور بشري دانست تا فيلسوف مابعدالطبيعهي محض يا معرفتشناسي صرف.
نخستين اثر فلسفي هابز با عنوان رسالات كوچك به صورت هندسي نوشته شده بود و ميخواست ادراك حسي را بر حسب علم جديد حركت توضيح بدهد. هابز ميكوشيد كه روانشناسي مكانيستي يا سياسي طرفدار يك اقتدار نيرومند مركزي بود. او چندي پس از آنكه وارد صحنهي سياست شده بود، به فرانسه تبعيد شد و اكثر آثار فلسفي خود را، از جمله شامل نقدي بر تأملات دكارت، در همانجا نوشت. مشهورترين اثر هابز لوياتان است كه ميخواهد حاكميت مطلق را به عنوان بنياد فلسفهي سياسي بقبولاند. او آرايي را مطرح ساخت كه در تاريخ آيندهي انديشهي سياسي در غرب بسيار نافذ و مؤثر بود. دشمنان هابز او را به الحاد متهم ميكردند اما او خود را فردي قايل به اصالت تجربه ميدانست كه تسليم عقل عرفي و جهان متعارف و هر آن چيزي است كه از رهگذر حواس قابل درك و دريافت باشد. هابز «كيفيات اوليه»، يعني كميت، هر چيز ديگري را كه محصول و ماحصل ماده و حركت ميبود، واقعي ميدانست و از اين حيث ميتوان او را يك فيلسوف دهري مشرب يا ماترياليست دانست.
بنديكت اسپينوزا (1632 ـ 1677 ميلادي)
اسپينوزا كه فيلسوفي با پيشينهي يهودي بود، در آمستردام ديده به جهان گشود و پس از آن كه به خاطر آرا و نظريات مخالف آميزش با معتقدات رسمي از جامعه يهودي اخراج شد، بخش اعظم عمرش را در عزلت و انزوا گذراند. او عميقاً مجذوب فلسفهي دكارت بود و شرحي دربارهي اين فلسفه به قصد تبليغ آن نوشت. مشهورترين اثر او، تحت عنوان [علم] اخلاق، كه يكي از آثار عمدهي فلسفهي جديد به حساب ميآيد، پس از مرگ وي انتشار يافت. او در جستوجوي خير اعلي بود و آن را برخورداري از سرشتي انساني ميدانست كه از وضع خود در جهان و در طرح كلي اشيا كاملاً آگاه باشد. به عقيدهي او جزء تنها در ربط با كل فهميده ميشود و اولين كل هماني است كه او آن را «خدا ـ طبيعت» ميخواند. به همين دليل او را به پيروي از مذهب «همهخدايي» يا پانتئيسم متهم كردند و به تعبير اصطلاحي در واقع نيز «همهخدايي» بود زيرا خداوند را با كل جهان بيگانه ميدانست.
او از جملهي منتقدان اصالت تجربهي هابزي و ثنويت دكارتي بود و اين ثنويت را با تأكيد بر تماميت و يكپارچگي واقعيت رد ميكرد. اسپينوزا به تعبير اصطلاحي يك فيلسوف يهودي نبود. بلكه بيشتر به جريان اصلي فلسفهي جديد اروپا تعلق داشت و در عين حال برخي عناصر معين انديشهاش از آبشخور فلسفهي كهن يهودي مايه ميگرفت كه خود در طول قرون اوليه رابطهي بسيار نزديكي با فلسفهي اسلامي داشت، آنچنانكه حتي برخي از بزرگان آن همچون ابن جبيرول و ابن ميمون برخي آثار خود را به زبان عربي نوشته بودند.
جان لاك (1632 ـ 1704 ميلادي)
پس از هابز يك فيلسوف انگليسي ديگر، كه همان جان لاك بود، وظيفهي دفاع از موضع مذهب اصالت تجربه را بر عهده گرفت، بايد او را پس از هابز، مهمترين فيلسوف اصالت تجربي فلسفهي انگليس در قرون دهم / شانزدهم و يازدهم / هفدهم دانست. او در عين حال فيلسوف اخلاقي بود كه عميقاً به انديشهي سياسي علاقه داشت و از اين حيث تأثير به سزا بر بنيانگذاران دولت آمريكا و بسياري ديگر از حركتهاي مهم سياسي قرن دوازدهم / هجدهم گذاشت. در اين زمينه وي با آرا هابز مخالف بود و در مقابل حقوق حاكم بيشتر از حقوق مردم دفاع ميكرد.
لاك كه در خانوادهاي پيرايشگر [پيوريتن] برآمده بود، در آكسفورد تحصيل كرد و بعداً راهي قارهي اروپا شد. در فرانسه آرا و انديشههاي دكارت را آموخت اما عليالخصوص به سياست عملي و امور سياسي رغبت يافت. به همان دلايل چندي به هلند تبعيد گرديد و در آنجا دست به كار نشر آثار خود شد كه مهمترينشان عبارت بود از رساله در باب فهم بشري و دو رساله دربارهي حكومت. وي بعداً كتاب معقول بودن مسيحيت را نوشت و در آن از مسيحيت در مقابل انتقادات وارد بر آن دفاع كرد. بالاخره در اواخر عمرش شرحي بر رسالات پولس حواري نوشت كه نشاندهندهي علاقهي او به موضوعات صرفاً ديني بود.
لاك مستحكمترين مباني را در طول تاريخ فلسفهي انگليس براي مذهب اصالت تجربه تدارك كرد و معرفتشناسياي بر پايهي نفي امكان راه بردن علم انسان به وجود عيني واقعي ذوات مختلف، فراهم آورد. او بر اهميت «تصور» كه هر آنچيزي است كه در هنگام انديشيدن انسان متعلق شناسايي باشد، تأكيد داشت. «تصورات» مورد نظر لاك تماماً مولود تجربه است و از نظر او چيزي به اسم تطورات فطري وجود ندارد. در نظر او ذهن يا [نفس انساني] «لوح سفيد»ي است كه اين تصورات به دست آمده از جهان حواس بر آن ثبت ميشود. جهان از اشيا واقعي تركيب يافته است اما بر ما فقط از رهگذر تجربه مكشوف ميگردد و همهي تصورات يا از طريق حواس به دست ميآيد و يا از طريق تأمل دربارهي يافتههايي كه از رهگذر حواس به دست آمده است.
پرتأثيرترين جنبهي انديشهي جان لاك فكر قرارداد اجتماعي او بوده است كه انسان را از وضع طبيعي برميكشد و به تشكيل يك گروه اجتماعي ارتقا ميدهد. اين قرارداد برخلاف آنچه كساني نظير هابز ميانديشيدند، نه ميان حاكم و اتباع، بلكه ميان انسانهايي منعقد ميشود كه همگي به يكسان آزادند. بنابراين، حاكم نميتواند به زمامدار مستبد و ستمگري تبديل شود و مردم حق خواهند داشت او را هر گاه كه به استبداد و ستمگري تمايل يافت، از حكومت خلع كنند. همين جنبه از انديشهي لاك است كه تأثير فراواني در تكوين آرمانهاي دموكراتيك داشته است. اين تأثير علاوه بر خود انگليس و بعدها در بخشهاي زيادي از جهان، در انقلاب آمريكا تبلور يافت. جان لاك را از نقطه نظر تاريخ انديشهي جديد ميبايست يك فيلسوف سياسي دانست.
گوتفريد وليهم لايب نيتس (1646 ـ 1716 ميلادي)
لايب نيتس يكي از فلاسفه و رياضيدانان آلماني از اهالي شهر لايپزيگ بود كه در دانشگاه همان شهر تحصيل كرد. او يكي از برجستهترين علماي مابعدالطبيعي دوران جديد، از جهات متعدد در ميان فلاسفهي مشهور غرب، از همه به فلسفه و مابعدالطبيعهي سنتي مشترك ميان اسلام و مسيحيت و سنتهاي ديگر نزديكتر بود. او در يك محيط كاتوليك، پروتستان بود و لذا تصميم گرفت كه از وطن خود به پاريس بكوچد و چندين سال در همانجا تحصيل كرد. در سال 1700 به برلن بازگشت و به رياست فرهنگستان علوم برگزيده شد. او در واقع هم يك فيلسوف برجسته بود و هم رياضيداني ممتاز كه ضمناً از جملهي كاشفان علم حساب فاضله و جامعه نيز بود.
لايب نيتس ميخواست آرا و نظريات سنتي در باب خدا و انسان و طبيعت را با انديشههاي جديدي كه در حلقات علمي و فلسفي طرح ميشد همساز و هماهنگ كند. از نظر او وجود خداوند و علتهاي غايي براي توضيح نهايي هر چيزي ضروري است. او معتقد بود كه جهان كل هماهنگي است كه بنابر قوانين علل فاعلي در خدمت اهداف الهي است.
او نميخواست مثل دكارت ذهن و جسم يا نفس و بدن، را از هم جدا كند و به ذوات بسيطه يا جوهر فرد، يعني واحدهايي قايل بود كه فعاليت خودجوش يا خودانگيخته آنها جهان را تشكيل ميدهد. لايب نيتس علاقهي وافري به منطق داشت و در جستوجوي الفباي انديشهي بشر، دايرهالمعارفي از دانش بشر فراهم آورد. بنياد فلسفهي او و نيز زيربناي منطق و مطالعهي او در باب الفباي انديشهي بشر همانا فكر وجود همآهنگي پيشين بنياد همهي ذوات بسيطه در جهان بر همان اساسي است كه خداوند هر چيزي را خلق كرده است.
لايب نيتس به آنچه كه بعدها در غرب به حكمت خالده يا جاودان خرد مشهور شد نيز علاقهي بسيار داشت و نخستين فيلسوف نامبردار غربي بود كه چنين تعبيري را به كار برد. اين علاقه و اعتنا مبتني بر توجهي بود كه او به فلسفههاي غيرغربي، از جمله انديشههاي اسلامي و چيني داشت. او در پس همهي اين بيانهاي سنتي فلسفي مجموعهاي از حقايق عام و كلي ميديد كه آنها را جاودان ميدانست.
اصول كلي فلسفهي او شامل اصل هوهويت، اصل انتخاب اصلح، يعني اين كه خداوند حكيم در ميان همهي صورتهاي ممكن اصلح يا بهترين صورت را انتخاب ميكند، اصل علت كافي، اصول مابعدالطبيعي ضروري ديگري همچون ايجاب وجود هر چيز ممكن، ميشد و علاوه بر اين، اصول مربوط به نظم، مانند پيوستگي، استلزام عكسالعمل براي هر عمل، برابري علت و معلول و قوانين ديگري از اين دست نيز در فلسفهي وي ملحوظ بود.
بخش اعظم آثار لايب نيتس درخلال نامهها مقالات كوتاه و مكاتباتي از آن گونه كه او با كلارك دربارهي نظريات خودش و نيوتون در مورد فيزيك و طبيعت داشت، بيان شده است. تنها اثر بزرگ و مفصل او همان عدل الهي است كه بايد آن را اثر اصلي او دانست. به هر حال، لايب نيتس يكي از مهمترين فلاسفهي قرن يازدهم/هفدهم و تنها فيلسوف معروف در دوران جديد است كه كوشيده است دست كم نوعي ارتباط با عوالم مابعدالطبيعه و فلسفهي سنتي را حفظ كند.
جورج باركلي (1685 ـ 1753 ميلادي)
جورج باركلي، فيلسوف و متكلم انگليسي ـ ايرلندي، را بسياري از افراد از زمرهي قايلان به اصالت تجربه، اما نه از نوع لاك و هابز، ميدانند. او در ترينيتي كالج دوبلين تحصيل كرد و در همانجا ايدهآليسمي را كه بدان مشهور است فراهم آورد. بعضيها او را به واسطهي عقيدهاش به اين كه تنها مُدرِك و مُدرَك وجود دارد و هيچ مفهوم ديگري در ميانهي ايشان نيست، پدر مجددگرايي دانستهاند. در رساله در باب مباني علم انساني، كه مشهورترين اثر اوست، ميگويد كه همهي اعيان متعلق حس ذهني است و وجود جواهر يا ذوات مادي را بالكل رد ميكند. او همچنين از خداشناسي عرفي يا قول به وجود خداي شريعت گذار در مقابل آزادانديشان و قايلان به خداشناسي طبيعي يا عقلي، يعني در مقابل كساني كه يا اصلاً منكر وجود خداوند بودهاند و يا آن كه شأن او را تا حد علت اولي يا معمار جهان تنزل ميداده و دست او را از تصرف در خلقت و ادارهي مخلوق خويش كوتاه ميكردهاند، نيز دفاع ميكند. وي در تجزيهگر: گفتاري خطاب به يك رياضيدان بيدين قوياً از دين در مقابل دعاوي برخي دانشمندان عقلي مشرب دفاع كرده است.
باركلي در اواخر عمر پس از مسافرت آمريكا به ايرلند بازگشت و اسقف شد و آرا و انديشههايش، به ويژه در ميان كساني كه رغبت و تمايلي به فلسفهي ايدهآليستي و طبعاً به حوزهي مسايل دين داشتند، همچنان پرنفوذ باقي ماند. در روزگار جديد در بسياري از كشورها يا سرزمينهاي مسلماني همچون پاكستان و هند مسلمان كه فلسفهي غربي به طورجدي در مدارس تدريس ميشود، بسياري از معلمان و فلاسفهي مسلماني كه ميخواهند ابزارها و طرقي براي دفاع از دين از نقطهنظر فلسفي غرب بيابند به آثار باركلي متوسل ميشوند و از همين رو باركلي در اين منطقه از جهان اسلام كاملاً مشهور و پرآوازه است.
فرانسوا ـ ماري ولتر (1964 ـ 1778 ميلادي)
ولتر يكي از مشهورترين فلاسفه و مقالهنويسان فرانسوي بود، با نوشتن مقالات و مطالبي بر ضد استبداد و در دفاع از حقوق فردي به شهرت رسيده بود. وي با آن كه در يك كالج يسوعي تحصيل كرده بود، از جملهي آزادانديشان شد و در واقع يكي از نمونههاي اعلاي آزادانديشان اروپايي قرن دوازدهم / هجدهم و سيزدهم / نوزدهم بود كه به مخالفت با دين برخاسته بودند. ولتر هم نمايشنامههايي براي تئاتر مينوشت و هم رسالاتي فلسفي تأليف ميكرد، ولي هم مخالفان فلسفي و هم مخالفان ادبياش از آثار او به خاطر حملاتش به دين انتقاد ميكردند. سرانجام وي چندي به انگلستان تبعيد شد و در همان جا در حالي كه علايق فلسفياش ژرفاي بيشتري يافته بود، در سال 1734 نامههاي فلسفي را در مخالفت با مكاتب موجود فلسفي و مذاهب مستقر نوشت. او در اواخر عمرش در سوئيس سكونت گزيد و در همان جا چشم از جهان فروبست. مهمترين اثر فلسفي او بيترديد سادهلوح است كه يكي از شاهكارهاي ادبي زبان فرانسوي نيز به شمار ميآيد.
ولتر نزد آزادانديشان و عقليمشربان به عنوان قهرمان بزرگ آزادي بشر در مقابل تعصب ديني و پرچمدار عقل و خرد در مقابله با اوامر و القائات كليسا شهرت داشت. در واقع برخي از تجددطلبان مسلمان نيز مجذوب او شده بودند، زيرا گمان ميكردند كه ميتوانند از حملات او به مسيحيت براي دفاع از تعابير عقلي مشربانهي خودشان از اسلام در مقابل حملات بعضي نويسندگان و هيئتهاي تبليغي مسيحي استفاده كنند. ولتر چيزهايي دربارهي اسلام ميدانست و مطالبي دربارهي دين نوشته بود، اما اطلاعاتش در اين زمينه كاملاً سطحي و كوتهبينانه بود. او در عين حال مجذوب برخي جنبههاي ادبيات اسلامي، به ويژه شيفتهي اشعار سعدي بود و اين شاعر ايراني را اساساً يك نويسندهي اخلاقي عقلي مشرب ميدانست نه يك مسلمان مؤمن مخلص آنچنانكه سعدي به واقع بود. نام ولتر در تاريخ نه فقط از رهگذر آثار محضاً فلسفي او تداعي ميشود، بلكه تأثيري كه در انقلاب فرانسه داشت و آرا و انديشههايي كه از اين انقلاب نشأت يافت نيز يادآور نام اوست.
ژان ژاك روسو (1712 ـ 1778 ميلادي)
يكي از معاصران ولتر ژان ژاك روسو بود كه او نيز از زمرهي فلاسفهي [روشنگر] فرانسه به حساب ميآمد اما بيشتر عمرش را در سوئيس گذراند و اكثر آثارش را كه الهامبخش رهبران انقلاب فرانسه شد، در همانجا نوشت. او از محيطي كالوني برآمده بود اما بعداً به مذهب كاتوليك روم گرويد. وي به ادبيات و موسيقي نيز علاقه داشت و مقالهي موسيقي را در دايرهالمعارف ديدرو همو نوشت. قطعاتي نيز در موسيقي براي اجرا نوشت اما توفيقي نيافت. بعدها هنگامي كه در ژنو، يعني مهمترين مركز فكري مذهب پروتستان آن روزگار، زندگي ميكرد دوباره به دامان پروتستانيسم بازگشت. مهمترين آثار او عبارت است از اميل كه در باب آموزش است، رسالهاي دربارهي قرارداد اجتماعي كه طوفان سياسي برضد او برانگيخت و مخالفان فراواني براي وي به بار آورد. اين مخالفتها سرانجام باعث شد او تبعيد شود و به انگلستان برود، ولي چندي بعد «به طور ناشناس» به پاريس بازگشت و اعترافات مشهورش را در آنجا نوشت و در همانجا چشم از جهان فروبست.
تأثير روسو نيز، همچون ولتر، هم در قلمرو فلسفه و هم در حركتهاي بالفعل سياسي، به ويژه در انقلاب فرانسه، بسيار زياد بوده، او نيز [همچون لاك] مورد تجليل و ستايش برخي از بنيانگذاران ايالات متحده بوده است. همچنين آراء وي در زمينهي آموزش تأثيرات گستردهاي داشته و در طول قرن گذشته مورد بحث و فحص بسياري از متخصصان مسلمان اين زمينه بوده است.
اصحاب دايرهالمعارف فرانسه
قرن دوازدهم / هجدهم شاهد پيروزي مذهب اصالت خرد به ويژه در فرانسه بود كه در آن گروهي از فلاسفهي عميقاً استدلالي مشرب و سرسپرده به علم جديد با تكيه و تأكيد فراوان بر اومانيسم و خداشناسي طبيعي ظهور كرده بودند. اين گروه بعدها به اصحاب دائرهالمعارف فرانسه شهرت يافتند. اينان تحت رهبري دني ديدرو (1713 ـ 1784 ميلادي) و با دستياري چهرههايي همچون دالامبر، از دانشمندان، روسو و ولتر، از فلاسفه، تدوين دائرهالمعارف را به قصد فراهم آوردن همهي دانش بشر آغاز كردند تا با نگرشي علناً سنتستيزانه شكوه تمدن بشري را در مخالفت با دين مستقر و نظام سلطنتي، به رخ بكشند. طبع اول اين اثر عظيم سي و پنج جلدي فقط عنوان دايرهالمعارف داشت. اين دائرهالمعارف يكي از مهمترين آثار دورهاي بود كه بعداً به «عصر روشنگري» شهرت يافت، عصري كه مدعي و منادي تفوق عقل بشر بر همهي اقتدارات ديني و حتي سياسي بود. اهميت نوشتههاي اصحاب دائرهالمعارف و آرا و انديشههايي كه مطرح كردند هنوز هم در غرب كاملاً زنده و محسوس است و يكي از اركان دنياي متجدد را تشكيل ميدهد، اگرچه بسياري از فلاسفهي قرن سيزدهم / نوزدهم از يك نقطه نظر صرفاً فلسفي با ايشان مخالف بوده و آرائشان را رد ميكردهاند.
ديويد هيوم (1711 ـ 1776 ميلادي)
يكي از پرتأثيرترين فلاسفهي بريتانيايي ديويد هيوم اسكاتلندي بود كه هم مورخ بود و هم اقتصاددان و هم فيلسوف، در آن واحد هم به شكاكيت شهرت داشت و هم به مشرب اصالت تجربي. هيوم به عنوان يكي از مهمترين چهرههاي مكتب اصالت تجربي انگليسي، شناخت را به تجربهي آرا و تأثراتي كه منشأ نهاييشان را نميتوان به تحقيق معلوم كرد، محدود ميكرد. او نخستين سالهاي جواني را در ادينبورگ سپري كرد، ولي بعداً، مثل لاك، به فرانسه رفت و يكي از مشهورترين آثارش را، تحت عنوان رساله در باب طبيعت بشر، در آنجا نوشت و در آن منظومهي فلسفي كاملي را طرح و شرح كرد، گرچه بعدها خودش اين نظام فلسفي را به عنوان يكي از كارهاي خام دوران جواني رد كرد. پس از مدتي وي به انگلستان بازگشت و در سالهاي 1741 و 1742 مقالاتي در زمينهي فلسفهي اخلاق و سياست نوشت و اندكي بعد مشهورترين آثار خود، يعني تحقيق در فهم آدمي و تحقيق در مبادي اخلاق را به رشتهي تحرير درآورد. كتابي نيز در تاريخ انگلستان نوشت و مباحثاتي با روسو برقرار كرد.
شهرتي كه هيوم بعدها در تاريخ فلسفه يافت به خاطر نفي قاطعانهي امكان تحصيل هر گونه علم قياسي و نيز نفي عليت بود. او، تقريباً همچون متكلمان اشعري در اسلام، مدعي بود كه تأثير حسي دو حادثهي متوالي بر ذهن موجب پيدايش تصور عليت ميشود. اما هيوم، برخلاف اشاعره كه مشيت الهي را ضمانتي براي مرتبط كردن دو حادثهي مشهود ما به عنوان علت و معلول به يكديگر ميدانستند، هيچ رابطهاي ميان آنچه ما علت ميخوانيم و آنچه معلول ميناميم، به جز همان افتراق مألوفي در ذهن كه ما آن را عليت دانستهايم، قايل نيست. او مدعي است كه تصور عليت صرفاً مبتني بر عقيده يا باور است و نميتوان آن را با مشاهدهي تجربي و يا عقل اثبات كرد.
هيوم پيش از همه و بيش از همه بر كساني تأثير نهاد كه مدعي بودند فلسفه يك علم استقرايي ابداعي طبيعت بشر است و انسان بيش از آنكه با خرد سرشته باشد از عواطف حسي و عملي ساخته شده است. همين جنبه از انديشهي هيوم بود كه بعداً بر ايمانوئل كانت، اوگوست كنت، جان استيوارت ميل، نيز فلاسفهي انگليسي ديگري همچون جرمي بنتام معتقد به اصالت فايده تأثير گذاشت. طي چند دههي گذشته در فلسفهي انگلوساكسون، پوزيتيويستهايي كه از مواضع ضدمابعدالطبيعي هيوم و ابطال همهي فلسفهي قياسي توسط او بهره گرفتهاند، عميقاً از او تجليل كردهاند.
ايمانوئل كانت (1724 ـ 1804 ميلادي)
ايمانوئل كانت كه بسياري او را بزرگترين همهي فلاسفهي آلماني ميدانند، تأثير عميقي از خود در زمينهي نظريهي شناخت، اخلاق و زيباشناسي برجا نهاده است. او سراسر عمرش را در كونيگسبرگ آلمان گذراند و آرام و دور از ديگران زندگي كرد. پيش از آنكه به طرف فلسفه كشيده شود كلام يا الهيات و فيزيك نيوتني و رياضيات خواند. سپس به حمله به فلسفهي لايب نيتس كه در آن ايام در آلمان طرفداران زيادي داشت برآمد، پس از انتصابش به استادي كرسي فلسفه و منطق دانشگاه كونيگسبرگ در سال 1770، نوشتن مهمترين آثار خود، به ويژه نقد عقل محض، نقد عقل عملي و نقد قوهي حكم را آغاز كرد. او پدر آن چيزي است كه به فلسفهي انتقادي مشهور است. اين فلسفه در پي آن است كه حدود عقل را بررسي كند و خود كانت آن را فلسفهي انتقادي يا استعلايي ناميده است.
كانت به اين نتيجه رسيد كه عقل انسان نميتواند به مفهومي غايي به كنه و ماهيت اشيا يا هر امري راه ببرد. او در پي آن بود كه از فلسفه يك علم بسازد و معتقد بود اين واقعيت كه ما اشيا و امور را در زمان و مكان ميفهميم ناشي از تحميل مقولات زمان و مكان توسط ذهن بر جهان اطراف ماست. به عقيدهي كانت عقل بشر نه ميتواند به شناخت وجود خداوند نايل شود و نه حتي به برهان وجود خداوند، خداوند را فقط ميتوان به مدد عقل عملي شناخت و نه عقل محض. او بر اهميت اخلاق تأكيد ميكند، طي قرون بعد به ويژه به سبب آرائش در اين زمينه نامبردار بوده است.
پس از وفات كانت مشرب فكري او به صورت يكي از مكاتب مهم فكري به خصوص در ماربورگ درآمد. بعدها در قرون سيزدهم / نوزدهم و چهاردهم / بيستم اين مكتب فكري توسط فلاسفهاي همچون ارنست كاسيرر نوكانتي احيا شد و حتي بر مارتين هيديگر تأثير گذاشت. به هر حال، نقادي عقل به وسيلهي خود عقل و تأسيس آنچه اصطلاحاً به فلسفهي انتقادي موسوم شد مرحلهي مهمي در تاريخ انديشهي غرب بود كه به دست كانت طي شد. اين مرحله را ميبايست مفصلي دانست كه از آن پس فلسفه به تدريج از عصر اصالت خود وارد عصر فلسفههاي ايدئولوژيك و طغيان بر ضد عقل شد كه در انديشهي غرب قرن سيزدهم / نوزدهم طالع شده بود.
فلسفهي كانت بسياري از متفكران مسلمان را نيز به خود جلب كرده است. آثار او به زبانهاي عربي، فارسي و تركي ترجمه شده، در همان حال نخستين مواجهي فلسفهي اسلامي با فلسفهي غرب به شكل پاسخهاي ملاعلي زنوري در بدايهالحكمه به برخي از آرا كانت، صورت بست.
هگل و ايدهآليسم آلماني
در قرن سيزدهم / نوزدهم مكتب فلسفي مهم تازهاي در آلمان ظهور كرد كه با نام كساني چون فردريش شلينگ و يوهان فيخته (يا فيشته) همراه بود و به ايدهآليسم عيني موسوم گرديد. نظريهاي كه اين مكتب عرضه ميكرد عبارت از آن بود كه واقعيت را ميتوان شناخت و اين واقعيت النهايه مثالي و معنوي است نه مادي. مهمترين چهرهي اين مكتب مهم بيترديد فردريك هگل بود.
گئورك فردريك هگل (1770 ـ 1831 ميلادي)
هگل، پدر ايدهآليسم آلماني، آنچه را كه به فلسفهي ديالكتيك موسوم است، يعني فلسفهاي را كه مبتني بر حركت جدلي يا ديالكتيكي از تز (برنهاد) به آنتي تز (برابر نهاد) و سپس سنتز (همنهاد) تز و آنتي تز است، مطرح كرد. اين جريان جدلي يا ديالكتيكي مفاهيم بنيادي آيين هگلي را تشكيل داد. هگل اگرچه تحت تأثير كانت بود، اما محدوديتي را كه كانت براي عقل قايل بود قبول نداشت و كتاب پديدارشناسي روح [يا ذهن] را نوشت تا نشان بدهد كه ذهن امكان شناخت واقعيت را دارد. منطق ديالكتيكي او در كتاب علم منطق كه از جملهي آثار اساسي فلسفهي هگلي است، ارائه گرديده است.
هگل دربارهي فلسفهي تاريخ، كه او آن را يكي از شاخههاي مهم خود فلسفه ميدانست، نيز قانون و زيباييشناسي آثار مبسوطي نوشت. او معتقد بود كه فلسفه به جاي شروع كردن از جزئيات بايد به كل بپردازد، بايستي بر جريان ديالكتيكي مبتني باشد كه در نتيجهي آن هويتهاي عاليتر از بطن و برخورد هويتهاي دانيتر برميآيد و سرانجام به مثال مطلق راه ميگشايند. اين جريان ظهور «مطلق» در تاريخ را ميتوان در حركت از سازمان قبيلهاي تا دولت كاملاً عقلاني مشاهده كرد. كل واقعيت در واقع عقلاني است و با تعقل ميتوان آن را شناخت.
هگل نظريهي ديالكتيك خود را بر همهي زمينهها، از دين گرفته تا سياست، از هنر گرفته تا تاريخ، اطلاق ميكرد و از اين رهگذر يكي از جامعترين منظومهها يا نظامات فلسفياي را كه غرب تاكنون بر خود ديده است، فراهم آورد. با اين حال، نبايد مانند برخي از محققان و متفكران جديد مسلمان يا غربي، نظريهي او در باب ظهور مطلق در تاريخ را با فكر سنتي وحي يا ظهور انسان كاملي كه در گرايشهاي باطنيتر اسلامي با واقعيت دروني حضرت محمد (ص) پيوند مييافته است، اشتباه كرد.
پس از مرگ هگل، بسياري از پيروانش او را مسيحي پروتستاني دانستند كه حامي دولت پروس بوده است. ولي تأثير و نفوذ او را هم در طايفهي اصطلاحاً هگليهاي چپگرايي همچون فوئرباخ ميتوان ديد كه از آيين هگلي تفسيري ملحدانه ارائه ميكرد و با ماركسيسم پيوند نزديكي داشت، هم در هگليهاي راستگرايي كه روابط نزديكي با حلقات و محافل ديني آلمان داشتند. آيين هگلي در انگليس و آمريكا و ايتاليا نيز نفوذ كرد و فلاسفهي متعددي همچون جورج ادوارد مور در انگليس، جوسايا رويس در آمريكا و بندتو كروچه در ايتاليا به طرف جنبههاي كلنگرانه و آرمانگرايانه يا ايدهباورانه هگل جلب شدند. آرا و انديشههاي هگل اگرچه در اواخر قرن سيزدهم / نوزدهم و اوايل قرن چهاردهم / بيستم تحت الشعاع ظهور مكتب تحصلي يا پوزيتيويسم قرار گرفت و در محاق افتاد، مجدداً در چند دههي اخير در اروپا و آمريكا به نحو نظرگيري اقبال يافته است.
آرتور شوپنهاور (1788 ـ 1860 ميلادي)
شوپنهاور از معاصران هگل و از مخالفان سرسخت ايدهآليسم او بود، براي آن كه صريحاً مخالفتش را با ايدهآليسم هگلي نشان بدهد فكري را عرضه كرد كه خود آن را مابعدالطبيعهي «اراده» ميناميد. آرا و نظريات او اگرچه در آن زمانه در آلمان به هيچ وجه به اندازهي آموزههاي هگل نفوذ نداشت، بعدها در قرن چهاردهم / بيستم به تدريج توجه اگزيستانسياليستهاي متأخر را جلب كرد. شوپنهاور تحصيلات و مطالعات خود را در زمينهي طب آغاز كرد اما بعداً به فلسفهي افلاطون و كانت گرايش يافت. پس از پايان تحصيلاتش به وايمار رفت و در آنجا با گوته آشنا شد و دوستي صميمانهاي با او يافت و با ودانتا و عرفان هندي نيز آشنايي پيدا كرد. او اوپانيشادها را كه از متون مقدس آيين هندو است از مباني فلسفهي خود ميدانست، نخستين فيلسوف بزرگ اروپايي دوران جديد بود كه در آثار او ميتوان نفوذ و تأثير انديشهي شرقي را ديد. وي در مباحثات گوته با نيوتون بر سر ماهيت رنگ، جانب گوته را گرفت.
اثر اصلي شوپنهاور جهان به عنوان اراده و انديشه است كه در آن از مركزيت عقل در فلسفهي هگلي به جانب قدرت شهود، خلاقيت و حتي امور خردستيزانه و غيرعقلاني گراييده است. همين جنبه از انديشهي اوست كه بر اگزيستانسياليسم جديد و به خصوص بر روانشناسي و انسانشناسي جديد تأثير گذاشته است. تأثير شوپنهاور بر هنر و ادبيات آلمان نيز بسيار زياد بوده، همچون برخي ديگر از چهرههاي مشهور فلسفهي غرب، از كساني است كه توجه گروههايي از نويسندگان و متفكران مسلمان را كه در اوايل قرن جاري در اروپا به تحصيل و مطالعه مشغول بودهاند، جلب كرده است.
سورن كيركگارد (1813 ـ 1855 ميلادي)
كيركگارد، مشهورترين فيلسوف دانماركي، يكي از مهمترين منتقدان اصالت عقل هگلي بود و بسياري او را پدر اگزيستانسياليسم ميدانند. او با آموزشهاي سخت و اكيد لوتري رشد كرد و همواره عميقاً دلبسته و دلمشغول مسايل و موضوعات ديني بود. هم كلام آموخت هم فلسفه، اثر عمدهاش يا اين يا آن متضمن تأكيد بر انتخاب و اختيار در زندگي انسان است. در دو اثر ديگرش، ترس و لرز و تكرار به مسأله ايمان و تناقضاتي ميپردازد كه ايمان در جهاني كه دين مورد قبول همه نباشد، براي وجود انسان به بار ميآورد. در قطعههاي فلسفي مسيحيت را به عنوان شكلي از وجود كه بر اختيار مبتني است معرفي ميكند و فلسفهي هگلي رايج مبتني بر جبر را مورد حمله و انتقاد قرار ميدهد. در مفهوم ترس كه بسياري آن را نخستين كتاب در «روانشناسي ناخودآگاه» ميدانند، مفهوم آزادي را به روانشناسي تعميم داده، در مراحل زندگي كه از پختهترين آثار اوست، ترسها و دغدغههاي زيباشناختي يا استحساني، اخلاقي و ديني زندگي را از يكديگر متمايز كرده است. بالاخره در ملحقات نهايي غيرعلمي به قطعههاي فلسفي كه مهمترين اثر فلسفي اوست، مجدداً به تلاش هگليها براي ايجاد يك تركيب يا سنتز گسترده از وجود در درون يك نظام، تاخته است.
كيركگارد معرفتشناسي هگل را مورد انتقاد قرار داده و از ذهنگرايي در مقابل عينگرايي كه نشانهي آرا و انديشههاي اگزيستانسياليستي قرن چهاردهم / بيستم است، ستايش كرده است. وي در حالي كه عميقاً دلبستهي مسايل و موضوعات ديني بود، بخش زيادي از عمر خود را مصروف حمله به تشكيلات كليسايي موجود كرد كه به زعم او از مسيح گسسته بود. آرا و انديشههاي كيركگارد ابتدا چندان جدي گرفته نشد اما به تدريج بهتر فهميده شد و به خصوص بعد از جنگ دوم جهاني وي به فيلسوفي تبديل شد كه تأثير و نفوذ انديشههايش در هر دو سوي اقيانوس اطلس احساس شد.
كارل ماركس (1818 ـ 1883 ميلادي)
ماركس، نظريهپرداز سياسي، جامعهشناس و اقتصاددان بسيار پرآوازهي آلماني كه مانيفيست كمونيست را با فردريش انگلس و كتاب سرمايه را نوشته، به تعبير دقيق فيلسوف نبود، بلكه عليرغم تأثير معتنابهي كه در برخي حلقات سياسي و فلسفي داشت، يك نظريهپرداز اجتماعي بود. او هم در زمينهي تاريخ و هم در زمينهي فلسفه تحصيل و تحقيق كرده و علاوه بر تأثيري كه از هگل پذيرفته بود، به خصوص پس از رفتنش به پاريس، تحت تأثير نويسندگان سوسياليست و آرا و انديشههاي ايشان نيز قرار گرفت. در مدت تبعيدش در بروكسل مانيفيست كمونيست را كه متضمن كل فلسفهي اجتماعي اوست، نوشت. سپس در حالي كه در نتيجهي انقلاب سوسياليستي 1848 آرا و انديشههاي او در آلمان مقبوليت بالنسبه بيشتري يافته بود، چندي به اين كشور بازگشت. اما خيلي زود ناچار شد دوباره كشورش را ترك كند. اين بار به انگلستان رفت و بقيهي عمرش را در آنجا سپري كرد و مهمترين اثر خود، يعني سرمايه را كه حاوي تحليل اقتصاد سرمايهداري است، در همانجا نوشت.
در اين كتاب ماركس اين فكر را مطرح كرده است كه وجود انسان بر خلاقيت او در كار بر روي مواد طبيعت و توليد كالا مبتني است؛ لذا، بايد كل بشريت از ثمرات اين كار بهرهمند شوند. ولي به نظر ماركس، از زماني كه طبقهي كارگر تحت ستم و سركوب مالكان سرمايه قرار گرفته امكان اين بهرهمندي همگاني از ميان رفته است. بنابراين، مبارزهي طبقاتي مستمري ميان كارگران كه كار ميكنند و «بورژوازي» كه مالك سرمايه است، جريان دارد. ماركس مدعي است كه قصد و غايت تاريخ ايجاد يك جامعهي بيطبقه است، اين امر را بايد با انقلاب به وقوع رساند. مدعي است كه كل جريان تاريخ مبتني بر مبارزه ميان طبقات مختلف بر سر عوامل اقتصادي است. معتقد است كه تصور هگلي از فلسفهي ديالكتيكي را با عنايت به اين كه اين جريان ديالكتيكي صرفاً مادي است، تصحيح كرده است. وي از رهگذر همين تغيير، فكر و فلسفهاي را مطرح كرده كه امروزه به ماترياليسم ديالكتيك شهرت دارد و بنياد فلسفي كمونيسم بوده است و هنوز هم براي كساني كه پيرو ا