شايد تا ده - بيست سال پيش كسي نيازي به گنجانيدن دروسي درباره «بازنگري در هولوكاست»، در دروس مربوط به هولوكاست نميديد، چرا كه «بازنگري» چيزي جزيك دانش سطحي و و معلومات دست و پا شكسته و مقالاتي از نويسندگاني نامعلوم و پراكنده نبود؛
اما امروز داستان كاملاً فرق كرده است. (1)
نزديك به پانزده سال پيش، استاد كالج «تور» اورشليم در رساله مقاومت و شهادت خود اين جملات را نوشت و خبر از جرياني داد كه به بلوغ خود نزديك ميشد.
آنچه «كارلوس هائارتا» از آن گفته بود به عنوان خطري جدي براي هويت صهيونيستي محسوب ميشد.
جريان بازنگري در مراحل رشد و بلوغ خود به جايي رسيده بود كه ديگر نميشد با توطئه سكوت با آن برخورد كرد و همين امر مخالفين بازنگري را وادار به شكستن سكوت كرد.
در قدم اول براي بازشناسي اين جريان بايد بانيان اين جريان را شناخت. اين سوالي است كه ما در اين مجال ميكوشيم تا به آن پاسخ دهيم. بنابراين به معرفي اجمالي از يك مكتب تاريخپژوهي – يا به قول پيروان آن يك روش تاريخپژوهي – نظرگاه و ويژگيهاي آن خواهيم پرداخت. مكتبي كه تمركز آن بر روي تاريخ جنگ دوم جهاني و بويژه ماجراي هولوكاست، براي صهيونيستها و حاميانشان مشكلات عديدهاي آفريد و با فراگير شدن عقايد پيروان بازنگري،جامعه صهيونيسم بينالملل را در توجيه افكار عمومي جهان با بحران مواجه كرد. در حقيقت پيروان مكتب بازنگري روي مسئلهاي دست گذاشتند كه اساس مشروعيت رژيم صهيونيستي را با چالشي جدي رو به رو ميكند و اين موضوع دشمني صهيونيستها و هواخواهانشان در بعد بينالمللي با مكتب بازنگري تاريخي است.
بازنگري چيست؟
كلمه بازنگري Revisionism از كلمه لاتين Revidere به معني تجديدنظر گرفته شده است كه معني آن دوباره نگاه كردن است. رابرت فوريسون فرانسوي كه از متقدمين مكتب بازنگري محسوب ميشود، اين مكتب را در حوزه روش تعريف ميكند. از ديدگاه وي، بازنگري به هيچوجه مكتبي اعتقادي نيست و نميتوان به آن اهداف خاص سياسي را نسبت داد.
بازنگري ماده و جوهره يك روش است و اما ايدئولوژي نيست. بازنگري ميخواهد در همه پژوهشها يك بازگشت به نقطه آغازين انجام شود، و آزموني حاصل از آزمايش، خواندن و نوشتن مجدد صورت گيرد؛ ارزيابي مجددي كه از ارزشگذاري و جهتيابي مجدد و بازبيني و دوباره پيريزي كردن تبعيت ميكند.(2)
به اعتقاد فوريسون، علاوه بر آزمون مجدد، بازنگري، ارزيابي مجدد را نيز در دستور كار خود قرار ميدهد؛ ارزيابي ، ارزشگذاري و پيريزي دوباره انديشههاي بازنگري شده را در پي خواهد داشت و در نهايت با نگاهي حقيقتياب، پايههاي نامطمئن گذشته را مطمئن و قابل استناد ميسازد. فوريسون در ادامه تعريف خود، بازنگري را متدي عمومي معرفي كرده، دايره نفوذ و توانايي گسترده آن را در پوشش دادن حوزههاي علم و تفكر مورد مداقه قرا رميدهد. از نگاه وي بازنگري آنچنان كه امروز شناخته شده است لزوما در تاريخ متوقف نخواهد ماند.
بازنگري ميتواند يكصد فعاليت روزانه زندگي را دربر گيرد و يكصد زمينه از تاريخ، علوم و يا پژوهشهاي ادبي را شامل شود. بازنگري لزوما فقط در مورد انگارههاي مسلم و تثبيتشده طرح سئوال نميكند بلكه برخي انگارهها و نظريات را به سمت ارتقاء و تكامل هدايت ميكند. (3)
ديگر بازنگران نيز در تعريفي از اين روش، راهي نزديك به فوريسون را طي ميكنند. «بررسي انتقادآميز تئوريهاي حاكم و نظريههاي موجود براي بررسي ميزان ارزشمندي» تقريبا همان تعريفي است كه فوريسون با تعبير ارزشگذاري و ارزيابي مجددا ارائه داده است. در حقيقت اگر چه بازنگران از لحاظ عقيده و جهتگيريهاي سياسي و ايدئولوژيك بسيار گوناگوناند- چنانچه بعدها مفصلتر به آن خواهيم پرداخت- اما در تعريف روش با يكديگر اتفاق و اتحادي جالب توجه دارند.
دانشمندان نيازمند آن هستند كه بدانند چه موقع شواهد جديد با تئوريهاي قبلي تعارض پيدا ميكند. در حقيقت يكي از وظايف آنها اين است كه مفروضات زمان خود را براي رد كردن فرضهايي كه با شواهد جديد همخواني ندارد ارزيابي كنند. فقط در يك جامعه آزاد كه زير سئوال بردن و پرسيدن از تئوريهاي مسلط آزاد است، ميتوان ميزان ارزش تئوريها را مورد بررسي قرار داد و به اين آرامش دست يافت كه به سوي حقيقت حركت ميكنيم. (4)
بازنگري به عنوان روشي انتقادي در بررسي موضوعات مختلف علوم همواره در معرض اين اتهام قرار خواهد داشت كه مكتبي سلبي – انكاري است. چنين اتهامي ميتواند پيروان اين مكتب را به سخنراناني همواره مخالف تبديل كند؛ سخنراناني كه هميشه در پي نفي و نابودي هستند و از اين جهت به دنبال بينظمي و آثار شي هر چه بيشتر خواهند بود. اما اين اتهام به صورت جدي از طرف بازنگران رد ميشود. آنها بازنگري را زمينهاي براي ايجاد نظم جديد و قابل اعتماد ميدانند. به اعتقاد پيروان اين مكتب، بازنگري اگر بنايي را ويران ميكند به دنبال ايجاد بنايي بر پايههاي محكم حقيقت است؛ و شايد به همين دليل گرايش تاريخپژوهي آنان را مكتب تاريخي حقيقي نيز مينامند. پاسخ فوريسون نيز به اين اتهام در خور توجه و خواندني است:
بازنگري تكذيب نميكند اما در عوض صحت بالاتر را تأييد ميكند. بازنگر، يك منكر نيست (يا آنچنان كه در فرانسه ميگويند پيرو مكتب انكار) بلكه تلاش ميكند تا جايگاه چيزها را جستجو كند و بيابد، در بازنگري هيچ چيزي وجود ندارد جز جسجو و يافتن. (5)
هولوكاست و تاريخچه شكلگيري بازنگري تاريخي
هولوكاست،بنا به مشهور،به قتل عام شش ميليون يهودي توسط آلمان نازي در جنگ جهاني دوم گفته ميشود. هولوكاست در سالهاي اخير مورد انتقاد تاريخنگاران غيررسمي قرار گرفته است؛ تاريخنگاراني كه با تصور ارتدكس موجود درباره اين رويداد مبارزه ميكنند. محققاني چون آرتور بوتز، رابرت فوريسون،ديويد ايروينگ و ويلهلم استاگليچ به خاطر انتقادات علميشان – به ادعاي اينكه هيتلر و پيروانش قصد از بين بردن يهوديان را با گازهاي سمي و ديگر وسايل به قتل رسانده است – در سرتاسر جهان مشهور و يا به قول برخي بدنام شدهاند.
در مقابل اين ادعا، عدهاي بر آناند تا پيروان مكتب بازنگري را از طريق محدود كردن آزادي بيان و تحقيق متوقف كنند، و البته بازنگران انواع جملات فيزيكي و قانوني را تحمل ميكنند، آن هم در كشورهايي كه مدعي داشتن «جامعهاي باز» هستند. (6)
با اين حال عده زيادي از مردم دشمني خاصي با بازنگران ندارند، آنها در حقيقت از نظريات خلاف گفتمان حاكم بازنگران گيج شدهاند و سئوالاتي از آنها درباره بازنگري در هولوكاست دارند؛ سئوالاتي چون،چه چيزي بازنگران را براي بازنگري در هولوكاست برانگيخته است؟ آيا آنها واقعا نازيهايي هستند كه ميخواهند دوباره رژيم هيتلري را بر سر كار بياورند؟ حتي اگر برخي از واقعيتهايي كه بازنگران ميگويند درست باشد آيا واقعا موضوع اين است كه تعداد يهوديان كشته شده در جنگ تنها 5/1 ميليون نفر بوده است؟يا پانصد هزار نفر؟ يا فقط يك نفر؟حتي اگر موضوع مورد ادعاي بازنگران عليه هولوكاست به اثبات برسد چه تفاوتي دارد كه چنين اتفاقي در پنجاه سال پيش براي يهوديان اروپا افتاده است يا خير؟ و در نهايت چرا بازنگران به موضوعات مهمتر و مطمئنتر نميپردازند؟
براي پاسخ به اين سئوالات لازم است قدري درباره خاستگاه بازنگري در تاريخ گفته شود؛ زماني كه تاريخنگاران متعهد به حقيقت ميكوشيدند تا اشتباهات آثارشان را تصحيح كنند؛ يعني؛ آغاز بازنگري در تاريخ جنگ جهاني اول.
جنگ جهاني اول و نسل اول بازنگران تاريخي
جنگ اول جهاني، جنگي عظيم و وحشتناك بود؛ اولين جنگ تاريخ كه اثراتش زندگي مردم گوشه و كنار جهان را تحت تأثير قرار داد. جنگي كه توسط امپراتوريهاي بزرگ اروپا آغاز و سپس پاي مستعمرات آنها در آسيا، افريقا و ملتهاي مستقل امريكا در ابعادي بيسابقه به آن كشيده شد. تكنولوژي مهيب و رشد يافته سلاحهاي جديدي چون هواپيماها، زير درياييها، تانكها، مسلسلها و گازهاي سمي براي كسب پيروزيهاي نظامي به كار بسته شد. با اين حال اين همة تكنولوژيهاي مورد استفاده در اين جنگ نبود؛ مرداني مصمم شده بودند تا سطوح تأثيرگذاري عمليات جنگي را افزايش دهند و به آن عمق بخشند.
طرفين جنگ يعني آلمان و متحدانش و در مقابل فرانسويها، انگليسيها و روسها،از طريق تطميع مالي و سياسي، رهبران ملتهاي بيطرف را به وسيله رشوه يا وعده با خود همراه ميكردند و از طرف ديگر نيز تبليغات خود را گسترش ميدادند. هر كدام از طرفين، جنگ خود را جهادي بزرگ در راه آزادي و صلح نمايش ميداد و دشمنان خود را شياطيني معرفي ميكرد كه ميخواهند با دستاندازي بر جهان سلطه خود را بر تمام جهان مسلط كنند.
تأثيرگذاري اين تبليغات، تبليغاتي بود كه آن را «نمايش بيرحمي رقيب Propaganda Atrocity» ميخواندند. اين تبليغات همه جنايات قابل تصور را به دشمن نسبت ميداد. استادان مسلم چنين تبليغاتي در اردوگاه متفقين قرار داشتند. تسلط آنها بر سلاح تبليغات،كه توليدات آن به روشهاي مختلف در جهان منتشر ميشد، قابل توجه بود؛ عكسهايي از يك كانادايي مصلوب و صدها نمونه ديگر كه متحدان متفقين و مردم عادي و بيطرف را برميانگيخت تا ديوانهوار دچار احساسات ميهنپرستانه شوند.
تبليغات متفقين به آنها كمك كرد تا پاي امريكا نيز به جنگ باز شود و به ياري متفقين بيايد. اين اولين باري بود كه ايالات متحده سياست انزواطلبي خود (دكترين مونروئه) را كنار گذاشت و به ياري دول متفق آمد. اين ياري توانست پيروزي متفقين را تضمين كند.
پس از جنگ، رهبران متفقين،ملتهاي شكست خورده در جنگ- آلمان و متحدانش- را مجبور كردند تا قراردادهايي كه سرزمينها و مستعمراتشان را از آنها جدا ميكرد،غرامتهاي بسيار سنگين جنگي و خلع سلاح كامل و هر چيز آزاردهنده ديگر نيز به آنها تحميل شد. از اينها گذشته دولتهاي شكست خورده مجبور شدند تا مسئوليت آغاز جنگ را نيز قبول كنند.
پس از جنگ- همانطور كه قبلا به نظر ميرسيد- براي برخي دلايل شكلگيري جنگ،هدايت و ارزيابي آن، آنگونه كه روزنامهنگاران و سياستمداران ميگفتند، قابل قبول نبود. همين ترديد در نتايج، زمينه را براي شكلگيري مكتبي جديد در حوزه تاريخنگاراي آماده ساخت.
گروهي از پژوهشگران در امريكا و برخي كشورهاي اروپايي- كه بعدها به عنوان بازنگران شناخته شدند- تصميم گرفتند تا بناي تاريخنگاري خاصي را بنيان نهند كه مخالف تبليغات رسمي و اغلب غيرواقعي سياستمداران و رسانهها، درباره جنگ باشد. در يك دهه بازنگران تاريخي در امريكا، انگليس، فرانسه، آلمان و استراليا توانستند ثابت كنند جنگ نتوانسته دمكراسي را در جهان حفظ كند و آلمان و متحدانش تنها مقصرين آغاز جنگ نبودهاند.
يكي از پدران بازنگري تاريخدان جوان امريكايي «هري المر بارنز» بود. بارنز پيش از اين بازنگري را اينگونه تعريف كرد: «تطبيق و وفق دادن تاريخ با حقايق مسلم». مطالعه بارنز روي حقايق مخالف تبليغات جنگي در بين سالهاي 1914 تا 1918 به او آموخت.
حقيقت همواره اولين قرباني جنگ است. تحريفات در تاريخنگاري و تأثير احساسات در آن، در دوره جنگ بسيار بيشتر است.
حقايق سختي كه بازنگران درباره جنگ جهاني اول پايه گذارده بودند نتيجه تفكري بود كه تنها بعد از خونريزي بزرگي كه جان ده ميليون نفر را گرفت،الهامبخش بازنگران در امريكا و ديگر نقاط جهان شد،تا در مقابل درگيري كشورهايشان در جنگ و دخالتهاي آنان در كشورهاي ديگر از طريق وعدههاي سياستمداران و بانكداران مقاومت كنند.
بازنگري و جنگ چهاني دوم (شكستي در جلوگيري از جنگ)
خيزش كمونيسم بينالملل كه توانست در روسيه به دنبال جنگ جهاني اول، مبنا و محل استقرار محكمي پيدا كند، بحران سرمايهداري در جهان به واسطه ركود دهه 1930 و ظهور حكومتهاي مستبد و مليگراي ضد كمونيست در اروپا و ژاپن، زمينههاي لازم براي چالشهاي آتي جهاني را شكل داد.
برخلاف سالهاي پيش از 1914 اين بار زمينهساز جنگ جهاني دوم تنها در ملتها نبود بلكه اين زمينه از حركت ايدئولوژيهاي فراملي و متناقض براي دستيابي به قدرت روي كره هستي فراهم شد.
كمونيستها، فاشيستها، نازيها و صهيونيستها با مليگراها و طرفداران نظام امپرياليستي و هواخواهان «جهان واحد» پيوند خوردنهد. فضايي كه به وسيله بحران اقتصاد جهاني نيز تقويت شد. متخصصين تبليغات نيز هنر خويش را براي تحريك تودهها به كار گرفتند. تبليغات اينبار به سطوح بيسابقهاي از پيشرفت رسيده بود.
در آغاز جنگ (1939) آلمان بهانه لازم را براي ورود به جنگ پيدا كرده بود. پايگاه تبليغات بينالمللي چپ كه به وسيله كمونيستها و يهوديان رهبري ميشد به همراه ماشين مهيب تبليغات جهاني انگليسها با سر و صداي زيادي به حركت درآمد. نقطه اوج اين حركت زماني بود كه مأموران انگليسي به صورت گستردهاي عمليات تبليغات مخفي خود را در پوشش توافق با رئيسجمهور،فرانكلين روزولت، به انجام رساندند.
وقتي آلمان و متحدان اروپايياش در سال 1941 به روسيه استاليني حمله كردند، قرارداد سست متاركه جنگ ميان سرخها و نازيها به پايان رسيد. مأموران مسكو در سرتاسر جهان آن تفسير از رويدادهاي جنگ را كه موردنظر كرملين بود براي شنوندگاني منتشر ميكردند كه از وقايعي در حال وقوع مطلع نبودند. تأثيرات اين تبليغات به همراه سياستهاي پنهاني روزولت، بالاخره امريكا را كنار متفقين قرار داد. (بازنگران تاريخي به خصوص آندسته از امريكاييهاي پيرو اين مكتب به شدت با رويكرد مداخلهجويانه امريكا در جهان مخالفاند.) مشاورههاي بازنگري پيرو عدم مداخله با شكست مواجه شد و امريكا در دسامبر 1941 به دنبال حمله به پرل هاربر وارد جنگ شد.
اگرچه برخي از مقامات رسمي در ميان دول متفق، نگران و انديشناك از نفرت پراكني و بدبيني بودند- آنطور كه پس از جنگ اول جهاني با گستردهشدن دروغهايي درباره جنايات جنگي دول محور رخ داده بود- اما با فتوحات دول محور در تمام جبههها،تبليغاتچيهاي متفقين همه محذورات اخلاقي را كنار گذاشتند. از طرفي كمونيستها و يهوديان نيز با نسبت دادن هر جنايت قابل تصور به آلمانها، طبل جنگ تبليغاتي را عليه آنان به صدا درآوردند.
در تابستان 1942 سخنرانان يهودي از رهبران متفقين خواستند تا كشتار يك ميليون يهودي را به وسيله دولت آلمان، محكوم كنند و نابودي ميليونها تن ديگر از يهوديان را ثبت نمايند. اين محكوميت به وسيله چرچيل، روزولت و استالين در ماه دسامبر 1942 انجام شد. براي زمان باقيمانده جنگ نيز تبليغاتچيهاي يهودي و متفقين به ساختن و شايع كردن افسانههاي خيالي از كشتار يهوديها به شيوههاي شيطاني و غيرقابل تحمل،ادامه دادند.
آنها گزارش ميدادند كه ] يهوديان به وسيله آلمانيها[ بخار ميشوند، پخته ميشوند، به وسيله برق كشته ميشوند، با گاز خفه ميشوند، بدنهايشان با آهك زنده خورده ميشود، از گرسنگي ميميرند، تيرباران ميشوند، زنده به گور ميشوند، خوراك جانوران وحشي ميشوند، مورد آزمايشات ساديسميك قرار ميگيرند و مانند موش آزمايشگاهي، مواد شيميايي خطرناك و ميكروب به آنها تزريق ميشود.
براساس اين تبليغات حتي اجساد اين قربانيان هم باقي نميماند؛ پوستشان براي حباب چراغ و يا نيمشلوار سواركاري استفاده ميشد، با موهايشان تشك پر ميكردند و يا براي ساخت كفشهاي راحتي از آنها استفاده ميكردند، طلايي را كه با آن دندانهايشان را پر كرده بودند به خزانه دولت واريز ميشد و باقيمانده نيز به كارخانههاي صابونسازي و توليد كود تحويل داده ميشد.
در همان دوران جنگ اين نگراني در ميان سياستسازان متفقين- يعني يهوديها،كمونيستها و دمكراتهاي غربي- وجود داشت كه عواقب پايان جنگ چگونه خواهد بود؛ جنگي كه پايان آن ميتوانست تمام تبليغاتي را كه آنها در طول دوران جنگ طراحي كرده بودند بياعتبار سازد. لذا متفقين پس از پايان جنگ جهاني دوم مجموعه دادگاههايي را براي اثبات ادعاهايشان درباره اعمال وحشيانه متحدين و محكوم و جريمه كردن دشمنانشان ترتيب دادند. آلمان و ژاپن به وسيله فاتحان جنگ اشغال شد. فاتحان قانون اساسي جديدي براي اين كشورها نوشتند و نخبگان حاكم جديدي انتخاب كردند و روش فكر كردن و آموزش را به آنها تحميل كردند، به طوريكه آلمان و ژاپن تبليغات فاتحان را جذب و دروني نمودند.
همانند بسياري از شهروندان غربي كه به روند موجود تبليغات جنگي انتقاد داشتند، دانشمندان بازنگر و روزنامهنگاران منتقد نيز معتقد بودند كه بالاخره گزافهگوييها و ساختههاي يهوديان كه رفتار و طرز تلقي آلمانيها را احاطه كرده بود، پس از جنگ از بين خواهد رفت؛ اما آنها در محاسباتشان اشتباه كرده بودند.
ادامه دارد ...