باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز چهارشنبه 30 مرداد 1387 كاربران برخط 82 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
   
  
  
    
تقابل ها و تشابهات فلسفه تحليلي و فلسفه قاره اي
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ
نقدي به کتاب " خانه تقسيم شده"


 

ارسال كننده: مدير سايت

منبع: خبرگزاری - مهر

 
 

جديدآ کتابي با عنوان " خانه تقسيم شده" از سوي انتشارات هيومانيتي به زبان انگليسي منتشر شده که به صورت تخصصي به موضوع تقابلها و شباهتهاي فلسفه تحليلي و قاره اي پرداخته است. ساموئل ويلر از دانشگاه کانکتيکوت نقدي بر اين کتاب نگاشته که نشريه نقد و بررسي کتاب گروه فلسفي دانشگاه نوتردام آن را به چاپ رسيده است . متن زير ترجمه بخش اول اين مقاله است که پيش روي خوانندگان قرار مي گيرد.

اين کتاب که مشتمل بر يازده مقاله است و با عنوان فرعي " مقايسه فلسفه تحليلي و فلسفه قاره اي" به چاپ رسيده است تلفيقي از مقالات خوب و مقالات تحريک کننده است. در مورد مقالات تحريک کننده مي توان گفت که  به جهت اين خصيصه تحريک کنندگي ممکن است  ارزش آنها  مورد غفلت واقع شود. بهترين مقالات اين مجموعه ، از يک جفت متفکر به شيوه اي قابل فهم ، منصفانه و جالب توجه بحث مي کنند و پاره اي از مقالات ديگر تذکار و يادآوري به حساب مي آيند؛ تذکار اين که تحقيري که فيلسوفان تحليلي نسبت به فيلسوفان قاره اي روا مي دارند در حال نضج گيري مجدد است. 

 مقالاتي در اين مجموعه هستند که از واژه هاي " تحليلي " و "قاره اي " به صورت عمومي و عمدتآ  در دفاع از " قاره اي" بحث مي کنند. آنها همچنين فلسفه تحليلي را به عنوان فلسفه اي که قبل از 1970 پايان يافته قلمداد مي کنند. بيشتر بحث البته في المثل از کسر شان  دانستن  پرداختن به مابعدالطبيعه از سوي فلسفه تحليلي مربوط مي شود. در اين راستا کريپکي در نمايه تنها دوبار ظاهر مي شود؛ يکي به عنوان پژوهشگر مربوط به ويتگنشتاين و و زماني ديگر جايي است که از سوي رورتي رد مي شود. در اين کتاب به چرخش به سوي تفکر پيشاانتقادي و پيشاکانتي که هم اکنون در بين فيلسوفان تحليلي رواج دارد اشاره اي نمي شود.

مشکل پاره اي از مقالات عمومي اين کتاب آن است که عنوان " فلسفه تحليلي " عنواني مبهم و  بدون تعاريفي مشخص است چون افرادي متفاوتي مثل  براندوم، کريپکي، کاپلان، چيشلم، ديويدسون ، کارنپ ، آستين ، همپل و ويتگنشتاين در ذيل عنوان گسترده آن قرار مي گيرند. دشوار است که چنين شباهت مبهمي با توجه به خصايص مشخصي مورد نقادي قرار گيرد. بنابراين پاره اي از نويسندگان اين کتاب فرضيه هايي را به عنوان "سنت تحليلي " طرح  کرده اند بدون آن که دليلي براي مدعاي خود بيان کنند و بنابراين به نظر من اين فرضيات معتبر نيستند.

از آنجا که اين مقالات بسي پراکنده هستند من با توجه به نظم موجود در کتاب از آنها بحث مي کنم: (1) مقاله ريچارد رورتي " فلسفه تحليلي و مکالمه اي" در ادامه تعريف رورتي از فلسفه به عنوان يک فعاليت فرهنگي امکاني است بيش و پيش از آن که پژوهشي در محور فضايل انساني باشد. بدين جهت جاي تعجبي نيست اگر وي تقسيم فلسفه به  " تحليلي" و " قاره اي" را بيشتر نهادي و وضعيتي در نظر بگيرد. دانشجويان دکتراي فلسفه نياز دارند تا خودشان را براي يک شغل تجاري آماده کنند و مطالعه متوني که به اين هدف مدد نرساند امکان شغل يابي را کاهش مي دهد. بنابراين بيشتر افرادي که در فلسفه تخصص دارد تا زماني که شغلي  را به دست نياورده اند متون فلسفه تحليلي يا قاره اي را مطالعه نمي کنند.

 رورتي اين تقسيم بندي را ميان تصور " تحليلي" غالب از فلسفه به عنوان نوعي ملازمت با علم " تا امور را صادق سازد" و تصور "قاره اي" غالب از فلسفه به عنوان نقد فرهنگي در نظر مي گيرد. رورتي اولي را تصور اصلي فليسوفان تحليلي از فلسفه و دومي را کيفيت مشاهده اين موضوع از سوي فيلسوفان قاره اي در نظر مي گيرد. رورتي اصطلاحات "تحليلي" و " مکالمه اي " را براي فلسفه پيشنهاد مي کند که افراد را تا حدي متفاوت از تقسيم بندي قبلي تقسيم مي کند.

 رورتي ديدگاهي مثبت نسبت به وضعيت کنوني و آتي فلسفه تحليلي دارد. چيزي را صادق فرض کردن به اين معناست که آن چيز ثابت و با ثبات است. جوهر استدلال وي به صورت خلاصه و خام بدين شکل است: اگر مفاهيم آن گونه که کواين و ديويدسون و ويتگنشتاين بحث کرده اند با تغيير فرهنگها تغيير کنند، آنگاه در تحليل مفهومي چيزي که صادق در نظر گرفته مي شود وجود ندارد. بنابراين بحثهاي پنهاني در زمينه ظرافتهاي به طور مثال جملات شرطي و علي ، جزييات شالوده علم را برآورده نمي کنند بلکه بيشتر توصيفاتي از اجزاي ريز و سطحي فعاليتهاي امکاني موجود را محقق مي سازند. بنابراين روروتي شک دارد که " تبيين هاي طبيعي" موجود باشند. ( ص 23 ) يعني مسايلي موجود باشند که در زمانهاي گوناگون از سوي افلاطون و  درتسکه ( استاد کنوني دانشگاه استنفورد و همکار رورتي ) و ارسطو و ون اين ويگن( استاد کنوين دانشگاه نوتردام) به بحث گذارده شوند. 

 اين که  رورتي يک توافق کلي با ديويدسون دارد يک استدلال معمابرانگيز است. اگر ما بتوانيم افلاطون را فهم کنيم حتي اگر هيچ اصطلاحي  آن گونه که  اصطلاحي انگليسي در انديشه ما نقش دارد  در انديشه  افلاطون جايگاهي نداشته باشد ما مي توانيم به يک شي ء واحد آن چنان بينديشيم که افلاطون مي انديشيده است. در مورد آن چه گاليله گفته نيز مي توان همين نکته را گفت. يک فردي که طرفدار ديويدسون است فرض اين که مسايل مشترکي  که در جملات تدوين مي شوند و چيز واحدي را مي گويند مستلزم رابطه اينهماني دقيق در " اشياي انديشيده شده" باشند مغالطه اي است که آن چه روروتي بدان حمله مي کند را نيز در خود مفروض دارد؛ يعني اين که گزاره هاي فرازماني موجودند. جامعه نيازمند معاني فرازماني نيست. ايده رورتي اين است که شکوه افلاطون از سياست آتي مسئله اي کاملآ متفاوت از شکوه آمريکاييان جديد در باب سياست آمريکا که به نظر مربوط به تفاوتهاي ايالتي است به حساب مي آيد. جايي که خط ميان جزييات پنهان مفاهيم يک فرهنگ در يک زمان و مضاميني که ما با آنها ارتباط برقرار مي کنيم وجود دارد البته جاي مبهمي است.   اما " مسايل فلسفي" به نظر فراتر از موقعيتهاي فرهنگي مشخصي مي روند.

تذکارهاي  رورتي در باب حالت نهادي فرنشيني " فلسفه تحليلي" معروفند. با فرض درستي تصور کلي رورتي از "فلسفه" به عنوان  فعاليت ادبي، يعني گستره باريکي که در دل ادبيات رشد مي کند و فيلسوفان جوان فقط قصد خوانش آن را دارند، اين بينامتنيت مستلزم آن است که حوزه باريک فلسفه محو شود. 

 مقاله باري آلن " بسترهاي کارنپ : آگوست کنت، کارنپ و هيدگر" بسي طولاني است. اين مقاله با بحثي شروع مي شود مبني بر اين که کارنپ به عنوان يک پوزيتيويسم منطقي بايد در بستر فکري اگوست کنت و مکتب پوزيتيويسم  فهم شود.  مقاله سپس  بحثي را در باب نسبت کارنپ و هيدگر مي گشايد، در حالي که اين مقاله در مورد هيدگر بسي  تعلق خاطر دارد . همچنين بحثي در نسبت کارنپ و نيچه مطرح مي شود و در اينجا نيز تعلق خاطر زيادي نسبت به نيچه با ارايه اهانتهايي  که نيچه به کارنپ ( و ديگر پوزيتيويست ها ) مي تواند اطلاق کند و اطلاق مي کند حس مي شود. 

اين  مقاله  معجوني از  از بحثهاي  جالب و ژرف ، دشنامهاي زننده به کارنپ و ديگران و تذکارهاي رمزآلود است. به طور مثال، هنگام بحث از نقش منطق در فلسفه تحليلي اوليه،  آلن اذعان مي کند که تمايز منطقي ميان " است " به عنوان اينهماني و کميت وجودي با امر محمولي مانند " ... موجود نيست" در منطق جديد قابل ترجمه نيست. پاره اي از تذکارها در اين مورد که چرا نامناسب است که تناقض نماهايي چون ( سقراط قرمز است و قرمز يک نگ است پس سقراط رنگ است)  در نظريه جديد شرايط صدق ،  از بين روند به ترتيب در اين مقاله آمده اند.

 کارنپ در سنت فيلسوفاني قرار دارد که فلسفه را مردود اعلام کرده اند. حداقل مي توان گفت که آلن نمي گويد که اين سنت به دکارت برمي گردد. در واقع آلن از اين بحث مي کند که هيدگر و نيچه نقدهاي عميق تر و پرنقوذتري بر فلسفه از نقدهاي پوزيتيويسم که خود کواين به عنوان يک پوزيتيويست آن را واسازي کرده وارد کرده اند. واژه پوزيتيويسم که حجم زيادي از اين مقاله را به خود اختصاص داده اصطلاحي چندان  گسترده است که افلاطون هم يک پوزيتيويست قلمداد مي شود ( ص 53 ). پوزيتيويسم در اينجا به پي جويي گونه اي نظم و ترتيب بر حسب آنچه در واقع وجود دارد اشاره مي کند. يکي از تعجبها در مورد اين مقاله آن است که بر طبق نظر آلن،  هوسرل و آکويناس هم پوزيتيويست هستند.

 تآثير کلي مقاله آلن اين است که نقد کارنپ نسبت به هيدگر را ناسنجيده و اشتباه قلمداد مي کند و آن را رد مي نمايد. اما حمله به کارنپ به جهت اشتباهات شخصيتي ( ارزيابي هاي نيچه را مدنظر داشته باشيد) در بستر دفاع از هيدگر گمراه کننده است. نويسنده اي با غرض ورزي هاي کمتر مي توانست تصديق کند که مناقشات بدون جواب کارنپ از بيانهاي آينده گرايانه احمقانه براي طرحهاي آينده گرايانه ارزشمندتر و قابل توجه تر نيستند.

 3) مقاله بابت بابيچ " در مورد تقسيم تحليلي - قاره اي از فلسفه / افول حقيقت نزد نيچه ، صحبت هيدگر در مورد زبان و فلسفه " اکثرا از بيانهايي در باب فلسفه تحليلي و نقل قول  بيانهاي افراد ديگر تشکيل شده است. خواننده اي که تا حدي با اين دو سنت آشناست ممکن است سرگردان باشد که چرا پاره اي از اين ديدگاهها صادق فرض مي شوند. انسان با تعجب درک مي کند هنگامي که با عباراتي چون : " بيست و دو بند عليه تحليل" و " براي فلسفه تحليلي مابعدالطبيعه و مسايل سنتي فلسفه به عنوان امر تحقق يافته و خواسته ، تنها يک مدعا و بنابراين بي معنا  است. " اين نکته  البته  پاورقي آمده  که اين امر حقيقت همه فيلسوفان تحليلي نيست اما اشاره شده که  مابعدالطبيعه فلسفه تحليلي زياد قدرتمند نيست. 

 نزديک به انتهاي مقاله ، بابيچ توجهات را به سمت اين مدعاي قابل پيش بيني سوق مي دهد که " فلسفه تحليلي به هيچ عنوان چنين فلسفه اي نيست. در يک بند مبهم مقاله نيگل " چه چيز شبيه يک خفاش است؟" و  مقاله لوييس " حالت زباني و بياني " مورد بحث قرار گرفته و بد تفسير شده اند. بحث از مقاله لوييس با اين ابراز نظر پايان مي يابد که : براي تحليلگرايان، گزاره ها ابزارهاي فني اند و به همين ترتيب جملات هميشه متعلقات منطقي را واجد نيستند " .

 اين قسمت از مقاله با  بحثي در باب جذب فلسفه قاره اي از سوي فيلسوفان تحليلي پي جويي مي شود که اين پي جويي بر علاقمندي فيلسوفان تحليلي به چهره هايي چون نيچه متکي است. بر طبق نظر بابيچ اين جذب به جهت صبغه تحليلي  فيلسوفان تحليلي ، اشتباهاتي را به وجود آورده است. ( آشکار است که حتي  فيلسوفان قاره اي  بسياري نيچه را به شيوه اي غلط تاويل مي کنند) . جنبه معما برانگيز اين نقد آن است که معتقد است تنها يک روش درست براي خوانش نيچه وجود دارد. اگر فلسفه يک فعاليت ادبي درون متني باشد آنگاه انسان توقع دارد آنها که زمينه هاي متفاوتي در قبال متن دارند خوانش هاي متفاوتي نيز از متني مفروض يا مجموعه اي از متون داشته باشند و  خوانش هاي اشتباه احتمالآ قرائت هايي هستند که غيرروشنگر و کسل کننده هستند. اين ادعا که جذب کنندگان تحليلي تفسير اشتباهي از نيچه داشته اند مستلزم پيشفرضي بيش از اين ادعاست که خود نويسنده نيچه را درست دريافته است. زيرا ديگران هم ممکن است مدعي شوند که آنها هستند که نيچه را درست فهميده اند. بسياري نکات هستند که در مورد نيچه صادق هستند و پاره اي از اين نکات البته ممکن است در بستر متون تحليلي درست باشند. بيانهاي نيچه شايد با تقابل ميان رويکردهاي تحليل و قاره اي که  بيش از يک صد سال بعد از کار فکري وي  به وجود آمده اند نسبتي برقرار نکنند. 

4) مقاله ديويد سربون " پديدار شناسي : صريح و معوج" مقايسه اي ميان هوسرل و دنت در زمينه رويه هاي آگاهي ارايه مي کند. اين مقاله با رويکرد شخص سوم دنت به درون بيني ادامه مي يابد و راهي را براي پاسخ به هوسرل که موضعي انتقادي در قبال شکاکهاي درون بيني اتخاذ کرده مي گشايد. 

 در اين مقاله بر توصيف ديدگاه هاي دنت در باب دلايل شک به موضع  اول شخصي درون بيني تاييد مي شود و درست انگاشته مي شود. بخش بعدي اين مقاله اين پرسش را مطرح مي کند که هدف از مواجهه  دنت  با هوسرل چيست. پاسخ کوتاه اين است که پديدارشناسي هوسرل آن درون بيني را که مد نظر دنت يا منتقدان معاصر ديگر هوسرل است مورد توجه ندارد. توصيف سربون از هوسرل دقيق و صريح است و اساسا طرح بسيار متفاوتي را از نقدهاي دنت مدنظر خود دارد.  خواه دنت خودش را منتقد جدي هوسرل بداند يا نداند - که بسيار ضعيف است خود را منتقد جدي هوسرل بداند- مقاله سربون باعث مي شود به فيلسوفات تحليلي تذکار دهد که هوسرل را ناديده نگيرند.

 مقاله کلاچ و کاپلان " ديدگاه ديويدسون و ويتگنشتاين در مورد دانش ، ارتباط و عدالت اجتماعي" مقاله اي پر رمز و راز است. اين طرح خواهان تبيين اين نکته است که چگونه بصيرتهاي ويتگنشتاين و ديويدسون مشکلات جاري نظريه پردازان عدالت اجتماعي فمينيستي را حل مي کنند: آنها خواهان ابراز اين نکته هستند که همه مدعيات دانش در درون فرهنگ مطرح هستند و از درون فرهنگ است که ما سخن مي گويييم و بنابراين آنها اين مدعا را که فرهنگ مدعيات معرفتي هنجاري صادق و عيني ارايه مي کند رد مي کنند. غيربنيانگرايي ديويدسون و ويتگنشتاين اين پاسخ را ارايه مي کند. با اين همه بنيانگرايي به صورت ريز و تخصصي،  تعريف و مشخص نمي شود و من آن را نظريه اي در نظر مي گيرم مبني بر اين که معرفت  با داده هاي غير مفهومي شده که  طي روشهاي مشخص پردازش مي شوند  گزاره هاي شناخته شده را به وجود مي آورد. بنابراين نسبي گرايي   فرآيندهاي  بديلي ر ابراي  اين نظريه معرفي مي کند. 

 بر طبق اين فهم، ديويدسون آشکارا يک ضد بنيانگرايي است. بر طبق ديدگاه ديويدسون نه نسبي گرايي و نه رئاليسم ديدگاههاي منسجمي را ارايه نمي کنند، چرا که هر دو  داده اي را مفروض مي گيرند که مي تواند به صورت دلبخواهي يا بر حسب سرشت ذاتي اش تقسيم شود. اما ضد بنيانگرايي ديويدسون اصل اولي اي را واجد است که آن اصل مستقل از مدعياتي که دانش را تاثير پذير از روابط قدرت يا روابط اجتماعي مي دانند به حساب مي آيد. هرچند فکر مي کنم استدلال جالب توجهي در نظريات ديويدسون وجود دارد که با فمنيسم سازگار است آنقدر خواننده موشکافانه متون وي نيستم که اين نکته را از آثار او دريابم.

 در مورد ويتگنشتاين بيشتر بحثها معطوف به کتاب او " تاملاتي در باب کتاب درخت طلايي فريزر مردم شناس "  است. تبيين هايي که فريزر ارايه مي کند مطمئنا از جنبه اي بهترين تبيين ها هستند. اما ميان تفسير قابل توجه اما آزاد ويتگنشتاين و تفسير تجربي اما کوته بينانه فريزر گزينش آسان است. تفسير ويتگنشتاين البته به اندازه تفسير فريزر ره افراط نمي پويد. معما برانگيز است که کابرد اين بحث آشکارا به سرشت انساني حقيقي نظر دارد. کلوچ و کاپلان اذعان مي کنند که : : ويتگنشتاين در اينجا از ما مي خواهد که بخشهايي از وجودمان که شکل کنوني  زندگي مان آنها را  مذموم جلوه مي دهند تصديق و تآييد کنيم. اشکال بديل زندگي في نفسه موثرتر از عقول هستند." در اينجا به ترتيب نکات کوچکي در اين باب که چگونه اين ديدگاه به نظريه فمنيسم مبدل مي شود مي آيد.  

بعد از  بحث از مشکلات فمينيستي در رابطه با مواجهه نسبي گرايي با موفقيتهاي عملي علم، کلاچ و کاپلان نتيجه مي گيرند ديويدسون و ويتگنشتاين مي توانند مسئله فمينيستي فوق را حل کنند. آنها مايل نيستند بگويند که معماي فمينيستي که با آن آغاز کرده اند از چشم انداز ويتگنشتاين و ديويدسون مسئله اشتباهي است.

 

    288 بازديد     0 امتياز     0 نظر


مطالعات موضوعي مرتبط :
●   فلسفه تحليلي (27)
●   فلسفه قاره اي (1)

افراد مرتبط
●  رورتي   ريچارد(22)

دسته
●  متن / مقاله

رسته :3

تاريخ ارسال:24/05/1383

تاريخ شمسی نشر:24/05/1383
   

دعوت همکاری با باشگاه


 
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت

  آمار سايت   |   پشتيبان فني   |   ارسال مطلب