ژئوپولتيك از جمله واژگانى است كه كاربرد آن در دهه هاى اخير در امور بين الملل بسيار رايج شده و ظاهراً تركيبى از دو واژه Geo(به معناى زمين) و Politic (به معناى سياست) است، اما سياست زمين جهت اين واژه، تعريفى تحت اللفظى است، در واقع ژئوپولتيك، چگونگى به كارگيرى سياست باتوجه به مطالعه كاربردى عوامل محيط جغرافيايى است و اهداف آن در دوره هاى تاريخى تغيير كرده است.
در رابطه با محيط جغرافيايى نكته مهم وجود تفاوتها، توانايى ها و ضعف هاى مكانى است و همين تفاوتهاست كه موجب شده است بعضى از مناطق به دلايل مختلف (وسعت، موقعيت جغرافيايى، شبكه آبها، شكل مرزها، شكل هندسى كشور، جمعيت، منابع طبيعى، نهادهاى سياسى اجتماعى ) مورد توجه جهانى قرار گيرند. البته اين توجه در ادوارمختلف يكسان نبوده است؛ زمانى، حاكميت و در اختيار داشتن سرزمينهاى وسيع نشانه قدرت و برترى بود، همانگونه كه «سرهالفورد مك كيندر» جغرافيدان انگليسى در سال ۱۹۰۵ م اعلام نمود: «اروپا، آسيا و آفريقا جزيره جهانى هستند و كليد اين جزيره ، ناحيه محور يا «هارتلند» (قلب زمين) است كه حدود آن بين رودخانه ولگا، سيبرى غربى، اقيانوس منجمدشمالى و ارتفاعات هيماليا، ارتفاعات ايران وارتفاعات مغولستان است و كسى كه بر اين منطقه حاكم باشد، بر دنيا مسلط است» مدتى بعد درياها اهميت يافتند و نظريه پردازى به نام«نيكولاس اسپايكمن» با تأكيد بر قدرت بحرى، نظريه ريملند را ارائه نمود وسهولت حركت در دريا را مافوق قدرت برى اعلام كرد. بنابراين در راستاى اين نظريه ها، گسترش اراضى و وسعت بخشيدن به مناطق تحت حاكميت موجب شد دولتهاى مقتدر ابتدا به سرزمينهاى دور دست مانند قاره آفريقا، آسيا و يا آمريكاى جنوبى چشم داشته باشند و به بهانه هاى واهى مانند ريشه كن نمودن فقر، ايجاد صلح و سازش در منازعات قومى ومحلى و... منابع و ثروتهاى طبيعى سرزمينهاى بسيارى را مورد چپاول قرار دهند. به دنبال تحقق اين هدف از بكارگيرى ابزار نظامى، خشونت وكشتار مردم بى دفاع دريغ نورزند. درفاصله دو جنگ جهانى اول و دوم (۱۹۱۹ ـ ۱۹۳۶) ، اولين بار سياستمدار آمريكايى «والترليپمن» بهره گيرى از ژئوپولتيك را به طريقى مدرن ومتفاوت با گذشته سنتى آن تعريف كرد.اين فرد سالها پس از خاموش شدن جنگ جهانى دوم «واژه جنگ سرد» را هم پيشنهاد داد. براساس تحليل ليپمن «ارتباطى مستقيم ميان قدرت، سياست و فضاهاى جغرافيايى وجود دارد» و ارائه اين تحليل آغازى شد بر نگاههاى فرامرزى در قاره اروپا وگسترش حاكميت ها از طريق تغيير و تحولات مرزهاى فيزيكى ، به طوريكه قبل از جنگ جهانى دوم ژئوپوليتين ها فعاليت جديدى را آغاز و سعى كردند ضربه هاى ناشى از شكست در جنگ اول را با طرحها ونظريات خود به گونه اى جبران كنند . آلمان به عنوان بزرگترين بازنده جنگ در اين ارتباط بيشترين فعاليت را داشت، از جمله ژئوپوليتين هاى معروف درآلمان«كارل فون هاوسموفر» بود كه همراه با فرزندش از جغرافيدانان سياسى ممتاز (۱۹۴۵ـ۱۸۹۶) به شمار مى رفتند و مؤسس اولين انجمن ژئوپولتيك در شهر« مونيخ» بودند. هاوسموفر درمقام مشاور سياسى وژئوپولتيكى هيتلر، وظيفه راهنمايى وارائه خط مشى به نازيها را عهده دار بود توصيه هاى او به هيتلر و سران نازى تغيير وگسترش مرزهاى فيزيكى و نفوذ به سرزمينهاى همسايه بود، اما از آنجا كه هيتلر روحيه اى بلندپروازانه داشت، تصرف و سيطره بر اتحاد شوروى را در برنامه كارى خود قرار داد و اين برخلاف نظر هاوسموفر بود، زيرا اين ژئوپوليتين اعتقاد داشت: «آلمان و روسيه در صورت همكارى وتوافق مى توانند در مقابل قدرت بريتانيا مقابله كنند» و كاملاً مخالف حمله هيتلر به سرزمين پهناور اتحاد شوروى بود. با اين وجود، هيتلر توافق هاى اوليه خود را با اتحاد شوروى فراموش كرد و نيروهاى خود را به آن سرزمين وسيع گسيل داشت. در ابتدا نيروهاى آلمانى پيشروى زيادى به سوى مسكو داشتند. لكن سرماى بيش از اندازه وناتوانى نظاميان آلمانى در مقابل پديده هاى طبيعى آنها را متوقف كرد، نبرد معروف استالينگراد، در واقع، نقطه حضيض وشكست هيتلر به شمار مى آمد ودقيقاً بعد از اين شكست وعقب نشينى بود كه سيطره آلمان بر سرزمينهاى تصرف شده كاهش يافت و متفقين توانستند رژيم هيتلر را سرنگون كنند.
هاوسموفر هم دچار سرنوشت غريبى نشد، زيرا هيتلر شكست در اتحاد شوروى را نتيجه افكار منفى او مى دانست و وى را متهم به اقدامات ضد نازيسم كرد. همين ارتباط، فرزندش را كه در واقع همكار نزديك پدر بود، به قتل رساند. هاوسموفر هم كه خودسرنوشتش را مى دانست، اندكى قبل از اتمام جنگ به همراه همسرش در شهر باوارياى آلمان اقدام به خودكشى كرد.تا اين تاريخ علم ژئوپولتيك و بهره بردارى از آن به طور آشكار ومستقيم در خدمت جنگ و خشونت بود و تبعات وخيم ناشى از جنگ دوم جهانى، اين علم را آنچنان منفور و مطرود كرد كه بكارگيرى آن مترادف با جنگ وخونريزى و تجاوز به شمار مى رفت ، اما اين نفرت ، خاص افكار عمومى بود و اعلام انزجاز رؤساى كشورها تا حدود زيادى جنبه تظاهر وفريب داشت، زيرا مى دانستند زخم هاى ناشى از جنگ همچنان بر پيكره ملتها نمايان وقابل مشاهده است، معهذا بحث كشيده شدن ديوار آهنين پيرامون دنياى كمونيسم در سال ۱۹۴۷ و نگرانى غربى ها نسبت به رخنه ايدئولوژى كمونيسم به اقصى نقاط دنيا، به نوعى بهره گيرى از علم ژئوپولتيك بود. البته به صورت پنهان وكتمان سازى اين واژه، زيرا جهان از مخاطرات آن در هراس بود. كد ژئوپولتيكى ، «سياست محدودسازى» (Containment) موجب شد«دكترين ترومن» و خواسته هاى ايالات متحده در جغرافياى جهان اجرا شود، ظاهراً جهان به سوى دو قطبى شدن پيش مى رفت. مع الوصف، ايالات متحده به عنوان قدرت برتر جهان سكان اداره مناطق حساس جهان را به عهده داشت آنچه در اتحاد شوروى سابق و در پشت حصارهاى آهنين و محكم در جريان بود، در واقع اضمحلال و فساد درون ساختارى در اين كشور و بطور كلى بلوك شرق بود، بحرانهاى اقتصادى ناشى از سياست درهاى بسته، فشار و خفقان اجتماعى ، تخصيص سرمايه هاى عظيم جهت ساخت وتهيه ابزارهاى نظامى وتقويت مداوم نيروهاى زمينى و هوايى، رقابت اين كشور در رابطه با تسخير فضا وسرمايه گذارى هاى قابل ملاحظه فضايى ونيز نظامى كه حالتى رقابت گونه با ايالات متحده را در بر داشت و بالاخره، بهره گيرى ازدو الگوى رقابت و توازن موجب شد اتحاد شوروى در حصار خود به فروپاشى تدريجى گرفتار شود و غافل از اينكه در اين سالها ايالات متحده، اروپاى غربى، ژاپن ، جنوب شرق آسيا به پيشرفتهاى قابل ملاحظه در رابطه با مبادله و ارتباطات تكنولوژى و... دست يافته بودند و در حالى كه به سمت انقلاب اطلاعاتى و جهش هاى ناشى از آن پيش مى رفتند، اتحاد شوروى هر روز در خود بيشتر فرو مى رفت وتارهاى تنيده شده به دور خود را رشته هاى سعادت و نيكبختى مى انگاشت ، غافل از اينكه از سال ۱۹۴۷ تئوريسينهاى غربى و دستگاههاى جاسوسى غرب مشغول جمع آورى اطلاعاتى در رابطه با سياست خارجى اتحاد شوروى بودند، درج مطالبى باامضاى ناشناس مسترايكس (MX) در مجله سياست خارجى آمريكا، نشانه اى از ضعف ديوار آهنين به شمار مى رفت، زيرا در اين مقالات، نويسنده سعى مى كرد زمينه كاهش سياست محدودسازى (Comtainment) را فراهم كند. اين نويسنده فردى به نام«جورج كنان» بودكه ازسوى «جورج مارشال» به مديريت طرحهاى ستاد ارتش آمريكا منصوب شده بود و به دليل داشتن شغل دولتى، نام واقعى خود را درپاى مقالات درج نمى كرد. دراين ارتباط، نظريه پردازى بسيارمتبحر به نام «گدينر» وظيفه داشت طرحهاى كنان را بازسازى و نوسازى كند.يكى از فرضيه هاى اين ژئوپوليتين و نظريه پرداز بر اين پايه استواربود كه: «تمامى نقاط جهان جهت تأمين منافع حياتى و امنيتى ايالات متحده ارزش يكسانى ندارند. بنابراين اولين وظيفه يك رايزن و مشاور سياسى اين است كه برخى مناطق كليدى را درسطح زمين براى پيشبرد اهداف ايالات متحده پيشنهاد و معرفى كند.»
كتان اين سه ناحيه پهناور را دردستوركار خود قرارداد:
۱ـ مسير ارتباطى كانادا به اروپاى غربى ازطريق اقيانوس اطلس
۲ـ حوزه مديترانه و حوزه خاورميانه و درميان كشورهاى خاورميانه، ايران
۳ـ حوزه غربى اقيانوس آرام شامل ژاپن و فيليپين
بنابراين در سال ،۱۹۴۷ كنان عملاً ۵قدرت مركزى بريتانيا، ژاپن، آلمان، شوروى و ايالات متحده را بازيابى و اعلام كرد «قدرت اتحادشوروى تاحدودزيادى با ايالات متحده هماهنگى دارد و اين هماهنگى درجهت پرهيز از وقوع جنگ سوم جهانى است. درهمين راستا، ايالات متحده در فاصله سالهاى ۱۹۴۷ـ ۱۹۴۵ نيروهاى نظامى خود را از ۱۲ميليون نفر به ۱/۵ميليون نفر و همچنين بودجه دفاعى خود را كاهش داد.
آنچه در اين سالها به ژئوپولتيك جنگ سرد معروف شد، كاملاً به ضرر قدرتهاى درجه دوم و سوم و كشورهاى ضعيف بود، زيرا تبليغات وسيع دو ابرقدرت به صورت ظاهرى و عليه يكديگر ناخودآگاه كشورها را به سوى يكى از قدرتها فرامى خواند. درحالى كه مسائل پشت پرده به گونه اى ديگر مى بود و توافقات دوابرقدرت مستحكم مى كرد. لبريزشدن زرادخانه ها از تسليحات ساخت يكى از دو ابرقدرت، درخواست حمايت هاى اقتصادى، سياسى حتى اجتماعى بسيارى از ملتها را درمقابل يكديگر قرارداده بود.
به عنوان مثال، دو همسايه مسلمان، ايران و عراق درآن سالها هركدام خود را وابسته به يكى از دو قدرت قلمدادمى كردند.
نتيجه اين شكاف، تبعات سنگينى را هم گاه به همراه داشت به طورى كه دهه ۱۹۶۰ آبستن حوادث تلخ و ناگوارى دردنيا بود، ازجمله: تغيير درمنطقه خاورميانه و جنگ اعراب و اسرائيل، ماجراى خليج خوكها دركوبا و احتمال رويارويى هسته اى دوابرقدرت دراين منطقه، مسأله اهميت يافتن انرژى و ركوداقتصادى، وقوع انقلابات درجهان و بالاخره پايان يافتن عملى جنگ سرد در سال ۱۹۶۸ و قدم گذاشتن جهان به عرصه جديدى از ژئوپولتيك و طرح آنچه كه به «ژئواكونومى» شهرت يافت.
درواقع، آنچه درسال ۱۹۸۹ دراتحادشوروى روى داد، ريشه در سالهاى گذشته داشت و احتمالاً به تشكيل حكومت شوراها دراين سرزمين بازمى گشت كه خود بحث مفصلى را مى طلبد.
نتيجه گيرى
متأسفانه كشورهاى جهان سوم در رابطه با تدوين كدهاى ژئوپولتيكى منطبق با منافع خود ضعيف عمل مى كنند و اين كدها معمولاً از سطح محلى فراترنمى روند، حتى در سطح منطقه اى هم اين كشورها اغلب فاقد كدها و علايق ژئوپولتيكى هستند، چه رسد به سطح جهانى و اين نقص بزرگى به شمارمى رود.
اكثر تحليل ها به تاريخ نگارى بيشتر شباهت دارند تا سعى در ارائه راه حل و راهكارهاى عملى. درحالى كه درغرب به خصوص در ايالات متحده ژئوپوليتين ها به عنوان مشاوران سياسى و نظامى شديداً فعالند و ضمن آنكه با مكانهاى جغرافيايى جهان آشنايى كامل دارند، دررابطه با منافع كشور متبوع خود نظرياتى ارائه مى دهند كه عموماً موردتوجه قرارمى گيرند. افرادى مانند «ساموئل هانتينگتون»، فرانسيس فوكوياما، زبيگنيو برژينسكى، هنرى كيسينجر و... نظريه پردازانى هستند كه در تعيين و تغيير بسيارى از سرنوشت ها نقش داشتند و هم اكنون نيز دارند. بنابراين بهره بردارى ازعلم ژئوپولتيك حق طبيعى هركشورى است.به هرحال، واقع شدن درهرمنطقه مى تواند واجدقابليتها و مزايايى باشد، مهم اين است كه با برنامه ريزى صحيح و منسجم بتوان از اين امكانات بالقوه استفاده كرد و آن را تبديل بالفعل كرد.
امروز، داشتن منابع اقتصادى و انرژى زا براى يك كشور موقعيت بسيارمطلوب و مهمى است و بهره بردارى درجهت منافع عمومى مردم از اين منابع، اهميت افزونترى دربردارد و يا موقعيت جزيره اى، برخوردارى از جمعيتى با كيفيت مناسب، داشتن شبكه هاى ارتباطى زمينى و آبى، قطب هاى مالى و اقتصادى و... عواملى هستند كه به يك سرزمين قدرت مى دهند و توليد قدرت ايجاد توسعه و امنيت سياسى، اقتصادى مى نمايد.
بنابراين كشورهاى جهان سوم بايد سعى كننداز اين قافله پيشرفت و تكنولوژى و ارتباط عقب نمانند و خود را هرچه بيشتر با سرعت اين تحولات و دگرگونى ها منطبق سازند. در بسيارى ازكشورهاى جهان سوم، به دليل عدم مطالعه كافى و عميق و عدم اتخاذ تصميمات درموقع مقتضى، بسيارى از فرصت ها تبديل به تهديد مى شوند و ازدست مى روند. درحالى كه مى توان با اتخاذ برنامه هاى صحيح، منسجم و داشتن ديد واقع گرايانه تهديدها را هم تبديل به فرصت كرد و فرصت ها را هم ازدست نداد.
متأسفانه دركشورهاى درحال توسعه، بسيارى نگاه غيرواقع گرايانه به علم ژئوپولتيك دارند و به سوى ذهنى گرايى گرايش مى يابند، درحالى كه علم ژئوپولتيك بسيارواقع گرايانه است و پيرامون مسائل بديهى و روشن است و نمى توان راجع به آن تخيلى انديشيد و تخيلى تصميم گيرى كرد. آنچه امروز در اطراف ما مى گذرد، نشان ازهمين واقعيتها دارد؛ واقعياتى كه گاه ازنظر ما بسيارخشن و غيرقابل تحمل هستند، اما بايد بپذيريم كه دنيا به سويى حركت مى كند كه مى تواند گاه موافق خواسته افكارعمومى و مردم عادى نباشد. بنابراين بايد همه ابعاد را به خوبى سنجيد و اتخاذ راه كرد. درغيراين صورت، جهان سوم و كشورهاى درحال توسعه دراين مبارزه نابرابر و غيرقابل اجتناب با آسيب هاى جدى مواجه خواهندشد و استقلالشان به خطرخواهدافتاد.
منابع:
۱ـ مك ايوودى. اطلس تاريخى جهان، ترجمه فاطمى، ۱۳۷۷
۲ـ دكتر عزت الله عزتى، ژئوپولتيك قرن،۲۱ سمت، ۱۳۸
۳ـ دكتر عزت الله عزتى، مقالات درس قدرت و سياست نقشه (دوره دكترى)
۴- Peter,j Taylor. Political ceegraphy Geopoliticol lodes.P97-90.2000