علم جامعه شناسي از آغاز حيات خود در پايانهي قرن نوزده ، هرگاه كه به عنوان نظريهاي خواهان حل مسائل اجتماعي ظاهر شده ، با فهم و دريافت نشانههاي دگرگوني جامعهي مدرن درگير بوده است. در اين چالش ، براي جامعه شناسي دو مفهوم ويژه ، كه از ميراث فلسفهي اجتماعي كلاسيك برجا مانده ، داراي اهميت است. يكي از اين مفاهيم ،"عقلاني سازي " (Rationalisierung) است. مفهومي كه از سوي ماكس وبر (٢) تعريف شده است. آنهم به معناي روندي تدريجي كه در آن معيارهاي عقلانيت هدفمند (Zweckrationalitaet) در حوزههاي اجتماعي تعيين كننده ميشود. روندي كه در شروع شكل گيري خود از بطن وحدت ارزشها و تلقيهاي سنتي نشات گرفته است. مفهوم دوم ، روند فرديت يابي (Individualisierung) است. مفهومي كه از سوي اميل دوركهايم (٣) تعريف شده و به معناي فرايند آزادي گسترده و برگشت ناپذير اعضاي جامعه از وابستگيها و تحميلات كليشهاي سنت است. آنهم با اين هدف كه به اعضاي جامعه ، آزادي انتخاب دهد و در استقلال يافتن ياورشان باشد. بدين ترتيب ، بر اساس دو مفهوم ياد شده ، رشد جامعهي مدرن غالباً مترادف است با تكامل فرايند نهادينه كردن عقلانيت و فرديت يابي. اما هر چقدر كه شناخت مان بيشتر ميشود، شناختي كه بر اساس درك اين دو مفهوم ياد شده شكل ميگيرد، به همان اندازه نيز مشكلات نظريه پردازي ما بيشتر خواهد شد. مشكلاتي كه از تقابل اين دو مقولهي متفاوت عقلانيت و فرديت ناشي ميشود. زيرا نخستين اِشكال در ناروشني دامنهي مفهوم «عقلاني سازي» است. آيا واقعا يگانه معيار در رابطه با اين مفهوم ، معيار بازدهي قواعد تكنيكي است ؟ اين معياري است كه به وسيله آن ميتوانيم از نهادينه شدن همزمان عقل در حوزههاي مختلفي چون سازمانيابي اقتصادي ، ادارهي امور سياسي و شيوههاي مديريت فرد و خانواده صحبت كنيم. به هر شكلي كه ما فرايند دگرگونيهاي جامعه مدرن را به تجزيه و تحليل بنشينيم ، نكتهي ذيل دست كم پرسش برانگيز خواهدبود. آيا تمام حوزههاي ياد شده را زير سقف معيار «عقلانيت هدفمند» ميتوان جا داد؟ سواي اين نكته ، درك و دريافت دوركهايم از مقولهي جزٴ و كل (فرد و اجتماع) نيز مناقشه برانگيز است. زيرا او، با تكيه بر برداشتي خاص از هگل (٤)، از واقعيت متفاوت بودن كاركرد انسانها به اين نتيجه ميرسد كه تك تك افراد داراي خلاقيت و توان شكوفايي هستند. ماكس وبر پيش از اين در جايي (اخلاق پروتستاني و روح سرمايه داري) گفته بود كه زيرعنوان «انديويدوآليسموس» (آموزهي فرديت يافتن) پديدهي كاملاً چندگونهاي را بايستي درنظر گرفت. در همين آغاز سخن ، مسئلهي محوري اين است كه ببينيم پيوند خويشاوندي تا چه حد باعث رشد استقلال انسان ميشود. آنهم از منظر مدارا با نقشهاي گوناگون افراد در زندگي. البته براي اثبات برداشت اخير در جهان امروز معمولاً افزايش توانايي درك و دريافت اشخاص و نيز گسترش قدرت عمل فردي همچون معيارهاي تعيين كننده به شهادت گرفته ميشوند تا مسائل غامض پژوهش اجتماعي را حل نمايند. با اينحال به نظر ميرسد كه نكتهي زير غيرقابل انكار باشد. با اين كه به راحتي خاص بودن هر سرگذشت فردي قابل تشخيص است ولي مدعاي خود بنيادي و استقلال انسان بيشتر از هر چيزي به چشم انداز آن تحليلي تعلق دارد كه به فرايند تكامل مشخص فردي پرداخته است. به همين دليل در مفهوم «فرديت يابي»، كه دومين شاخص جامعه شناسانهي مدرنيته است ، از همان آغاز دوگانگي بغرنجي وجود دارد. چون از اين مفهوم هم يك نمودار بيروني (افزايش خودويژگي و بازتابهاي فردي) و هم يك نمودار دروني (رشد قوهي فاهمهي عالم و فردشناسا) مراد شده است. در نوشتهي حاضر ميخواهم بر آن ويژگيهاي ساختاري تاكيد كنم كه بين دو قطب فرايند فرديت يابي معاصر موجودند. براي همين منظور طبيعي است كه از آغاز به توضيح مفاهيم بپردازيم زيرا موضوع بحث داراي لايههاي پنهاني چندي است كه در نگاه اول به نظر نميآيند.
١_ آن جامعه شناس مرجع (كلاسيكر) كه خيلي زود براي تفكيك مفاهيم چشم و گوشها را تيز كرد، گئورگ زيمل (٥) بود. تفكيك وي هم براي اين حوزه از شناخت لازم است و هم دوپهلو بودن معناي «فرديت يابي» را روشن ميكند. هيچ كدام از بنيانگذاران جامعه شناسي هم نسل وي ، به اندازهي او در اين باره تيزبيني نداشتهاند. آنهم شناخت اين مسئله كه بين واقعيت و آرمان تفاوت اساسي وجود دارد. واقعيت افزايش ويژگيهاي اشخاص است كه بر اساس اقتصاد پولي بنا شده و امكان تكثر سبكهاي مختلف زندگي را به وجود آورده است. آرمان نيز رشد خودبنيادي و توسعهي استقلال فردي است.سردي و كم رنگي روابط خويشاوندي در شهرهاي بزرگ منجر به رهايي افراد از بندهاي وابستگي قوم و قبيلهاي شده و در نتيجه به تكثر امكان گزينش و انتخاب انسانها انجاميده است. با اينحال ، از منظر گئورگ زيمل ، اين امر به رشد آزادي فردي نرسيده زيرا هنوز انسان به «تكيه گاههاي ايمني» وابسته مانده كه از سايرين نشات گرفته است. گئورگ زيمل بيجهت بر الزام تفكيك فرديت يابي عمومي از رشد آزاديهاي فردي تاكيد نكرد تا از پس وظيفهي تشخيص سرمايه داري مدرن برآيد. البته او همچنين به علم جامعه شناسي آن مشكلات و پيچيدگيهاي مفهومي را سرايت داد كه از بطن واژهي «فرديت يابي» برمي خيزد. در اين مورد او براي تشخيص جامعه شناسانهي زمانهي خود معاني جديدي را مطرح كرده است. از نظرگاه زيمل ، فرايند كثرت يابي امكانات گزينش براي انسان ، همانطوري كه تحليلاش در اثر «فلسفهي پول» نشان ميدهد، همواره با خطر فقر روابط اجتماعي و نيز با افزايش بياعتنايي نسبت به اصول مناسبات انساني همراه است. به همين خاطر زير عنوان «فرديت يابي» آن موٴلفهي سومي را بايستي درنظر گرفت كه به گرايش انسان به انزوا مربوط است. انساني كه در بافتار فراگير روابط اجتماعي بينام و بينشاني گرفتار است. زيمل ، روند در حال رشد انزواي انساني را از منظر ناظري بيطرف شرح ميدهد. بر اين منوال منظور وي فقط روندي نيست كه در آن انزواي انسان افزايش مييابد. آنهم انزوايي ناشي از حس تنهايي دردآور. او به اين واقعيت عيني اشاره ميدهد كه افراد فقط متوجه منافع خاص خود هستند و نسبت به منافع ديگران بيتفاوت. البته زيمل در رابطه با ايدهي افزايش آزاديها دو جنبهي مختلف معنايي را درنظر ميگيرد. جنبههايي كه او را به سوي تفكيك درك و دريافت از مفهوم «فرديت يابي» ميكشاند. او بر اين باور است كه امر تعيين هدف شخصي در روند استقلال و خودبنيادي فرد به تفاوتي مهم منجر ميشود. زيرا روند تعيين هدف شخصي بر اساس تلقي فرهنگ ورزان رُمانتيك ، همچون غايت نياز دروني براي رسيدن به آزادي و بيان عقايد خود، تعريف ميشود. اين هدف كه ميتواند غالب مردمان را به خود جلب كند، زير عنوان «فرديت يابي متعادل» مطرح ميشود كه بر پايهي خصوصيات عمومي بشر استوار است. دربارهي اين درك و دريافت از خودبنيادي و استقلال فردي ، از منظر امروزي ، شايد بشود گفت كه به لحاظ تاريخي ريشههايش در رمانتي سيسم آلماني است (٦). آن وقتها افزايش هر چه بيشتر آزاديهاي فردي در بطن زندگي ، آرمان و هدف بود تا افراد خصوصيات خود ويژهي خويش را دريابند. بر اين زمينه ، فاعل شناسا فقط بخاطر كيفيت فردي و ويژگياش از ديگري متمايز ميشد. اين نگرش به انسان و روند تكاملش ، پيامد افكار عناصري نظير هردر (٧)، شلايرماخر (٨)، نيچه (٩) و كه يركه گارد (١٠) بود و كاًملاً بر اساس بازتاب شخصيت اصيل تك تك انسانها بنا ميشد. از ديدگاه زيمل ، خواستهي افزايش هر چه بيشتر آزادي انساني ، ناظر بر گسترش دو روند مختلف است كه يكي در پي تقويت استقلال و ديگري در پي تعميق اصالت انسان است. البته بين اين دو روند، تنشهايي برقرار است كه در دوران مدرنيته به راحتي حل نميشوند. بررسيهاي جامعه شناسانهي او را در اين جا جمعبندي كنيم. زيمل در بررسيهاي خود به تشخيص چهار پديده (يا روند تكاملي) مختلف ميرسد كه هر كدام به نوعي با مفهوم فرديت يابي مرتبط هستند. در كنار سرگذشتهاي فردي كه همچون موضوعي عيني ميتوانند مد نظر كنكاش تجربي باشند، وي از افزايش انزواي اشخاص خلاق ، از رشد استعداد تامل و بازبيني در مردمان و نيز از تعميق اصالت فردي در جامعه صحبت ميكند. مشكل ما اينست كه ، به هنگام تشخيص جامعه شناسانهي زمان معاصر، بتوانيم همواره اين روندهاي تكاملي را از هم تفكيك كنيم تا تاثيرات متقابل اينان در يكديگر روشن شود. شايد به خاطر اين معاني گسترده است كه در سدهي قبلي چگونگي «فرايند فرديت يابي» در جوامع مدرن به شكلهاي متفاوتي تفسير و تاويل شده است. در تاريخچهي نظري بحث ياد شده ، اثري از ماركوس شرور، به تقسيم سه جريان موجود در اين زمينه برمي خوريم (١١). سه جرياني كه او بطور بطئي ميبيند، به ترتيب زيراند. نخست اينكه روند رشد فردگرايي هر بار بصورت كاملاً متفاوتي از قبل ارزيابي ميشود. دوم اينكه رشد فردگرايي با عواملي چون آموزش و پرورش ، دكترين دولتي و «صنعت فرهنگ» ٌ(Kulturindustrie) (١٢)، همچون فرايندي براي نظم و انضباط (ديسيپلين) عمومي ، توضيح داده ميشود. فرايند نظم دهي ، نتيجهاي جز پرورش افرادي همنوا و سازش گر با نظم موجود ندارد. نظمي كه نيروي مقاومت آگاهانهي افراد را فلج ميكند. سوم اينكه در اين رابطه چشم اندازي مبتني بر بررسيهاي دوركهايم و پارسونز (١٣) گشوده ميشود. چشم اندازي كه از منظر آن ، امكان گسست از سنن و كثرت پذيري كارآمد همچون بخت و اقبالي جديد براي رشد فرديت تعريف ميشود. در اين چشم اندازاست كه توانايي تامل و برنامه ريزي مسئولانهي براي زندگي افزايش مييابد. بين اين دو جريان كه پديدهي «فرديت يابي» را از منظر خود تاويل ميكنند، مكتب نظري سومي جا دارد كه بر حسب نظرياتش روند فرديت يابي همچون تيغي دو دم است. تيغي كه از يكسو به بريدن انسان از قيد و بندهاي سنتي مشغول است و از سوي ديگر ميزان مشاطه گري و همنوايي پنهاني افراد را بالا ميبرد.
اگر اكنون به وضعيت معاصر خود نظري بيندازيم ، اين تصوير پيچيده از فرديت يابي مبهمتر خواهد شد زيرا در كنار آن سه جريان مختلف تاويل و تفسير كه ماركوس شرور نامبرده ، نگرشهاي جديدي نيز مطرح شدهاند. از جمله اينكه اتميزه شدن انسانها در جامعه به حد اعلا ميرسد و ديگر اينكه در ساختارهاي شناخت دگرگوني ايجاد ميشود. اينجا براي اينكه نمونهاي را مثال بزنيم ، بايستي به پيامدهاي كمونيتاريسم اشاره كنيم كه به افزايش توجه جامعه شناسانه نسبت به جنبههاي مختلف فرديت يابي انجاميده است (١٤). جنبههايي كه زيمل آنها را زير عنوان الزام تفكيك مفاهيم شرح داده بود. چنانچه روبرت پوتنام مينويسد، انسانها، بخاطر توانايي محدود در پيوند خوردن با ديگران ونيز به دليل اجبار جابه جاييهاي سريع و تغييرهاي شتابناك شغلي ، بايستي فقط دنبال روابط گذرا و در برابر همنوعان ، افراد خودمحوري باشند(١٥). بررسيهاي ديگري نيز هستند كه هنگام تحليل ارتباطات اجتماعي تصويري شده ّ (Virtualisierung) به همين نكته اشاره ميكنند (١٦). بدين ترتيب با مشاهدات معاصر و براي تشخيص وضعيت زمانه ، ارجاع به موضوعهاي زيمل رايج ميشود، نظير آنچه چارلز تايلور، در اين سالهاي اخير انجام داده است. از ديدگاه او آن ايده آل دوران رمانتيك ، يعني دستيابي به «اصالت» در دوران حاضر با برخورد بسيار مبتذلي روبرو شده است. به همين خاطر آن سويههاي با ارزش چند صدايي و آزادمنشانهاش از دست رفته و فقط به صورت خودخواهي خشك و خالي در آمده است (١٧). در تداوم بحث بايستي به آن مطالعات امپريك اشاره كرد كه صحبت از قالبندي شدن انتظارات و اهداف افراد ميكنند. انتظارات و اهدافي كه كاري با اصالت زندگي و نياز به قوهي تشخيص آدمي ندارند. اين روند چنان گسترش يافته كه حتا به هنگام درخواست شغل تخصصي ، متقاضي در توضيح گوهر وجودي با عادات اكتسابي خود فرق چنداني نميبيند (١٨).
طبيعي است كه اين سياهه از پديدههاي جديد را ميشود بلندتر نوشت. آنهم با اشاره به پديدههايي كه در حوزههاي بسيار متنوع «فرايند فرديت يابي» وجود دارند. با اينحال نبايد از آن مطالعات جديدي غافل شد كه در اين رابطه در روانشناسي اجتماعي و جامعه شناسي رسانهها صورت ميگيرد. مطالعاتي كه ايدهي گئورگ زيمل دربارهي فرايند انزوا و خودبنيادي انساني را پي ميگيرند تا ديدگاههاي تكامل يافته تري را عرضه كنند. گرچه همين اشاره اجمالي ما در اين جا كفايت ميكند تا نظري به نكات حاصله از روند بررسي «فرديت يابي» بيندازيم.
پديدههاي اجتماعي متنوعي و همچنين گسستهاي بسياري وجود دارند كه در ارتباط با جنبههاي ديگر «فرديت يابي» هستند. به همين خاطر نيز مانع ميشوند كه به راحتي بتوانيم از الگوهاي رشد قابل قبول براي منظور خود صحبت كنيم. از اين رو در اينجا مفهوم «تناقضات» را پيش ميكشيم تا چارچوب روند اجتماعي اين پديده را توضيح دهيم. در ضمن از اشاره به كمبود اين شيوه و روش ناچاريم كه بحث ما فقط تفسيري در ميان ساير تفسيرهاي ممكن خواهد بود تا اينكه در وقتي ديگر به مشروعيت شيوهي نگرش خود برسيم. تز(برنهاد)ي كه ميخواهم مطرح كنم به قرار زير است: خواستهي تحقق بخشيدن به خود، به لحاظ تاريخي ، به آن همراهي و همزماني روندهاي مختلفي از فرديت يابي اطلاق شده است كه از سالهاي دههي سي و چهل قرن بيستم در جوامع غربي پديد آمد. اما آن خواستهي به خود تحقق بخشيدن ، در اين ميانه به شكل گستردهاي به قالببندي انتظارات كليشهاي منجر شده است. قالبهاي كليشهاي كه در بازتوليد اجتماعي مدام تكرار ميشوند. اين انتظارات در صورت ياد شده ، نياز به تعيين هدف شخصي را از دست داده و بيشتر به بهانههاي مشروعيت خواهي نظام حاكم تبديل شدهاند. نتيجهي اين تناقض در روندي آشكار شده است كه روزگاري افزايش آزادي با كيفيت را نويد ميداد و حال به ايدئولوژي (آگاهي كاذب) بيدر و پيكري بدل گشته است. در واقعيت امروزي نشانههاي فراواني از عارضههاي رواني ، همچون احساس تهي بودن و خود را بيهوده و بيهدف دانستن ، موجود است. براي اثبات تز(برنهاد) خود سه توضيح لازم است. نخست بايستي تاملي بر مفهوم «گزينههاي خويشاوندي» افراد كنيم كه به سالهاي شصت و هفتاد سدهي بيست در كشورهاي پيشرفته غرب بر زبانها افتاد. اين مفهوم كه از فرايندهاي مختلف فرديت يابي بدست آمده ، در مجموع سخن گفتن از نوع جديد «انديويدئواليسموس» (آموزه فرديت يافتن) را ممكن ميدارد. در دومين توضيح ، ميخواهم آن فرايند اجتماعي را بازسازي كنم كه خواستهي فرديت يابي خودبنياد را در طي چند دهه از طريق تحميل همنوايي سازمان يافته و نهادينه شده به قالببندي انتظارات كليشهاي بدل كرد. انتظارات كليشهاي كه از بيرون به انسان تحميل ميشوند. در سومين توضيح ، ميخواهم سياههاي از نشانههاي رواني _ اجتماعي و كلينيكي بدست دهم كه امروزه مدعاي تبديل روند فرديت يابي به اشكال جديدي از آسيبهاي رواني و درد و رنج اجتماعي را مستدل ميسازند. در آخر مطلب ، ارزيابي خود از وضعيت كنوني را با نقل قول عجيب چشمگير و فعليت دار (آكتوئل) از گئورگ زيمل به پايان خواهم برد.
٢- با فاصلهاي تقريباً چهل ساله ، امروزه اين امكان هست كه گسستهاي اجتماعي- فرهنگي جوامع بعد از جنگ جهاني دوم را همچون فرايندي شرح دهيم كه در آن فرديت يابي خود بنياد به صورت قالببندي در آمده است. به همين خاطر نادرست نيست اگر كه متفكراني نظير اولريش بك يا آنتوني گيدنز از يك مرحلهي به تاخير افتاده مدرنيته در رسيدن به فرديت تامل گرا سخن به ميان ميآورند(١٩). بديهي است كه براي چنين جمع بندي ، نياز به آگاهي دقيق دربارهي واقعيت است تا با درنظر گرفتن شكل بارز فرديت يافتگي از افزايش پويايي روند توسعه صحبت كنيم. آنچه در اين ميان اتفاق افتاده است شبيه تلقي ماكس وبر از روند دگرگونيهاي مادي و ذهني است. اين دگرگونيها، سويههاي مشتركي دارند و شمايل جديدي از "فرديت يافتن " را پديد آوردهاند (٢٠).
منابع مادي گسترش «فرديت يافتن» از مراحل تحول در ساختارهاي اجتماعي نشات ميگيرند. روندي كه به شكل گيري اشكال مختلفي از رهيافتهاي فردي منجر شده است. در اين باره بايستي از تاثير بالا رفتن درآمدها و از افزايش ساعات فراغت سخن گفت كه تدريجاً به گسترش فضاي بارآوري اشخاص منجر شده و آنها را از قيد و بندهاي خاستگاه طبقاتي شان رها كرده است. از طريق توسعهي بخش خدمات اجتماعي در كشورهاي سرمايه داري غرب ، امكان بهبود اوضاع بخش وسيعي از مردم حاصل شده و به بسيج عمومي براي رفاه هر چه بيشتر مبدل شده است. با رشد جمعيت دانشگاهي و آموزش ديده ، در پنجاه سال بعد از جنگ جهاني بين الملل دوم ، امكان انتخاب شغل و حرفه در غرب فراوان شد. رشد امكاناتي كه در متفاوت شدن سرگذشتهاي افراد نقش بسزايي داشته است. حتا در همان زمان جنبش اعتراضي دانشجويان (جنبش سال 68)، آنچه به شكل زندگي و سرگذشت افراد مربوط ميشد، نزد مردم تصوير كاملاً متفاوتي از زندگي بر جا گذاشت كه بسيار كثرت پذير و خلاقانهتر از گذشته بود. نشانههايي از افزايش ميدان عمل آدمي به چشم ميخورد كه دست كم تكيه گاهي هر چقدر هم لرزان ، براي درك روند خودبنيادي انسان است. براي همين اعجاب انگيز خواهد بود اگر با رشد امكان تحصيل ، شرايط بهتري براي انديشيدن و خوديابي پديد نيايد (٢١). از بين رفتن آن شبكهي ارتباطي مبتني بر معيارهاي طبقاتي ،كه به دليل رفرمهاي آموزشي و گسترش زندگي در شهرهاي بزرگ اتفاق افتاد، سهمي در گشايش چشم انداز جديد براي افراد داشت تا مسيرهاي مختلف زندگي را تجربه كنند. به همين خاطر نيز آزمايشات و عملكرد انساني فضاي بيشتري يافت. البته از آغاز دههي هفتاد قرن بيست پژوهشهاي امپريك اين گرايش را كه تشديد "بحران بلوغ " خوانده شده ، نشان دادهاند. اينكه گرايش عموم مردم براي هويت يابي بيشتر شده است (٢٢).
حال علت اجتماعي مسئله هر چه كه باشد، نكتهي اصلي اينست: در زماني حدود دو دهه ، اشكال زندگي به شدت خصوصي و يگانه شدند. در جوامع غربي ، مردم را تحريك ، مجبور و تشويق كردهاند كه شانسهاي آتي خود را در مركز برنامه ريزي و عملكرد زندگي قرار دهند. با اين حال اگر برداشتهاي مردم از زندگي با تغييرات فرهنگي و اجتماعي همراه نشود تمام دگرگونيهاي فرهنگي- اجتماعي كافي نيست تا ما را خود به خود به شكل جديدي از فرديت يابي برسانند. البته اين را ميشود به صراحت گفت كه بدون افزايش زمينههاي فعاليت آگاهانه افراد، ايده آلهاي فرهنگي و اجتماعي بخت و اقبال تحقق يافتن ندارند. با اينحال بايستي پذيرفت كه درخت فرديت يافتن در جاهاي ديگر ريشه دوانده است. در اين رابطه بايستي به رشد اقتصادي بعد از جنگ دوم جهاني اشاره كرد كه باعث افزايش درآمدها شد. افزايشي كه البته با خود مصرف گرايي متعادل و گاه تجملي را به همراه داشت. گرچه هدف اصلي را كه تا حد زيادي در رابطه با خواستهي تك تك افراد است ، در منابع فرهنگي بايستي جستجو كرد. يعني اينكه آدمي مصرف گرايي را همچون نيازضروري زندگي نبيند و در محصولات بيهوده به دنبال امكان رشد فرهنگي و حس زندگي خود نباشد. به نظر كولين كمپبل ، اين نوع رفتار از سرچشمه فرهنگ دگرگوني طلبي و جريان پروتستاني برمي آيد. آنهم با آئيني كه از جانب كالوين تعريف شده است. آئيني كه بارآوري فعاليت و بازدهي كار مومنان را همچون فريضه و با آموزش رستگاري خداوند منطبق ميداند.
در اين ميانه تغييراتي در برخورد مردمان نسبت به مصرف گرايي ايجاد شده كه بر ذهنيت شان نيز تاثير گذاشته است. با اين حال تقريباً در تمامي حوزههاي رفتاري اين نكته قابل رويت است كه به رغم ريزش ساختار تحميلات و آداب و رسوم خشك گذشته ، روند قضايا به شكل گيري شخصيت ايده ال جديدي منجر نشده است. در اينجا فقط براي اقليتي محدود امكانات بيشتر شده تا سطح فرهنگي خود را بالا ببرند و به صورتي تجمل گرايانه هويت خود را پُر سازند. البته فرايند دگرگونيهاي اجتماعي- فرهنگي كه امكان برنامه ريزي آتيه را در مسير زندگي قرار داده ، به اشخاص اجازه ميدهد كه كليشههاي سادهاي از رفتار فرهنگ ورزان رمانتيك را مورد تقليد قرار دهند. چنانچه برخي از مردم در گروهبنديهاي كوچك يا با جماعتهاي جرگهاي و فرقهاي دنبال تحقق بخشيدن به خود هستند.
مثال مناسب براي تغيير اجتماعي و دگرديسي فرهنگي در بافت خويشاوندي ، در همان تغييرات رفتاري افراد است كه پس از چندي زير عنوان «انقلاب جنسي» مطرح شد. البته اين چنين نيست كه با براندازي الگوي رفتار معمولي كه در رابطه با تكثر اشكال زندگي در سالهاي هفتاد ممكن شد، جنسيت ( سكسواليته) خود به خود به صورت زمينهي مطلوب براي آزمايشات شخصي و صيقل فرديت مطرح شود. زيرا بسيار ژرفتر و مهمتر از اين تمايل يادشده، گرايش به تحقق ايده الهاي فرهنگي پديد آمد. ايده الهايي كه پيش از آن در محدودههاي گروههاي فرهيخته اجتماعي مطرح بود و انسان را همچون موجودي ستايش برانگيز و پُرتمنا ميپذيرفت. ميشل فوكو مفهوم انسان ستايش برانگيز و پُرتمنا را به خوبي توضيح داده است. درك و دريافت «انسان همچون موجودي قابل ستايش» خيلي زودتر از همه پسند شدن صورت گرفت و بعد ميان بخش وسيعي از مردم به صورت سبك رفتاري رايج شد. اين سبكي بود كه از طريق روابط گذراي جنسي در پي تحقق بخشيدن به خود بود. عواملي به رواج اين سبك رفتاري ياري رساندند تا نقشهاي قديمي و عملكرد سنتي به كناري گذاشته شود. اين عوامل را در قرائت رمانهاي بخصوصي از هرمان هسه تا هنري ميلر و نقدشان يا در شكل گيري موسيقي راك بايستي جستجو كرد. اينها فضاهاي جديد براي رفتاري هستند كه بر اساس امكان آزادي ناشي از تحول اجتماعي _ فرهنگي بوجود آمدهاند. اما اين رفتار، همه جا از طريق تقليد از سنن و عملكرد رمانتيكها رايج شده است.
بر اين منوال چنان رسم شده كه با تظاهر به اين رفتار، هر سرگذشتي همچون فرايند تحقق بخشيدن آزمايشي به شخصيت خود جلوه كند. بدين ترتيب با همراهي فرديت يابي اجتماعي- فرهنگي از يكسو و ايده ال اصالت يابي انساني پديد آمده در دوران رمانتيك از سوي ديگر، انديويدئواليسموس (آموزه فرديت يافتن) جديدي همچون يك پيكره درهم تافته ظاهر شده است. انسانها بخاطر شتاب گسترش روابط اجتماعي تا حد زيادي آمادگي خود را از دست ميدهند كه سرگذشت خود را همچون فرايند تك خطي رشد هويت بفهمند. هويتي كه خلاصه ميشود به چگونگي شغل و نقشي كه در خانواده بازي ميكنند. به جاي اين چارچوب نامنعطف هويت كه در نظريه پردازي پارسونز همچون بديهيتي مفروض ميشود، انسان در پي يافتن راههاي آزمايش خوديابي است. راههايي كه از طريق عضويت در محافل مختلف اجتماعي يا انجام كارهاي ابتكاري و يا شناسايي و نزديكي به اشكال ناشناخته زندگي ميگذرد تا به هويت آدمي جنبههاي جديدي بيافزايد.
اگر بخواهيم با همان واژگان گئورگ زيمل صحبت كنيم ، بايد از شكل گيري جريان همگاني بگوييم كه هدفش فرديت يافتن با كيفيت است. انسانها اشكال مختلفي از زندگي كردن را آزمايش ميكنند تا از طريق تجربهي زيسته ، گوهر اصلي خود را بشناسند.آنان بدين ترتيب ميخواهند تمايز خود را از ديگران به اثبات برسانند. البته تداوم روند دگرگوني و در عين حال شكوفايياش بدين نكته بستگي دارد كه آيا سازمانهاي كليدي در جامعه با الگوهاي ابتكاري رفتار مردم منطبق ميشوند؟ آيا اين انطباق به تقويت انسانها ميانجامد تا بعدها تغييرات موثر ساختاري را انجام دهند.
٣- دانيل بل ، بيست و پنج سال پيش ، نشانههاي چشمگير تناقضي رشديابنده در نظام سرمايه داري را در بطن فرايند دگرگوني اجتماعي- فرهنگي خاطر نشان ساخته بود(٢٣). دگرگوني كه همچون ثمرهي هماهنگ شدن روند تكامل مادي با تحولات روشنفكرانه تشريح ميشد. نظريهي دانيل بل بيشتر متكي بر آن تغييرات فرهنگي است كه در نتيجه جنبشهاي دانشجويي پديد آمده بود. او مدعي ميشد كه از آن زمان (سال٨ ٦ببعد) روحيهاي خوشباشانهاي پديدار شده است كه به طرز فزايندهاي با الزامات بازدهي اقتصادي انسان در نظام سرمايه داري تناقض دارد. زيرا ارزشهاي زيبايي شناسانه و آفرينشهاي احساسي و لطيف كه توسط جنبش هنرمندان آوانگارد بر زمينهي فرهنگ غير رسمي موجوديت مييابند، بر رفتار و جهت گيريهاي اغلب مردم تاثيرمي گذارند و تا حد زيادي مانع از شكل گيري آن روحيه اخلاقي براي پرستش مقوله كار ميشوند. روحيه و حالتي كه براي سرپا ماندن نظام اقتصادي و بارآورياش لازم است. البته از منظر امروزي با اطمينان ميشود گفت كه پيشگويي جامعه شناسانه دانيل بل به واقعيت نپيوسته است. آن فرديت يافتن با كيفيت كه در شرحيات دانيل بل با خاصيت خوشباشي جلوه گر ميشد، مانعي براي ازدياد توليدات شركتهاي اقتصادي سرمايه داري نبوده است.
در اين ميانه مدعاي تحقق بخشيدن به خود و آزمايشات متفاوت براي شناخت هويت شخصي در آمار رفتار اجتماعي به رشد چشمگيري رسيده است و نشانهاش را در بالا رفتن ميزان طلاق ، كاهش نوزاد و تغييرات ساختار زندگي فاميلي ميتوان يافت.
از ديدگاه آنتوني گيدنز، روابط پايهاي افراد شكنندهتر و زودگذر شده است. زيرا اين روابط بيشتر خصلت "ارتباطات ناب " به خود گرفتهاند. ارتباطاتي كه آبشخورشان فقط "مواد فرارًي " چون عاطفه و علاقه است. در اين ميان گفتني است كه گرايش به دست آوردن انرژي از راه تفريحات در اوقات فراغت نيز بيشتر شده است. اين عملكرد نه مثل قبل براي استراحت و كاهش سختي كار، بلكه براي بازشناسي حد و مرز توانايي شخصي انجام ميشود. سرانجام بايستي به آن روندي اشاره كرد كه برخي با خريد و مصرف كالاهاي لوكس و تجملاتي ، در دهههاي اخير، در پي تمايز خود از ساير اقشار كم درآمد بودهاند.
در تمام اين گرايشهاي رو به رشد، كه بيهيچ شك و ترديدي از "فرديت مشخص " به مفهوم گئورگ زيملي نشان دارند، هيچ نمونهاي با الزامات بازدهي اقتصاد سرمايه داري تناقض ندارد. چه بسا بشود گفت كه بيشتر اين گرايشها در زمرهي توليدات اضافي مدرنيزاسيون سرمايه داري هستند.
در اين رابطه ، آن دگرگونيهاي رفتاري را نميتوان مستقل خواند زيرا از يكسو نتيجهي تبليغات كنسرنهاي بين المللي هستند و از سوي ديگر به روح زمانه تكريم ميكنند. روح زمانهاي كه انسان را موجودي منعطف و آماده تغيير ميخواند تا با فرصت طلبي به موفقيت شغلي و اجتماعي برسد. رسانههاي الكترونيكي نقش تحميق گرانهاي در اين فرايند دگرگونيها بازي كردهاند. رسانهها در اين حين اهميت فزايندهاي در زندگي روزمره يافتهاند و مدام تصوري واهي از سبك ايده ال زندگي را در ما بيدار ميكنند. حتا اگر به قول آدورنو با شك و ترديد به اين تصاوير تبليغي رسانهها از طرحهاي ابتكاري و اصيل زندگي بنگريم ، آنها هنوز بر ما تاثير ميگذارند. شايد به همين خاطر باشد كه ايده ال به خود تحقق بخشيدن در آدمها به قلمرو ذهني متمايل و همچون خواستهي شكوفايي نظري مطرح ميشود. مرزهاي بين واقعيت و خيال در بعضي موارد مشخص ميتوانند از بين بروند. اما گاهي مثل خواستهاي ناآگاهانه در آدمي باقي ميماند. به همين خاطر است كه برخي خود را درست در آن قوالبي ميبينند كه به صورت شكل ايده ال در تلويزيون و سينما به نمايش گذاشته ميشود.
براين منوال ميشود از روندهايي صحبت كرد كه در آنها انسان براي رسيدن به هويت خود كليشههاي ثابتي را پي ميگيرد تا شايد به شكل اتفاقي گوهر اصلي شخصيت خود را كشف كند. احتمالا در آن ترفندهاي تبليغاتي صنعت مصرف گرايي ميشود استراتژي مشابهي را سراغ گرفت كه در اين دهههاي اخير بازار بدان روي آورده است تا فروش كالاهاي خود را تسريع كند.
ترفند تبليغ كالا چنين است: آنها به خريدار القا ميكنند كه از طريق خريد وسيله بهتري در دست دارند تا هم خود را نمايش دهد و هم سبك زندگي خو يش را به صورت نمونهي نفيسي مطرح كند.
بدين ترتيب ابزاري شدن نياز تحقق بخشيدن به خود كه اينجا از آن سخن ميگوييم ، به صورت گردونهي شتاب داري از ابتكارات سبكي و ارزشيابيهاي واكنشي در آمده تا نمايش هر چهرهي جديد را به صورت استعارهي ترفندهاي تبليغاتي در آورد. به نظر ميرسد كه صنعت مُد و مصرف اين توانايي را به دست آورده كه تصاوير قابل تقليدي از زندگي اصيل را تبليغ كند و مردم جوينده را دنبال خود بكشد. براين منوال ، رابطهي حاكم بر بازار را برعكس كردهاند زيرا ديگر اين قانون عرضه است كه تقاضاها را شكل ميدهد. امروزه شورو شوق به خود تحقق بخشيدن در زندگي شخصي همزمان و به طور پنهاني در چارچوب تبليغات وجود دارد. تبليغاتي كه سليقه هر سن و سال و جنسيتي را ميشناسد و نياز خريد و مصرف را به تك تك افراد تسري ميبخشد.
البته مهمتر از اين تاثير رسانهاي كه دامنهي بُرد اجتماعياش همواره نامعلوم است ، از سالهاي دههي هشتاد در شاخه توليد و خدمات اجتماعي نيز تغييرات ساختاري به وجود آمده است. آنچه را در اين دوره اتفاق افتاده ، از منظر نظريه پردازي اقتصادي ، به صورت كنار گذاشتن شيوهي فورديستي در توليد شرح ميدهند. براي منظور ما اين امر تعيين كننده است كه انسانهاي شاغل در نظام كار و توليد به لحاظ موقعيتشان در نهاد اجتماعي ديگر نه كارگر و كارمند وابسته كه به صورت صاحب كاران مبتكر خوانده ميشوند. اگر از " هنجارمندي جديد و ذهني كار" بشود سخن گفت ، آنهم از ارتقا ارزش فرد در بازدهي كاري ، آنگاه مسئله سازماندهي روند توليد و خدمات در سطح وسيعي به ابتكار و هوشمندي افراد شاغل وابسته است. افرادي كه در شيوه مديريت نوين در پي فروريزي سلسله مراتب و خود بنيادي كار گروهي و مديريتي هستند تا از پس خواستهي به خود تحقق بخشيدن شاغلين برآيند. شاغليني كه در فعاليت خود امكان بيچهره شدن فرآوردههاي خود را ميشناسند. از اين گذشته ، شگردهاي مديريتي پسافورديستي بسيار سريع معلوم كردهاند كه تاثير ديگري ميگذارند زيرا كار را همچون مقولهي "رسالت " در نظر ميگيرند. براي همين از شاغلين انتظارات كاملا جديدي ميرود. اين كه آنان انگيزههاي خويش را كاملا با شغل خود منطبق سازند. بر اين منوال بايستي شاغلين اين آمادگي ذهني را به دست آورند كه هر تغيير شغلي را به صورت اراده و روند تصميم گيري خود مطرح سازند و تمام همت و پشتكار خود را در خدمت شركت بعدي قرار دهند. با اين حساب ، در زماني كمتر از دو دهه ، نظامي از انتظارات كاري علم شده كه امرار معاش آدمها را با خواستهي تحقق بخشيدن به خودشان گره بزند. در اين ميان فشاري طاقت فرسا بر شانهي شاغلين سنگيني ميكند. زيرا شاغلين بايستي از پيش خود را مسئول سرنوشت شركت مربوطه بدانند، اين باور و عملكرد شكل متناقضي دارد. از يكسو آنان ، براي حفظ بخت و اقبال آتي خود جهت كاريابي و استخدام ، بايستي شرح حال شغلي خود را به لحاظ ذهني همچون پروژهاي منطبق با روند تحقق بخشيدن خود مطرح نمايند و از سوي ديگر بر اين خواسته سر پوش بگذارند كه تا كنون نياز تامين اقتصادي و اجتماعي شان بر آورده نشده است.
به خاطرهمين رفتار متناقض ، اشتباه نيست اگركه در فرايندهاي يادشده ، آن گرايشي را بازيابيم كه خواستهي رشديابنده تحقق بخشيدن به خود را به صورت نيروي مولد اقتصاد سرمايه دارانه طالب است. اين گرايش كه انسان زندگي خود را فقط آزمايش و بازشناسي هويت شخصي ببيند، نه تنها در خدمت مشروعيت بخشي به اقدامات صرفه جويانه برخي از موسسات اقتصادي است بلكه فرديت يافتن امروزي را بيشتر به صورت فاكتور مناسبات توليدي در نظر ميگيرد.
اگر دگرگونيهاي ساختاري ناشي از رسانههاي الكترونيكي ، صنعت تبليغات و شاخهي توليدي اقتصاد را در نظر بگيريم و آن را به واقعييت رشد انتظارات واهي و روزمره از روند تحقق بخشيدن فردي بيافزائيم ، به نتيجه زير ميرسيم:در نيم قرن گذشته رشد فرديت يابي به خاطر ابزاري شدن ، استانداردي شدن و موهوم شدن به مجموعهاي از خواستههاي بيشور وشوق بدل شده كه بابتشان انسان بيشتر رنج ميكشد تا اينكه از طريق آنها بتواند فخر بفروشد.
٤_ در مجراي دگرگونيهاي نهادي كه سرمايه داري غربي در بيست سال اخير از سر گذرانده ، ايده ال به خود تحقق بخشيدن به صورت ايدئولوژي و نيروي مولد نظام اقتصادي دوباره تنظيم شده در آمده است. در حالي كه اين همان ايده الي است كه انسان براي دستيابياش تلاش چشمگيري كرده است. تمامي ايده الهايي كه روزي انسان را بارز و برجسته ميساخت و به خاطرش مردم زندگي خود را همچون آزمايشي بزرگ وقف ميكردند، امروزه به صورت در هم شكسته و در قالب انتظاراتي غريب باز ميگردند.
اين همان انتظارات غريبي است كه به شكل آشكار و پنهان بر روند زندگي افراد و تصميماتشان تاثير دارد. اين فرايند بر عكس شدن قضايا است. وقتي ايده ال به صورت اجبار و خواستهي شخصي به شكل انتظار بيگانه از آدم در ميآيد. در اين ميان يك نوع رنج و احساس ناامني اجتماعي ، همچون پديدهي مردمي و فراگير، سر درآورده كه در تاريخ جوامع غربي تاكنون نظيرش نبوده است. البته شناخت علل ظهور اين پديده ، هرگونه بدبختي روزمره را توضيح نميدهد. با اين حال مسئلهي رنج و احساس ناامني اجتماعي ، آن موضوعي است كه پير بورديو و همكارانش در كتاب "فقر و ذلت در جهان "(1977) براي بررسياش تلاش كردهاند. آنان به شكل گيري طبقهي اجتماعي از بيكاران ميپردازند. كساني كه به صورت دائمي ، احساس اضافي بودن ميكنند. آنهم در زمانهاي كه كنسرنهاي بين المللي به دور از هرگونه كنترل سياسي دنبال راههاي جديد كسب سود ميگردند و كارگران مهاجر از مناطق فقرزده به سوي متروپلهاي غربي سرازير ميشوند تا دنبال تامين معاشهاي موقتي باشند.
در اين زمانه دوباره اشكال كارهاي فصلي ،گذرا و خانگي ظاهر ميشوند كه از هيچ حمايت اجتماعي برخوردار نيستند و به دوران آغازين سرمايه داري صنعتي تعلق دارند. بيدر و پيكر شدن بازار كار و از اين فراتر بازاري شدن خزنده تمام عرصههاي جامعه كه با مدعاي حمايت از فرديت يافتن نوين توجيه ميشود، حل " مسائل نابرابري اجتماعي " را دوباره همچون هماوردي جديد در آورده است. مسائلي كه در قرن بيستم فرض ميشد به ميراث سپري شده قرن قبلي تعلق دارند.
در كنار اين جريان آشكار امور، در دههي اخير اشكال جديدي از رنج و مشقت اجتماعي نيز پديد آمده است كه نمونههاي متقدمي در تاريخ جوامع سرمايه داري نداشته است. اين پديدهها در كنكاش و تاملات جامعه شناسانه كمتر به چشم ميخورند. چون كه بيشتر به به صورت عارضههاي رواني در نظر گرفته ميشوند.
در رسانهها فقط از علائم پزشكي و نشانههاي كلينيكي آنها با خبر ميشويم. با اين حال بعضي از بررسيهاي اجتماعي موشكافانه هستند كه ما را از رشد افسردگي در جامعه آگاه ميسازند. در اين ميان نه تنها از تشخيص بيماري و تجويزهاي درماني چندي سخن ميرود بلكه مدام به افزايش استفاده از داروهاي شيميايي ضد افسردگي نيز اشاره ميشود. اين امر نشانگر آنست كه عارضههاي مختصر رواني به شكل وحشتناكي به صورت بيماريهاي افسردگي تبديل شدهاند. برخي از پژوهشهاي اجتماعي خاطرنشان ميسازند كه آدمها ديگر با فشار رواني و حتا الزام خود بودن نيز نميتوانند كنار بيايند و دچار پريشان حالي ميشوند. براي برخي اجبار مداومي وجود دارد كه ميخواهند از منابع زندگي خويش مواد فرايند تحقق بخشيدن به خود را استخراج كنند.
همين امر باعث شكلي از خود شيفتگي دائمي ميشود كه آدم حيران خويش را به خلا و بيثباتي و افسردگي ميكشاند. شايد قضيه اين گونه است. ايده ال تحقق بخشيدن به خود به صورت شبكهاي از اجبارها و تحميلات بدل شده است. با اين تبديل ، شايد به آن مرحلهي تاريخي رسيده ايم كه تجربهي احساس خلاٴ و تهي بودن بخش وسيعي از مردم را در برگرفته است. انسانها براي آن كه خود را آماده كشف اصالت خويش نشان دهند بر سر دو راهي گير ميكنند. دو راهي كه از يكسو به تظاهر اصالت داشتن و از سوي ديگر به بيماري افسردگي منجر ميشود.
براي همين آن روشن بيني گئورگ زيمل در بارهي دگرگونيهاي فرهنگي _ اجتماعي چشمگير است. روشن بيني كه در اثر " فلسفهي پول " آمده است. زيرا در تاملات وي كه پيرامون وضعيت زمانهاش است ، پيش بيني شرايط امروزي ما نيز وجود دارد.
وقتي دربارهي ايده ال تحقق بخشيدن به خود، در اثر "فلسفهي پول " مينويسد: " به هر حال آزادي ، يعني آنچه روستائيان كسب كردند، فقط آزادي از چيزي بود. ولي نه آزادي رسيدن به چيزي. در هر صورت اين ظاهر آزادي همه جانبه _ كه فقط روندي نفي گرايانه است _ در خود رهنمودي ندارد. معيار مشخص و محتواي تعيين كنندهاي به دست نميدهد و فقط خلاٴ و بيثباتي گذشته را تشديد ميكند. بدين ترتيب تاثيرات اتفاقي ، هردمبيلي و گذرايش بدون هر گونه مقاومتي گسترش مييابند و بر همين منوال سرنوشت انسانهايي را رقم ميزنند كه استحكام نداشتند. آناني كه خدايان خود را حراج كردهاند، در آزادي به دست آمده شان به فضاي خاصي رسيدند. فضايي كه هر لحظه در آن هر بت وارهاي ميتوانست ادعاي خدايي كند."( ٢٤ )
پانوشتهها:
١- مطلب حاضر ترجمهاي است از مقالهي فيلسوف آلماني ، آكسل هونت با عنوان زير
A.Honneth: Organisierte Selbstverwirklichung,In: Befereiung aus der Muendigkeit, Ed. Campus ,Ffm/New York,2002
ترجمهي عنوان مقاله چنين است: سازمان يافتگي روند تحقق بخشيدن به خود، (تناقضات فرايند فرديت يابي). اين مقاله را از كتابي با عنوان طعنهدار و كنايي "رهاشدن از خود بنيادي" بر گرفته ايم كه آكسل هونت در ضمن گردآورنده مجموعهي مقالات مندرج در آن است. او كه امروزه مدير موسسهي پژوهشهاي اجتماعي در فانكفورت است ، همان موسسهاي كه به مكتب فرانكفورت معروف است ، اين كتاب را در راستاي فهم "تناقضات نظام سرمايه داري معاصر منتشر كرده است. در همين جا اين نكته را بيافزائيم كه مترجم براي واژهي آلماني12 مترداف به خود تحقق بخشيدن را به كار گرفته است و نه معادل "شكوفايي خود" كه در برخي از متون ترجمه شده راه يافته است.
٢- ماكس وبر، جامعه شناس مهم آلماني ،(1846 - 1917).
٣- اميل دوركهايم ، جامعه شناس فرانسوي ، (1558 - 1917)، صاحب اثري چون «قواعد روش جامعه شناسي».
٤- هگل (1770 - 1831) صاحب اثر پديدارشناسي روح.
٥- گئورگ زيمل (1858 - 1918) هوادار فلسفهي زندگي ، نسبي گرايي با تمايلات نئوكانتي.
٦- رمانتي سيسم آلماني به جنبش فرهنگي اطلاق ميشود كه در پي انطباق زندگي و هنر بود و از فلسفهي فيخته درباره «من» نشات گرفته است.
٧- يوهان گوتفريد فون هردر (1744 - 1803) متفكر آلماني.
٨- شلايرماخر (1768 - 1834) فيلسوف و الاهيات شناس آلماني.
٩- فريدريش نيچه (1844 - 1855) فيلسوف آلماني ، صاحب اثري مهم چون «دانش شاد» و آثاري با نثر زيبا.
10 - كه يركه گارد (1813 - 1855) فيلسوف و عارف مسيحي دانماركي است.
١١- ٢٠٠١:
12- مفهوم «صنعت فرهنگ» از دستاوردهاي نظري هوركهايمر و آدورنو است كه در اثر «ديالكتيك روشنگري» شرحش آمده است.
13- پارسونز (1901 - 1979) جامعه شناس امريكايي ، از بنيانگذاران نظريهي رفتار اجتماعي.
14 - كمونيتاريسم به جنبش نظري ميگويند كه در ايالات متحده امريكا خواهان فضاي آزادي بيشتري براي اقليتهاي اجتماعي است.