چندي پيش سميناري با عنوان علم ، تکنولوژي ، مدرنيته و دين توسط رايزني فرهنگي سفارت جمهوري اسلامي ايران در اتاوا و دانشکده هنر دانشگاه اتاوا برگزار شد.
در اين سمينار استاداني از کشورهاي امريکا، کانادا، مصر، پاکستان و ايران شرکت کرده بودند که از جمله پروفسور جيمز پامبرون ، استاد دانشکده الهيات دانشگاه سنت پاول است.
نوشتار حاضر حاصل سخنراني وي در اين سمينار است.
در جهان کنوني که تقابل ها؛ تضادها و کشمکش ها و عدم تفاهم در آن جريان دارد، موضوع تفاهم و گفتگو از اهميت ويژه اي برخوردار است.
درخصوص مساله تضادهاي ميان علوم و مقوله خداشناسي و الهيات تلاشهاي ويژه و متمرکزي صورت گرفته است.
الهيات از آن جهت مورد توجه است که وظيفه شناخت عقايد را به عهده دارد.
اکنون نکته مهم اينجاست که چگونه فهم فرآيند ادراک و شناخت مي تواند به مثابه نقش واسطه دربرگيرنده راهکاري مثبت و سازنده براي مساله تضاد ميان دانش و خداشناسي (علم و دين ) باشد. اين گفتار بر 3 محور طرح ريزي شده است:
1- سخني از منظر تاريخي ، در اين ديدگاه به اين مساله خواهم پرداخت که دانش و اعتقاد ديني به وسيله گونه اي از تفاهم و ادراک به يکديگر پيوند مي يابند که جدايي شان را از يکديگر ناممکن مي نمايد.
2- اهميت نظريه در مقوله علم و دانش ، در اين گفتار به اين نکته اشاره خواهد شد که نظريه نه تنها پديده بديعي در علم است ، بلکه از جايگاه ويژه اي نيز در تبيين سهم علم و دانش در فرآيند ادراک و شناخت برخوردار است.
3- گفتاري در قالب و زبان الهيات و خداشناسي ، در برابر بديع بودن نظريه و نيز تبعات ادراک ، دين و اعتقاد نيز همواره سعي داشته است به سوال راجع به ارزشمندبودن اين فرآيندها و کنشها پاسخ دهد.
1- سخني از منظر تاريخي
در نحوه نگرش رايج به مقوله شناخت و ادراک ، علم از جايگاه مستقل و مرجع گونه اي برخوردار است. علاوه بر اين همواره اين گونه بوده است که مراکز علمي و دانشگاهي برنامه هاي آموزشي را به گونه اي برنامه ريزي مي کنند که بيشتر براساس موازين و اعتبار علمي استوار است تا نفع اجتماعي.
در حقيقت ما به استقلال علم جديد خو کرده ايم و اين استدلال به مثابه نوعي مرجعيتي است که علم جديد از آن برخوردار است و برخاسته از معيارها و هنجارهاي استدلال و عقلانيت پذيرفته شده و موجه است.
اين شاخصها به هنجاري عيني و بي طرف (Neutral) تلقي شده و به گونه اي طراحي شده اند که از هرگونه جانبداري مبرا بوده و صرفا بر مبناي تجربه قابل ارزيابي هستند. در مقابل ، سنتهاي اعتقادي (ديني) که اساسا تحت سيطره مراجع ذي صلاح و با التزام به سنتهايي در نظر گرفته مي شوند، همواره امکان انطباق با شاخصهاي علمي نمي يابند.
اگرچه به اعتقاد من چنين تداخل و تزاحمي ميان دو مقوله دانش و دين داراي گونه اي از خطاست. اول اين که تعريف کلاسيک الهيات در سنت مسيحيت يک نوع ادراک باورجويانه است. گاهي فراموش مي کنيم که چنين تعريفي در قرن 11 که در طليعه دانش دانشگاه هاي جديد قرار داشت با چه استحکامي مطرح مي شد. براي مثال در قرن 11 تدريس تفکرات ارسطو در مدارس مذهبي و صومعه ها انتقاد و توبيخ رسمي را به دنبال داشت. حال آن که بتدريج در قرن 13 و 14 نوشته هاي ارسطو جزو متون عمده درسي آموزش دانشگاه پاريس قرار گرفت که در آن توماس آکينوس (1225-1274) تدريس مي کرد.
در فاصله ميان قرن 11 تا 14 شاهد تحولات و تغييرات چشمگيري در پايه هاي علم الهيات و خداشناسي (اعتقادات) هستيم.
بسيار عميق تر از آنچه تصور مي شد به همراه تلاش در استقلال يافتن علم و عقلگرايي ، خود الهيات (علم و دين) نيز دستخوش تحول شد.
به اعتقاد من به لحاظ تاريخي ، تلاش و التزام دوگانه هم از سوي علم و هم از الهيات نسبت به فهم و ادراک صورت گرفت و اين ، يکي از نکاتي است که از ديده ها پنهان مانده است.
غفلت دوم اين است که اصولا مباحث و موضوعات مختلف ، اصول استنباطي و تفسيري مختلفي را طلب مي کنند. اگر الهيون مسيحي حقيقتا مصمم و ملتزم به تفاهم و ادراک بوده اند، چرا گاليله توسط بزرگان مسيحي در منزل خويش زنداني شد؟
آنچه را که گاليله به طور واضح ، آشکار نکرد و رهبران کليسا نيز در آن زمان به طور کامل درک نکردند اين بود که چگونه چنين چيزي منجر به وقوف و درک اختلافات موجود در نحوه تفکر کليسا (مرجعيت کتاب مقدس براساس ظاهر لفظي عبارات آن ) و نگرش حاکم بر مباحثات علمي شد؟
چنين مساله اي امروزه هم به صورت يک بحث تفسيري باقي مانده است. اهداف مورد نظر من در 3نکته بعدي خلاصه شده است.
2- نوين و ابداعي بودن نظريه علمي
با تامل و بررسي در نحوه کارکرد علم ، چگونگي کارکرد ادراک و شناخت آشکار خواهد شد. با توسعه منطق و استدلال علمي ، افقها و معاني جديدي نيز به روي ما گشوده شده است ؛ اما اين همه ماجرا نيست.
با چنين توسعه اي ما تنها به سوي تفکر علمي سوق داده نشده ايم ، بلکه به سمت عمل دانشمندان نيز روي آورده ايم. براي توضيح چنين نکته اي بايد به جايگاه «نظريه» بپردازيم.
علوم جديد بر پايه احتمالات استوار شده است و نتايج آن نيز قابل بازنگري مجدد و اصلاح پذير بوده و نتايج نظريه ها نيز ابطال پذير است. تغييرات از فيزيک کلاسيک به مکانيک کوانتم و همين طور هندسه اقليدسي به هندسه ريماني گواه بر اين مدعا است.
در عين حال جاي اين شک نيز باقي است که آيا فاعلان چنين فرآيندي (يعني دانشمندان) تداخلي در رسيدن به نتايج بيطرفانه نخواهند داشت. باوجود چنين شکي اراده و تصميم ما براي تعليم و آموختن متزلزل نشده است. دانشگاه ها هنوز ارائه کننده مدارک علمي در علوم مختلف بوده و دولتها نيز تامين کننده هزينه هاي آنها هستند.
تعهد نسبت به شناخت و ادراک بيشتر در علم ، دانشمندان را به تحقيقات و بررسي مداوم وامي دارد. مشکل دانش جديد محدوديت آن در داده هاي نظري و ذهني نيست ؛ بلکه وجود اين ذهنيت است که دانشمندان را به عنوان جنبه و مشخصه اي از ساختار دانش جديد به حساب مي آورد.
آنچه مي توان اذعان کرد اين است که هر ميزان قدرت تخيل دانشمندان در به کارگيري الگوهايشان در تحقيقات بيشتر بوده و از انعطاف بيشتري در نحوه جستجو و کاوش برخوردار باشند، از توانمندي ادراک بديع و قدرتمندتري برخوردارند. به خاطر همين است که ما علاوه بر نظريه هاي علمي ، بيوگرافي دانشمندان اوليه و رفتار آنان را نيز مطالعه مي کنيم.
آنچه در باب نوين بودن نظريه علمي گفتم ، در حقيقت تصديق عمل و نقش دانشمندان را در پي داشته است.
مشخص کردن ارتباط ميان جهاني غني از يک طرف و يک درک و خودآگاهي عميق و معلومات دانشمندان به عنوان «عالمان » از طرف ديگر است.
3- گفتاري در قالب الهيات و خداشناسي
آنچه تاکنون بدان اشاره شد، اين است که فرآيند و عمل درک علمي به ما نکته ارزشمندي را آموخته و آن ، اين است که براي هر سوالي پاسخي است و اين خود موهبتي است.
نظريه ها منجر به ادراک و شناخت از هستي متناسب با سوالات ما خواهند شد که ادراکات ما را به عنوان صاحبان علم نيز غني تر خواهد کرد.
هر چه ارتباط ميان جهان غني از معاني و دانش ما نسبت به خودمان بيشتر شود، سوالات وجودي و هستي شناسانه حساس تر و عميق تر مي شود.
آيا چنين ادراکي ارزش اين همه تلاش را دارد؟ و آيا اساسا در جهت مصالح انسان خواهد بود؟ ادراک به تعبير ريکور يک وجه بودن و وجود است. در پس آن خواسته اي است که اين خواسته بخشي از ساختار وجود انساني است.
وقتي مي گوييم الهيات (علوم اعتقادي و خداشناسي) در اين نقطه در تضاد با دانشمندان باشد، بدين معني نيست که کامل کننده آنچه دانشمندان نمي دانند نمي تواند باشد. عالمان دين سخن خاصي در باب يافته هاي علمي ندارند.
حال بايد ديد که بهره دانش از الهيات و علوم ديني چيست.
يکي از مواردي که الهيات و علوم ديني و خداشناسي سعي در ارائه پاسخ به آن دارد، در نظريه هاي مربوط به آفرينش است.
يافته هاي دانش جديد امروزي مشوق و محرکي براي تبيين ويژگي منحصر به فرد دين درباره اعتقاد به خدا به عنوان خالق بوده اند. آفرينش و خلقت نه يک لحظه آغازين از زمان بوده و نه ابتداي لحظه اي در زنجيره اي از حوادث است.
بلکه آفرينش ، گونه اي از وابستگي و ارتباط مداوم نسبت به خداوند (به عنوان آفريننده) را دارد. با چنين ارتباطي نيز جهان به صورت خودمختار برپانگاه داشته شده است. اصول منطق در زبان انساني مخالف چنين معمايي است. چطور مي شود حادثه اي را تفسير کرد (بدين معني که فهم پذيري آن را درک کرد) و در عين حال آن حادثه مستقل و مجرد و بي ارتباط نسبت به حوادث ديگر باشد؟
الهيات روش تفکر قياس وار را آموخته است. بدين صورت که دو حقيقت کاملا مجزا از طريق انسجامي خاص ميان آن دو به هم مرتبط مي شود. اما قدرت قياس همپاي ادراک انساني در هر برهه از زمان توسعه مي يابد و اينجاست که دانش مدرن چيزي براي گفتن خواهد داشت.
همان طور که درخصوص موهبت زندگي و خلاقيت به ما تعليم داده است به همان نحو هم مي توان راجع به موهبت محبت و عشق به خداوند (به عنوان خالقي که خلقت را اراده کرد) چيزي بيان کرد، حال آن که در منظر اعتقادي ، جهان و حتي فطرت و تفکر انساني براساس آن وضع شده است.
مساله اصلي مساله ايجاد تقريب ميان 2 مقوله متمايز از هم علم و دين نيست ؛ بلکه تاکيد بر اين مساله است که هر کدام از اين 2 مقوله وظيفه خاص خود را در فرآيند ادراک و شناخت براي طالبان معرفت به عهده دارد که البته هر کدام نيز سوالات خاص خود را به دنبال دارد.
بعلاوه در ديدگاه خداشناسانه انسان براساس عشق به خالق خود (خدا) با هدفمندي به مراتب عميق تر از شناخت جهان مادي ممتاز شده است. به تعبير قديس پال «نيرويي دروني که نامحدودتر از آنچه ما قادر به تصور و يا آرزو کردن آن هستيم» در درون همه انسانها قرار داده شده است.