"جنايت بر عليه بشريت" ، ادعانامه سه ملت عراق ، ايران و کويت بر عليه رژيم صدام و کساني بود که در اين جنايا ت با او همراهي کرده اند. رژيم عراق در 24 سال گذشته 5 باردست به جناياتي زد که بشريت مترقي انان را جنايت بر عليه بشريت قلمداد ميکند.
1-قتل عام کردها در دهه 80 و استقاده از مواد شيميايي در اين قتل و عام
2-تجاوز به ايران در 1982
3-استفاده از سلاحهاي شيميايي در جنگ با ايران ، در هنگاميکه استقاده از انان ممنوع اعلام گرديده بود.
4- تجاوز به اشغال کويت و اشغال ان کشود و جنايت بر عليه مردم کويت در زمان اشغال
5-سرکوب شيعيان عراق در جنوب عراق
6-نقض حقوق بشر در عراق
از اينرو ايرانيان هميشه ارزوي محاکمه رژيم صدام را در دادگاه بين المللي در سر پرورانده وپايان حکومتش در دل داشته اند. با همه اينها دولت امريکا و انگليس بجاي درخواست محاکمه صدام بر اساس " جنايت بر عليه بشريت" ، "خلع سلاح" عراق و " همکاري دولت صدام با تروريسم بن لادن " را به موضوعات اصلي جدل با صدام در سازمان ملل تبديل کرده ، به قشون کشي بر عليه عراق پرداختند .در اين قشون کشي ، انچه در پرده باقي ماند ، همکاري مستقيم دولت امريکا در زمان ريگان و بسياري ديگر از دولت ها با دولت عراق در 4 مورد از 6 مورد ذکر شده بالا ميباشد .
چنانچه حکومت صدام به محاکمه کشيده ميشد بي شک همکاري مستقيم دولت امريکا با ان رژيم به بي ابرويي بسياري از کساني مي انجاميد ( مانند رامسفلد ٍ چيني ) که اکنون پرچم " دمکراسي" را بهانه اي براي سياست هاي افراطي خود اعلام کرده اند.
دولت بوش ائتلاف نيروهاي ضد دمکراتيک و افراطي
انچه دولت بوش را از دولتهاي پيشين امريکا مجزا ميسازد نقش برجسته و اساسي گروههاي ايدئولوژيک افراطي درتدوين سياست هاي داخلي و خارجي اين دولت ميباشد.
تحولات ساختاري اقتصادي و سياسي امريکا در دو دهه گذشته ، ارايش نيروهاي سياسي جامعه امريکا را بشدت تحت تاثير خود قرار داده است . اين تحولات که ريشه در رشد سريع اقتصاد نو انفورماتيک و گسترش روند هاي گلوبال داشته به مقاومت جامعه کهنه و سيستم هاي ارزشي ان دامن زده است. اين مقاومت در سازمان يابي و پيدايش ائتلاف گوناگون نيروهاي کهنه و حلقه زدن انان بگرد دولت بوش خود را بشکل برجستهاي نمايان ميسازد. مباني اتحاد اين نيروها افراطي به قرار زيرند:
1- ناسيوناليسم افراطي که در يکسوي ان نيروهاي " پروتکشنيست " ( مانند بوکانون ) قرار گرفته و در سوي ديگرش " نطريات ناسيوناليسم هژموني طلب ( رامسفلد) قراردارد.
2- نيروهاي مذهبي افراطي ( اوانجليست هاي بنياد گرا- رابرتسون ، فارول و گراهام ) که در دو دهه کذشته با غبضه کردن سازمانهاي گوناکون مذهبي و از انجمله کليساهاي بابتـست جنوبي ( Southern Babtist Church ) ، در 1998 در تشکيلات " ائتلاف مسيحيون " (Christian Coalition ) براي شرکت در قدرت دولتي بگرد جورج دبليو بوش متحد گرديدند .
3- نيروهاي ضد حقوق مدني که بگرد تشکيلاتهاي گوناگون و بويژه درسازمان جامعه فدارليستها بازگشت به گذشته را در زمينه هاي حقوق مدني دنبال ميکنند .
4- سازمانهاي گوناگون مديران شرکت هاي بزرگ " اقتصاد کهنه " که در دهه نود بشدت در معرض تهديد قرار گرفته و ناتوان از همراهي با تحولات نو ين اقتصادي کشتند. شولتز و چيني هردو نمونه هاي برجسته اين جريان را نشان ميدهند. ( هردو انان مورد مواخذه در مورد فعاليت هاي غير قانوني در شرکت بک تل و هاليبرتون ميباشند).
نيروهاي مذهبي افراطي و نقش انان در سياست هاي امريکا:
کشيش ولتن گادي نوشت : "در 1978 وقتي پاول پرسلر و پيج پاترسون برنامه و نقشه ده ساله خود را براي متحول ساختن کنگره بابتيست هاي جنوبي (Souhthern Baptist Convention ) و استقرارگروهاي بنياد گرا را ( Fundementalist ) در رهبري و ارگانهاي مختلف ان اعلام داشت ، کسي انها را جدي نگرفت . اکنون پس از گذشت بيست سال نيروهاي مذهبي مخالف محافطه کاران تاوان " بي اهميت شمردن ان خطر را دادند. " و عملا اکثريت ارگانهاي دومين سازمان مذهبي را امريکا به تسخير نيروهاي بنيادگرا در امد. بايد توجه داشت که اين نخستين نهاد مذهبي در امريکا نبود که تحت کنترل نيروهاي بنيادگراي مذهبي در امدند . " موسسه تحقيقات درباره دمکراسي" اعلام داشت که نقشه تسخير " کليساي پرسپترين" که قريب 5 مليون عضو دارد توسط نيروهاي بنيادگراي مذهبي تنظيم شده و ان موسسه پيش بيني ميکند که اين سازمان ، قرباني ديگر هجوم نيروهاي افراطي براي تسخير سازمانهاي مذهبي خواهد گرديد.
روي هاچسن ( Ron hutchson ) در روزنامه نايت رايدر ( Knight Ridder ) چنين مينويسد: " زمانيکه ديويد فروم ( اشاره به يکي از همکارانش ) به بخش غربي کاخ سفيد براي مصاخبه رفت شنيد که " يکي از کارمندان به ديگري ميگفت " جايت در جلسه قرائت انجيل خالي بود". او تا انزمان از وجود برنامه هاي خواندن انجيل در کاخ سفيد خبر نداشت .
بوش روي اوري خود را به مسحيت ( متولد شدن مجددش را بعنوان يک مسيحي ) مديون بيل گراهم ( يکي از رهبران محافظه کار مذهبي ، همکار نزديک نيکسون و يکي از سرسخت ترين مخالفين جنبش حقوق مدني در امريکا ) دانسته و معتقد است که او کسي بود که در سال 1985 هنگاميکه به ديدار خانواده او ميرود " تخم مذهب را در روح او ميکارد". پس از ان در شهر ميدلاند ايالت تکزاس با تشويق دان ايوان ( وزير تجارت کنوني امريکا) در کلاسهاي اموزش انجيل شرکت ميکند.
نويسندگان زيادي به رابطه نزديک دولت بوش با گروههاي افراطي مذهبي اشاره کرده اند. بسياري از اعضاي کابينه بوش از افراطيون مذهبي بوده که خواهان تغير سنت مهم امريکا در جدايي دين از دولت ميباشند.
وزير علوم دولت ، پيج (Paige ) ، در مصاحبه خود با سرويس خبري بابپتست گفت : " من ترجيح ميدهم که کودکان به مدرسه اي رودند که ستايش قوي نسبت به ارزشهاي جامعه مسيحي داشته باشد ، جائيکه به کودکان اموزش ايمان استوار دهد. " " يکي از دلائلي که مدارس و دانشگاههاي مسيحي در حال گسترش ميباشند اين است که در محيط مذهبي سيستم ارزشي معيني حاکم است . در صورتيکه در مدارس عمومي " ( که دانش اموزان با مذاهب مختلف در انجا به اموزش مي پردازند ) " کودکان سيستم هاي ارزشي متفاوتي را دارا هستند. "
اين براي نخستين بار است که وزير اموزش امريکا چنين بي پروا مخالف قوانين اساسي امريکا ( جدايي دين از دولت و نهادهاي مدني عمومي ) سخن مي راند.
رابطه نزديک بوش با نيروهاي مذهبي افراطي را ميتوان در انتخاب مل مارتينز ( يکي ديگر از وزراي کابينه بوش که شهرت به "محافظه کاري و فعاليت در گروههاي مذهبي) و جان اشکراف ( يکي از معروفترين چهرهاي ضد حقوق مدني در امريکا و يکي از فعالين اوانجليست هاي امريکا ؛ مشاهده کرد .
قدرت نيروهاي محافظه کار مذهبي ( معروف به بنيادگراين اوانجليست ) نه تنها در کابينه بلکه در حزب جمهوري خواه امريکا و در پلاتفرم کنگره سال2002 " حزب جمهوري امريکا- تگزاس " ، ميتوان مشاهده کرد. با انکه بسياري از جمهوري خواهان امريکا پس از انتشار اين پلاتفرم با برخي از مواد ان به مخالفت پرداخته اند ليکن در دوسال اندي که از حکومت بوش ميگذرد بندهاي اين پلاتفرم در تمام سياست ها و برنامه هاي دولت بوش خود را منعکس ساخته است . شباهت اين برنامه با تفکرات و برنامه هاي نيروهاي بنياد گرا ي مذهبي در ايران انسان را به شگفتي واميدارد.
در پلاتفرم حزب جمهوري خواه امريکا در تکزاس چنين امده است :
" حزب جمهوري خواه تگزاس تاکيد ميکند که" ايالات متحده امريکا ملت مسيحي است" ، " ما ازادي تبليغات مذهبي را در محل هاي عمومي و دولتي طلب ميکنيم " . در اين برنامه جدايي کليسا از دولت " افسانه " خوانده شده و درخواست هاي زير بعنوان درخواست هاي حزب به پيش نهاده شده است :
" مخالفت با کنترل اسلحه " ، لغو " وزارتخانه اموزش و پرورش ، وزارتخانه کار ، و ..."
" لغو ماليات بر درامد ، ماليات ارث ، ماليات بر سود سرمايه و شرکت ها "
" لغو قانون دستمزد "
" برچيدن دلار و جايگزيني ان با طلا "
در بند مربوط به اموزش امده است که : ما پشتيبان" انجام مراسم مذهبي در مدارس " ميباشيم .
در بخش مربوط به حقوق کودکان مي خوانيم " ما قاطعانه با رسميت کنواسيون سازمان ملل در مورد حقوق اطفال توسط کنگره امريکا مخالفيم "
در بخش مربوط به خاور ميانه مي خوانيم : " اورشليم پايتخت اسراييل بوده و سفارت خانه امريکا بايد به انجا منتقل شود."
نه تنها در تکزاس بلکه همچنين در فلوريدا و جورجبا رهبران حزب جمهوري از فعالترين نيروهاي محافظه کار مذهبي ميباشند . کارل رو ، سهم نيروهاي مذهبي را کل راي دهندکان بيست مليون نفر اعلام کرده است که در انتخابات گذشته پانزده مليون نفراز انان به بوش راي دادند. بعبارت ديگردر انتخابات گذشته سي درصد از راي دهندگان به بوش را " افراطيون مذهبي تشکيل داده اند .
با همه اينها نفش مهم گروههاي افراطي مذهبي نه در تعداد بلکه در تشکل انهاست .
نقش کليدي جرج بوش در متحد کردن دو گروه اصلي مذهبيون افراطي 1998 سبب گرديد که حتي کساني که در سال 1991 برعليه پدر او بدليل همراهي با سازمان ملل برخاستند ( مانند پت رابرتسون –يکي از مهمترين شخصيت هاي مذهبيون افراطي) به پشتيباني از بوش برخيزد.
بر عکس تصور برخي از روشنفکران ايراني که دولت بوش را " پرچم دار دمکراسي ، روند هاي گلوبال و " مدرنيته " ميباشد اين دولت يکي از نمايندگان اصلي نيروهاي ضد دمکراتيک و ضد گلوبال و ضد مدرنتيه در جامعه امريکا ميباشد .
در اينجا بايد با اين انديشه نژاد پرستانه که در خاورميانه رواج فراوان گرفته و يهوديان امريکا را " مسبب " سياست هاي دولت بوش مي پندارند ، بشدت مقابله نمود . اين گونه نظريات نه تنها با واقعيات خوانايي ندارند بلکه برعکس براي پوشاندن اهداف نيروهاي افراطي در امريکا و خاورميانه بسيار مورد استفاده قرار ميگيرد.
درک مناسبات ميان نيروهاي افراطي مانند حزب ليکود اسرائيل و طرافداران يهودي ان حزب در امريکا و مسيحيون افراطي اوانجليست مهم ترين نکته در فهم سياست هاي امريکا نسبت به اسراييل است .
زمانيکه طرح "دو دولت" بدليل پافشاري اروپا توسط بوش به پيش نهاده شد مهم ترين مخالفت با ان نه از جانب اکثريت يهوديان امريکا بلکه توسط نيروهاي " مسيحيت افراطي" در امريکا شکل گرفت .
سر شماري موسسه زاگبي پس از اعلان طرح بوش نتايج زيررا بدست داد :
" نه تنها اعراب امريکا بلکه يهوديان امريکا نيز نظر مساعدي نسبت به دولت بوش ندارند . فقط 28% يهوديان خود را طرفدار بوش اعلان کردند در ميان اعراب اين رقم 26% بوده است . جالب ترين نکته که اين امار نشان داد اينست که به نظر اکثريت يهوديان سياست امريکا در خاورميانه مي بايست توازن داشته باشد . همچنين بر اساس اين سرشماري 87% يهوديان امريکا خود طرفدار ايجاد دولت مستقل فلسطين مي دانند و اين رقم در ميان اعراب به 95% در صد ميرسد.
در باره اين سئوال که ايا " شما ازچنين قراردادي ميان فلسطيني ها و اسراييلي ها پشتيباني ميکنيد که بر اساس ان دو دولت مستقل فلسطيني و اسراييلي تشکيل گرديده و اسکانهاي يهودي در نوار غزه وکرانه باختري به فلسطيني ها داده شده و مرزي بر اساس 1967 ترسيم گرديده و فلسطينيها حق بازگشت به منطقه فلسطيني را داشته باشند و اورشليم ميان اين دو تقسيم گردد . " پنجاه و دو در صد يهوديان خود را موافق اين طرح دانسته و سي در صد با ان مخالف بودند. در ميان اعراب امريکا اين رقم هفتاد و نه در صد موافق 11 در صد مخالف ذکر شده است .
در امارگيري که توسط " کميته يهوديا ن امريکا" انجام گرفت 63 درصد يهوديان امريکا از استقرار دولت فلسطين پشتيباني نموده و تنها 25% با چنين طرحي بشدت مخالفت کرده اند.
در حاليکه تمام امارها نشان دهنده ان است که تنها اقليت کوچکي از يهوديان امريکا مخالف استقرار حکومت فلسطين ميباشند هر زمان که موضوع دولت فلسطين به پيش ميايد ، ما شاهد تبليغاتي عظيمي بر عليه ان طرح در امريکا بوده ايم . بر عکس تصور رايج اين ضديت براساس مخالفت اکثريت يهوديان امريکا نبوده بلکه بر پايه اتحاد ميان دستجات افراطي ليکود و يهوديان هواداران ان حزب در امريکا و " افراطيون مسيحي " استوار است. اگر تا سالهاي 70 مسيحون بنياد گرا ؛ يهوديان را جزو دشمنان اصلي خود به حساب مياوردند با شکل گيري جنبش هاي افراطي مسيحيت برهبري رابرتسون روابط نويني ميان انان با اسرايل و بويژه با احزاب دست راستي اسرائيل پديد امد.
رشد انديشه هاي " هزاره ظهور مسيح) premillennialist ) (انان که ظهور مسيح را موضوع فوري دانسته و معتدند که مهمترين هدف و فعاليت مسيحيان بايد اماده کردن شرايط براي ظهوراو باشد) از سالهاي هفتاد به بعد زمينه هاي لازم را براي همکاري ميان افراطيون مسيحي و گروههاي افراطي اسرائيل اماده ساخت .
در 1971 کارل هنري کنگره مسيحيان بنياد گرا را در اورشليم بر گزار ميکند . هزار و پانصد نماينده از سي و دو کشور در ان کنگره شرکت ميکنند . گروههاي دست راستي درون اسرائيل با انکه با اهداف و نظريات گروههاي افراطي مسحيي توافقي ندارند ، اين گروهها را متحدين نوين خود در امريکا پنداشته و از هر گونه ياري به انان دريغ نمي نمايند. از ان زمان به بعد ، سفر هاي گروههاي اوانجليست افراطي به اسراييل اغاز ميگردد .
جري فارول ، اورال رابرت و ال ليندسي سه تن از معروفترين چهره هاي مسيحيون افراطي امريکا در سفرهاي خود به اسرائيل ، مورد استقبال موشي ارون و بگين قرار ميگيرند . روابط تنگاتنگ ميان گروههاي دست راستي درون اسراييل با مسيحيون افراطي ، بنيادگرايان اونجليست را به بزرگترين نيروي سياسي درون امريکا ، براي دفاع از اسرائيل و بويژه گروههاي افراطي اسراييل مبدل ساخته است .
مسيحيون افراطي از مبلغين اصلي " مهاجرت " يهوديان امريکا به اسرائيل اند . تنها در سال 2001 نزيک به سي مليون دلار براي کمک به " مهاجرت يهودياني به اسرائيل جمع اوري نمودند. در اين جا بايد اشاره کرد که اين کمکها نه از سر خير خواهي و بلکه ريشه عميق در انديشه هاي افراطي مذهبي انان دارد . اين سياست بقول خودشان " کشتن دو گنجيشک با يک سنگ است . " از يک طرف به رفتن "کفار" " يهودي" از امريکا مي انجامد و از سوي ديگر زمينه هاي لازم را براي بازگشت مسيح فراهم ميسازد . زيرا بسياري از افراطيون مذهبي با اشاره به انجيل بر اين باورند که تنها زماني " حضرت مسيح ظهور خواهد کرد که سرزمينهاي اسراييل کاملا بدست کفار " يهودي " افتاد . به نظر انان ا ين مقصود با رانده شدن مسلمانان از اسراييل و مهاجرت هرچه بيشتر يهوديان به ان سرزمين امکان پذير ميگردد .
جيسون کايسر خبرنگار اسوشيتد پرس در مارس 2002 نوشت : " مسيحيان بويژه پروتستانهاي اوانجليست در طول ده سال گذشته مليارها دلار براي مهاجرت يهوديان به اسرائيل کمک نموده اند." نويسنده به ديويد پارسون يکي از فعالين بناياد گراي مسيحي اشاره کرده و مينويسد او بر اين باور است که " زمان ظهور مسيح فرا رسيده " و بهمين خاطر او شغل وکالت را رها کرده و در راه عقايد خود با موسسه " سفارت بين المللي مسيحيان در اورشليم " فعاليت ميکند. اين موسسه مخارج 50 هواپيماي مهاجرين اسرائيل ( پانزده هزار نفر ) را تا کنون پرداخت کرده است. " بنظر او اين مهاجرت ها نشان درستي سخنان خداوند بوده و همه چيز طبق برنامه ( ظهور مسيح در اين قرن ) به پيش ميرود."
برعکس تصوربسياري از روشنفکران کشورهاي خاورميانه که " قدرت يهوديان امريکا" را دليل اصلي پشتيباني يکجانبه امريکا از اسراييل مي پندارند ؛ اين پشتيباني بر توان نيروهاي افراطي اوانجليست استوار بوده و بهمين خاطر حتي نظريات اکثريت يهوديان نيز نميتواند در برابر برنامه و اهداف انان مقاومت نمايد.
ناسيوناليسم افراطي
ناسيوناليسم افراطي در امريکا بعنوان جزيي از يک حرکت ضد گلوبال و مخالف نهادهاي بين الملي ، براي استقرار هژموني امزيکا از دهه هشتاد رو به رشد نهاد. اين حرکت در دهه نود پس از سقوط شوروي به جنتشي سازمان يافته تبديل گرديد . در اين جنبش دستجات ناسيوناليستي گوناکوني با نظرياب مختلف با يکديگر رقابت که در يکسوي ان " پروتکشنيست هاي " امريکا و در سوي ديگر " ناسيوناليست هاي هژموني طلب " قرار گرفته اند همرا با نيروهاي مذهبي افراطي مهمترين پشتيبانان دولت بوش را تشکيل داده اند .
نقطه مشترک هرسه اين گروه هاي افراطي مخالفت با نهادهاي بين المللي ، مهاجرت ، و روندهاي گلوبال ميباشد. اين ضديت در تلاش براي لغو قراردادهاي بين المللي ( در موارد کنترل سلاح ، محيط زيست ، حقوق بشر ) درخواست براي تضعيف منحل کردن سازمانهاي بين المللي خود را نشان ميدهد.
در کنگره حزب جمهوري خواه در يوتا در اگوست 2001 ( يک ماه پيش از يازدهم سپتامبر) که چيني معاون رييس جمهوري سخنران اصلي کنگره بود اکثريت قاطع نمايندگان با تصويب قعطنامه اي خواستار ان گرديدند که امريکا از سازمان ملل خارج گردد.
فرانک گافني ( Gaffny ) يکي از چهرهاي معروف محافظه کار واز متحدان رامسفلد هنگاميکه دو تن از نمايندکان جمهوري خوا ه ميانه رو ( بروتر، ليچ ) در کنگره به دفاع از سازمان ملل برخواستند انان را " همپيمان " کلينتون" خطاب کرده که براي اجراي برنامه هاي " گلوبال و سازش با چين " تلاش ميکنند.
در پلاتفرم حزب جمهوري خواهان تگزاس نيز در باره سازمان ملل چنين امده است : ما خواهان " بيرون امدن امريکا از سازمان ملل و اخراج ان سازمان از خاک امريکا " ميباشيم
در جولاي 2002 حزب جمهوري خواه ايداهو (Idaho ) در کنگره خود اعلام ميدارد که " حزب جمهوري خواه ايداهو با احترام و قاطعانه از همه اعضاي کنگره امريکا ميخواهد که از قدرت قانوني خود استفاده کرده و ملت ما را از خطري که سازمان ملل براي ازادي افريده است نجات دهند . "
اين کنگره " از همه نمايندگان ميخواهد که از لايحه 1146 مجلس پشتيباني کرده و از سناتور هاي امريکا ميخواهد که چنين لايخه اي را نيز در سناي امريکا مطرخ سازند. " (نقل از امريکاي نو )
لايحه 1146 لايحه اي است که براي خارج گشتن امريکا از سازمان ملل در مجلس امريکا مطرح گرديده است.
بسياري از روشنفکران ايران در مقالات خود به گروهي که بنام "قرن امريکايي نو" معروف است اشاره کرده و بر نقش ان گروه در سياست هاي خارجي بوش تاکيد ورزيده اند . براستي هيچ سندي گويا تر از ان بيانيه پرده از اهداف سياست خارجي دولت بوش را بر نمي دارد . نکات زير در اين بيانيه از اهميت ويژه دارد .
1- شکل کيري اين گروه همرا است با اغاز جدل انتخاباتي رييس جمهوري در امريکا .
2- بيانيه اين گروه در زماني طرح ميگردد که موضوع اتحاد نوين اروپا و ارتش پکپارچه ان مورد بررسي اروپائيان است .
3- وجود جمعي از طرفداران حزب ليکود در اين گروه و مخالفت انان با سياست کلينتون هنگاميکه مذاکره دولت امريکا با حزب کارگر اسرائيل در جريان بود.
4- توافق مجموعه براي دفاع از ريس جمهور شدن بوش .
5- مخالفت با تقليل بودجه نظامي امريکا
گروههاي ضد حقوق مدني کابينه بوش
همرا با مسيحيت بنيادگرا و ناسيوناليستهاي افراطي نيروي ديگري که صاحب پست هاي کليدي درکابينه بوش هستند نيروهاي ضد حقوق مدني مردم در امريکا ميباشند . " جامعه فدارليستهاي امريکا " يکي معروفترين ان گروهها ميباشد. تئودور اولسون ( (Ted Olson معاون دادستاني (Solicitor General ) ، گل نورتن ( Norton ) وزير داخلي ، اسپنسر ابراهام ( ( Spencer Abraham وزير انرژي و اوريون هاچ (Orion Hatch ) رئيس کميته حقوقي سنا ، جملگي از مسئولان اصلي اين سازمان ميباشند.
ادوارد وليامي ( Volimai ) در مقاله خود در ابزرور( Observer ) پرده از رابطه : " جان اشکراف و دو تن از قاضيان دادگاه عالي امريکا اسکاليا (Scolia (و توماس (Thomas ( با اين گروه بر ميکشد.
وليمي از قول رالف نيس رئيس موسسه راه امريکايي ( American Way ) مينويسد : " دفتر حقوقي کاخ سفيد امريکا کاملا به جامعه فدارليستها که مهمترين سنگر انديشه هاي حقوقي راست افراطي ميباشند واگذار گرديده است ." ( براي شناخت از مواضع گروه فدارليستها خواننده ميتواند به سايت انترنتي انان مراجعه نمايد)
جامعه فدارليستهاي امريکا که بيست سال پيش تشکيل گرديد از روز نخست هدف حود را تغير قوانيني مي داند
که از زمان توافق نو روزولت ( New deal ) مردم امريکا در مبارزاتشان بدست اورده اند.
بيرون امدن امريکا از قرار داد "کيو تو" در خواست مشخص اين گروه از دولت بوش بوده است . کنار نهادن
"اتحاديه وکلاي امريکا" از پروسه انتخاب قاضي هاي امريکا يکي ديگراز برنامه هاي اين گروه براي تضعيف پروسه هاي بازرسي و توازن در جامعه و محدود ساختن نقش ساختارهاي مدني در کنترل ساختارهاي دولتي بوده است.
يکي از پشتيبانان اين جامعه ميلياردر معروف امريکا ريچارد ملون اسکيه و بنياد خانوادگي ميباشند. همکاري رامسفلد وزير دفاع با اين بنياد که از مخا لفين اصلي جنبش مدني امريکا بوده ، سالها ادامه داشته است .
زمانيکه بوش با استفاده از تاکتيک هاي پارلماني جرالد راينولد (Gerald Reynold ) را در راس اداره نظارت بر حقوق مدني وزارتخانه اموزش قرار داد ، کندي ،سناتور ليبرال امريکا ، دراعتراض گفت : که چگونه شخصيتي که " سابقه طولاني در دشمني با حقوق مدني دارد " ميتواند ناظربر اجراي ان قوانين گردد. اقاي راينولد يکي ديگر از اعضاي جامعه فدرااليست ميباشد.
اکثريت کابينه بوش از فعالين افراد وابسته به دستجات بنيادگراي مذهبي ، گروههاي ناسيوناليست هاي افراطي و گروههاي ضد حقوق مدني ميباشند . اين تصور که اهداف چنين گروههاي " توسعه دمکراسي " در امريکا و خاورميانه ميباشد تنها بر تصورات واهي و عدم شناخت از اين دولت و دسته بنديهاي ان استوار است .
قدرت اين گروهاي افراطي تنها به دولت بوش محدود نگرديده بلکه سهم اين گروههاي افراطي در مجلس نمايندگان بشکل برجسته اي خود را نشان ميدهد . تنها سناي امريکا در برابر اين گروههاي افراطي ميتواند در برخي از موارد نقش ترمز کننداي را ميتواند ايفا کند.
" دولت گرايي" و " ساده انگاري " باعث ميگردد که رابطه ميان "دمکراسي امريکا" و" دولت بوش " بصورت يک جانبه توسط بسياري از روشنفکران ايران مطرح گردد . بديده گروهي از انان اگر جامعه اي دمکراتيک به حساب امد ، ناگزير دولت نيز در ان جامعه سمبل دمکراسي بوده و "دمکراتيک" عمل خواهد کرد و بر عکس "چنانچه دولتي دمکرات" نباشد در اينصورت سخن از جامعه دمکراتيک امريکا سخن بيهوده خواهد بود . در ميان روشنفکراني ايراني که به موضوع جنگ پرداخته اند اين دو نگاه بشکل برجسته اي خود را نمايان ميسازد . بسياري از موافقين جنگ ظاهرا با اشاره به دمکراسي امريکا به توجيه پشتيباني خود از برنامه دولت بوش و سياست خارجي اين دولت پرداخته و انرا " جلوه " دمکراسي جامعه امريکا به حساب اورده اند. گروهي ديگر نيز سياست دولت ضد دمراتيک دولت بوش را بهانه مخالفت خود با " مدرنيته" و " جامعه سرمايه داري غربي" قرارداده اند. انچه در اين ميان ناديده گرفته ميشود جدل هاي داعمي نيروهاي دمکراتيک و ضد دمکراتيک در جامعه امريکا براي حفظ سيستم هاي ارزشي دمکراتيک جامعه امريکا و گسترش انان است . در اين جدا تاريخي و مستمر ، دولت بوش سمبل و ائتلاف نيروهاي ضد دمکراتيکي است که در دو سال گذشته به نابودي ارزش هاي دمکراسي در جامعه امريکا چه در عرصه داخلي و چه در سياست هاي خارجي کمر بسته اند .
علل رشد نيروهاي محافظه کار در امريکا
براي ما ايرانيان اين موضوع که چگونه رشد سريع اقتصاد ميتواند نيروهاي ضربه خورده را تهيج کرده و به صحنه سياست پرتاپ کند چندان مشکل نيست . تمام کساني که به بررسي انقلاب اسلامي در ايران پرداخته اند به نوعي به رابطه تنگاتنک سازمان يابي نيروهاي کهنه و رشد سريع مناسبات صنعتي در ايران تاکيد ورزيده اند.
با انکه جامعه امريکا را نميتوان با جامعه ايران مقايسه نمود ليکن در اين موضوع که تغيرات ساختاري در اقتصاد و رشد سزيع ان در دهه گذشته عکس العملي شديد نيروهاي کهنه جامعه امريکا را دامن زده است با پيروزي جنبش مذهبي ايران شباهتي نزديک وجود دارد .
گسترش سريع اقتصاد نو در ده نود و تاثيرات عميق بر نيروي کارو جابجايي ثروت در جامعه برجاي گذاشته است . سقوط تدريجي " شهرهاي صنعتي" ( مانند پيتسبورگ ) و در مقابل رشد سريع شهرهاي که مراکز اصلي " تکنولوزي مدرن " ( سن حوزه –کاليفرنيا ) ، تاثرات شديد " ساختارهاي انفورماتيک بر روي نيروي کار ،
و اثرات شگرف ان در شکاف ميان دستمزدها ، پيدايش مديريت هاي شرکت هاي اقتصاد نو و مقابله انان با " مديريت هاي " قديمي ، سقوط سهم " صنايع قديمي " در کل توليد جامعه ، شکاف عظيم ميان نسل " ديجيتال " و نسل گذشته ايجاد نموده و تاثيرات مهمي را در ارايش اجتناعي نيروهاي جامعه به جاي گذارده است . گسترش سريع مراکزي که بگرد اقتصاد نو شکل گرفت و توان ان مراکز در جذب نيروي کار بسياري از جوامع کوچک را بسرعت منهدم ميسازد . نمونه برجسته ان را ميتوان در ايالت ويرجينا مشاهده نمود . در حاليکه قسمت شمالي اين ايالت بگرد توسعه اقتصاد اطلاعاتي به شکوفايي خارق العاده اي در دهه نود دست مي يابد جنوب اين ايالت بصورت غم انگيزي در معرض نابودي قرار ميگيرد.
" ناسيوناليسم افراطي" در امريکا با سقوط شوروي جان تازه گرفت و به تدريج به صورت برنامه اي منسجم در برابر رشد و نفوذ ساختارهاي بين لمللي و گلوبال در ده نود خود را نمايان ساخت . اين ناسيوناليسم در عين حال " بعنوان " عکس العمل جامعه در برابر، " گسترش فرهنگ گلوبال" ، " گسترش تنوع فرهنگي " و تضعيف شدن " نفوذ سياسي امريکا " در جهان قابل درک است .
با انکه در نگاه اول اينگونه به نظر ميايد که با " سقوط" شوروي ميبايست دامنه نفوذ سياسي امريکا در مقياس جهاني گسترش يابد ليکن در بيست سال گذشته روندهاي گلوبال جهاني بر عکس انتظارات عمومي دامنه نفوذ سياسي امريکا را کاهش داده است . اين موضوع را ميتوان در تعداد کشورهايي پشتيبان امريکا درراي گيري هاي سازمان ملل در مورد جنگ مشاهده نمود . با تمام تلاشهاي امريکا و انگليس براي جلب دولت ها به اين اتحاد تنها 25% کشورهاي جهان از اين اتحاد پشتيباني نمودند . تلاش امريکا براي کسب 9 راي در شوراي امنيت با شکست روبرو گرديد . بدون بلر نخست وزير انگلستان که عليرغم مخالفت اکثريت مردم انگليس به جبهه جنگ پيوست تلاش امريکا براي جلب کشورها به اين ائتلاف با شکست مفتضحانه اي روبرو ميگرديد.
سقوط شوروي با انکه امريکا را به تنها ابر قدرت دنيا مبدل ساخت ليکن در عين حال موضوع " خطر " "کمونيسم" را که بنيان پذيرش رهبري استراتژيک امريکا را در ميان کشورهاي اروپائي و اسيائي تشکيل ميداد از ميان برداشت . در دهه گذشته تنها ، قدرت اقتصادي امريکا و اهميت بازاران براي اقتصاد بسياري از کشورها سبب سکوت و همراهي انان با سياست هاي امريکا گرديده است . در اين جا ميتوان به موضع گيريهاي محتاطانه چين و ژاپن در جريان جنگ اشاره نمود.
از سوي ديگر سقوط " شوروي " به گسترش فعاليت هاي سازمانهاي بين المللي انجاميد و امکان عملکرد مستقل انانرا فراهم اورد. در دهه نود فعاليتهاي " سازمان ملل " گسترش يافته و نقش هاي اساسي در سياست هاي جهاني نمود . انچه بنام " نقشه مارشال " پس از جنگ دوم جهاني توسط " امريکا " به عمل امد در ده نود در اکثر کشورهها اين برنامه ها از طريق " سازمان ملل " ، " بانک جهاني " و" سازمان بين المللي پول" صورت گرفته است. از اينرو نقش ا ينگونه برنامه ها در شکل دادن " نفوذ و وابستگي سياسي پس ار دهه نود بمراتب کمتر گشته است . مخالفت با گسترش فعاليت سازمانهاي بين المللي و تلاش براي محدود کردن نقش انها ، در مرکز درخواست هاي " ناسيوناليسم " افراطي امريکا پس از دهه نود قرار گرفته است . دولت بوش از نخستين روزهاي تشکيل کابينه اش چنين سياستي را دنبال نموده است .
مهاجرت و نقش فعال مهاجرين در پي ريزي اقتصاد نوين امريکا ، شکل گيري " فرهنگ گلوبال " در ميان جوانان ؛ باز شدن درهاي " جامعه مدني " بروي اقليت ها " ، فرهنگ سنتي حاکم امريکا را به تدريج مورد تهديد قرار داده است . در حاليکه وسعت سرزمين امريکا براي سالها امکان جدايي و همزيستي " فرهنگ شهرهاي بزرگ ( Mega Cities Culture ) و به اصطلاح مناطق رنجير انجيل ( Bible belt) ( به مناطق مرکزي و جنوبي اطلاق ميشود که مذهب و سازمانهاي مذهبي از هواداراي وسيعي بر خوردارند) فراهم اورده بود در دهه نود اين جدايي ها از طرق گوناکون تلويزيون کابلي ، انترنت درهم کوبيده شده و امکان هم زيستي " مسالمت اميزشان " از ميان ميرود . بهمان شکل که دوران تحول صنعتي "مهاجرت" عظيم روستاييانان به شهرها ارايش نيروهاي سياسي جامعه را تحت تاثير خود قرار ميداد ( ميتوان به تحولات ده سال پيش از انقلاب بهمن نمونه خوبي را در اين مورد بدست ميدهد) در دوران کنوني باز شدن ايجاد جادهاي الکترونيکي حتي در کشوري بوسعت امريکا زمينه هاي روياروي فرهنگ ها را فراهم مي اورد . با انکه امار نشان ميدهد که گرايش به مذهب ( شرکت در مراسم مذهبي ) در دو ده گذشته سير نزولي ( يک در صد کاهش در سال ) رل طي کرده است ليکن دراين دوران فعاليت گروهاي افراطي مذهبي افزايش يافته و جنبش محافظه کارانه مذهبي نقش فعال تري را در سياست هاي دولت امريکا ايفا کرده است .
عامل ديگري که به گسترش جنبش محافظه کارنه ياري رسانده است تجزيه جنبش هاي اقليت هاي امريکا بوده است.جنبش ضد نژادپرستي که زمينه اي اتحاد اقليت هاي امريکا ( سياهان و يهوديان و " اسپانيوليها" * ) فراهم اورده بود با پيروزي جنبش مدني به تدريج اهميت خود را بعنوان محور اتحاد انان از دست داد . از سوي ديگر باز شدن درهاي جامعه مدني بروي اقليت ها پس از سالهاي 70 بتدريج به تجزيه دروني ان جوامع انجاميد . اين موضوع را نيزنميتوان ناديده گرفت که فرهنگ محافظه کارانه مذهبي در ميان اقليت هاي امريکا از نفوذ ويژه اي برخوردار است . تمام امارها نشان ميدهد که از دهه هشتاد به بعد درصد راي دهندگان اقليت هاي امريکا به کانديدهاي محافظه کار حزب جمهوري خواه رشد تصاعدي داشته است .
اقاي هدايت زاده بدرستي بر کوشش حزب جمهوري خواه از ده هشتاد براي جذب اقليت ها اشاره کرده است. ليکن در اينجا بايد به اين نکته نيز اشاره کرد که اين تلاشها تنها زماني توانست به نتيجه رسد که نياز به يک پارچگي و اتحاد در ميان جدل اقليت هاي جامعه براي دفاع از " منافع " قومي و مبارزه با نژاد پرستي به موضوع ثانوي در ميان انان تبديل گرديد . پيروزي جنبش حقوق مدني در سالهاي 60 و 70 تا انجا که موضوع قانون به ميان ميايد حقوق انان را در قوانين امريکا تضمين نمود . از ان زمان جدل از حوزه قانون به حوزه هاي ديکر زندگي و از انجمله فرهنگ کشيده شد . در حاليکه مبارزه برعليه نژادپرستي و در خواست براي حقوق برابر ميتوانست اتحاد اقليت هاي گوناگون را با يکديگر و در ميان خود فراهم اورد ، تنوع فرهنگي و شکل گيري گروهبنديهاي مختلف طبقاتي مانع از ان ميگرديد که پس ازپيروزي جنبش مدني و برسميت شناختن شدن حقوق اقليتها ، چنان اتحادهاي پا برجا بماند.
رکود اقتصادي کنوني امريکا که از سال دو هزار اغاز گرديد به بي ثباتي و سردرگمي فراوان دامن زده است . سقوط شديد بازار سهام که بازنشستگي مليونها نفر را به مخاطره انداخت و ترس از اينده که که بحران کنوني دورنماي انرا کاملا مبهم گردانيده است به گسترش انديشه اي خرافي و عقب مانده ياري رساند. واقعه يازدهم سپتامبر به اين روند شدت بخشيده زمينه هاي مساعدي را براي روي اوري مردم وحشت زده به گروههاي افراطي فراهم اورد . بحران اقتصادي همرا با واقعه سپتامبر فرصت مناسبي را براي نيروهاي افراطي فراهم اورد که با تکيه بر ترس و وحشت ، تحت عنوان" امنيت" و " ميهن پرستي" به تصويب قوانيني ضد دمکراتيکي مانند "لايحه ميهن پرستي" ( Patriotic Act ) دست زنند که در تاريخ امريکا بي سابقه بوده است . تبليغات گسترده ناسيونالّستي افراطي و باز شدن دست گروههاي مذهبي افراطي و بر بستر سقوط غم انگيز رسانه گروهي باعث کرديد که هر نوع مخالفت با سياست هاي ضد دمکراتيک دولت بوش با " برچسب "خيانت به ميهن" محکوم گردد.
برخي از روشنفکران امريکا شرايط دو سال گذشته را با دوران" مک ارتيسم" مقايسه کرده و به بررسي شباهتهاي اين دو دوره پرداخته اند . ليکن هنگاميکه اشکراف بي پروا و با صراحت اعلام کرد که افراد و نيروهاي سياسي " يا با ما هستند يا مخالف ما " و مخالفت با دولت بوش را مخالفت با امريکا قلمداد نمود ، براي ايرانيان مقايسه و شباهت اين نگرش ها با تقسيم جامعه به " خودي " و ناخودي در ايران و نتايج خطرناک چنين انديشه هاي قابل فهم تر ميباشد.
بحرانهاي اقتصادي ورشد بيکاري منتج از ان در کشورهاي غرب هميشه فرصتي را بدست نيروهاي نژاد پرست براي يورش به حقوق اقليت ها و مهاجرين ايجاد کرده است . با اينهمه موضوع يورش دولت بوش به حقوق اقليت هاي جامعه امريکا تنها بر پايه " عوامل " اقتصادي استوار نبوده بلکه ريشه عميق در انديشه هاي " ضد دمکراتيک " و افراطي اين دولت دارد. مخالفت با حقوق زنان و تلاش براي " از ميان برداشتن دستاوردهاي جنبش سياهان امريکا ( ؛ قوانين تبعيض گرايانه مهاجرت بر عليه مردم کشورهاي خاورميانه جملگي ريشه در انديشه مذهبي افراطي نيروهاي فعال دولت بوش دارد.
با انکه بحرانهاي اقتصادي افريننده نيروهاي سياسي و اجتماعي نيستند ليکن در همه جا زمينه هاي مساعدي را براي روي اوري مردم را به ان نيروها فراهم اورده و جدلهاي اجتماعي و فرهنگي را که در شرايط عادي بطور ارام دربطن جامعه جريان دارد ؛ به صحنه جدلهاي اشکار سياسي تبديل ميکنند .
سياست هاي جنگ افروزي تنها بر بسترتبليغات سرسام اور ناسيوناليستي و پيدايش محيطي ضد دمکراتيکي که پس از سپتامبر 11 در امريکا پديد امد ميتوانست توجيه گردد.
بي ترديد يکي از دلايل موفقيت نيروهاي افراطي امريکا ، سر درگمي و غفلت نيروهاي دمکراتيک جامعه امريکا در دو دهه گذشته بوده است . اين سردرگمي ريشه در عدم شناخت از تغيرات ساختاري جامعه ؛ بي اهميت پنداشتن نيروهاي افراطي که دربطن جامعه امريکا در دو دهه گذشته شکل گرفته و ارايش سياسي نيروهاي اجتماعي را دگرگون ساخته اند. اين غفلت را ميتوان در عدم اعتراض به خريده شدن مهم ترين رسانه هاي گروهي در ده سال گذشته و و سکوت در برابر تسخير اکثريت راديوهاي امريکا توسط نيروهاي محافظه کار در اين دوره ، مشاهده کرد . بر عکس دهه هشتاد که تلاش نيروهاي محافظه کار براي بستن گروه خبري سي-بي-اس (CBS ) بخاطر مخالفت با جرج بوش ( پدر) با عکس العمل شديد روبرو گرديد ، در دهه نود ، بدون هيچ اعتراضي چهار شبکه خبري اصلي امريکا يکي پس از ديگري توسط شرکتهاي مختلف و از جمله جنرال الکتريک خريداري گرديده و ترادسيون مهم رسانه هاي گروهي که بر پايه استقلال کامل " بخش خبري" از مديريت و " بخش تبليغات " بنيان گذارده شده بود ( براي درک اين ترادسيون ميتوان به کتاب " تاريخ تايمز" مراجعه نمود) از ميان رفت . در اينجا بايد اشاره کرد که پس از سپتامبر 11 تنها وجود انترنت توانست حرکت ازاد اطلا عات را در جامعه امريکا تضمين نموده و امکان موفقيت هر نوع سانسور و خود سانسوري را که به بيماري خطرناک رسانه هاي سنتي تبديل گرديد ، از ميان بردارد . بدون اينترنت سازمان يافتن جنبش ضد جنگ با چنين وسعتي امکان پذير نمي بود.
يکي ديگر از دلائل رشد نيروهاي افراطي در چند سال گذشته آ لودگي جنبش روشنفکران و جوانان به انديشه هاي "ضد مدرنيسم" و" ضد گلوبال" و "صوفيسم" بوده است . اين الودگي که بشکل برجسته اي در مخدوش شدن مرزهاي ترقي خواهي و انديشه هاي ضد گلوبال خود را نمايان ساخته است در اماده شدن افکار عمومي جوانان براي پذيرش انديشه هاي عقب مانده و بنياد گرايانه نقش هاي اساسي ايفاده نموده است . نديدن تمايز ميان روندهاي گلوبال با ناسيوناليسم افراطي موجب گرديد که جنبش سياسي جوانان امريکا در دو دهه گذشته به جاي درخواست رفرمهاي دمکراتيک در نهادهاي يين المللي و تطبيق انها با شرائط جديد جهان ، ضديت با انها را به شعارهاي اساسي خود تبديل سازند . اين موضوع در تظاهرات هاي گوناگوني که بر عليه بانک جهاني و سازمان ملل در چند سال گذشته انجام گرفته است بروشني خود را نشان داده است . انديشه هاي ضد گلوبال به هم صدا شدن بسياري از نيروهاي ترقي خواه و نيروهاي چپ با نيروهاي افراطي مذهبي و ناسيوناليست در دو دهه گذشته انجاميد . بهمين خاطر در جنبش ضد جنگ هنگاميکه موضوع قوانين و نهادهاي بين المللي در برابر سياست هاي افراطي امريکا قرار گرفت اختلاف فاحشي ميان درخواستهاي اکثريت شرکنندکان در اين جنبش و خواستهاي " سازمانهاي سياسي " پديدار گشت .
جنبش ضد جنگ شايد نخستين جنبش بزرگي است که در برابر سيستم هاي ارزشي افراطي و محافظه کار، درخواست صلح و سيستم هاي ارزشي دمکراتيک گلوبال را در قالب اکسيون متحد و گلوبال به پيش نهاده است. در امريکا اين جنبش با همه ضعف هايش نه تنها جلوه اي از مقاومت جامعه در برابرسياست هاي خارجي دولت بوش بود بلکه در عين حال نخستين مقاومت گسترده جامعه براي درهم شکستن جو " ترس وحشتي " است که پس از واقعه سپتامبر نيروهاي افراطي استقرار انرا در جامعه در امريکا هدف خود قرار داده اند .
ائتلاف گروهاي " مذهبي افراطي ، " ناسيوناليسم افراطي " ؛ و " مديريت اقتصاد کهنه " و نيروهاي نژاد پرستي که ازميان بردا