باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز جمعه 15 شهريور 1387 كاربران برخط 145 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
   
  
  
    
آسيب‌شناسي توجه به صلح در رسانه‌ها
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ


 
   ● نويسنده: مهدي - محسنيان راد

منبع: سایت - باشگاه اندیشه

 
 

تاريخ تاكنون نزديك به هشت‌هزار جنگ را ثبت كرده و مشخص شده كه در طي 3400 سال گذشته، جهان فقط 204 سال را در صلح گذرانده است (مسائلي، 1373، ص 171). آيا اين يك سرنوشت اجباري براي حيات انساني است؟ اكنون ديگر با اطمينان مي‌توان گفت كه جنگ يك پديدة فرهنگي است نه پديده‌اي غريزي. اين اطمينان، ناشي از نتايج كنفرانسي است كه در سال 1986 از سوي “انجمن بين‌المللي تحقيق در پرخاشگري” با حضور عده‌‌اي از برجسته‌ترين بيولوژيست‌ها و انديشمندان اجتماعي تشكيل شد و سرانجام بيانيه‌اي را صادر كرد كه به عنوان يك سند علمي ثبت شده است. به موجب اين بيانيه:

1.دانش اين ديدگاه را رد مي‌كند كه انسان به طور غريزي و به تبعيت از نياكان حيواني خود، گرايش به جنگ دارد. جنگ‌پردازي (Warfare) با خصلت‌هايي كه انسان‌ها به آن داده‌اند، پديده‌اي است خاص انسان كه مشابه آن را نمي‌توان در ميان ساير جانواران ديد. اگر چه به طور بيولوژيكي، جنگيدن از سوي انسان‌ها كاملاً امكان‌پذير است، اما اين به مفهوم آن نيست كه جنگ امري اجتناب‌ناپذير است.

2.علم، اين ديدگاه را نفي مي‌كند كه جنگيدن و رفتارهاي خشونت‌آميز به طور ژنتيكي در طبيعت انسان برنامه‌ريزي شده است يا اينكه در طول تكامل انسان، شرايطي فراهم آمده كه رفتارهاي خشونت‌آميز، بيش از ساير رفتارها گزينش شود. در واقع خشونت نه در ميراث‌هاي تكاملي انسان و نه در ژن‌هاي ما نهفته است.

3.اين واقعيت كه در طول تاريخ، جنگ‌پردازي تغييرات اساسي كرده، دلالت بر اين دارد كه اين پديده يك توليد فرهنگي است. (Hunter, 1991, pp 167-170)

اگر نگاه رو به صلح اديان و رفتارهاي مصلحتي رو به صلح سياست‌مداران را كنار بگذاريم،    شايد بتوان گفت كه تلاش فيلسوفان و دانشمندان اجتماعي در راستاي صلح از سال 1795 و هنگامي آغاز شد كه رساله‌اي از سوي كانت، فيلسوف مشهور آلماني منتشر شد. رساله‌اي كه در جست‌وجوي صلح پايدار بود.

فيلسوف، اين رساله را براي نخستين بار نه خطاب به انديشمندان كه خطاب به توده‌هاي مردم نگاشته و در 70 سالگي از آنها عملاً مي‌خواست به اين افق نگاه كنند تا به هرگونه تجاوز ميان قدرت‌هاي جهان پايان داده شود. او در رسالة خود جنگ را بزرگ‌ترين پديدة آزاردهندة جوامع بشري دانسته و آن را سرچشمة همة شرها و تباهي‌هاي اخلاقي ناميده است. (گال 1372، ص 39 – 16). در واقع كانت با رسالة خود، جنگ را نه يك پديده در حوزة جبر بلكه آن را در حوزه اختيار ديده بود. ليكن اين اختيار بي‌رمز نيست.

هوليت اين نظريه را مطرح كرده كه هرگاه ارزش‌هاي يك جامعة خاص، نظامي‌گري را تشويق و ترغيب كند، جنگ‌پردازي و دور شدن از رويكرد به صلح در آن جامعه پديده‌اي قابل مشاهده خواهد بود. (Holt, 1987)

هنگامي كه از صلح سخن مي‌گوييم نيز با پديد‌ه‌اي مواجه هستيم كه روي يك طيف قرار مي‌گيرد. الگر معتقد است كه صلح را نبايد صرفاً به عنوان عدم حضور جنگ توصيف نمود، بلكه صلح ممانعت از شكل‌گيري هرگونه نابرابري ساخت‌گرايانه و اجتماعي است. جنگ تنها واژة ضدصلح نيست، جنگ فقط يكي از انواع عدم حضور صلح (Peace Lessness) محسوب مي‌شود. (Alger, 1989, pp 118-119).

اساسي‌ترين دسته‌بندي، تقسيم صلح به دو نوع مثبت و منفي است. گالتونگ صلح مثبت را الگويي از همكاري و وفاق ميان گروه‌هاي بزرگ انساني مي‌داند. در حالي كه صلح منفي عبارت است از عدم وجود يك خشونت سازمان يافته ميان گروه‌ها و نژادهاي قومي در يك ملت در حد يك جنگ داخلي (Galtung, 1986, p 487)

از سوي ديگر، صلح به دو دستة “صلح پس از جنگ” و “نبود جنگ” تقسيم مي‌شود. صلح پس از جنگ، اعمال برنامه‌ريزي شده‌اي است كه منعكس كننده خستگي و نفرت از جنگ و علاقه به اتمام جنگ است. در حالي كه نبود جنگ، حالتي است كه آن را نمي‌توان دنبالة يك جنگ خاص ناميد (بوتول، 1368، ص 96) به عبارت ديگر آنچه كه انتظار مي‌رود توالي داشته باشد، صلح است اگرچه در بعضي از مقاطع تاريخي، صلح فترتي در توالي جنگ بوده است.

صلح پس از جنگ وقتي آغاز مي‌شود كه احساس شكست از سوي يكي از طرفين جنگ به وجود آيد و تقاضاي ترك مخاصمه و حتي پذيرش شكست مطرح شود. (مسايلي، 1373، ص 171) البته اين ديدگاه مطرح است كه اصولاً‌ ترك مخاصمه به خودي خود، موجب استقرار صلح در مناسبات كشورهاي متخاصم نمي‌شود (ضيايي، 1373، ص 272).

متاركه آرامش در جنگ هست، ولي صلح نيست (ملك‌ محمدي نوري، 1373، ص 63). متاركه حالتي است ميان جنگ و صلح (مسايلي، 1373، ص 172) در حالي كه معاهدة صلح، حالت جنگ را به طور كامل پايان مي‌دهد و معمولاً در دو مرحله انجام مي‌شود مرحله توقف نظامي و مرحله توافق سياسي (ملك محمدي، 1372، ص 52 – 54).

گاهي رويكرد به صلح نه بر اساس اراده يكي از طرفين جنگ بلكه با مداخلة ديگران آغاز مي‌شود. نمونه‌اي از اين‌گونه رويكرد را مي‌توان در كاركرد نيروهاي حافظ صلح سازمان ملل ديد. نيروهايي كه حضورشان در شكل‌گيري سازمان ملل و از آن سو ريشه در نگاه فيلسوفانة كانت به مقولة جنگ دارد. نيروهاي نظامي نسبتاً بزرگي كه از طريق حضور در صحنه مخاصمه، هدف مساعدت به صلح را دنبال مي‌كنند. (Laszlo, 1989, p 271).

منابع سازمان ملل، در تعريف حفظ صلح (Peace Keeping) از به كارگيري عمليات نظامي – حتي بدون رضايت دولتي كه عمليات در آن كشور انجام مي‌شود – ياد مي‌كنند. (Higgins, 1946, p 8)

اما اين ديدگاه مطرح است كه مطمئناً – اعمال زور – براي ترك جنگ و رويكرد به صلح – حتي اگر خصلت نيروهاي حافظ صلح را داشته باشد نيز نمي‌تواند ريشه مخاصمه‌ها را نابود كند. زيرا ريشه و علت اصلي جنگ باقي مانده و همچنان تغذيه مي‌شود تا جنگ در فرصت و شرايط مناسب،‌ مجدداً تكرار شود (شايگان، 1372، ص 16).

شايد بخشي از ماندگاري جنگ در حيات انساني به دليل بي‌توجهي به ريشه‌هاست. ريشه‌هايي كه خصلت فرهنگي‌ آن بسيار قابل توجه است.

بسيار از مردم‌شناسان و روانشناسان علاقمند به تحقيقات مربوط به صلح، اين جمع‌بندي را مطرح كرده‌اند كه جنگ و صلح در بالاترين سطوح پديده‌هاي فرهنگي قرار دارد (Roach, 1993, pp – 8) و در اين مورداز ميان اجزاي پيچيده و متعدد فرهنگ دو جزء بيش از ساير اجزا داراي اهميت است. دو جزئي كه اتفاقاً ربطة تنگاتنگ با جنگ دارد. اين دو جزء ايدئولوژي و اسطوره است. اس‌ كين دربارة نقش اين دو جزء در جنگ، تمثيل بسيار زيبايي دارد و مي‌گويد: ما قبل از آنكه انسان‌ها را با اسلحه به قتل برسانيم، آنها را در ذهنمان مي‌كشيم. ما در اين نبردها، در ذهن خود، تصويري از خود و تصويري نيز از دشمن مي‌سازيم. در اين تصاوير، ما خوب هستيم و آنها بد. ما خدايي هستيم و آنها شيطاني، آنها مخرب هستند و ما سازنده. (Keen, 1991, p 18)

در واقع نقطة تلاقي رسانه‌ها با جنگ و صلح را بايد در همين تصوير‌سازي‌هاي ذهني ديد. به عبارت ديگر رابطه‌‌اي تنگاتنگ ميان جنگ و صلح از يك‌سو و فرهنگ از سوي ديگر وجود دارد و مي‌دانيم كه در جهان معاصر، تنگاتنگ‌ترين رابطه ميان فرهنگ و رسانه شكل گرفته است و اين همان است كه گفته مي‌شود رسانه در تقاطع (Intersect) با فرهنگ مي‌باشد (Dennis, 1991 p9). اما اين ديدگاه از سوي برخي انديشمندان، از جمله كالين روچ مطرح است كه رابطه ميان رسانه‌ها و جنگ و صلح كمتر مورد توجه انديشمندان قرار گرفته است. او در اثبات اين ديدگاه، مثالي را مطرح كرده و مي‌نويسد:

آكادمي علوم سياسي و اجتماعي آمريكا در سال 1989، سالنامه‌‌اي را با عنوان اختصاصي “مطالعات صلح: گذشته و آينده” منتشر كرد كه در آن 12 مقاله از سوي متخصصان مختلف منتشر شده و چشم‌اندازهاي مربوط به جنگ و صلح ارائه شده بود در حالي كه حتي يك مقاله از 12 مربوط به رابطه ميان جنگ و صلح و رسانه‌ها نبود. (Roach, 1993, p 16)

علاوه بر بي‌توجهي آكادميكي فوق، بي‌توجهي رسانه‌‌ها در مقولة صلح نيز يكي از نكات قابل توجه است. در اين مورد پيتر براك كه از برجسته‌ترين انديشمندان اتريش در حوزة مسائل مربوط به صلح است مي‌نويسد: فعالان صلح مي‌دانند كه رسانه‌ها نقش بسيار مهم و حساسي در كار آنان دارند، اما متأسف هستند از اينكه مي‌بينند موضوعات مربوط به صلح، موضوعات مسلط در رسانه‌ها نيست. گرايش رسانه‌ها گزينش رويدادهاي جنجالي، مهيج، فجيع و خطرناك است. اين امر سبب شده كه مناديان صلح به عملكرد رسانه‌ها با ترديد نگاه كرده و رسانه‌ها را اگر نه به عنوان اصلي‌ترين، بلكه حداقل يكي از اصلي‌ترين موانع فرهنگ صلح در جوامع معاصر تلقي كرد. (Bruch 1993, p 88)

كين رسانه‌ها را ابزار تصويرسازي ما از دشمن مي‌داند و مي‌گويد: رسانه‌ها به ويژه تلويزيون، با شليك‌هاي سريع رسانه‌اي خود، اين امكان را فراهم مي‌كنند كه حباب عظيمي براي پوشاندن ذهن انسانها فراهم شود. او نمونة اين وضعيت را جنگ خليج فارس مي‌داند كه در آن، جهانيان در صحنة تلويزيون‌هاي خود به جاي تماشاي يك نبرد خون‌آلود، دشمن را به صورت تصاويري روي پردة رادار و يا مجموعه‌اي از اعداد مي‌ديدند. كين جنگ خليج فارس را قبل از آنكه پيروزي ارتش آمريكا بداند، پيروزي فناوري رسانه‌ها مي‌داند. (Keen, 1991, p 20)

به نظر مي‌رسد روابط حاكم بر رسانه‌ها و جنگ و صلح در كشورهاي شمالي و جنوب با يكديگر تفاوت‌هايي داشته باشد كه به آنها كمتر توجه شده است. در غرب، تصميم‌گيري براي ورود به حوزة خشونت عليه كشورهاي ديگر در حوزة تركيبي از دولتمردان، بنگاه‌هاي اقتصادي بزرگ و نخبگان سياستگزار است. (Roach, 1993, p 20) در حالي كه حوزة تصميم‌گيري در كشورهاي جنوب كه اكثراً نظام‌هاي غيردموكراتيك يا شبه دموكراتيك دارند،‌ در حوزه تصميم‌گيري رهبران خودكامه و يا شبه كاريزماست. در شمال، رسانه‌ها از ساختاري برخوردارند متفاوت با جنوب. در واقع جنبه‌هاي ساختاري – عملياتي رسانه‌ها (Structural – Operational aspects of the mass media) يكي از علل شناخته شده گرايش بيشتر رسانه‌ها به جنگ در مقايسه با صلح است.

ساختار رسانه‌ها در شمال، ساختاري ويژه چه از نظر مالكيت و چه از نظر روابط بازرگاني است. در آمريكا و بخشي از اروپا، تفوق و برتري در مالكيت بخش خصوصي بر رسانه‌هاست. تحقيقات نشان داده كه با وجود 25 هزار رسانه در آمريكا اكثر آنها در كنترل فقط 29 بنگاه اقتصادي بزرگ هستند. ضمن آنكه محتواي آنها نيز تا حدودي وابسته به صنعت تبليغات است؛ به‌گونه‌اي كه حدود 100 درصد درآمد راديو و تلويزيون، 75درصد درآمد روزنامه‌ها و 50 درصد درآمد مجلات وابسته به تبليغات بازرگاني است. (Bagdikian, 1987)

در جنوب به عكس‌ شمال،‌ مالكيت رسانه‌ها اكثراً در اختيار دولت و يا سازمان‌هاي وابسته به دولت است. در ايران راديو و تلويزيون در انحصار دولت مي‌باشد. سه روزنامه پرتيراژ كشور كه نيمي از تيراژ مجموع روزنامه‌هاي ايران را دارند به ترتيب متعلق به راديو تلويزيون دولتي، شهرداري و خبرگزاري دولتي است.

در برخي از كشورهاي جنوب، تصوير وابستگي رسانه‌ به دولت به شفافي ايران نبوده، بلكه با برخي روابط پنهان اين اتصال برقرار است. به عنوان مثال در دورة سوهارتو در اندونزي، تلويزيون‌هاي بخش خصوصي متعلق به نابرادري رئيس‌جمهور، دو فرزند او و يكي از بازرگانان طرف تجاري سوهارتو بود. (Reporter sans 1996, p 239)

در عربستان سعودي، دو روزنامه پرتيراژ “الشرق الاوسط” و “الحيات” به وسيلة شركت‌هايي منتشر مي‌شوند كه به اعضاي خانواده سلطنتي تعلق دارند (Rampal pal, 1994, p 247) در آن كشور تعيين سردبيران مطبوعات بخش خصوصي نيز از سوي دولت انجام مي‌شود. (Attachs, 1996, p221)

در واقع در كشورهاي جنوب به دليل وابستگي شديد رسانه‌ها به دولت با مؤسسه‌هاي وابسته به دولت، هنگام جنگ، رسانه‌ها تبديل به يكي از چرخ‌هاي ماشين جنگ شده و عملاً هرگونه قدرت نرم‌افزاري را براي مقابله با جنگ و گرايش به صلح را از دست مي‌دهند. عدم اجراي نقش صلح‌خواهي در رسانه‌هاي شمال،‌ در زمان جنگ به گونه‌اي ديگر است. در اين مورد يكي از انديشمندان ارتباطات دربارة جنگ خليج‌فارس مي‌گويد: در ژانوية 1991، در يك نظرسنجي در آمريكا از مردم سؤال شد كه آيا در آن سال كشور وارد جنگ خواهد شد يا تحريم اقتصادي را ادامه خواهد داد؟ سهم‌ پاسخ‌ها براي هر يك از اين دو گزينه 50 درصد بود. حال سؤال اين است كه اگر هنگامي كه شكل‌گيري افكار عمومي براي آغاز جنگ خليج فارس شروع شده بود، صداي انديشمندان ضد جنگ (antiwar) نيز به گوش مردم مي‌رسيد،‌ خروجي ماجرا متفاوت بود. (roach, 1993, p 20)

انديشمندان علوم ارتباطات،‌ سواي جنبه‌هاي ساختاري – عملياتي – رسانه‌ها،‌ رابطه‌ تنگاتنگ و همبافتة ميان نظامي‌گري، توليد صنعتي و ارتباطات در كشورهاي گروه شمال را يكي از دلايل توجه بيشتر رسانه‌‌ها به جنگ رسانه‌ها به جنگ مي‌دانند.

نخستين بار اصطلاح همبافتگي نظامي‌گري – توليد صنعتي در سال 1961 از سوي يكي از ژنرال‌هاي برجستة آمريكايي مطرح شد. اما در سال 1970، برخي از انديشمندان انتقادگراي آمريكا، طرفدار اصطلاح جديدي شدند كه همبافتگي نظامي‌گري – صنعبي و ارتباطي (The Military-Industrial- Communication Complex) نام داشت. نماد واضح اين همبستگي در 1986 ديده شد و آن مربوط به هنگامي بود كه شركت عظيم جنرال الكتريك كه يكي از بزرگ‌ترين پيمانكاران تسليحات نظامي در جهان است، اقدام به خريد شركت آرسي آ و فرستندة تلويزيوني ان بي سي كرد. بعدها معلوم شد كه شركت جنرال الكتريك يكي از اصلي‌ترين تأمين كنندگان هزينه مبارزه‌هاي انتخاباتي كانديدايي خاص از كانديداهاي رياست جمهوري آمريكا بوده است. كانديدايي كه به هنگام رياست جمهوري او، بزرگ‌ترين انباشت اسلحه در دوران صلح در آمريكا به وقوع پيوست(Lee, 1990, P80 )

جاي پاي نظامي‌گري، توليد ادوات در جنگ خليج فارس نيز گزارش شده است. (Fore, 1991, p 52)

در كشورهاي جنوب، به علت پايين بودن سطح فناوري ، جايگاه ناچيز توليدات صنعتي در مجموع توليد ملي و وابستگي شديد به واردات اسلحه، چنين هماهنگي را به وضوح نمي‌توان ديد. اما بخشي از آن همانگي از شمال به جنوب نيز نفوذ مي‌كند. به عنوان مثال، در دوران حكومت شاه در ايران، رابطه شاه با آمريكا به طور جدي او را به همبافتگي مذكور متصل مي‌كرد و چه بسا محصول همين اتصال، خريدهاي ميليارد دلاري تسليحات نظامي از آمريكا بود. همان‌گونه كه پس از جنگ خليج فارس، رابطة كشورهاي خليج فارس با آمريكا، خريدهاي سنگين تسليحات نظامي را ايجاد كرد. در واقع در بحران‌هاي جنوب، همبافتگي ميان حكومت‌هاي غير دموكراتيك يا شبه‌‌دموكراتيك با نظامي‌گري داخلي و رسانه‌هاي دولتي تركيب سه‌گانه‌اي را تشكيل مي‌دهد. مشابه تركيب سه‌گانة كشورهاي شمال كه ضمناً در بسياري از موارد، اتصالات آشكار و يا پنهاني نيز ميان اين دو گروه همبافتگي شكل مي‌گيرد. همبافتگي‌هايي كه فاقد پتانسيل لازم براي حمايت از صلح هستند.

جدا از روابط پيچيدة فوق، محتواي رسانه‌هاي جهان چه در شمال و چه در جنوب داراي ماهيتي است كه رويكرد به تخاصم و برخورد در آنها بيشتر از رويكرد به صلح است. مهمترين دليل اين امر وجود برخورد (Conflict) ميان هفت ارزش خبري است. يكي از جامعه‌شناسان معاصر مي‌‌گويد: از ميان ارزش‌هاي خبري، برخورد يكي از بارزترين شواهد براي نقش مهم رسانه‌ها در جنگ‌پردازي است. (Bennet, 1988)

همان‌طور كه گروه‌هاي طرفدار صلح معتقدند كه وجود برخورد به عنوان يك ارزش خبري، سبب شده كه كوشش‌هاي آنها براي دستيابي به صلح به دليل آنكه فاقد ارزش خبري است در رسانه‌ها منعكس نشود. (Hackkett, 1989, p 14)

خشونت و جنگ در رسانه‌هاي جهان معاصر در سه حوزه ديد مي‌شود: حوزة اول مربوط به صحنه‌هاي نمايش واقعي و ساختگي جنايت است كه انديشمندان ارتباطات، ريشه آن را در قرن نوردهم و حضور بارز آن را مربوط به دوران مطبوعات زرد و جنگ تيراژ مي‌دانند (Roach, 1988, p19) ضمن آنكه جمع‌بندي تحقيات حاكي از آن است كه در قرن حاضر نيز خشونت همچنان در رسانه‌ها جايگاه بالايي دارد. گربنر در اين باره مي‌گويد: خشونت و جنايت غذاي اصلي گزارش‌هاي رسانه‌اي تجارتي آمريكا است. (Gerbner, 1988, p11) اين وضعيت به محتواي رسانه‌هاي جنوب نيز سرايت كرده است زيرا رسانه‌هاي كشورهاي مذكور – به‌ويژه تلويزيون و سينما – به شدت وابسته به توليدات رسانه‌اي شمال هستند، به طوري كه در برخي از كشورها، بيش از 50% برنامه‌هاي سرگرم‌كنندة تلويزيون‌هاي آنها برنامه‌هاي وارداتي است. اين نسبت براي برخي از كشورها تا 90% نيز گزارش شده است. (Varis, 1685) نكتة قابل توجه آن است كه در برخي از كشورهاي جنوب كه به دليل ارزش‌هاي ديني، به شدت از نمايش سكس در سطح ممانعت به عمل مي‌آورند،‌ در پخش تلويزيوني خشونت پرهيز قابل توجهي ندارند. در واقع به نظر مي‌رسد كه نمايش خشونت در تلويزيون‌هاي جهان موردي است كه كمترين اختلاف را دارد. در اين ميان بايد بازي‌هاي كامپيوتري خشونت‌بار را نيز به همين دسته افزود.

حوزة دوم ناشي از آن است كه “برخورد” به عنوان يك ارزش خبري در اخبار رسانه‌هاي شمال و جنوب داراي اهميت است. تحليل محتواي 10 روزنامه پرتيراژ ايران نشان داده كه مطالب داراي ارزش خبري برخورد (مطالب نظامي، دفاعي و خشونت‌هاي سياسي) با سهمي معادل 3/12% پس از دو ارزش خبري “شهرت” و “در برگيري” در رتبة سوم قرار گرفته است. ضمن آنكه همين تحقيق نشان داد كه حدود 43% مطالب 10 روزنامه مذكور را منابع خبري شمال تأمين شده و سهم آن 5/1 برابر توليدات اختصاصي روزنامه‌ و يا خبرگزاري داخلي بوده است. (بديعي، 1377، ص 26)

نكتة جالب آنكه رسانه‌ها در هنگام جنگ نه‌تنها قادر به توقف آن نيستند بكله علاوه بر دليل وابستگي به يكي از طرفين جنگ، به دليل ماهيت حضور ارزش خبري برخورد ميان ارزش‌هاي خبري خود، معمولاً به جنگ دامن مي‌زنند.

در تحقيقي كه روي محتواي دو روزنامه پرتيراژ ايران در چند مقطع تاريخي صورت گرفت، مشخص شد كه سهم ارزش خبري برخورد در يك سال نمونه از دوران جنگ عراق عليه ايران 6/34% و 5/1% برابر دوران جنگ، سهم مطالب مرتبط با موضوعات نظامي، دفاعي و خشونت، در مواردي سه برابر مقاطع مربوط به صلح بوده است (فرقاني، 1375، ص 33 و 34).

حوزة سوم مربوط به شيوة نگاه رسانه‌ها به جهان بيرون است؛ پديد‌ه‌اي كه در هر نگاه شمال و جنوب به يكديگر ديده مي‌شود. تحقيقي كه در سال 1995 در ايالات متحده آمريكا انجام شد، نشان داد كه در 7061 خبر مربوط به جهان بيرون از ايالات متحده آمريكا، ارزش خبري برخورد جايگاه ويژه‌اي داشته است به طوري كه 35% رسانه‌هاي نوشتاري و 49% رسانه‌هاي شنيداري – ديداري حاوي چنين ارزشي بوده‌اند. نكتة قابل توجه آنكه يك سوم اين خبرها به نحوي انعكاس مي‌يافته كه خواننده احساس مي‌كرد تضاد و برخورد مورد بحث به يك نحوي براي آمريكا تهديد محسوب مي‌شود. (شُكرخواه، 1375، ص 3، به نقل از AFP 7nov. 1995) در اين مورد كشورهاي جنوب سال‌هاست معترض رسانه‌هاي شمال هستند و مي‌گويند كشورهاي ما هنگامي زير پوشش رسانه‌اي غرب قرار مي‌گيرند كه رويداد، حاوي ارزش خبري برخورد باشد. رويدادهايي مانند شورش، درگيري‌هاي نظامي داخلي، كودتا و … (Roach, 1993, p22)

اين امر در برخي از كشورهاي جنوب نيز رايج است. تحقيق نشان داده كه دبيران سرويس‌هاي خارجي مطبوعات ايران، در دروازه‌باني خبر، به اخبار خارجي حاوي برخورد و تضاد، اهميت بيشتري از ساير خبرها مي‌دهند (شُكرخواه، 1375، ص 3) يكي از نقطه‌هاي كور كه روزنامه‌نگاري را به سوي ابزار جنگ و دوري از صلح سوق مي‌دهد، توجه روزنامه‌‌نگاري غرب به وجود عينيت (Objectivity) در خبر است. هاكت در اين مورد مي‌گويد: عينيت در خبر نه به‌طور آشكارا، اما به گونه‌اي مؤثر و اساسي با كاركرد خبري رسانه‌ها در سيستم جنگ مرتبط است. (Hackett,1989, p10)

مي‌‌دانيم روزنامه‌نگاري عيني (Objective Journalism) از مقوله‌هايي است كه از 1920 وارد ادبيات اين حوزه شد. از بنيان‌گذاران اين سبك، مي‌توان از والتر ليپمن Walter Lippman نام برد. او ضمن تحليل محتواي روزنامة “نيويورك تايمز” نشان داد كه روزنامه‌نگاران نشريه مذكور چگونه ذهن خود را در انتشار اخبار مربوط به انقلابيون شوروي دخالت داده‌اند. (معتمد‌نژاد، 1368، ص 485).

هاكت معتقد است گرايش به عينيت در روزنامه‌نگاري غرب سبب شده كه روزنامه‌نگاران به هنگام جنگ، از توصيف رنج‌هاي عميق قربانيان جنگ – عنوان اجتناب از ذهني‌گرايي، خودداري كنند. آنها براي رعايت استانداردهاي اجتماعي، از ارائه صحنه‌هاي فجيع و غيراخلاقي و صحنه‌هاي بي‌رحمانة جنگ خودداري كرده و جنگ را به منظره‌هاي قابل تحمل تبديل مي‌كنند. (Hackett, 1989, pp 10-11).

در همين مورد، هالين در مطالعة خود دربارة نقش رسانه‌ها در جنگ ويتنام نشان داد كه چگونه رسانه‌ها در پيروي از اصل عينيت و به منظور مخفي نشان دادن تعهدات خود در مقابل آنچه كه “امنيت ملي” ناميده مي‌شود، عملاً حامي اقتدار سياستمداران شدند. (Hallin, 1986, p 8)

در همين راستا اعتبار قائل شدن براي منابع رسمي و اعتماد به آنان به عنوان راهي براي دستيابي به عينيت نيز يكي ديگر از دام‌هايي است كه سبب مي‌شود رسانه‌ها بخشي از ابزارهاي اقتدار سياستمداران شوند. (Gitlin, 1980)

به اين ترتيب مي‌توان گفت كه در دوران بدون جنگ، مقوله صلح – چه در كشورهاي شمال و چه در جنوب – به دليل آنكه فاقد يكي از ارزش‌هاي هفتگانه خبري است و همچنين به دليل آنكه مقوله‌اي است كه بيشتر ذهني است تا عيني، از حوزة توجه رسانه‌هاي شمال و جنوب خارج مي‌شود.

در دوران جنگ،‌ در كشورهاي شمال، رسانه‌ها به دليل جنبه‌هاي ساختاري – عملياتي و همچنين به دليل همبافتگي نظامي‌گري – صنعتي و ارتباطات عملاً تبديل به طبل جنگ مي‌شوند و معمولاً در هياهوي عظيم صداي طبل، صداهاي آرام و ضعيف صلح‌طلبي كه از كانال دموكراسي رسانه‌‌اي ممكن است بيرون آيد گم مي‌شود. نمونه‌اي از اين صداهاي ضعيف و گم‌شده را مي‌توان در سخنان و اظهارنظرات چامسكي در آمريكاي معاصر ديد.

اما در كشورهاي جنوب، در دوران جنگ، به دليل سلطة سنگين دولت بر رسانه‌ها – حتي بخش خصوصي – و يا دولتي‌بودن اكثريت رسانه‌ها و در ساية رابطه‌هاي ارباب و رعيتي ميان دولت و رسانه‌ها صداي يكپارچة طبل جنگ بدون هيچ‌گونه صداي مزاحمي از مجموع رسانه‌ها شنيده خواهد شد. در اين كشورها، هر چقدر رابطة ارباب و رعيتي ميان دولت و رسانه‌ها كمتر باشد، تعداد رسانه‌هاي ساكت دربارة جنگ‌ بيشتر خواهد بود نه تعداد رسانه‌هاي مخالف جنگ.

در دوران ترك مخامصه يا صلح پس از جنگ نيز رسانه‌هاي شمال و جنوب معمولاً موضوع را به سياستمداران واگذار كرده و در پناه عينيت در روزنامه‌نگاري، به فراموشي جامعه از فجايع آنچه اتفاق افتاده كمك مي‌كنند. ضمن آنكه در هر دو حوزة شمال و جنوب، به نحوي از پروپاگاندا براي تجليل از آناني استفاده خواهد شد كه در راه وطن جانشان را ايثار كردند.

چگونه مي‌توان اين جريان تكراري را كه مبناي فرهنگي دارد متوقف كرد؟ اكنون اين ديدگاه مطرح شده كه عدم شناخت فرهنگ‌هاي ديگر و به عبارتي، عوامل بازدارنده ارتباطات ميان فرهنگي،‌يكي از عوامل مؤثر در شكل‌گيري جنگ ذهني قبل از جنگ عيني و يكي از عوامل حاضر در تمامي طول جنگ است.

مي‌دانيم كه پس از پايان جنگ‌جهاني دوم، ايالات متحده آمريكا بيشترين نقش را در جنگ‌هاي پرآوازة جنگ ايفا كرده است. جنگ‌هايي مانند كره، ويتنام، خليج‌فارس و افغانستان. در اين ميان اين ديدگاه به طور جدي مطرح شده كه در نظام آموزشي ايالات متحده آمريكا، خلأ بزرگي در عدم آموزش فرهنگ‌هاي ديگر وجود دارد. كالين بروش مي‌نويسد كه اين خلأ از دهه 1980، يكي از مستمرترين بحث‌ها در حوزة انديشمندان علوم اجتماعي در آن كشور شده است و به عنوان شاهد به انتشار دو كتاب يعني “انسداد ذهن آمريكايي(Bloom, 1988)” و “آنچه آمريكايي‌ها نيازمند به دانستن هستند(Hrisch, 1988)” اشاره مي‌كند.

بخشي از اين انسداد ناشي از عملكرد رسانه‌ها حتي در دوران صلح است. لينا خطيب در تحقيق خود نشان داده كه سينماي آمريكا، مردان عرب را انسان‌هاي عقب‌مانده (Primordian)، بدوي (Primitive)، جابر (Violent) و بنيادگرا (Fundamentalist) نشان مي‌دهد. (Khatib, 2002, p. 435) از سوي ديگر نمونه‌هايي نيز در دست است كه رسانه‌هاي جنوب نيز تصويري از غرب ارائه مي‌دهند كه با واقعيت منطبق نيست. شعار غفاري در تحليل محتواي 10 ساله 1979 تا 1989 يكي از روزنامه‌هاي پرتيراژ ايران، نشان داد كه تصويري كه روزنامة مذكور از جهان به خوانندة خود ارائه داده است، جهاني بوده از هم‌گسيخته و مستكبر. اين روزنامه در توصيف جهان غرب – در تمامي اين 10 سال – از لحن و كلام بسيار منفي استفاده مي‌كرده است (شعار غفاري، 1371،‌ صص 9 – 367).

شايد اگر در جهان معاصر، رسانه‌ها به جاي توجه به تلاش براي اثبات اين نظريه كه هر آن كس كه با ما نيست، دشمن ماست، به “دموكراسي فرهنگي” (Cultural democracy) توجه كنند، بتوانند نقش مفيدتري را در حيات انسان معاصر ايفا كنند.

اتحاديه دموكراسي فرهنگي (Alliance for cultural democracy) اين اصطلاح را چنين تعريف مي‌كند:

دموكراسي فرهنگي بر اين اصل استوار است كه وابستگي هر فرد به يك فرهنگ، يكي از اساسي‌ترين نيازهاي انساني است و هر فرد، گروه و جماعت از حق انتصاب خود به فرهنگ يا فرهنگ‌هاي خاصي برخوردار است. بنابراين لازم است كه تمامي انسان‌ها به طور عادلانه به موارد و منابع براي فرهنگ خود دسترسي داشته باشند. (ACD, 1988, p 2)

در واقع در دموكراسي فرهنگي، عدم نبرد با ارزش‌هاي ديگران، اصل است و به همين دليل گروهي از انديشمندان معاصر، دموكراسي فرهنگي را “آزمايشگاه صلح” (Lab of peace) ناميده‌اند. آزمايشگاهي كه انسان‌ها در آن ضمن وفاق (Consensus) داراي تمايز (Separation) و ضمن تمايز داراي همبودي هستند. (Vitari, 1986, p 217)

در موكراسي فرهنگي،‌ جوامع با پذيرش تفاوت در تعريف بسياري از مفاهيم، تصميم مي‌گيرند با يكديگر ارتباط برقرار كنند. در چنين جوامعي، فرهنگ‌ها در تلاش رفع موانع ارتباطات ميان فرهنگي خواهند بود نه در تلاش حذف فرهنگ‌ها.

در تجسم آرماني اين جامعة جهاني ناچار خواهيم شد در تبيين اعمال فلسطيني‌ها عينك معني‌هاي آنها را مبنا قرار دهيم و از آن سو در اعمال بازماندگان خشونت‌هاي انتقام‌جويانه در تل‌آويو، عينك‌ معني‌هاي بازماندگان را مبنا قرار دهيم. به اين ترتيب است كه درد ديگران به درد مشترك تبديل خواهد شد.

به نظر مي‌رسد كه براي دستيابي به چنين شرايطي، لازم است در كنار اصل عينيت در خبر، از يك اصل جديد به ظاهر ذهني نيز پيروي كنيم؛ اصلي كه به موجب آن در گزارش‌هاي خبري، بايد به “معني” توجه كنيم و به موجب مدل “منبع معني” (محسنيان‌راد، 1380،‌ صص 61 – 57) بايد كوشش كنيم كه مشابه معني موردنظر عوامل تشكيل‌دهندة رويداد خبري، درگيرندگان پيام ما متجلي شود. اگر چنين كنيم، ديگران، فقط ديگران خواهند بود،‌ به الزاماً دشمنان.

 

منابع:

-بديعي،‌ نعيم. (1377). تحليل محتواي مطالب 10 روزنامة تهران. مجله رسانه، سال نهم، ش 1.

-بوتل، گاستون (1368). جامعه‌شناسي جنگ. ترجمه هوشنگ خجسته‌فر. تهران، انتشارات انقلاب اسلامي.

-شايگان،‌ فريده. (1372). عمليات حفظ صلح سازمان ملل، تهران، دفتر مطالعات سياسي و بين‌الملل وزارت امور خارجه.

-شعار غفاري،‌ پيروز (1371): اخبار جهان خارج در مطبوعات ايران، بحثي درباره‌ وابستگي اطلاعاتي. مجموعه مقالات ارائه شده در نخستين سمينار مطبوعات ايران، تهران،‌ مركز مطالعات و تحقيقات رسانه‌ها.

-شُكرخواه،‌ يونس (1375) بازتاب جهان در روزنامه‌هاي ايران،‌ بررسي معيارهاي گزينش اخبار بين‌المللي در 10 روزنامه‌ روزانه تهران،‌ رساله كارشناسي ارشد. استاد راهنما: دكتر نعيم بديعي، دانشكده علوم اجتماعي دانشگاه علامه طباطبائي.

-ضيائي بيگدلي، محمدرضا (1373). حقوق جنگ، تهران، دانشگاه علامه طباطبائي.

-فرقاني، محمدمهدي (1375). مطبوعات و تحولات اجتماعي در ايران. مجله رسانه، سال هفتم، ش 2.

-گالي، و. ب. (1373). فيلسوفان جنگ و صلح، كانت، كلاوز ويتس، ماركس، انگلس، تولستوي. ترجمه محسن حكيمي، تهران، نشر مركز.

-محسنيان‌راد، مهدي. (1380). ارتباط‌شناسي (ارتباطات انساني، ميان‌فردي، گروهي و جمعي). چاپ چهارم، تهران،‌ سروش.

-مسايلي، محمود، ارفعي، عاليه. زير نظر محمدرضا دبيري. (1373). جنگ و صلح از ديدگاه حقوق و روابط بين‌الملل. تهران،‌ وزارت امور خارجه.

-نيكسون،‌ ريچارد (1366). صلح حقيقي. ترجمه دكتر جعفر ثقه‌الاسلامي. تهران، نوين.
 

    258 بازديد     0 امتياز     0 نظر


مطالعات موضوعي مرتبط :
●   جنگ (168)
●   رسانه (323)
●   سانسور (17)

دسته
●  متن / مقاله

رسته :3

تاريخ ارسال:15/02/1382

تاريخ شمسی نشر:15/02/1382
   

دعوت همکاری با باشگاه


 
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت

  آمار سايت   |   پشتيبان فني   |   ارسال مطلب