باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز پنجشنبه 14 آذر 1387 كاربران برخط 34 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
   
  
  
    
تأملي بر پديده فرزندسالاري در خانواده هاي ايراني
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ


 

ارسال كننده: مدير سايت

منبع: روزنامه - اطلاعات بين المللی

 
 

فرزندسالاري، شكلي از شرايط خانوادگي است كه در آن، فرزند يا فرزندان در بالاي هرم سلسله مراتب قدرت قرار گرفته اند و بر والدين سلطه دارند كه در شكلهاي مختلف بروز مي يابد.

طبق تعريفي ديگر: فرزندسالاري را مي توان يك روش افراطي در زمينه پاسخگويي به نيازهاي طبيعي و غير طبيعي فرزندان به حساب آورد.

اصطلاح فرزندسالاري بار معنايي منفي دارد و از آن، حكومت فرزندان در خانواده، برنده شدن فرزندان در رويارويي با والدين، حرف شنوي نداشتن فرزندان از والدين و امثال آنها مستفاد مي شود و با اصطلاح فرزند محــوري (child-centeredness) كه در آن بيشتر فعاليت هاي والدين برمحور خواسته ها و برنامه هاي فرزندان تنظيم مي شود، متفاوت است. فرزندسالاري، با شدت كمتر، به معني برآورده كردن زياده از حد خواسته هاي فرزندان يا به اصطلاح، وقف كودكان شدن است؛ و در حالت افراطي به صورت سلطه مستقيم و ديكتاتوري فرزندان در خانه آشكار مي شود.

در حالت اول، كه معمولا در سنين كودكي (سنين دبستان و راهنمايي) رايج است، فرزندسالاري معمولا به صورت لوس بازي، زياده خواهي، بي ادبي و بي نظمي بروز مي يابد. حالت دوم، كه اغلب در سنين نوجواني و جواني(سنين دبيرستان، دانشگاه و بالاتر) قابل مشاهده است، با تحكم، زورگويي، وقاحت و قلدري فرزندان در خانه همراه است.

از ميزان گستردگي اين پديده در ايران اطلاع دقيقي نداريم و همين قدر مي دانيم كه همه خانواده ها بدان گونه كه تعريف كرديم فرزندسالار نيستند با اين حال، باتوجه به اظهارات عامه مردم و صاحب نظران، مي توان گفت كه رواج اين پديده به درجه اي است كه نه تنها مي توان آن را مسئله اي اجتماعي ناميد بلكه تقريبا براي همگان شناخته شده است زيرا افراد يا خود درگير آن هستند يا مواردي از آن را از نزديك ديده اند در ضمن با اينكه دقيقا نمي توان گفت كدام گروه هاي اجتماعي با اين مسئله روبه رو هستند، مي توان گفت كه اين پديده بيشتر در ميان اقشار متوسط تحصيلكرده شهري رواج دارد.

دلايل فرزندسالاري و نقش والدين

به طور كلي مي توان گفت كه در زمينه ارتباط فرزندان با خانواده و بالعكس، در مقايسه با گذشته، تحول بزرگي رخ داده است. افراد سالخورده مي گويند: در زمان ما الگويي حكمفرما بود كه امروزه آن را پدرسالاري مي نامند و حال وضعيتي حكمفرماست كه آن را فرزندسالاري ناميده اند. موارد بسياري حاكي از اين تغيير است. شايد بارها شنيده ايم كه در قديم، بزرگ ترها قسمت هاي بهتر غذا را مي خوردند ، وسايل بهتر خانه متعلق به بزرگترها بود ، بزرگ ترها در جاي بهتر خانه مي نشستند و… اما اين روزها همه چيز برعكس شده است.

اين گونه اظهارات همه حاكي از اين است كه نه تنها چنين تغييري رخ داده، بلكه در سطحي وسيع، دست كم در جوامع شهري، گسترش يافته است.

اگر اين اظهارات از اعتبار برخوردار باشد، كه به نظر مي رسد چنين است، اولين سئوالي كه در اين باره به ذهن متبادر مي شود اين است كه چرا چنين شده است؟ برخي از دلايل عبارتند از:

جوابگويي نامناسب به نيازهاي بچه ها: اكثر افراد تأكيد مي كنند كه تقصير خود بزرگ ترهاست كه اين وضعيت به وجود آمده است. افراد طبقه متوسط تحصيلكرده شهري، كه بيشتر از سايرين الگوهاي غربي را جذب كرده اند و درحال دورشدن از سنت گرايي اند، تحت تاثير رسانه هاي همگاني درباره آموزش و تربيت فرزندان، براين باورند كه بچه ها را نبايد آزار داد، بلكه بايد آنها را درك كرد زيرا محروم كردن آنان از مواهب زندگي و آزار و اذيت بچه هاي معصوم، آثار منفي برروان آنان برجا مي گذارد و همين طور شرايط نامناسب زندگي به ايجاد عقده هاي رواني و در نتيجه نابهنجاري رفتاري در بزرگسالي مي انجامد.

همين برداشت هاي ناقص و سطحي از توصيه هاي روان شناسان و اعمال بي رويهٌ دستورالعمل هاي آنها باعث بروز چنين پديده اي شده است. كجا روان شناسان گفته اند كه بگذاريد بچه هركاري دلش خواست بكند مبادا عقده اي شود؟ برعكس، معمولاً تأكيد براين است كه بين دادن آزادي بي حدوحصر به بچه و لوس بارآوردن او از يك طرف و اعمال ديسيپلين سفت و سخت و از بين بردن استقلال و خلاقيت هاي فردي وي از سوي ديگر بايد تعادلي برقرار كرد و همين تعادل در ابراز عطوفت است كه سرانجام در بچه ها نسبت به اعضاي خانواده ايجاد اعتماد مي كند خانواده هاي ايراني، غافل از اين قبيل نظريات با اعمال غيردقيق، غيرمنظم و متناقض روش هاي تربيتي به اصطلاح غربي در آموزش وپرورش، به افراط افتاده اند كه نتيجه اش روبرو شدن با يكي از بزرگترين معضلات زندگي خودشان و مسئلهٌ اجتماعي حاضر است.

برون ريزي خواسته هاي سركوب شده: گفته مي شود كه افراط والدين در برآوردن خواسته هاي فرزندان، در واقع، برون ريزي خواسته هاي سركوب شدهٌ خود آنان است به عبارت ديگر، والدين ارضا نشدن خواسته هاي دوران كودكي خود را با محبت زياد و غيرضروري به بچه هايشان جبران مي كنند.

همين نكته را اسكات نوئل به زبان ديگري بيان مي كند. چرا من بايد به بچه هايم توجهي بيشتر از آنچه خودم در كودكي دريافت كرده ام بكنم؟ اين سؤال مي تواند دو پاسخ داشته باشد: 1. زيرا آنها به اين توجه احتياج دارند و 2. زيرا توجه به بچه احساس محروميت از همه آنچه را خود نداشته ام در من التيام مي بخشد. حالت دوم، يعني حالتي كه در آن فرد سعي مي كند از طريق توجه كردن به فرزندان به لذت برسد معمولاً به فرزندسالاري غيرسالم مي انجامد به قول يك مشاور خانواده فرزندسالاري بيماري والدين است، پدرومادرها بايد اصلاح شوند.

مشغلهٌ زياد والدين: برآورده كردن مداوم نيازها هميشه به دلايل يادشده صورت نمي گيرد. رسيدگي بيش از حد به بچه ها يك دليل ساختاري نيز دارد و آن شرايط زندگي شهري، اشتغال والدين و مشغلهٌ زياد آنان است، بدين معني كه والدين ناگزيزند براي تأمين نيازهاي خانواده و بچه هايي كه خواسته هايشان هر روز رو به فزوني است بيشتر از معمول كار كنند و احتمالاً چندين شغل داشته باشند كه يكي از پيامدهاي آن خستگي مفرط و نداشتن وقت كافي براي رسيدگي به امور مربوط به بچه هاست.

بچه ها خودشان همه چيز را نمي آموزند، آنان به آموزش هاي رسمي و غيررسمي نياز دارند و چون والدين حوصلهٌ سروكله زدن با بچه ها را ندارند، براي رهايي از شر سماجت و پيگيري آنها و سرعت گرفتن كارها، به خواسته هاي آنان تن در مي دهند، غافل از اينكه روزي لطف مكرر تبديل به حق مسلم مي شود .

آنچه والدين از روي ناچاري براي بچه انجام مي دهند به وظيفه شان تبديل مي شود.

الگوبرداري بچه ها از والدين: خانواده هاي ايراني، به ويژه ساكنان شمال شهر تهران، با اينكه ظاهراً در تربيت بچه هايشان از الگوهاي غربي تبعيت مي كنند، در واقع امر، همانطور كه ديديم، به شيوه هاي پراز تعارض متوسل مي شوند و به قول يك صاحب نظر در زمينهٌ آموزش، با اينكه ما ناز بچه ها را مي كشيم و خواسته هايشان را اجابت مي كنيم، هرگز حقوق بچه ها را محترم نمي شماريم، هروقت صلاح ديديم عصباني مي شويم، در برابر جمع به بچه بي احترامي مي كنيم و او را كتك مي زنيم و خلاصه، حقوق رواني و اخلاقي فرزندان را رعايت نمي كنيم. ما فراموش مي كنيم كه ناز بچه را كشيدن با احترام گذاشتن به او و گوش دادن به حرف هايش فرق دارد.

در روان شناسي؛ نظريهٌ مشهوري وجود دارد با عنوان يادگيري از طريق مشاهده و تقليد از اطرافيان . برمبناي اين نظريه، يادگيري بسياري از رفتارهاي اجتماعي در كودكان به شيوهٌ يادشده صورت مي گيرد.

با توجه به اهميت تقليد و الگوبرداري بچه ها از رفتار والدين، بايد گفت كه ما ايرانيان، همان طور كه در بالا عنوان شد الگوهاي خوبي براي فرزندانمان نيستيم و در برخورد با آنان، متعارض عمل مي كنيم.

همين رفتارهاي والدين خميرمايه شخصيت بچه هايي است كه ما آنها را لوس، بي ادب و بي مسئوليت مي ناميم. تحكم را بچه ها از والدين خود الگوبرداري مي كنند و به خود آنها تحويل مي دهند و اين منشا فرزندسالاري است.

دگرگوني ارزش ها و مجموعهٌ عوامل: از منظري مي توان گفت كه بروز فرزند سالاري نتيجهٌ افزايش رفاه در جامعه است. بدين معني كه بالا رفتن سطح درآمد و رفاه در جامعه والدين را قادر ساخته است تا بيشتر از نسل قبل خواسته هاي فرزندان خود را برآورده كنند، در ضمن، همان طور كه در بالا اشاره شد، فرزندسالاري به يك معنا نتيجهٌ نفوذ ارزش هاي غربي در زمينهٌ آموزش است كه در سطحي كلي تر مي توان آن را پيامد دگرگوني در نظام ارزش هاي اجتماعي قلمداد كرد، و از آنجا كه قشر تحصيلكردهٌ متوسط شهري بيشتر از همه در معرض ارزش هاي جديد است، پس تغيير روش تربيت فرزندان نيز بيشتر در اين قشر صورت مي گيرد.

از طرف ديگر، چون اين طبقه بيشتر شامل لايه هاي مختلف قشر كارمندان كم درآمد مي شود، به آساني مورد تحقير فرزندان قرار مي گيرد و به ويژه اين پدر است كه در سلسله مراتب قدرت و ثروت پيوسته هدف ملامت است و چون هميشه افرادي هستند كه بيشتر از او درآمد دارند، بچه ها مي توانند بگويند: ببين فلاني چه چيزهايي مي خرد و زن و بچه اش را به كجاها مي برد و….

اظهارات به ظاهر متناقض فوق در نگرشي جامع نسبت به دگرگوني ارزش ها، به ويژه رواج گرايش هاي مادي، و ساير تغييرات اجتماعي در سطح كلان، در يك مجموعهٌ پيچيده قابل درك است به عبارت ديگر: مي توان گفت كه تغيير ارزش هاي مربوط به آمورش وپرورش فرزندان، والدين را برآن داشته است كه در رسيدگي به فرزندان و جوابگويي به خواسته هاي آنان افراط كنند. اين امر به دلايل واضحي بيشتر در ميان قشر تحصيلكردگان شهري، كه بيش از ساير اقشار در معرض اين گونه تغييرات هستند رخ داده است و بعدها اين نگرش در ساير اقشار هم نفوذ كرده است زيرا معمولاً ارزش هاي طبقهٌ متوسط در زمينه هاي مختلف معياري براي طبقات پايين به شمار مي رود. آنگاه با افزايش رفاه در جامعه و به ويژه ظهور نوكيسه ها و پولداران تازه به دوران رسيده اين الگوي نگرشي و رفتاري در ميان اين قشر نيز رواج يافته است، چرا كه همين ها هستند كه قادرند ولخرجي كنند و با خريد موبايل، اتومبيل يا دادن پول توجيبي كلان، فرزندان ناسازگار خود را خشنود و تا مدتي ساكت كنند.

در چنين شرايطي است كه زياده خواهي و لجام گسيختگي فرزندان زمينهٌ عيني پيدا مي كند. آنان پيوسته مي توانند خود را با ديگران مقايسه كنند و در مقايسه با عده اي معدود اما قابل مشاهده در جامعه، خود را مغبون ببينند و بدين ترتيب تقاضاهايشان را از والدينشان بالا ببرند. رواج مادي گرايي مفرط خواسته هاي بچه ها را از محدودهٌ نيازهاي اوليه و حتي ثانويه فراتر مي برد و به صورت جاه طلبي هاي بيمارگونه در مي آورد. تقويت مستقيم و غيرمستقيم مصرف گرايي در رسانه ها نيز اين نگرش را نه تنها تثبيت كه تشديد مي كند! و بدين سان، زمينه بروز بسياري از معضلات اجتماعي، از جمله پديده فرزندسالاري در سطحي وسيع مهيا مي شود.

پيامدهاي فرزندسالاري

دانستيم كه فرزندسالاري آثار متعدد و عميقي برخانواده و جامعه داشته است كه بررسي همه آنها مستلزم تحقيقات گسترده است. در ادامه به برخي تاثيرات آن در خانواده از قول چند مصاحبه شونده اشاره مي كنيم.

بي توجهي والدين به خودشان: شايد اولين و به ظاهر كم اهميت ترين اثر فرزندسالاري بي توجهي همسران به يكديگر باشد. فعاليت هاي پدر و مادر بربرآوردن نيازهاي فرزندان كوچك و بزرگ خود متمركز مي شود و تا آنجا پيش مي روند كه فراموش مي كنند خودشان هم در مقام زن و شوهر نيازهايي دارند.

مديرعامل يك شركت بزرگ در اين مورد مي گويد: من سمينارهاي آموزشي را در يكي از شهرهاي شمال برگزار مي كنم. در ضمن، شركت كنندگان را كه مديران مياني شركت هستند ملزم مي كنم كه با همسرشان بيايند و اصلاً بچه با خود نياورند در حقيقت، من به مديران شركت فرصت مي دهم كه مدتي با همسرشان تنها باشند و اين مهم ترين هدف ناگفته سمينارهاست.

توجه بيش از حد لزوم به بچه ها و زياده خواهي بعدي آنان والدين را از حق طبيعي بهره گيري از لذت با هم بودن محروم ساخته است. تبعات رواني اين وضعيت مي تواند بسيار وخيم و همه جانبه باشد كه افسردگي و احساس خستگي دايمي و عصبي بودن از واضح ترين آنهاست.

ائتلاف فرزند با يكي از والدين: البته نبايد تصور كرد كه هميشه فرزندسالاري درخانه به ارضأ نشدن نيازهاي والدين مي انجامد. چه بسا به قول يك مشاور خانواده فرزندسالاري نتيجه منطقي برآورده نشدن نيازهاي والدين باشد . به عبارت ديگر، زن و شوهري كه معمولا با يكديگر اختلاف دارند، به عوض رسيدگي به همديگر، هر يك مستقلاً محبت خود را نثار فرزند يا فرزندانشان مي كنند. يا حتي با سپر بلا كردن فرزندان و به بهانه وجود آنان، به همديگر بي اعتنايي مي كنند كه اين خود به فساد روحي و اخلاقي فرزندان و زياده خواهي آنان مي انجامد.

اگر پدر و مادر با هم هماهنگ باشند، شايد بتوانند جلو بعضي گستاخي هاي فرزندان را بگيرند. اما توافق نداشتن زن و شوهر برسر اصول و كيفيت برخورد با خود و فرزندانشان به فرزندان فرصت مي دهد تا از تضاد بين والدين سوءاستفاده كنند به قول يك مشاور خانواده يكي از دلايل ضعف اقتدار پدر نسبت به مادر اين است كه مادران به علت حضور بيشتر در خانه (حضور فيزيكي) تاثير بيشتري در فرزندانشان دارند و از آنجا كه اختلاف بين زن و شوهرها در جامعه ما رو به افزايش است، در خانه اي كه پر از اختلاف و عدم توافق است، زن با فرزندان ائتلاف مي كند و قدرت بيشتري مي گيرد و گه گاه از اين قدرت در جهت تخريب همسر سوءاستفاده مي كند.

يك مشاور ديگر خانواده مي گويد: اگر زن و شوهر به آگاهي نسبي رسيده باشند، قادر خواهند بود با تفاهم اختلافات خود را حل كنند يا دست كم نگذارند فرزندان از تضاد آنان سوءاستفاده كنند و به خواسته هاي غيرمعقول خود برسند. متاسفانه والدين ناآگاه به جاي اتخاذ سياست مشترك در خصوص تربيت فرزند، گاهي براي كوبيدن طرف مقابل، با يارگيري از فرزند به جنگ طرف ديگر مي روند و معمولاً در اين عرصه، مادر با حربه رنجورنمايي و مظلوم نمايي و پدر با سلاح رشوه و كمك هاي مالي، فرزندان را به جناح خود مي كشانند و پرواضح است كه دود حاصل از آتش اين جنگ به چشم همه افراد خانواده خواهد رفت.

تنفر والدين از فرزندان: يكي ديگر از پيامدهاي منفي فرزندسالاري ايجاد خشم و نفرت در والدين نسبت به بچه هاست. والدين، ضمن دوست داشتن بچه ها، به طور ناخودآگاه تنفري نسبت به آنان پيدا مي كنند. پدر يا مادري كه اقتدارش را از دست داده و احساس مي كند نقشش در خانه از خدمتكار هم كمتر است چون دست كم از خدمتكار تشكر زباني مي شود ته دلش معترض است و به خود و به زمين و زمان و گاهي اوقات به بچه ها ناسزا مي گويد. در اين شرايط، آشيانه محبت به آشيانه تنفر بدل مي شود و خشونت يا دست كم سكوتي مرگبار برخانه و خانواده سايه مي افكند چنين مي شود كه از آنها مي شنويم: آرزو مي كنم بچه هايم، بچه هايي نصيبشان شود مثل خودشان تا ببينند من چه كشيده ام.

بعضي وقت ها پدر يا مادري كه در معرض استرس فراوان است حتي آرزوي مرگ بچه هايش را مي كند اما چون آنها را دوست دارد چنين آرزويي را در خودآگاهش سركوب مي كند و هرگز آن را برزبان نمي آورد و نمي پذيرد كه چنين آرزويي داشته است.

اين تنفر و ميل به انتقام جويي ناخودآگاه و پوشيده، به افسردگي والدين مي انجامد و اين فكر كه بهترين ثمره زندگي شان به دشمن جانشان و آرزويشان به مصيبتي تبديل شده است، به احساس پشيماني در آنان و اين تصور كه زندگي شان را باخته اند دامن مي زند.

آمادگي نيافتن فرزندان براي ورود به عرصه زندگي: يكي از وخيم ترين پيامدهاي ناگوار فرزندسالاري متوجه خود فرزندان است و آن عبارت است از آمادگي نيافتن جوانان براي رويارويي با مشكلات اجتناب ناپذير زندگي و پذيرش مسئوليت هاي بزرگ و به دنبال آن، واخوردگي و تحقير شدن در جامعه.

در دراز مدت، بيشترين ضرر تحكم و بي مسئوليتي فرزندان به خود آنان باز مي گردد. آنان براي زندگي در محيط پررقابت و خشن جامعه امروز و به قول معروف اين روزگار نامرد و بي رحم آمادگي پيدا نمي كنند آنها تا بخواهند عاقل شوند و كمي احساس مسئوليت كنند، بارها زمين مي خورند؛ و متاسفانه ممكن است يكي از اين زمين خوردن ها موقعي باشد كه پدر و مادر دلسوزي كه دستشان را بگيرد و بلندشان كند در كنارشان نباشد… .

 

    390 بازديد     0 امتياز     0 نظر


دسته
●  متن / مقاله

رسته :3

تاريخ ارسال:27/03/1386

تاريخ شمسی نشر:24/03/1386
   
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت

  آمار سايت   |   پشتيبان فني   |   ارسال مطلب