| |
| ◄ روزهاي زندان، خاطرهها و يادگارها در گفتوگوي «ايران» با عزتالله شاهي (مطهري) |
|
در سالهاي اخير و پس از انتشار خاطرات جذاب و روشنگر عزتالله شاهي (مطهري) او در كانون توجه تاريخپژوهان انقلاب قرار گرفته است. او كه در يكي از سختترين ادوار قدرت ساواك و كميته مشترك، سختترين انواع شكنجه را تحمل كرده، همچنان از روحيهاي قوي و قدرت باطني شگرفي برخوردار است، ضمن اينكه دوران مبارزه و فراز و نشيبهاي آن، بصيرت و قدرت تحليل او را نيز بس افزون ساخته است. با او در بازشناسي شيوههاي ساواك در دهههاي 40 و 50 در سركوب مبارزان و نيز فضاي حاكم بر كميته مشترك ضد خرابكاري به گفتوگو نشستيم كه نتيجه آن در پي ميآيد. |
| |
| |
| |
| |
● نخستين باري كه به شكل جدي با مأموران ساواك درگير شديد، كي و چگونه بود؟
ما موقعي كه اقدامي را عليه رژيم انجام ميداديم، به اسامي مختلفي مثل روحانيون مسلمان، روحانيت شيراز و امثال اينها اعلاميه ميداديم. حتي گاهي به تنهايي اعلاميه ميداديم و اسم گروهها و سازمانهايي را كه اصلاً وجود خارجي نداشتند، پاي آنها ميزديم. اگر در دانشگاه براي دانشجويي مسئلهاي پيش ميآمد، اعلاميههايي در حمايت از دانشجويان از طرف روحانيون ميزديم و بالعكس. دانشجويان اين اعلاميهها را تكثير و به خاطرش دستگير ميشدند و ما خودمان آزاد ميگشتيم! يك روز فردي به اسم احمد كروبي تعدادي از اين اعلاميهها را به دست دانشجوياني داد كه با ساواك ارتباط داشتند و آنها احمد را لو دادند. در آن دوره، ما اعلاميهها را در يك كارگاه بافندگي در خانيآباد تكثير ميكرديم. بعد از غروب بود كه به آنجا رفتم و فهميدم اوضاع عادي نيست و يكي از بچهها را بردهاند. به سرعت اعلاميهها و اسناد را از پنجره كارگاه به گاراژ پشت آن پرت كردم كه ديدم مأموران آمدند. فرصتي براي فرار نبود. رفتم قاطي پوشالها و خود را به خواب زدم. اميدوار بودم كه آنها مرا نبينند تا در فرصت مناسب فرار كنم ولي اين طور نشد. آنها بالاي سرم آمدند و بيدارم كردند. من هم چارهاي نديدم جز اين كه بازي دربياورم و شروع كردم به داد و فرياد كه صاحب كارگاه 6 هزار تومان پول مرا خورده و من آمدهام اينجا كه به محض اين كه آمد، يقهاش را بگيرم تا پولم را بدهد. رئيس آنها آدم هوشياري بود، گفت: از اين سياهبازيها براي ما درنياور؛ راه بيفت برويم. من گفتم: از آمدن به كلانتري هيچ ترسي ندارم و از خدا ميخواهم بيايم و از اين مرد شكايت كنم. يكي از آنها ميخواست به من دستبند بزند اما مأمور ديگر گفت كه به اين كار نيازي نيست. خلاصه راه افتاديم و درست موقعي كه ميخواستيم سوار پيكان شويم، يكمرتبه به ذهنم رسيد كه اگر فرار كنم و مرا بگيرند، وضعم از اين كه هست، بدتر نميشود. براي همين با پاشنهكش كفشي كه هميشه در جيب داشتم، محكم زدم روي دست مأموري كه دستم را گرفته بود. فرياد او به آسمان بلند شد و من فرار كردم. صداي «آي بگيريد! بگيريد» آنها بلند بود و من خودم هم قاطي مردم شده بودم و ميگفتم بگيريد! بگيريد و كسي تشخيص نميداد كه بايد چه كسي را بگيرد. من كوچه پس كوچههاي آن منطقه را حسابي بلد بودم و از دست پليس در رفتم. آنها هم از ترسشان از وسط راه برگشتند و خلاصه سه، چهار ماهي از دستشان راحت بودم. بعد هم يك دستگاه استنسيل خريدم و با هزار مكافات در اتاقي كه در منزلي اجاره كرده بودم، اعلاميهها را تكثير ميكردم.
● با توجه به اينكه شما يكي از قديميترين و شناختهشدهترين زندانيان رژيم ستمشاهي هستيد و شكنجههاي طاقتفرسايي را در كميته مشترك و ديگر زندانها تحمل كردهايد، ابتدا به علل تشكيل كميته مشترك ضد خرابكاري اشارهاي داشته باشيد.
كميته مشترك ضد خرابكاري از سال 51 راه افتاد. دليلش هم اين بود كه قبل از آن بين ارتش، ژاندارمري، شهرباني و ساواك براي دستگيري مبارزان سياسي رقابت وجود داشت و غالباً در كار يكديگر دخالت و گاهي هم همديگر را ضايع ميكردند. دليل ديگرش رفتار خود زندانيها بود.
● چطور؟
ما در زندان قصر كه بوديم، سرهنگ محرري، رئيس كل زندان قصر با اينكه خودش خيلي آدم مقرراتي و خشني بود، اما كارها را به دست سرگرد كميليان داده بود كه آدم خوشاخلاقي بود و با زندانيها رفتار خوبي داشت و حتي گاهي ميآمد و با بچهها غذا هم ميخورد.
معاون او، سروان تعزيهچي بچه خوبي بود. اينها اهل شكنجه كردن نبودند و محيط زندان با وجود آنها خيلي باز و آرام بود. اينها ميگفتند ما كاري نداريم كه شما اهل چه فرقه و مسلكي هستيد، همينكه كنار هم آرام باشيد و سر و صدا راه نيندازيد و مزاحم همديگر و مزاحم ما نباشيد كافي است و ما هم قول ميدهيم از شما مراقبت كنيم تا دوره زندانتان تمام بشود و برويد. بعضي از بچهها از اين اخلاق آنها سوءاستفاده ميكردند و به خيال خودشان انقلابيبازي درميآوردند. آنها فكر ميكردند پليس بايد براي هر كار كوچكي با آنها مشورت كند. آنها هر روز گاهي تا 8-7 مرتبه دستهجمعي سرودهايي عليه شاه ميخواندند. هر گروه هم سرود مخصوص خودش را داشت. ساواك ميگفت ما با هزار بدبختي و هزينه اينها را دستگير ميكنيم و ميفرستيم به زندان و شهرباني آنقدر به اينها آزادي ميدهد كه براي خودشان درس ميخوانند، كتاب ميخوانند، با بقيه بحث ميكنند و وقتي از زندان بيرون ميآيند هر كدام براي خودشان نظريهپرداز ميشوند! ساواك به اين ترتيب دائماً شهرباني را سرزنش ميكرد. با بالا گرفتن مبارزات مسلحانه، ساواك و شهرباني هماهنگ شدند و از سال 52 دستگيريها و فشارها شديدتر شد. اوايل هر وقت قرار بود از ساواك بيايند و سلولها را جستوجو كنند، مقامات زندان به ما خبر ميدادند و ما همه چيز را جاسازي ميكرديم، اما در سال 52 ناگهان مأموران ساواك بيخبر آمدند و همه غافلگير شديم و عدهاي فرصت جابهجايي مدارك خويش را نيافتند، لذا ساواك مدارك، اوراق، دستنوشتهها، جزوهها و حتي كتابهايي را كه به صورت قاچاق وارد زندان شده بود يافتند. محلهاي جاسازي مدارك مثل پشت قفسهها و... را كشف كردند، كشف اين اوراق مدركي شد عليه شهرباني. ساواك گفت: «بفرما! اين همه مدارك! ما هر يك از اينها را كه به 5 يا 10 سال محكوم شدهاند به خاطر داشتن يك ورق از اين مدارك دستگير كردهايم، اما حالا ايشان در حالي كه در دست شما هستند اين همه مدارك در اختيارشان گذاشتهايد» . از اين به بعد شهرباني آرام آرام از اواخر خرداد 52 به زندانيان دوستانه هشدار داد كه ما مأموريم و معذور، ما مسئول هستيم كه ضوابط را رعايت كنيم، از شما ميخواهيم كه با ما همكاري كنيد و به برخي مقررات گردن بگذاريد و از بعضي كارهايتان دست برداريد يا از شدت آن بكاهيد. مثلاً به جاي خواندن هشت بار سرود در روز دو بار بخوانيد و آهسته هم بخوانيد، اگر براي كسي پنج دقيقه كف ميزديد، كمترش كنيد، يك دقيقه بزنيد... در اين صورت روابط معمولي ما حفظ ميشود و اگر به رويه گذشته عمل كنيد ساواك بر شما مسلط ميشود و همين فضا را هم از دست ميدهيد، پليس درصدد بود آرام آرام شرايط را به نفع خود تغيير دهد، لذا يكي به نعل ميزد يكي به ميخ. در اوايل تير، مأموران شهرباني از زندان شماره 4 قصر بازرسي كردند و مورد پرخاش زندانيان قرار گرفتند، ساواك از اين واقعه مطلع شد و پاي گارد را وسط كشيد. با اين حال يكي، دو روز بعد، پليس به زندانيان خبر داد كه كسي فردا صبح آزاد ميشود اما شما اين بار دندان روي جگر بگذاريد، كف نزنيد و بدرقهاش نكنيد، گارديها به زندان آمدهاند و پشت درهاي زندان آماده هستند تا در صورت عكسالعمل شما به بندها حمله كنند.
زندانيان هشدار پليس را نديده گرفتند و هنگام آزادي فرد مزبور كار خود را كردند، كف زدند و مراسم بدرقه به جا آوردند. ناگهان مأموران پليس به داخل زندان ريختند، عدهاي را زدند و زخمي كردند، مقداري پول و وسايل مانند ساعت، چراغ و... زندانيان را غارت كردند، بچهها هم به داخل حياط رفتند و سنگر گرفتند و سنگ و پاره آجر پرت كردند و شاخه درختها را شكستند، پليسها را زدند و حسابي درگير شدند و از هر طرف سه، چهار نفر زخمي شدند. خلاصه اين اتمام حجت بود و امتيازات زندانيان كاملاً محدود شد. گويا رئيس زندان دو نفر از زندانيان سرشناس را از زندان شماره 3 به زندان شماره 4 آورد تا آنها واسطه پليس و زندانيها شوند و آشتي برقرار شود. در اين مذاكرات مقرر شد پليس به زندانيان غرامت بپردازد و خساراتي را كه به وجود آمده ترميم و جبران كند.
مسئولان قبلي زندان قصر را بركنار كردند و سرگرد منصور زماني، داماد سرتيپ كمانگر، رئيس كل زندانها، سركار آمد كه آدم بسيار خشن و بيرحمي بود و از آن موقع بود كه زندان تبديل به محيطي پراختناق و شكنجه و جنگ رواني براي زندانيان سياسي شد.
● از وضعيت كميته مشترك و ويژگيهاي بازجوها نكاتي را بيان كنيد.
ساختمان كميته مشترك در دوره رضاشاه و توسط آلمانيها و به شكلي ساخته شد كه مطلقاً امكان فرار از آن وجود نداشت. در كميته مشترك عدهاي سرباز بودند كه زندانيها را بين بازجوها تقسيم ميكردند. در رأس همه سربازجوها هم ثابتي قرار داشت كه معاون نصيري و بسيار باهوش و باقدرت بود. اساساً كساني كه در بخش عمليات يا بازجويي ساواك استخدام ميشدند، هيكلهاي قوي داشتند و حسابي كاركشته و آموزش ديده بودند. بعضي از اين سربازجوها خودشان سابقه كار سياسي داشتند مثلاً تهراني كه بسيار شكنجهگر مخوفي بود قبلاً عضو سازمان جوانان حزب توده بود و وقتي دستگيرش كردند به استخدام ساواك درآمد يعني ابتدا به صورت خبرچين و جاسوس براي ساواك كار كرد و بعد كه امتحانش را خوب پس داد بازجو و سپس سربازجو شد. رسولي هم قبلاً در مسجدسليمان معلم بود و عجيب آدم تيزي بود. معمولاً آدمهاي تحصيلكرده و اهل مطالعه را به دست او ميدادند و او خيلي زود و با هوشياري خاصي ميفهميد كه از هر كسي چه جوري بايد بازجويي كند و به اصطلاح قلق هر كسي زود به دستش ميآمد. اغلب كساني كه حاضر شدند با مطبوعات شاه مصاحبه كنند يا در تلويزيون حاضر شوند و توبه كنند، حاصل شيوه كار رسولي بودند.
● نحوه اعتراف گرفتن در كميته مشترك چگونه بود؟
اول كه دستگير ميشديم، سعي ميكرديم حرف نزنيم تا دوستان ما خانههاي تيمي را تخليه و رد خود را محو كنند. بازجوها اين را خوب ميدانستند به همين دليل تمام فشار كار و بيرون كشيدن اطلاعات از زنداني را روي همان ساعات اوليه دستگيري ميگذاشتند. بازجوها در شرايط عادي همان ساعات معمول اداري را كار ميكردند و شبها به خانه خود ميرفتند، ولي وقتي تعداد دستگير شدهها زياد ميشد سه شيفت كار ميكردند. جمعهها و تعطيلات را معمولاً كار نميكردند. مگر اينكه مورد مهمي پيش ميآمد كه آن وقت ديگر شب و روز و تعطيل و غيرتعطيل حاليشان نبود.
● آيا كساني كه در ساعات اوليه اطلاعات را لو ميدادند، زياد بودند؟
نه، همه سعي ميكردند اطلاعات ندهند يا اطلاعات سوخته و به دردنخور بدهند. رسولي ميگفت حتي آنهايي هم كه حاضر ميشوند همكاري كنند، باز يك چيزهايي را پيش خودشان نگه ميدارند كه خيلي خجالتزده نشوند!
شيوهشان اينطور بود كه اگر اطلاعات پيشپا افتاده و كماهميت بودند، يا متهمان را با هم روبهرو ميكردند يا ميگفتند هر كدام جداگانه تكنويسي كنند و بعد اطلاعاتي را كه آنها داده بودند با هم تطبيق ميدادند و راست و دروغ قضيه را درميآوردند، اما اگر اطلاعات خيلي سطح بالا بود، متهمان را با هم روبهرو نميكردند، چون ميدانستند كه آنها با رمز و اشاره مطالبي را به هم حالي ميكنند. بعضي وقتها هم بازجو كلافه ميشد و سرنخ را دست آدم ميداد و وسط حرفهايش معلوم ميشد كه چه اطلاعاتي لو رفته، كدام لو نرفته. اگر آدم با يكي، دو نفر سروكار داشت، بهتر ميتوانست در آن شرايط خودش را جمع و جور كند، ولي اگر آدمهاي زيادي را ميشناخت، واقعاً خيلي سخت بود سر در بياورد كه چه اطلاعاتي هنوز نسوخته. اغلب آدمهايي كه سر از كميته مشترك درآوردند، همينجوري لو رفتند وگرنه در خيابانها افراد زيادي را نگرفتند. در هر حال موقعي كه انسان در شرايط بازجويي و شكنجه قرار ميگيرد، جز اينكه ياد خدا كند و از او كمك بخواهد، چاره ديگري ندارد. چپيها چون اينجور اعتقاداتي را نداشتند، خيلي راحت رفقايشان را لو ميدادند، البته در ميان آنها هم آدم مقاوم كم نبود مثل امير پويان، احمدزادهها و صفايي ولي در مجموع خيلي اهل مقاومت نبودند و براي همين تعداد زندانيهاي چپ زياد بود. مجاهدين هم تا وقتي بچه مذهبيهاي معتقد بودند، زير شكنجه طاقت ميآوردند، ولي بعد از تغيير ايدئولوژي، همه رفقايشان را لو دادند. بعضي از اين آقايان به قدري خوشخدمتي به ساواك را زياد كردند كه براي تولد بازجوها با خمير نانهايي كه در زندان جمع ميكردند، گلدان و گل ميساختند.
● چرا مذهبيها كمتر دستگير ميشدند؟
اولاً زندانيان مذهبي مقاومتر بودند و رفقايشان را لو نميدادند؛ ثانياً مذهبيها با مردم بودند و روحانيت هم از آنها حمايت ميكرد و وجوهات شرعي را در اختيارشان ميگذاشت و هر وقت ضرورت پيدا ميشد، ميتوانستند جايشان را عوض كنند.
● از انواع شكنجههاي كميته هم بگوييد.
مهمترين و رايجترين شكنجه، شلاق بود كه در ميان بازجوها به «مشكلگشا» شهرت داشت. گاهي هم متهم را به صليب ميكشيدند، يعني دست و پاي او را به نردهها ميبستند. اوايل زنها را آنقدر اذيت نميكردند و حتي موقعي كه ميخواستند شلاقشان بزنند، روي پاهايشان پتو پهن ميكردند كه كمتر ورم كند، ولي از سال 52 كه سازمانهاي مجاهدين و چريكها وارد مبارزه مسلحانه شدند، ديگر به زنها هم رحم نميكردند. يكي ديگر از شكنجهها كشيدن ناخنها و فرو بردن سوزن داغ زير ناخنها بود. گاهي هم رشته سيمهايي را به نقاط حساس بدن وصل ميكردند و شوك ميدادند. از همه بدتر آپولو بود كه حالت كلاهخود داشت و آن را روي سر متهم ميگذاشتند و دست و پايش را ميبستند و شكنجههايي چون شلاق، فرو بردن سوزن زير ناخن، گرفتن فندك زير پوست بدن و امثال آنها را اعمال ميكردند. متهم اگر فرياد ميكشيد، صدايش در كلاهخود ميپيچيد كه شكنجهاي مضاعف بود، اگر هم فرياد نميكشيد، تحمل درد شكنجه غيرممكن بود. همزمان با اين شكنجهها فحشهاي ناموسي و توهينهاي وحشتناكي هم ميكردند كه واقعاً دردناك بود.
● نخستين بار به چه دليلي دستگير شديد؟
در سال 47 يا 48 بود كه تيم فوتبال رژيم اسرائيل به ايران آمد و رژيم شاه حفاظت بسيار شديدي را برقرار كرد. ما و عدهاي از دوستان تصميم گرفتيم در طول مسابقه عليه شاه و اسرائيل اعلاميه پخش كنيم و درست هنگامي كه مسابقه فوتبال در اوج خود بود، اين كار را كرديم. بعد از مسابقه هم مردم را وادار كرديم شعار بدهند و به دفتر هواپيمايي اسرائيل يعني الآل حمله كرديم و شيشههاي آنجا را شكستيم و با كوكتل مولوتف آنجا را آتش زديم. در آن ماجرا همه بچهها غير از من را دستگير كردند. يادم ميآيد كه ميخواستم بدانم آنها درباره من چه اطلاعاتي را لو دادهاند، براي همين همراه خانوادههاي آنها به ملاقاتشان ميرفتم. يادم هست يكبار در نوروز سال 50 كلاه شاپو سر گذاشتم، كراوات زدم و خودم را شكل عجيب و غريبي درست كردم و به عنوان برادر يكي از دستگيرشدهها به اسم ميرهاشمي رفتم زندان قصر. كساني از پشت ميلهها مرا ديدند و شناختند از جمله شهيد لاجوردي، آيتالله طالقاني و... باورشان نميشد. بعداً آقاي هاشم اماني به ديگران گفته بود اين آدم يا ديوانه است يا ساواكي. كل ساواك دنبال اين است و آن وقت خودش آمده زندان!
● ظاهراً شما توانستيد 10 سال مبارزه مسلحانه كنيد و دستگير نشويد، با اين هوش و دقت، كي و چگونه دستگير شديد؟
تابستان 51 بود كه در خانهاي در خيابان غياثي كه بعد از انقلاب به نام شهيد آيتالله سعيدي شد، زندگي مخفي داشتم و آنجا لو رفت. آن روز با حسن اعرابي قرار داشتم و به او گفتم برود خانه تا من كمي خريد كنم. رفتم سبزيفروشي و او گفت: «حسين آقا! رفقات اومده بودن دنبالت» همان جا فهميدم كه خانه لو رفته. سريع برگشتم و به حسن گفتم كه زود دست و پايش را جمع كند و خودم هم خانه را پاكسازي و از روي پشتبام فرار كردم. آن روزها قرار بود مجاهدين در شركت نفت بمبي را منفجر كنند. شب قبلش بمب اشكال پيدا ميكند، ولي آنها يادشان ميرود سيم اتصال را قطع كنند. كسي كه قرار بود با من بمب را ببرد، سوار تاكسي شده و بمب منفجر ميشود و او و راننده تاكسي از بين ميروند. در روزنامهها نوشتند كه من كشته شدهام و سه، چهار ماهي خيالم راحت بود كه كسي دنبال من نيست، اما دوستان تا توانستند همه چيز را به پاي من نوشتند و با اين تصور كه من مردهام، با خيال راحت همه كارها را به من نسبت دادند! و خلاصه پرونده ما خيلي سنگين شد. بعد يكي از دوستان ما را گرفتند و او لو داد كه من زندهام.
يك روز در خانه كوچه رودابه در چهارراه سيروس، مأموران ساواك كمين كردند و به محض اينكه من به خانه برگشتم، مرا به گلوله بستند طوري كه 7 تا گلوله به من خورد. يك دختر 7ـ 6 ساله هم در اين ماجرا تير خورد و شهيد شد و خانمي هم زخمي شد. من كه ديدم ديگر امكان فراري نيست، قرص سيانوري را كه همراهم بود، خوردم ولي آنها فهميدند و شلنگ آب را توي دهانم گذاشتند و آب را با فشار باز كردند. بعد مرا به بيمارستان شهرباني بردند. من دائماً در حال بيهوشي و هوشياري بودم و فقط خداخدا ميكردم كه زير شكنجههايي كه ميدانستم كم هم نخواهند بود، تاب بياورم. آنها براي اين كه در همان ساعات اوليه دستگيري، اطلاعات را از من بيرون بكشند، روي همان تخت بيمارستان، بدن زخمي مرا به شلاق بستند و بعد هم شكنجههاي مختلفي كه بارها شرحشان را گفتهام، از جمله 6 ماه بسته شدن به يك تخت به طوري كه حتي نماز را هم همان طور درازكش ميخواندم. البته بعدها در زندان اوين قضاي آن نمازها را به جا آوردم، ولي گمان ميكنم همان نمازها بيشتر از تمام نمازهاي عمرم قبول درگاه حق قرار گرفته است
|
| |
| 70 بازديد 0 امتياز 0 نظر |