باور كنيد در طول سالهاي اخير هيچ اصطلاحي به اندازه «اجتهاد» ، «رسالت ديني و تاريخي» و «انديشه پيشرو» توجه مرا به خود جلب نكرده است. شبي بعد از فراغت از مباحث فلسفه علم: «پارادايم» توماس كوهن، «راهنماي سلبي و ايجابي» لاكاتوش و استقرار گرايي و ابطال گرايي كارل پوپر باز هم مانند هميشه كتاب «انقلاب بزرگ: علي و فرزندانش » نوشته طه حسين توجه مرا جلب كرد. اما اين انديشه بيداري مرا به اذان صبح متصل كرد تا اينكه بطور ناخودآگاه با بضائت اندك دست به سوي قلم روانه شد. كتابي كه وقتي در تابستان 1379 در مكاني خلوت و سرشار از انديشه و بهت تنهايي مطالعه شد .مطالعه اي كه همراه با احساس تنهايي و فراق و گريه گذشت، گريه اي كه همدم و دمساز روزهاي پرهيجان و شبهاي خروشان من است…
بگذريم از اينكه طه حسين بعنوان روشنفكري سني گاها مطالبي مي نويسد كه به مذاق ما خوش نمي آيد اما مجموع اثر بسيار ارزنده و راهگشاست. بدينصورت كه وي آزاد از حب مفرط و نابهنجار ما فراموش نمي كند كه علي (ع) عليرغم افلاكي بودن، خاك نشين بود. بنابراين عليرغم عثمت و طهارت مطلق با مضايق و تنگناهاي دنياي مادي سر و پنجه نرم كرده است. ترسيم اين خصلت بعلاوه نگاه جامعه شناختي به تحولات حكومت مولا جدا برايم تكان دهنده بود. حاكميت لحن واقع بينانه بر اين نوشته كمك كرد كه بتوانم به راحتي اوضاع و تحولات زمان خويشتن و درد و رنج رهبر و پيشواي حاضر را با مولا مقايسه كرده و با نيل به قوه اجتهاد به فهمي روشن تر از رسالت تاريخي و ديني خود نايل آيم. از آن زمان انقلابي تر شده و با خود عهد بستم كه با چشمي روشن و تلاش گر و جستجو گر لحظه اي از تجهيز خود به زينت دانش و اقدام و عمل غفلت نكنم كه مبادا در آستانه ترك دنيا احساس خسران كرده و يا مشمول لعن و نفرين نسلهاي آينده شوم. مي گويند وقتي انسان در وضعي به سر مي برد، ابعاد و زوايا و حساسيت آن را نمي داند اما پس از پشت سر گذاشتن آن به اهميت و خطير بودن آن پي مي برد. فكر مي كردم كه چگونه بايد اهميت ظرف زماني و مكاني خود را دريابم در حاليكه در حال حاضر در درون آن به سر مي برم؟ راستي در كجاي تاريخ ايستاده ايم؟
بعد از رحلت پيامبر اكرم(ص) و گرد آمدن مجاهدين و انصار جهت تعيين تكليف حكومت، نظريه هاي حكومتي متفاوتي پي ريزي شدند. نظريه هايي از قبيل «حل و عقد» ، «شورا» ، «استخلاف» و «استيلا» جهت دهنده فرايندهاي سياسي و اجتماعي قلمداد شدند. عليرغم اينكه تز شورا و حل و عقد نافي هر گونه انتصابي از سوي پيامبر (ص) بودند اما با گذشت زمان اين تز ها هم جايگاه خود را از دست دادند و نظريه استيلا جايگاه محوري يافت. استيلا و استخلاف شاكله دو سلسله اموي و عباسي بود. يعني خلافت به راحتي به سلطنت تبديل شد و بعد از حمله مغول ديگر اسمي از لفظ خلافت هم در ميان نبود. در زمان خلافت فقه شافعي، حنبلي و حنفي و اشعريون ، حامي خليفه بودند و توجهي به حق اعتراض مردم به خليفه نداشتند. اين وضعيت جهان اهل سنت بود كه اعتقادي به عنصر ولايت و امامت نداشتند. بعدها عثمانيها خود را خليفه ناميده و تا سال 1924 حكومت كردند.
تا اينكه شاهد شكل گيري حكومت صفوي هستيم كه خود را ميراث دار تشيع ناميده و دولتي ملي در ايران شكل دادند . گرچه حكومت آنها سلطنتي بود و نه خلافتي. اما بدليل ادعاهاي ديني چه اصالتا و چه از روي ضرورت سياسي، دربار صفوي محل آمد و شد فقهاي سياسي و فيلسوفان برجسته اي شد كه در نشو و نماي فرهنگ تشيع موثر بودند. قبل از صفويه نظامهاي سياسي شيعي كمتر توانسته بودند قد علم كنند. فقط مي توان از خلفاي فاطمي مصر و آل بويه نام برد كه آنها هم به دلايلي از بدست گرفتن قدرت و كنار گذاردن خليفه بغداد دوري كردند.
اما هماره فقهاي سياسي بزرگي بوده اند كه اختيارات فقها را فراتر از امور حسبيه در امور سياسي هم ارزيابي كرده و براي آن دلايل نقلي و عقلي مي آوردند. گرچه ضرورتا با حكام جور هم كنار مي آمدند اما اصالتا حامي نظام تاسيسي ولايي بودند.
بعدها با پديداري پديده استعمار ، حركتهاي اسلام خواهانه هم نشو و نما يافت كه مي توان از حركتهاي روحانيون برجسته شيعي وشخصيتهايي از قبيل سيد جمال الدين اسد آبادي در ايران و عبده و عبدالرزاق در جهان عرب نام برد و …
بعدها بنياد گرايي و سلفي گري وهابيت را در عربستان داريم و مشروطيت ايران را.
در آن سوي دنيا، كليسا و قدرتش رخت بر بسته و صرفا در امورخصوصي عده اي دخيل است. سكولاريسم تماميت غرب را زير سيطره دارد. ليبراليسم و سپس كمونيسم و فاشيسم هر كدام حوزه هاي نفوذ خاص خود را بدست آوردند. اين وضعيت ، نتيجه دعواهاي فلسفي و روشنفكري پيرامون دين و دولت ، مركز و پيرامون و شهر و روستا بود. امواج فكر و عمل غرب برآيند مبرهن و قابل ملاحظه در ايران داشته و دارد. در اين جو شاهد استبداد پهلوي هستيم . قوي ترين گروه، حزب توده است كه از سوي شرق حمايت مي شود. اما دولت به سوي غرب است و از لحاظ نظامي، سياسي و اقتصادي در بلوك غرب مي گنجد.
در اين گردونه حركتهاي اسلام خواهانه و احياگرانه امام خميني (ره )و شاگردانش و برخي روشنفكران نقش مهمي ايفا كرده و در پي طراحي اين گفتمان است كه اسلام را نبايد در قالب ماركسيسم و ليبراليسم ديد. بلكه از لحاظ معرفتي و حتي متدلوژيك اسلام هيچ نيازي به غرب و غرب گرايي ندارد. انقلاب اسلامي ايران با تز اصول گرايي احياگرانه شكل گرفت كه مختصات آن مفصلا در نوشته هاي گذشته در همين سايت تقديم شد.
انديشمندان روابط بين الملل معتقدند كه وقتي نظامهاي دو قطبي، منعطف هستند، سياست خارجي آنها متصلب است. بعنوان مثال نظام دو قطبي در پايان تنش زدايي در سال 1979 منعطف بود اما جهت كنترل امور جهاني، شوروي و امريكا سياست خارجي متصلبي پيش گرفته بودند تا از نشو و نماي بيشتر چين، جهان اسلام و جهان سوم جلوگيري كنند. اتفاقا انقلاب اسلامي ايران در اين گيرو دار پديد آمد كه از جهت فلسفي و هم سياست بين الملل مي توانست تغيير مسير تاريخ قلمداد گردد.
خلاصه كلام اينكه برآيند اسلام حنفي و حنبلي و نظام فكري فقهاي سياسي مانند «ماوردي» و «ابن تيميه»، اسلام بنيادگراي و هابي در عربستان است كه مخالف نوآوري و تجدد است. برآيند اسلام فقهاي شيعي از قبيل شيخ مفيد، شيخ طوسي، علامه حلي، مرحوم كركي و مرحومين نراقي، شيخ فضل الله، ميرزاي نائيني و … اسلام گرايي از نوع انقلاب اسلامي ايران است. ما مخالف نوآوري و تجدد و تكنولوژي غرب نيستيم بلكه حامي ايسمي مستقل هستيم كه گزينش گر مي باشد.ما در فلاسفه اي همچون فارابي، ابن سينا، ملاصدرا و خواجه نصير ريشه داريم. از اين رو عقل گرايي امام خميني با وهابي گري تفاوتي اساسي دارد. غربيها بعيد است كه از اين تفاوت غافل باشند گرچه به خيلي از ظرافتهاي آن پي نمي برند.
بدين دليل مخالفتهاي آنها با اسلام ما تبلور صد چنداني دارد و بلكه آنها از اسلام سلفي گر دل خوشي دارند و اختلافشات جزيي است. اسلام ما نه تنها به قطار دموكراسي دست چندم ليبرال و سكولار امريكايي نمي پيوندد بلكه راه بديل و مستقلي مي سازد كه نه تهديدي تروريستي بلكه چالشي عظيم و سازنده است كه در صورت موفقيت مي تواند تومار نه امريكا و غرب بلكه سكولاريسم را بپيچد.
با توصيفي مختصر مشخص شد كه بايد از تاريخ عبرت گرفت. رهبر ما از ناكثين و پيمان شكنان و قاسطين شكست نخورد. اما مارقين مواظب خود باشند. آنهايي كه وقتي كه بناست اجتهاد كنند، مقلدي كور فكر هستند و موقعي كه بناست از رهبري خويش تبعيت نمايند، همه اهل اجتهاد مي شوند كه رصد كردن آن در اين مختصر نمي گنجد. اگر بناست پيشواي ما خداي ناكرده زمين بخورد از سوي مارقين خواه بود. و گرنه رهبر اسلام گرا به راحتي توان حل همه بحرانهاي جهاني را داراست. تهديدات داخلي مقدس مابانه را سطحي گرفت.
خواجه نصيز مارقين را از تهديدات جدي مدينه فاضله نام مي نهند كه كج فهمي ،آنها را مشكل آفرين عدالت و آزادي مي گرداند.
بايد دقت كردكه ما ميراث دار چه كساني و چه نهضتهاي فكري هستيم و چه رسالتي داريم.در يك كلام بفهميم كه در كجاي تاريخ ايستاده ايم و به چه مسيري حركت مي كنيم؟