ريزش برج هاي دوقلوي مركز تجارت جهاني با اقدامات تروريستي در 11 سپتامبر 2001 چهره تازه اي به دنياي انسان ها داد. اين حادثه واكنش ها، اظهار نظرها و ايده ها ي مختلفي را به دنبال داشت : تغيير در مؤلفه هاي تعريف كننده منافع ملي؛ تجديد نظر در معيارهاي پذيرفته شده دولت هاي ملي ؛ ظهور شكل نويني از تروريسم كه به صورت فرامرزي فعاليت مي كنند و بالاخره لزوم بازنگري در امنيت بين المللي و سازمان هاي اقتصادي – سياسي و فرهنگي جهاني ، از مواردي هستند كه اين حادثه دوران ساز از فرداي روز واقعه در شرايط بين المللي پديدار ساخته است .
از ميان اثرات و توابعي كه اين حادثه تروريستي در ايالات متحد آمريكا به وجود آورده است ، شكل گيري دوگانگي بنياد گرايي / مدرنيته يكي از مسائلي است كه در زمينه هاي سياسي – فرهنگي و اقتصادي از منظر جهاني شدن مدرنيته و تلاش هاي عملي بنياد گرايان فرصت بروز يافت و بخشي از چالش هاي دهه هاي گذشته را تحت سيطره و مقابله ايده ها و كنش هاي مدرن و بنياد گرايانه به يكي از محورهاي اصلي زيست جهان انساني در دهه اول قرن بيست و يكم تبديل كرد.
بي ترديد استفاده بنيادگرايان از تكنولوژي فوق پيشرفته در جهت اهداف متافيزيكي در حادثه كوبيدن هواپيماي مسافري به برج هاي تجاري – مسكوني ، اوج كنش هاي اين آموزه ها را به نمايش گذاشت و حساسيت اذهان و افكار را در پيدا كردن راه حلي انسان دوستانه و صلح آميز براي مقابله با تكرار اين گونه وقايع و حوادث ضروري بخشيده است . در اين ميان تشخيص تفاوت هاي دانشي و ارزشي ميان دنياي بنياد گرايي و جهان مدرنيته از اساسي ترين تلاش هاي فرهنگي به شمار مي رود، تا بر پايه آگاهي از آنها بتوان واكنش هاي ضد انساني تروريستي و كمبودهاي عيني خود تكنولوژيك مدرنيته را به موقع و قبل از وقوع فاجعه هاي انساني ديگر تشخيص داد.
ايده ها و كنش هاي بنياد گرايانه در پاسخ به بحران هاي هويتي پديد آمده بود كه عصر جهاني شدن فرهنگ ها، رواج و گسترش آموزه هاي قومي – جنسي و مذهبي در زيست جهان انسان ها ، پايان سوسياليسم واقعا موجود و حاد شدن تفاوت هاي اقتصاد ميان شمال / جنوب به وجود آورده بودند. بنابراين واقع بينانه است كه يكي از چالش هاي اساسي دنياي امروز را در تقابل و معارضه ميان مدرنيته و بنياد گرايانه از آموزه هاي نوگرايانه و مدرن ديني – قومي و جنسي مي توان نام برد كه با بازسازي انديشه هاي كهن از منظر ايده هاي دنياي مدرن ، واقعيات عصر حاضر را پذيرفته و فرايند مدرنيزاسيون فرهنگي- اجتماعي را در كشورهاي غير غربي و پيراموني بر عهده گرفتند.
درميان زير ساخت هاي غير گفتماني بنياد گرايانه ، هي وود به چهار عامل:
1ـ روند غير مذهبي كردن
2- عصر پااستعمار
3ـ شكست سوسياليسم انقلابي
4ـ روند جهاني كردن
اشاره مي كند.(هي وود 1380، ص 498)
شيرين هانتر با تكيه بر روند نوسازي به پديده بنياد گرايي با مورد اسلامگرايي مي نگرد و در اين رابطه مي نويسد : پديده اسلامگرايي در محتواي توسعه اجتماعي و سياسي جوامع اسلامي و پيامدهاي فرهنگي جوامع اسلامي و از هم گسيختن بافت اجتماعي سنتي آنها، كه موازنه قدرت در ميان بخش هاي گوناگون جامعه را نيز تغيير داد، از جمله چنين پيامدهايي است .(هانتر 1380، ص 120) با اين حال همان طور كه دكمجيان اشاره نموده است ، در شكل گيري پديده بنياد گرايي عوامل ديگر تاريخي و سياسي نيز دخيل بوده كه اين جنبش ها را فراتر از زمينه هاي اخلاقي و اجتماعي مي برد و سرنوشت آنها را به گسست و دگرگوني در گذار از قرون وسطي به عصر مدرن و جابه جايي دانايي از جهان اسطوره ها به نظم هاي عقل گرايانه و علم باوري ، پيوند مي زند. (دكمجيان 1377، صص 30-21)
بنياد گرايي اگر چه از نظر بنيان هاي فكري و عملي خود ريشه در دوران مدرنيته قرن هجدهمي و عصر استعماري دارد اما تنها با رسوخ بحران هاي حاد و جدي كه با چرخش پست مدرنيسم در اركان مدرنيته دهه شصت رخ داد ، توانست تجديد حيات يافته و فرصت ابراز وجود يابد . از طرف ديگر بنياد گرايان در بيان ايده هاي خود به لحاظ تشابه زباني ميان متافيزيك و شهودات شخصي بيش از هر گفتاري از آموزه ها ديني بهره مند مي شود و دين در افكار و كنش هاي بنياد گرايانه به مثابه جدال بزرگ در طرح سياست و حقيقت ، از محوريت برخوردار است . همين مسئله در روايت راديكال چرخش پست مدرني خود، سر از عقل ستيزي در آورد و با رويكرد افراطي به نسبي باوري ، آب به آسياب ايده هاي بنياد گرايانه ريخت . همگام با شكل گيري ايده هاي بنياد گرايانه، گفتمان جهاني شدن در فرهنگ مدرنيته نيز با گذار از آنارشي دانشي و اجتماعي پست مدرن ، به استحكام بنيادهاي معرفتي و واقع گرايانه خود مبادرت ورزيد و با ورود به عصر اطلاعات و رسانه هاي همگاني ، جامعه انساني را به دوران نويني رساند.
حال كه جهاني شدن – با چالش هاي و مخالفت هاي متعدد به محوري ترين مسئله انسان ها تبديل شده و در بخش وسيعي از ساختارهاي اقتصادي – اخلاقي و فرهنگي، به دنبال تثبيت ايده هاي خود است ، مي توان واكنش هاي بنياد گرايانه را به عنوان چالش هاي هويتي و ضديت سنتي با مدرنيته در شكل تازه اي به خوانش گرفت؛ ايده هايي كه اين بار ابزارهاي خود را براي اجراي آموزه هاي از پيش تعريف شده ، از دنياي مدرن مي گيرد. اين چالش با توجه به وضعيت حياتي كه كشورهاي پيراموني در شرايط جهاني شدن اقتصاد و فرهنگ در آن گرفتار هستند، از اهميتي خاص برخوردار است و گفتمان فرهنگي – سياسي اين كشورها بدون حل دوگانگي بنياد گرايي / مدرنيته كه اصلي ترين معضل و مشكل در وضعيت كنوني جهان است ، نخواهند توانست در ضيافت جهاني قرن جديد فعالانه حاضر شوند. در واقع اين دوگانگي جاي دوگانگي هاي پيشين سنت / مدرنيته ، حال / گذشته و خود / ديگري را كه در شرايط قبلي مواجه با دنياي مدرن گفتمان ها و كنش هاي كشورهاي پيراموني گرفتار آنها بوده اند، گرفته و حل واقع بينانه و توام با جديت معرفتي و پراتيك را مي طلبد.
بنياد گرايي مبتني بر متافيزيكي است كه با بازگشت به اصول و بنيان ها در قرون گذشته ، حلقه هاي انديشه و كنش را به هم متصل مي كند؛ مي توان سه اصل اساسي را برآمده از متافيزيك بنياد گرايي در حركت هاي و جنبش هاي بنياد گرايان تشخيص داد كه اصول آن به اين شرح است :
1ـ حاكميت فرازميني
2ـ دين تنها راه حل اداره جامعه .
3ـ اجراي دستورات شريعت در عرصه هاي عمومي و خصوصي .
بي ترديد اين ايده ها برآمده از اعتقادي است كه زمان حال رامنحط تر از گذشته مي داند و اصالت را در دوران گذشته و زيست سنتي تبليغ مي كند كه با سربرآوردن (قرن جاهليت ) (به تعبير سيد قطب) به محاق فراموشي رفته است ، (اسلام و مدرنيته ، ص 20) از نظر بنياد گرايان وظيفه وجداني هر فردي است كه به مقابله با ساختارها و ايده هاي دوران مدرن آمده و در افسون زدايي از امر قدسي و به كنار گذاشتن گفتمان سكولاريستي با تمام جان و مال بكوشد.
اين گونه استفاده از امر قدسي را بيش از همه رودلف اتو – كه مدون آن بود- در اوايل قرن حاضر تشخيص داد و نسبت به اين نحوه برخورد با آن هشدار داد؛ وي در سرآغاز تبيين (غير عقلاني) يا (فراعقلاني) خود از (امر قدسي) مي نويسد:
(تعبير غير عقلاني) امروزه موضوع مورد علاقه كساني شده است كه در انديشيدن كاهلي مي ورزند يا مي خواهند از زير بار اين وظيفه دشوار و پرزحمت كه توضيح عقايد و تاسيس مبنايي براي توجيه منسجم باورهايشان باشد، شانه خالي كنند . اتو 1380 ، ص 31) با اين حال، بنياد گرايان در پي باز توليد انگاره هاي سپري شده سنت، با تمسك به بازيابي امر قدسي ،اهداف خود را بيان مي كنند ،سيد حسين نصر ،سنت گرايي كه دركار تئوريزه كردن انديشه هاي بنيادين سنت پيشين است ، در اين رابطه مي نويسد: (بازيابي امر قدسي مالا با احياي سنت مرتبط است و پيوندي ناگسستي با آن دارد، و احياي سنت و نيز امكان زندگي بر طبق اصول آن در جهان غرب طي اين قرن ، همان تحقق كامل و نهايي جست و جوي انسان معاصر براي بازيابي امر قدسي است.(نصر 1380، ص 176)
برخي ديگر نيز از ديدگاه پست مدرني همان دستيابي به سنت را در شكل تلاش براي زنده كردن عرفان باستان ومعنويت شرقي وجه همت خود كرده اند و نا خوا سته با افتادن به وادي از جا به در كردن مقولات فرهنگي و فكري چرخش پست مدرن (به تعبير وايتهد )، بنيان هاي فرهنگي لازم را براي استحكام بنياد گرايي در كشور هاي پيراموني فراهم مي كنند ؛با اين حال بنيادگرايي در پياده كردن ايده هاي سه گانه خود و توابعش در ساختارهاي اخلاقي – سياسي و اقتصادي جامعه در چالش با واقعياتي قرار دارد كه كل اين پروژه را به صورتي معمايي ظاهر مي كند ؛ بنيادگرايان در مقام مديريت سياسي ، نا خواسته وبه ضرورت زيستي و فرهنگي ،بايد انسان را با تشخص و هويت زميني در حاكميت قرار دهند ؛ مفهومي كه حتي از متون كلاسيك سنت نيز در اشاره به خليفه اللهي انسان برمي آيد. از سوي ديگر هر متني نشأت گرفته از زمينه هاي اجتماعي است كه آن متن در پاسخگويي به نيازهاي زمانه خود ، شكل گرفته است و متون كلاسيك مورد نظر بنيادگرايان هم از اين قاعده مستثني نيست .
بنابراين بدون جابه جايي واقعيت با انديشه ، نمي توان در رفع نيازهاي اين زمانه تغيير يافته نسبت به دوران پيشين توفيق حاصل كرد. همين مسئله منطق تماميت خواهي ، مطلق گرايي و انحصارطلبي را در ايده هاي بنيادگرايي نيز با چالش ها ي جدي وعيني مواجه مي كند . اين چالش ها و پر سمان ها كه در مقابل ايده هاي بنياگرايي قرار دارند و ناظر به تحول و دگرديسي درتمامي عرصه هاي زيست جهان انساني در عصر مدرنيته هستند ، تحرك موج پسا بنيادگرايي را براي افكار غير سكولار و اصلاح طلب ضرورت بخشيده وجريان آگاهي بخش و نوانديش را درتاييد وقبول قواعد امروزين در مسائلي چون : دموكراسي – حقوق بشر وتسامح در دستور كار قرارمي دهد . گذار ازجريان هاي بنيادگرانه كه از افق معرفتي زمانه مدرن انجام مي گيرد ، ميسر نخواهد بود و به كارگيري زبان متافيز يكي و گنگ و مواجه سياسي و ايد ئولوژيك با بنياد گرايي – به نحوي كه در ميان برخي از روشنفكران دوره پس از نهصت عرب زبان ، اكنون رخ مي دهد – (ر. ك: حنفي 1380 ،ص140 )باز توليد همان ايده هاي سنتي و بنيادگرايانه را به ارمغان خواهد آورد .
وضيعت به وجود آمده ميان بنيادگرايي و مدرنيته ، ايجاب مي كند كه به شفاف سازي ايده ها در بازسازي گفتمان هاي مختلف پرداخته وبا ابهام زدايي و ايدئولوژي زدايي از آموزه هاي روشنگري و الگوهاي مدرنيته ، كه از درون دانش هاي سنتي مطرح مي شدند ، واقعيت جهاني شدن مدرنيته و تحول و دگرگوني در عرصه هاي اجتماعي – اخلاقي – سياسي – اقتصادي را در زمانه خود لحاظ كنيم وبا نگرشي برون معرفتي درفرداي انقلابات علمي و انفورماتيكي و بروز جوامع شبكه اي ، ايده هاي سنتي و بنيادين را مورد توجه قرار دهيم .