روزگاري، در سرزميني دوردست، بينظمي و ترس مردم را به ستوه آورده بود. به هر جا كه مينگريستي، توپ و تفنگ ميديدي، گروههايي كه باهم ميجنگيدند، دشمنان خود را هزار هزار ميكشتند و هيچ سربازي جرأت نميكرد به جنگ برود، مگر آنكه به مدرنترين سلاحها مجهز شود. سازندگان سلاحهاي جنگي، توانمند و ثروتمند بودند، چرا كه نه تنها براي مردم خود، كه براي خارجيها هم سلاح ميساختند. به هر شهر و روستايي كه قدم ميگذاشتي، غيرممكن بود كه تفنگي نبيني يا صدايش را نشنوي. ترس از صداي تفنگ در وجود كودكان ريشه دوانيده بود.
حدود صد سال وضعيت اين ديار به همين ترتيب بود. پس از آن، مردم به تدريج به اين فكر افتادند كه آيا بدون توپ و تفنگ، حال و روز بهتري نخواهند داشت؟ دانستن اين كه چرا آنها به چنين نتيجهاي رسيدند، دشوار است. اما آنها مردمي هوشمند ومتمدن بودند، با رسومي كهن و ريشهدار. سياستمداران به اجبار پذيرفتند كه براي محافظت از كشور در برابر حملة بيگانگان هيچ نيازي به تفنگ نيست، چرا كه ارتش، بزرگ و وفادار بود و هيچ گاه فراموش نكرده بود كه چگونه از شمشير استفاده كنند. از آن گذشته تا آن جا كه مردم به ياد ميآوردند، كشورشان هرگز مورد هجوم جدي بيگانگان قرار نگرفته بود. پس، همه با اين نظر موافق بودند كه تفنگ زشت است و اصلاً با زيبايي و ظرافت شمشير مقايسه شدني نيست و چون شمشير بسيار زيبا بود، ارزشي وراي كاربرياش به عنوان يك سلاح جنگي داشت، نماد شرافت، دينداري و شهامت بود و همه به ياد داشتند زماني را كه به مردان بزرگ، شمشير هديه ميدادند.
و به اين ترتيب سياستمداران، سربازان، تجار و مردم عادي تصميم گرفتند كه سلاحهاي خود را كنار بگذارند. اين تصميم به يكباره به اجرا در نيامد چرا كه مردم همواره صددرصد با يك تصميم موافقت نميكنند. براي مثال برخي سازندگان سلاح، از اين تصميم استقبال نكردند، تا آن كه به اين نتيجه رسيدند كه ساختن شمشير ميتواند سود و لذت بيشتري داشته باشد. و البته سربازاني هم بودند كه چون هيچگاه هنر شمشير بازي را فرا نگرفته بودند، نگران آينده كاري خود بودند. اما سرانجام مردم تفنگهاي خود را دور انداختند يا آنها را به دولت فروختند و دولت از اين كه اين سلاحها را نابود ميكرد خوشنود بود. دولت، حتي به سازندگان سلاح پول ميپرداخت تا سلاح توليد نكنند، درست همانگونه كه دولت آمريكا به كشاورزان پول ميپردازد تا محصولات غذايي توليد نكنند. در اندك زماني تمام تفنگها از بين رفتند. اما هنوز جنگ وجود داشت، چون حتي در يك داستان هم نميتوان آرزوي نابودي ارواح شيطاني كه مردم را به جنگ وا ميدادند داشت. اما براي مدت دويست سال، هرگز صداي دلنشين بلبلان در صداي غرش توپ يا شليك گلوله محو نشد و كودكان شبها در آرامش به خواب ميرفتند، همانگونه كه ساليان پيش از آن چنين بود.
اين نوشته را با يك داستان آغاز كردم، زيرا داستان، زباني است كه به طور سنتي براي تصور چيزهايي به كار ميرود كه همگان ميدانند هرگز اتفاق نميافتد. اما اين داستان با كنايه آميخته است، چون آنچه را كه روايت ميكرد، در واقع رخ داده است. آن سرزمين دور دست، كشور ژاپن بود كه در قرن شانزدهم، در توليد تفنگهاي سرپر و توپ در دنيا پيشتاز بود؛ اين تكنولوژي را اروپاييان به ژاپنيها معرفي كرده بودند. در انتهاي قرن، ژاپنيها به همان دلايلي كه در داستان اشاره شد، سلاحهاي جنگي خود را كنار گذاشتند و به سلاحهاي سنتي خود بازگشتند. تا نيمهي قرن نوزدهم، هيچ تفنگي در ژاپن يافت نميشد. تمام اين وقايع بانهايت دقت در كتاب نوئل پرين با عنوان «كنار گذاشتن تفنگ: بازگشت ژاپن به شمشير» (بوستون: ديويد آر.گادين 1979) شرح داده شده است. اين نويسنده، بهترين دليل را براي نوشتن كتاب داشت. او ميخواست نشان دهد كه دو باور اصلي و اساسي آنهايي كه در فرهنگهاي پيشرفته از نظر تكنولوژي زندگي ميكنند، حداقل اندكي سئوال برانگيز است. نخستين باور اين است كه ساعت تكنولوژي تحت هيچ شرايطي به عقب باز نميگردد. دومين باور اين است كه تكنولوژي، خودگردان است و بنابراين از كنترل آنها كه ماشينها را ميسازند و يا از آنها بهره ميگيرند، خارج است.
البته بايد بپذيريم كه مثالهاي زيادي براي رد هر كدام از اين دو مطلب وجود ندارد. قضيهي ژاپنيها يكي از اين مثالها است. معروفترين مثال در دنياي غرب، بين سالهاي 1811 و 1816 در انگلستان رخ داد، عجيب اين كه اين اتفاق زماني نه چندان دور از زماني كه ژاپنيها دوباره به استفاده از تفنگ روي آورند رخ داده است. منظور من، جنبش لاديت ( يا ماشينستيزان ـ كارگران مخالف دستگاههاي جديد صنعتي در قرن نوزدهم) است؛ شورش كارگران عليه ورود ماشينآلات به صنعت پارچه و پوشاك است. ريشة واژة لاديت (Luddite) نامشخص است. عدهاي عقيده دارند كه اين واژه مربوط است به اعمال جواني به نام لادلام(Ludium) ، جواني كه پدرش از او خواسته بود ماشين بافندگي را تعمير كند اما او آن را خراب كرد. اما اين قطعي است كه در آن زمان، ورود ماشينآلات به صنعت پوشاك سبب قطع دستمزد كارگران، به خدمت نگرفتن كودكان كارگر و از بين رفتن قوانين و شرايطي شد كه از كارگران با تجربه حمايت ميكرد و اين امر به شدت آنها را آزرده خاطر ساخته بود. كارگران نارضايتي خود را با خراب كردن ماشينآلات نشان دادند و از آن زمان به بعد، واژهي «لاديت» به معني مخالفت بچهگانه و سادهلوحانه با تكنولوژي به كار ميرود. البته، لاديتها (تكنولوژيستيزان) اوليه نه بچه بودند و نه ساده لوح. همچون ژاپنيهاي قرن شانزدهم، آنها مردماني بودند كه به شدت خواستار حفظ جهانبينياي بودند كه زماني برايشان ارزش و عدالت به ارمغان آورده بود.
تمام اينها را به اين دليل گفتم كه معتقدم در اين مثالها و اين مردم چيزي هست كه ما بايد از آن درس بگيريم. نه! من انتظار ندارم كه تمام سلاحهاي هستهاي از ميان بروند يا تلويزيون خاموش شود يا كامپيوترها از برق كشيده شوند. در اين جا نكتهي واقعگرايانهي ديگري وجود دارد كه بايد بيان شود ـ فكري كه در سر ژاپنيهاي قرن 16 و كارگران انگليسي قرن 19 بود، و اميدواريم كه به آمريكاييهاي قرن 21 هم برسد. اين انديشه، نامهاي مختلفي دارد. پل گودمنِ منتقد، آن را «ميانه روي تكنولوژيكي» ناميد. منظور او از اين واژه اين است كه ما بايد درك كلي از تكنولوژي پيدا كنيم و بيش از آنچه كه برايمان كارايي دارند، به آنها وابسته نشويم. اين همان چيزي است كه نوربرت ونرِ رياضيدان، بنيانگذار سايبرنتيك با به كاربردن عبارت «استفادهي انساني از انسان» ميخواست بگويد. واژهاي كه من براي اين انديشه برگزيدم، «الحاد تكنولوژيكي» است. منظور اين است كه ما نبايد الوهيت تكنولوژي را باور كنيم، چرا كه اگر ما خدا را آنگونه تعريف كنيم كه پل تيليچ، فيلسوف و تكنولوژيست تعريف كرد كه يعني تكنولوژي، آشكارا ماهيت ملكوتي آمريكاييها خواهد بود.
منظور من از تكنولوژي صرفاً ماشينآلات نيست، بلكه مجموعهاي نظاممند از باورهايي است كه دنياي انديشهي تكنولوژيكي را در بر ميگيرد. براساس اين عقايد، هدف ابتدايي تفكر بشري بازدهي است و محاسبهي فني در تمام ابعاد بر قضاوت بشري مقدم است؛ آنچه را كه نميتوان اندازهگيري كرد وجود ندارد و متخصصان فني بهترين راهنما و اداره كنندة امور شهروندان هستند. حكومت دين سالاري نظير ايران، خود را به گونهاي سازماندهي ميكند كه، خواست خداوند در آن لحاظ شده باشد. آمريكا دقيقاً همين كار را در رابطه با تكنولوژي انجام ميدهد. تنها نهادهاي اجتماعي معدودي هستند كه نخواستهاند خود را تغيير دهندـ حتي برخي موارد خود را حذف ميكنند ـ تا بتوانند با چنين نظام فكري همساز باشند. سياست ما، آموزش و پرورش، زندگي خانوادگي، نظام قضايي و حتي كليساهايمان را تغيير دادهايم، دوباره طراحي و به مسيري ديگر هدايت كردهايم تا با نيازهاي مذهب نو هماهنگ باشند. نظام اعتقادي رايج نيازمند اين است كه ما تمام فراست و شعور خود را بر اين سئوال متمركز كنيم كه تكنولوژي چه ميتوان بكند؟ نه اين كه چه كارهايي نميتواند بكند؟.
چرا اين چنين است ؟ پاسخ اين پرسش در دينسالاري سنتي اين است كه: « ما اين چنين عمل ميكنيم، چرا كه اين راه خداوند است، اين خواست اوست و ما بايد اطاعتكنيم.» فرهنگ آمريكايي پاسخ مشابه دارد. « اين راه تكنولوژي است. اين خواست اوست و ما بايد اطاعت كنيم ». البته مردم از خداوندان خود اطاعت ميكنند چون معتقدند اين برايشان خوب است و هيچ جاي انكار نيست كه كاربري انديشهي تكنولوژيكي و توليدات آن براي بسياري از مردم منافع غيرقابل تصوري داشته است. اما تا آنجا كه اين منافع با آرزوي انكارناپذير قدرت يافتن خداگونه بر طبيعت، با اين فرض كه نوآوري تكنولوژيكي مترادف است با پيشرفت بشري وبا اين مطلب دروغين همراه بوده است كه انديشهي تكنولوژيكي بهترين راه حل را براي بزرگترين مشكلات بشري ارائه ميكند، ما خود را به روياي كودكانهاي سوق ميدهيم كه در آن، آرزوهاي دروغين و بتهايي ناتوان را ميجوئيم.
اين اشتباهي است كه ژاپنيهاي قرن شانزدهم و كارگران انگليسي قرن نوزدهم مرتكب شدند و ميتواند آموزنده باشد. در اينها جا گوشهاي از تعاليم مذهب ديگري را بازگو ميكنم: تكنولوژي براي بشر به وجود آمد، نه بشر براي تكنولوژي.
معاني تمام اينها براي آموزش كمابيش روشن است (حداقل براي من). مهمترين نكته اين است كه دلبستگي ما به تكنولوژي چشمان ما را به روي اين موضوع بسته است كه تحصيل (آموزش) براي چيست؟ در آمريكا، ما تحصيلات قشر جوان را با ارتقاي «تكنولوژيهاي آموزشي» ارتقا ميدهيم. در حال حاضر، معرفي كامپيوتر را در كلاسهاي درس ضروري ميدانيم. همانطور كه چندي پيش گمان ميكرديم تلويزيونهاي مداربسته و فيلم براي كلاسهاي درس ضروري هستند. پاسخ به پرسشهاي «چرا ما بايد اين كارها را بكنيم؟» اين است كه: «براي آن كه آموختن را مؤثرتر و جالبتر سازيم.» چنين پاسخي را كاملاً كافي ميدانيم، از آنجا بنيادگرايان تكنولوژيكي، كارآمدي و گيرايي (كشش) نيازي به توجيه ندارند. به اين ترتيب هيچگاه به اين توجه نميكنيم كه اين پاسخ، هيچ اشارهاي به اين پرسش ندارد كه «آموزش براي چيست؟»
«گيرايي و كارآمدي» پاسخي فني است ـ پاسخي دربارة وسيله نه هدف ـ و عامل فلسفهي آموزشي را مشخص نميكند. در واقع اين پاسخ، با پيش كشيدن پرسش دربارهي چگونگي پيشرفتن به جاي پرسش دربارهي چرايي اين پيشرفت، راه را به سوي چنين عاملي ميبندد. شايد گفتن اين نكته ضرورتي نداشته باشد كه: برحسب تعريف، ميتوان فلسفهي آموزشياي كه «آموختن براي چيست؟» را پاسخ نميگويد، وجود نداشته باشد. كنفسيوس، افلاطون، كوئينتيليان، سيسرو، كامينوس، اراسموس، لاك، روسوو، جفرسون، راسل، مونته سوري، وايت هد ـ هر كدام معتقد بودند كه برخي از ايدههاي اجتماعي، سياسي و يا معنوي متعالي وجود دارند كه بايد از طريق آموزش پيشرفت كنند. كنفسيوس طرفدار آموزش «طريق» بود، زيرا او بهترين اميد را براي نظام اجتماعي در سنت ميديد. همانگونه كه نخستين مرتجع روشمند، افلاطون، آرزو ميكرد آموزش، پادشاهان فيلسوف بسازد. سيسرو ميگفت كه آموزش بايد دانشآموزان را از ظلم و استبداد كنوني برهاند. جفرسون فكر ميكرد كه مقصود از آموزش اين است كه به جوانان بياموزيم چگونه از حقوق خود دفاع كنند. روسوو آرزو ميكرد آموزش، جوانان رااز محدوديت/ اجبار غير طبيعي يك نظام اجتماعي استبدادي خودسرانه و بيرحمانه برهاند و يكي از اهداف او اين بود كه به دانشآموزان كمك كند تا فارغ از قطعيت در دنيايي از تغييرات مداوم و پيچيدگيهاي گيج كننده به وظيفهي خود عمل كنند.
تكنولوژي چه ربطي به يافتن دليلي تمام و كمال براي آموزش جوانان دارد؟ هيچ ربطي. در واقع اگر به ميل من بود، تا زماني كه دستاندركاران امر آموزش و پرورش دلايل خود را براي ارائهي يك نظام آموزشي، در وهلهي اول آشكار نميساختند، آنها را از صحبت دربارهي بهبود/ ارتقاء فني]آموزش[ باز ميداشتيم و چنين دلايلي را بايد در جايي جست كه از ماشينها خبري نيست، جايي كه خداوندان از نظامي متفاوت حرف ميزنند.
دربارة نويسنده:
نيل پستمن، استاد اكولوژي رسانهاي و رئيس/ دانشكدهي فرهنگ و ارتباطات دانشگاه نيويورك بود. او 18 عنوان كتاب نوشت، از جمله «خود را تا حد مرگ سرگرم ميكنيم» (1985، ويكينگ). پستمن جايزهي جرج اورول را از انجمن ملي آموزگاران انگلستان در سال 1986 به دليل شفافيت زبان دريافت كرد. همچنين در سال 1988 جايزهي استاد ممتاز را از دانشگاه نيويورك گرفت. او در سالهاي 1988 تا 1989 عضو كميسيون ايالتي نيويورك بود و در سال 1991 استاد مدعو لارنس لمبارد در مدرسهي جان اف كندي دانشگاه هاروارد بود. آخرين كتابهاي او عبارتند از: «تكنولوژي: فرهنگ تسليم تكنولوژي ميشود» و «چگونه اخبار تلويزيون را تماشا كنيم».